صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > کلام > امامت > شبهات تاریخی آیه تبلیغ
تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۷


شبهات تاریخی آیه تبلیغ

بعضى از شبهاتى که بر استدلال شیعه به این آیه وارد کرده‏اند، شبهات تاریخى زیر است.

۱- عدم احتجاج به حدیث غدیر

یکى از شبهات این است که حضرت امیر  به این حادثه احتجاج نکرده است. به این شبهه توجه کنید:

«لا احتج بالآیه هو و لا احد من آل بیته و انصاره الذین ینفضّلونه على غیره لا یوم السقیفه و لا یوم الشورى بعد عمر و لا قبل ذلک و لا بعده فى زمنه و هو الذى کان لا تاخذه فى الله لومه لائم و لم یعرف التقیه فى قول و لا عمل.»([۱])

«نه خود حضرت على  و نه هیچ یک از اهل‏بیت او و نه هیچ یک از یاران او که او را از بقیه برتر مى‏دانند، نه در روز سقیفه و نه روز شورا بعد از عمر و نه قبل از آن و نه بعد از آن به آن استدلال نکرده‏اند، در حالى که حضرت على  کسى است که در راه خدا سرزنش هیچ سرزنش‏گرى مانع او نبود و او در گفتار و در رفتار تقیه نمى‏کرد».

نقد

الف – استدلال حضرت امیر

این استدلال را پیشتر از منابع اهل سنت در بحث شواهد نزول نقل کردیم که تکرار نمى‏کنیم. استدلال و مناشده آن حضرت و اعتراف صحابه رسول‏خدا  بیانگر صحت این خبر و اگر بنا باشد مناشده آن حضرت را از منابع شیعه بیاوریم، سخن بسیار طولانى خواهد شد.

ب – استدلال و احتجاج اهل‏بیت

استدلال آن حضرت را نیز در بحث آیه «اکمال» مى‏آوریم که به خاطر جلوگیرى از تکرار از آوردن آنها خوددارى مى‏کنیم.

ج – استدلال یاران امام على :

۱- حذیفه بن یمان: وی به عنوان صاحب سرّ رسول اللّه  شناخته شده است و همه کسانى که شرح حال او را نوشته‏اند او را با این وصف ستوده‏اند([۲])

وی در زمان عمر به عنوان حاکم مدائن منصوب شد. شایان ذکر است که هرگاه عمر مى‏خواست حاکمى را به جایى بفرستد در نامه‏اى به مردم آن منطقه مى‏نوشت: فلانى را به سوى شما فرستادم و به او چنین و چنان دستور داده‏ام، ولى وقتى که حذیفه را فرستاد تنها نوشت: «انّى بعثت الیکم فلانا فاطیعوه»([۳])؛ من فلانى را به سوى شما فرستادم، از او اطاعت کنید.

حذیفه تا پایان خلافت عمر حاکم بود و عثمان او را در این سمت ابقا کرد و بعد از عثمان حضرت امیر  در نامه‏اى او را ابقا کرد و از او خواست برایش از مردم بیعت بگیرد. او در سخنرانى گفت: اى مردم برخیزید با امیرالمؤمنین حقیقى بیعت کنید.

این جمله اعتراض عده‏اى را برانگیخت که این جمله اعتراض به حاکمیت خلفاى قبلى است. حذیفه در پاسخ گفت:

«امّا من تقدم من الخلفاء قبل على بن ابى طالب ممّن تسمّى بامیرالمؤمنین، فانّهم تسمّوا بذلک و سمّاهم الناس به و اما على بن ابى طالب فان جبرئیل  سمّاه بهذا الاسم عن الله تعالى و شهد له الرسول  عن سلام جبرئیل له بامره المؤمنین و کان اصحاب رسول الله یدعونه فى حیاه رسول الله بامیرالمؤمنین.»([۴])

«خلفاى قبل از على بن ابى طالب  آنان که به نام امیرالمؤمنین شهرت یافته‏اند، خود این نام را بر خویش نهادند و مردم نیز پیروى کردند، اما على بن ابیطالب را خداوند به این نام نامید و جبرئیل این خبر را آورد و رسول خدا  نیز بر این گزارش جبرئیل شهادت داد و اصحاب رسول‏خدا در زمان آن حضرت به على  امیرالمؤمنین خطاب مى‏کردند».

۲- سلمان فارسى: وی کسى است که رسول خدا  درباره‏اش فرموده است: «سلمان منّا اهل‏البیت».([۵]) سلمان سه روز بعد از ارتحال رسول خدا  در مسجد حضور یافت و پس از شرح مفصل درباره جایگاه امام على  نزد رسولخدا  خطاب به مردم گفت:

«علیکم بامیرالمؤمنین على بن ابى طالب  فوالله لقد سلّمنا علیه بالولایه و امره المؤمنین مرارا جمّه مع نبیّا کل ذلک یامرنا به ویوکّده علینا فما بال القوم عرفوا فضله فحسدوه»([۶])

«بر شما باد، به امیرالمؤمنین على بن ابى طالب . به خدا قسم در عصر رسول خدا  همراه او بارها و بارها به على به عنوان ولى امر مسلمانان سلام کرده‏ایم و این به دستور رسول خدا  و تأکید او بوده است. مردم را چه شده است که امتیاز على  را شناخته‏اند، ولى نسبت به او حسادت مى‏کنند».

۳- أبىّ بن کعب: وی کسى است که در اسلام از او با نام «سیدالقراء» یاد مى‏کنند.([۷]) وی بعد از بیعت مردم با ابوبکر در مسجد حضور یافت و مردم را بر این بیعت سرزنش کرد و گفت:

«الستم تعلمون انّ رسول الله  قام فینا مقاما اقام فیه علیّا فقال: من کنت مولاه فهذا مولاه؛ یعنى علیّا و من کنت نبیّه فهذا امیره.»([۸])

«اى مردم آیا نمى‏دانید که رسول خدا  در بین ما ایستاد و على  را بر پا داشت و فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست و هر که من پیامبر امیر او هستم این على امیر اوست».

احتجاج به حادثه غدیر بر حقانیت امیرالمؤمنین  اختصاص به دوستان آن حضرت ندارد، بلکه دشمنان آن حضرت نیز این نصب را قبول داشتند. آنان که با تاریخ اسلام آشنا هستند از دشمنى عمروبن عاص با حضرت على  آگاهی دارند. در عین حال بعد از مرگ عثمان و انتخاب امام على  به عنوان خلیفه مسلمانان، معاویه نامه‏اى به عمرو بن عاص نوشت و از او خواست که در مبارزه با على  با او همکارى کند و این کار را نیز تلاش در راه خدا دانست. عمرو بن عاص در پاسخ نامه او ضمن تحلیل تاریخ زندگى عثمان و متذکر شدن این که قضاوت معاویه درباره على درست نیست به بعضى از فضائل آن حضرت از زبان رسول خدا  اشاره مى‏کند:

«و قال فیه یوم غدیرخم الا من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.»([۹])

«رسول خدا  در روز غدیر خم درباره على  فرموده است: هر که من مولاى اویم، این على مولاى اوست. خدایا با دوستان او دوست و با دشمنانش دشمن باش؛ هر که او را یارى کند یاورش باش و هر که او را خوار کند، خوارش گردان».

۲- عدم تلاش براى به دست گرفتن قدرت

یکى از شبهاتى که بر این استدلال وارد کرده‏اند، این است که اگر رسولخدا حضرت على را براى امامت نصب کرده بود مى‏بایست بعد از رحلت رسول خدا  به مردم گوشزد کند. به این شبهه توجه کنید:

«و لتصدى علی للقیام بامر المسلمین یوم وفاه النبى فخطبهم و ذکرهم بالنّص و بیّن لهم ما یحسن بیانه فى ذلک الوقت و کان هوالواجب علیه لو کان یعتقد انّه الامام بعد رسول‏الله  بامر من الله و رسوله و لکنّه لم یقل ذلک.»([۱۰])

«اگر على  معتقد بود که از طرف خداوند و رسول خدا امام بود مى‏بایست در روز وفات رسولخدا براى این کار اقدام مى‏کرد و براى مسلمانان سخنرانى مى‏کرد و به آنان یادآور مى‏شد که رسول خدا  او را نصب کرده است و این بر او واجب بود در حالى که على  چنین نکرده است».

قبل از نقد این شبهه تذکر دو نکته لازم است که رسول خدا  در خطبه‏هاى حجه‏الوداع بخشى از سخنان خود را به آینده امت اختصاص داده بود و به بعضى از حوادثى که در آینده به دست آنان اتفاق مى‏افتد، اشاره کرده است تا هم هشدارى باشد براى آنان که شاید مسیر انحرافى خود را اصلاح کنند و از طرفى حجت را بر آنان تمام کند تا در قیامت در حضور حضرت حق نگویند چرا به ما هشدار نداده بودى؟

از مسائلى که رسول خدا  نسبت به آینده امت بیان کرده است، این جمله است:

«لا ترجعوا بعدى کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض»

این بخش از خطبه رسول خدا  را تمام منابعى که خطبه آن حضرت را نقل کرده‏اند، آورده‏اند و در منابع مهم حدیثى اهل سنت بابى را با همین عنوان تشکیل داده‏اند.([۱۱])

بى شک مخاطبان رسول خدا  در جمله یاد شده که «بعد از من کافر نشوید و گردن هم دیگر را نزنید» همه اصحاب آن حضرت بودند و در آن مراسم، در سال دهم بعد از نزول سوره برائت خبرى از یهود و نصارا نبوده است.

رسول خدا  با علم نبوت مى‏دید که بعضى از همین اصحاب در آینده‏اى نه چندان دور دوباره به کفر کشیده مى‏شوند و بر سر قدرت درگیریهاى خونینى خواهند داشت! که اساس این درگیریها هواى نفس است نه گسترش دین خدا!!

نکته دیگرى که باید به آن توجه داشت این است که رسول خدا  در روایات متعددى خطاب به حضرت امیر  فرمود:

«انّ الامّه ستغدر بک من بعدى.»([۱۲])

«بدون تردید امت من بعد از من به تو خیانت و بى‏وفایى خواهند کرد.»

نقد

در پاسخ این شبهه و با توجه به نکات یاد شده دو مسأله زیر باید مورد بررسى قرار گیرد:

الف – بعد از ارتحال رسول خدا  وظیفه امام على  چه بوده است؟

ب – آیا امام على  براى احقاق حق خود اقدامى انجام داده است یا نه؟

پاسخ سؤال اول

در شرایطى که رسول خدا  دار دنیا را وداع گفته بود، وظیفه هر مسلمانى از جمله امام على  این بود که با احترام خاصى مراسم تغسیل، تکفین، تشییع و تدفین آن حضرت را انجام دهند و براى آخرین بار با آن حضرت وداع کنند و هر نوع تعلل و کوتاهى در انجام این وظیفه گذشته از آنکه خلاف شرع است، توهین به حضرت رسول خدا  تلقى مى‏شود، در حالى که مخالفان حضرت امیر  در زمانی که هنوز جنازه رسول خدا روى زمین بود و شیون و زارى از خانه رسول خدا  به گوش مى‏رسید، به سقیفه رفتند و خلیفه انتخاب کردند. به این متن توجه کنید:

«و کان عمر یقول لم یمت و کان یتوعد الناس بالقتل فى ذلک، فاجتمع الانصار فى سقیفه بنى‏ساعده لیبایعوا سعد بن عباده، فبلغ ذلک ابابکر فاتاهم و معه عمر و ابوعبیده بن الجراح، فقال ما هذا، فقالوا منّا امیر و منکم امیر.»([۱۳])

«و هنوز عمر مى‏گفت: رسول الله  نمرده است و مردم را تهدید مى‏کرد که هرکس بگوید او مرده است او را خواهم کشت. در این شرایط انصار در سقیفه بنى ساعده گردآمده بودند تا با سعد بن عباده بیعت کنند. چون خبر به ابوبکر رسید او با عمر و ابوعبیده در سقیفه حضور یافتند. ابوبکر گفت: چه خبر است؟

آنان گفتند: از ما امیرى و از شما هم امیرى!»

بدین سان در حالى که امام على  به عنوان سرپرست اهل‏البیت و مسؤول مراسم تجهیز رسول خدا  در حال فراهم کردن مقدمات آن بود، مخالفان ایشان مسأله خلافت و جانشینى رسول خدا  را یکسره کردند؛ کارى که براى هیچ مسلمانى نه قابل تصور بود و نه قابل قبول. از این رو حضرتامیر در نامه‏اى به مردم مصر که چندین سال بعد از رسول‏خدا مسلمان شده‏اند، چنین توضیح مى‏دهد:

«فلما مضى  تنازع المسلمون الامر من بعده، فوالله ما کان یلقى فى روعى و لا یخطر ببالى انّ‏العرب تزعج هذا الامر من بعده عن اهل بیته و لا انّهم منحّوه عنّى من بعده.»([۱۴])

«همین که پیامبر  از جهان رخت بربست، مسلمانان درباره امر خلافت به نزاع برخاستند. به خدا سوگند! هرگز فکر نمى‏کردم و به خاطرم نمى‏گذشت که عرب بعد از پیامبر  امر امامت و رهبرى را از اهل‏بیت او برگرداند (و در جاى دیگر قرار دهد و باور نمى‏کردم) آنها آن را از من دور سازند.»

نمونه دیگر: پس از استقرار نسبى حکومت ابوبکر و وقتى حضرت به همراه فاطمه  براى جلب حمایت انصار نزد آنان رفت و سخنان رسول خدا  را در تعیین او به عنوان رهبر و امام به خاطر آنان آورد، آنها به آن حضرت گفتند: اگر زودتر این سخنان را یادآورى مى‏کردى با تو بیعت مى‏کردیم!! حضرت به آنان فرمود:

«افکنت ادع رسول الله  فى بیته و لم ادفنه و اخرج انازع الناس سلطانه؟ فقالت فاطمه : ما صنع ابوالحسن  الاّ ما کان ینبعى له.»([۱۵])

«آیا درست بود که من بدن رسول خدا  را در گوشه خانه رها کنم و به فکر خلافت و گرفتن بیعت باشم»؟

فاطمه  نیز در تایید سخن امام مى‏فرمود: ابوالحسن  همان کارى را انجام داد که سزاوارش بود (او به وظیفه خود در برابر پیکر مطهر پیامبر عمل کرد.)

پاسخ سؤال دوم

آن حضرت براى احقاق حق خود با توجه به شرایط همه تلاش خود را به کار گرفت که آنها را مى‏توان در چند محور زیر خلاصه کرد:

۱ – روشنگرى

وظیفه اصلى و اساسى پیامبر و امام، هدایت و آشنا کردن مردم با وظیفه آنان و اتمام حجت خدا بر ایشان است. امام على  بعد از رسول‏خدا این وظیفه را به خوبى انجام داده و در موارد زیر تأکید کرده که خلافت حق اوست:

الف – امام مشغول مراسم خاک سپارى رسول خدا  بود که اخبار سقیفه را برایش آوردند. امام سؤال کرد قریش در برابر ادعاى انصار چه گفتند:

«قالوا: احتجت بانّها شجره الرسول .

فقال : احتّجوا بالشجره و اضاعوا الثمره.»([۱۶])

«استدلال کردند که آنان درخت رسول خدا  هستند.

حضرت فرمود: قریش استدلال کردند که آنان درخت رسولند (و خلافت را تصاحب کردند)، ولى خاندان رسول را که میوه درخت هستند تباه کردند».

ب – چند روز پس از مراسم تدفین، حکومت دریافت که بیعت نکردن على و بنى‏هاشم براى آنان خطرناک است؛ از این رو با حمله به خانه حضرت زهرا  با آن وضع رقتبار حضرت على  را به مسجد آوردند و در حضور ابوبکر از او خواستند که بیعت کند. آن حضرت فرمود:

«انا احقّ بهذا الامر منکم، لا ابایعکم و انتم اولى بالبیعه لى. اخذتم هذا الامر من الانصار و احتججتم علیهم بالقرابه من رسول‏الله، فاعطوکم المقاده و سلّموا الیکم الاماره و انا احّج علیکم بمثل ما احتججتم به على الانصار فانصفونا ان کنتم تخافون الله من انفسکم و اعرفوا لنا من الامر مثل ما عرفت الانصار لکم و الاّ فبدؤا بالظلم و انتم تعلمون.»([۱۷])

«من از شما به خلافت سزاوارترم. با شما بیعت نمى‏کنم. شما سزاوارید که با من بیعت کنید. شما با استدلال به نزدیکى به رسول خدا  رهبرى را از انصار گرفته‏اید و آنان نیز به همین دلیل رهبرى را به شما واگذار کرده‏اند. همان استدلالى که شما علیه انصار به کار گرفته‏اید من هم علیه شما به کار مى‏گیرم. اگر از خدا مى‏ترسید منصفانه با ما برخورد کنید و همان طور که انصار به نزدیکى شما به رسول خدا  (و در نتیجه واگذارى خلافت) اعتراف کرده‏اند شما نیز به واگذارى خلافت به ما اعتراف کنید، در غیر این صورت اعتراف کنید که آگاهانه به ما ظلم کرده‏اید».

ج – در یوم الشورى: عمر شش نفر از جمله حضرت على  را براى تعیین رهبری برگزیده بود. وقتى حضرت فضائل خود و آیاتى و روایاتی را که در شأن او بود، بیان کرد یکى از اعضاى شورا (سعد بن ابى وقاص) به آن حضرت گفت:

«انّک على هذا الامر یا ابن ابى طالب لحریص. فقلت: بل انتم و الله لأحرص و ابعد و انا اخص و اقرب و انّما طلبت حقا لى و انتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه.»([۱۸])

«پسر ابوطالب! تو بر این کار (تصاحب خلافت) بسیار آزمندى! گفتم: نه! به خدا سوگند شما آزمندترید و (به رسولخدا) دورتر و من بدان مخصوص‏ترم و (به رسول خدا ) نزدیکتر. من حقى را که از آنِ من بود، مى‏خواستم و شما نمى‏گذارید و مرا از آن باز مى‏دارید.»([۱۹])

۲- اقدام به تحصن:

یکى از روشهایى که حضرت على  براى احقاق حق خود و توجه مردم به از بین رفتن حق خود به کار گرفت، این بود که با جمعى از یاران خود در خانه حضرت زهرا  تحصن کردند. عمر در ضمن سخنرانى دوران خلافت خود به مسأله یاد شده اعتراف کرد و همه کسانى که مسأله سقیفه را نوشته‏اند به آن اشاره کرده‏اند.([۲۰])

برخورد خلاف شرع، خلاف عقل و منطق، خلاف عرف انسانى و اسلامى و زشت عوامل حکومت با تحصن کنندگان بیت فاطمه به خصوص رفتار آنان با حضرت زهرا  از مقاومت شدید على و یارانشان در برابر بیعت گرفتن از آنان حکایت دارد. گرچه عده‏اى تلاش کرده و مى‏کنند که این صحنه زشت را از تاریخ اسلام حذف کنند([۲۱]) و آن را ساخته شیعه بپندارند، ولى این برخورد یک واقعیت تلخ تاریخى است و دشمنان اهل‏البیت  نیز به وقوع آن از طرف حکومت اعتراف کرده‏اند. شخص ابوبکر به هنگام مرگ با اعتراف به این برخورد زشت آرزو مى‏کند اى کاش چنین کارى را انجام نداده بود:

«فامّا الثلاث التى فعلتها و وددت انّى لم اکن فعلتها، فوددت انّى لم اکن کشفت عن بیت فاطمه و ترکته ولوا غلق على حرب.»([۲۲])

«اما سه کارى که انجام دادم و دوست داشتم که هرگز انجام ندهم، یکى این که اى کاش هرگز درِ خانه فاطمه  را نمى‏گشودم و آن خانه را با اهلش رها مى‏کردم؛ گرچه آن خانه براى نبرد بسته شده بود».

معاویه – که یکى از دشمنان سرسخت آل محمد  است – در یکى از نامه‏هاى سیاسى خود به امام على  به این برخورد خشن با اهل‏البیت اعتراف مى‏کند و آن را به عنوان یک نقطه ضعف در زندگى امام على مى‏شمارد. به این کلام توجه کنید:

«و تلکات فى بیعته حتى حملت الیه قهرا تساق. بخزائم الاقتسار کما یساق الفحل المخشوش.»([۲۳])

«در بیعت با ابوبکر کندى و توقف کردى، تا این که به اجبار تو را براى بیعت گرفتن مانند شترى که چوب در بینى‏اش کنند و کشند، کشیدند تا بیعت کنى».

گذشته از اعتراف معاویه به این که حکومت چنین برخوردى با امامعلى داشته است، آن حضرت نیز در پاسخ این نامه نه تنها این مسأله را نفى نکرده، بلکه ضمن تایید این جریان آن را از افتخارات خود مى‏شمارد. به این پاسخ توجه کنید:

«و قلت انى کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتى ابایع و لعمرالله لقد اردت ان تذمّ فمدحت و ان تفضح فانتضحت و ما على المسلم من غضاضهٍ فى ان یکون مظلوما ما لم یکن شاکا فى دینه.»([۲۴])

«گفتى: مرا مانند شترى که چوب در بینى‏اش کرده مى‏کشند، براى بیعت کردن با ابوبکر کشیدند تا بیعت کنم. به خدا قسم خواستى مرا نکوهش و مذمت کنى، [ولى] ستایش نمودى. خواستى رسوایم سازى، [ولى] خود رسوا شدى (زیرا با این اعترافات خود مظلومیت مرا آشکار ساختى) و بر مسلمان، تا در دینش شک و در یقینش تردید نباشد، نقص و عیبى نیست که مظلوم واقع شود».

۳- جلب حمایت دیگران:

یکى از شیوه‏هایى که امیرالمؤمنین  براى رسیدن به حق خود از آن بهره گرفته است، استفاده از شخصیت محترم دختر رسول خدا  فاطمه  است که ابن قتیبه به رغم تمایل نداشتن به اهل‏البیت این جریان را چنین گزارش مى‏کند:

«و خرج على کرّم الله وجهه یحمل فاطمه  بنت رسول‏الله على دابه لیلاً فى مجالس الانصار تسألهم النصره فکانوا یقولون یا بنت رسول الله قد مضت بیعتنا لهذا الرجل و لو انّ زوجک و ابن عمّک سبق الینا قبل ابى‏بکر ما عدلنا به.»([۲۵])

«على  شبانه از خانه خود خارج مى‏شد، در حالى که فاطمه را سوار بر چهارپا مى‏نمود به مجالس و منازل انصار مى‏رفت و از آنها براى احقاق حق خود تقاضاى کمک مى‏کرد و آنها در جواب دختر رسول گرامى اسلام مى‏گفتند: با این مرد (ابوبکر) بیعت کردیم و اگر همسر و پسر عموى تو على زودتر مراجعه مى‏کرد ما با او بیعت مى‏کردیم»!

این واقعیت نیز گذشته از نقل ابن‏قتیبه و دیگران در نامه معاویه به امامعلى نیز منعکس شده است. به این بخش از نامه توجه کنید:

«واعدک امس تحمل قعیده بیتک لیلاً على حمار یداک فى یدى ابنیک الحسن و الحسین یوم بویع ابوبکر الصدیق فلم تدع احدا من اهل البدر و السوابق الاّ دعوتهم الى نفسک و مشیت الیهم بامرأتک و اولیت الیهم بابنیک و استنصرتهم على صاحب رسول الله فلم یجبک منهم الاّ اربعه او خمسه… و مهما نسیت فلا انسى قولک لابى سفیان لمّا حرّکک و هیّجک: لو وجدت اربعین ذوى عزم منهم لنا هضت القوم.»([۲۶])

«تو را به یاد آورم که دیروز وقتى که با ابوبکر بیعت شد، تو فاطمه  را بر چهارپایى سوار مى‏کردى، و دست حسنین‘ را مى‏گرفتى و هیچ یک از اصحاب بدر و پیشى‏گرفتگان در اسلام را فرو نمى‏گذاشتى، مگر این که به سراغشان مى‏رفتى، آنان را به خود فرامى‏خواندى و از آنان بر علیه خلیفه طلب یارى مى‏کردى، امّا از میان همه آنها جز چهار یا پنج تن هیچ کس به تو جواب مثبت نداد… و اگر همه چیز را فراموش کنم، این مسأله را فراموش نمى‏کنم که وقتى ابوسفیان تو را براى بیعت کردن به عنوان خلیفه تحریک کرد در پاسخ او گفتى اگر چهل مرد ثابت‏قدم داشتم اقدام به مبارزه مى‏کردم».

۴- بیعت نکردن:

یکى از شیوه‏هایى که امام على  براى احقاق حق خود از آن استفاده کرد، بیعت نکردن با ابوبکر است. ابن اثیر در این‏باره مى‏نویسد:

«و الصحیح انّ امیرالمؤمنین ما بایع الاّ بعد سته اشهر»([۲۷])

«نقل صحیح این است که امام على  بعد از شش ماه با ابوبکر بیعت کرده است».

طبرى این بیعت را چنین تحلیل مى‏کند:

«و کان لعلّى وجه من الناس حیاه فاطمه . فلما توفیت فاطمه  انصرفت وجوه الناس عن علىّ. فمکثت فاطمه ستّه اشهر بعد رسول‏الله ثم توفیت. قال معمر فقال رجل للزهرى افلم یبایعه علىّ ستّه اشهر قال لا و لا احد من بنى‏هاشم حتى بایعه علىّ. فلمّا رأى على انصراف وجوه الناس عنه صرع الى مصالحه ابى‏بکر.»([۲۸])

«تا وقتى فاطمه  زنده بود، على  بین مردم اعتبارى داشت. همین که فاطمه  از دنیا رفت، مردم از على کناره گرفتند. فاطمه  شش ماه بعد از رسول‏خدا زنده بود و سپس از دنیا رفت.

مردى به زهرى گفت: آیا در این شش ماه على  با ابوبکر بیعت نکرده بود؟

زهرى گفت: نه، نه او بیعت کرده بود و نه هیچ یک از بنى‏هاشم، تا این که على  بیعت کرد. وقتى على اعراض مردم را دید براى مصالحه با ابوبکر رام شد».

همان طور که از این متن و دیگر متون تاریخى برمى آید، آن حضرت تا هنگامى که امیدى به یارى داشت بیعت نکرد، از نامه معاویه که پیشتر بیان شد، به روشنى این نکته استفاده مى‏شود که حضرت را به زور براى بیعت برده بودند، ولى او بیعت نکرده بود.

۵- استفاده از فرصتها:

یکى از شیوه‏هایى که حضرت براى اثبات حقانیت خود در ادعاى خلافت به کار گرفت، این است که هر کجا زمینه‏اى براى بحث علمى با دیگران فراهم مى‏شد، ادعاى خود را در حقانیت در خلافت مطرح مى‏کرد که در این جا فهرست‏ گونه نقل مى‏کنیم:

الف – در دوران عثمان:

روزى در مسجد رسول خدا  مهاجر و انصار به بیان فضائل خود پرداختند و از آن حضرت نیز خواستند تا سخن بگوید. حضرت نیز ضمن توجه آنان به این که این امتیازات به خاطر رسول خدا  به شما رسیده است به بیان فضائل خود پرداخته، به مسأله نصب خود در غدیر به امامت امت توسط رسولخدا  اشاره مى‏کند.([۲۹])

ب – یوم‏الشورى:

در روز شورا که هر یک از اعضاى آن در صدد اثبات برترى خود براى خلافت بودند، امام به بیان فضائل خود پرداخت و با استدلال به آیات قرآن و روایات رسول خدا  حقانیت خود را براى تصاحب خلافت اعلام کرد.([۳۰])

در منابع شیعه از این گونه مناظره‏ها و مناشده‏ها بسیار بیشتر یاد شده است که از نقل آنها خوددارى مى‏کنیم.

بنابر این نه تنها امام على  خلافت و جانشینى بلافصل رسول‏خدا را حق خود مى‏دانست و براى تصاحب آن تلاش مى‏کرد، بلکه تا وقتى که به حکومت ظاهرى رسید از این تلاش دست نکشید.

در این جا تنها یک پرسش باقى مى‏ماند و آن این که به چه دلیل امامعلى که انسانى شجاع و قهرمان بود و شمشیر او در میدانهاى کارزار گره از کار مسلمانان مى‏گشود، در این دوران از آن استفاده نکرده است؟

قبل از پرداختن به پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت که قبل از فتح مکه، حوزه نفوذ اسلام در مدینه و بخش ناچیزى از مکه بود، چنان که اعزام عده‏اى از مسلمانان به حبشه نیز به همین سبب انجام گرفت. در این زمان همه قبائل عربستان امیدوار بودند که با مبارزه نظامى قریش اسلام سرکوب شود، ولى با فتح مکه این امید به یاس مبدل گشت و قبائل عرب به ناچار در برابر حکومت رسول خدا  تسلیم شدند. بى‏شک آنان در این دوران اسلام را به عنوان یک اندیشه و مکتب نپذیرفته بودند بلکه در برابر قدرت مسلمانان مجبور به تسلیم شده بودند. از این تاریخ به بعد همزمان با ورود هیأتهاى قبائل به مدینه براى انعقاد قرارداد با حکومت رسول خدا  هجوم خارجى به عربستان هم آغاز مى‏شود که جنگهاى موته و تبوک نمونه‏هاى آن هستند.در داخل عربستان نیز با این که هنوز پیامبر  زنده بود، عده‏اى ادعاى پیامبرى کردند تا شاید از این راه به قدرت برسند. بنابراین گرچه همزمان با ارتحال رسول خدا  همه مناطق عربستان تسلیم حکومت مرکزى رسول خدا  بودند، ولى این تسلیم بودن به این معنى نبود که همه آنان مسلمانان معتقد و پایبند به دین هستند. شاهد آن این است که بلافاصله پس از اعلام ارتحال رسول خدا  در مکه، نظم شهر به هم ریخت و حاکم آن حضرت، عتاب بن اُسید بن ابى العاص از ترس مردم مخفى شد.([۳۱])

بدین سان نباید از این مردم انتظار داشت که به همه دستورات دینى پایبند باشند و یا این که جانشینى رسول خدا  را منصبى الهى بدانند که باید از طرف خداوند تعیین شود. بلکه بر عکس آن را قدرت فراهم شده‏اى مى‏دانستند که همه درصدد تصاحب آن بودند، چنان که شورشهاى بعد از ارتحال رسول‏خدا در گوشه و کنار عربستان حکایت از این مسأله داشت.

علل عدم استفاده از خشونت

با توجه به نکات یاد شده اکنون به بررسى سؤال یاد شده مى‏پردازیم.

از آن جا که این مسأله مربوط به امیرالمؤمنین  است، تنها از طریق سخنان ایشان مى‏توان انگیزه‏هاى آن حضرت را در این زمینه به دست آورد.:

۱ – حفظ اسلام نوپا:

قرآن کریم از اختلاف و دو دستگى اصحاب پیامبر گرامى اسلام بعد از رحلت آن بزرگوار خبر مى‏دهد و مى‏فرماید:

{وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً}([۳۲])

«محمد  فقط پیامبرى است از سوى خداوند که پیش از او نیز پیامبرانى آمده‏اند. پس هر گاه پیامبر بمیرد یا کشته شود، آیا شما به زمان جاهلیت و گذشته برمى‏گردید؟ هرکس عقب گرد کند، هرگز ضررى به خدا وارد نمى‏کند».

گرچه این آیه مربوط به جنگ اُحد است، ولى در یک دید کلى و با توجه به عبارت {أَفَإِن ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ} مى‏رساند که این امکان وجود دارد که بعد از رحلت پیامبر اسلام اصحاب به زمان جاهلیت قبل از اسلام برگردند و مجددا به آیین گذشته و به قومیت‏گرایى روى آورند.

گذشته از برداشت از این آیه، رسول خدا  در خطبه‏هاى حجه‏الوداع تأکید فرمود: «لا ترجعوا بعدى کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض» و چنان که پیشتر بیان کردیم، در صحاح اهل سنت بابى با همین عنوان گشوده شده است و این روایات را در آنجا گردآورى کرده‏اند و این سخن رسول خدا  نیز حکایت از این خطر در جامعه اسلامى دارد.

جداى از اینها، واقعیتهاى تاریخى قابل انکار نیستند؛ پیدایش انبیاء دروغین از میان مسلمانانى که خود زمانى مسلمان بوده‏اند! و ایمان آوردن عده‏اى از مسلمانان به این مدعیان پیامبرى! که خود از ارتداد عده‏اى قابل توجه از مسلمانان حکایت دارد.

همچنین شورشهایى که علیه حکومت مرکزى بعد از رسول خدا  به راه افتاد قابل انکار نیست؛ گرچه در انگیزه آنان تردید کنیم، به گونه‏اى که ابوبکر تا پایان حکومت خود درگیر مقابله با این شورشها بود و گاه خطر، آن چنان جدى بود که ابوبکر در بعضى از ایام چنین دستور داد:

«والزم اهل المدینه بحضور المسجد خوف الغاره من العدوّ لقربهم.»([۳۳])

«تمام مردم مدینه را ملزم کرد که در مسجد حضور داشته باشند، زیرا به دلیل نزدیکى دشمن، احتمال غارت مدینه توسط آنان وجود داشت».

در چنین شرایطى اگر امام على  در داخل مدینه شمشیر برمى‏داشت و براى احقاق حق خود جنگ به راه مى‏انداخت، آیا نامى از اسلام مى‏ماند؟ امام على  خود یکى از علل استفاده نکردن از شمشیر براى احقاق حق خود را حفظ اسلام مى‏داند. حضرت در نامه‏اى به مردم مصر، در حالى که بیش از بیست سال از این حوادث گذشته و آن مردم در آن روزگار مسلمان نبودند، براى اثبات این که خلافت حق او بوده است پس از شرح جریان بیعت مردم با ابوبکر و تسلیم شدن خود مىفرماید:

«فما راعنى الاّ انثیال الناس على فلان یبایعونه، فامسکت یدى، حتى رأیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد  فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فیه ثلما او هدما تکون المصیبه به علىّ اعظم من فوت و لا یتکم التى انّما هى متاع ایام قلائل.»([۳۴])

«و چیزى مرا نگران نکرد و به شگفتم نیاورده جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بیعت کردن با او. پس دست خود باز کشیدم، تا آن که دیدم گروهى در دین خود نماندند و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابودی دین محمد  خواندند؛ پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم، رخنه‏اى در آن بینم و یا ویرانى‏اى که مصیبت آن بر من سخت‏تر از (محروم ماندن از خلافت است و) از دست دادن حکومت شما که روزهایى چند است».

امام این نکته را در موارد متعددى از جمله در مسجد مدینه در روزهاى آغازین خلافت([۳۵])، هنگام رفتن به جنگ جمل([۳۶]) و در روز شورا([۳۷]) بیان کرده است.

بدین سان امام على  بعد از رحلت رسول خدا  با مشکل زیر رو به رو بود:

الف – حفظ اسلام و دستاوردهاى آن؛

ب – به دست آوردن خلافت

براى امام که آن همه در راه اسلام و گسترش آن زحمت کشیده بود، حفظ کیان اسلام از همه چیز مهمتر بود و از این رو آن را انتخاب کرد.

۲- نداشتن یاور:

بى شک قبل از دفن رسول خدا  و متوجه شدن امام على  از جریان سقیفه، عده‏اى با ابوبکر به عنوان خلیفه مسلمانان بیعت کرده بودند که شکستن این بیعت به آسانى ممکن نبود. در واقع حکومتى مستقر شده بود که اگر امام‏على مى‏خواست حکومت را تصاحب کند، مى‏باید با همه طرفداران حکومت درگیر شود. گذشته از آن که بعضى از کسانى که روز اول با ابوبکر بیعت کرده بودند هیچ دل خوشى از امام نداشتند، چنان که رسول خدا  این نکته را به امام على  گوشزد کرده بود آنجا که به آن حضرت فرمود:

«ضغائن فى صدور قوم لا یبدونها لک حتى یفقدونى.»([۳۸])

«کینه‏ها و دشمنى‏هایى در دل قوم (قریش) نسبت به تو وجود دارد که تا من زنده‏ام آنها را برایت ابراز نمى‏کنند».

براین اساس درگیر شدن با یک حکومت هر چند ضعیف نیاز به نیروى نظامى داشت که امام چنین نیرویى را در اختیار نداشت.

به سخنان امام در این زمینه توجه کنید:

«فنظرت فاذا لیس لى معین الاّ اهل بیتى فضننت بهم عن الموت و اغضیت على القذى و شربت على الشجا و صبرت على اخذ الکظم و على امرّ من طعم العلقم.»([۳۹])

«و دیدم مرا یارى نیست و جز کسانم مددکارى نیست. دریغ آمدم که آنان دست به یارى‏ام گشایند، مبادا که به کام مرگ درآیند. ناچار خار غم در دیده شکسته، نفس در سینه و گلو بسته، از حق خود چشم پوشیدم و شربت تلخ شکیبایى نوشیدم».

پیشتر در نامه معاویه به امام على  در بحث جلب حمایت دیگران نقل کردیم که معاویه تصریح مى‏کند چهار یا پنج نفر بیشتر حاضر به همکارى با تو نبودند. مشابه سخنانى که اکنون یاد کردیم، در خطبه‏ها و نامه‏هاى دیگر هم بیان شده است. در خطبه ۲۱۷ حضرت همین بیان را با تفاوتى اندک بیان مى‏نماید.

۳- سفارش رسول خدا :

بدون تردید رسول خدا  با اتصال به مبدأ وحى از حوادث بعد از ارتحال خود خبر داشت، چنان که بخشى از این اخبار را در اختیار حفصه و عایشه گذاشت که در آیه ۳ سوره تحریم عکس‏العمل آنان بیان شده است و در تفاسیر این سرّ به حوادث بعد از ارتحال رسول خدا  و تصاحب خلافت تفسیر شده است.([۴۰]) گرچه رسول خدا  از انتشار این اخبار در بین مردم در زمان حیات خود اکراه داشت،([۴۱]) ولى نمى‏توانست آن را از محرم اسرار خود، على بن ابیطالب([۴۲]) پنهان کند و سزاوار بود که او را در جریان حوادث مى‏گذاشت. این مسأله هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شیعه منعکس شده است که به ذکر یک روایت اکتفا مى‏کنیم:

 الف – «انس بن مالک قال کنّا مع رسول الله  و على بن ابى طالب معنا، فمررنا بحدیقه، فقال على یا رسول الله، الاترى ما احسن هذه الحدیقه! فقال: «انّ حدیقتک فى الجنّه احسن منها»، حتى مررنا بسبع حدائق یقول على ما قال و یجیبه رسول الله  بما اجابه، ثم انّ رسول الله  وقف فوقفنا فوضع رأسه على رأس على و بکى، فقال على: ما یبکیک یا رسول الله؟ قال: ضغائن فى صدور قوم لا یبدونها لک حتى یفقدونى، فقال یا رسول الله افلا اضع سیفى على عاتقى فابید خضراءهم! قال: بل تصبر، قال: فان صبرت، قال: تلاقى جهدا، قال: افى سلامه عن دینى؟ قال: نعم، قال: فاذا لاابالى.»([۴۳])

«انس بن مالک مى‏گوید: همراه رسول خدا  بودیم و على هم با ما بود. به بستانى رسیدیم، على  عرض کرد: اى رسول خدا  آیا مى‏بینى چقدر این بستان زیباست؟ رسول خدا  فرمود: بدون تردید بستان تو در بهشت از این زیباتر است. تا این که به هفت بستان رسیدیم و على   همان سؤال را تکرار مى‏کرد و رسول خدا نیز همان پاسخ را تکرار مى‏فرمود. بعد از آن رسول خدا ایستاد و ما هم ایستادیم، رسول خدا سرش را روى سر على گذاشت و شروع کرد به گریه کردن. على پرسید: اى رسول خدا چه چیز شما را به گریه واداشت؟

«رسول خدا  فرمود: کینه‏ها و دشمنیهایى که این قوم (قریش) نسبت به تو در دل دارند، ولى تا من زنده‏ام آنها را اظهار نمى‏کنند!

على  پرسید: اى رسول خدا  آیا شمشیرم را بر دوشم نگذارم و جمعیت آنان را پراکنده کنم؟

رسول خدا  فرمود: بلکه صبر مى‏کنى.

على  پرسید: و اگر صبر کنم؟

رسول خدا  پاسخ داد: مشقت خواهى کشید.

على  پرسید: در آن صورت دینم حفظ خواهد شد؟

رسول خدا  فرمود: آرى!

على  گفت: بنابر این باکى نیست».

بدین سان رسول خدا  در برابر حوادث آینده حضرت را از به کارگیرى شمشیر منع مى‏کند و به او دستور صبر مى‏دهد که این نکته در روایات شیعه به طور مشروح بیان شده است.

آنچه بیان شد، بخشى از عللى است که مانع استفاده حضرت از شمشیر و توان بازو براى احقاق حق خود بود که هر یک از این علتها به تنهایى نیز مى‏تواند مانع استفاده آن حضرت از شمشیر شود.

در پایان این بحث تذکر این نکته ضرورى است که ما درصدد گردآورى علل نبودیم وگرنه در خطبه سوم و پنجم نهج‏البلاغه حضرت علل دیگرى را نیز براى استفاده نکردن از خشونت مطرح مى‏نماید.

 

 

([۱]) تفسیر المنار، رشید رضا، ج ۶، ص ۴۶۶٫

([۲]) تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۴۵۴؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۳۶۴؛ الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۲؛ الاعلام، ج ۲، ص ۱۷۱؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۵۱۹٫

([۳]) تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۲٫

([۴]) ارشاد القلوب، ص ۳۲۲٫

([۵]) کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۹۰٫

([۶]) بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۸۱؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۵۲٫

([۷]) تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۱۲۱٫

([۸]) بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۸۲؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۵۵٫

([۹]) مناقب، خوارزمى، ص ۱۲۹٫

([۱۰]) تفسیر المنار، رشید رضا، ج ۶، ص ۴۶۶٫

([۱۱]) سنن، ابن ماجه، ج ۴، ص ۳۲۳، حدیث ۳۹۴۲؛ سنن، نسایى، ج ۷، ص ۱۳۳، حدیث ۴۱۳۱؛ صحیح، مسلم، ج ۱، ص ۵۸، کتاب الایمان، باب لا ترجعوا؛ الصحیح، البخارى، ج ۱، ص۳۸، کتاب العلم باب الانصاف للعلماء، ج ۴، ص ۹۰، کتاب الفتن، باب لاترجعوا.

([۱۲]) تاریخ بغداد، ج ۱۱، ص ۲۱۶، حدیث ۵۹۲۸؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۷٫

([۱۳]) تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۳؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵؛ سیره ابن هشام، ج ۴، ص ۳۰۶٫

([۱۴]) نهج‏البلاغه، نامه ۶۲٫

([۱۵]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۹٫

([۱۶]) نهج‏البلاغه، خطبه ۶۷٫

([۱۷]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۹؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص۵۸۷٫

([۱۸]) نهج البلاغه، خطبه ۱۷۲٫

([۱۹]) شایستگى آن حضرت براى خلافت و روشنگرى امت در خطبه‏هاى، ۶ – ۷۴، ۲۱۷، ۱۱۸، ۴۵، ۱۲۵، ۱۷۳، ۱۹۷، ۱۶۲،… و نامه‏هاى ۲۸، ۶۲ و… بیان شده است.

([۲۰]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۷؛ سیره، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۰۷؛ تاریخ، طبرى، ج ۲، ص ۴۴۴؛ شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۳٫

([۲۱]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۶۰٫

([۲۲]) شرح نهج‏البلاغه، ابى ابى الحدید، ج ۲، ص ۴۶٫

([۲۳]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۸۶٫

([۲۴]) نهج البلاغه، نامه ۲۸؛ صبح الاعشى، ج ۱، ص ۲۲۹؛ نهایه ‏الادب، ج ۷، ص ۲۳۳٫

([۲۵]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۹٫

([۲۶]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۴۷٫

([۲۷]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵؛ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۸؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۲٫

([۲۸]) تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۸٫

([۲۹]) ینابیع الموده، ص ۱۱۴؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۲٫

([۳۰]) لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷۸؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۱۲؛ مناقب خوارزمى، ص ۳۱۳؛ کفایه‏الطالب، ص ۳۸۶؛ فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۳۱۹؛ ترجمه‏الامام على من تاریخ مدینه دمشق، ج ۳، ص ۱۱۳٫

([۳۱]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۴٫

([۳۲]) آل‏عمران/۱۴۴٫

([۳۳]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۴۴٫

([۳۴]) نهج البلاغه، نامه ۶۲٫

([۳۵]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۳۰۷٫

([۳۶]) همان، ص ۳۰۸٫

([۳۷]) نهج‏البلاغه، خطبه ۷۴٫

([۳۸]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۰۷٫

([۳۹]) نهج‏البلاغه، خطبه ۲۶٫

([۴۰]) تفسیر، قرطبى، ج ۱۸، ص ۱۸۶٫

([۴۱]) همان.

([۴۲]) ینابیع الموده، باب ۵۶، ص ۱۸۰؛ کنوزالحقایق، ج ۱، ص ۳۴۴؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۷۳٫

([۴۳]) شرح نهج‏ البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۰۸٫

منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها