معناى ولایت

معناى ولایت

ابوهلال عسکرى، لغت‏شناس معروف عرب، در بحث فرق میان «مولى و ولى»، ولى را چنین معنى مى‏کند:

«واصل الولىّ جعل الثانى بعد الاول من غیر فصل من قولهم هذا یلى ذاک ولیا.»([۱])

«اصل معناى «ولىّ» قرار دادن دوم به جاى اول است بدون فاصله و این واژه از قول عرب گرفته شده است که این پشت سر آن مى‏آید.

راغب اصفهانى همین معنى را با شرح بیشترى آورده و مى‏نویسد:

«الوَلاء و التوالى ان یحصل شیئان فصاعدا حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما و یستعار ذلک للقرب من حیث المکان و من حیث النسبه و من حیث الدین و من حیث الصداقه و النصره و الاعتقاد و والولایه النصره و الولایه تولّى الامر و قیل الوِلایه و الوَلایه نحو الدِّلاله و الدَّلاله و حقیقته تولّى الامر و الولى و المولى یستعملان فى ذلک کل واحد منهما.»([۲])

«ولایت این است که حداقل دو چیز طورى به هم نزدیک شوند که بیگانه‏اى میان آنها نباشد و این معنى در نزدیکى از نظر مکان، نسبت، آیین، دوستى، یارى و اعتقاد کاربرد دارد. ولایت به معناى سرپرستى کار است. گفته شده ولایت و وَلایت مثل دِلالت و دَلالت است، ولى حقیقت آن سرپرستى در کار است و «ولى» و «مولى» هر دو در این معنى کاربرد دارند.

علامه طباطبایى  در این باره مى‏نویسد:

چون ولایت (به معناى) نزدیکى خاص است، هرگاه این «ولایت» در امور معنوى تصور شود، لازمه‏اش این است که ولى نسبت به آنچه ولایت دارد، داراى اختیاراتى باشد که دیگران این اختیارات را باید از طریق او کسب کنند. براین اساس هر نوع تصرفى که دیگرى مى‏تواند نسبت به آن چیز انجام دهد، تنها ولى قادر به انجام آن است؛ به عنوان مثال میت که مى‏توانست نسبت به ترکه‏اش تصرف کند چون مالک بود، اکنون ولى او به دلیل وراثت در آن تصرف مى‏کند. همچنین ولى صغیر در اموال او تصرف مى‏کند؛ چون تدبیر امور صغیر بر عهده اوست. خداوند نیز ولى بندگان خود است؛ زیرا تدبیر امور آنان در دنیا و آخرت با اوست. همچنین خداوند ولى مؤمنان است؛ چون تدبیر امر دین آنان و دعوت به دین، توفیق آنان براى گرایش به دین و یارى دین بر عهده اوست. پیامبر نیز ولى مؤمنان است؛ چون او نسبت به قضاوت کردن میان آنان اختیار دارد. حاکم، ولى مردم است؛ چون متناسب با قدرتش در بین مردم حکم مى‏کند.

خلاصه آنکه معناى ولایت در موارد کاربرد آن، نوعى نزدیکى است که سبب مى‏شود ولى حق تصرف و تدبیر داشته باشد.([۳])

ولایت خداوند

خداوند در قرآن دو نوع ولایت را براى خود اثبات مى‏کند:

الف): ولایت تکوینى:

چون خداوند خالق هستى است، شایسته است که هر نوع تصرفى و به هر اندازه و هرگونه که بخواهد، در عالم هستى انجام دهد.

آیات فراوانى بیانگر این نوع از ولایت است؛

{أَمِ اتـَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِـیاءَ فَاللّهُ هُوَ الوَلِیُ وَهُوَ یُحْیِ المَوْتى وَهُوَ عَلى کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ}([۴])

{اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمـواتِ وَالأَرْضَ وَما بَیْنَهُما فِی سِتَّهِ أَیّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلى العَرْشِ ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَلا شَفِیعٍ أَفَلا تَتَذَکَّرُونَ}([۵]).

ب): ولایت تشریعى:

خداوند در امورى که به دین مؤمنان برمى‏گردد، اعم از اصل دین، هدایت مردم، توفیق دادن و مانند اینها نیز برای خود ولایت قائل است.

آیات ذیل نمونهای از بیان این ولایت است،

{اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلى النُّورِ…}([۶])

{وَاللّهُ وَلِیُّ المُؤْمِنِـینَ}([۷])

{وَاللّهُ وَلِیُّ المُتَّقِـینَ}»([۸])

خداوند در آیات قرآن، این ولایت تشریعى را براى پیامبر نیز قائل است، چنان که در آیات زیادی به این مهم پرداخته است؛

{إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الکِتابَ‏بِالحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ‏النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ…}([۹])

{النَّبِیُّ أَوْلى بِالمُـؤْمِنِـینَ مِنْ أَنْفُسِـهِمْ…}([۱۰])

{…وَما کانَ لِمُـؤْمِنٍ وَلا مُـؤْمِنَهٍ إِذا قَضى اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الخِـیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ…}([۱۱])

مفاد این آیات این است که رسول خدا  در هدایت امت به سوى خدا و اجراى حدود و قضاوت میان مؤمنان و آنچه به ولایت تشریعى خداوند برمى‏گردد، ولایت دارد و بر امت است که از او اطاعت کنند؛ زیرا اطاعت از او اطاعت از خداوند است. در این زمینه آخرین آیه‏اى که آوردیم، بسیار گویاست.

در آیه «انّما» همین ولایت تشریعى را – که براى خدا و رسول ثابت است – براى «الذین آمنوا»، یعنى امام على  ، نیز اثبات مى‏کند؛ زیرا ولایت را به خدا و رسول و «الذین آمنوا» یکسان نسبت داده و این دلیلِ بر این است که ولایت در هر سه مورد به یک معنى است و چنان که مفسران گفته‏اند؛ تفاوت در این است که این ولایت در خداوند «بالاصاله» است و در دیگر «بالتبّع».

باید توجه داشت که اگر ولایت در رسول و امام به گونه‏اى دیگر بود، خداوند میبایست عبارت را به شکلى بیاورد که اشتباه رخ ندهد، همان طور که در موارد مشابه این گونه است؛ به آیه توجه کنید

{قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُـؤْمِنُ بِاللّهِ وَیُـؤْمِنُ لِلْمُـؤْمِنِـینَ…}([۱۲])

در این آیه، لفظ ایمان تکرار شده است، چون معناى آن درباره خداوند با معناى آن درباره مؤمنان یکسان نیست.

معناى مولى

همان طور که پیشتر از ابوهلال و دیگران نقل کردیم، «ولىّ» به معناى جانشین و «أولى به تصرف» است. با این حال از راه دیگرى نیز مى‏توان معناى آن را مشخص کرد.

به آیه زیر توجه کنید:

{…فَالْـیَوْمَ لا یُـؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَهٌ وَلا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مأْواکُمُ النّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَبِئْسَ المَصِـیرُ}([۱۳])

در این آیه، مفسران و لغت‏شناسان مولى را به معناى «اولى» گرفته و به شعر «لبید بن ربیعه عامرى» استدلال کرده‏اند که گفته است:

فغدت کلا الفرجین تحسب انّه     مولى المخافه خلفها و امامها([۱۴])

شعر در وصف یک گاو وحشى است که صدایى شنید، ولى نمى‏دانست که از کدام طرف است و گمان مى‏کند که سزاوارتر این است که هم از پشت سر و هم از پیش رو بترسد.

بیش از پنجاه نفر از مفسران اهل سنت در آیه یاد شده «مولى» را به معناى اولى گرفته‏اند([۱۵]) که مادر اینجا به چند نمونه از آن اشاره مى‏کنیم:

«زجاج» گفته است: «مولاکم اى اولى بکم([۱۶]) و سپس به شعر لبید استشهاد کرده است.

«بخارى» گفته است: «مولاکم اى اولى بکم.»([۱۷])

«نیشابورى» گفته است: «مولاکم اى أولى بکم.»([۱۸])

«کلبى» گفته است: «هى مولاکم اى أولى بکم و حقیقه المولى الولى.»([۱۹])

«فراء» گفته است: «مولاکم: هى أولى بکم.»([۲۰])

با اینکه ابوعبیده نه تنها گرایشى به امیرالمؤمنین  ندارد، بلکه از خوارج است، چنین میگوید: «هى مولاکم، أولى بکم». وی به شعر لبید استشهاد کرده است.([۲۱])

«ابوالعباس مبرد» گفته است: «هى مولاکم؛ أولى بکم.»([۲۲])

«اخطل» – شاعر مسیحى و لغت‏شناس عرب – «مولى» را در شعرش به معناى «أولى» به کار برده است. وی خطاب به عبدالملک بن مروان مى‏گوید:

فاصبحت مولاها من الناس کلّهم      واحرى قریش ان تهاب و تحمدا([۲۳])

اخطل در این شعر مولا را درباره خلیفه تام‏الاختیار و متصرف در همه امور مسلمانان به کار برده است.

کاربرد «مولى» به معناى «أولى» در ادبیات عرب – چه شعر و چه نثر – مسئله‏اى بسیار روشن است که نیازى به استشهاد بیشتر نیست و با تتبع در آیاتى که در آنها واژه «مولى» به کار رفته است، مى‏توان به آراى مفسران در این زمینه دست یافت که براى پرهیز از طولانى شدن بحث، از بررسى این آیات خوددارى مى‏کنیم.

گذشته از اینکه در همین آیه مورد بحث {إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا…} عبدالله بن مسعود چنین قرائت کرده است: «انّما مولاکم اللّه و رسوله([۲۴])

ما در آیه یاد شده هر یک از این دو قرائت را که بپذیریم، این دو واژه از طرف رسول خدا  درباره امام على  به کار رفته است.

کاربرد واژه «ولى» درباره امام على

رسول خدا  در روایات متعددى واژه «ولىّ» را درباره امام على  به کار برده است؛

«عن عبدالله عن ابیه بریده قال بعث رسول اللّه  بعثین الى الیمن احدهما على بن ابى طالب و على الآخر خالد بن ولید، فقال: اذا لقیتم فعلىّ على الناس و ان افترقتما فکلّ واحد منکما على جنده، قال: فلقینا بنى زید من اهل الیمن فاقتتلنا فظهر المسملون على المشرکین، فقتلنا المقاتله و سبینا الذریه فاصطفى علىّ امراه من السبى لنفسه. قال بریده فکتب معى خالد بن ولید الى رسول اللّه یخبره بذلک فلما اتیت النبى  دفعت الکتاب فقرى‏ء علیه فرایت الغضب فى وجه رسول اللّه فقلت یا رسول اللّه  هذا مکان العائذ، بعثتنى مع رجل و امرتنى ان اطیعه فعلت ما ارسلت به. فقال رسول الله: لا تقع فى على، فانّه منّى و انا منه و هو ولیّکم بعدى.»([۲۵])

بریده مى‏گوید:

رسول خدا  دو نفر را به سوى یمن اعزام کرد، فرمانده یک لشکر على بن ابى طالب  و فرمانده لشکر دیگر خالد بن ولید بود.

پیامبر فرمود: اگر با هم بودید فرمانده همه نیروها على بن ابى طالب  است و اگر از هم جدا حرکت کردید، هریک فرمانده سپاه خود باشد. بریده مى‏گوید: حرکت کردیم و با قبیله بنى زید برخورد کردیم و جنگ درگرفت و مسلمانان پیروز شدند و رزمندگان آنان را کشتیم و زنان آنان را به اسارت گرفتیم.

على  یکى از زنان اسیر را براى خودش انتخاب کرد. خالد بن ولید نامه‏اى به رسول خدا  نوشت و به من داد تا به رسولخدا برسانم و گزارش این عملیات و عملکرد على  را به پیامبر باز گویم. پس از آنکه خدمت رسول خدا  رسیدم و نامه را خدمت آن حضرت دادم، نامه را برایش خواندند، دیدم آثار غضب در چهره رسول خدا  ظاهر شد.

عرض کردم: اى رسول خدا  ! اینجا پناهگاه ماست. شما مرا تحت فرماندهى مردى فرستادى و به من دستور داده‏اى که از او اطاعت کنم و حالا هم من وظیفه‏ام را انجام داده‏ام؟!

رسول خدا  فرمود: از على  بدگویى نکن. بدون تردید على  از من است و من از على  هستم. على  بعد از من ولى شماست.

به راستى در این روایت، شرایط زمانى، مکانى، عملکرد على  و شکایت از او از یمن به مدینه و گزارش حامل نامه، برخورد سرد رسول خدا  ، اعتراض حامل نامه و پاسخ نهایى رسول خدا  در خور تأمل است، به ویژه اینکه با کلمه «بعدى» توام است.

آیا مى‏توان گفت «ولى» در این روایت معنایى جز امام، رهبر و پیشوا دارد؟

کاربرد واژه «مولى» درباره امام على

رسول خدا  در روایات متعددى واژه مولى را درباره امام على  به کار برده است؛ از جمله در واقعه غدیرخم، که مراسم رسمى معرفی کردن امامعلى  به عنوان جانشین پیامبر است که در بسیارى از منابع اهل سنت آمده است.([۲۶]) ما این حدیث را از منابع شیعه نیاوردیم و تنها به بعضى از منابع اهل سنت بسنده کردیم.

درباره اسناد و محتوای آن نیز به اظهار نظر چند محدث مشهور اهل سنت اکتفا مى‏کنیم.

درباره طرق این روایت، سلیمان بن ابراهیم قندوزى حنفى، صاحب کتاب ینابیع الموده، پس از نقل طرقى از آن مى‏نویسد:

«اخرج محمد بن جریرالطبرى صاحب التاریخ خبر غدیر خم من خمسه و سبعین طریقا و افرد له کتابا سمّاه کتاب الولایه.»([۲۷])

«محمد بن جریر طبرى، صاحب کتاب تاریخ طبرى، حدیث غدیرخم را از ۷۵ طریق ذکر کرده و آن را در کتاب مستقلى به نام «کتاب ولایت» گردآورى کرده است».

وى در ادامه مى‏نویسد:

«اخرج خبر غدیرخم ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده و افرد له کتابا و سمّاه الموالات و طرقه من مائه و خمسه طریق.»([۲۸])

«ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده خبر غدیر خم را از ۱۰۵ طریق ذکر کرده و آن را در کتاب مستقلى به نام کتاب موالات گردآورى کرده است».

سپس مینویسد:

«حکى العلامه على بن موسى بن على بن محمد ابى المعالى الجوینى الملقّب بامام الحرمین استاذ ابى حامد الغزالى رحمهما اللّه یتعجب و یقول رایت مجلدا فى بغداد فى ید صحاف فیه روایات خبر غدیرخم مکتوبا علیه المجلده الثامنه و العشرون من طرق قوله صلى اللّه علیه و سلم من کنت مولاه فعلىّ مولاه و یتلوه المجلده التاسعه و العشرون.»([۲۹])

«ابوالمعالى جوینى امام الحرمین استاد غزالى نقل مى‏کند و با تعجب مى‏گوید: در بغداد در دست کتابفروشى کتابى دیدم که روایات خبر غدیر خم را گردآورى کرده و بر آن نوشته شده بود: جلد بیست و هشتم از طرق سخن رسول خدا  : «من کنت مولاه فعلىّ مولاه.» و بعد از این جلد بیست و نهم آن خواهد آمد».

صحت و دلالت این روایت از دانشمندان اهل سنت

حاکم نیشابورى درباره صحت و دلالت این روایت پس از نقل روایت مى‏نویسد:

«هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین و لم یخرجاه بطوله.»([۳۰])

«این حدیث براساس شرایط مسلم و بخارى صحیح است؛ گرچه آنها این روایت را با تفصیل نقل نکرده‏اند».

گنجى شافعى، صاحب کتاب کفایه ‏الطالب، پس از نقل حدیثى درباره فضائل امام على  مى‏نویسد:

«هذا الحدیث و ان دلّ على عدم الاستخلاف، و لکن حدیث غدیرخم دلیل على التولیه و هى الاستخلاف و هذا الحدیث اعنى حدیث غدیرخم ناسخ، لانّه کان فى آخر عمره.»([۳۱])

«این حدیث، دلیل بر جانشینى على  پس از رسول خدا  نیست، ولى حدیث غدیر خم دلیل بر ولایت است و ولایت همان جانشینى است و حدیث غدیرخم ناسخ بقیه احادیث است؛ زیرا حدیث غدیر در پایان عمر آن حضرت بوده است».

واسطى شافعى، صاحب کتاب مناقب نیز پس از نقل حدیث غدیر با سیزده سند ، صحت آن را به نقل از بعضى از محدثان اهل سنت یاد مى‏کند و مى‏نویسد:

«و قد روى حدیث غدیرخم عن رسول اللّه نحو من مائه نفس منهم العشره و هو حدیث ثابت لا اعرف له علّه تفرد على بهذه الفضیله لیس یشرکه فیها احد.»([۳۲])

«حدیث غدیر را یکصد تن از صحابه رسول خدا  نقل کرده‏اند که «عشره مبشره» از راویان آن هستند. این حدیث ثابتى است که من نسبت به آن نقصى نمى‏شناسم. این امتیاز، تنها از آن على  است و کسى با او در این امتیاز شریک نیست».

براین اساس، ما چه قرائت عبدالله بن مسعود را در آیه بپذیریم و چه قرائت مشهور را هر دو واژه را رسول خدا  درباره امام على  به کار برده است و هر دو واژه بر تصرف و سرپرستى امور دلالت دارد.

با توجه به نکاتى که در آینده درباره زمان نزول این سوره و بعضى از آیات آن نقل مى‏کنیم، ولایت باید از تکالیفى باشد که در اواخر عمر رسول خدا  نازل شده و با کمال تعجب این مسئله هم در روایات شیعه مطرح شده است و هم در منابع اهل سنت.

با توجه به منابع شیعه این نکته بسیار روشن است که این مسئله حدود ۸۰ روز قبل از ارتحال رسول خدا  در «حجه‏الوداع» در غدیرخم به طور رسمى اعلام شده است. امام باقر  مى‏فرماید:

«امرالله عزّ و جلّ رسوله بولایه علىّ و انزل علیه إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ . و فرض ولایه اولى الامر فلم یدروا ما هى، فامرالله محمدا  ان یفسّر لهم الولایه کما فسّر لهم الصلاه و الزکاه و الصوم و الحجّ، فلمّا اتاه ذلک من اللّه ضاق بذلک صدر رسول اللّه صلّى‏علیه و آله و سلم و تخوّف ان یرتدّوا عن دینهم و ان یکذّبوه، فضاق صدره و راجع ربّه عزّ و جلّ، فاوحى اللّه عزّ و جلّ الیه: یا أَیُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ ، فصدع بامرالله تعالى ذکره فقام بولایه على یوم غدیر خم، فنادى الصلاه جامعه و امرالناس ان یبلّغ الشاهد الغائب… و کانت الفریضه تنزل بعد الفریضه الاخرى و کانت الولایه آخر الفرائض، فانزل اللّه عزّ و جلّ: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى قال ابوجعفر: یقول اللّه لا انزل علیکم بعد هذه فریضه، قد اکملت لکم الفرائض.»([۳۳])

«خداوند رسولش را مأمور کرد تا ولایت على  را اعلام کند و آیه: تنها سرپرست شما خدا و رسول او و کسانى هستند که نماز را به پا مى‏دارند و زکات مى‏دهند، و ولایت اولى‏الامر را واجب کرد، ولى مردم نمى‏دانستند ولایت چیست؟ براین اساس خداوند محمد را – که درود خداوند بر او و خاندانش باد – مأمور کرد تاولایت را براى آنان تفسیر کند، همان طور که نماز، زکات، روزه و حج را تفسیر کرده است. با آمدن این دستور، رسول خدا  احساس دلتنگى کرد و ترسید که مبادا مردم از دین برگردند و او را تکذیب کنند. به دنبال این احساس دلتنگى از خداوند تقاضا کرد که او را معاف دارد که خداوند به او وحى کرد: اى پیامبر! آنچه از پروردگارت به تو رسیده است، ابلاغ کن و اگر این کار را نکنى رسالت او را تبلیغ نکرده‏اى و خداوند تو را از مردم نگهدار است».

در پى آن رسول خدا  دستور خداوند را علنى اعلام کرد و در روز غدیر خم با ، ولایت [امامت] على  را اعلام کرد و به مردم دستور داد که شاهدان این مطلب را به غائبان برسانند.

سپس امام باقر  ادامه داد: واجبات الهى یکى پس از دیگرى نازل مى‏شد و ولایت آخرین واجبى بود که نازل شد. به دنبال آن خداوند این آیه را فرستاد تا امروز دین شما را کامل گردانیدم و نعمت خودم را بر شما تمام کردم.

امام باقر  مى‏فرماید: خداوند مى‏فرماید: بعد از این واجب، واجبى را بر شما نازل نخواهم کرد؛ زیرا واجبات شما را تکمیل کردم».

بر اساس آنچه که در منابع شیعه آمده است، آخرین واجب الهى ولایت امام على  است که ابلاغ شده است، این نکات روشن مى‏شود که این آیه جدا نازل شده است و ارتباطى با آیات قبل و بعد ندارد و این آیه سیاق ندارد؛ در نتیجه، هم با آخرین سوره‏ها بودن سازگار است و هم با حصر.

باید توجه داشت که واجب بودن ولایت تنها در منابع شیعه مطرح نشده است بلکه در منابع اهل سنت نیز آمده است؛

«عن ابى هارون العبدى قال: کنت ارى رأى الخوارج لا رأى لى غیره حتى جلست الى ابى سعید الخدرى فسمعته یقول امر الناس. بخمس، فعملوا باربع و ترکوا واحده. فقال له رجل: یا ابا سعید ما هذه الاربع التى عملوا بها، قال: الصلاه و الزکاه و الحجّ و الصوم، صوم شهر رمضان. قال: فما الواحده التى ترکوها؟ قال: ولایه على بن ابى طالب. قال: و انّها مفترضه معهنّ؟ قال: نعم. قال: فقد کفر الناس. قال: فما دنبى.»([۳۴])

«هارون عبدى مى‏گوید: پیرو اندیشه خوارج بودم و جز آن را قبول نداشتم، تا اینکه با «ابوسعید خدرى» همنشین شدم. از او شنیدم که مى‏گفت: مردم پنج وظیفه داشتند؛ چهار وظیفه را انجام دادند و یکى را واگذاشتند. شخصى از او پرسید: آن چهار وظیفه‏اى که عمل کرده‏اند چیست؟ ابوسعید گفت: نماز، زکات، حج و روزه ماه رمضان. آن شخص پرسید: آن یکى که رها کردند، چیست؟ ابوسعید گفت: ولایت على ابن ابى طالب. شخص پرسید: مگر این وظیفه هم مثل آن چهار تا واجب بوده است؟ ابوسعید: بله. شخص گفت: پس مردم کافر شدند؟ ابوسعید گفت: گناه من چیست؟

براساس آنچه تاکنون از لغت‏شناسان نقل کردیم و شواهدى که از کاربرد واژه ولى در روایات رسول خدا  آوردیم، مقصود از «ولیّ» احق و اولى است و چنان چه کسى اصرار داشته باشد که «ولى» معانى متعددى دارد، این نظریه از دو فرض زیر خارج نیست:

الف): اشتراک معنوى واژه «ولى»

مقصود از اشتراک معنوى این است که لفظ براى یک معناى جامع وضع شده، در تمام مصادیق آن به تناسب همان معناى جامع کاربرد دارد و با قرائن یکى از معانى مشخص مى‏شود.

بنابر این معناى جامع «ولى» عبارت است از کسى که کار دیگرى را به عهده مى‏گیرد و نوعى سلطه بر آن دارد؛ یعنى مصادیقى مثل صدیق، محبّ، ناصر، حلیف و جار، این معناى جامع را دارند.

«صدیق» و «مُحب» نوعى سلطه بر صدیق و دوست خود دارد. کارهاى او را به عهده مى‏گیرد. ناصر نیز داراى نوعى سلطه بر منصور است و کار کمک به او را عهده‏دار مى‏شود. هم پیمان نیز نسبت به هم پیمان نوعى سلطه دارد و انجام کارهاى او را به عهده مى‏گیرد. همسایه نیز نسبت به همسایه خود داراى نوعى سلطه است و انجام کارهاى او را عهده‏دار مى‏شود. بنابر این بر فرض پذیرش اشتراک معنوى معناى آیه چنین مى‏شود:

تنها کسى که به کارهاى شما قیام مى‏کند، خدا ورسول او وامیرالمؤمنین  است.

علاوه بر آن ولایت خداوند عام است و مقدمات حکمت هم در آیه اقتضا مى‏کند که عام باشد. بنابر این باید ولایت پیامبر  و وصى او نیز چنین باشد. نتیجه این مى‏شود که امام على  متولى امور مؤمنان و امام آنان است و بر آنان سلطه دارد، همان طور که رسول خدا این گونه بود.([۳۵])

 ب – اشتراک لفظى «ولىّ»

مقصود از اشتراک لفظى آن است که براى هر یک از معانى، لفظ جداگانه‏اى وضع شده است. بنابر این فرض در آیه مورد بحث، با توجه به شأن نزول آن – که درباره امام على  است – و با عنایت به حصر، معانى یاد شده مناسب این است که همان متولى امور مقصود باشد، و گرنه کدام انسان اندیشمندى تصور مى‏کند که خداوند با آن سرعت در پى صدقه دادن على  آیه نازل کند و این اقدام را با اوصافى یاد کند که جز براى بیان یک مسئله ضرورى به کار نمى‏برند و آن گاه گفته شود مقصود این است که على  یاور مؤمنان است!

بر فرض که اصرار داشته باشند که مقصود از ولى همان ناصر است، با توجه به شأن نزول، کاربرد ادات حصر، منحصر کردن یاور مؤمنان در اللّه و رسول اللّه و امیرالمؤمنین  با دو فرض قابل تصور است:

۱- اینکه گفته شود نصرت خدا و رسول و وصى شامل سرپرستى امور آنان نیز مى‏شود که در این صورت، دیدگاه مورد نظر ثابت مى‏شود.

۲- اینکه گفته شود یارى و کمک دیگران به مؤمنان، هرگز قابل سنجش با یارى خدا و رسول و وصى نیست. در این صورت نیز مطلوب حاصل است؛ زیرا از لوازم امامت و رهبرى مؤمنان این است که از آنان به صورت کامل حمایت کند، به خصوص که این یارى با یارى خدا و رسول او قرین است.

بدین ترتیب، ولایت در آیه مورد بحث، به هر معنایى که تفسیر شود، بر انحصار ولایت نسبت به خدا و رسول و وصى و اینکه این سه ولایت از یک سنخ هستند،دلالت دارد. بنابر این امام على  نسبت به بقیه مردم امتیازى دارد که دیگران از آن محرومند و این جز با امامت بر آنان محقق نمیشود.([۳۶])

 

 

([۱]) الفروق اللغویه، ص ۲۳۵٫

([۲]) المفردات، راغب اصفهانی، ص ۵۳۳٫

([۳]) طباطبایی، علامه سید محمد حسین، المیزان، ج ۶، ص ۱۲٫

([۴]) شورى/۹٫

([۵]) سجده/۴٫

([۶]) بقره/۲۵۷٫

([۷]) آل عمران/۶۸٫

([۸]) جاثیه/۱۹٫

([۹]) نساء/۱۰۵٫

([۱۰]) احزاب/۶٫

([۱۱]) احزاب/۳۶٫

([۱۲]) توبه/۶۱٫

([۱۳]) حدید/۱۵٫

([۱۴]) شرح المعلقات السبع، ص ۱۲۶٫

([۱۵]) النهج ‏السوّى فى معنى المولى و الولى، ص ۴۰٫

([۱۶]) معانى القرآن و اعرابه، ج ۵، ص ۱۲۵٫

([۱۷]) معجم غریب القرآن مستخرجا من صحیح البخارى، ص ۲۳۰٫

([۱۸]) ایجاز البیان عن معانى القرآن، ج ۲، ص ۸۰۴٫

([۱۹]) التسهیل لعلوم التنزیل، ج ۲، ص ۴۱۲٫

([۲۰]) معانى القرآن، ج ۳، ص ۱۳۴٫

([۲۱]) مجازالقرآن، ج ۲، ص ۲۵۴٫

([۲۲]) کامل، مبرد، ص ۶۹۹٫

([۲۳]) العمده عیون صحاح الاخبار، ص ۱۵۸٫

([۲۴]) تفسیر، ثعالبى، ج ۲، ص ۳۹۶؛ البحرالمحیط، ج ۳، ص ۵۲۵؛ الدرالمصون، ج ۴، ص ۳۱۳؛ اللباب فى علوم الکتاب، ج ۷، ص ۳۹۷٫

([۲۵]) مسند، احمد بن حنبل، ج ۶، ص ۴۸۹، حدیث ۲۲۵۰۳؛ خصائص، نسایى، ص ۱۴۴، حدیث ۹۰؛ مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۱۹ و ۱۳۰؛ کنوزالحقائق، ج ۱، ص ۳۸۶؛ کفایه‏الطالب، ص ۲۷۴؛ ینابیع الموده، ص ۵۳٫

([۲۶]) مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۱۸، ۱۱۹؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۲؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۰۹ که از دوازده طریق نقل مى‏کند؛ ذخائرالعقبى، ص ۱۲۵؛ کنوزالحقائق، ج ۱، ص ۳۸۶؛ کنوزالحقائق، ج ۲، ص ۲۰۸؛ مجمع‏الزوائد، ج ۹، ص ۱۱۰ – ۱۰۶؛ کفایه‏الطالب، ص ۵۶، ۵۸، ۵۹، ۶۰، ۶۲؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۸  که از سیزده طریق نقل مى‏کند؛ تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۱؛ مناقب الاسد الغالب، ص ۱۲؛ الاستیعاب، ج ۳، ص ۲۰۳؛ کنزالعمّال، ج ۱۱، ص ۶۰۲؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۱۱، ص ۱۳۵، ۱۴۲، ۱۸۹، ۲۴۶؛ ینابیع الموده، ص ۵۳؛ مناقب، خوارزمى، ص ۳۱۳؛ فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۳۱۲؛ شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۷۴٫

([۲۷]) ینابیع الموده، ص ۳۶٫

([۲۸]) همان.

([۲۹]) همان.

([۳۰]) مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۲۶٫

([۳۱]) کفایه‏الطالب، ص ۱۶۷٫

([۳۲]) مناقب، ابن مغازلى، ص ۲۷٫

([۳۳]) اصول کافى، مترجم ج ۲، ص ۴۸؛ الوافى، ج ۲، ص ۲۷۶؛ العمده، ص ۱۷۱٫

([۳۴]) شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۵۷٫

([۳۵]) دلائل الصدق، ج ۲، ص ۷۴٫

([۳۶]) دلائل الصدق، ج ۲، ص ۷۵٫

منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.