صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) > بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۳
تاریخ انتشار : ۶ آبان ۱۳۹۷


بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۳

خلافت متوکل (۲۳۲ـ ۲۴۷ هـ‍)، محنت معتزله و رونق اهل حدیث

پس از مرگ واثق در سال ۲۳۲ هـ، جعفر بن معتصم با لقب المتوکّل على‏الله‏، بنا به میل و خواست ترکان بر تخت نشست. او در سال ۲۰۶ هـ در «فَمُ الصّلح»، شهرى بر کنار دجله و در نزدیکى «واسط» چشم به جهان گشود.

متوکّل از سوى مادر نسب به ترکان مى‏برد و با حمایت و پشتیبانى آنان مقام خلافت را به دست آورد؛ از این‏رو براى جلب رضایت و خشنودى سپاهیان ترک، حقوق و عطایاى هشت ماه را به آنان پرداخت کرد و دست سردارانى چون «وصیف»، «ایتاخ» و «بغاى کبیر» را در امور سیاسى و نظامى بازگذاشت. با وجود این، خیلى زود از این سیاست روى گردان شد و در صدد برآمد تا آنان را از دخالت در امور باز دارد([۱]).

در آغاز خلافت او، هنوز معتزله قدرت را در دست داشتند.

ابن ابى‏دؤاد هنوز همه‏کاره بود.

مسعودى درباره‏ى چگونگى ملقب شدن متوکل مى‏گوید:

«… ولقب، المنتصر بالله‏، فلما کان فی الیوم الثانی لقبه أحمد بن أبی دؤاد المتوکل على‏الله‏…»([۲])

از اینکه احمد، لقب او را تغییر مى‏دهد و لقب پیشنهادى او مورد پذیرش قرار مى‏گیرد، روشن مى‏شود که او هنوز حرفش، حرف بوده است. بنابر گزارش طبرى، اساسا ابن ابى دواد متوکل‏ را به خلافت برگزید:

«… أن الواثق لما توفّی، حضر الدار أحمد بن أبی دواد و إیتاخ و وصیف… و ابن الزّیات… فعزموا على البیعه لمحمد بن الواثق؛ وهو غلامٌ أمرد، فألبسوه درّاعه سوداء وقلنسوه رُصافیه، فإذا هو قصیر، فقال لهم وصیف: أما تتقون الله‏! تولّون مثل هذه الخلافه؟ وهو لایجوز معه الصلاه!

… فمردت([۳]) بجعفر المتوکل، فإذا هو فی قمیص و سرْوال، قاعد مع أبناء الأتراک… فألبسه أحمد بن أبى دواد الطویله و عمّمه و قبّله بین عینیه وقال: السلام علیک یا أمیر المؤمنین و رحمه الله‏ و برکاته…»([۴])

قتل محمد بن عبدالملک زیّات (۲۳۳هـ):

متوکل در نخستین سال خلافتش محمد بن عبدالملک زیّات را که در زمان مأمون شخصیتى دربارى و در زمان معتصم و واثق وزیر دربار بود، کشت.

محمد زیات در خانواده‏اى متموّل پرورش یافت و از دوران کودکى با آداب و رسوم کشوردارى آشنا شده بود و به همین سبب معتصم وى را به وزارت برگزیده بود. او مردى خودخواه، ستمگر، بدرفتار و سنگدل بود. واثق، از زمان ولایتعهدى، به این دلیل که ابن زیات معتصم را از دادن مالى به او بازداشته بود، کینه‏ى او را به دل گرفته و منتظر فرصتى مناسب براى انتقام‏جویى از وى بود؛ پس هنگامى که به خلافت رسید، خواست تا محمد را بکشد؛ امّا چون جانشین شایسته‏اى براى او نیافت، از این کار صرف‏نظر کرد و همچنان وزارت را به او سپرد. با وجود این، محمد بن عبدالملک از توطئه‏ها و دسیسه‏هاى خود دست برنداشت و در دوره‏ى خلافت واثق، همواره متوکل را تحقیر و در تعیین جانشین براى واثق، از محمد فرزند او، جانبدارى مى‏کرد. از این‏رو متوکل در آغاز خلافتش به ایتاخ ترک فرمان داد تا او را در بند و اموالش را مصادره کند؛ سپس او را با شکنجه و عذاب سخت به قتل رساند.([۵])

قتل ابن زیات را شاید بتوان آغاز و شروع محنت معتزله دانست؛ زیرا او مشربى معتزلى داشت و هرچند که با ابن ابى دواد دشمن بود([۶])؛ ولى در هر صورت آغازى بود براى تفرقه بین معتزله و ضعف و سستى آنان. مسعودى به دشمنى میان ابن ابى دواد و ابن زیات اشاره کرده و مى‏گوید:

«… وقد کان أبو عبدالله‏ أحمد بن أبی دواد فُلج بعد موت عوده ابن الزیات…»([۷])

خشم متوکل بر ابن ابى دواد:

در سال ۲۳۷هـ ، متوکل دشمنى خود را با ابن ابى دواد و فرزندش ابو الولید محمد بن احمد را بروز مى‏دهد. مسعودى مى‏گوید:

«… وسخط على أحمد بن أبی دواد و ولده أبی الولید محمد بن أحمد…»([۸])

این رویداد ضربه‏ى سنگینى بر پیکر معتزله بود. البته متوکل دشمنى خود با معتزله را گام به گام بروز مى‏داد. براى نمونه، زمانى که ابن ابى دواد در سال ۲۳۳ بیمار شد، متوکل فرزندش محمد را به جاى او نشاند تا اینکه در سال ۲۳۷ هـ او را نیز عزل کرد و بر پدر و پسر خشمگین شد. پسر در سال ۲۴۰هـ و پدرش ابن ابى دواد بیست روز پس از پسرش از دنیا رفت؛([۹]) و اگر بگوییم از غصه مُرد بهتر است.

متوکل در سال ۲۳۹ هـ یحیى بن اکثم را، که او نیز معتزلى مشرب بود به قضاوت منصوب مى‏کند([۱۰]) ولى در سال ۲۴۰هـ او را نیز عزل مى‏کند:

«… فی هذا السنه عزل یحیى بن أکثم عن القضاء و قبض منه ما مبلغه خمسه و سبعون ألف دینار و أربعه آلاف جریب بالبصره…»([۱۱])

متوکل و رغبت او به احمد بن حنبل:

در سال ۲۳۷ هـ که متوکل دستور داد تا جسد أحمد بن نضر خزاعى را دفن کنند؛ احمد حنبل را نیز به دربار خود در سامرا فراخواند. فرزند احمد حنبل مى‏گوید:

«… وکان قد حمل أبی إلى المتوکل سنه سبع و ثلاثین و مأتین، ثم مکث إلى سنه إحدى وأربعین، وکان قل یوم یمضی إلا و رسول المتوکّل یأتیه…»([۱۲])

متوکل دیگر ترسى از معتزله در دل نداشت و از شهرت اهل حدیث دفاع مى‏کرد. او در میان اهل حدیث احمد حنبل را برگزید و بیشتر او را مورد توجه قرار داد؛ زیرا احمد در زمان محنت از خود مقاومت نشان داده بود و متوکل مى‏توانست از او اسطوره‏اى بسازد و او را عَلَم کند.

از دیدگاه نگارنده میل متوکل به اهل حدیث جنبه‏اى سیاسى داشت. عموم مردم که از سخنان معتزله سردر نمى‏آوردند و نیز اهل حدیث، به شدت از دست معتزله و کارها و افکارشان به تنگ آمده بودند؛ از اینرو متوکل با مخالفت با معتزله و حمایت از محدثان هم بر محبوبیت خود مى‏افزود و هم با قدرت گرفتن و حمایت از سوى مردم مى‏توانست ترکان را تحت فشار قرار دهند.([۱۳]) او در اجراى این سیاست موفق شد؛ از اینروست که سیوطى مى‏گوید:

«… وتوفر دعاء الخلق للمتوکل، وبالغوا فی الثناء علیه و التعظیم له، حتى قال قائلهم: الخلافه ثلاثه: أبوبکر الصدیق رضى‏الله‏عنه فی قتل أهل الردّه، و عمر بن عبدالعزیز فى رد المظالم، و المتوکل فی إحیاء السنّه و إمامه التجهم، و قال أبوبکر بن الخبازه فی ذلک:

وبعدُ فاِن السّنه الیوم أصبحت   مـغززه حتى کأن لـم تذلل

شفـى الله‏ منهم بالخلیفه جعفــر  خلیفه ذی السنه المتوکل»([۱۴])

آرى چنین است. تا همین امروز نیز سنى‏هاى افراطى از او به نیکى یاد مى‏کند و از مأمون و معتصم و واثق کینه‏ى دوران محنت را در دل دارند.

از سوى دیگر دشمنى متوکل با آل على و اهل‏بیت روشن است و مى‏توان آنرا از متواترات تاریخ دانست. او نمى‏توانست دیدگاه معتزله‏ى بغداد در افضلیت على را تحمّل کند؛ از این‏رو بر ایشان سخت گرفت و به حمایت اهل حدیث، که افضلیت را به ترتیب خلافت مى‏دانست و حتى در افضلیت على هم حرف داشتند؛ پرداخت. او محدثان را به سامرا فراخواند و درهم و دینار زیادى خرج آنها کرد تا حدیث بگویند و بنویسند و عقاید معتزله را با این احادیث سست و عقاید خود را تقویت کنند:

«.. فأظهر المیل إلى السنه، و نصر أهلها، و رفع المحنه وکتب بذلک إلى الآفاق… واستقدم المحدثین إلى سامراء، و أزل عطایاهم و أکرمهم، وأمرهم بأن یحدثوا بأحادیث الصفات و الرؤیه، وجلس أبوبکر بن أبی شیبه فی جامع الرصافه، وفاجتمع إلیه نحو من ثلاثین ألف نفس، وجلس أخوه عثمان فی جامع المنصور، فاجتمع إلیه أیضا نحو من ثلاثین ألف نفس…»([۱۵])

متوکل خلیفه‏ى ناصبى:

در ناصبى بودن متوکل اختلافى نیست؛ هرچند برخى خواسته‏اند او را از آن پاک کنند.

براى نمونه ذهبى که خود متهم است درباره‏ى متوکل مى‏گوید:

«… وقد کان المتوکّل منهمکا فی اللّذات و الشُّرْب، فلعله رُحم بالسّنّه، ولم یصحّ عنه النصب»([۱۶])

ابوالفرج اصفهانى گوید:

«وکان المتوکل شدید الوطأه على آل أبی‌طالب، غلیظا على جماعتهم، مهتما بأمورهم،([۱۷]) شدید الغیظ والحقد علیهم، و سوء الظن و التهمه لهم، واتفق له أن عبیدالله‏ بن یحیى بن خاقان وزیره یسیء الرأی فیهم، فحسن له القبیح فی معاملتهم، فبلغ فیهم مالم یبلغه أحد من خلفاء بنی العباس قبله…»([۱۸])

جنایات متوکل و سختگیری‌هاى او نسبت به اهل‏بیت، بسیار است و در اینجا تنها به گوشه‏اى از آن پرداخته شود:

جنایات متوکل:

۱ـ در دوران او بسیارى از علویان مانند «محمد بن صالح بن عبدالله‏» که از فرزندان امام حسن بود تحت تعقیب قرار گرفت و زندانى شدند و تا پایان عمر در زندان بودند.([۱۹]) «محمد بن جعفر بن حسن» نیز که از فرزندان امام حسین بود به زندان افکنده شد و در آنجا بود تا از دنیا رفت.([۲۰])

«احمد بن عیسى بن زید بن على» نیز همواره از دست مزدوران متوکل گریزان بود؛ تا اینکه در حال گریز و اختفا از دنیا رفت.([۲۱])

۲ـ او در سال ۲۳۶ یعنى تنها چهار سال پس از روى کار آمدنش دستور ویران کردن بارگاه امام حسین را داد.

طبرى گوید:

«… وفیها أمر المتوکّل بهدم قبر الحسین بن علی، و هدم ما حوله من المنازل و الدّور، و أن یُحدث ویُبذر ویُسقى موضع قبر، و أن یمنع الناس من إتیانه…»([۲۲])

۳ـ ابن اثیر مى‏گوید:

«… وکان المتوکل شدید البغض لعلی بن أبی‌طالب ولأهل بیته، و کان یقصد من یبلغه عنه أنه یتولى علیّا وأهله بأخذ المال و الدّم…»؛

وى در ادامه مى‏گوید:

«… وکان من جمله ندمائه عباده المخنث و کان یشدّ على بطنه تحت ثیابه مخدّه ویکشف رأسه و هو أصلع ویرقص بین یدی المتوکل والمغنون یغنون: قد أقبل الأصلع البطین خلیفه المسلمین، یحکی بذلک علیا، والمتوکل یشرب ویضحک…»([۲۳])

یعنى اینکه، یکى از ندیمان متوکل که عبادهًْ نام داشت بر روى شکمش و زیر لباسهایش بالشى قرار مى‏داد و در مجلس متوکل مى‏رقصید و با این کار علىرا مسخره مى‏کرد و این در حالى بود که مغنیان و آوازه خوانان مى‏خواندند و متوکل مى‏نوشید و مى‏خندید([۲۴]).

گویا منتصر، پسر متوکل در این مجلس هم بوده و به پدر درباره‏ى این کارها اعتراض کرده و متوکل در پاسخ او گفت: اى آوازه خوانان، این شعر را بخوانید:

غار الفتى لابن عمه        رأس الفتى فی حرّ أمّه

یعنى: این جوان (منتصر)، براى پسر عمویش (على) به غیرت آمد؛ پس سر این جوان در فلان مادرش باد([۲۵]).

۴ـ او تمام کسانی را که از ناصبیان بودند، ندیمان و همنشینان خود برگزیده بود و آنها مدام او را علیه علویان و اهل‏بیت بدبین و بدبین‏تر مى‏کردند.

ابن اثیر گوید:

«… وقیل: إن المتوکل کان یبغض من تقدمه من الخلفاء، المأمون والمعتصم والواثق فی محبّه علی وأهل بیته و إنما کان ینادمه و یجالسه جماعه قد اشتهروا بالنصب والبغض لعلی منهم علی بن الجهم الشاعر الشامی … و عمروبن فرخ الرخجی … و عبدالله‏ بن محمد بن داود الهاشمی المعروف بابن أترجه، وکانوا یخوفونه من العلویین ویشیرون علیه بإبعادهم والاعراض عنهم والإساءَه إلیهم…»([۲۶])

آرى! ذهبى مى‏گوید: متوکل ناصبى نبوده و در او نصبى نیست. یعنى اینکه او نسبت به متوکل غیرت به خرج داده است. حال اگر کسى، شعرى را که متوکل براى فرزندش خواند، براى ذهبى بخواند؛ چه باید کرد؟!

۵ـ او بسیارى از شیعیان و دوستداران اهل بیت را به زجر کشت؛ که شاید مشهورترین آنان «ابن سکیت» باشد.([۲۷])

سیوطى مى‏گوید:

«وفی سنه ۲۴۴ هـ، قتل المتوکّل یعقوب بن السّکیت، الامام فی العربیه، فانّه ندبه إلى تعلیم أولاده، فنظر المتوکّل یوما إلى ولدیه المعتز والمؤید فقال لابن سکیت: من أحبّ إلیک أ هما أو الحسن والحسین؟ فقال قنبر ـ یعنى مولى على ـ خیر منهما، فأمر الأتراک فداسوا بطنه حتى مات، وقیل: أمر سبلِّ لسانه فمات … وکان ابن سکّیت رافضیا».([۲۸])

بله، جزاى کسى که فرزندان پیامبر اکرم را بر فرزندان متوکل مقدم بدارد این است که او را باید به رافضى بودن متهم کرد!!!.

۶ـ او حتى به اهل حدیث هم رحم نکرد و اگر آنان دست از پا خطا مى‏کردند حالشان را جامى‏آورد و بر جایشان مى‏نشاند. براى نمونه کارى که او با «نصر بن على جهضمى» کرد را مى‌توان یادآور شد. نصر روایتى را در فضائل اهل بیت، نقل کرد که به گوش متوکل رسید و دستور داد ۱۰۰۰ تازیانه‏ به او بزنند؛ و زمانى متوکل دست از او برداشت که شهادت داده شد او از اهل حدیث است.

مزّى گوید:

«… عبدالله‏ بن أحمد بن حنبل، قال: حدثنى نصر بن علیّ، قال: أخبرنی على بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علیّ، قال: حدّثنى أخی موسى بن جعفر … أن النبیأخذ بید حسن و حسین، فقال: «من أحبّنی وأحبّ هذین وأباهما وأمهما کان معی فی درجتی یوم القیامه». قال عبدالله‏ بن أحمد: لمّا حدّث نصر بن علیّ بهذا الحدیث، أمر المتوکّل بضربه ألف سوط، فکلّمه جعفر بن عبدالواحد و جعل یقول له: هذا الرجل من أهل السنّه، ولم یزل به حتى ترکه … .

قال الحافظ أبوبکر: إنّما أمر المتوکّل بضربه لأنّه ظنّه رافضیا، فلما علم أنّه من أهل السنّه ترکه»([۲۹])

محاصره‏ى اقتصادى اهل‏بیت از سوى متوکل:

بر همه‏ى این جنایات، باید فشارهاى اقتصادى را که متوکل و دربار او بر علویان و اهل‏بیت وارد مى‏کردند اضافه کرد. برای نمونه متوکل شخصى را که ناصبى بود، فرماندار مکه و مدینه کرد و او نیز تا آنجا که مى‏توانست به آل‏على سخت مى‏گرفت، به گونه‏اى که زنان علوی براى آنکه بتوانند نماز بگزارند، چون بیش از یک پیراهن نداشتند، به ترتیب نماز مى‏خواندند.

ابوالفرج گوید:

«واستعمل على المدینه و مکه عمرو بن الفرج الرخجی، فمنع آل أبی‌طالب من التعرض لمسأله الناس، و منع الناس من البرّ بهم، وکان لایبلغه أن أحدا أبر أحدا منهم بشى‏ء ـ و إن قلّ ـ إلاّ أنهکه عقوبه و أثقله غرما، حتى کان القمیص یکون بین جماعه من العلویات یصلین فیه واحده بعد واحده، ثم یرفعنه و یجلس على معاز لهن عوادی حواسر…»([۳۰])

متوکل همچنین «فدک»، را که همه دارایى علویان از آن بود، مصادره کرد و این در حالى بود که درآمد فدک ۲۴۰۰۰ دینار طلا بود. متوکل فدک را به «عبدالله‏ بن عمر بازیار» که از دوستانش بود، بخشید.([۳۱])

اینها همه در حالى بود که هزینه‏ى ریخت و پاش‏هاى دربار متوکل و ساختن کاخها سر به میلیون‏ها درهم و دینار مى‏کشید.

یعقوبى مى‏گوید:

«و بنى المتوکّل قصورا أنفق علیها أموالاً عظاما منها: الشاه، والعروس، و الشبداز، والبدیع، والغریب، والبرج، وأنفق على البرج ۰۰۰/۷۰۰/۱ دینار»([۳۲])

متوکل تصمیم گرفت پسرش «عبدالله‏ معتزّ» را ختنه کند و به این منظور تشریفات بسیار پرخرج و سرسام آورى به راه انداخت که مورخان به تفصیل نوشته‏اند([۳۳]). براى نمونه فرشى را که طول آن یکصد ذراع و عرض آن پنجاه ذراع بود، براى تالار قصر که داراى همین ابعاد بود، تهیه کردند و براى پذیرایى از میهمانان ۴۰۰۰ صندلى از طلا و مرصع به جواهر در تالار قصر چیدند!.

به فرمان متوکل ۰۰۰/۰۰۰/۲۰ درهم که براى نثار آماده شده بود، بر سر زنان و خدام و حاشیه‏نشینان نثار کردند؛ و ۰۰۰/۰۰۰/۱ درهم که روى آنها عنوان جشن و مراسم ختنه کنان حک شده بود، بر سر آرایشگر و ختنه کننده و غلامان و پیشکاران مخصوص نثار گردید!

آن روز از ختنه کننده‏ى معتزّ پرسیده شد که تا موقع صرف غذا، چه مبلغى عائد تو گردید؟ گفت: هشتاد و چند هزار دینار، غیر از اشیاى زرین و انگشترى و جواهر! وقتى که صورت مخارج جشن «ختنه‏کنان» به متوکل تسلیم شد، بالغ بر ۰۰۰/۰۰۰/۸۶ درهم شده بود»([۳۴])

سیوطى مى‏گوید:

«وقال المسعودی([۳۵]): لایعلم أحد متقدم فی جد ولا هزل إلا وقد حظى فیدولته، ووصل‏إلیه نصیب‏وافر من‏المال، وکان منهمکا فی اللذت والشراب، وکان له أربعه آلاف سریه و وطى‏ء الجمیع»([۳۶]).

توصیف عمر متوکل در کلام خوارزمى

رساله‏اى از ابوبکر خوارزمى([۳۷]) در دست است که در آن به ظلم و جنایات عباسیان به ویژه متوکل نسبت به اهل‏بیت اشاره مى‏کند.

او در بخشى از این رساله مى‏گوید:

«… ویموت إمام من أئمه الهدى و سید من سادات بیت المصطفى، فلا تتبع جنازته، ولا تجصص مقبرته، و یموت ضراط لهم أو لاعب أو مسخره أو ضارب، فتحضر جنازته العدول و القضاء، و یعمر مسجد التعزیه عنه القوّاد والولاه، و یسلم فیهم من یعرفونه دهریا أو سوفسطائیا و یسفکون دم من سمّى ابنه علیا… و أن بعض شعراء الشیعه یتکلّم فی ذکر مناقب الوصی بل فی ذکر معجزات النّبی صلى‏الله‏ علیه و سلم فیقطع لسانه و یمزّق دیوانه… حتّى أن هارون ابن الخیزران و جعفر المتوکّل على الشیطان لاعلى الرحمان، کانا لایعطیان مالاً ولا یبذلان نوالاً إلاّ لمن شتم آل أبی طالب و نصر مذهب النواصب مثل عبدالله‏ بن مصعب الزبیری و وهب بن وهب البختری… یمنعون آل أبی طالب میراث أمّهم و فیء جدّهم… یشتهی العلوی الأکله فیحرمها، و یقترح على الأیام الشهوه فلا یطعمها، و خراج مصر و الأهواز و صدقات الحرمین و الحجاز تصرف إلى إبراهیم الموصلی… و المتوکل زعموا یتسرى باثنی عشر ألف سریه، و السید من سادات أهل البیت یتعفف بزنجیه أو سندیه، و صفوه مال الخراج مقصوره علی أرزاق الصفا عنه و على موائد المخاتنه… و یبخلون على الفاطمی بأکله أو شربه… و القوم الذین أحل لهم الخمس و حرمت علیهم الصدقه، و فرضت لهم الکرامه و المحبّه، یتکفّفون ضرّا و یهلکون فقرا، و یرهن أحدهم سیفه و یبیع ثوبه… لیس له ذنب إلاّ أنّ جدّه النبی و أبوه الوصی و أمّه فاطمه و جدّته خدیجه و مذهبه الایمان و إمامه القرآن…

… و ماذا أقول فی قوم… حرثوا تربه الحسین بالفدان و نفوا زوّاره إلى البلدان…»([۳۸])

ترجمه: پیشوایى از پیشویان هدایت و سیدى از سادات خاندان نبوت از دنیا مى‏رود؛ کسى جنازه‏ى او را تشییع نمى‏کند؛ و قبر او گچکارى نمى‏شود، امّا چون دلقک و مسخره‏اى و بازیگرى از آل عباس بمیرد، تمام عدول (عدول دارالقضاء) و قاضیان، دهریان و سوفسطائیان، در تشیع جنازه او شرکت مى‏کنند و از شر ایشان (آل عباس) در امانند؛ لیکن آنها هر که را شیعه بدانند، به قتل مى‏رسانند. هر کس نام پسرش را على بگذارد، خونش را مى‏ریزند. شاعر شیعه، چون در مناقب وصى و معجزات نبى، شعر بگوید، زبانش را مى‏برند و دیوانش را پاره مى‏کنند. هارون پسر خیزران (مقصود واثق خلیفه است) و جعفر متوکل، در صورتى به کسى عطا و بخشش مى‏نمودند که به آل ابی‌طالب، دشنام گوید.

مذهب نصب کسانى چونان عبدالله‏ بن مصعب زبیرى و وهب بن وهب بخترى مورد حمایت قرار گرفت. علویان از میراث مادر و فى‏ء جدشان منع شدند. ایشان را از یک وعده خوراک منع مى‏کنند در حالی که خراج مصر و اهواز و صدقات حرمین شریفین و حجاز به مصرف خنیاگرانى از قبیل ابن ابى‏مریم مدنى و ابراهیم موصلى و ابن جامع سهمى و زلزل ضارب و برموصا زامر (سرنا زن، نى زن) مى‏رسد.

متوکل عباسى، ۰۰۰/۱۲ کنیز داشت؛ اما سیدى از سادات اهل‏بیت، فقط یک کنیز (خدمتکار) زنگى یا سندى داشت. اموال خالص و پاکیزه‏ى خراج به دلقک‌ها و مهمانی‌هاى مربوط به ختنه‏ى اطفال، سگ‌بازان، بوزینه داران، مخارق و…  منحصر شده است. در حالی‌که یک وعده خوراک و یک جرعه آب را از اولاد فاطمه دریغ مى‏دارند. قومى که خمس بر آنان حلال و صدقه حرام است؛ و گواهى‌دادن به دوستى نسبت به ایشان فریضه است؛ از فقر، مشرف به هلاک هستند. یکى شمشیر خود را گرو مى‏گذارد و دیگرى جامه‏اش را مى‏فروشد. گناهى ندارند، جز اینکه جدشان نبى و پدرشان وصى و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خدیجه و مذهبشان ایمان به خدا و راهنمایشان قرآن است.

من چه بگویم درباره‏ى قومى که تربت و قبر امام حسین را شخم زدند و در محل آن زراعت کردند و زائران قبرش را به شهرها تبعید نمودند.»([۳۹])

دوران منتصر عباسى (۲۴۷ـ ۲۴۸هـ):

متوکل در سال ۲۴۷ هـ به قتل رسید و پس از او فرزندش «محمد بن جعفر» بر تخت نشست. قتل متوکّل، دستگاه خلافت عباسى را به هرج و مرج کشانید.

او نخستین کسى بود که درصدد کنار زدن ترکان و احیاى قدرت مجدّد اعراب برآمد.([۴۰]) رابطه‏ى دولت عباسى و اعراب، به ویژه اعراب شام به شدّت تیره بود؛ چرا که آل عباس با کشتارهاى ‏جمعى بنى‏امیّه که سمبل قوم عرب بودند، حمایت و پشتیبانى اعراب را از دست دادند و حدود یک قرن بدون توجه به آنان و تنها به اتکاى اقوام دیگرى چون ایرانیان و ترکان خلافت کرده بودند. از این‏رو زمانى که متوکل در شام بود (۲۴۳هـ) سپاهیان بر او شوریدند و عطایاى خود را خواستند. از سوى دیگر سرداران ترک که مقصود متوکّل را دانسته بودند، وى را وادار کردند که به سامرّا باز گردد.([۴۱])

با کشته شدن او، اقتدار دستگاه خلافت و هیبت و حرمى که خلفا نزد ترکان داشتند از میان رفت، و قدرت و نفوذ ترکان هرچه بیشتر تثبیت و کشتن خلفا به وسیله‏ى سرداران ترک آسان شد([۴۲]). آنان با شتاب خلفا را از مسند خلافت فرو کشیدند و سده‏ى پس از متوکل را در چنان آشفتگى فرو بردند که در آن مدّت، یازده خلیفه، که همگى دست نشانده‏ى ترکان بودند، بر روى کار آمدند که به وسیله‏ى آنان یا از کار برکنار شدند یا به قتل رسیدند. بدین ترتیب، پس از کشته شدن متوکّل، عظمت خلافت سنى نیز از میان رفت و براى خلیفه جز نامى که بر سکه‏ها ضرب یا در خطبه‏ها خوانده مى‏شد، باقى نماند.([۴۳])

آرى! محمد فرزند متوکل با لقب «المنتصر بالله‏» جاى پدر نشست. کار او دیرى نپایید. او براى اینکه ننگ پدرکشى را از خود دور کند، شایعه در انداخت که قاتل متوکل، فتح بن خاقان بوده و خلیفه او را به انتقام خون پدر به قتل رسانده است. با وجود این منتصر چون خلافت را با نیروى ترکان به دست آورده بود، در برابر آنان سست و بى‏اراده بود و چاره‏اى جز اطاعت از دستورها و فرمان‏هاى آنان چنانکه او را مجبور کردند تا برادرانش، معتز و مؤیّد را از ولایتعهدى خلع کند. این دو تن که از زمان متوکل به ولیعهدى اوّل و دوّم منتصر انتخاب شده بودند، تهدیدى براى ترکان به شمار مى‏آمدند؛ زیرا ترکان بیم آن داشتند که اگر خلافت به یکى از آن دو برسد، انتقام خون پدر را از آنان بگیرد.

به گفته‏ى طبرى([۴۴])، منتصر بر اثر اصرار ترکان، معتزّ و مؤیّد را بازداشت کرد و عده‏اى از سران قوم را بر آن داشت تا آن دو را وا دارند که به رغم میلشان از ولیعهدى استعفا کنند؛ از این‏رو، آنان نامه‏اى به خط خود نوشتند که مضمون آن چنین بود: «چون من عاجز و ناتوانم و از عهده‏ى ولیعهدى بر نمى‏آیم و نمى‏خواهم گناه این کار بر گردن متوکل باشد، از منتصر خواهشمندم که مرا از این مسئولیت معاف بدارد».

پس از این واقعه، منتصر نیز استبداد و سلطه‏ى ترکان را دریافت و به دنبال یافتن راه براى رهایى از شرّ آنان بود. از این‏رو، براى آنکه آنان را متفّرق سازد، وصیف را به طرسوس فرستاد و او را از سپاهیان جدا ساخت؛ امّا چون ترکان از مقصود خلیفه آگاه شدند، ۰۰۰/۳۰ دینار به «ابن طیفور»، طبیب دربار، رشوه دادند تا منتصر را با نشتر زهرآلود رگ زدند. در نتیجه او در ربیع‏الاول ۲۴۸ ه، پس از شش ماه مُرد و در واقع کشته شد.([۴۵])

[۱]) تاریخ خلافت عباسى از آغاز تا پایان آل‏بویه؛ خضرى؛ ص۹۱٫

[۲]) مروج الذهب؛ ج۴، ص۳٫

[۳]) گوینده، راوى است.

[۴]) تاریخ الأمم و الملوک؛ ج۹، ص۱۵۴٫

[۵]) تاریخ خلافت عباسى؛ خضرى، صص ۹۱ـ ۹۲؛ نیز نک: تاریخ الطبرى؛ ج۹، ص۱۵۶ و مروج الذهب؛ المسعودی؛ ج۴، ص۶ و الکامل فی التاریخ؛ ابن الأثیر؛ ج۶، ص۹۶٫

[۶]) أحمد بن حنبل، السیره والمذهب؛ سعدی أبو جیب؛ ص۲۱۵ پاورقى.

[۷]) مروج الذهب؛ ج۴، ص۱۴٫

[۸]) همان.

[۹]) همان؛ نیز نک: أحمد بن حنبل، السیره والمذهب؛ أبو جیب؛ ص۲۱۶٫

[۱۰]) مروج الذهب؛ المسعودی؛ ج۴، ص۱۴٫

[۱۱]) الکامل فی التاریخ؛ ابن الأثیر؛ ج۶، ص۱۲۱٫

[۱۲]) سیره الإمام أحمد بن حنبل؛ صالح بن أحمد بن حنبل؛ ص۱۲۱٫

[۱۳]) الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۰۳ ذکر قتل ایتاخ.

[۱۴]) تاریخ الخلفاء؛ ص۳۴۶٫

[۱۵]) همان؛ نیز نک: مروج الذهب؛ المسعودی؛ ج۴، ص۳٫

[۱۶]) تاریخ الإسلام؛ ج۱۸، ص۱۹۹ دار الکتب العربی.

[۱۷]) بسوء الرّای.

[۱۸]) مقاتل الطالبیین؛ ص۴۷۸٫

[۱۹]) همان؛ ص۴۸۰٫

[۲۰]) همان؛ ص۴۹۰٫

[۲۱]) همان؛ ص۴۱۲٫

[۲۲]) تاریخ الأمم والملوک؛ ج۹، ص۱۸۵٫

[۲۳]) الکامل فی التاریخ؛ ج۶، ص۱۰۸٫

[۲۴]) ترجمه، به اختصار بیان شد.

[۲۵]) همان، ص۱۰۹٫

[۲۶]) همان.

[۲۷]) ابویوسف، یعقوب بن اسحاق ۱۸۶ـ ۲۴۴ هـ، لغوى، نحوى، راواى ایرانى تبار شیعى، سکیت لقب پدرش اسحاق بود که به سبب افراط در سکوت بدان ملقب گردید … پس آموزش فرزندان بزرگان از جمله … متوکل خلیفه عباسى را بر عهده گرفت …؛ دائره المعارف بزرگ اسلامى؛ ج۳، ص۶۹۶٫

[۲۸]) تاریخ الخلفاء؛ ص۳۴۸٫

[۲۹]) همان؛ ص۳۶۰٫

[۳۰]) مقاتل الطالبیین؛ ص۴۷۹٫

[۳۱]) سیره الأئمه؛ مهدی البیشوایى؛ ص۵۲۷٫

[۳۲]) تاریخ الیعقوبی؛ ج۲، ص۴۹۱٫

[۳۳]) «ولمّا أعذر المتوکل ابنه المعتزّ…»؛ نک: مآثر الإنافه فی معالم الخلافه؛ القلقشندی، ج۳، ص۳۶۷٫

[۳۴]) سیره‏ى پیشوایان؛ مهدى پیشوایى، ص۵۹۴٫

[۳۵]) مروج الذهب؛ ج۴، ص۴۰٫

[۳۶]) تاریخ الخلفاء؛ ص۳۴۹٫

[۳۷]) محمد بن عباس ۳۲۳ ـ ۳۸۳ ق، شاعر، کاتب و ادیب. از آنجا که زادگاه خود و پدرش، خوارزم و مادرش از مردم طبرستان بود، خود را گاه «خوارزمى» و گاه «طبرى» معرفى مى‏کرده… غالب منابع بر شیعى بودن او متفق القولند… گرایش وى به تشیع در بسیارى از رسائل وى به خصوص آنهایى که براى ابومحمد علوى نوشته… به چشم مى‏خورد و حتى گاه آشکارا خود را شیعه معرفى مى‏کند؛ دائره المعارف بزرگ اسلامى؛ ج۵، ص۲۴۹٫

[۳۸]) رسائل أبی‌بکر الخوارزمی (وکتب إلى جماعه الشیعه نیسابور، لما قصدهم محمد بن إبراهیم و الیها)؛ صص ۱۶۰ـ ۱۷۲٫

[۳۹]) ترجمه با برخى اضافات از کتاب آل بویه؛ على‏اصغر فقیهى؛ ص۴۵۳٫

[۴۰]) تاریخ خلافت عباسى از آغاز تا پایان آل بویه؛ خضرى؛ ص۹۵٫

[۴۱]) همان؛ ص۹۴٫

[۴۲]) درباره‏ى قتل متوکل نک: تاریخ الطبری؛ ج۹، ص۲۲۲ و مروج الذهب؛ المسعودی، ج۴، ص۳۶ و الکامل فی التاریخ؛ ابن الأثیر؛ ج۶، ص۱۳۶٫

[۴۳]) تاریخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ ص۹۵٫

[۴۴]) تاریخ الأمم و الملوک؛ ج۹، ص۲۴۴٫

[۴۵]) تاریخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ ص۹۶ نیزنک: تاریخ الإسلام؛ الذهبی، ۱۸، ص۴۱۷٫

منبع؛ برگرفته از کتاب فضائل اهل بیت در صحاح سته؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید.


برچسب ها :
، ، ، ، ،
دیدگاه ها