صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > کلام > امامت > شبهات محتواتی آیه تبلیغ
تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۷


شبهات محتواتی آیه تبلیغ

شبهه محتوایى

یکى از شبهاتى که بر استدلال شیعه به این آیه وارده کرده ‏اند؛ این است که آیه از نظر محتوایى با مسأله امامت تناسب ندارد. به این شبهه توجه کنید:

«دع سیاق الآیه و ما قبلها و ما بعدها، فانّها فى نفسها لا تقبل ان یکون المراد بالتبلیغ فیها تبلیغ الناس اماره علی، فانّ جمله «و ان لم تفعل» الشرطیه التى بعد جمله «بلّغ» الامریّه و جمله الامر بالعصمه و جمله التذییل التعلیلى بنفى هدایه الکافرین لا یناسب شى‏ء منها تبلیغ الناس مسأله الاماره، فتامّل الآیه فى ذاتها بعین البصیره لا بعین التقلید.»([۱])

«از سیاق آیه و ما قبل و از ما بعد آن که بگذریم، آیه به تنهایى نیز نمى‏پذیرد که مقصود از تبلیغ در آن، تبلیغ از رهبرى علىباشد؛ زیرا جمله «ان لم تفعل» شرطیه است که بعد از جمله امرى «بلّغ» واقع شده است و در پایان جمله نگهدارى و جمله پایانى آیه که تعلیل مى‏کند خداوند کافران را هدایت نمى‏کند، هیچ‏یک از این امور تناسبى با تبلیغ کردن رهبرى على براى مردم ندارد. آیه را با چشم بصیرت مطالعه کن نه با چشم تقلید!»

نقد

اشکال رشید رضا بر این شبهه

رشید رضا در این کلام سه اشکال را به شرح زیر مطرح کرده است:

۱- جمله شرطیه «اگر این کار را انجام ندهى رسالت او را انجام نداده‏اى» چگونه با تبلیغ خلافت على  سازگارى دارد؟

۲- جمله «خداوند تو را از مردم نگه مى‏دارد» چگونه با خلافت على سازگارى دارد؟

۳- عبارت «خداوند کافران را هدایت نمى‏کند» چگونه با امامت على سازگارى دارد؟

پاسخ شبهه اول :

رشید رضا تصور درستى از جانشینى رسول خدا  ندارد و تصور مى‏کند جانشینى واقعى رسول خدا  همان بوده که بعد از ارتحال آن حضرت اتفاق افتاده است و یا در حد رئیس یک قبیله یا رئیس جمهورى یک کشور است تا با عدم تبلیغ رسالت الهى برابرى نکند، در حالى که امامت و خلافت و جانشینى رسول خدا  ادامه نبوت است و همان وظایف رسول خدا  بر عهده جانشین او است که مهمترین آنها هدایت همه جانبه بشر به سوى خداست که چنین کارى جز با برخوردارى از عصمت و علم الهى امکان‏پذیر نیست؛ علمى که تمام ابعاد احکام الهى اعم از دنیوى، اخروى، اجتماعى، سیاسى، قضایى، فردى، اجتماعى و… را دربرگیرد که به اعتراف دوست و دشمن بعد از رسول خدا  چنین دانشى در اختیار امام على  بوده است، چنان که در آیه «انّما» مشروح آن بیان شد و در این جا تکرار نمى‏کنیم.

در کنار این علم گسترده و عصمت امام على  باید به اعترافات خلفاى سه گانه در عدم آگاهی از احکام الهى و اسلامى اشاره کرد تا حدى که خلیفه اوّل از اجراى حد الهى نسبت به خالد بن ولید در جریان کشتن مالک بن نویره و همبستر شدن با همسر او سرباز زد. همچنین او مى‏گفت: بیعت‏تان را پس بگیرید که شیطانى همراه من است و نیز عدم آگاهی او از احکام ابتدایى که بسیار روشن است؛ مثل ندانستن میراث جده. براى پى بردن به میزان آگاهى خلیفه اول مى‏توان به کتب تفسیر، حدیث و… از اهل سنت مراجعه کرد و دریافت که در این میدان حتى بسیارى از صحابه بر او برترى دارند.

این عدم آگاهى نسبت به خلیفه دوم بسیار بیشتر است؛ از قبیل تحریم ازدواج موقت با این که در زمان رسول خدا  وجود داشت، تجسس او در خانه‏هاى مردم، دستور به سنگسار زن حامله، و زن دیوانه و موارد فراوان دیگر، به طورى که او بارها و بارها مى‏گفت: «لولا على لهلک عمر» و…

از طرفى باید در نظر داشت که خلیفه رسول خدا  باید هدایت همه جانبه جامعه بشرى را عهده‏دار شود و در این صورت روشن است که خداوند مى‏فرماید: «جانشین بعد از خودت را مشخص کن که اگر این کار را انجام ندهى رسالت الهى را انجام نداده‏اى».

پاسخ شبهه دوم

اگر مقصود از واژه «ناس» در آیه مشخص شود، هم جایگاه و ارتباط آن با ولایت على  و حفاظت او از رسول خدا  در برابر آنان مشخص مى‏شود و هم جمله پایانى آیه. در این زمینه چند احتمال زیر مطرح شده است:

الف – مقصود از «ناس» مسلمانان باشند. این احتمال نمى‏تواند درست باشد، چون مسلمانانى که به رسول خدا  از روى اخلاص و عشق به خداوند ایمان آورده‏اند و همه چیز خود را در راه گسترش اسلام در طبق اخلاص گذاشته و سالها براى گسترش اسلام زحمت کشیده‏اند، خطرى براى رسولخدا ندارند.

ب – مقصود از «ناس» اهل کتاب باشند. به دلیل زیر این احتمال نیز نمى‏تواند درست باشد:

اوّلاً: وقتى قرآن اهل کتاب را مخاطب قرار مى‏دهد با عنوان یهود، نصارا، اهل‏الکتاب، الذین اوتوا الکتاب و الذین کفروا خطاب مى‏کند، نه با کلمه «ناس».

ثانیا: در زمان نزول آیه در مدینه و مکه و بخصوص در مراسم حجه‏الوداع، اهل کتابى وجود نداشته، تا خطرى براى رسول خدا  باشند.

ج – مقصود از «ناس» روم و ایران باشند. این احتمال نیز نمى‏تواند درست باشد؛

اوّلاً: هنوز اسلام در خارج از عربستان گسترش نیافته بود تا عده‏اى مخالف پیامبر  باشند.

ثانیا: اینان در مراسم حضور نداشتند تا خطرى براى رسول خدا  باشند.

بنابراین مقصود از «ناس» باید جمعیتى باشند صاحب نفود و قدرت، از مخالفان رسول خدا و اسلام و مسلمانان حاضر در مراسم و غیرقابل شناخت ظاهرى و این جمعیت غیر از جریان نفاق و منافقان کسى نمى‏تواند باشد که عمده آنان را سران قریش تشکیل مى‏دهند. براى مشخص کردن اینان و خطرى که براى رسول خدا  داشتند و خطرى که از ولایت و امامت على متوجه آنان مى‏شد و ترسى که رسول خدا  از عملکرد آنان داشت، باید عملکرد قریش را در برابر دعوت رسول خدا  مورد بررسى قرار داد تا بتوان خطر آنان را به تصویر کشید، ولى باید توجه داشت که چنین کارى مستلزم بازخوانى یک دوره تاریخ اسلام است که این کار در این جا ممکن نیست و تنها به سرفصلهاى آن اشاره مى‏کنیم:

۱- موضع‏گیرى قریش در برابر رسول خدا

بعد از آن که خداوند به رسول خود دستور داد دعوت به اسلام را علنى کند و او نیز دعوت آشکار را آغاز کرد، سرسخت‏ترین دشمنان او قریش بودند که در برابر دعوت او دست به اقداماتى به شرح زیر زدند.

مذاکره براى جلوگیرى از تبلیغ دین خدا:

سران قریش آن قدر تکبر داشتند که شأن خود را برتر از آن مى‏دانستند که با رسول خدا  مذاکره کنند. از این رو در این دوران با ابوطالب چندین دور مذاکره کردند که او جلو تبلیغ پیامبر را بگیرد. به این متن توجه کنید:

«فلما بادى رسول الله  قومه بالاسلام مشى رجال من اشراف قریش الى ابى‏طالب عتبه و شیبه ابنا ربیعه بن عبد شمس و ابوسفیان بن حرب و ابوالبخترى و الاسود بن المطلب و ابوجهل، والولیدبن المغیره و نُبیه و منبه ابنا الحجاج بن عامر و العاص بن وائل فقالوا یا اباطالب، انّ ابن اخیک قد سب آلهتنا و عاب دیننا و سفّه احلامنا و ضلّل آباءنا فاما ان تکغّه عنّا و امّا ان تخلّى بیننا و بینه.»([۲])

«همین که رسول خدا  قومش را به اسلام دعوت کرد، جمعى از سران قریش مانند عتبه و شیبه پسران ربیعه بن شمس و ابوسفیان پسر حرب و ابوبخترى و اسود و ابوجهل و ولید بن مغیره و نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل خدمت ابوطالب رسیدند و به او گفتند: پسر برادر تو به خدایان ما ناسزا مى‏گوید، دین ما را سرزنش مى‏کند، افکار ما را سفیهانه مى‏پندارد و پدران ما را گمراه مى‏داند، یا جلو او را بگیر و یا دست از حمایت او بردارد تا خود بدانیم که با او چه کنیم!»

در این مذاکره ابوطالب با سخنانى دلگرم کننده آنان را قانع کرد و آنان برگشتند، ولى چون رسول خدا  حاضر نبود دست از دعوت به حق خود بردارد، دوباره خدمت ابوطالب رسیدند و به او گفتند:

«انّ لک سنّا و شرفا و منزله فینا و انّا قد استنهیناک من ابن اخیک فلم تنهه عنّا و انّا والله لا نصبر على هذا من شتم آبائنا و تسفیه احلامنا و عیب آلهتنا حتى تکفّه عنّا او ننازله و ایّاک فى ذلک حتى یهلک احد الفریقین([۳])

«اى ابوطالب  سنى از تو گذشته و در بین ما جایگاه و منزلتى دارى و از تو خواستیم جلو پسر برادرت را بگیرى، ولى جلو او را نگرفتى. به خدا قسم ما نمى‏توانیم این وضع را تحمل کنیم که پدران ما دشنام داده شوند و افکار و اندیشه ما سفیهانه دانسته شود و خدایان ما تحقیر شوند. بنابر این جلو او را بگیر و یا این که ما با تو و او درگیر مى‏شویم، به گونه‏اى که یکى از ما از میان برود!»

مذاکره با تهدید برای جلوگیری از تبلیغ دین

این دور از مذاکره چون همراه با تهدید جدى بود، ابوطالب رسول خدا  را خواست و سخنان قریش را به اطلاع آن حضرت رساند.

رسول خدا  در پاسخ قریش به ابوطالب فرمود:

«یا عمّ والله لو وضعوا الشمس فى یمینى و القمر فى یسارى على ان اترک هذا الامر حتى یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته ثم استعبر رسول الله  فبکى، ثم قام فلمّا ولى، ناداه ابوطالب فقال: اقبل یابن اخى، فاقبل علیه رسول الله  فقال: اذهب یابن اخى فقل ما احببت، فوالله لا اسلمک لشى‏ء ابدا.»([۴])

«عمو! به خدا قسم اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند و از من بخواهند که دست از این کار بردارم، این کار را نخواهم کرد مگر این که یا خداوند این دین را گسترش دهد و یا این که من در این راه کشته شوم. پس از این کلمات اشک‏هاى رسول خدا  جارى شد و گریه کرد و از جابرخاست و همین که دور شد، ابوطالب او را خواند و گفت: پسر برادرم بیا! وقتى رسول خدا  آمد، ابوطالب به او گفت: پسر برادرم برو و هر چه دلت مى‏خواهد تبلیغ کن. به خدا قسم در برابر هیچ چیزى تو را تسلیم نخواهم کرد!»

وقتى قریش از مذاکره با ابوطالب براى وادار کردن رسول خدا  به توقف تبلیغ دین خدا راه به جایى نبردند، درصدد برآمدند تا جلو تبلیغ دین را بگیرند. برای رسیدن به این هدف، از روشهای زیر استفاده کردند:

برخورد مستقیم برای جلوگیری از تبلیغ دین

الف – مذاکره براى کشتن رسول خدا :

قریش مى‏دانست که راه رهایى از این مشکل، از بین بردن رسول خدا  است ولى از طرفى حمایت جدى ابوطالب و به تبع آن حمایت بنى‏هاشم – که خود از قبایل زیر مجموعه قریش و مورد احترام مردم مکه بودند – از رسولخدا مانع کشتن او مى‏شد. از این رو خدمت ابوطالب آمدند و به او پیشنهاد کردند که ما جوانى از جوانان قریش را به تو مى‏دهیم و تو نیز محمدرا به ما بده تا او را بکشیم! به این پیشنهاد توجه کنید:

«ثم انّ قریشا حین عرفوا ان اباطالب قد ابى خذلان رسول‏الله مشوا الیه بعماره بن الولید بن المغیره فقالوا له یا اباطالب هذا عماره بن الولید انهد فتى فى قریش و اجمله فخذه فلک عقله و نصره و اتخذه ولدا فهولک و اسلم الینا ابن اخیک هذا، الذى قد خالف دینک و دین آبائک و فرّق جماعه قومک و سفّه احلامهم، فنقتله، فانّما هو رجل برجل، فقال، هذا والله ما لا یکون ابدا.»([۵])

«وقتى قریش فهمیدند که ابوطالب حاضر نیست دست از حمایت رسول‏خدا دست بردارد، نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند: عماره بن ولید قوی‏ترین و زیباترین جوان قریش است، او را به عنوان فرزند به تو مى‏دهیم که از فکر و توان جسمى او استفاده کنى و در برابر آن پسر برادرت را – که مخالف دین ماست و بین ما تفرقه ایجاد کرده است و اندیشه ما را سفیهانه مى‏پندارد – تسلیم ما کن تا او را بکشیم و این یک معامله است؛ مردى در برابر مردى!

ابوطالب گفت: به خدا قسم این کار هرگز شدنى نیست».

ب – جلوگیرى از ایمان آوردن افراد:

مشکل اساسى قریش، اسلام بود و اگر با رسول خدا  نیز درگیر شدند، به خاطر این بود که او اسلام را تبلیغ مى‏کرد. پس از شکست طرحهاى یاد شده به این طرح روآوردند که از ایمان آوردن افراد جلوگیرى کنند و در این راه بسیار تلاش کردند تا از اسلام آوردن طفیل بن عمرو([۶])، اعشى بن قیس شاعر معروف([۷])، عدّاس([۸])، و از ایمان آوردن قبائل در مناسک حج([۹])، جلوگیرى نمایند.

ج – شکنجه یاران:

قریش همزمان با تلاش براى جلوگیرى از ایمان آوردن افراد، به شکنجه یاران رسول خدا رو آورد. این کار با دو انگیزه انجام مى‏گرفت که ایمان آورندگان باز گردند و دیگران نیز تمایل به ایمان آوردن نداشته باشند.

شکنجه مؤمنان توسط قریش به قدرى روشن است که جاى هیچ شبهه‏اى براى کسى باقى نمى‏گذارد. به این متن توجه کنید:

«ثم انّ قریشا تذامروا بینهم على من فى القبائل منهم من اصحاب رسول‏الله  الذین اسلموا معه فوثب کل قبیله على من فیهم من المسلمین یعذّبونهم.»([۱۰])

«قریش با هم توافق کردند تا کسانی را که به رسول خدا  ایمان آورده‏اند، شکنجه کنند. براین اساس هر قبیله‏اى مسلمانان آن قبیله را شکنجه مى‏کردند».

کتک خوردن عبدالله بن مسعود و مجروح شدن او تنها به خاطر خواندن قرآن،([۱۱]) شکنجه بلال با آن وضع فجیع تنها به جرم گفتن «لا اله الاّ الله»،([۱۲]) شکنجه یاسر و سمیّه و عمار با آن وضع رقت بار براى رسول خدا  بسیار دردناک بود. از این رو وقتى که از کنار آنان مى‏گذشت و این شکنجه‏ها را مى‏دید، مى‏فرمود:

«صبرا آل یاسر موعدکم الجنّه.»؛([۱۳])

«آل یاسر صبر کنید وعدگاه شما بهشت است».

آنچه یاد شد، درباره یاران رسول خدا  است، ولى اذیت و آزار قریش نسبت رسول خدا  از این بحث خارج است.

د – تعقیب مؤمنان:

قریش نه تنها مسلمانان را مورد اذیت، آزار و شکنجه قرار مى‏داد تا از دین خود برگردند، بلکه پس از دستور رسول خدا  به مسلمانان براى مهاجرت به حبشه نیز آرام ننشستند و هیاتى را به حبشه فرستادند تا آنان را به مکه بازگردانند؛

«فلما رأت قریش انّ اصحاب رسول الله  قد امنوا و اطمأنّوا بارض الحبشه و انّهم قد اصابوا بها دارا و قرارا ائتمروا بینهم ان یبعثوا فیهم منهم رجلین من قریش جلدین الى النجاشى فیردهم علیهم لیفتونهم فى دینهم و یخرجوهم من دارهم التى اطمانوا بها و امنوا فیها.»([۱۴])

«همین که قریش دیدند یاران رسول خدا  در حبشه استقرار یافته و امنیت یافته‏اند، با یکدیگر مشورت کردند و تصمیم گرفتند تا دو نفر قریشى توانا را به حبشه بفرستند و از نجاشى بخواهند تا مسلمانان را برگرداند تا آنان را به خاطر دینشان شکنجه کنند و از محل آرامش و استقرارشان بیرون کنند».

هـ – تلاش براى نرسیدن صداى قرآن به گوش دیگران:

قریش که از به ثمر رسیدن راههاى یاد شده مأیوس شده بود و از طرفى نمى‏توانست گسترش دین خدا را ببینند، تلاش کردند تا مردم با رسولخدا روبرو نشوند و هنگامى که آن حضرت مشغول خواندن قرآن بود با سروصدا کردن مانع مى‏شدند که مردم صداى آن حضرت را بشنوند که این تلاش نیز در قرآن منعکس شده است.([۱۵])

۳- طرح سازش:

خداوند اراده کرده بود تا نور اسلام در بین مردم گسترش یابد و در مقابل، قریش تلاش مى‏کردند تا این نور را خاموش کنند. پس از آنکه راههاى قبل به نتیجه نرسید، طرح سازش با رسول خدا  را در قالب پیشنهادهای زیر ارائه کردند؛

الف – پیشنهاد اعطاى امتیازات:

قریش در طرح سازش با رسول خدا  چندین مرحله را اجرا کرده است که یکى از آنها دادن امتیازات به رسول خدا  در برابر سکوت آن حضرت است. به این پیشنهادها توجه کنید:

«اجتمع عتبه بن ربیعه و شیبه بن ربیعه، ابوسفیان و نضر بن حارث، ابوالبخترى، اسود بن المطلب، زمعه بن الاسود، ولید بن المغیره، ابوجهل، عبدالله بن ابى امیّه، عاص بن وائل، نبیه و منبه ابناالحجاج، امیّه بن خلف و… و قالوا له: فان کنت انّما جئت بهذا الحدیث تطلب مالاً جمعنا لک من اموالنا حتى تکون اکثرنا مالاً، و ان کنت انّما تطلب به الشرف فینا فنحن نسودّک علینا، و ان کنت ترید به ملکا ملّکناک علینا، و ان کان هذا الذى یاتیک رئیّا تراه قد غلب علیک، فربّما کان ذلک، بذلنا لک اموالنا فى طلب الطلبّ لک حتى نبرئک منه او نعذر فیک.»([۱۶])

عتبه، شیبه، ابوسفیان، نضر، ابوالبخترى، اسود، زمعه، ولید، ابوجهل، عبدالله بن ابى امیّه، عاص بن وائل، نبیه، منبه، امیّه بن خلف و… گرد آمدند و با پیامبر مذاکره کردند و به او گفتند: اگر مقصودت از آوردن این سخن (قرآن) گردآورى ثروت است، از اموال خود آن قدر برایت جمع مى‏کنیم که ثروتمندترین ما باشى و اگر مقصودت به دست آوردن موقعیت اجتماعى است، ما تو را به سرورى مى‏پذیریم و اگر مقصودت به دست آوردن قدرت و حکومت است، ما حاضریم حاکمیت تو را بپذیریم و اگر جن بر تو غلبه کرده است و دیوانه شده‏اى – که شاید چنین باشد – حاضریم در راه درمان تو اموال خود را هزینه کنیم تا بهبود یابى، یا ما مأیوس شویم.

ب – مشارکت در دین:

قریش پس از مأیوس شدن از دادن امتیازات مادى، حاضر شدند دین مشترک را در مکه اعلام کنند؛ بدین گونه که زمانى پیامبر و مسلمانان و قریش آیین عبادى اسلام را به جا آورند و در مقابل، زمانى هم رسول‏خدا‏ و مسلمانان در برابر بتهاى قریش سجده کنند! به این پیشنهاد توجه کنید:

«فقالوا یا محمد هلّم فلنعبد ما تعبد و تعبد ما نعبد فنشترک نحن و انت فى الامر، فان کان الذى تعبد خیرا ممّا نعبد کنّا قد اخذنا بحظّنا منه و ان کان ما نعبد خیرا ممّا تعبد کنت قد اخذت بحظّک منه.»([۱۷])

گفتند: اى محمد! بیا با هم آنچه تو عبادت مى‏کنى عبادت کنیم و تو هم آنچه را ما عبادت مى‏کنیم، عبادت کن و ما و شما دین مشترک داشته باشیم و اگر آنچه تو عبادت مى‏کنى بهتر بود ما بهره خود را برده‏ایم و اگر آنچه ما عبادت مى‏کنیم، بهتر بود تو بهره‏ات را برده‏اى.

در مقابل این پیشنهاد، خداوند سوره کافرون را نازل کرد و به این بازى خاتمه داد. قریش یک بار دیگر در آستانه ارتحال ابوطالب پیشنهاد سازش را در حضور ابوطالب مطرح کرد که با پیشنهاد توحید به شکست انجامید.([۱۸])

۴- تحریم اقتصادى و اجتماعى:

قریش که نتوانسته بود رسول خدا  را از تبلیغ دین منصرف کند و روزبروز بر گسترش اسلام و جمعیت مسلمانان افزوده مى‏شد، تصمیم گرفتند هرگونه روابط اجتماعى با مسلمانان را تحریم کنند.

به این طرح توجه کنید:

«فلما رأت قریش انّ اصحاب رسول الله… اجتمعوا و ائتمروا ان یکتبوا کتابا یتعاقدون فیه على بنى‏هاشم و بنى‏المطلب على ان لا ینکحوا الیهم و لا ینکحوهم و لا یبیعوهم شیئا و لایبتاعوا منهم، فلما اجتمعوا لذلک کتبوه فى صحیفه، ثم تعاهدوا و تواثقوا على ذلک، ثم علقوا الصحیفه فى جوف الکعبه توکیدا على انفسهم و کان کاتب الحصیفه منصور بن عکرمه.»([۱۹])

«وقتى قریش دید که اصحاب رسول خدا  روبروز گسترش مى‏یابند، در جلسه‏اى تصمیم گرفتند تا قراردادى علیه بنى‏هاشم و بنى‏مطلب بنویسند که نه به آنان زن بدهند، نه از آنان زن بگیرند، نه به آنان چیزى بفروشند و نه از آنان چیزى بخرند. این توافق را مکتوب کرده با هم پیمان بستند تا آن را رعایت کنند و براى اطمینان کار قرارداد را در داخل خانه کعبه آویزان کردند. نویسنده قرارداد منصور بن عکرمه بود.»

۵- هجوم نظامى:

پس از مقاومت سرسختانه رسول خدا  و یارانش در برابر شکنجه و آزار قریشیان و کمک خداوند و تابیدن نور ایمان در دل یثربیان و هجرت رسولخدا و مسلمانان به مدینه و تشکیل حکومت دینى در این شهر و بستن پیمان با قبائل اطراف مدینه، نه تنها قریش رسول خدا  و مسلمانان را رها نکرد، بلکه در همین دوران دهها عملیات نظامى بزرگ و کوچک را علیه رسولخدا سازماندهى کرد که داستان این بخش از تلاش قریش در حد چندین جلد کتاب است.

۶- پیمان صلح یا شکست سیاسى:

قریش که از غارت اموال مسلمانان در مکه([۲۰]) راه به جایى نبرد و نتوانست از هجرت آن حضرت جلوگیرى کند([۲۱]) و با هجومهاى نظامى پى در پى نیز نتوانست حکومت دینى رسول خدا  را سرنگون کند – بخصوص بعد از هجوم نظامى احزاب که همه امکانات و هم پیمانان خود و مخالفان رسول خدا  و اسلام را بسیج کرد و همکارى یهود و ستون پنجم و تلاش منافقان مدینه هم سودى نبخشید – سرانجام ناچار شد تا قدرت سیاسى رسول خدا  را به رسمیت بشناسد و در پایان سال ششم([۲۲]) در منطقه حدیبیّه با آن حضرت پیمان صلح منعقد کند با این تفاوت که در این دوران اقتدار ابوسفیان به پایان رسیده بود یا به تعبیرى تاریخ مصرف او تمام شده بود و مى‏باید شخص سهیل بن عمرو جایگزین ابوسفیان شود.([۲۳])

وی تا پایان عمر رسول خدا  رهبرى جبهه مخالف آن حضرت را در قریش رهبرى کرد. در این جا توجه به این نکته لازم است که مخالفت قریش بخصوص سهیل بن عمرو در همین دوران به حدى است که از نوشتن «بسم الله الرحمن الرحیم» در اول قرارداد صلح جلوگیرى کرد([۲۴]) و وقتى رسول‏خدا پیشنهاد کرد بنویسند این پیمان صلحى است بین محمد رسولخدا  و سهیل بن عمرو، سهیل گفت:

«لو شهدت انک رسول الله لم اقا تلک، و لکن اکتب اسمک و اسم ابیک.»([۲۵])

«سهیل گفت: اگر قبول داشتم که تو رسول خدایى با تو نمى‏جنگیدیم، بلکه اسم خودت و پدرت را بنویس».

۷- ترور رسول خدا :

درگیرى اصلى قریش با توحید بود و اگر با رسول خدا  درگیر شد، بدین سبب بود که او نداى توحید سر مىداد؛ از این رو به موازات تلاش براى جلوگیرى از گسترش دین، نابودى و حذف رسول خدا  را نیز در دستور کار خود قرار داده، چندین بار طرح ترور او را اجرا کردند که به چند نمونه اشاره مى‏کنیم:

۱- این طرح در مکّه و توسط ابوجهل اجرا شد که به شکست انجامید.([۲۶])

۲- در آستانه هجرت، طرح ترور به رهبرى ابوجهل توسط جمعى از قریش اجرا شد که قبل از اجرا جبرئیل به آن حضرت خبر داد و او نیز على  را در بستر خود خواباند و خود نجات یافت.([۲۷])

۳- طرح ترور رسول خدا  در مدینه یک بار توسط صفوان بن امیه طراحى شد که شکست خورد.([۲۸])

۴- بعد از فتح مکه در جنگ حنین نیز توسط شیبه بن عثمان طرح ترور اجرا شد که با شکست مواجه شد.([۲۹])

۵- در سال نهم هجرى و در مدینه عامر بن طفیل نیز قصد ترور آن حضرت را داشت که شکست خورد.([۳۰])

۶- در جنگ تبوک سال نهم هجرى جمعى از منافقان اقدام به ترور او کردند که با خبر جبرئیل و تدبیر رسول خدا  با شکست مواجه شد.([۳۱])

۸- گرایش به نفاق:

قریش که از همه تواناییهاى خود براى نابودى اسلام و مسلمانان استفاده کرده و راه به جایى نبرده بود، با فتح مکه، آخرین سنگر خود در برابر مسلمانان را از دست داد و به ناچار در برابر اقتدار مسلمانان تسلیم شد.

از طرفى هم، اعتقادى به توحید و رسالت رسول خدا نداشت؛ از این جهت به نفاق روآوردند و منافقانه مسلمان شدند و پس از آن هر کجا که شرایط فراهم شد با اظهار کفر، مستقیم و غیرمستقیم علیه اسلام و مسلمانان اقدام کردند.

حضرت امیرالمؤمنین  – که خود از حاضران در عصر حضور رسولخدا و از کسانى است که با تمام توان با قریش درگیر بوده است – درباره اسلام آن روز قریش چنین مى‏فرماید:

«فوالذى فلق الحبّه و برأ النسمه ما اسلموا و لکن استسلموا و اسرّوا الکفر فلمّا وجدوا اعوانا علیه اظهروه.»([۳۲])

«قسم به آن که دانه را شکافت و انسان را آفرید آنان هرگز مسلمان نشده بودند، بلکه تسلیم شده بودند و کفر خود را پنهان کردند و همین که یارانى یافتند کفرشان را اظهار نمودند».

حضرت در نامه‏اى دیگر به معاویه مى‏فرماید:

«و ما اسلم مسلمکم الاّ کرها.»([۳۳])

«هیچ مسلمانى از شما مسلمان نشد، مگر از روى ناچارى».

براى اثبات نفاق سران قریش بنا نداریم به سخنان بنى‏هاشم و منابع شیعه استناد کنیم، در زیر، قرائن این نفاق را از سخنان سران قریش و عملکرد آنان پس از فتح مکه ارائه مى‏کنیم:

الف – اظهار کفر بعد از اسلام:

گرچه سران قریش در فتح مکه به ظاهر مسلمان شدند و همراه رسولخدا در جنگ حنین شرکت کردند، ولى در اولین فرصتى که احساس کردند سپاه اسلام شکست خورده است، کفر درونى خود را آشکار کردند. ابوسفیان در حالى که ازلام در تیردان او بود با خوشحالى گفت:

«لا تنتهى هزیمتهم دون البحر.»([۳۴])

«فرار آنان تا کنار دریا ادامه مى‏یابد»

کلده بن حنبل گفت: «الا بطل السحر الیوم»([۳۵])

«توجه! سحر امروز باطل شد (مقصودش نبوت رسول‏خدا است).

صفوان بن امیه مى‏گوید:

«ما زال رسول‏الله  یعطینى من غنائم حنین و هو ابغض الخلق الیّ.»([۳۶])

«با این که رسول خدا  همچنان از غنائم حنین به من مى‏دهد (رسول‏خدا  یکصد شتر به او داده بود)، در همان حال منفورترین انسان نزد من بود!»

ب – طرح ترور رسول خدا :

همین که مسلمانان در حنین پا به فرار گذاشتند و سران قریش فرصت یافتند، شیبه بن عثمان بن ابى طلحه براى ترور رسول خدا  نزدیک آمد، ولى امداد غیبى مانع این کار او شد.([۳۷])

ج – غارت رداى رسول الله :

قریش مسلمان! در بازگشت از حنین که احساس کردند شاید رسولخدا غنائم جنگی را به مدینه ببرد در بین راه مرتب به او مى‏گفتند: غنائم را تقسیم کن و چون رسول خدا  اعتنایى نکرد به او حمله کردند و رداى آن حضرت را ربودند. به این جریان توجه کنید:

«ثم رکب رسول الله  و اتبعه الناس یقولون یا رسول الله اقسم علینا فیئنا، حتى اضطروه الى شجره فانتزعت رداءه، فقال: ایّها الناس ردّوا علّى ردائى، فوالذى نفسى فى یده لو کان لکم عندى عدد شجر تهامه نعما لقسمته علیکم ثم ما الفیتمونى بخیلاً و لا جبّانا و لا کذّابا.»([۳۸])

«رسول خدا  سوار شد و مردم در پى او به راه افتادند و مرتب مى‏گفتند؛ غنائم را بین ما تقسیم کن، به حدى که او را به زیر درختى کشاندند و رداى او را بردند. رسول خدا  فرمود: اى مردم! رداى مرا برگردانید. قسم به آن که جان محمد در اختیار اوست، اگر به تعداد درختان منطقه تهامه شتر در اختیارداشته باشم، بین شما تقسیم مى‏کنم. آن گاه خواهید دید که من نه بخیلم و نه ترسو و نه دروغگو».

د – تصمیم به ارتداد از اسلام:

با انتشار خبر ارتحال رسول خدا  در مکه قریشیان تصمیم گرفتند از اسلام برگردند. به این جریان توجه کنید:

«انّ اکثر اهل مکه لمّا توفّى رسول الله  همّوا بالرجوع عن الاسلام و ارادوا ذلک حتى خافهم عتّاب بن اسید فتوارى فقام سهیل بن عمرو فحمدالله و اثنى علیه ثم ذاکر وفاه رسول‏الله  و قال ان ذلک لم یزد الاسلام الاّ قوّه فمن رابنا ضربنا عنقه فتراجع الناس و کنّوا عمّا همّوا به و ظهر عتاب بن اسید.»([۳۹])

«هنگامى که رسول خدا  وفات کرد، بیشتر مردم مکه تصمیم گرفتند تا از اسلام برگردند، به گونه‏اى که عتاب بن اسید (والى مکه از طرف رسول‏خدا) از آنان ترسید و مخفى شد، تا این که سهیل بن عمرو به صحنه آمد و سخنرانى کرد و گزارش وفات رسول خدا  را داد و گفت: مرگ رسولخدا موجب قدرت اسلام خواهد شد، هرکس از ما جدا شود گردن او را خواهیم زد. به دنبال آن مردم از تصمیم خود برگشتند و عتاب بن اسید از مخفیگاه خود بیرون آمد».

سهیل بن عمرو همان کسى است که حاضر نشد اسم خدا و رسول خدا در ابتداى قطعنامه صلح حدیبیه آورده شود و در این دوران رهبرى قریش در اختیار اوست، او سالها در انتظار مرگ رسول خدا  بود که قدرت متمرکز او را به اسم این که محمّد از قریش است، تصاحب کند و در سقیفه نیز با همین اندیشه که رسول خدا  از قریش است، قدرت را تصاحب کردند.

باید توجه داشت که تلاش سهیل بن عمرو وقتى انجام گرفت که براى او گزارش آوردند که بعد از رسول خدا  قدرت در اختیار قریش قرار گرفته است نه در اختیار بنى هاشم. چیزى که تعجب انسان را برمى‏انگیزد این است که محتواى سخنرانى سهیل بن عمرو در مکه عین محتواى سخنرانى ابوبکر بعد از ارتحال رسول خدا  جلو خانه آن حضرت است، با این که آن روز وسائل ارتباط جمعى به این شکل وجود نداشت!

۹- استقلال سیاسى:

با این که مکه به دست رسول خدا  فتح شد و آن حضرت براى مکه حاکم تعیین کرد و قریش مسلمان شده باید تسلیم رسول خدا  و نماینده او باشند، ولى قریش اعتقادى به اسلام نداشت و تنها تسلیم شده بودند؛ از این رو تلاش مى‏کردند تا خود را هم پیمان رسول خدا نشان دهند و استقلال سیاسى خود را حفظ کنند، به گونه‏اى که رسول خدا  آنان را به سرکوبى نظامى تهدید کرد. به این جریان توجه کنید:

«لما افتتح رسول الله  مکّه اتاه اناس من قریش فقال: یا محمد! انّا حلفاؤک و قومک و انّه لحق بک ارقائنا و لیس لهم رغبه فى الاسلام و انّهم فرّوا من العمل، فارددهم علینا. فشاور ابابکر فى امرهم، فقال: صدقوا یا رسول الله! و قال لعمر ماترى؟ فقال مثل قول ابى‏بکر، فقال رسول الله : یا معشر قریش! لیبعثن الله علیکم رجلاً منکم امتحن الله قلبه للایمان ان یضرب رقابکم على الدین. فقال ابوبکر: انا هو یا رسول الله؟ قال: لا، قال عمر: انا هو یا رسول الله؟ قال: لا و لکن خاصف النعل فى المسجد – و قد کان القى نعله اى على یخصفها.»([۴۰])

«بعد از آن که رسول خدا  مکه را فتح کرد، جمعى از قریش نزدش آمدند و گفتند: اى محمد! ما هم پیمان و قوم تو هستیم و جمعى از بردگان ما به تو ملحق شده‏اند که انگیزه‏اى در اسلام ندارند، بلکه از کار کردن فرار کرده‏اند، آنان را به ما برگردان. رسولخدا با ابوبکر مشورت کرد، گفت: راست مى‏گویند و به عمر گفت تو چه مى‏گویى؟ او نیز نظر ابوبکر را تایید کرد. رسول خدا فرمود: اى جمعیت قریش! خداوند مردى که قلبش را با ایمان آزموده است و قریشى را بر شما برخواهد انگیخت که گردن شما را به خاطر دین بزند.

ابوبکر گفت: آن شخص منم اى رسول خدا ؟

رسول خدا  فرمود: نه.

عمر گفت: آن شخص منم اى رسول خدا ؟

رسول خدا  فرمود: نه، بلکه آن شخص کسى است که در مسجد مسجد مشغول دوختن نعلین است، که رسول‏ خدا نعلینش را به على داده بود تا بدوزد».

در این روایت از کلماتى که قریش به کار برده‏اند همانند: محمد، قومک، حلیف و… مى‏توان نتیجه گرفت که آنان به اسلام اعتقادى نداشتند و به نفاق اظهار اسلام مى‏کردند و چیزى که مایه تعجب است، همفکرى خلیفه اول و دوم با هیأت قریش است.

۱۰- تقسیم قدرت:

با توجه به عملکرد قریش – بخصوص بعد از فتح مکه و بویژه با توجه به طرح استقلال سیاسى سهیل بن عمرو به نمایندگى از قریش در برابر حکومت رسول خدا  و جواب منفى آن حضرت – طبیعى به نظر مى‏رسد که قریش خواهان مشارکت در قدرت و سهیم شدن در رهبرى آن باشد. این سهم خواهى قریش در منابع شیعه بیان شده است. به این روایت توجه کنید:

«انّ النبى لمّا نصّ على امیرالمؤمنین علیه الصلاه و السلام بالامامه فى ابتداء الامر جاءه قوم من قریش فقالوا: یا رسول الله  انّ الناس قریبوا عهد بالاسلام و لا یرضون ان تکون النبوه فیک و الامامه فى ابن عمّک، فلوعدلت به الى غیره لکان اولى. فقال لهم النبى : ما فعلت ذلک برأیى فاتخیّر فیه، لکن الله تعالى امرنى به و فرضه علىّ. فقالوا له: فاذا لم تفعل ذلک مخافه الخلاف على ربّک تعالى فاشرک فى الخلافه معه رجلاً من قریش تسکن الناس الیه لیتمّ لک امرک و لا یخالف الناس علیک، فنزلت:

{وَلَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الخاسِرِینَ} (زمر/۶۵)([۴۱])

بعد از آن که رسول خدا  در ابتدا به امامت امیرالمؤمنین تصریح کرد، جمعى از قریش نزد رسول خدا آمدند و به او گفتند مردم تازه مسلمان شده‏اند و راضى نمى‏شوند که نبوت در اختیار تو و امامت در اختیار پسر عموى تو باشد و اگر شخص دیگرى را براى این کار در نظر بگیرى بهتر است.

رسول خدا  به آنان فرمود: من این کار را با انتخاب خودم انجام نداده‏ام تا تغییر آن در اختیار من باشد، بلکه خداوند آن را بر من واجب کرده و به من دستور داده است.

به او گفتند: اگر این کار را به خاطر ترس از خدا انجام نمى‏دهى لااقل یک نفر از قریش را در خلافت با او شریک کن تا مردم به خاطر او آرام بگیرند و کسى با تو مخالفت نکند، که این آیه نازل شد: به تو و پیشینیان قبل از تو نیز وحى کردیم که اگر شرک ورزى عملت باطل مى‏شود و خود از زیانکاران خواهى بود.

با توجه به نکات یاد شده اگر یک بار دیگر عملکرد قریش در برابر رسولخدا  بخصوص بعد از فتح مکه را مورد بررسى قرار دهیم، روشن مى‏شود که مقصود از «ناس» در آیه که رسول خدا  از عکس‏العمل آنان واهمه داشت، همین سران قریش هستندو شاید به همین دلیل بود که رسولخدا تشکیل مراسم رسمى معارفه را با دور شدن از منطقه مکه به تأخیر انداخت تا سران قریش از بقیه مسلمانان جدا شوند.

پاسخ سؤال سوم

با توجه به نکات یاد شده در پاسخ سؤال دوم بازگشت عده‏اى از مسلمانان از اسلام به کفر قطعى به نظر مى‏رسید، چنان که سخن رسول خدا در خطبه‏هاى حجه‏الوداع که در تمام این موارد با تأکید فراوان هشدار مى‏دادند؛ «لا ترجعوا بعدى کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض» و کلمات دیگر و همچنین حوادث بعد از ارتحال رسول خدا و ارتداد قبائل و پیدایش جنگهاى رده نیز حکایت از این داشت که بسیارى از مسلمانان در آن فاصله زمانى که اسلام را از روى اندیشه نپذیرفته، در واقع تصویر درستى از مسأله جانشینى رسول خدا نداشتند. بدین سان ترس رسول خدا از ارتداد مردم به کفر طبیعى به نظر مى‏رسید، چنان که خود آن حضرت نیز این مسأله را در خطبه‏هاى غدیریّه و غیر آن در حجه‏الوداع اعلام کرده بود. با این وصف، تعلیل پایان آیه اشاره به این دارد که عده‏اى نمى‏خواهند هدایت شوند و بپذیرند و به خاطر این عده نمى‏توان مسأله جانشینى رسول خدا  را که باید تا پایان عمر جهان ادامه یابد، اعلام نکرد. بنابر این خداوند به آن حضرت اعلام مى‏کند که وظیفه تو ابلاغ است، گرچه عده‏اى کافر شوند و از پذیرش هدایت سرباز زنند، همان طور که نسبت به نعمان بن حارث در همان زمان و نسبت به عده‏اى بعد از آن زمان اتفاق افتاد.

بنابراین با توجه به مطالبى که در پاسخ این سه سؤال بیان شد، روشن مى‏شود که هیچ نوع تعارض محتوایى و یا استبعاد محتوایى در آیه وجود ندارد.

([۱]) تفسیر المنار، ج ۶، ص ۴۶۷٫

([۲]) سیره، ابن هشام، ج ۱، ص ۲۶۵٫

([۳]) همان.

([۴]) همان، ج ۱، ص ۲۶۶٫

([۵]) همان.

([۶]) سیره، ابن هشام، ج ۱، ص ۳۸۲٫

([۷]) همان، ص ۳۸۶٫

([۸]) همان، ج ۲، ص ۴۲۱٫

([۹]) همان، ص ۴۲۳٫

([۱۰]) همان، ج ۱، ص ۲۶۸٫

([۱۱]) همان، ص ۳۱۵٫

([۱۲]) همان، ص ۳۱۸٫

([۱۳]) همان، ص ۳۲۰٫

([۱۴]) همان، ص ۳۳۳٫

([۱۵]) همان، ص ۳۱۳٫

([۱۶]) همان، ج ۱، ص ۲۹۵٫

([۱۷]) همان، ج ۱، ص ۳۶۲٫

([۱۸]) همان، ج ۲، ص ۴۱۷٫

([۱۹]) همان، ج ۱، ص ۳۵۰٫

([۲۰]) همان، ج ۲، ص ۴۹۹٫

([۲۱]) همان، ص ۴۸۴٫

([۲۲]) همان، ج ۳، ص ۳۲۱٫

([۲۳]) همان، ج ۳، ص ۳۳۱٫

([۲۴]) همان، ص ۳۳۲٫

([۲۵]) همان.

([۲۶]) همان، ج ۱، ص ۲۹۸٫

([۲۷]) همان، ج ۲، ص ۴۸۲٫

([۲۸]) همان، ج ۲، ص ۶۱٫

([۲۹]) همان، ج ۴، ص ۸۷؛ البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۵۳۸٫

([۳۰]) همان، ص ۲۱۳٫

([۳۱]) المغازى، ج ۳، ص ۱۰۴۲٫

([۳۲]) نهج‏البلاغه، نامه ۱۶٫

([۳۳]) همان، نامه ۶۴٫

([۳۴]) سیره، ابن هشام، ج ۴، ص ۸۶؛ البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۵۳۰٫

([۳۵]) همان.

([۳۶]) البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۵۷۲٫

([۳۷]) همان، ص ۵۳۹٫

([۳۸]) همان، ص ۵۶۴٫

([۳۹]) سیره، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۱۶٫

([۴۰]) کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۷۴٫

([۴۱]) تنزیه الانبیاء، ص ۱۲۰٫

منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ، ،
دیدگاه ها
تازه ترین مطالب
ولادت حضرت عبدالعظیم علیه السلام

ولادت حضرت عبدالعظیم علیه السلام

تحلیل انتقادی دیدگاه ابوزَهو درباره اصالت احادیث وصایت امام علی (ع)

تحلیل انتقادی دیدگاه ابوزَهو درباره اصالت احادیث وصایت امام علی (ع)

بررسی و نقد دیدگاه ملا اسماعیل خواجویی درباره افضلیّت قرآن بر امام

بررسی و نقد دیدگاه ملا اسماعیل خواجویی درباره افضلیّت قرآن بر امام

مواجهه امام هادی (ع) با معتزله در مسائل کلامی (مطالعه موردی قرآن و امامت)

مواجهه امام هادی (ع) با معتزله در مسائل کلامی (مطالعه موردی قرآن و امامت)

تعامل روحانیان شیعه با دولت صفوی؛ علل و پیامدها

تعامل روحانیان شیعه با دولت صفوی؛ علل و پیامدها

روایات عاشورایی کامل‌ الزیارات در بوته نقد

روایات عاشورایی کامل‌ الزیارات در بوته نقد

اختلاف نقل و برداشت در روایات رجعت

اختلاف نقل و برداشت در روایات رجعت

واکاوی آثار فردی و اجتماعی اخلاق توحیدی قرآن از دیدگاه علامه طباطبایی (ره)

واکاوی آثار فردی و اجتماعی اخلاق توحیدی قرآن از دیدگاه علامه طباطبایی (ره)

مطالعه تطبیقی دیدگاه شیخ صدوق و شیخ مفید و دیدگاه سیدمرتضی و شیخ طوسی درباره بداء

مطالعه تطبیقی دیدگاه شیخ صدوق و شیخ مفید و دیدگاه سیدمرتضی و شیخ طوسی درباره بداء

پنجم ربیع الثانی

پنجم ربیع الثانی

واکاوی تاریخی تفاوت‌ مواجهه امام هادی (ع) و معتزله با مسئله خلق قرآن

واکاوی تاریخی تفاوت‌ مواجهه امام هادی (ع) و معتزله با مسئله خلق قرآن

راهبردها و مهندسی فرهنگی امام هادی (ع) در مواجهه با اهل سنت

راهبردها و مهندسی فرهنگی امام هادی (ع) در مواجهه با اهل سنت

راهبردهای مذهبی امام هادی (ع) برای ایجاد همگرایی اسلامی

راهبردهای مذهبی امام هادی (ع) برای ایجاد همگرایی اسلامی

ناهم‌خوانی معنادار بین روایات منقول از امام هادی (ع) در تصحیح‌های مختلف کتاب الهدایه الکبری؛ تحلیل و تبیین علل و پی‌آمدها

ناهم‌خوانی معنادار بین روایات منقول از امام هادی (ع) در تصحیح‌های مختلف کتاب الهدایه الکبری؛ تحلیل و تبیین علل و پی‌آمدها

عنصر هدایت‌گری در تکاپوهای رهبرانه امام هادی (ع)

عنصر هدایت‌گری در تکاپوهای رهبرانه امام هادی (ع)