صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > کلام > امامت > تقریر استدلال شیعه به آیه اکمال ۱
تاریخ انتشار : ۲۳ آبان ۱۳۹۷


تقریر استدلال شیعه به آیه اکمال ۱

تقریر استدلال شیعه به آیه اکمال ۲

از آیاتى که شیعه براى اثبات امامت امام على  به آن استدلال کردهاند؛ آیه اکمال است:

{الیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِـیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دِیناً}([۱])

«امروز کافران از این که به دین شما آسیب برسانند، مأیوس شدند؛ پس از آنان نترسید و از من بترسید، امروز دین شما را به حد کمال رساندم و بر شما نعمت را تمام کردم و اسلام را به عنوان آئین برایتان برگزیدم».

تقریر استدلال شیعه

در تقریر استدلال به این آیه گفته‏اند:

«فقد روى العامه انّ النبىّ لما اخذ بضبعى على یوم الغدیر لم یتفرّق الناس حتى نزلت هذه الآیه فقال: الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضاء الرب برسالتى و بالولایه لعلى من بعدى ثم قال: من کنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.»([۲])

«اهل سنت روایت کرده‏اند در روز غدیر هنگامى که بازوى علىدر دست نبى  بود هنوز مردم پراکنده نشده بودند که این آیه نازل شد. به دنبال نزول آیه رسول‏خدا فرمود: الله اکبر بر کامل شدن دین و اتمام نعمت و رضایت خداوند به رسالت من و به ولایت على  بعد از من، سپس فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست، خدایا با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باش، هر که او را یارى کند، یار باش و هر که او را تحقیر کند، تحقیر کن».

محتوای آیه

۱- این آیه پایان بیان احکام اسلامى را اعلام مى‏کند؛

۲- در حجه‏الوداع نازل شده است؛

۳- در غدیر، رسول خدا  مراسم معارفه را برگزار کرده است؛

۴- در غدیر، رسول خدا  ولایت على  را اعلام کرده است.

مقدمه اول: پایان بیان احکام اسلامى

الف – در منابع اهل سنت

با توجه به واژه‏هاى به کار رفته در آیه از قبیل اکمال و اتمام، این آیه باید پایان نزول دستورات اسلامى باشد. گرچه عده‏اى گفته‏اند که اکمال و اتمام مترادف هستند.([۳]) ولى با توجه به کاربرد آن در این آیه باید متفاوت باشند.

درباره تفاوت آن دو نیز وجوهى گفته شده است که بهترین آنها سخن ابوهلال عسکرى لغت شناس معروف است. او در این باره مى‏نویسد:

«الفرق بین الکمال و التمام: ان قولنا کمال اسم لاجتماع ابعاض الموصوف به و التمام اسم للجزء و البعض الذى یتمّ به الموصوف بانّه تام.»([۴])

«فرق بین کمال و تمام در این است که کاربرد کمال براى جمع شدن اجزاء شى‏ء است که وقتى اجزاء شى‏ء جمع شد، گفته مى‏شود کامل است و کاربرد تمام در موردى است که با آمدن آن، شى‏ء تمام مى‏شود».

به تعبیر دیگر، کمال درباره خود شى‏ء کاربرد دارد، ولى تمام ممکن است درباره خود شى‏ء باشد و یا درباره هدف و غرض از آن شى‏ء.

در این جا خداوند درباره دین واژه کمال را به کار برده است که آخرین جزء دین – که امامت باشد – نازل شده است و درباره نعمت – که هدایت خلق باشد – واژه اتمام را به کار برده است. بدین سان با اعلام امامت هدف مورد نظر از آن نیز تأمین شده است؛ در نتیجه پس از نزول آخرین واجب که امامت باشد و تأمین هدف، نعمت هدایت دین اسلام به عنوان دین مورد پسند خداوند تمام مى‏شود؛ البته مشروط بر این که مردم از سخن حق اطاعت کنند.

راغب اصفهانى نیز با توجه به همین نکته معتقد است که با نزول آیه مورد بحث، دین به گونه‏اى استقرار یافته که تا قیامت قابل نسخ نیست. او مى‏نویسد:

«و تمت کلمه ربّک اشاره على قوله الیوم اکملت لکم دینکم الآیه و نبّه بذلک انّه لا تنسخ الشریعه بعد هذا.»([۵])

«و تمام شد سخن پروردگارت اشاره است به سخن خداوند که فرمود: امروز دین شما را کامل کردم… و با این آیه به این مسأله توجه داشته است که شریعت بعد از این نسخ نخواهد شد».

با توجه به نکات یاد شده، باید این آیه آخرین آیه از آیات قرآن باشد، چنان که سید قطب از دانشمندان اهل سنت در این‏باره مى‏نویسد:

«فقد کانت آخر ما نزل من القرآن على ارجح الاقوال»([۶])

«براساس نظریه برتر، این آیه باید آخرین آیه نازل شده از قرآن باشد».

اسباب نزول

آیات قرآن به تناسب رخدادهای اجتماعى، سیاسى و فکرى مسلمانان، یا در حوادث اجتماعى که موضعگیرى مسلمانان لازم بود، نازل مى‏شد و گاهى نیز براى تبیین حقایق جهان هستى نازل مى‏شد. شأن نزول آیه مى‏تواند نقش بسیار ارزنده‏اى در تبیین آیه یا سوره داشته باشد. از طرفى دست جعل و تحریف در این میدان بسیار فعال بوده است و عده‏اى به سلیقه خود براى منافع سیاسى عقیدتى و… اسباب نزول جعل نموده و برخی از اسباب نزولها را تحریف کرده‏اند.([۷])

گاه دیده مى‏شود درباره یک آیه چندین سبب نزول یاد مى‏شود که از نظر زمانى و مکانى و حوادث تاریخى با هم سازگار نبوده و تعارض دارند، به گونه‏اى که با توجه به مسلّمات تاریخى نیز این همه اسباب نزول نمى‏تواند واقعى باشد.

عده‏اى هم تنها به این دلیل که در عصر رسول خدا  زندگى کرده‏اند در مقابل دریافت پولهاى کلان از سیاستمداران شأن نزول آیات را تغییر داده‏اند([۸]) تا بتوانند به اهداف سیاسى خود برسند، عده‏اى نیز بدون این که پولى دریافت کنند، تنها به دلیل حسن ظنى که به بعضى از اصحاب داشته و دارند، سخنان آنان را در شأن نزول آیات و سوره‏ها و بدون توجه به تعارضها و تناقضهاى آن پذیرفته‏اند.

به عنوان نمونه، آیه مورد بحث آیه‏اى روشن است که اگر کسى بدون پیشداورى درباره آن نظر دهد، اذعان مى‏کند که آخرین آیه از قرآن است که بر پیامبر اکرم . نازل شد.

اولین و آخرین آیه قرآن

درباره اولین سوره‏اى که بر رسول خدا  نازل شده است، اختلاف نظر وجود دارد، به گونه‏اى که حداقل چهار قول را یاد کرده‏اند.([۹])

درباره اختلاف در اولین سوره‏اى که بر رسول خدا  نازل شده است شاید بتوان چنین توجیه کرد که در آن زمان مسلمانان اندک بودند و کمتر مى‏توانستند بنویسند و شاید هم چندان به نوشتن و ثبت و ضبط قرآن توجه نمى‏کردند، ولى آیا پذیرفتنی است که بگوییم درباره آخرین آیه‏اى که بر رسولخدا  نازل شده است، دوازده قول وجود دارد.([۱۰])

با این که در این دوران در مدینه دهها حافظ قرآن و صدها کاتب وجود داشته است و با توجه به این که از مدتها قبل نیز رسول خدا  اعلام کرده بود که در آستانه ارتحال از این جهان قرار دارد ، این مسأله حساسیّت بیشترى براى ثبت آخرین آیه‏اى که بر رسولخدا نازل شده است، ایجاد مى‏کرد. گرچه دانشمندان اهل سنت در توجیه اختلاف اقوال در این مسأله مطالبى گفته‏اند،([۱۱]) ولى با توجه به نکات یاد شده در دوران پایانى عمر رسول خدا آراء یاد شده براى توجیه علل اختلاف کافى نیست، بلکه باید دلیلى قویتر داشته باشد.

اکنون به بررسى این علت مى‏پردازیم:

صحابه و اهل سنت

اکثریت اهل سنت درباره صحابه دیدگاهى افراطى دارند. در تبیین این دیدگاه، آراى برخى از آنها را مى‏آوریم.

ابن حجر درباره صحابه مینویسد:

«اتفق اهل السنّه على انّ الجمیع عدول و لم یخالف فى ذلک الاّ شذوذ من المبتدعه.»([۱۲])

«اهل سنت بر عدالت همه صحابه اتفاق نظر دارند و جز اندکی از بدعت‏گذاران کسى با این مسأله مخالف نیست».

خطیب بغدادى پس از ذکر آیاتى از قرآن – که به نظر او بر عدالت صحابه دلالت مى‏کند – مى‏نویسد: با وجود این آیات نیازى به روایات نیست؛ با این حال چند روایت را نقل کرده و سپس چنین اظهارنظر مى‏نماید:

«و الاخبار فى هذا المعنى تتسع و کلّها مطابقه لما ورد فى نصّ القرآن و جمیع ذلک یقتضى طهاره الصحابه و القطع على تعدیلهم و نزاهتهم فلا یحتاج احد منهم مع تعدیل الله تعالى لهم المطّلع على بواطنهم الى تعدیل احد من الخلق له و… و هذا مذهب کافّه العلماء و من یعتدّ بقوله من الفقهاء»([۱۳])

«روایات در این زمینه بسیار است و همه آنها مطابق نصّ قرآن است؛ این آیات و روایات بر پاکى صحابه دلالت مى‏کند و موجب یقین به عدالت و وارستگى آنان میشود و پس از عادل دانستن خداوندى که بر باطن انسانها آگاه است، صحابه نیازى به تایید هیچ کس از خلق ندارند. [همچنان در این زمینه ادامه مى‏دهد تا این که مى‏گوید]: و این دیدگاه همه علما و فقهایى است که به نظر آنان توجه مى‏شود».

افزون بر اینها، درباره تعریف صحابى نیز دیدگاهى افراطى دارند که صحیحترین تعریف آن را ابن‏حجر چنین بیان مى‏کند:

«و اصحّ ما وقفت علیه من ذلک انّ الصحابى من لقى النبىّ  مؤمنا به و مات على الاسلام.»([۱۴])

«صحیحترین تعریفى که من از آن اطلاع یافتم، این است که صحابى کسى است که پیامبر را در حال اسلام ملاقات کرده و بر حال اسلام هم از دنیا رفته باشد».

با توضیحى که ابن‏حجر درباره این قیود مى‏دهد، واژه اصحاب منافقان مشهور و غیرمشهور را هم دربرمىگیرد. این دیدگاه افراطى درباره صحابه آنان را به جایى کشانده است که هرگونه نقد درباره اصحاب را نقد رسول‌خدا تلقى کنند. مالک ابن انس یکى از رهبران مذاهب چهارگانه در این زمینه مى‏گوید:

«انّما هؤلاء اقوام ارادوا القدح فى النبىّ  فلم یمکنهم ذلک فقد حوافى اصحابه حتى یقال رجل سوء و لو کان رجلاً صالحا لکان اصحابه صالحین.»([۱۵])

«افرادى که عملکرد صحابه را نقد مى‏کنند، کسانى هستند که مى‏خواهند پیامبر  را زیر سؤال ببرند، ولى چون نمى‏توانند این کار را انجام دهند، اصحاب آن حضرت را زیر سؤال مى‏برند تا گفته شود پیامبر  (العیاذ بالله) مرد بدى بوده است و اگر مرد شایسته‏اى بود، اصحابش انسانهایى شایسته بودند.»

باید توجه داشت که این دیدگاه افراطى برخلاف عقل، قرآن، حدیث و تاریخ است. گرچه آیات و روایاتى در شأن عده‏اى از اصحاب نازل شده و از آنان تجلیل کرده است، ولى تعمیم این آیات و روایات درباره هر مسلمانى که پیامبر را دیده است، منطقى نیست و نادیده گرفتن آیاتى است که در مذمت اصحاب وارد شده است؛ همانند کسانى که بعضى از آنان منافقان قابل شناخت (منافقین/۱) و برخى از آنان منافقان غیرقابل شناخت هستند. (توبه/۱۰۱)؛ شمارى از آنان بیمار دل و مریض هستند (احزاب/۱۱)؛ بعضى از آنان از دستور خدا و رسول خدا  تخلف مى‏کردند (توبه/۴۷-۴۵)؛ برخى از آنان براى دشمن جاسوسى مى‏کردند (توبه/۴۷)؛  بعضى از آنان ناخالصى داشتند (توبه/۱۰۲)؛ شمارى از آنان مرتدان مخفى بودند (آل‏عمران/۱۵۴)؛ بعضى از آنان به تصریح خداوند فاسق بودند (حجرات/۶)؛ برخى از آنان از جبهه جنگ فرار کرده و پیامبر را تنها گذاشته و به سخن رسول خدا اعتنایى نکرده‏اند (آل‏عمران/۱۵۳) و (توبه/۲۵)؛ بعضى از آنان مسلمان و غیرمؤمن بودند (حجرات/۱۴) و دهها آیه دیگر که از مذمت اصحاب حکایت مى‏کند. براى تبیین دیدگاه قرآن درباره اصحاب تنها کافى است انسان سوره توبه را که بیشتر عملکرد اصحاب رسول خدا  در جنگ تبوک را به نقد کشیده است، مطالعه کند.

احادیث نبوى نیز ضمن آن که از بعضى از صحابه تجلیل شده نسبت به عملکرد برخى دیگر – چه در عصر خود آن حضرت و چه در عصر بعد از ارتحال او – احادیثى در مذمت آنان وارد شده است:

۱- رسول خدا  عملکرد عده‏اى از اصحاب را عملکردى جاهلانه مى‏دانست و از آن برائت مى‏جست؛([۱۶])

۲- عده‏اى در عصر رسول خدا  آشکارا به او دروغ مى‏بستند، به گونه‏اى که حضرت در حضور جمع، آنان را تهدید مى‏کرد؛([۱۷])

۳- رسول خدا  عده‏اى از اصحاب خود را دنیاطلبان و سفّاک مى‏دانست که بعد از او به خاطر دنیا به کشتار یکدیگر مى‏پردازند؛([۱۸])

۴- رسول خدا  عده‏اى از اصحاب خود را مرتد خواند که بعد از او راه ارتداد را در پیش مى‏گیرند؛([۱۹])

۵- رسول خدا  عدهای از اصحاب خود را بدعت‏گذاران خوانده است که بعد از او به بدعت‏گذارى رو مى‏آورند؛([۲۰])

۶- رسول خدا  عده‏اى از اصحاب خود را منافق خوانده است؛ چنان که قرآن نیز تصریح دارد که عده‏اى از اطرافیان رسول خدا  منافق هستند و در سوره‏اى به همین نام به بیان ویژگیهاى آنان پرداخته است؛

۷- رسول خدا  عده‏اى از اصحاب را «حسود» خوانده است که به خاطر حسادت به کشتار مى‏پردازند؛([۲۱])

۸- رسول خدا  عده‏اى از آنان را «وحدت‏شکنان امت» خوانده است؛([۲۲])

۹- رسول خدا  عده‏اى از آنان را «فتنه‏جو» نامیده است؛([۲۳])

در تاریخ نیز نقد عملکرد صحابه از یکدیگر فراوان است، به گونه‏اى که به هم نسبت کفر، نفاق و فسق مى‏دادند و یکدیگر را لعن مى‏کردند و حتى درگیریهایى در حضور رسول خدا  بین آنان صورت مى‏گرفت و آن حضرت به اصلاح میان آنان مى‏پرداخت که نقل این گونه مسائل بسیار طولانى خواهد شد.

به هر حال دیدگاه افراطى اهل سنت نسبت به صحابه مشکلات فراوانى را براى آنان به وجود آورده است که در فهم دین تأثیر منفى داشته و مانع روشن شدن واقعیت‌هاى تاریخ اسلام شده است.

درباره آخرین آیه‏اى که بر رسول خدا  نازل شده، بیش از دوازده قول از چندین نفر از صحابه نقل شده است و حتى گاه از یک نفر چند قول نقل شده است که نمى‏توان این مسأله را با این ادعا که از رسول خدا  شنیده است توجیه کرد؛ زیرا رسول خدا  یک قول را بیشتر نگفته است و واقعیت امر هم یکى بیش نیست و این تعداد آراء چیزى جزء دخالت اغراض غیردینى نیست و نخواسته‏اند عملکرد صحابه را نقد کنند، بلکه تنها با نقل آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاده است چشم خود را بر تعارض‌ها و تناقض‌هاى آن بسته‏اند!

آخرین سوره قرآن

پیشتر نقل کردیم که در بین اهل سنت اختلاف است که آخرین سوره نازل شده از قرآن کدام است؟ در این زمینه چهار قول نقل شده است؛([۲۴]) هر چند در روایات آنان نیز فراوان یافت مى‏شود که سوره مائده آخرین سوره قرآن است که بر رسول خدا نازل شده است؛

«عن جبیر بن نفیر قال حججت فدخلت على عایشه فقالت لى: یا جبیر تقرأ المائده. فقلت: نعم. فقالت: اما انّها آخر سوره نزلت فما وجدتم فیها من حلال فاستحلوه و ما وجدتم فیها من حرام فحرمّوه.»([۲۵])

«جبیربن نفیر مى‏گوید: بعد از حج بر عایشه وارد شدم، از من پرسید: آیا سوره مائده را مى‏خوانى؟ گفتم: آرى. عایشه گفت: بدان، آن آخرین سوره‏اى است که نازل شده است؛ آنچه را در آن حلال شمرده شده است، حلال بدانید و آنچه را در آن حرام شمرده شده است، حرام بدانید».

اکنون سؤال این است که به چه دلیل سوره‏هاى دیگرى به عنوان آخرین سوره مطرح شده است؟

واقعیت قضیه این است که این مشکل برگرفته از دیدگاه خاص اهل سنت درباره صحابه است؛زیرا روزى شخصى از خلیفه دوم درباره ربا و احکام آن مسأله‏اى پرسید و او نمى‏دانست، ولى به جاى آن که بگوید نمى‏دانم، گفت:

«انّ آخر ما نزل من القرآن آیه ‏الربا و ان رسول‏الله قبض و لم یفسّرها، فدعوا الربا و الریبه.»([۲۶])

«آخرین آیه‏اى که نازل شده آیه ربا است و رسول خدا  قبل از آن که آن را براى ما شرح دهد، از دنیا رفت! بنابراین ربا و ریبه را رها کنید»!

بدین سان براساس نظر خلیفه دوم آیه ربا، آخرین آیه‌ای است که بر پیامبر نازل شده است و چون در سوره مائده آیه‏اى درباره ربا وجود ندارد، بلکه آیات ربا در چهار سوره دیگر آمده است (آیات ۲۷۵ و ۲۷۶ سوره بقره، آیه ۱۶۱ سوره نساء و آیه ۳۹ سوره روم و آیه ۱۳۰ سوره آل عمران) سوره دیگرى غیر از مائده باید آخرین سوره باشد. علاوه بر آن اتهامى نیز به رسول‌خدا وارد شده است که گویى آن حضرت دین را تفسیر نکرده است! در حالى که این سخن با اکمال دین – که خداوند در آیه مورد بحث مى‏فرماید – سازگار نیست؛ چه آن را آخرین آیه بدانیم و چه ندانیم!

افزون بر اینها، چگونه ادعا مى‏شود که رسول خدا  احکام ربا را بیان نکرده است با این که فقها به استناد روایات آن حضرت احکام ربا را بیان مى‏کنند.

ابوبکر جصاص پس از ذکر روایات متعارض و متناقض از خلیفه دوم درباره معناى «کلاله» مى‏نویسد:

«فهذه الاخبار التى ذکرنا تدلّ على انّه لم یقطع فیها بشى‏ء و انّ معناها و المراد بها کان ملتبسا علیه. قال سعید بن المسیب کان عمر کتب کتابا فى الکلاله فلما حضرته الوفاه محاه و قال ترون فیه رایکم.»([۲۷])

«این اخبارى که ذکر کردیم دلالت مى‏کند که خلیفه دوم در مسأله کلاله اطمینان به معنى و مراد از آن پیدا نکرده بود و حکم آن برایش روشن نبود. سعید بن مسیب گفته است که عمر دستورى درباره کلاله نوشته بود، ولى هنگام مرگ دستور داد آن را از بین ببرند و گفت در این مسأله به نظر خود عمل کنید»!

واقعیت قضیه این است که خلیفه دوم تا پایان عمر مسأله کلاله را نفهمید، چنان که خودش در این‏باره مى‏گوید:

«انّى لا ادع بعدى شیئا اهمّ عندى من الکلاله ما راجعت رسول الله  فى شى‏ء ما راجعته فى الکلاله و ما اغلظ لى فى شى‏ء ما اغلظ لى فیه حتى طعن باصبعه فى صدرى فقال یا عمر الا تکفیک آیه الصیف التى فى آخر سوره النساء.»([۲۸])

«چیزى برایم مهمتر از کلاله نیست. آن قدر که در معناى کلاله از رسول خدا  پرسیدم درباره هیچ چیزى نپرسیدم و آن قدر که رسول خدا  در این مسأله بر من درشتى کرد، در هیچ مسأله‏اى درشتى نکرد، تا جایى که انگشتش را در سینه‏ام فشرد و فرمود: اى عمر! آیا آیه تابستانى که در پایان سوره نساء است، برایت کافى نیست!

بدینسان ‏خلیفه دوم خود اعتراف مى‏کند مسأله کلاله را تا پایان عمر نفهمیده است، ولى در این جا نیز اتهام کاستى و قصور را به رسول خدا  نسبت دادند:

«عن ابن عمر قال: خطب عمر على منبر رسولالله… و ثلاثه اشیاء وددت ایها الناس انّ رسول الله  کان عهد الینا فیها: الجدّ و الکلاله و ابواب من ابواب الربا.»([۲۹])

«عبدالله بن عمر مى‏گوید: عمر روى منبر رسولالله سخنرانى کرد و گفت: اى مردم! سه چیز است که دوست داشتم رسول خدا  درباره آنها به ما توصیه مى‏کرد؛ یکى میراث جد، یکى میراث کلاله و یکى هم بخشهایى از ربا».

بدین ترتیب آیه کلاله آخرین آیهای است که بر رسول خدا نازل شد.([۳۰]) بقیه اقوال هم این چنین بوده است و یکى از اصحاب به هر دلیل جمله‏اى گفته است و آن گاه سند سخن دیگران شده است، بدون این که به تعارض و تناقض آن توجه کنند.

به عنوان نمونه دو قول یاد شده از عمر درخور توجه است. با این که سخنان عمر را از معتبرترین کتب اهل سنت نقل کردیم، ولى هیچ یک به این نکته توجه نکرده‏اند که آخرین آیه بودن بهانه نیست و عجیب این است که در هر دو صحیح (مسلم و بخارى) که به نظر آنان صحیح‏ترین کتب بعد از قرآن است،([۳۱]) رسولخدا متهم شده که وظیفه‏اش را درست انجام نداده است و عجیب‏تر این که توجه نکرده‏اند که این گونه روایات با نصّ قرآن تعارض دارد؛ زیرا خداوند در آیه مورد بحث تصریح مى‏کند که دین را کامل و نعمت را تمام کردم.

بنابراین با توجه به تناقض این روایات با هم و تعارض آنها با صریح قرآن و متهم شدن رسول خدا  نمى‏توان به این روایات اعتماد کرد و نیازى به بحث و بررسى سند آنها نیست.

ب – پایان بیان احکام اسلامى در منابع شیعه

شیعه به دلیل تبعیت از عترت که رسول خدا  در حدیث ثقلین – که مورد توافق امت اسلامى است – آنان را عدل قرآن قرار داده و به مسلمانان دستور داده است تا از آنان پیروى کنند، در پایان بیان احکام اسلامى وحدت نظر دارند و آیه مورد بحث را اعلام آخرین واجب الهى مى‏دانند؛

«قال ابوجعفر : «امرالله عزّوجلّ رسوله بولایه علىّ و انزل علیه انّما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه. و فرض ولایه اولى الأمر فلم یدروا ما هى، فامرالله محمدا  ان یفسّر لهم الولایه کما فسّر لهم الصلاه و الزکاه و الصوم و الحجّ، فلمّا اتاه ذلک من الله ضاق بذلک صدر رسولالله و تخوّف ان یرتدّوا عن دینهم و ان یکذّبوه، فضاق صدره و راجع ربّه عزّ و جلّ فاوحى الله عزّوجلّ الیه: یا ایّها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله یعصمک من الناس فصدع بامراللّه تعالى ذکره فقام بولایه على یوم غدیر خم، فنادى الصلاه جامعه و امرالناس ان یبلّغ الشاهد الغائب… و کانت الفریضه تنزل بعد الفریضه الاخرى و کانت الولایه آخر الفرائض فانزل الله عزّوجلّ: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى. قال ابوجعفر یقول الله عزّوجلّ لا انزل علیکم بعد هذه فریضه قد اکملت لکم الفرائض.»([۳۲])

«امام باقر  مى‏فرماید: خداوند رسولش را مأموریت داد تا ولایت على  را اعلام کند و این آیه را بر او نازل کرد: تنها سرپرست شما خدا و رسول او و کسانى هستند که نماز را به پا مى‏دارند و زکات مى‏دهند، و ولایت ولی الامر را واجب کرد، ولى مردم نمى‏دانستند ولایت چیست؟ براین اساس خداوند محمد را – که درود خدا بر او و خاندانش باد مأموریت داد تا ولایت را براى آنان تفسیر کند، همان طور که نماز، زکات، روزه و حج را تفسیر کرده است. با آمدن این دستور، رسولخدا احساس دلتنگى کرد و از این که مبادا مردم از دین برگردند و او را تکذیب کنند، ترسید. به دنبال این احساس دلتنگى از خداوند تقاضا کرد (که او را معاف دارد) که خداوند به او وحى کرد: اى پیامبر! آنچه از پروردگارت به تو رسیده است، تبلیغ کن و اگر این کار را نکنى رسالت او را تبلیغ نکرده‏اى و خداوند تو را از مردم نگهدار است. پس از آن رسول خدا  دستور خداوند را علنى اعلام کرد و در روز غدیرخم با اعلام نماز جماعت عمومى ولایت على  را اعلام کرد و به مردم دستور داد که این مطلب را شاهدان به غائبان برسانند.

سپس امام باقر  ادامه داد که واجبات الهى یکى پس از دیگرى نازل مى‏شد و ولایت آخرین واجبى بود که نازل شد و به دنبال آن خداوند این آیه را فرستاد: امروز دین شما را کامل و نعمت خودم را بر شما تمام کردم.

امام باقر  فرمود: خداوند عز و جل مى‏فرماید: بعد از این واجب، واجب دیگرى بر شما نازل نمى‏کنم و بدون تردید واجبات شما را کامل کردم».

براین اساس تردیدى نیست که این آیه آخرین آیه‏اى است که متضمن احکام اسلامى است و با این بیان نه پیامبر متهم به قصور در انجام وظایف خود مى‏شود و نه تعارض با قرآن صدق مى‏کند و نه روایات متعارض داریم.

بدین سان مقدمه اول بحث – که پایان بیان احکام اسلامى در آیه مورد بحث و مشخص شدن آخرین واجب اسلامى از طرف خداوند (تعیین رهبرى امت اسلامى) بود – روشن شد.

مقدمه دوم: نزول آیه در حجه‏ الوداع

در این که آیه «اکمال» در حجه‏الوداع نازل شده است، شبهه‏اى نیست و مورد اتفاق امت اسلامى است، ولى این که در چه روزى نازل شده است مورد اختلاف است که به نظر مى‏رسد ذهنیت اهل‏سنت درباره صحابه در این مسأله نیز دخالت داشته و آنان نیز با انگیزه دیگرى این آراء را گفته‏اند؛ از این جهت به تناقض‏گویى کشیده شده‏اند که اکنون به بررسى آنها مى‏پردازیم:

۱- نزول در روز جمعه در عرفات

در بعضى از روایات اهل سنت آمده است که این آیه روز جمعه در عرفات نازل شده است؛

«عن طارق بن شهاب عن عمر بن الخطاب رضى الله عنه انّ رجلاً من الیهود قال له: یا امیرالمؤمنین آیه فى کتابکم تقرؤنها لو علینا معشر الیهود نزلت، لاتّخذنا ذلک الیوم عیدا قال اىّ آیه؟ قال: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا. قال عمر قد عرفنا ذلک الیوم و المکان الذى نزلت فیه على النبى  و هو قائم بعرفه یوم جمعه.»([۳۳])

«طارق بن شهاب از عمر بن خطاب نقل مى‏کند که مردى یهودى به او گفت: اى خلیفه در کتاب شما آیه‏اى است مى‏خوانید که اگر این آیه بر یهودیان نازل مى‏شد ما آن روز را عید مى‏دانستیم.عمر پرسید: کدام آیه؟یهودى گفت: آیه «امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و دین اسلام را براى شما پسندیدم. عمر گفت: ما آن روز و آن مکانى را که این آیه در آن بر پیامبر  نازل شده است مى‏شناسیم. این آیه در روز جمعه در عرفات، در حالى که رسول خدا  ایستاده بود، نازل شده است».

۲- نزول در شب جمعه

در بعضى از روایات اهل سنت آمده است که این آیه در شب جمعه در عرفات نازل شده است؛

«عن طارق بن شهاب قال: قال یهودى لعمر لو علینا نزلت هذه الآیه لا تخذناه عیدا؛ الیوم اکملت لکم دینکم و قال عمر قد علمت الیوم الذى انزلت فیه و اللیله التى انزلت لیله الجمعه و نحن مع رسول الله  بعرفات.»([۳۴])

«طارق بن شهاب مى‏گوید: مردى یهودى به عمر گفت: اگر آیه {الیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ} بر ما نازل مى‏شد ما آن را عید مى‏گرفتیم. عمر گفت: بدون تردید من روز و شبى که این آیه در آن نازل شده است، مى‏شناسم. این آیه در شب جمعه بر رسول خدا  در عرفات نازل شد و ما با او بودیم».

عجیب این است که نسایى در کتاب خود از همین راوى از عمر([۳۵]) نقل مى‏کند که این آیه در روز جمعه نازل شده است و اکنون نقل مى‏کند که روز عرفه پنجشنبه بوده و آیه در شب جمعه نازل شده است.

نقد

۱- بسیارى از صحابه همانند ابوهریره و ابوسعید خدرى نقل کرده‏اند که این آیه در روز غدیر نازل شده است.([۳۶])

بنابر این بین گفته عمر و بقیه صحابه تعارض ایجاد مى‏شود و با توجه به تعارضهایى که قول عمر دارد – که آنها را بیان مى‏کنیم – قول او از درجه اعتبار ساقط مى‏شود و باید گفته دیگران را که روز غدیر باشد، پذیرفت.

۲- روایاتى که مى‏گوید در عرفات نازل شده است راوى آنها عمر و معاویه است. حال با توجه به این که در مراسم حج، در عرفات بیشترین ازدحام و تجمع وجود دارد، چگونه مى‏شود که بین چندین هزار صحابى تنها این دو نفر نقل مى‏کنند که این آیه در آنجا نازل شده است و دیگران چیزى نشنیده‏اند؟

۳- اگر قول عمر را مبنى‏بر این که آیه «اکمال» در شب جمعه و در عرفات نازل شده است، بپذیریم برخلاف فقه امت اسلامى – چه شیعه و چه سنى – است؛ زیرا و هیچ مسلمانى نباید شب را در عرفه بماند! بلکه باید بعد از غروب آفتاب به طرف مشعر حرکت کنند و رسولخدا  نیز چنین کرده است؛

«فلم یزل واقفا حتى غربت الشمس و ذهبت الصفره قلیلاً حین غاب القرص واردف اسامه خلفه فدفع رسول الله.»([۳۷])

«پیامبر در عرفه حضور داشت تا این که خورشید غروب کرد و مقدار کمى از زردى خورشید از بین رفته بود که سوار شد و اسامه را نیز پشت سر خود سوار کرد و به راه افتاد».

همچنین رسول خدا  آن شب نماز مغرب و عشاء را در مزدلفه خوانده است.([۳۸]) پس چگونه قابل قبول است که بگوییم رسول خدا  آن شب را در عرفات مانده! و این آیه بر او نازل شده و عمر نیز همراه او بوده است!

۴- اگر گفته عمر را مبنى‏بر این که روز عرفه مصادف با روز جمعه بوده است، بپذیریم این مسأله با تاریخ حرکت پیامبر از مدینه و ورود او به مکه و بقیه ایام آن سال سازگار نیست که شرح این مسأله طولانى است و براى آگاهى از شرح این جریان مى‏توان به منابع رجوع کرد.([۳۹])

۵- گذشته از تعارضى که بین آراء خلیفه دوم در این مسأله وجود دارد – که بقیه دانشمندان هم با توجه به ذهنیت خود درباره صحابه گرفتار آن شده‏اند و راهى براى آن نمى‏یابند – اشکال دیگرى به شرح زیر بر این نظر وارد مى‏شود؛ چه روز عرفه را پنجشنبه بدانیم و چه جمعه و چه نزول آیه را روز و یا شب جمعه بدانیم، این قول با تاریخ ارتحال رسول خدا  سازگار نیست؛ زیرا از یک طرف اکثریت اهل‏سنت ارتحال رسول خدا  را در ۲۸ صفر مى‏دانند([۴۰]) و از طرفى مدعى هستند که فاصله نزول این آیه تا ارتحال رسول‏خدا هشتاد و یا هشتاد یک روز بوده است،([۴۱]) در حالى که اگر روز عرفه که مصادف با نهم ذیحجه است نازل شده باشد و روز ارتحال را دوازدهم ربیع‏الاول بدانیم، بیش از نود روز مى‏شود!

گذشته از اشکالهایی که بر نظریه نزول آیه در عرفات یاد شد، شبهات دیگرى نیز وارد است؛ مانند این که آیه در حالى بر رسول خدا  نازل شد که:

«واقف بعرفه على ناقته العضباء فکاد عضد الناقه ینقدّ من ثقلها فبرکت».([۴۲])

«حضرت بر شترش به نام عضبا سوار بود، به گونه‏اى که بازوى شترش از سنگینى آن فرو خوابید.»

بنابراین مى‏باید رسول خدا  این آیه را در خطبه عرفه خوانده باشد، در حالى که هیچ کس این جمله را جزء خطبه عرفه آن حضرت نقل نکرده است.

گرچه عده‏اى تلاش گسترده‏اى را به کار گرفته‏اند تا اثبات کنند که این آیه در روز غدیر نازل نشده است تا ولایت امام على را از طرف رسول‏خدا اعلام نشده بدانند، ولى باید توجه داشته باشند که حتى اگر بپذیریم که آیه مورد بحث، روز عرفه در حالى که آن حضرت بر شتر غضبایش سوار بود، نازل شده است باز هم با ولایت امام على  در ارتباط است؛ زیرا یکى از احادیث مورد توافق شیعه و اهل سنت حدیث ثقلین است که رسول خدا  در آن حدیث، اهل بیت ÷ خود را عِدل قرآن و امانت ماندگار بین امت تا قیامت اعلام کرده است و از طرفى بر اساس منابع اهل سنت رسول خدا  حدیث را در سال پایانى عمر شریفش چهار بار و نخستین بار در حجه‏الوداع و در روز عرفه اعلام کرده است. به این جریان توجه کنید:

«عن جابر بن عبدالله قال رایت رسول الله  فى حجّه یوم عرفه و هو على ناقته القصواء یخطب فسمعته یقول: یا ایها الناس انّى ترکت فیکم من (ما) ان اخذتم به لن تضلوا، کتاب الله و عترتى اهل بیتى.»([۴۳])

«جابر بن عبدالله مى‏گوید: رسول خدا  را روز عرفه در حال سخنرانى دیدم که بر شترش (قصوا) سوار بود و مى‏فرمود: اى مردم چیزى را در بین شما گذاشتم که اگر از آن پیروى کنید گمراه نمى‏شوید، آنها کتاب خدا و عترتم و اهل‏بیتم هستند».

براین اساس – همان طور که در عنوان بحث مطرح کردیم – در نزول آیه در حجه‏الوداع تردیدى نیست و با توجه به محتواى آیه مى‏باید مشخص شدن جانشین رسول خدا  از طرف خداوند باشد تا اکمال دین و اتمام نعمت صادق باشد. از طرفى چنان که در شرح آیه تبلیغ بیان کردیم، این آیه در غدیر خم نازل شده است و محتواى آیه تبلیغ حکایت دارد که چیزى به عهده رسولخدا گذاشته شده است که تبلیغ نکردن آن مساوى با عدم ابلاغ رسالت آن حضرت است. البته با توجه به اختلاف قرائت آیه که «ما انزل الیک فى على» باشد که پیشتر منابع آن را مشخص کردیم و نیز جمله پایانى آیه تبلیغ که از خوف رسول خدا  حکایت دارد و همچنین قرائنى که در مشخص کردن مقصود از ناس در آیه و در بحث آیه تبلیغ مطرح کردیم – که مقصود سران قریش هستند که مدعى مشارکت در قدرت و تصاحب رهبرى امت بعد از پیامبر بودند – آیه مورد بحث باید قبل از غدیر نازل شده باشد، ولى با توجه به آیه تبلیغ، رسولخدا  اعلام این آیه را به تأخیر انداخته است که با نزول آیه تبلیغ و تهدید رسول خدا  از طرف خداوند آن را در غدیر اعلام مى‏کند و این مسأله با نقل منابع شیعه و سنی که آیه در غدیر نازل شده است، منافاتى ندارد؛ زیرا تا رسولخدا  آیه‏اى را براى مردم نخواند مردم نمى‏دانند آیه‏اى نازل شده است و پیامبر نیز قرائت آیه را تا روز غدیر به تأخیر انداخت که آیه تبلیغ نازل شد و به دنبال آن رسول خدا  مراسم غدیر را برگزار کرد. تکمیل دین با اعلام امامت و نزول آیه قبل از غدیر و ترس رسول خدا  از اعلام آن و نزول آیه تبلیغ و به دنبال آن برگزارى مراسم در روز غدیر و اعلام رسول‏خدا به نزول آیه اکمال دین در روایتى بسیار زیبا از امام باقر چنین آمده است:

«عن ابى الجارود عن ابى جعفر  قال: سمعت اباجعفر یقول: فرض الله عزّوجلّ على العباد خمسا اخذوا اربعا و ترکوا واحدا. قلت: اتسمیهنّ لى جعلت فداک؟ فقال: الصلاه و کان الناس لا یدرون کیف یصلّون، فنزل جبرئیل  فقال: یا محمد اخبرهم بمواقیت صلاتهم، ثم نزلت الزکاه، فقال: یا محمد اخبرهم من زکاتهم ما اخبرتهم من صلاتهم، ثم نزل الصوم، فکان رسول الله  اذا کان یوم عاشوراء بعث الى ما حوله من القرى، فصاموا ذلک الیوم، فنزل (صوم) شهر رمضان بین شعبان و شوال، ثم نزل الحجّ، فنزل جبرئیل فقال: اخبرهم من حجّهم ما اخبرتهم من صلاتهم و زکاتهم و صومهم، ثم نزلت الولایه و انّما اتاه ذلک فى یوم الجمعه بعرفه، انزل الله عزّوجلّ: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى، و کان کمال الدین بولایه علىّ بن ابى طالب ، فقال عند ذلک رسول الله : امتى حدیثوا عهد بالجاهلیه و متى اخبرتهم بهذا فى ابن عمّى یقول قائل و یقول قائل – فقلت فى نفسى من غیر ان ینطق به لسانى – فاتتنى عزیمه من الله عزّوجلّ بقله اوعدنى ان لم ابلّغ ان یعذبّنى، فنزلت: یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله یعصمک من الناس، انّه لم یکن نبىّ من الانبیاء ممّن کان قبلى الاّ و قد عمّره الله، ثم دعاه، فاجابه، فاوشک ان ادعى فاجیب و انا مسؤول و انتم مسؤولون، فماذا انتم قائلون؟ فقالوا: نشهد انّک قد بلّغت و نصحت و ادّیت ما علیک فجزاک الله افضل جزاء المرسلین، فقال: اللهم اشهد – ثلاث مرّات – ثم قال: یا معشر المسلمین هذا ولیّکم من بعدى فلیبلّغ الشاهد منکم الغائب…»([۴۴])

«ابو جارود مى‏گوید: از امام باقر  شنیدم که مى‏فرمود: خداى عزوجل پنج چیز را بر بندگان واجب ساخت و آنان به چهار مورد آن عمل کردند. و یکى را رها کردند. عرض کردم: قربانت گردم، آنها را براى من نام مى‏برى؟»

فرمود: ۱- نماز، مردم نمى‏دانستند چگونه نماز گزارند تا جبرئیل فرود آمد و گفت: اى محمد وقتهاى نماز را به مردم خبر ده؛

۲- زکات پس از نماز نازل شد. جبرئیل  گفت: اى محمد درباره زکات آنان را خبر ده، چنان که درباره نماز خبردادى؛

۳- روزه بعد از زکات نازل شد. چون روز عاشورا مى‏رسید پیامبر  به روستاهاى اطراف خود افرادى را مى‏فرستاد تا آن روز را روزه بدارند. سپس روزه ماه رمضان – میان شعبان و شوال – نازل شد؛

۴- سپس امر به حج رسید و جبرئیل  فرود آمد و گفت چنان که درباره نماز و زکات و روزه به مردم خبر دادى درباره حج هم خبر ده؛

۵- سپس امر به ولایت رسید و آن روز جمعه در عرفات رسید و خداى عز و جل آیه «امروز دینتان را براى شما کامل و نعمتم را بر شما تمام نمودم» را نازل کرد و کمال دین با ولایت على بن ابى طالب بود. پیامبر در آن جا فرمود: امت من هنوز به دوران جاهلیت نزدیکند (تازه از جاهلیت به اسلام گراییده‏اند). اگر من نسبت به پسر عمویم به آنان خبر دهم، کسى سخنى مى‏گوید – من این مطلب را بدون این که به زبان آورم در دلم مى‏گفتم – تا آن فرمان قطعى خداى عز و جل به من رسید و مرا تهدید کرد که اگر ابلاغ نکنم، عذابم خواهد کرد و این آیه نازل شد:

«اى پیامبر آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر این کار را انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده‏اى. وظیفهات را انجام ندادهای خدا تو را از شر مردم نگه مى‏دارد و خدا مردم کافر را هدایت نمى‏کند.»

آن گاه رسول خدا  دست على  را گرفت و فرمود:

اى مردم! خدا همه پیامبران پیش از مرا عمرى معین داد و سپس به جانب خود خواند و آنان هم اجابتش کردند (از دار فانى به عالم باقى رهسپار شدند) و نزدیک است که مرا هم بخواند و اجابت کنم. من مسؤولیت دارم و شما هم مسؤولیت دارید. اکنون شما چه مى‏گویید؟ آنها گفتند: گواهى میدهیم که تو ابلاغ کردى و خیرخواهى نمودى و آنچه بر تو بود، رساندى. خدا بهترین پاداش پیامبران را به تو دهد.

 پیامبر سه مرتبه فرمود: خدایا شاهد باش. سپس فرمود: اى گروه مسلمانان این (شخصى که روى دست من و نامش على بن ابى طالب  است) ولىّ شما پس از من است. شما که حاضرید به غایبان برسانید».

([۱]) مائده/۳٫

([۲]) عقاید الامامیه الاثنى عشریه، ص ۸۳؛ نهج الحق و کشف الصدق، ص ۱۹۲؛ منهاج‏الکرامه فى معرفه الامامه، ص ۱۱۹٫

([۳]) شرح القاموس، ج ۸، ص ۱۰۳٫

([۴]) الفروق اللغویه، ص ۲۱۸٫

([۵]) المفردات، ص ۴۴۰٫

([۶]) فى ظلال القرآن، ج ۲، ص ۶۳۵٫

([۷]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۷۳٫

([۸]) همان.

([۹]) الاتقان فى علوم القرآن، ص ۲۳٫

([۱۰]) همان، ص ۲۷٫

([۱۱]) همان.

([۱۲]) الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۱، ص ۶٫

([۱۳]) الکفایه فى علم الروایه، ص ۴۹ ۴۸٫

([۱۴]) الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۱، ص ۴٫

([۱۵]) الصارم المسلول على شاتم الرسول، ص ۵۸۰٫

([۱۶]) سیره، ابن هشام، ج ۴، ص ۷۳؛ کامل، ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۵۶؛ مغازى، واقدى، ج ۳، ص ۸۸۰٫

([۱۷]) الاحکام فى اصول الاحکام، ج ۱، ص ۲۱۸٫

([۱۸]) صحیح، مسلم، ج ۴، ص ۱۷۹۶٫

([۱۹]) مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۶۶۴؛ صحیح البخارى، ج ۴، ص ۹۱٫

([۲۰]) مسند، احمدبن حنبل، ج ۱، ص ۳۸۹، و ج ۳، ص ۳۹۵ و ۴۳۰٫

([۲۱]) کنزالعمال، ج ۱۰، ص ۲۰۰٫

([۲۲]) صحیح، مسلم، جزء ۶، ص ۲۲٫

([۲۳]) صحیح، البخارى، ج ۴، ص ۹۳٫

([۲۴]) الاتقان فى علوم القرآن، ص ۲۳٫

([۲۵]) الاساس فى التفسیر، ج ۳، ص ۱۲۹۸؛ تفسیر روح المعانى، ج ۶، ص ۴۷؛ فى ظلال القرآن، ج ۲، ص ۶۳۴؛ البیان فى مقاصد القرآن، ج ۳، ص ۳۱۹؛ الدرّالمنثور، ج ۲، ص ۲۵۲؛ مسند، احمدبن حنبل، ج ۶، ص ۱۸۸؛ سنن، بیهقى، ج ۷، ص ۱۷۲؛ مستدرک، حاکم، ج ۲، ص ۳۱۲؛ المحلى، ج ۹، ص ۴۰۷؛ مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۲۵۶٫

([۲۶]) مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۳۶؛ کنزالعمّال، ج ۴، ص ۱۸۶؛ المبسوط، سرخسى، ج ۲، ص ۵۲ و ج ۱۲، ص ۱۱۴؛ الاتقان فى علوم القرآن، ص ۲۷٫

([۲۷]) ابوبکر جصاص، احکام القرآن ، ج ۳، ص ۱۸٫

([۲۸]) صحیح، مسلم، ج ۲، ص ۸۱ و ج ۵، ص ۶۱٫

([۲۹]) صحیح، مسلم، ج ۸، ص ۲۴۵؛ صحیح، البخارى، ج ۶، ص ۲۴۳٫

([۳۰]) الاتقان فى علوم القرآن، ج ۲۷٫

([۳۱]) الصواعق المحرقه، ص ۱۸٫

([۳۲]) الکافى، ج ۲، ص ۴۸؛ کتاب الوافى، ص ۲۷۶؛ العمده، ص ۱۷۱ و منابع دیگر.

([۳۳]) صحیح، البخارى، ج ۱، ص ۱۶، ج ۵، ص ۱۲۷، ج ۸، ص ۱۳۸٫

([۳۴]) سنن، نسایى، ج ۵، ص ۲۵۷٫

([۳۵]) همان، ج ۸، ص ۱۱۸٫

([۳۶]) تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۹۰؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۹؛ مناقب، باعونى، ج ۱، ص ۱۱۸ و ۱۳۷؛ النورالمشتعل، ص ۵۶؛ مناقب، ابن مردویه، ص ۲۵۱؛ ترجمه الامام على من تاریخ مدینه دمشق، ج ۲، ص ۷۵؛ شواهد التنزیل لقواعد التفصیل، ج ۱، ص ۲۰۰٫

([۳۷]) سنن، ابى داود، ج ۲، ص ۱۳۳٫

([۳۸]) همان.

([۳۹]) آیات الغدیر، ص ۳۶۳ به بعد.

([۴۰]) تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۲؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۳؛ سیره النّبویّه، ذهبى، ج ۲، ص ۴۷۲٫

([۴۱]) تفسیر، قرطبى، ج ۲۰، ص ۲۳۳؛ تفسیر رازى، ج ۱۱، ص ۱۳۹٫

([۴۲]) تفسیر، قرطبى، ج ۶، ص ۶۱٫

([۴۳]) سنن، ترمذى، ج ۵، ص ۴۳۳؛ السنن الکبرى، ج ۱۰، ص ۱۱۴؛ السنه، ج ۲، ص ۶۴۳؛ الفقه و المتفقه، ج ۱، ص ۹۴؛ جواهر العقدین، ص ۲۳۴؛ کنزالعمّال، ج ۱، ص ۱۷۲؛ الضعفاء الکبیر، ج ۲، ص ۲۵۰؛ نوادر الاصول، ص ۶۸؛ الاصل الخمسون، المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۶۳ حدیث ۲۶۷۹؛ مجمع الزوائد، ج ۵، ص ۱۹۵ و ج ۹، ص ۱۶۳ و ج ۱۰، ص ۳۶۳؛ المصابیح، ج ۲، ص ۲۰۶؛ جامع الاصول، ج ۱، ص ۲۷۷ رقم ۶۵؛ تهذیب الکمال، ج ۱، ص ۵۱؛ تحفه الاشراف، ج ۲، ص ۲۷۸ رقم ۲۶۱۵؛ مقتل الحسین ×، خوارزمى، ج ۱، ص ۱۱۴؛ مشکاه المصابیح، ج ۳، ص ۲۵۸؛ نظم دررالسمطین، ص ۲۳۲؛ معرفه ما یجب لآل البیت النبوى، ص ۳۸٫

([۴۴]) الکافى، ج ۲، ص ۴۹؛ کتاب الوافى، ج ۲، ص ۲۷۳٫

منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۳؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ، ،
دیدگاه ها