تاریخ انتشار : ۲۴ آبان ۱۳۹۷


شبهات سیاسی آیه اکمال

۱ – پذیرش صحابه

از شبهاتى که بر استدلال به حدیث غدیر وارد کرده‏اند، این است که گفته‏ اند:

«و لو وصى بخلافه لعبد حبشى و لیس لعلىّ بن ابى طالب الهاشمى القریشى الصحابى الجلیل المجاهد العظیم و العالم الواسع العلم لتقبل اصحابه و بخاصّه کبارهم و بالاخص ابوبکر و عمر و عثمان رضى الله عنهم ذلک بکلّ خضوع و تسلیم و لنفذوا وصیّته بدون اىّ تردد، لانّ المسأله فى ذلک الوقت لیست مسأله حکم و سیاسه و انّما هى مسأله ایمان و دین.([۱])

اگر رسول خدا  نسبت به یک برده حبشى هم وصیت مى‏کرد که جانشین او باشد، اصحابش بخصوص بزرگان صحابه، و بالاخص برجستگان آنان همانند ابوبکر، عمر و عثمان با تمام فروتنى و بدون تردید، آن وصیت را اجرا مى‏کردند، تا چه رسد به این که وصیت درباره على بن ابى طالب قریشى از نسل هاشم، صحابى بزرگوار مجاهد بزرگ و دانشمند بى نظیر باشد؛ زیرا در آن دوران مسأله حکومت و سیاست مطرح نبوده است، بلکه آنچه در بین صحابه مطرح بود، مسأله عقیده و ایمان بود.

نقد

۱- جنگ برسر قدرت و حکومت ریشه در عمر بشر دارد و مسأله امروز نیست، تا بگوییم در عصر رسول خدا  بین صحابه چنین چیزى مطرح نبوده است.

۲- تصور محمد عزّه از صحابه تصورى بسیار ساده‏لوحانه است و بهترین توجیه این نوع اندیشه نسبت به صحابه این است که وی از عملکرد صحابه در تاریخ بى‏اطلاع است و ما براى آگاهى وی از عملکرد همین دو صحابى بزرگ! شایسته است به رخدادهاى دو هفته پایانى عمر رسول خدا  اشاره کنیم:

الف – اعزام نکردن سپاه اسامه:

با توجه به اهمیت این برهه از زندگى رسول خدا  این دوران را لحظه به لحظه بررسى مى‏کنیم:

روز دوشنبه چند روز مانده به پایان ماه صفر سال یازدهم، رسول‏خدا دستور داد که مردم براى نبرد با روم به سرعت آماده شوند. مردم از دور رسولخدا پراکنده شدند، در حالى که همه تلاش آنان براى شرکت در نبرد بود.

صبح روز سه‏شنبه رسول خدا  اسامه بن زید را خواست و به او فرمود:

با نام خدا حرکت کن و تا جاى شهادت پدرت پیشروى کن. من تو را به عنوان فرمانده این سپاه انتخاب کردم. سریع حرکت کن، قبل از آن که خبر حرکت تو پخش شود. اگر پیروز شدى زیاد در آن جا نمان، همراه خودت راهنما ببر، جاسوسانت را زودتر اعزام کن.

چون روز چهارشنبه شد، رسول خدا  بیمار شد و تب کرد.

روز پنج‏شنبه پرچم جنگ را با دست خود بست و به اسامه داد و فرمود: براى خدا در راه خدا بجنگ؛ با آنان که کفر ورزیدند نبرد کن؛ بجنگید، خیانت نکنید، کودکان و زنان را نکشید و آرزوى برخورد با دشمن را نداشته باشید؛ چون نمى‏دانید شاید شما گرفتار شوید ولى بگویید خدایا ما را حفظ کن، خدایا شر دشمن را از سر ما بردار؛ اگر با دشمن برخورد کردید که کوچ کرده‏اند آرامش خود را حفظ کنید، اختلاف نکنید، سستى نکنید که آبرویتان خواهد رفت و بگویید: خدایا ما بندگان تو هستیم، آنان نیز بندگان تو هستند، زندگى ما و آنان در اختیار توست و این تویى که بر آنان پیروز مى‏شوى و بدانید که بهشت زیر برق شمشیر است».([۲])

ب – اقدامات مخالفان رهبرى على

ساده اندیشى است که تصور کنیم، سیاستمداران از اصحاب رسول‏خدا معناى اقدام رسول خدا  را درک نمى‏کردند. آیا قابل قبول است که بگوییم آنان که تنها در عرفه هشدار پیامبر را نسبت به رهبرى آینده شنیدند، به قدرى تحریک شدند که در بازگشت به مکه ۳۵ نفر از آنان در خانه خدا هم پیمان شدند که نگذارند رهبرى به دست خاندان رسول خدا  بیفتد، حال بعد از جریان غدیر و هشدار نسبت به رهبرى و… آرام بنشینند؟!

به دنبال تصمیم رسول خدا  مبنى بر اعزام سپاه، آنان که معناى سیاسى این تصمیم را مى‏فهمیدند، براى این که رهبرى به دست على  نیفتد، دست به اقداماتى زدند که به بعضى از آنها اشاره مى‏کنیم:

۱- تضعیف فرماندهى:

اولین اقدامى که مخالفان رهبرى على  به آن دست زدند، تضعیف فرماندهى اسامه بود. اسامه فرزند شهید زید بن حارثه بود که در نوار مرزى شام در منطقه موته شهید شده بود و اکنون رسول خدا  اسامه فرزند او را به همان منطقه اعزام مى‏کرد. در این دوران اسامه هیجده سال بیش نداشت و در بین مهاجران و انصار – که بعضى از آنها رؤساى قبایل بودند – و بعضى شخصیتهاى اجتماعى، سیاسى همانند ابوسفیان، سعید بن عباده، طلحه، زبیر، سعد بن ابى وقاص، ابوبکر، عمر، عبدالرحمان بن عوف و… در مدینه حضور داشتند و با حضور آنان در اطراف رسول خدا ، آن حضرت اسامه را به عنوان فرمانده سپاه منصوب کرد و به دیگران دستور داد که از او اطاعت کنند.

به احتمال قوى یکى از انگیزه‏هاى رسول خدا در این اقدام آن بود که به مسلمانان تذکر دهد کهولت سن از شرایط رهبرى نیست و جوان بودن هم نقطه ضعف براى رهبر نیست. او مى‏خواست با این اقدام، فرماندهى اسامه هیجده ساله را بپذیرند، تا فردا در برابر رهبرى على  33 ساله اعتراض نکنند و از انتقادى که آنان به رسول خدا  داشتند نیز مى‏توان به هدف و انگیزه پیامبر پى برد.

از طرف دیگر آنان که در فرماندهى اسامه تردید کردند، در واقع تصمیم پیامبر  را زیر سؤال مى‏بردند و انگیزه قوى آنان شکستن قداست رهبرى رسول خدا  بود تا این حرکت زمینه شکستن بقیه تصمیمهاى آن حضرت باشد. آنان مى‏خواستند با این اقدام، تصمیمهاى رسول خدا  را در حد تصمیم بقیه انسانها قابل نقد و رد جلوه دهند تا در آینده به راحتى بتوانند تصمیم آن حضرت نسبت به رهبرى على  را نیز نقد و رد کنند و چنین کردند.

نکته دیگرى که باید به آن توجه کرد، این است که این اقدامات از طرف مهاجرین اعمال مى‏شد و انصار در آن نقشى نداشتند. به این جریان توجه کنید:

«فقال رجال من المهاجرین و کان اشدهم قولاً عیاش بن ابى ربیعه سیعمل هذا الغلام على المهاجرین الاولین؟»([۳])

عده‏اى از شخصیتهاى مهاجرین و از بین آنان بیشترین تلاش را عیاش بن ابى ربیعه مى‏کرد، مى‏گفتند: این نوجوان را فرمانده مهاجران اولى قرار داده است؟

در پى تبلیغات گسترده این گروه براى تضعیف فرماندهى اسامه – که در واقع تضعیف رهبرى رسول خدا  بود – وقتى آن حضرت از این تبلیغات مطلع شد، واکنش نشان داد:

«فغضب رسول اللّه  غضبا شدیدا فخرج و قد عصب رأسه عصابه و علیه قطیفه ثم صعد المنبر فحمد اللّه و اثنى علیه ثم قال: اما بعد ایها الناس فما مقاله بلغتنى عن بعضکم فى تامیرى اسامه بن زید؟ و اللّه لئن طعنتم فى امارتى اسامه لقد طعنتم فى امارتى اباه من قبله و ایم اللّه انّه کان للاماره لخلیقا و ان ابنه من بعده لخلیق للاماره.»([۴])

پیامبر  از این تبلیغات بسیار عصبانى شد و در حالى که (بیمار بود) سرش بسته و پارچه‏اى بر روى خود انداخته بود به مسجد آمد و بر منبر رفت، پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: اى مردم! این چه سخنى است که درباره تصمیم من درباره فرماندهى اسامه مى‏گویید؟ به خدا قسم اگر امروز به این تصمیم من اعتراض دارید در گذشته نیز که پدرش را به عنوان فرمانده نصب کردم شما اعتراض داشتید. به خدا قسم هم پدر و هم پسر شایسته فرماندهى جنگ بوده و هستند.

۲ – تأخیر در حرکت سپاه:

با حمایت رسول خدا  از اسامه، آنان بیش از این نمى‏توانستند علیه اسامه سخن بگویند؛ از این رو اقدامات خود را متوجه حرکت نکردن سپاه کردند؛ همان انگیزه‏اى که رسول خدا  با تمام توان مى‏خواست این سپاه را به هر شکل ممکن از مدینه خارج کند.

از یک طرف با کمال تأسف باید گفت مخالفان رهبرى على  که به گونه‏اى مخالف صریح رسول خدا  بودند، در خانه پیامبر عناصرى را داشتند که گزارش حال رسول خدا  را لحظه به لحظه به بیرون منعکس مى‏کردند و آنان براساس این گزارشها تصمیم مى‏گرفتند. همین که گزارش مى‏رسید حال رسول خدا  رو به بهبود است به طرف لشکرگاه مى‏رفتند و همین که گزارش مى‏رسید حال پیامبر رو به وخامت است، به طرف مدینه سرازیر مى‏شدند. از طرفى تمام تلاش رسول خدا  بر این مسأله متمرکز شده است که این سپاه از شهر خارج شود. به این تلاش دو سویه یعنى تلاش رسول‏خدابراى حرکت سپاه و تلاش مخالفان على  در این لحظات تاریخى توجه کنید:

«و جعل رسول اللّه  فى مرضه یثقل و یخفّ و یؤکد القول فى تنفیذ ذلک البعث حتى قال له اسامه: بابى انت و امّى اتاذن لى ان امکث ایاما حتى یشفیک اللّه تعالى. فقال: اخرج و سر على برکه اللّه. فقال: یا رسول اللّه ان انا خرجت و انت على هذه الحال خرجت و فى قلبى قرحه منک. فقال: سر على النصر و العافیه. فقال: یا رسول اللّه! انّى اکره ان اسأل عنک الرکبان، فقال: انفذ لما امرتک به؟»([۵])

بیمارى و درد رسول خدا  گاه شدت مى‏گرفت و گاه کاهش مى‏یافت و مرتب رسول خدا  تأکید مى‏کرد که سپاه حرکت کند، تا این که خود اسامه به پیامبر عرض کرد: پدر و مادرم فداى تو باد! اجازه مى‏دهى چند روزى بمانم تا این که خداوند به شما شفا دهد؟

پیامبر فرمود: برو بیرون و با استمداد از خداوند حرکت کن.

اسامه: اى رسول خدا  اگر با این وضع شما من از مدینه خارج شوم قلبم جریحه‏دار خواهد بود!

پیامبر: با اعتماد بر پیروزى و عافیت برو.

اسامه: اى رسول خدا  دوست ندارم حال شما را از دیگران بپرسم؟!

پیامبر: آنچه به تو دستور مى‏دهم انجام بده؟!

اگر به همین قطعه تاریخ توجه شود، این بگو و مگوى اسامه با رسولخدا تأمل برانگیز است. در کجاى تاریخ سراغ دارید که یک نیروى تحت امر با فرمانده‏اش این گونه بگو و مگو کند؟! این تنها اسامه نیست که تلاش در تأخیر سپاه دارد، بلکه دیگران نیز دخالت مى‏کردند تا این سپاه حرکت نکند و به بهانه‏هاى مختلف به خانه رسول خدا  مى‏آمدند و از نزدیک وضع آن حضرت را مى‏دیدند و هر چه رسول خدا  مى‏فرمود سپاه اسامه حرکت کند، ولى از این حرکت خبرى نبود!

به این جریان توجه کنید:

«و جاء المسلمون الذین یخرجون مع اسامه یودّعون رسول اللّه  فیهم عمر بن الخطاب. و رسول اللّه  یقول: انفذوا بعث اسامه و دخلت ام ایمن فقالت: اى رسول اللّه لو ترکت اسامه تقیم فى معسکره حتى تتماثل فان اسامه ان خرج على حالته هذه لم ینتفع بنفسه، فقال رسول اللّه: انفذوا بعث اسامه.»([۶])

مسلمانانى که مى‏خواستند همراه اسامه بروند، براى وداع نزد رسول خدا  مى‏آمدند و در بین آنان عمر بن خطاب هم بود. پیامبر مى‏فرمود: سپاه اسامه را اعزام کنید. ام ایمن (که مادر اسامه است) بر رسول خدا  وارد شد و عرض کرد: اى رسول خدا ! اگر اجاز دهى اسامه چند روزى بماند تا شما بهبود یابید. چون اگر اسامه با این وضع بیرون برود نمى‏تواند کارى از پیش ببرد! پیامبر فرمود: سپاه اسامه را اعزام کنید؟!

گویا اینان از رسول خدا  بهتر مى‏دانند که چه کسى چه کارى باید انجام دهد و براى رسول خدا  نیز تکلیف مشخص مى‏کردند؟!

لحظات را تصور کنید که رسول خدا  یعنى کسى که این مردم را از بدبختى، گمراهى، ندارى و… نجات داد و عزیز کرد و هر چه دارند از او دارند و امروز در آستانه ارتحال قرار گرفته و تنها یک خواسته کوچک دارد که این سپاه حرکت کند، ولى با او همکارى نمى‏کنند؟!

به دنبال این بگومگو با اسامه و ام ایمن و…

«ثم اغمى رسول اللّه  و قام اسامه فتجهّز للخروج فلما افاق رسول اللّه  سأل عن اسامه و البعث فاخبر انهم یتجهّزون فجعل یقول انفذوا بعث اسامه لعن اللّه من تخلّف عنه و کرّر ذلک.»([۷])

پیامبر بیهوش شد و اسامه نیز براى حرکت سپاه از خانه بیرون رفت. پس از مدتى رسول خدا  به هوش آمدو پرسید: اسامه و سپاه چه شد؟

گفتند: براى حرکت آماده مى‏شوند.

مرتب مى‏گفت: سپاه اسامه را اعزام کنید. خدا لعنت کند آنان را که همراه این سپاه بیرون نروند! و چندین بار این جمله را تکرار مى‏کرد.

این جمله رسول خدا  در آستانه ارتحال که با صیغه جمع مى‏فرماید سپاه را اعزام کنید، نشان مى‏دهد که این گروه افراد متعددى بودند و تنها اسامه نبود.

«فمضى الناس الى المعسکر فباتوا لیله الاحد نزل اسامه یوم الاحد و رسول اللّه  ثقیل مغمور.»([۸])

«به دنبال این جریانها و لعنت رسول خدا  بر متخلفان، مردم به طرف اردوگاه رفتند و شب یکشنبه را در اردوگاه به سر بردند. روز یکشنبه اسامه نزد رسول خدا  آمد؟!

یکى از علل تأخیر در اعزام سپاه، آمد و شد بى مورد اسامه به مدینه بود با این که رسول خدا آن چنان تند با او در روز شنبه برخورد کرده است که باید سپاه را حرکت دهد، آمدن روز یکشنبه به خانه رسول خدا  تأمل برانگیز است؟!

۳ – نرفتن سپاه:

عده‏اى که از اول بنا نداشتند همراه این سپاه از مدینه خارج شوند و براى اجراى نقشه‏هاى خود تصمیم به ماندن در مدینه داشتند. بعد از آن که رسولخدا آنان را که همراه سپاه نروند لعنت کرد، اگر لعن و نفرین رسول‏خدا  شامل حال آنان شود در جامعه اسلامى نمى‏توانند مسؤولیتى را به عهده گیرند، درصدد برآمدند که این اقدام را توجیه کنند. به این جریان توجه کنید:

«فلما اصبح یوم الاثنین غدا من معسکره و اصبح رسول اللّه  مفیقا فجائه اسامه فقال: اغد على برکه اللّه، فودّعه اسامه رسول اللّه  مفیق مریح، فدحل ابوبکر رضى اللّه عنه فقال یا رسول اللّه اصبحت مفیقا بحمداللّه و الیوم یوم ابنه خارجه فائذن لى، فاذن له فذهب الى السنح.»([۹])

صبح دوشنبه اسامه از لشکرگاهش به طرف مدینه حرکت کرد و رسول خدا  حالش خوب بود. اسامه نزد رسول‏خدا آمد. حضرت به او فرمود: فردا حرکت کن. اسامه با رسولخداخداحافظى کرد. ابوبکر بر رسول‏خدا  وارد شد و به آن حضرت عرض کرد: بحمداللّه حالتان خوب است و امروز نوبت دختر خارجه است (همسر ابوبکر) اجازه بده نزد او باشم. رسول خدا  اجازه داد! و ابوبکر به سنح رفت».([۱۰])

گویا دستور حرکت سپاه اسامه براى زمان بیمارى رسول خدا  بود که چون اکنون حال رسول خدا  رو به بهبود است، لازم نیست سپاه حرکت کند؛ با این که رسول خدا  بر متخلفان از سپاه اسامه لعنت فرستاد!

گویا نزد همسر بودن مهمتر از پیروى کردن از دستور رسول خداست؟!

آنچه در خانه رسول خدا  و اطراف آن مى‏گذشت، نشان مى‏داد که آرزوى اعزام سپاه اسامه باید بر دل رسول خدا  بماند و این آرزو دست نیافتنى بود، با این که به صلاح خود آنان بود؛ زیرا از دوشنبه‏اى که رسولخدا فرمان بسیج را صادر کرد و اسامه را به عنوان فرمانده سپاه نصب نمود، تا روز ارتحال رسول خدا یک هفته به طول انجامید و اسامه و دست‏اندرکاران اعزام سپاه مرتب در اعزام سپاه تعلّل کرده، هر روز به بهانه‏اى نزد رسول خدا  مى‏آمدند و هر بار که مى‏آمدند آن حضرت دستور مى‏داد سپاه را روانه کنید، حرکت کنید، خدا لعنت کند کسى را که همراه این سپاه نرود و… ولى این سخنان سودى نمى‏بخشید؛ زیرا رقباى سیاسى امام على  فهمیده بودند که پیامبر آخرین روزهاى عمر خود را مى‏گذراند و موقع انتقال قدرت و رهبرى است که باید در این تقسیم ارث شریک باشند!

۴- جلوگیرى از تدوین سند رسمى

گرچه تاکنون اقدامات رسول خدا  را براى تثبیت رهبرى على  نقل کردیم، ولى با وضعى که درباره لشکر اسامه پیش آمده بود و پیامبر دریافت که این سپاه حرکت نخواهد کرد و در نتیجه مزاحمان على  نخواهند گذاشت که رهبرى به آرامى به على  انتقال یابد، آخرین اقدام را در روز پنج‏شنبه انجام داد و تصمیم گرفت طى یک سند رسمى در حضور جمع، مانع از انحراف رهبرى شود، ولى عده‏اى نگذاشتند. اکنون ببینیم پنج‏شنبه چه روزى بوده است؟

«عن عبیداللّه بن عبداللّه بن ابن عباس رضى اللّه عنهما قال: لمّا حضر رسول اللّه  و فى البیت رجال فیهم عمر بن خطاب قال النبى : هلّم اکتب لکم کتابا لا تضلّوا بعده. فقال عمر: انّ النبى قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب اللّه. فاختلف اهل‏البیت فاختصموا منهم من یقول تقرّبوا یکتب لکم النبى  کتابا لن تضلّوا بعده و منهم من یقول ما قال عمر، فلمّا اکثروا اللغو و الاختلاف عند النبى  قال رسولاللّه: قوموا! قال عبیداللّه و کان ابن عباس یقول ان الرزیّه کل الرزیّه ما حال بین رسول اللّه  و بین ان یکتب لهم ذلک الکتاب من اختلافهم و لغطهم.»([۱۱])

ابن عباس مى‏گوید: در آستانه ارتحال رسول خدا  در خانه رسول خدا  عده‏اى از جمله عمر بن خطاب جمع بودند، پیامبر فرمود: بیاورید تا نوشته‏اى برایتان بنویسم که بعد از من گمراه نشوید.

عمر گفت: درد بر او غلبه کرده است. کتاب خدا پیش ماست و همان کافى است؟! افرادى که در خانه بودند درگیر شده، عده‏اى مى‏گفتند کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا بنویسد و عده‏اى هم سخن عمر را تکرار مى‏کردند. چون حرفهاى بیهوده و درگیرى زیاد شد، رسول خدا فرمود: برخیزید. ابن عباس مى‏گفت: همه مصیبت و بدبختى از هنگامى شروع شد که مانع از نوشتن آن نامه شدند.

آنچه درباره آخرین اقدام رسول خدا  براى تثبیت رهبرى على  نقل شد، از متقن‏ترین کتب حدیثى اهل سنت یعنى صحیح بخارى و مسلم آوردیم. گرچه این حادثه در منابع دیگر مفصلتر یاد شده است، ولى ما به همین مقدار اکتفا مى‏کنیم.

آنچه بیان شد، بخشى از اقدامات همان اصحاب بزرگ بود که مانع اجراى وصیت رسول خدا  در آخرین هفته زندگى او شده‏اند و اگر بنا باشد این گونه اقدامات صحابه گردآورى شود، بیش از یک جلد کتاب خواهد شد.

۲- مبارزه اصحاب با مخالفان وصیت:

از شبهاتى که بر استدلال به حدیث غدیر وارد کرده‏اند، بدین قرار است:

«و على فرض المحال لو حدثت نفوس بعض اصحاب رسول الله  بعدم تنفیذ وصیه النبىّ لو کانت صحیحه لحا ربهم جمهور اصحاب رسول الله و لما کان یصحّ تراجع على عنها، لانّه یکون فى ذلک خالف وصیّه رسول الله و لحا رب دونها و لوجد من المسلمین جمهورا عظیما یحاربون معه و هو یعدّ اقوى عصبه من ابى‏بکر و عمر.»([۱۲])

بر فرض محال، اگر بعضى از اصحاب رسول خدا  تمایلى به انجام وصیت آن حضرت نداشتند، اکثریت اصحاب رسول خدا  با آنان به مبارزه برمى‏خاستند، گذشته از آن که براى على  درست نبود که از این وصیت دست بردارد؛ زیرا در آن صورت با رسول خدا  مخالفت کرده است و اگر به مبارزه با مخالفان وصیت آن حضرت برمى‏خاست جمعیت فراوانى از مسلمانان به حمایت از او برمى‏خاستند، در حالى که او از نظر قبیله‏اى نیز از ابوبکر و عمر قوى‏تر بود.

نقد

۱- براساس آنچه در شبهه قبل بیان شد، مخالفت بعضى از اصحاب با رسول‏خدا  در برخى موارد نه تنها محال نیست، بلکه از مسلّمات تاریخ صدر اسلام است که براى فهم آن تنها مقدارى مطالعه تاریخ و قدرى انصاف لازم است.

۲- در پاسخ به این که اگر عده‏اى با انجام وصیت رسول خدا  مخالف بودند، جمهور اصحاب به مبارزه با آنان برمى‏خاستند، باید به محمد عزه گفت همان عکس‏العملى که اصحاب در برابر مخالفان اعزام سپاه اسامه و تدوین نامه رسول خدا  نشان دادند – با این که هنوز رسول خدا  در بین آنان بود و در حضور او مخالفت کردند و حیا نکردند – با مسأله بیعت با امام على  نیز همان گونه برخورد میکردند و بسیارى از مسائلى که به نظر چنین افرادى محال است، در تاریخ اتفاق افتاده و از مسلمات تاریخ است.

۳- اما این که اگر چنین وصیتى در کار بود على  براى تحقق آن مبارزه مى‏کرد، همان طور که پیشتر گفتیم، نه تنها امام على  چنین وصیتى را قبول داشت، بلکه آن را حقّ مسلم خود مى‏دانست و تا وقتى که مردم بعد از عثمان با او بیعت کردند، متناسب با شرایط آن را اعلام مى‏کرد:

۱-۳- روشنگرى نسبت به این که خلافت حقّ اوست؛

۲-۳- اقدام به تحصّن در خانه حضرت زهرا ÷؛

۳-۳- بیعت نکردن با ابوبکر تا زمانى که حضرت زهرا ÷ زنده بود؛

۴-۳- اقدام به جلب حمایت اصحاب؛

۵-۳- استفاده از فرصتها؛

۴- اما این که اگر امام على  قیام مى‏کرد، عده زیادى از مسلمانان با او همراهى مى‏کردند. چنان که پیشتر بیان کردیم، براساس منابع اهل سنت آن حضرت حرکت را آغاز کرد، ولى از مسلمانان حتى به عدد انگشتان دو دست هم حاضر نشدند با او همراهى مى‏کنند.

 

([۱]) التفسیر الحدیث، ج ۹، ص ۱۸۵٫

([۲]) مغازى، واقدى، ج ۳، ص ۱۱۱۷٫

([۳]) همان، ج ۳، ص ۱۱۱۸٫

([۴]) همان، ج ۲، ص ۱۱۱۹٫

([۵]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۵۲٫

([۶]) مغازى واقدى، ج ۳، ص ۱۱۱۹٫

([۷]) شرح نهج‏البلاغه ابى ابى الحدید، ج ۶، ص ۵۲٫

([۸]) مغازى، واقدى، ج ۳، ص ۱۱۱۹٫

([۹]) همان، ج ۳، ص ۱۱۲۰٫

([۱۰]) یکى از علل تأخیر حرکت سپاه، رفت و آمدهاى تامل برانگیز اسامه به مدینه است. با این که هر بار که مى‏آمد رسول خدا | به او مى‏فرمود کارى را که به تو گفتم انجام بده، باز هم او در حرکت سپاه تعلل مى‏کرد و معلوم نیست چه کسانى پشت این جریان بودند؟!

([۱۱]) صحیح، البخارى، کتاب المرض باب قول المریض قوموا عنى؛ صحیح، مسلم، باب ترک الوصیه، ص ۷۶؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۳۰۸، ج ۱، ص ۵۵۲؛ تاریخ، طبرى، ج ۲، ص ۴۳۶؛ کامل، ‏ابن اثیر، ج ۲، ص ۳۲۰٫

([۱۲]) التفسیر الحدیث، ج ۹، ص ۱۸۵٫

منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۳؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ، ،
دیدگاه ها