تاریخ انتشار : ۱۲ آبان ۱۳۹۷


تبار شناسی معاویه

خانواده یکی از عوامل مهم شکل‌گیری شخصیت انسان است. مکتب اسلام بر نقش و جایگاه این نهاد مقدس، تأکید زیادی دارد. به همین دلیل وقتی که چهر‌ه‌‌های تأثیرگذار ـ مثبت یا منفی ـ در تاریخ اسلام مورد بررسی قرار می‌‌گیرند، ابتدا باید وضعیت و شخصیت خانوادگی آنها مورد تحقیق و ارزیابی قرار گیرند تا معلوم شود که کانون مرکزی و هسته‌ اصلی خاستگاه وجودی و شخصیتی آنها چگونه بوده است.

از این رو در این فصل، نخست به بازشناسی تبار معاویه و زندگی خانوادگی او (پدر و مادرش) می‌پردازیم تا به چهره واقعی معاویه نزدیک‌تر شویم.

در این قسمت، با استناد به سخنان امیر مؤمنان، به معرفی معاویه پرداخته و از منابع قدیمی و اصیل اهل سنت شاهد آورده‌ایم.

۱ـ نیاکان

پدر معاویه، ابوسفیان، صخر بن حرب بن امیهًْ بن عبدالشمس، و مادرش هند، دختر عتبهًْ بن ربیعهًْ بن عبد الشمس است.

هند، مادر معاویه، نخستین بار، با «فاکه» فرزند مغیرهًْ، از طایفه بنی مخزوم ازداوج کرد. این مرد در سرزمین «غمیصا» در نزدیکی مکه کشته شد. بعد از مرگ فاکه، هند به نکاح حفص، فرزند دیگر مغیره درآمد. پس از چندی او نیز به دیار باقی شتافت و هند برای آخرین بار، به همسری ابوسفیان درآمد.([۱])

برخی از مورخان، داستان این ازدواج‌ها را بدین صورت آورده‌اند که «فاکه»، اولین همسر هند، زوجه‌ی خود را آلوده به زنا می‌دانست، به این دلیل از او جدا شد، تا این بار ننگ را به دوش نکشد.([۲])

«مسافر بن عمرو»، از قبیلۀ بنی امیه، سخت دلباخته هند بود. داستان روابط آنها در کوی و برزن بر سرزبانها افتاد و هند از وی باردار شد. مسافر بن عمرو، از ترس این مسئله، از مکه فرار کرد و به نعمان بن منذر، پادشاه مشهور عرب حیره پناه برد. در غیاب او ابوسفیان با هند ازدواج کرد.([۳])

پس از چندی، ابوسفیان، به حیره سفر کرده و در آنجا دوست دیرین خود مسافر را ملاقات کرد. او در آن وقت، از عشق شدید و هجران معشوقه‌اش، گرفتار رنج و بیماری شده بود.

پس از گفتگو و پرسش از احوال مردم مکه، سخن به این‌جا کشید شد که ابوسفیان برای او نقل کرد من بعد از فرار تو، با هند ازدواج کرده‌ام! این گفته چون پتکی گران بر سر مسافر فرود آمد و به دنبال این ملاقات بیماریش شدت یافت و پس از تحمل رنج‌های طولانی و لاعلاج، جان داد.

به گفته مورخان، مسافر یکی از کشتگان عشق، در دوران جاهلیت به شمار می‌رود!([۴])

۲ـ انتساب معاویه به چهار نفر

«هشام‌بن محمد کلبی» نسب شناس نام‌آور در کتاب «مثالب» و «اصمعی»، ادیب و دانشمند پرآوازه عرب، گفته‌اند:

معاویه در دوران جاهلیت به چند نفر منسوب بود:

۱ـ عمارهًْ بن ولید از بنی مخزوم؛

۲ـ مسافر بن عمرو، از بنی امیه؛

۳ـ ابوسفیان بن حرب از بنی امیه؛([۵])

این افراد با یکدیگر دوست بودند و هرکدام به داشتن ارتباط نامشروع با هند شهرت داشتند.

«عمارهًْ بن ولید»، از زیباترین مردان قریش به شمار می‌رفت. او همراه عمرو بن عاص، برای بازگرداندن مسلمانانی که به حبشه هجرت کرده بودند، به نزد نجاشی، پادشاه این کشور رفت و به علت توجهی که در طول سفر به همسر عمروعاص پیدا کرده بود، گرفتار حیله انتقام‌ جویانه‌ی او شد. عمروعاص با فراهم آوردن مقدمات لازم و سعایت در نزد نجاشی، وی را گرفتار خشم پادشاه حبشه کرد و به دستور او، ساحران با داروهای خاص او را گرفتار جنون کردند، تا آنجا که سر به بیابان گذاشت و با حیوان‌های وحشی محشور شد.([۶])

«زمخشری»، مفسر و دانشمند نامی در کتاب «ربیع الابرار»، آن چهار تن را که معاویه به آنها منسوب بود، این گونه معرفی می‌کند:

۱ـ مسافر بن عمرو؛

۲ـ عمارهًْ بن ولید؛

۳ـ عباس بن عبدالمطلب؛

۴ـ صباح، غلام آوازه خوان عمارهًْ.

به گفته «زمخشری»، ابوسفیان مردی کوتاه قد و بدشکل، و صباح مزدور و اجیر ابوسفیان از طراوت جوانی برخوردار بود. هند به او به دید عاشقانه نگاه می‌کرد و سرانجام طاقت نیاورد و او را به خود خواند و میان آن‌ها ارتباط نامشروع پنهانی برقرار شد! این ارتباط تا آنجا بالا گرفت که پاره‌ای از مورخان برآنند که علاوه بر معاویه، عتبه فرزند دیگر ابوسفیان نیز در حقیقت از صُلب صباح بوده است. از این رو هند، از به دنیا آوردن این طفل در منزل، ناخوشنود بود، به همین دلیل سر به بیابان نهاد و در تنهایی، کودک خود، عتبه را به دنیا آورد!([۷])

«حسان بن ثابت»، شاعر بزرگ اسلام، قبل از فتح مکه،‌ وقتی که میان مسلمانان و مشرکان جنگ سرد و هجو سرایی ادامه داشت، این حادثه را به شعر در آورده و هند را به باد هجو و انتقاد می‌گرفت:

لِمَنِ الصَّبِیّیُ بِجانِبِ البَطْحاءِ
نَجَلـَت به بیضــاءُ آنســهٌ
تَسْعی إلَی الصبّاح مُعْـوِلَهً
وإذا تشـاءُ دَعَتْ بِمَقـطَرهٍ
غلبت علی شَبَهِ الغلامِ وَقد
اَشِرَتْ لکاعٍ وکان عَادَتُها
  فی التُّرْبِ ملقیً غَیْرَ ذی مَهْدِ
یا هنـدُ إنّکِ صُلْبَـهُ الَحْـردِ
مِنْ عَبْدِ شمـسٍ صَلْتَهُ الْخَـدِّ
تُذْکـی لَهـا بِألُــوَّهِ الهْنــدِ
بانَ السَّـوادُ لِحالِـکٍ جعـدٍ
دَقّ المُشاشِ بناجذ جَلْدِ([۸])

آن کودک در ریگزار مکه افتادۀ بدون بستر، از کیست؟

او را سپید تنی آشنا و نرم صورت از خانواده‌ی عبدشمس‌زاده است.

او به سوی صباح، مویه کنان می‌دوید. ای هند چرا اینقدر خشمگین هستی؟

او هرگاه بخواهد عود سوزی می‌طلبد که برایش خوشایند باشد با آن عود مخصوص.

وی بر مانند غلامی چیره گشت و سیاهی و موهای پیچاپیچ آشکار شد.

زن فاسدی بد مستی کرد و شیوه او هماره گاز زدن به استخوان پوک بی‌مغز است.

او هرگاه می‌خواست خود را خوشبو کند، بهترین عطرهای کشور هند را به کار می‌برد. این کودک به مادر خود هند، چه قدر شباهت دارد اما شباهت پدر سیاه پوست با موی مجعد ـ صباح ـ در او فزون‌تر است. آن زن فرومایه سرکشی کرد و طغیان عادت همیشگی او بود و استخوان به دندان گرفتن و جویدن.

«هشام‌بن محمد کلبی» در کتاب «مثالب» مینویسد:

هند از زنانی بود که به مردان سیاه میل و اشتیاق فراوان داشت، او هرگاه فرزند سیاهی به دنیا می‌آورد، وی را می‌کشت!

وی در ادامه می‌نویسد:

روزی میان یزید بن معاویه و اسحاق‌بن طابه، در دوره خلافت معاویه، و در حضور او، مشاجره‌ی تندی درگرفت. یزید رو به اسحاق کرده و به کنایه گفت: به نفع تو است که تمام فرزندان حرب بن امیه، به بهشت داخل شوند. یعنی تو در واقع از فرزندان نامشروع این طایفه هستی و از پدرت نیستی. چون مادر اسحاق متهم بود که با بعضی از افراد بنی امیه ارتباط دارد!

اسحاق نیز به کنایه گفت:

ای یزید! به سود تو خواهد بود که تمام افراد بنی‌عباس به بهشت بروند! یزید اشاره اسحاق را نفهمید اما معاویه مطلب را گرفت. به همین دلیل وقتی اسحاق بیرون رفت، به یزید گفت: چرا زبان به دشنام مردم می‌گشایی، در حالی‌که نمی‌دانی و نمی‌فهمی درباره‌ات چه می‌گویند؟ یزید گفت: من هدفم آشکار کردن عیوب او بود! معاویه گفت: او نیز همین نظر را درباره تو داشت. یزید پرسید: چگونه و چطور؟

معاویه پاسخ داد:

مگر نمی‌دانی که بعضی از افراد قریش، در دوران جاهلیت، مرا فرزند عباس می‌دانستند! و یزید به سخن اسحاق پی‌برد.

آری! آلودگی هند چنان قطعی و مسلم بود که پیامبر اکرم در روز فتح مکه، نیز به آن اشاره داشته‌اند. وقتی هند برای بیعت، نزد آن حضرت آمد، با این‌که پیامبر، خون او را هدر اعلام کرده بود، وی را بخشید و بیعت او را پذیرفت. او به حضرت عرضه داشت: ما بر چه چیز با تو بیعت کنیم؟ پیامبر فرمود: بر اینکه زنا نکنید!!

هند گفت: مگر ممکن است زن آزاد هم زنا کند، و خود را بیالاید؟ پیامبر چیزی نفرمود و به صورت عمر تبسمی اشارت‌آمیز کرد.([۹])

در جای دیگری آمده است: به صورت عباس، خنده معنی داری کرد؛ (چون عباس به خوبی هند را می‌شناخت و از گذشته او و خودش خاطره‌ها داشت)!

این فشرده‌ای بود از آنچه مورخان معتبر ـ که بیشتر آنها از اهل سنت‌اند ـ  درباره تبار معاویه نوشته‌اند و بر همه محققان آزاد اندیش و جویندگان حقیقت است که بدون تعصب و به دور از دگم اندیشی، به بررسی قضایای تاریخی صدر اسلام بپردازند تا حقایق پنهان در زیر پرده جهل، عناد و تعصب برهمگان آشکار شود؛ زیرا هر قدر حقایق تاریخی برای مسلمانان تبیین گردد، همان قدر، زمینه‌های اختلاف از میان آنان زدوده میشود.

۳ـ شخصیت نسبی معاویه از نظر حضرت علی

در نامه‌هایی که میان امیرالمؤمنین و معاویه رد و بدل شده و بیشتر آنها را سید رضی گِرد آورده است، امام به آشفتگی نََسَبی معاویه و آلودگی خانوادگی او اشاره کرده است.

در هنگامه‌ی جنگ صفین و در ماه صفر سال ۳۷ هـ ق. در جواب نامه معاویه، آنگاه که فضایل اهل بیت را بر می‌شمارد، این‌گونه نوشت:

«… وَأمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ اُمَیَّهُ کَهَاشِمٍ وَلا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَلا أبُوسُفْیَانَ کَأبِی طَالِبٍ وَلا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَلَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَلَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَلَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَلَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فی نَارِ جَهَنَّمَ».([۱۰])

… و اینکه ادعا کرده‌ای ما همه فرزندان «عبد مناف» هستیم، آری چنین است اما جد شما «امیه» چون جد ما «هاشم» و «حرب» همانند «عبدالمطلب» و «ابوسفیان» مانند «ابوطالب» نخواهد بود، هرگز ارزش مهاجران همچون اسیران آزاد شده نیست و حلال‌ زاده‌ همانند حرام زاده نیست و آن را که برحق است، با آنکه بر باطل است، نمی‌توان مقایسه کرد و مؤمن، چون سفیه نخواهد بود و چه زشت است که فرزندانی پدران خود را در ورود به آتش پیروی کنند.

در نامۀ دیگری که در سال ۳۶ هـ ق. در صفین نگاشته، خطاب به معاویه می‌نویسد:…

«وَمَتَی کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَهُ سَاسَهَ الرَّعِیَّهِ وَوُلَاهَ أمْرِ الأُمَّهِ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَلَا شَرَفٍ بَاسِقٍ وَ نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ وَاُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فی غِرَّهِ الأُمْنِیِّهِ مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَهِ وَالسَّرِیرَهِ».([۱۱])

معاویه! از چه زمانی شما زمامداران امت و فرماندهان ملت بودید؟ نه سابقه‌ی درخشان در دین‌، و نه شرافت والایی در خانواده دارید. به خدا پناه می‌برم از گرفتار شدن به دشمنی‌های ریشه دار! تو را برحذر می‌دارم از اینکه دنبال آروزهایت تلاش کنی و آشکار و نهانت یکسان نباشد.

۴ـ جنایات هند، مادر معاویه

هند، دختر عتبهًْ بن ربیعهًْ بن عبد شمس و از عمو زادگان ابوسفیان بود. او اگرچه از بنی امیه به شمار نمی‌آمد اما به دلیل اینکه پدرش، شخص اول مکه، دشمن سرسخت پیامبر و فرمانده سپاه کفر در جنگ بدر، بر ضد پیامبر، بود ودر همان جنگ به قتل رسید، ازین رو هند، به دلیل عوامل وراثتی و محیطی، پیوسته فکر عناد و دشمنی با پیامبر را در دل می‌پروراند و این عداوت، با کشته شدن پدر و برادرش در جنگ بدر، به اوج خود رسید.

پس از واقعه بدر، گروهی از زنان قریش نزد هند آمدند و از او پرسیدند: چرا برای بستگانت که در بدر کشته شدند، نوحه سرایی نمی‌کنی؟

گفت: این بر من سخت گران است که بر کشتگان خویش بگریم و خبر آن به پیامبر برسد و مرا شماتت کند! نه، من هرگز نخواهم گریست و این اندوه را همچنان در دل خود نگه خواهم داشت تا سرانجام انتقام خویش را از آنها باز ستانم.([۱۲])

۱ـ جنایات هند در اُحد

در جنگ اُحد، هند با تعدادی از زنان قریش همراه لشکر آمدند تا محرک عواطف شهوانی و تهییج کننده عصبیت‌های قومی قشون قریش باشند. در میان راه، هر وقت چشم هند به «وحشی» غلام «جبیر بن مطعم» می‌افتاد، می‌گفت: ای وحشی! کینه‌های دیرینه و داغ‌های دل مرا شفا بخش تا از رنج بندگی آسوده شوی!

وقتی آتش جنگ افروخته شد، هند و دیگر زنان قریش، با خواندن اشعار، لشکریان را به جنگ تحریض می‌نمودند.

هند چنین می‌سرود:

ضرباً بنی عبدالدار        ضرباً حماه الادبار

ضـرباً بکـلّ بتـار

نحن بنات طارق       نمشی علی النّمارق

إن تقبـلوا نعـانِق       او تـدبـروا نفـارق

فـراق غیر وامـق([۱۳])

به پیش، فرزندان عبدالدار! بکوشید ای محافظان و عقب داران لشکر! با شمشیر‌های بران خود ضربت بزنید! ما دختران ستاره صبحگاهیم! اگر پیروزمندانه پیشروی کنید، آغوش می‌گشاییم و بسترها می‌گسترانیم!! اگر به میدان نبرد پشت کنید و شکست را پذیرا شوید، ما نیز از شما روی بر می‌گردانیم و دوری می‌کنیم. آنگاه به فراقی مبتلا می‌شوید که در آن اثری از مهر و وفا دیده نشود.

این اشعار به خوبی نشان می‌دهد که هند با روح فاسد و شخصیت گناه‌آلود خود و باخواندن اشعار شهوانی، مردان دور از خانواده را به جنگ تحریک می‌کرد.

۲ـ دستور نبش قبر

در این سفر وقتی که نیروهای دشمن ـ در راه مکه و مدینه ـ به قریه «ابواء» محل دفن آمنه، مادر گرامی پیامبر رسیدند، هند به لشکریان قریش گفت: قبر آمنه را شکافته و جسد او را بیرون آورند و آن را قطعه‌ قطعه کرده و پاره‌های آن را همراه خود ببرند!!

سپس ادامه داد: نتیجه‌ این کار آن است که اگر کسی از شما اسیر شد، با فدیه‌ دادن پاره‌ا‌ی از آن به پیامبر، اسیر خود را رها سازد!! اما برخی از سران قریش با این اندیشه ننگین و غیر انسانی او مخالفت کردند.([۱۴])

جالب این‌که همین هند، در اثناء جنگ اُحد، به دست یکی از مجاهدان اسلام گرفتار شد اما آن مسلمان، جوانمردانه از خون او گذشت. یکی از رزمندگان انصار نیز هند را مشاهده کرد که لشکر مشرکین را به جنگ تحریک می‌کند، با شمشیر آخته به سوی او تاخت و وقتی که متوجه شد او زن است، از کشتنش صرف نظر کرد.

آری! این است تقابل نور و ظلمت، کفر و اسلام و حق و باطل. مکتب حیات بخش اسلام، پیروان خود را این گونه تربیت می‌کند که در هنگامه جنگ، کسی را که تحریک کننده لشکر است، به خاطر زن بودنش نمی‌کشند اما همین زن، به جسد زنی که سالها قبل از دنیا رفته است، رحم نمی‌کند و دستور نبش قبر و به یغما بردن اجزاء از هم پاشیده بدن او را می‌دهد!! آن هم به این دلیل که فرزند او، پیام‌آور پاکی، انسانیت و محبت است و همه رنج‌ها را به جان می‌خرد‌ تا انسان به کمال انسانی خود دست یابد.

بعد از پایان جنگ، هند به همراه زنان قریش، به میان شهدا آمدند و هر کدام بر سر کشته‌ای رفته و گوش و بینی و سایر اعضاء آن را بریدند! اعضاء قطع شده آنقدر زیاد بود که هند از گوش‌ها و بینی‌های بریده مجاهدان، برای خود گردن‌بند و دست‌بند تهیه کرد!! و در برابر خدمت وحشی، گوشواره، دست‌بند و سینه‌ریز خود را به او بخشید. هند با قساوت تمام،‌ پهلوی حمزه سیدالشهدا را درید و پاره‌ی از جگر او را به دهان برد تا بخورد، اما نتوانست! ناگزیر آن را بیرون انداخت.([۱۵]) پس از این عمل وحشیانه، بر تخته سنگ بلندی ایستاد و با آهنگ رسا، این شعر را خواند:

نحـن جـزینـاکم بیـوم بـدر          والحرب بعد الحرب ذات سعر

ماکان عن عتبه لی من صـبر       و لا اخـی و عمـه و بــکری

شفیتُ نفسی و قضیت نذری        شفی وحـشی غلیل صــدری

فاشـکر وحـشی عـلی عـمر       حـتی ترم أعظمی فی قبـری([۱۶])

ما پاداش جنگ بدر را به شما دادیم! جنگ پس از جنگ،‌ آتش افروز است. من بر مرگ عتبه هرگز آرام نداشتم؛

و نه بر برادرم و نه بر عمویش شیبه و نه بر فرزندم حنظله. اکنون درد دل خویش را شفا بخشیدم و نذرم را ادا کردم.

وحشی، جوشش سینه‌ام را آرام بخشید. من در سراسر زندگی، از وحشی سپاس‌گزار خواهم بود تا وقتی که استخوان‌هایم در گور بپوسد و خاک شود.

یکی از بانوان بنی هاشم به نام «هند» دختر «اثاسهًْ بن عباد بن المطلب» در پاسخ هند اینگونه سرود:

خزیت فی بدر و بعد بدر         یا بنت وقاع عظیم الکفر

صبـحک الله غـداه الفجـر        مل هاشمیین الطوال الزهر

بکـل قـطاعٍ کـلام یفری         حمزه لیثی و علی صقری

إذ رام شیبه وابوک غدری       فغضبنا منه ضواحی النحر

و نذرک السوء فشرّ نذر([۱۷])

هم در جنگ بدر و هم پس از آن، در گرداب گناه غرق شده‌ای، ای فرزند دنائت‌ها و کفر ورزی‌های بزرگ! خداوند بر تو روزی را برساند که با دست رسای بنی هاشم و شمشیر بران آن‌ها روبرو شوی.

حمزه شیر غرّان ما بود، و علی باز تیز چنگ ما، وقتی که عمو و پدرت خیال کشتار ما را در سر داشتند، گلوگاه ایشان را به خون آغشتند! این نذر شوم تو، چه بد نذری بود.

این بود گزارش کوتاهی از زندگی سیاه و ننگین هند، مادر معاویه‌ که از نظر نَسَبی، شخصیتی و کرداری، جز تباهی و گناه چیزی در پرونده عمل خود ندارد. چهره او پیش از اسلام و در دوران جاهلیت، غرق در لجن‌زار فساد، شهوت و آلودگی بود و بعد از اسلام نیز وحشیانه‌ترین اعمال را مرتکب و تمام توان و قوای خود را برای مقابله با اسلام و نابودی آن به کار برد.

اکنون معاویه که در دامن چنین مادری پروش یافته و از سینه سراسر کینه و تاریکی او شیر نوشیده است، چگونه شخصیتی خواهد داشت؟

خیانت‌های ابوسفیان

به گفته ابن هشام، ابوسفیان در زمان حیات پیامبر، یکی از سران و سردمداران احزاب مخالف آن حضرت بود و سخت برای از پای درآوردن آن حضرت می‌کوشید.([۱۸]) او از کسانی بود که نزد ابوطالب، مدافع بزرگ اسلام رفتند تا او را از حمایت و یاری پیامبر بازدارند؛([۱۹]) از افرادی بود که در «دار الندوه»، ـ مرکز شورای قبیله قریش ـ گرد آمدند و به شور پرداختند تا چگونه پیامبر را به قتل برسانند.([۲۰])

ابوسفیان از آغاز بعثت تا روز فتح مکه، با تمام توان با پیامبر مبارزه کرد و لحظه‌ای از پا ننشست و از توطئه، تخریب و کارشکنی دست برنداشت.

میزان جرایم و جنایات این پدر، کمتر از جنایات فرزندش معاویه نبود و در پشت پا زدن به حق و دشمنی با حقیقت و ارتکاب انواع نیرنگ، دسیسه و فتنه‌جویی دست کمی از معاویه نداشت.([۲۱])

۱ـ ابوسفیان در جنگ بدر

نخستین رویارویی نظامی ابوسفیان و امویان با مسلمانان در جنگ بدر بود؛ هر چند در این جنگ، ابوسفیان حضور نداشت و در رویارویی دو سپاه، از تیررس مسلمانان دور شده بود. در این جنگ که با امدادهای غیبی و جانبازی مجاهدان اسلام مسلمانان پیروز شدند، هفتاد نفر از سپاه دشمن اسیر شدند که در میان آن‌ها هفت نفر از خاندان اموی بودند. هشت تن نیز به قتل رسیدند که در میان آنان، حنظلهًْ بن ابی سفیان، عُتبهًْ و شیبهًْ، پدر و عموی هند و ولید بن عتبهًْ دایی معاویه به چشم می‌خورند. هفت نفر از امویان بودند که عمرو، فرزند دیگر ابی سفیان نیز در بین آن‌ها بود.([۲۲])

امیر مؤمنان در جواب نامه‌ای به معاویه، با اشاره به این مطلب، می‌نویسد:

«… وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أخِیکَ فی مَقَامٍ وَاحِدٍ وَ إِنَّکَ وَ اللهِ مَا عَلِمْتُ الأغْلَفُ الْقَلْبِ الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ».([۲۳])

… و نزد من همان شمشیری است که در جنگ بدر بر پیکر جد، دایی و برادرت زدم. به خدا سوگند می‌دانم تو مرد تاریک‌دل و بی‌خردی هستی… .

و در نامه دیگری، پیش از آ‎غاز جنگ صفین، در سال ۳۶هـ.ق، به معاویه می‌نویسد:

«… فَأَنَا أبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَأخِیکَ وَخَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی وَ بِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً وَإِنِّی لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَدَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ».([۲۴])

… من ابوالحسن، کشنده جدّ، دایی و برادر تو در روز نبرد بدر هستم که سر آنان را شکافتم؛ امروز همان شمشیر با من است و با همان قلب با دشمنانم ملاقات می‌کنم؛ نه بدعتی در دین گذاشته‌ام و نه پیامبر جدیدی برگزیده‌ام. من بر همان راه راست الهی قرار دارم که شما با اختیار رهایش کرده و با اکراه پذیرفته بودید.

پس از جنگ بدر، ابوسفیان رهبری قریش را در جنگ و صلح به عهده گرفت و نذر کرد که سر خود را نشوید، مگر اینکه به جنگ با پیامبر اقدام کند. از این جهت ابوسفیان دشمن شماره یک پیامبر و محرک اصلی قریش در قیام و اقدام، در مقابل آن حضرت و پیشاهنگ نیروهای روی‌گردان از حق و فرمانده سپاه کفر در جنگ‌های بدر، اُحد،‌ احزاب و سایر حوادث و وقایع بزرگ و کوچک در آغاز پیدایش اسلام به شمار می‌آید.

۲ـ ابوسفیان در جنگ اُحد

مشرکان ـ به دنبال شکست در جنگ بدر ـ برای جبران آن جنگ احد را بر ضد مسلمانان ترتیب دادند. ابوسفیان رهبری این جنگ را بر عهده داشت. او جنگ مرگبار و پر خسارت اُحد را بر پا کرد و بسیاری از مجاهدان راستین و گروندگان کوشای اسلام را به خاک و خون کشید؛ غمبارترین حادثه صدر اسلام، در این جنگ رقم خورد و آن شهادت نا به هنگام و دلخراش حمزه سید الشهدا بود. ابوسفیان تا آخرین لحظه و تا وقتی که احساس کرد به پایان خط رسیده و دیگر مقاومت در برابر انوار پرتو افشان اسلام سودی ندارد، در برابر اسلام ایستاد.

«ام حببیه» ـ دختر ابوسفیان و خواهر معاویه ـ نخست همسر «عبیدالله بن جَحش»([۲۵]) بود که همراه او به حبشه مهاجرت کرد. عبیدالله در حبشه به نصرانیت گروید و پس از مدتی در گذشت.

پس از مرگ عبیدالله بن جحش نجاشی «ام حبیبه» را برای پیامبر خواستگاری کرد که جعفر طیار و خالد بن سعید بن عاص عاقد او بودند. نجاشی به این مناسبت ولیمه ا‌ی ترتیب داد و وزیران خود را دعوت کرد. سپس او را برای پیامبر فرستاد.([۲۶])

به نوشته علامه مجلسی، نام او حبیبه رمله است و وکیل آن حضرت هنگام عقد، عمرو بن امیّه بود.([۲۷])

۳ـ آمدن ابوسفیان به مدینه

بعد از اقتدار روز افزون اسلام، ابوسفیان به خود آمد و آینده تاریکی را برای خود پیش‌بینی می‌کرد. از این رو، ناگزیر به مدینه آمد و با پیامبر ـ که خبر نقض صلح حدیبیه توسط قریش را شنیده بود ـ ملاقات کرده و پیمان مذکور را تمدید کرد.

وقتی به مدینه آمد، ابتدا به خانه دخترش «ام حبیبه» ـ همسر پیامبرـ وارد شد وخواست بنشیند اما ام حبیبه فرش را از زیر پای او کشید. ابوسفیان از این کار دخترش ناراحت شد و گفت: دخترم! مرا گرامی‌تر از آن داشتی که روی این فرش بنشینم یا به پاس احترام همسرت آن را برداشتی؟ ام حبیبه گفت: این فرش پیامبر است و تو مرد مشرک و پلیدی هستی و نباید آن را آلوده کنی؟

ابوسفیان برآشفت و گفت: ای دختر! ببین چگونه با دوری از من منحرف شده‌ای!

ام حبیبه گفت: من منحرف نشده‌ام، بلکه خداوند مرا به راه راست و روشن اسلام راهنمایی کرده است. منحرف تویی که سنگی را میپرستی که نه می‌شنود و نه می‌بیند… .([۲۸])

۴ـ اسلام ابوسفیان

با فتح مکه، به دست پیامبر اسلام سیادت و‌آقایی ابوسفیان برای همیشه شکسته شد؛ همان گونه که بت‌های فراوان عرب نیز به فرمان پیامبر و به دست امیرمؤمنان نابود شدند. وقتی پیامبر با ده هزار رزمنده مسلمان به مکه نزدیک می‌شد، عباس عموی پیامبر به ابوسفیان هشدار داد که کشته خواهد شد، آن گاه او را همراه خود، بر شتر پیامبر سوار کرده به سوی آن حضرت حرکت کرد. وقتی به محضر مبارک پیامبر رسیدند، ابوسفیان گفت: به نبوت تو تردید دارم! عباس خطر را احساس کرده به او گفت: اسلام بیاور و خود را گرفتار چنگال مرگ نکن.

در این لحظه، ابوسفیان به ناچار و با اکراه و ترس از مرگ، شهادتین را خواند و به ظاهر، اسلام را پذیرفت. پس از آنکه پیامبر وارد مکه شد، در کنار کعبه سخنرانی مفصلی ایراد کرد و خطاب به قریش فرمود: گمان می‌کنید من درباره شما چه خواهم کرد؟ گفتند: ما جز خوبی از تو انتظار نداریم. فرمود: «اذهبوا فأنتم الطلقاء»([۲۹])؛ «بروید! شما آزاد هستید».

پس از پیروزی در جنگ حنین، غنائم آن میان تازه مسلمان‌ها تقسیم شد که قرآن از آن به «مؤلفه قلوبهم»([۳۰]) تعبیر می‌کند. با این کار، خدا و پیامبر می‌خواستند دلهای‌ مسلمانان را به اسلام متمایل کنند. به همین دلیل به هر یک از این افراد، یکصد نفر شتر دادند، ابوسفیان و معاویه نیز هر کدام یکصد نفر شتر و مقداری زیادی نقره گرفتند.([۳۱])

همان‌طور که گفته شد، ابوسفیان از روی ترس و اجبار، آن هم به توصیه عباس، عموی پیامبر و به ظاهر اسلام آورد و گرنه او هیچ وقت اعتقاد قلبی به اسلام پیدا نکرد. او خود در زمان عثمان، به صراحت، اظهار می‌کرد که نه بهشتی وجود دارد و نه دوزخی! که به آن اشاره خواهیم کرد.

امیر مؤمنان در نامه‌ای به معاویه، نوشت:

«… أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَأنْتُمْ عَلَی مَا ذَکَرْتَ مِنَ الأُلْفَهِ وَالْجَمَاعَهِ فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ وَ الْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَفُتِنْتُمْ وَمَا أسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً وَبَعْدَ أنْ کَانَ أنْفُ الاِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللهِ حِزْباً…».([۳۲])

… پس از یاد خدا و درود! چنان‌که یادآور شده‌ای، ما با شما هم دوست بودیم و هم خویشاوند اما دیروز میان ما و شما جدایی افتاد که ما ایمان آوردیم و شما کافر شدید و امروز، ما در اسلام استوار ماندیم و شما، آزمایش شدید. اسلام آورندگان شما با ناخوشنودی، آن هم زمانی به اسلام روی آوردند که بزرگان عرب، تسلیم رسول الله شدند و در گروه او قرار گرفتند… .

پس از فتح مکه، پیامبر بعد از سخنرانی به طواف کعبه پرداخت. ابوسفیان در گوشه‌ا‌ی ایستاده، صحنه طواف را می‌نگریست. وقتی دید مسلمانان با چه شور و شوقی پشت سر آن حضرت، گرد خانه کعبه طواف می‌کنند، ابوسفیان با خود گفت: چه می‌شد و چقدر خوب بود اگر دوباره انبوه مردم را به جنگی تازه علیه محمد بر می‌انگیختم!! پیامبر رو به اوکرد و به سینه‌اش کوبید و فرمود: در آن روز، خداوند تو را ذلیل و خوار خواهد کرد. ابوسفیان گفت: به سوی خدا باز می‌گردم، و از او آمرزش می‌خواهم من که این فکر را بر زبان جاری نکردم!؟

بار دیگر با خود گفت: نمی‌دانم دلیل پیروزی محمد چه بود؟ پیامبر بر پشتش کوبید و فرمود: با نیروی خدا، بر شما غالب و پیروز شدم. ابوسفیان به ناچار گفت: شهادت می‌دهم که تو پیام‌آور خدا هستی.([۳۳])

آری! از آنجا که اسلام، قدرت و شوکت دنیایی و ریاست ابوسفیان را از او گرفته بود، او در اعماق دل، نسبت به اسلام و مسلمانان،‌ کینه‌هایی انباشته بود. کینه‌هایی که گاه و بیگاه و‌ در خلال سخنان وی، جلوه‌گر می‌شد.([۳۴])

عبد الله بن زبیر می‌گوید:

با پدرم در جنگ یرموک بودم، اما به دلیل سن کم قدرت جنگ نداشتم. در اثناء جنگ، گروهی را دیدم که از جنگ کناره گرفته و بر فراز تپه‌ای اجتماع کرده‌اند، به طرف آنها رفتم، آن گروه ابوسفیان با تنی چند از سران قریش بودند؛ همگی از کسانی بودند که پس از فتح مکه اسلام آورده بودند. من در اوج صحبت آن‌ها رسیدم، آن‌ها به من به دیده یک کودک می‌نگریستند، لذا به سخنان خود ادامه دادند.

به محض این‌که رومیان، مسلمانان را وادار به عقب نشینی می‌کردند، ابوسفیان می‌گفت: زنده باد رومیان! اما وقتی که مسلمانان چیره می‌شدند، ابوسفیان می‌گفت: رومیان بزرگوار، پادشاهان روم، گویی هیچ فرد زنده‌ای از ایشان باقی نمانده است؟!

پس از پیروزی سپاه اسلام، من قضیه را برای پدرم نقل کردم. او دست مرا گرفت و در میان مسلمانان گرداند و گفت: پسرم! داستان را برای این‌ها بازگو کن. من هم آنچه را که دیده بودم گفتم. آن‌ها از این همه نفاق، دو رویی و خصومت او با اسلام، در شگفت شدند.([۳۵])

آری! ابوسفیان پیوسته کینه اسلام و مسلمانان را در دل پنهان می‌کرد و هر از گاهی آن را بر زبان می‌آورد اما وقتی که حکومت به بنی امیه رسید و عثمان، خلافت اسلامی را به دست گرفت، ابوسفیان به دلیل خویشاوندی با خلیفه، احترام تازه‌ای یافت و دیگر چون گذشته تحقیر نمی‌شد.

در این دوران، وی روزی وارد مجلس عثمان شد و گفت: … ای فرزندان امیه!… اکنون که خلافت به چنگ شما افتاده است، همان طور که کودکان با توپ بازی می‌کنند، باید آن را در میان خود گردش دهید، به خدا سوگند، نه بهشتی است و نه جهنمی!([۳۶])

در زمان خلافت عثمان روزی ابوسفیان از کنار قبر شهید بزرگوار اسلام حمزه، میگذشت با پای خود به قبر آن حضرت می‌کوبید و می‌گفت: ای ابوعمارهًْ! چیزی که ما دیروز بر سر آن شمشیر می‌زدیم، امروز به دست کودکان ما رسیده است و با آن به بازی مشغولند.([۳۷])

آری! با خلافت عثمان، ابوسفیان به آروزهای خود رسیده بود، به همین دلیل در یک محفل خصوصی، به عثمان گفت: خلافت امری دنیایی است و از نوع حکومت‌های دوران جاهلیت. بنابراین، تو کارگزاران سرزمین‌های وسیع اسلامی را از بنی امیه انتخاب کن!([۳۸])

اگر در تاریخ خلافت عثمان و دولت اموی دقت کنیم، خواهیم دید که توصیه‌های شوم و اسلام برانداز ابوسفیان، مو به مو به دست بنی امیه اجرا شده است. علاوه بر این‌که تمام سرزمین‌های اسلامی، در دوران عثمان، در دست خاندان اموی قرار گرفت،([۳۹]) حکومت نیز برای اولین بار به دست معاویه، به صورت موروثی در آمد.

امیر مؤمنان در خطبه‌ای که در سال ۳۸ هـ ق. پس از جنگ نهروان، در افشای جنایات بنی امیه و معاویه ایراد می‌کند، دوران سیاه حکام اموی را این گونه به تصویر می‌کشد:

«وَاللهِ لَا یَزَالُونَ حَتَّى لَا یَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ وَلَا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ وَحَتَّى لایَبْقَى بَیْتُ مَدَرٍ وَلاوَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ وَنَبَا بِهِ سُوءُ رَعْیِهِمْ».([۴۰])

سوگند به خدا! بنی امیه چنان به ستمگری وحکومت ادامه می‌دهند که حرامی باقی نمی ماند، جز آن‌که حلال شمارند و پیمانی نمی‌ماند، جز آن‌که همه را بشکنند و هیچ خیمه و خانه‌ا‌ی وجود ندارد، جز‌ آن‌که ستمکاری آنان، در آنجا راه یابد و ظلم و فسادشان مردم را از خانه‌ها کوچ دهد.

 

[۱]) ابن سعد، الطبقات الکبری، دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۰ م، ج۸، ص ۲۳۵

[۲]) ابو الفرج اصفهانی، الاغانی، دار احیاء التراث العربی، ج۹، ص ۵۳٫

[۳]) همان، ص ۵۰ـ۵۳٫

[۴]) همان، ص ۵۳٫

[۵]) ابن جوزی، یوسف بن قز اوغلی، تذکرهًْ الخواص، بیروت، مؤسسه اهل‌بیت، ۱۹۹۱م، ص۱۱۶٫

[۶]) اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، ج۹، ص ۵۵ـ۵۸٫

[۷]) زمخشری، ربیع الابرار،‌ ج۳، ص۵۵۱٫

[۸]) دیوان حسان بن ثابت، ص ۹۸٫

[۹]) بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، دار الفکر، ۱۴۲۴ هـ . ق، ج۱، ص ۳۶۰٫

[۱۰]) نهج البلاغه، نامه ۱۷٫

[۱۱]) همان، نامه ۱۰٫

[۱۲]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۸۵ هـ ق، ج۳، ص۳۴۲٫

[۱۳]) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، اعلمی، ۱۴۰۹ هـ  ق، ج۲، ص ۵۱۳؛ واقدی، المغازی، ج۱، ص ۲۲۵٫

[۱۴]) حلبی شافعی، السیرهًْ‌ الحلبیهًْ، دار احیاء التراث العربی، ج۲، ص ۲۱۸٫

[۱۵]) واقدی، المغازی، انتشارات اعلمی، ۱۹۸۹م، ج۱، ص ۲۷۴؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص ۳۲۲٫

[۱۶]) عسکری، علامه سیدمرتضی، ‌نقش عایشه در تاریخ اسلام، انتشارات منیر، ۱۳۷۷ش، ج۳، ص۲۲٫

[۱۷]) همان، ص ۲۲ـ۲۱٫

[۱۸]) ابن هشام، عبدالملک، السیرهًْ النبویهًْ، ج۱، ص ۳۱۵ـ۳۱۷٫

[۱۹]) همان، ج۳، ص ۲۷۶ـ۲۷۹٫

[۲۰]) همان، ج۲، ص ۹۲ـ۹۵٫

[۲۱]) همان.

[۲۲]) ابن هشام، عبدالملک، السیرهًْ النبویهًْ، ج۲، ص ۳۵۵ـ۳۶۴؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص ۳۰۱٫

[۲۳]) نهج البلاغه، نامه ۶۴٫

[۲۴]) نهج البلاغه، نامه ۱۰٫

[۲۵]) وی برادر عبدالله‌بن جحش یکی از شهدای اُحد بود که در کنار حمزه سید الشهدا در مدینه منوره مدفون گردید. (اسد الغابه فی معرفهًْ‌ الصحابه، ج۳، ص ۱۳۱)

[۲۶]) قمی، شیخ عباس، وقایع الایام، تعریب سید محمد باقر قزوینی، بیروت، نشر بلاغ، ص ۳۴٫

[۲۷]) مجلسی، علامه محمد باقر، حیاهًْ القلوب، قم، انتشارات سرور، ۱۳۸۲ ش، ج۴، ص ۱۵۲۲٫

[۲۸]) حلبی شافعی، السیرهًْ الحلبیه، ج۳، ص ۸۴٫

[۲۹]) ابن هشام، عبدالملک، السیرهًْ النبویهًْ، ج۴،ص ۸۷۰؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص ۶۱٫

[۳۰]) توبه/ ۶۰٫

[۳۱]) طبری، همان، ج۳، ص ۹۴٫

[۳۲]) نهج البلاغه، نامه ۶۴٫

[۳۳]) ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینهًْ دمشق، ج۶، ص ۴۰۴٫

[۳۴]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۴۷٫

[۳۵]) ابوالفرج اصفهانی،‌ ألأغانی، بیروت، دار احیاء‌ التراث العربی، ج۶، ص ۳۵۴؛ ابن عبد البر،‌ یوسف‌بن عبدالله، الاستیعاب، چاپ اول، دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۵ م، ص ۶۸۹٫

[۳۶]) الأغانی، ج۶، ص ۳۵۶ـ۳۵۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب، ص ۶۹۰٫

[۳۷]) شرح نهج البلاغه، ج۴، ص ۵۱٫

[۳۸]) الاغانی، ج۶، ص ۳۵۵؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینهًْ دمشق، ج۶، ص ۴۰۷٫

[۳۹]) عسکری، مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص۵۰٫

[۴۰]) نهج البلاغه، خطبه ۹۸٫

منبع: برگرفته از کتاب معاویه از دیدگاه امام علی؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.


برچسب ها :
، ، ،
دیدگاه ها