صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > کلام > امامت > شبهات تاریخی آیه تطهیر
تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱۳۹۷


شبهات تاریخی آیه تطهیر

۱- عدم فهم صحابه:

از شبهاتى که بر این استدلال وارد کرده‏اند؛ این است که اصحاب رسولخدا و تابعان، آیه را تنها شامل همسران رسول خدا مى‏دانند. به این شبهه توجه کنید:

«و لم یفهم منها اصحاب النبى  و التابعون الاّ ان ازواج النبى هنّ المراد بذلک.»([۱])

از این آیه اصحاب رسول خدا  و تابعان تنها این را فهمیده‏اند که مقصود آیه همسران رسول‏خدا  هستند.

نقد

۱- همسران رسول خدا  – که از اصحاب هستند – هیچ‏گاه ادعا نکرده‏اند و هیچ مورّخ و محدث و مفسرى نیز نتوانسته سندى ارائه کند که یکى از همسران رسول خدا  چنین ادعایى کرده باشد؛ برعکس پیشتر از سه نفر از همسران رسول خدا  یعنى ام‏سلمه، عایشه و زینب نقل کردیم که اینان اصرار داشتند آیه تطهیر در شأن اصحاب کساء نازل شده است که به دلیل کثرت منابع از آوردن آنها خوددارى مى‏کنیم.

۲- هیچ‏یک از اصحاب ادعا نکرده‏اند که آیه در شأن همسران نازل شده است. تنها از چند نفر از تابعان – عکرمه، مقاتل بن سلیمان و ضحاک که تاریخ تولدشان چند دهه پس از ارتحال رسول خدا  است – چنین ادعایى نقل شده است که در شبهه سیاق به طور مشروح دیدگاه آنان نقد شد، که تکرار نمى‏کنیم.

۳- پیشتر دیدگاه بیش از ۲۰ نفر از اصحاب را نقل کردیم که اصرار داشتند آیه در شأن اصحاب کساء نازل شده است و از دهها منبع اهل سنت نیز نقل کردیم که رسول خدا  در موارد متعدد – چه به شیوه گفتارى و چه به شیوه رفتارى – مصادیق این آیه را اصحاب کساء معرفی کرده است که تکرار نمى‏کنیم.

۴- آنچه منتقد مى نویسد، ادعایی بیش نیست و حتى یک مورد را نتوانسته ارائه کند که یکى از اصحاب چنین سخنى گفته باشد.

۵- دانشمندان اهل سنت نیز نازل شدن آیه در شأن اصحاب کساء را به اصحاب نسبت داده‏اند؛ ابن‏جوزى در این باره مینویسد:

«فالقائل باختصاص الآیه بالرسول و بضعته و وصیّه و سبطیه  هم جماعه من الصحابه و على رأسهم امّ سلمه و عایشه من زوجاته.»([۲])

طرفداران اختصاص آیه به پیامبر و پاره تنش و وصى‏اش و دو فرزندشگروهى از صحابه هستند که در رأس آنان، ام‏سلمه و عایشه از همسران رسول‏خدا  قرار دارند.

۲- عدم ادعاى خلافت

یکى از مقدمات استدلال شیعه به این آیه مطرح شدن ادعاى خلافت از طرف حضرت على  است. بر این اساس یکى از شبهاتى که به این استدلال وارد کرده‏اند، این است که آن حضرت تا زمان کشته شدن عثمان هرگز چنین ادعایى نکرده است. به این شبهه توجه کنید:

«انا لانسلّم انّ علیّا ادعاها، بل نحن نعلم بالضروره انّ علیا ما ادعاها قط حتى قتل عثمان و ان کان قد یمیل بقلبه الى ان یولّى، لکن ما قال انّى انا امام و لا انّى معصوم و لا انّ رسول‏الله صلى اللّه علیه و سلم جعلنى الامام بعده و لا انّه اوجب على الناس متابعتى و لا نحو هذه الالفاظ.»([۳])

ما نمى‏پذیریم که على  ادعاى خلافت کرده باشد بلکه علم قطعى داریم که تا عثمان کشته نشده بود، هرگز چنین ادعایى نکرده است، گرچه از نظر قلبى تمایل داشت که رهبر شود، ولى نگفته است که من امام هستم و یا این که من معصوم هستم و یا این که رسول خدا  مرا بعد از خودش امام قرار داده است و یا این که او پیروى از من را بر مردم واجب کرده است و نه الفاظى مشابه این کلمات.

قبل از نقد این شبهه تذکر این نکته بایسته است که در اندیشه شیعه ضرورت نصب امام با عقل اثبات مى‏شود، ولى تعیین شخص امام با نقل است که اعم از قرآن، حدیث، ارائه معجزه و… است.

براین اساس شیعه در اثبات امامت حضرت امیر  هم به قرآن استدلال مى‏کند و هم به حدیث.

نقد

در جلد اوّل این مجموعه، استدلال شیعه به آیه {انّما ولیّکم الله…} مطرح شده و به شبهات آن پاسخ گفتیم و اکنون نیز آیه تطهیر و شبهات آن مورد نقد است. بنابر این ادعاى خلافت از طرف حضرت على  در سه محور زیر قابل اثبات است:

الف – احتجاج به نزول آیاتى که بر امامت و یا عصمت دلالت مى‏کنند؛

ب – احتجاج به روایاتى از رسول خدا  که بر امامت آن حضرت دلالت مى‏کند؛

ج – بیان کلماتى از خود آن حضرت که بر ادعاى خلافت دلالت دارند.

الف – احتجاج به آیات

احتجاج به این دو آیه‏اى که تاکنون بحث شده است، در منابع اهل سنت و شیعه قابل بررسى است:

الف) منابع اهل سنت:

۱- حافظ سلیمان بن ابراهیم قندوزى حنفى، مؤلف ینابیع الموده مینویسد:

در دوران خلافت عثمان روزى جمعى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بودند و امیرالمؤمنین علی  نیز در میان آنان بود. هر کس درباره فضائل خود سخن مى‏گفت و آن حضرت ساکت بود. وقتى بیان فضائل آنان به پایان رسید، رو به امام کرده و گفتند:

«یا ابا الحسن تکلّم. فقال: یا معشر قریش و الانصار اسئلکم ممّن اعطاکم اللّه هذا الفضل، ابانفسکم او بغیر کم؟ قالوا: اعطانا اللّه و منّ علینا بمحمد  …»

اى ابوالحسن سخن بگو! آن حضرت فرمود: اى گروه قریش و انصار، از شما مى‏پرسم این فضائل را خداوند به سبب خودتان به شما داده است یا به واسطه دیگرى؟

گفتند: خداوند به واسطه محمد  بر ما منت نهاد و این فضائل را به ما عطا کرد.

سپس حضرت بخشى از آیاتى را که درباره خودش نازل شده بود، بیان کرد و از آنان اقرار ‏گرفت که این آیات درباره او نازل شده است، آن‏گاه فرمود:

«انشدکم بالله اتعلمون حیث نزلت انّما ولیکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاه و هم راکعون و… امرالله عزّ و جلّ نبیّه ان یعلّمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه کما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و حجّهم فنصبنى للناس بغدیر خم.»([۴])

شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا مى‏دانید هنگامى که آیه {انّما ولیکم الله…} و آیات دیگر نازل شد، خداوند پیامبرش را مأمور کرد که متولیان امور امت را به آنان معرفى کند و ولایت را براى امت توضیح دهد، همان طور که نماز، زکات و حج را براى آنان شرح داده است. به دنبال این مسائل رسول‏خدا  در غدیرخم مرا به امامت مردم نصب کرده است.

۲- محدث حافظ ابراهیم بن محمد جوینى مؤلف کتاب «فرائد السمطین فى فضائل المرتضى و البتول و السبطین» در کتابش همین جریان را با تفصیل بیشترى نقل کرده است. او مى‏نویسد:

در دوران خلافت عثمان روزى در مسجد میان انصار و مهاجرین درباره فضائل هریک بحث شد. در این مناظره که حدود ۲۰۰ تن از سران دو گروه حضور داشتند و از صبح تا ظهر به طول انجامید، قریش تمام فضائلى را که از رسول خدا  درباره آنان بیان شده بود، بیان کردند.

از سران مهاجرین افرادى مثل عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبیر، مقداد، ابوذر، هاشم بن عتبه، عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر و… حضور داشتند. انصار خدمات خود به اسلام و پیامبر و نقش خود در گسترش اسلام و حمایت از مسلمانان را بیان کردند که از سران این گروه نیز افرادى مانند: ابىّ بن کعب، زید بن ثابت، ابوایوب انصارى، ابوهیثم بن تیهان، قیس بن سعد بن عباده، جابر بن عبدالله، انس بن مالک، زید بن ارقم و… حضور داشتند که پس از پایان گفت‏وگوى آنان از امام تقاضا کردند تا سخن بگوید.

امام نیز پس از ذکر آیاتى از قرآن از جمله آیه {انّما ولیّکم اللّه و رسوله…} ‏فرمود:

«قال الناس: یا رسول اللّه خاصه فى بعض المؤمنین ام عامه لجمیعهم. فامر اللّه عزّ و جلّ نبیّه  ان یعلّمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه ما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و حجّهم فنصبنى للناس بغدیر خم».([۵])

مردم پرسیدند: اى رسول خدا  آیا این آیات درباره بعضى از مؤمنان نازل شده است، یا این‏که شامل همه مى‏شود که خداوند رسولش را مأمور کرد تا متولیان امور امت را به آنان بشناساند و ولایت را براى آنان شرح دهد، همان طور که نماز و زکات و حج را برای آنان شرح داده است؛ پس رسول خدا  مرا در غدیرخم به عنوان امام مردم منصوب کرد.

حدیث مناشده یوم ‏الشوری

هنگامى که عمر در آستانه مرگ قرار گرفت، شش تن را براى تعیین رهبرى برگزید و به آنان سه روز مهلت داد تا تکلیف رهبرى امت را مشخص کنند.([۶])

از جمله این افراد امام على  بود. به طور طبیعى هر یک از این افراد مدعى رهبرى امت بودند و درصدد اثبات صلاحیت خود براى این کار برآمدند.

از این رو امیرالمؤمنین  – که شایسته‏ترین فرد براى این کار بود – به بیان امتیازات خود در آن جمع پرداخت که به حدیث مناشده یوم‏الشورا مشهور است. این حدیث را هم اهل سنت روایت کرده‏اند و هم شیعه. این حدیث در منابع شیعه بیش از ده صفحه است که امام در آن به آیه «انّما» چنین استدلال مى‏کند:

«نشدتکم بالله هل فیکم احد ادّى الزکاه و هو راکع غیرى؟ قالوا: لا.»([۷])

شما را به خدا سوگند! آیا در میان شما جز من کسى هست که در حال رکوع، زکات پرداخت کرده باشد؟ گفتند: نه.

این حدیث در منابع اهل سنت بسیار متفاوت نقل شده است که به بعضى از آنها اشاره مى‏کنیم:

۱- ابن حماد عقیلى:

وى از این حدیث حدود دو صفحه را نقل و بقیه را حذف کرده است و سپس از قول ابن مغیره نقل مى‏کند:

«و هذا حدیث لا اصل له عن على »([۸])؛

[صدور] این حدیث از على پایه‏اى ندارد.

محقق این کتاب نیز در پاورقى مىنویسد:

«حاشا امیرالمؤمنین من قول هذا.»([۹]) ؛

هرگز امیرالمؤمنین  چنین سخنى را نمیگوید!

همان طور که ملاحظه مى‏کنید، ابن مغیره ادعاى ساختگی بودن حدیث را دارد، بدون این‏که سندى ارائه کند. دکتر عبدالمعطى امین نیز صدور این سخن را از امام بعید مى‏داند.

اکنون این سؤال مطرح است که چرا با این حدیث چنین برخورد کرده‏اند و بدون ارائه هیچ سندى آن را کنار گذاشته یا حذف کرده‏اند و یا درصدد تضعیف راوى آن برآمده‏اند؟

به نظر ما علت این کار در مقدمه کلام امیرالمؤمنین  و ذهنیت اهل سنت نسبت به صحابه به خصوص خلفا است؛ زیرا امیرالمؤمنین  در مقدمه این مناشده چنین مى‏فرمود:

«بایع الناس ابابکر و انا والله أولى بالامر و احقّ به منه، فسمعت و اطعت مخافه ان یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف، ثم بایع ابوبکر لعمر و انا و اللاه حقّ بالامر منه، فسمعت و اطعت مخافه ان یرجع الناس کفارا، ثم انتم تریدون ان تبایعوا لعثمان…»([۱۰])

مردم با ابوبکر بیعت کردند، در حالى که به خدا سوگند من از او سزاوارتر به خلافت بودم، ولى از ترس این‏که مبادا مردم به دوران کفر بازگردند و با شمشیر گردن یکدیگر را بزنند، شنیدم و اطاعت کردم. بعد از آن ابوبکر براى عمر از مردم بیعت گرفت، در حالى که به خدا سوگند من از او سزاوارتر به خلافت بودم، ولى از ترس اینکه مبادا مردم کافر شوند، شنیدم و اطاعت کردم و اکنون نیز تصمیم دارید با عثمان بیعت کنید… .

بدین سان حضرت عملکرد صحابه را در تعیین ابوبکر و عملکرد ابوبکر را در تعیین عمر و عملکرد اصحاب شورا را در تعیین عثمان مورد نقد قرار داده و آن را تخطئه کرده است که این مسأله با ذهنیت اهل سنت درباره خلفا و صحابه سازگارى ندارد. از این رو در صدد تضعیف راوى یا تقطیع و یا حذف کلى آن برآمده‏اند.

۲- ابن حجر عسقلانى یک صفحه از این حدیث را از قول ابن حماد عقیلى نقل مى‏کند و سپس مىنویسد:

«فذکر الحدیث فهذا غیر صحیح و حاشا امیرالمؤمنین من قول هذا انتهى.»([۱۱])

این حدیث را ابن حماد نقل کرده و این حدیث صحیح نیست و هرگز امیرالمؤمنین چنین سخنى نمىگوید.

۳- ذهبى نیز همین مقدار مختصر را از ابن حماد عقیلى نقل مى‏کند بدون این‏که براى سخن خود دلیلى ارائه کند و معتقد است که این حدیث صحیح نیست([۱۲]).

۴- ابن مغازلى مقدمه سخن امام را نیاورده، ولى بقیه حدیث را در حدود چهار صفحه نقل کرده است.([۱۳])

۵- خطیب خوارزمى نیز حدود سه صفحه از این مناشده را از طرق مختلف نقل مى‏کند.([۱۴])

۶- گنجى شافعى نیز حدود یک صفحه از این مناشده را آورده است. البته او تنها به بخشى از حدیث که درباره جریان ردالشمس است، استدلال کرده است.([۱۵])

۷- حموینى، صاحب فرائدالسمطین، نیز حدود سه صفحه از این مناشده را آورده است.([۱۶])

۸- ابن عساکر، صاحب کتاب تاریخ مدینه دمشق، نیز حدود سه صفحه از این مناشده را آورده است.([۱۷])

چنان که ملاحظه مى‏کنید، در میان اهل سنت نیز هستند افرادى که احتجاج امام على  را به نزول این آیه درباره خودش نقل کرده باشند. گذشته از آن که چندین نفر مناشده «یوم‏الشوری» را نقل کرده‏اند که با آنچه در منابع شیعه آمده است یکسان است، ولى وقتى مناشده در مقام اثبات برترى امام بر خلفا مطرح میشود، آن را نقل نکرده‏اند و عده‏اى هم با این اتهام که این روایت ساختگی است، بدون ارائه دلیلى از نقل مناشده خوددارى کرده‏اند و برخى نیز با این توهم که بعید است امام على  نسبت به خلیفه اول و دوم چنین سخنى بگوید تمام مناشده را نقل نکرده‏اند و گروهى نیز با اتهام ضعف راوى از نقل آن پرهیز کرده‏اند، در حالى که این گونه نیست.

به هر حال به اندازه‏اى که این حقیقت اثبات شود که امام على  به نزول آیه احتجاج کرده است در منابع اهل سنت هم یافت مى‏شود.

ب . منابع شیعه

استدلال امام به آیه «انّما» در منابع شیعه بسیار زیاد آمده است که به بعضى از آنها اشاره مى‏کنیم:

۱- مناشده یوم الشوریٰ

همان طور که پیشتر بیان کردیم، در جلسه شورا که هر یک ادعاى صلاحیت رهبرى دارند، طبیعى است که درصدد معرفى و بیان شایستگى‏هاى خود برآیند.

این مسأله طبیعى وقتى با وظیفه دینى همراه شود، انگیزه آن دو چندان مى‏شود. از این رو امام على  که بیان شایستگى‏هاى فردى خود را براى بازگرداندن حکومت اسلامى به مسیر خود وظیفه‏اى الهى مى‏دانست، درصدد بیان شایستگى‏ها و امتیازات خانوادگى، فردى، سیاسى، مبارزاتى، علمى و… خود برآمد که در منابع هر دو گروه یعنى شیعه و اهل سنت یافت مى‏شود.

در این حدیث حضرت در دو جا به نزول آیه «انّما» درشأن خود استدلال کرده است:

الف – حضرت خطاب به اهل شورا مى‏فرماید:

«فهل فیکم احد سمّاه اللّه عزّ وجلّ فى عشر آیات من القرآن مؤمنا غیرى؟ قالوا: اللهم لا»([۱۸])

آیا در میان شما بجز من کسى هست که خداوند در ده آیه از آیات قرآن او را مؤمن نامیده باشد؟ گفتند: به خدا سوگند، نه.

یکى از آنها آیه {إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا …} است.

ب – در این مناشده حضرت خطاب به اهل شورا مى‏فرماید:

«فهل فیکم احد اتى الزکاه و هو راکع و نزلت فیه {انّما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون} غیرى؟ قالوا: اللهم لا.»([۱۹])

آیا در میان شما به جز من کسى هست که در حال رکوع زکات داده باشد و خداوند آیه {إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ…} را درشأن او نازل کرده باشد؟ گفتند: به خدا سوگند، نه.

۲- مناشده با ابوبکر

بعد از به قدرت رسیدن ابوبکر، وى تلاش مى‏کرد تا با امام على  با چهره‏اى بشّاش و خندان رو به رو شود، ولى حضرت امیر  بر عکس همیشه با چهره‏اى گرفته و عبوس با او برخورد مى‏کرد که این وضع براى ابوبکر قابل تحمل نبود، تا این‏که روزى به خانه حضرت آمد و از مسائل پیش آمده عذرخواهى کرد و در صدد توجیه رفتار گذشته خود برآمد. حضرت با نقد رفتار ابوبکر از وى اعتراف گرفت که شایستگى این کار را ندارد، بلکه خود شایسته این کار است. بدین سان حضرت با بیان شایستگى‏هاى خود به نزول آیه «انّما» درشأن خود استدلال کرد و فرمود:

«انشدک بالله الى الولایه من اللّه مع ولایه رسول الله فى آیه زکاه الخاتم‏ام لک؟ قال: بل لک.»([۲۰])

تو را به خدا سوگند مى‏دهم آیا در آیه پرداخت انگشترى به عنوان زکات، ولایت من همراه با ولایت رسول خدا  از طرف خداوند مطرح شده است یا ولایت تو؟ ابوبکر گفت: ولایت تو.

۳- مفاخره قریش

از مواردى که حضرت امیر  به نزول آیه «انّما» درشأن خود احتجاج کرده، جریان مفاخره مهاجرین و انصار است. پیشتر این جریان و احتجاج آن حضرت به این آیه را از منابع اهل سنت نقل کردیم. این جریان در منابع شیعه نیز ذکر شده است ([۲۱])

۴- مذاکره با مهاجرین و انصار

در جریان تشکیل شورا از یک سو حدود پانزده سال از ارتحال رسول‏خدا گذشته بود و نسل جدید مسلمانان عصر نزول قرآن را درک نکرده بودند، از سوى دیگر، تبلیغات یک سویه حکومت در طول این دوران و جلوگیرى از تدوین و نشر حدیث رسول‏خدا  و عوامل دیگر سبب شده بودند تا نسل جدید از حوادث صدر اسلام و مدافعان واقعى اسلام و رسولخدا بى‏اطلاع باشند. در چنین شرایطى حضرت امام علی  درصدد معرفى خود و دفاع از حق خویش برآمد و در جمع مهاجرین و انصار – که بیشتر آنان را نسل جدید تشکیل مى‏دادند – حاضر شد و در یک سخنرانى فرمود:

«لقد علم المستحفظون من اصحاب النبى محمد انّه لیس فیهم رجل له منقبه الاّ و قد شرکته فیها و فضّلته ولى سبعون منقبه لم یشرکنى فیها احد… امّا الخامسه و الستون فانّى کنت اصلّى فى المسجد فجاء سائل فسأل و انا راکع فناولته خاتمى من اصبعى فانزل اللّه تبارک و تعالى فىّ {إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ}([۲۲])

از اصحاب رسول خدا  آنان که حافظه‏شان یارى مى‏کند، مى‏دانند که در میان اصحاب رسول‏خدا کسى نیست که امتیازى داشته باشد مگر این‏که من آن امتیاز را بیشتر از او دارم، ولى من هفتاد امتیاز دارم که هیچ‏یک از اصحاب رسول خدا  هیچ‏کدام از آن امتیازات را ندارند. سپس حضرت این امتیازات را مى‏شمارد تا این‏که مى‏فرماید: اما شصت و پنجمین امتیاز من این‏است که در مسجد نماز مى‏خواندم، فقیرى آمد و تقاضاى کمک کرد و من در حال رکوع بودم و انگشترى خود را به او دادم و خداوند نیز آیه {إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَ…} را درشأن من نازل کرد.

۵- مناظره با ملحدان

از مواردى که حضرت امیر  به نزول آیه «انّما» درشأن خود به آن احتجاج کرد، این است که بعضى از ملحدان خدمت آن حضرت رسیدند و گفتند: آیاتى در قرآن وجود دارد که با هم تناقض دارند و اگر این تناقض‏ها نبود ما ایمان مى‏آوردیم؟

حضرت فرمود: این آیات چیست؟

آنان آیات را برشمردند و حضرت به تک تک آنها پاسخ مى‏داد، تا این‏که سؤال کننده پرسید: واحدها یقول {إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَهٍ}([۲۳]) فما هذه الواحده؟

حضرت فرمودند:

«و اما قوله انّما اعظکم بواحده، فانّ اللّه جلّ ذکره نزل عزائم الشرایع و آیات الفرائض فى اوقات مختلفه کما خلق السماوات و الارض فى ستّه ایّام و لو شاء لخلقها فى اقلّ من لمح البصر و لکنّه جعل الاناه و المواراه امثالاً لامنائه و ایجابا للحجّه على خلقه، فکان اول ما قیّدهم به الاقرار بالوحدانیه و الربوبیه و الشهاده بان لا اله الاّ اللّه فلما اقرّوا بذلک، تلاه بالاقرار لنبیّه بالنبوه و الشهاده له بالرساله، فلما انقادوا لذلک فرض علیهم الصلاه ثم الصوم ثم الحج ثم الجهاد ثم الزکاه ثم الصدقات و ما یجرى مجراها من مال الفئ فقال المنافقون: هل بقى لربّک علینا بعد الذى فرضه شى‏ء آخر یفترضه فتذکره لتسکن انفسنا الى انّه لم یبق غیره، فانزل اللّه فى ذلک قل انّما اعظکم بواحده؛ یعنى الولایه و انزل انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون و لیس بین الامّه خلاف انّه لم یؤت الزکاه یومئذ احد و هو راکع غیر رجل و لو ذکر اسمه فى الکتاب لاسقط مع ما اسقط من ذکره و هذا و ما اشبه من الرموز التى ذکرت لک ثبوتها فى الکتاب لیجهل معناها المحرفون فیبلغ الیک و الى امثالک و عند ذلک قال الله {الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا}»([۲۴])

اما سخن خداوند که تنها به یک چیز شما را موعظه مى‏کنم به درستى که خداوند متعال قوانین مهم و واجبات را در زمانهاى متفاوتى نازل کرده است، چنان که آسمانها و زمین را در شش دوره آفریده است و اگر مى‏خواست مى‏توانست در کمتر از یک چشم بر هم زدن آنها را خلق کند، ولى او آهستگى و مدارا را نمونه‏اى براى امینان خود و حجتى براى خلق قرار داده است.

براین اساس اولین چیزى که بندگان را به آن مقید کرد، اعتراف به یگانگى و ربوبیت خداوند و شهادت به این بود که معبودى غیر از اللّه نیست و چون این مرحله سپرى شد و مردم وحدانیت خداوند را پذیرفتند، اعتراف به نبوت پیامبر – که درود خداوند بر او و خاندان او باد – و شهادت به رسالت او را قرار داد و چون این مرحله را پذیرفتند بر آنان نماز را واجب کرد، سپس روزه، سپس حج، سپس جهاد، سپس زکات و سپس صدقات و آنچه از این نمونه بود؛ مثل انفال. به دنبال این مسائل، منافقان به رسول خدا  گفتند: آیا چیز دیگرى مانده است که پروردگارت بخواهد آن را واجب کند که به ما بگویى تا ما اطمینان پیدا کنیم که واجب دیگرى نیست؟ خداوند در این موقع نازل کرد که بگو: تنها به یک چیز توصیه مى‏کنم؛ یعنى به ولایت و [این] آیه را نازل کرد؛ «تنها سرپرست و ولىّ شما خداوند و رسول او و کسانى هستند که نماز مى‏گزارند و در حال رکوع زکات مى‏پردازند». در میان امت هیچ اختلافى وجود ندارد که در آن دوران جز یک تن در حال رکوع زکات پرداخت نکرده است و وقتى ولایت نازل شد، خداوند این آیه را نازل کرد که «امروز دین شما را کامل گردانیدم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین براى شما برگزیدم.

۶- پاسخ پرسشگران

از مواردى که حضرت امیرالمؤمنین  براى اثبات حقانیت ادعاى خود مبنى بر جانشینى بلافصل رسول خدا  به آیه «انّما ولیکم» استدلال کرده، مواردى است که عده‏اى از آن حضرت میپرسیدند و آن حضرت به ناچار پاسخ مى‏گفت. شمار این موارد نیز بسیار است که تنها به یک مورد آن اشاره مى‏کنیم:

«سأل رجل على بن ابى طالب  فقال: اخبرنى بافضل منقبه لک، قال: ما انزل اللّه فى کتابه…»

مردى از امام على  پرسید: از برترین امتیازت بگو. حضرت فرمود: آنچه خداوند در کتابش درباره من نازل کرده است

و سپس حضرت بعضى از آیاتى را که درباره خودش نازل شده بود بیان کرد؛ «مثل قوله:

{إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ}([۲۵]).

تنها سرپرست و ولىّ شما خدا و رسول او و مؤمنانى هستند که نماز را به پا مى‏دارند و در حال رکوع زکات پرداخت مى‏کنند.

همان طور که ملاحظه مى‏کنید، امام على  در تمام این موارد با استناد به نزول آیه درشأن خودش تصریح مى‏کند که امامت و رهبرى امت حق مسلم او بوده است که این مسأله در روایات روشنتر بیان شده است.

اما این که ابن‏تیمیه ادعا مى‏کند حضرت على  هرگز ادعاى عصمت نکرده است، این مسأله را نیز در احتجاج به آیه تطهیر بررسى مى‏کنیم.

همان طور که پیشتر بیان شد، از راههاى گوناگونى نزول آیه تطهیر را درشأن اصحاب کساء اثبات کردیم و با توجه به معناى رجس و عمومیت لفظ آن و… مستفاد از آیه عصمت بود که اکنون موارد احتجاج آن را بیان مى‏کنیم.

۱- مناظره با ابوبکر:

بعد از آن که حکومت فدک را غاصبانه تصرف کرد و کارگزاران حضرت زهرا ÷ را از آنجا اخراج کرد، حضرت زهرا ÷ با جمعى از زنان به مسجد آمد و خطبه مشهورش را در تجلیل از خدمات رسول خدا  و تبیین موقعیت همسرش على مرتضى  و نقد رفتار حکومت بیان کرد؛ به گونه‏اى که حاکمان براى خاموش کردن آن حضرت به ساختن حدیث روآوردند.

با بازگشت حضرت زهرا ÷ به خانه و گزارش این سخنرانى و عکس‏العمل حکومت، حضرت امیر  به مسجد آمد و در حضور انصار و مهاجر و اصحاب رسول خدا  به نقد رفتار ابوبکر پرداخت و فرمود:

«یا ابابکر أ تقرأ کتاب الله؟ قال: نعم، قال: اخبرنى عن قول اللّه عزّ و جلّ انّما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل‏البیت و یطهّرکم تطهیرا فیمن نزلت فینا ام فى غیرنا؟ قال: بل فیکم. قال  فلو ان شهودا شهدوا على فاطمه بنت رسول‏الله بفاحشه ما کنت صانعا بها؟ قال: کنت اقیم علیها الحدّ کما اقیمه على نساء المسلمین. قال: اذن کنت عندالله من الکافرین. قال: و لم؟ لانّک رددت شهاده اللّه لها بالطهاره و قبلت شهاده الناس علیها.»([۲۶])

– امام: اى ابوبکر آیا قرآن را مى‏خوانى؟

– ابوبکر: آرى.

– به من بگو سخن خداوند عز و جل که مى‏فرماید: خداوند اراده کرده است که رجس و پلیدى را تنها از شما اهل‏البیت دور کند و شما را آن طور که باید و شاید پاک گرداند، آیا این آیه درشأن ما نازل شده است یا درباره دیگران؟

– درشأن شما.

– بنابراین اگر شاهدانى شهادت دهند که دختر رسول‏خدا فاطمه ÷ فاحشه‏اى انجام داده است چه مى‏کنى؟

– بر او حدّ جارى مى‏کنم، همان طور که بر بقیه زنان مسلمان جارى مى‏کنم.

– در این هنگام نزد خداوند جزء کافران خواهى بود!

– چرا؟

– براى این که خداوند شهادت داده است که فاطمه÷ پاک است و تو شهادت خدا را رد کرده و شهادت دیگران را پذیرفته‏اى!

همان طور که ملاحظه مى‏کنید، امام از ابوبکر اعتراف مى‏گیرد که آیه در شأن اهل بیت  نازل شده است و از آیه عصمت را استفاده مى‏کند و ابوبکر این استفاده را تایید مى‏کند و سکوت اهل مجلس که اصحاب رسول‌خدا‌ هستند نیز تایید دیگرى بر عصمت اهل بیت  است.

۲- مناظره با اعضاء شورا:

از مواردى که امام به استناد آیه تطهیر ادعاى عصمت مى‏کند، مناظره با اعضاء شورا است؛ شورایى که عمر براى تعیین رهبر جامعه اسلامی معین کرده بود. وقتى اعضا- به دلیل گرایش‏هاى قبیله‏اى – تصمیم گرفتند که به عثمان رأى دهند، امام درصدد تبیین حقیقت و اثبات برترى خود بر عثمان برآمد. در این مناظره پس از آن که سخن از این به میان مى‏آورد که حکومت حق اوست، ولى به دلیل جلوگیرى از تفرقه سکوت کرده است و اکنون نیز بناحق مى‏خواهند حق او را از بین ببرند به بیان امتیازهاى خود پرداخت و فرمود:

«فانشدکم بالله هل فیکم احد انزل اللّه فیه آیه التطهیر حیث یقول انّما یریدالله… غیرى؟ قالوا اللهم لا.»([۲۷])

شما را به خداوند قسم مى‏دهم آیا در بین شما غیر از من کسى هست که خداوند آیه تطهیر را درشأن او نازل کرده باشد؟ گفتند: به خدا سوگند! نه.

۳- مناظره با مهاجرین و انصار:

از مواردى که امام به استناد آیه تطهیر ادعاى عصمت مى‏کند، مناظره‏اى است که بین او و جمعى از انصار و مهاجرین اتفاق افتاده است.

جریان از این قرار است: روزى حدود ۲۰۰ نفر از مهاجر و انصار([۲۸]) در مسجد گردآمده بودند و این دو جریان سیاسى، فرهنگى درباره فضائل خود و خدماتى که به اسلام کرده‏اند و احادیثى که از رسول خدا  درباره هر یک از آنان وارد شده بود، گفتوگو مى‏کردند. حضرت امام علی  ساکت بود تا این که به او عرض کردند، چرا شما ساکت هستید؟ آن گاه امام در مقام بیان امتیازات خود برآمد و امتیازات زیادى را برشمرد؛

«ایها الناس اتعلمون انّ اللّه عزّ و جلّ انزل فى کتابه {إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِـیُذهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِـیراً} ؛«فجمعنى و فاطمه و ابنیه حسنا و حسینا ثم القى علینا کساء فدکیا و قال اللهم هولاء اهل بیتى و لحمى یؤلمنى ما یولمهم و یجرحنى ما یجرحهم فاذهب عنهم‏الرجس و طهّرهم تطهیرا. فقالت ام سلمه: و انا یا رسول الله؟ فقال: انت الى خیر، انّما نزلت فىّ و فى اخى علىّ و فى ابنتى فاطمه و فى ابنى و فى تسعه من ولدالحسین خاصه و لیس معنا احد غیرنا، فقالوا کلّهم نشهد انّ ام‏سلمه حدثتنا بذلک فسألنا رسول اللّه فحدثنا کما حدثتنا به ام‏سلمه»

اى مردم! آیا مى‏دانید که خداوند این آیه را نازل کرده است که خداوند اراده کرده است که پلیدى را تنها از شما اهل‏ البیت دور کند و شما را آن طور که شایسته است، پاک گرداند. پس از آن رسولخدا من و فاطمه و دو فرزند او حسن و حسین را گردآورد و پارچه فدکى را روى ما انداخت و عرض کرد:

خدایا! اینان اهل بیت و پاره تن من هستند؛ آنچه آنان را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است و آنچه دل آنان را به درد آورد، دل مرا به درد آورده است. خدایا پلیدى را از آنان دور کن و پاک گردان آنان را پاک کردنى.

ام سلمه عرض کرد: من هم یا رسول اللّه  [از جمله ایشان هستم؟]

رسول خدا  فرمود: تو عاقبت به خیر هستى، ولى این آیه تنها درشأن من و برادرم على و دخترم فاطمه و فرزندانم حسن و حسین و نُه نفر از فرزندان حسین نازل شده است و کسى با ما در این مسأله شریک نیست.

مردم همه گفتند: ما شهادت مى‏دهیم که ام‏سلمه گزارش این مسأله را به ما داده است و خودمان از رسول خدا  پرسیدیم آن حضرت همان‏طور که ام‏سلمه گزارش داده بود، برای ما گزارش کرد.

ب – استناد به روایات

روایاتى که درباره اثبات خلافت آن حضرت به آنها استناد شده است و یا از آنها مى‏توان ادعاى خلافت را به دست آورد، به دو بخش زیر تقسیم مى‏شوند:

۱ – روایاتى که از رسول خدا  رسیده است و آن حضرت با بیان آن روایات درصدد معرفى امام على  به عنوان جانشین خود بودند.

برخی از این روایات به شرح ذیل است:

۱- احادیث یوم ‏الانذار؛

۲- احادیث وصایت؛

۳- احادیث وراثت؛

۴- احادیث خلافت؛

۵- احادیث منزلت؛

۶- احادیث الاماره؛

۷- احادیث الامامه؛

۸- احادیث الولایه؛

۹- احادیث الهدایه؛

۱۰- احادیث العصمه؛

۱۱- احادیث العلم؛

۱۲- احادیث اثناعشر خلیفه؛

۱۳- احادیث السفینه؛

۱۴- احادیث الثقلین.

امام على  برای اثبات امامت و خلافت خود به همین احادیث استناد مى‏کرد. ما در این جا تنها استناد آن حضرت به حدیث غدیر را مى‏آوریم:

از قرائنى که دلالت حدیث غدیر بر امامت على  را قطعى مى‏کند – گذشته از اعتراف اصحاب رسول خدا  و فهم آنان از این حدیث – مناشده به این حدیث است.

اهل‏بیت رسول خدا  و اصحاب آن حضرت در تمام مناظراتى که مى‏خواستند شایستگى على  را براى جانشینى رسول خدا  اثبات کنند، به حدیث غدیر استدلال مى‏کردند؛ آن هم نه صرف استدلال، بلکه استدلال همراه با اعتراف و قسم به خداوند که به آن، مناشده گویند.

شخص را قسم مى‏دادند که آیا چنین چیزى را قبول دارد یا نه؟ و سپس شخص اعتراف مى‏کرد که چنین چیزى هست.

مناشده به حدیث غدیر از همان روزى که عده‏اى حق على  را غصب کردند و نگذاشتند حق به حق‏دار برسد، آغاز شد و در طول تاریخ اسلام هرجا که طرفداران على  در برابر مخالفان آن حضرت قرار گرفته‏اند، به این حدیث استدلال کرده‏اند. بیشترین کسى که به این حدیث استدلال کرده خود على است که موارد آن فراوان است. ولى چون ما از ابتدا بنا داشتیم تنها از منابع اهل سنت حدیث نقل کنیم، تنها چند مورد از استدلال‏هاى امام على  به این روایت را مى‏آوریم:

استدلالهای امام علی  به روایت

۱- مناشده یوم‏الشوری

عمر در آستانه مرگ قرار گرفت. وی شوراى شش نفرى را تشکیل داد تا براى جامعه اسلامی رهبر تعیین کنند. على نیز یکى از اعضاء آن شورا بود. امام علی براى اثبات این که خود شایسته‏ترین فرد امت براى رهبرى جامعه است، به حدیث استدلال کرد.

به این روایت توجه کنید؛

ابوالطفیل مىگوید: من در روز شورا پشت درِ این محل بودم که جر و بحث بین آنان بالا گرفت و على  فرمود:

«لا حتجّنّ علیکم بما لا یستطیع عربیّکم و لا عجمیّکم تغییر ذلک، ثم قال: فانشدکم باللّه هل فیکم احد قال له رسول اللّه من کنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره لیبلّغ الشاهد الغائب غیرى؟ قالوا اللّهم لا»([۲۹])

استدلالى برایتان مى‏آورم که هیچ کس نتواند آن را تغییر دهد، سپس فرمود: شما را به خدا قسم آیا در بین شما غیر از من کسى هست که رسول خدا  درباره‏اش گفته باشد: «هر که من مولاى اویم، این على مولاى اوست. خدایا دوستدار او را دوست بدار و با دشمنان او دشمن باش و یاورانش را یاورى فرما. حاضران به غائبان برسانند»؟ همه گفتند: به خدا سوگند نه!

۲- مناشده ایام عثمان

در ایام خلافت عثمان روزى حدود دویست نفر از مهاجران و انصار در مسجد جمع بودند و از صبح تا ظهر درباره فضائل قریش سخن مى‏گفتند و على ساکت بود. در پایان عده‏اى از آن حضرت خواستند تا درباره مسائل مطرح شده اظهارنظر کند. حضرت وارد بحث شد و به سخنان آنان پاسخ داد و سپس به بیان امتیازات خود براى رهبرى جامعه اسلامى و فرمود:

«انشدکم باللّه اتعلمون انّ رسول اللّه قال: ایها الناس انّ اللّه ارسلنى برساله ضاق بها صدرى و ظننت انّ الناس مکذّبى فاوعدنى لابلّغها او لیعذّبنى، ثم امر فنودى بالصلاه جامعه ثم خطب فقال: یا علىّ فقمت، فقال: «من کنت مولاه فعلى مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه».

فقام سلمان فقال: یا رسول اللّه ولائه کما ذا؟ فقال ولائه، ولاى، من کنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه.

فانزل اللّه تعالى ذکر: {الیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ}([۳۰]) فکبّر رسولاللّه و قال: اللّه اکبر تمام نبوّتى و تمام دین اللّه ولایه علىّ بعدى.

فقام ابوبکر و عمر، فقالا: یا رسول اللّه هولاء الآیات خاصّه فى علىّ؟ قال: بلى فیه و فى اوصیائى الى یوم القیامه. قالا: یا رسول اللّه بیّنهم لنا. قال: علىّ اخى و وزیرى و وارثى و وصیّى و خلیفتى فى امّتى و ولىّ کلّ مؤمن بعدى ثم ابنى الحسن ثم الحسین ثم تسعه من ولد ابنى الحسین واحد بعد واحد، القرآن معهم و هم مع‏القرآن لا یفارقونه و لا یفارقهم حتى یردوا علیّ الحوض. فقالوا کلهم: اللّهم نعم، قد سمعنا ذلک و شهدنا کما قلت.»([۳۱])

شما را به خدا قسم آیا مى‏دانید که رسول خدا فرمود: خداوند مأموریتى به من واگذار کرد که سینه‏ام تنگى کرد و پنداشتم که مردم مرا تکذیب مى‏کنند. خداوند مرا تهدید کرد که یا باید این پیام را ابلاغ کنم، یا این که مرا عذاب خواهد کرد. سپس پیامبر دستور داد مردم گرد آیند. آن‏گاه سخنرانى کرد و فرمود: اى مردم! آیا نمى‏دانید خداوند مولاى من است و من ولى مؤمنان هستم و من از آنان سزاوارتر هستم؟

مردم گفتند: درست است.

رسول خدا  فرمود: اى على! برخیز، برخاستم و رسولخدا فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست. خداوندا دوستدار او را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش.

سلمان برخاست و عرض کرد: اى رسول خدا  ولایت على  چگونه است؟

پیامبر فرمود: ولایتش همانند ولایت من است؛ هر که من از خودش سزاوارتر هستم، على هم نسبت به او سزاوارتر است.

در پى این جریان، خداوند آیه اکمال را نازل کرد که رسولخدا تکبیر گفت و فرمود: اللّه اکبر! تمام پیامبرى من، و تمام دین خدا، ولایت [رهبری] على بعد از من است.

ابوبکر و عمر برخاستند و عرض کردند: اى رسول‏خدا ! این آیات اختصاص به على  دارد؟

پیامبر فرمود: آرى! درباره او و درباره اوصیاى من تا قیامت است.

آنان عرض کردند: اى رسول خدا، اوصیاى خودت را براى ما معرفی کن؟

رسول خدا  فرمود: على  برادر، وزیر، وارث، وصى و جانشین [بلافصل] من در بین امتم و ولىّ هر مؤمنى بعد از من است. بعد از او پسرم حسن و بعد از او پسرم حسین و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسین یکى پس از دیگرى است. قرآن با آنان است و آنان با قرآن هستند، از قرآن جدا نمى‏شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى‏شود، تا این که در کنار حوض بر من وارد شوند.

 همه گفتند: به خدا سوگند آرى! اى على! همان طور که تو مى‏گویى، ما شاهد بودیم و شنیدیم.

۳- مناشده یوم‏الرحبه

در دوران خلافت امام على ، معاویه و طرفداران او تلاش میکردند تا مشروعیت حکومت امام را زیر سؤال ببرند و چنین القا کنند که حکومت على هم همانند حکومت معاویه است؛ لذا آن حضرت را متهم کردند که به رسول خدا  تهمت مى‏زند که مىگوید: رسول خدا  او را بر دیگران مقدم داشته است؟!

به دنبال این جریان، امام على  در جمع مردم در رحبه کوفه حضور یافت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«انشدکم اللّه ایّکم سمع رسول‏اللّه  یقول: من کنت مولاه فعلى مولاه. فقام اثنا عشر رجلاً فشهدوا بها و انس بن مالک فى القوم لم یقم. فقال: یا انس ما یمنعک ان تقوم فتشهد و لقد حضرتها؟ فقال: یا امیرالمؤمنین کبرت و نسیت. فقال اللّهم ان کان کاذبا فارمه بها بیضاء لا تواریها العمامه. قال طلحه بن عمیر: فواللّه لقد رایت الوضح به بعد ذلک ابیض بین عینیه و روى عثمان بن مطرّف انّ رجلاً سأل انس بن مالک فى آخر عمره عن على بن ابى طالب فقال: انى آلیت الا اکتم حدیثا سئلت عنه فى علىّ بعد یوم الرحبه، ذاک رأس المتقین یوم القیامه سمعته و اللّه من نبیّکم.»([۳۲])

شما را به خدا چه کسى از شما از رسول خدا  شنیده است که آن حضرت درباره من فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست؟

دوازده نفر برخاستند و بر این حادثه شهادت دادند. حضرت نگاهى به جمعیت کرد و دید انس بن مالک در بین جمعیت است. رو به انس کرد و فرمود: اى انس! با این که تو در حادثه غدیر حضور داشتى چرا شهادت نمى‏دهى؟

انس گفت: اى امیرالمؤمنین! من پیر شده‏ام و فراموش کرده‏ام؟!

على  فرمود: خدایا! اگر دروغ مىگوید او را به بیمارى برصى مبتلا کن که نتواند با عمامه آن را بپوشاند.

طلحه بن عمیر مىگوید: به خدا قسم! بعد از این جریان، انس به بیمارى برصى دچار شد که تا بین دو چشم او را فرا گرفته بود.

عثمان بن مطرف مىگوید: در روزهاى پایان عمر انس کسى از او درباره على چیزى پرسید، انس گفت: بعد از جریان رحبه قسم یاد کردم که اگر از احادیث درباره على از من بپرسند چیزى را پنهان نکنم. به خدا قسم از پیامبرتان شنیدم که مى‏فرمود: على  در قیامت سرور و سالار پرهیزکاران است.

۴- مناشده یوم‏الجمل

در جریان جنگ جمل – که اولین جنگ داخلى مسلمانان بود و رهبرى جریان مخالف امام را عایشه و طلحه و زبیر، دو نفر از اصحاب با سابقه رسولخدا، به عهده داشتند – حضرت براى این که حقانیت خود را اثبات کند تا شاید از این طریق جلو خونریزى را بگیرد، به حدیث غدیر استدلال کرد.

به این جریان توجه کنید:

«عن رفاعه بن ایاس عن جدّه قال: کنت مع علىّ فى الجمل فبعث الى طلحه ان القنى فلقیه، فقال: انشدک اللّه اسمعت رسول اللّه یقول: من کنت مولاه فعلىّ مولاه. اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه: قال: نعم. قال فلم تقاتلنى؟ قال: لم اذکر. قال: فانصرف طلحه.»([۳۳])

رفاعه از جدش نقل مى‏کند که در جنگ جمل همراه على  بودم، فرمود: به طلحه بگویید به ملاقات من بیاید. طلحه آمد. حضرت فرمود: تو را به خدا قسم آیا از رسول‏خدا  شنیده‏اى که درباره من فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست. خدایا با دوستان او دوست باش و با دشمنان او دشمن باش؟

طلحه گفت: آرى شنیده‏ام!

حضرت فرمود: پس چرا با من مى‏جنگى؟

طلحه گفت: یادم نبود و از میدان جنگ کناره گرفت.

و دهها مورد دیگر که حضرت و یاران او به صورت مناشده یا احتجاج به حدیث غدیر، امامت على  را اثبات کرده‏اند.

باید توجه داشت که این مناشده‏ها از راه دیگرى نیز براى استدلال کافى است و آن فهم صحابه است؛ یعنى وقتى حضرت به حدیث غدیر استدلال مى‏کند صحابه رسول‏خدا  اعتراض نمى‏کنند که این حدیث چه ربطى به امامت شما دارد، بلکه همه بدون استثنا این دلالت را قبول داشتند.

این که حدیث غدیر بر امامت على  دلالت مى‏کند، تنها برداشت صحابه و تابعین نبوده است، بلکه محدثان و حدیث‏شناسان بعد از عصر رسول خدا نیز اعتراف داشتند که دلالت این حدیث بر امامت على  قابل خدشه نیست.

به دو نمونه از این قضاوت‌ها توجه کنید:

۱- مؤلّف کتاب کفایه الطالب – بعد از نقل یکى از احادیثى که از امتیازات على  محسوب مى‏شود – مىنویسد:

«هذا الحدیث و ان دلّ على عدم الاستخلاف و لکن حدیث غدیرخم دلیل على التولیه و هى الاستخلاف و هذا الحدیث اعنى حدیث غدیرخم ناسخ، لانّه کان فى آخر عمره.»([۳۴])

این حدیث دلیل بر جانشینى على بعد از رسول‏خدا نیست، ولى حدیث غدیرخم دلیل بر ولایت است و ولایت همان جانشینى است و حدیث غدیر ناسخ بقیه احادیث است؛ زیرا حدیث غدیر در پایان عمر پیامبر اکرم  بوده است.

۲- ابن مغازلى – بعد از آن که حدیث غدیر را با سیزده سند نقل کرده – از قول بعضى از محدثان صحت حدیث را نقل مى‏نماید و مى‏نویسد:

«و قد روى حدیث غدیرخم عن رسول اللّه نحو من مائه نفر منهم العشره و هو حدیث ثابت لا اعرف له علّه، تفرد علىّ بهذه الفضیله لیس یشرکه فیها احد.»([۳۵])

حدیث غدیر را یکصد نفر از صحابه رسول خدا  نقل کرده‏اند و عشره مبشره نیز از راویان آن هستند. این، حدیث ثابتى است که من نسبت به آن نقصى نمى‏شناسم؛ این امتیازى است که تنها على داراى آن است و کسى با او در این امتیاز شریک نیست.

۲ – روایاتى که از خود آن حضرت رسیده است و گویاى ادعاى خلافت است. در این جا به بعضى از آنها اشاره مى‏کنیم:

۱- امام على  در مناظره‏اى با حاکمان فرمود:

«و الله انی لاخوه و ولیّه و ابن عمّه و وارثه. فمن احقّ به منّى.»([۳۶])

به خدا قسم من برادر رسول خدا ، پشتیبان رسول خدا، پسر عموى رسول خدا  و وارث رسول خدا  هستم. بنابر این چه کسى از من به [ جانشینی بلافصل] او سزاوارتر است.

۲- پس از آن که نتیجه جلسه سقیفه روشن شد و امام از حاضران در جلسه پرسید که انصار و مهاجر چه استدلال کردند، عرض کردند که انصار به دلیل این که به پیامبر  پناه داده‏اند و از اسلام حمایت کرده و آن را گسترش داده‏اند، خود را سزاوارتر به خلافت مى‏دانستند و مهاجرین نیز تنها به این دلیل که با پیامبر از یک قبیله هستند، استدلال کردند. در این هنگام حضرت فرمود:

«ان کانت الامامه فى قریش فانا احقّ قریش بها و ان لم تکن فى قریش فالانصار على دعواهم.»([۳۷])

اگر بناست امام از قریش باشد، من سزاوارترین قریشى براى امامت هستم و اگر بناست امامت در قریش نباشد، ادعاى انصار قابل دفاع است.

۳- پس از آن که بیعت ابوبکر در سقیفه تمام شد و درصدد برآمدند تا مخالفان را به هر شکلى وادار به تسلیم کنند، گروهى را به دنبال حضرت فرستادند و او را به زور به مسجد آوردند و از او تقاضاى بیعت کردند؛ حضرت فرمود:

«انا احقّ بهذا الامر منکم الا ابایعکم و انتم اولى بالبیعه لى اخذتم هذاالامر من الانصار و احتججتم علیهم بالقرابه من رسول اللّه فاعطوکم المقاده و سلّموا الیکم الاماره و انا احتجّ علیکم بمثل ما احتججتم به على الانصار فانصفونا ان کنتم تخافون اللّه من انفکسم و اعرفوا لنا من الامر مثل ما عرفت الانصارلکم.»([۳۸])

من سزاوارتر از شما به خلافت هستم، من با شما بیعت نمى‏کنم و شما سزاوارترید که با من بیعت کنید. شما به این دلیل انصار را از رهبرى محروم کرده‏اید که از نزدیکان رسول خدا  هستید، آنان نیز به همین دلیل رهبرى را به شما دادند و حکومت را به شما واگذار کردند. من نیز همان دلیلى را که شما براى انصار آورده‏اید برایتان مى‏آورم. حال اگر از خدا مى‏ترسید با ما منصفانه برخورد کنید و حق ما را در رهبرى به رسمیت بشناسید، همان‏طور که انصار براى شما این حق را شناختند.

۴- وقتى که ابوبکر به حکومت رسید، حضرت افشاگرى مى‏کرد و میفرمود؛ حکومت حق خاندان رسول خدا  است، حامیان حکومت تلاش مى‏کردند که او را وادار به سکوت کنند، فرمود:

«یا معشر المهاجرین الله اّلله لا تخرجوا سلطان محمد عن داره و بیته الى بیوتکم و دورکم و لا تدفعوا اهله عن مقامه فى الناس و اهله، فوالله یا معشرالمهاجرین لنحن اهل‏البیت احقّ بهذا الامر منکم.»([۳۹])

اى گروه مهاجران! شما را به خدا اقتدار محمد  را از خانه‏اش بیرون نبرید و وارد خانه‏هایتان نکنید و خاندانش را از جانشینى محمد  در بین مردم نرانید. اى گروه مهاجران به خدا قسم ما اهل‏بیت رسول‏خدا از شما به خلافت سزاوارتریم.

همان طور که در این روایات میخوانیم، ادعاى حضرت امیر  نسبت به خلافت روشن است و این نیز از این روایات آشکار مى‏شود که حضرت مسئله را از باب اولویت شخصى نمى‏داند، بلکه از باب اولویت نصبى مى‏داند؛ به این معنى که پیامبر  او را براى خلافت نصب کرده است، نه این که امتیازات شخصى او باعث اعتقاد حضرت به اولویت او نسبت به دیگران شود.

پیشتر بیان کردیم که اعتقاد خاص اهل سنت به صحابه رسول‏خدا‏ مانع از آن شده است که حقایق را – همان طور که اتفاق افتاده است – بیان کنند، بلکه واقعیتهاى تاریخى را تا آنجا بیان کرده‏اند که به اعتقادشان نسبت به صحابه- به خصوص خلفاى سه‏گانه – آسیبى نرساند و هر بخشى از تاریخ را که با این اعتقاد در تعارض بوده است، حذف کرده‏اند؟!

ادعاى خلافت از طرف حضرت امیر  در منابع شیعه بسیار گسترده مطرح شده است و مسئله اولویت نصبى و شخصى در آنها به روشنى مطرح شده است. به این روایت توجه کنید:

«انّ عبدالرحمن بن ابى لیلى([۴۰]) قام الى امیرالمؤمنین على بن ابى طالب  فقال: یا امیرالمؤمنین انّى سائلک لاخذ عنک و قد انتظرنا ان تقول من امرک شیئا فلم تقله. الا تحدثّنا من امرک هذا… اکان بعهد من رسول‏الله  او شى‏ء رایته؟ فانّا قد اکثرنا فیک الا قاویل واوثقه عندنا ما قبلناه عنک و سمعناه من فیک. انّا کنّا نقول لو رجعت الیکم بعد رسول الله  لم ینازعکم فیها احد و اللّه ما ادرى اذا سئلت ما اقول؟ ازعم انّ القوم کانوا اولى بما کانوا فیه منک؟ فان قلت ذلک فعلام نصبّک رسول اللّه  بعد حجّه الوداع فقال ایهاالناس من کنت مولاه فعلىّ مولاه و ان تک اولى منهم بما کانوا فیه فعلام نتولاّهم؟

فقال امیرالمؤمنین : یا عبدالرحمن ان اللّه تعالى قبض نبیّه و انا یوم قبضه اولى بالناس منّى بقمیصى هذا و قد کان من نبىّ‏الله الىّ عهد لو خز متمونى بانفى لا قررت سمعا للّه و طاعه و انّ اول ما انتقصناه بعده ابطال حقنّا فى الخمس. فلمّا رقّ امرنا طمعت رعیان البهم من قریش فینا و قد کان لى على الناس حق لوردّوه الىّ عفوا قبلته و قمت به فکان الى اجل معلوم و کنت کرجل له على الناس حق الى اجل فان عجّلوا له ماله اخذه و حمدهم علیه و ان اخّروه اخذه غیر محمود و کنت کرجل یاخذ السهوله و هو عند الناس محزون و انّما یعرف الهدى بقلّه من یاخذه من الناس فاذا سکت فاعفونى فانّه لوجاء امر تحتانون فیه الى الجواب اجبتکم فکفّوا عنّى ما کففت عنکم.

فقال عبدالرحمن یا امیرالمؤمنین فانت لعمرک کما قال الاوّل:

لعمرى لقد ایقظت من کان نائما           و اسمعت من کانت له اذ فان([۴۱])

عبدالرحمن بن ابى لیلى در مقابل امیرالمؤمنین على بن ابى طالب ایستاد و عرض کرد:

اى امیرالمؤمنین! من پرسشى دارم و مى‏خواهم پاسخ را از خود شما بشنوم. مدتها منتظر بودیم تا درباره رهبرى خود چیزى بگویى، ولى چیزى نگفتى. آیا درباره رهبرى خود چیزى نمى‏گویى؟

آیا رهبرى تو به دستور رسول خدا  بوده است؟ یا این که نظر خودت این بود که شایسته رهبرى هستى؟ درباره شما سخنان فراوانى گفته‏اند، ولى معتبرترین آنها چیزى است که از دهان شما بشنویم. ما بر این باور بودیم که اگر بعد از رسول خدا  رهبرى در اختیار شما قرار مى‏گرفت، هیچ‏کس با شما مخالفت نمى‏کرد. به خدا قسم نمى‏دانم اگر از من بپرسند چه جواب بدهم؟ تصور مى‏کنم، خلفاى گذشته، با توجه به شرایطى که داشتند از شما شایسته‏تر بودند! اگر این نظر را بپذیریم سؤالى که مطرح است این که پس براى چه بعد از حجه‏الوداع رسول خدا  شما را به رهبرى نصب کرد و فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست و اگر – با توجه به شرایط آنان – شما شایسته‏تر باشى پس براى چه باید آنان را خلیفه بدانیم؟!

امام امیرالمؤمنین  فرمود: اى عبدالرحمن! خداوند پیامبرش را – که درود خداوند بر او و بر آلش باد – برد، در حالى که در همان روز ارتحال رسول خدا  سزاوارى من به خلافت بیشتر از سزاوارى من به این پیراهنم بود، ولى پیامبر خدا پیمانى با من داشت که اگر شما همانند شتر ریسمان به دماغم بیندازید و بکشید باز هم در برابر پیمان رسول‏خدا تسلیم هستم. اولین ضربه‏اى که بعد از رسول خدا  بر ما وارد شد، این بود که حق ما را از خمس از بین بردند. پس از آن که موقعیت ما تضعیف شد، چوپانان قریش هم نسبت به ما جسور شدند.

من به گردن مردم حقى داشتم که اگر بدون پرسش حقم را مى‏دادند مى‏پذیرفتم و اقدام مى‏کردم و تا زمان معینى بود. مَثَل من در این مسأله همانند طلبکارى است که اگر طلبش را زودتر بپردازند، طلبش را خواهد گرفت و آنان را خواهد ستود و اگر طلبش را تأخیر بیندازند، باز هم حقش را خواهد گرفت بدون این که سپاسگزارى کند. مَثَل من در این مسأله همانند مردى است که آسان‏گیر است، ولى مردم تصور مى‏کنند خشن است. راه درست را با کمى پیروانش در بین مردم مى‏توان شناخت.

بنابراین وقتى ساکت هستم از من درگذرید؛ زیرا اگر حادثه‏اى اتفاق بیفتد که نیاز به پاسخ داشته باشید، پاسخ خواهم گفت. بنابراین تا آنجا که من خوددارى کردم شما هم خوددارى کنید.

عبدالرحمن گفت: اى امیرالمؤمنین! قسم به جان تو، مَثَل تو همانند آن است که گفت: قسم به جانم آن کس را که خواب بود، بیدار کردم وآن را که دو گوش شنوا داشت، شنواندم.

همان طور که ملاحظه مى‏کنید، امام على  در این پرسش و پاسخ ابن ابى لیلى هر دو نظریه یعنى شایستگى نصبى و شایستگى شخصى را مطرح و پیامدهاى هر دو نظر را نیز بیان مى‏کند و به صراحت پاسخ مى‏دهد که از همان زمان ارتحال رسول خدا  من شایستگى نصبى داشتم.

۳ – خطبه شقشقیه از على  نیست

یکى از مواردى که حضرت على  در آن به صراحت ادعاى خلافت مى‏کند، خطبه شقشقیه است. یکى از شبهاتى که مطرح کرده‏اند، این است که خطبه شقشقیه از حضرت على  نیست. به این شبهه توجه کنید:

«اما نقل الناقل عنه انّه قال لقد تقمصها ابن ابى قحافه… فنقول اوّلاً این اسناد هذاالنقل و انّما یوجد مثل هذا فى کتاب نهج‏البلاغه و امثاله و اهل العلم یعلمون ان اکثر خطب هذا الکتاب مفتراه على علىّ و هذا لا یوجد غالبا فى کتاب متقدم و لالها اسناد معروف.»([۴۲])

اما روایتى که راوى از على  نقل مى‏کند که گفته است ابن ابى قحافه خلافت را همانند پیراهنى بر تن کرد… اولاً:ً سند این روایت کجاست؟ امثال این سخنان در کتاب نهج‏البلاغه و امثال آن یافت مى‏شود و اهل علم مى‏دانند که بیشتر خطبه‏هاى این کتاب افترا بر على  است و از این رو غالبا در کتابهاى قبل از نهج‏البلاغه یافت نمى‏شود و این سخنان اسناد شناخته شده‏اى ندارد!

قبل از نقد این سخن، تذکر این نکته لازم است که خطبه شقشقیه خطبه سوم نهج‏البلاغه و علت نامگذارى آن کاربرد کلمه شقشقیه در پایان آن از طرف حضرت امیر  است.

این خطبه از نظر محتوا به سه بخش زیر تقسیم مى‏شود:

الف – بیان جایگاه آن حضرت در رهبرى جامعه اسلامى و غصب آن توسط دیگران؛

ب – نقد کیفیت انتخاب هر سه خلیفه و نقد رفتار خلفا و آثار منفى این دوران در جامعه اسلامى؛

ج – بیان علت پذیرش خلافت و رهبرى جامعه با وجود انحرافهایی که در این دوران در جامعه به وجود آمده بود.

نقد

۱- در این که حضرت على  رفتار خلفا را نقد کرده است، جاى هیچ شک و شبهه‏اى نیست.

۲- نقد خلفا و بیان شایستگى نصبى خود براى خلافت به این خطبه اختصاص ندارد تا با انکار صدور آن از حضرت، مشکل خاتمه یابد. چه در نهج‏البلاغه و چه در غیر آن، موارد بسیاری از نقد خلفا، یا بیان حقانیت حضرت در رسیدن به خلافت، یافت مى‏شود که انکارناپذیر است.

۳- با کمى بررسى و مطالعه آثار سید رضى به راحتى روشن مى‏شود که این کلمات از سیدرضى نیست تا آن را ساخته و پرداخته وى بدانیم و بر فرض که این خطبه را ساخته سیدرضى بدانیم، با دیگر خطبه‏ها و سخنان حضرت چه کنیم؟

۴- این خطبه در منابع بسیارى نقل شده است که در بعضى از کلمات با نقل سیدرضى اختلاف دارد. این مسأله حکایت از آن دارد که این خطبه ساخته سیدرضى نیست و این اختلاف در نقل – هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل سنت – به چشم میخورد. ابن‏جوزى مى نویسد:

«خطبه اخرى و تعرف بالشقشقیه ذکر صاحب نهج‏البلاغه بعضها و اخلّ بالبعض و قداتیت بها مستوفاه اخبرنا…»([۴۳])

خطبه دیگرى که به خطبه شقشقیه معروف است، صاحب نهج‏البلاغه بعضى از این خطبه را آورده بعضى را نیاورده است و من تمام خطبه را آورده‏ام.

همان‏طور که ملاحظه مى‏کنید، ابن‏جوزى تصریح مى‏کند که خطبه از حضرت على  است و طریق نقل خودش با طریق نقل سیدرضى فرق دارد. وی آن را از طریق خودش نقل مى‏کند.

در منابع شیعه این خطبه در کتب متعدد شیعی – چه قبل و چه بعد از رضى- نقل شده است. به عنوان نمونه شیخ مفید &، (متوفاى ۴۱۳ ق) که استاد سید رضى است، این خطبه را نقل مى‏کند که با نقل سیدرضى تفاوت دارد.([۴۴])

۵- وجود خطبه در متون قبل از سید رضى هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شیعه قابل بررسى است.

خطبه در منابع شیعه:

این خطبه در منابع متعددى ذکر شده است که عده‏اى نیز بر آن شرح مستقلی نگاشته‏اند، ولى ما تنها به ذکر مواردى مى‏پردازیم که قبل از سید رضى وجود داشته است:

۱- ابن قبه: وى ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن الرازى است که ابتدا معتزلى و شاگرد ابوالقاسم ‏بلخى بود، بعد از گرایش به تشیع در دفاع از شیعه کتبى مانند «الانصاف فى الامامه» را نوشت.

او این خطبه را در این کتاب آورده است. گرچه تاریخ وفات او مشخص نیست، ولى استادش ابوالقاسم بلخى متوفاى ۳۱۷ ق است که باید وفات ابن قبه نیز قبل از به دنیا آمدن سیدرضى باشد.

کتاب «الانصاف فی الامامه» اکنون در اختیار ما نیست، ولى شارحان نهج‏البلاغه از جمله ابن ابى الحدید معتزلى مىنویسد:

«و وجدت ایضا کثیرا منها فى کتاب ابى جعفر بن قبه احد متکلمى الامامیّه و هو الکتاب المشهور المعروف بکتاب الانصاف و کان ابوجعفر هذا من تلامذه الشیخ ابى القاسم البلخى رحمه‏الله تعالى و مات فى ذلک العصر قبل ان یکون الرضى رحمه اللّه تعالى موجودا.»([۴۵])

بسیارى از آن خطبه را در کتاب ابوجعفر ابن قبه، یکى از متکلمان امامیه، یافتم و نام آن کتاب «الانصاف» است که کتابى مشهور و معروف است. ابن قبه شاگرد ابوالقاسم بلخى است و در همان عصر و قبل از آن که سید رضى به دنیا بیاید، از دنیا رفته است.

۲- ابن بابویه: محمد بن على بن الحسین مشهور به شیخ صدوق (متوفاى ۳۸۱ ق) است حداقل در دو کتاب «علل الشرایع» و «معانى الاخبار» این خطبه را نقل مى‏کند.

در هر دو کتاب مى‏نویسد، از حسن بن عبدالله بن سعید العسکرى خواستم این خطبه را برایم تفسیر کند و او نیز تفسیر کرد.([۴۶])

۳- محمد بن محمد بن النعمان مشهور به شیخ مفید (متوفاى ۴۱۳ ق) و استاد سیدرضى در کتاب الارشاد این خطبه را نقل کرده است.([۴۷])

با توجه به این که نقل او با نقل سید رضى در بعضى از کلمات متفاوت است، حکایت از آن دارد که اینان از دو طریق جداگانه نقل کرده‏اند.

۴- ابن میثم، وی کمال الدین میثم بن على بن میثم البحرانى، شارح نهج‏البلاغه است. گرچه وفات او بعد از سیدرضى است، ولى درباره سند این خطبه مى‏نویسد:

«و قد وجدتها فى موضعین تاریخهما قبل مولد الرضى بمده.»([۴۸])

این خطبه را در دو جا یافتم که تاریخ آن دو کتاب سالها قبل از تولد سید رضى است.

خطبه در منابع اهل سنت

۱- شیخ ابوالقاسم بلخى (متوفاى ۳۱۷ ق)، وی از رهبران مهم معتزله است که این خطبه را نقل کرده است.

ابن ابى الحدید در این‏باره مى‏نویسد:

«و قد وجدت انا کثیرا من هذه الخطبه فى تصانیف شیخنا ابى القاسم البلخى امام البغدادیین من المعتزله و کان فى دوله المقتدر قبل ان یخلق الرضى بمدّه طویله.»([۴۹])

من بخش زیادی از این خطبه را در نوشته‏هاى پیشوایمان ابوالقاسم بلخى، – که رهبر معتزلیان بغداد در عصر مقتدر عباسى بود و فاصله آن تا تولد رضى بسیار زیاد است – یافته‏ام.

۲- ابن خشاب: وی مصدق بن شبیب و از دانشمندان اهل‏سنت است. وی مىنویسد:

این خطبه را براى استادم ابن خشاب خواندم و چون شوخ طبع بود در نقد حرف ابن عباس سخنى گفت. به او گفتم:

«اتقول انها منحوله! فقال: لا و اللّه و انى لا علم انها کلامه کما اعلم انّک مصدق. قال: فقلت له ان کثیرا من الناس یقولون آنهامن کلام الرضى رحمه اللّه تعالى. فقال: انّى للرضى و لغیر الرضى هذا النفس و هذا الاسلوب: قد و قفا على رسائل الرضى و عرفنا طریقته و فنّه فى‏الکلام المنثور، ثم قال: و اللّه لقد وقفت على هذه الخطبه فى کتب صنّفت قبل ان یخلق الرضى بمائتى سنه و لقد و جدتها مسطوره بخطوط اعرفها و اعرف خطوط من هو من العلماء و اهل الادب قبل ان یخلق النقیب ابو احمد والد الرضى.»([۵۰])

آیا معتقدى که این خطبه ساخته سید رضى است؟

گفت: نه به خدا قسم. همان طور که مى‏دانم تو مصدق بن شبیب هستى، مى‏دانم که این خطبه کلام على  است.

گفتم: ولى بسیارى از مردم براین باورند که این کلام مرحوم سید رضى است؟

گفت: رضى و غیر رضى کجا مى‏توانند چنین کلام و چنین روشى را ایجاد کنند! ما با نثر رضى و روش او در رسائلش آشنا هستیم. به خدا قسم! من این خطبه را در کتابهایى یافته‏ام که دویست سال قبل از تولد رضى تألیف شده‏اند. من این خطبه را با خطوطى یافته‏ام که با خط مى‏دانم این خط چه عالم و چه ادیبی است، عالمانى که قبل از ابواحمد پدر رضى مى‏زیسته‏اند.

همان طور که ملاحظه مى‏کنید، «ابن خشاب» تاریخ این نوشته‏ها را به دویست سال قبل از تولد سید رضى مى‏رساند.

۳- قاضى عبدالجبار معتزلى: وی برجسته‏ترین متکلم معتزلى، (متوفاى ۴۱۵ق) است. گرچه وفات او نزدیک به وفات رضى است، ولى قطعا مستند او کلام رضى نیست؛ زیرا در اصل صدور خطبه از امام تردید نمى‏کند، بلکه درصدد توجیه اولویت شخصى برمى‏آید.([۵۱])

۴- احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسى: وی دانشمند مشهور اهل‏سنت (متوفاى ۳۲۸ ق) است. به شهادت چند نفر از جمله مرحوم مجلسى این خطبه در جلد چهارم عقدالفرید آمده است،([۵۲]) ولى تا آنجا که ما تحقیق کردیم خطبه شقشقیه در این کتاب نیست، بلکه همان نقد خلفا است که به بیان دیگرى آمده است.([۵۳])

باید توجه داشت که حذف و تحریف حقایق تاریخى و احادیثى که با جریانهاى فکرى عده‏اى سازگار نبوده است، در کتابهاى اهل‏سنت فراوان است که نمونه‏اش را در استناد حضرت به آیات قرآن در اولویت نصبى خود بیان کردیم.

گذشته از کتبى که تمام خطبه یا بخشى از خطبه را آورده‏اند، در بسیارى از کتب لغت بعضى از لغات خطبه مثل شقشقیه را تفسیر کرده و همه گفته‏اند که این کلمه در خطبه على  – که با همین نام نامیده مى‏شود – آمده است.([۵۴])

بر این اساس با توجه به اسناد موجود در بین اهل‏سنت و شیعه – چه قبل از تولد سیدرضى & و چه بعد از آن – در کتب تاریخى، حدیثى، لغوى و… نمى‏توان در صدور خطبه شقشقیه از حضرت امیر  خدشه وارد کرد.

۴- خطبه بر امامت دلالت نمى‏کند

از شبهاتى که بر این خطبه وارد کرده‏اند؛ این است که بر فرض که بپذیریم این خطبه را حضرت امیر  بیان کرده است، این خطبه بر امامت دلالت ندارد.

به این شبهه توجه کنید:

«هب انّ علیّا قال ذلک، فلم قلتم انّه اراد انّى امام منصوص علیه و لم لا یجوز انّه اراد انّى کنت احقّ بها من غیرى، لاعتقاده فى نفسه انّه افضل و احقّ من غیره و حینئذ فلا یکون مخبرا عن امر تعمّد فیه الکذب و لکن یکون متکلّما باجتهاده و الاجتهاد یصیب و یخطئى.»([۵۵])

بر فرض که حضرت على  چنین سخنى گفته باشد، چرا شما مى‏گویید مقصودش این است که من امام منصوب هستم و چرا جایز نباشد که مقصودش این باشد که من شایسته‏تر از دیگران هستم؛ زیرا خودش معتقد بود که از دیگران برتر است. بنابراین درصدد گزارش دروغ دادن نیست، بلکه براساس اجتهاد خودش سخن مىگوید و اجتهاد گاهى مطابق با واقع است و گاهى مخالف با واقع!

نقد

۱- ابن‏تیمیه در هر مسأله‏اى که توان استدلال ندارد و نمى‏تواند روایات را تحلیل کند و ادعاى ساختگی بودن روایات، ادعاى اجماع، اجماع اهل‏العلم، علم ضرورى و… برخلاف آن را مطرح مى‏کند که حداقل در همین سه شبهه اخیر به روشنى قابل مشاهده است.

۲- با پذیرش اصل صدور خطبه از سوی آن حضرت، حمل کلام امام بر معناى ادعا شده در صورتى معقول است که قرینه‏اى برخلاف آن نباشد، در حالى که با مطالعه این خطبه، هر جمله آن قرینه‏اى برخلاف این برداشت است و از این روایت که بگذریم، دهها روایت – که بعضى از آنها را نقل کردیم – وجود دارد که به صراحت این برداشت را رد مى‏کند؛ در روایات احتجاج به غدیر، امام به نصب خود از طرف رسول خدا  تصریح مى‏کند.

۳- این که خطبه «شقشقیه» بر اولویت نصبى دلالت دارد تنها برداشت ما نیست، بلکه دانشمندان اهل‏سنت نیز همین برداشت را دارند.

مصدق بن شبیب واسطى مىنویسد:

«قرأت على الشیخ ابى محمد عبدالله بن احمد المعروف بابن الخشاب هذه الخطبه فلما انتهیت الى هذا الموضع قال لى لوسمعت ابن عباس یقول هذا لقلت له و هل بقى فى نفس ابن عمّک امرلم یبلغه فى هذه الخطبه لتتأسف، الاّ یکون بلغ من کلامه ما اراد! و اللّه ما رجع عن الاولین و لا عن الآخرین و لا بقى فى نفسه احد لم یذکره الاّ رسول الله »([۵۶])

این خطبه را برای استادم ابن خشاب خواندم تا رسیدم به جمله‏اى که ابن‏عباس مىگوید: هرگز در عمرم بر قطع کلامى این مقدار تأسف نخورده بودم که امیرالمؤمنین  نتوانست آنچه را که مى‏خواست بیان کند. ابن‏خشاب به من گفت: اگر من آنجا بودم و این جمله را از ابن‏عباس مى‏شنیدم، به او مى‏گفتم: آیا در دل پسر عمومیت چیزى مانده بود که به آن نرسیده که تو تأسف مى‏خورى؟! به خدا قسم اولین و آخرینى باقى نگذاشت و کسى را جز رسولخدا در دلش باقى نگذاشت که چیزى درباره او نگفته باشد.

دقت در جملات این عالم بایسته است که چگونه تمام فقرات این خطبه را شاهد بر اولویت نصبى گرفته و نه تنها عملکرد خلفا، بلکه عملکرد صحابه را – چه آنان که در تقویت خلفا کوشیده‏اند و چه آنان که با سکوت خود در تضعیف حضرت امیر  تلاش کرده‏اند – به نقد کشیده است.

۴- اگر از این خطبه اولویت نصبى استفاده نمى‏شود، چرا قاضى عبدالجبار این متکلم برجسته اهل سنت این همه تلاش مى‏کند تا جملات خطبه را به گونه‏اى توجیه کند که با عقاید و ذهنیت اهل سنت درباره خلفا سازگار باشد؟

۵- با پذیرش صدور خطبه از سوی امام، تأسف ابن عباس – آن صحابى جلیل‏القدر و حبر امت – هم بخشى از نقل راویان است. اکنون سؤال این است که اگر مقصود اولویت شخصى باشد، پس تأسف ابن‏عباس بى‏مورد است؟

ابن‏عباس هم از این کلام اولویت نصبى را فهمیده است و چون حضرت عملکرد ۲۵ ساله مسلمانان – به خصوص خلفا – را نقد مى‏کرد و آن‏طور که باید و شاید به پایان نرسید، از این رو ابن‏عباس اظهار تأسف کرده است.

۶- گذشته از آن که محتواى خطبه با واقعیت‏هاى خارجى و عملکرد خلفا در ۲۵ سال حاکمیت تطبیق مى‏کند، حضرت درصدد بیان این نکته است که چون مسلمانان به نصب رسول خدا  بى‏توجهى کردند، این همه مشکلات برایشان پیش آمده است.

بنابراین گذشته از آن که تمام فقرات خطبه، عملکرد ابن‏عباس، عملکرد خلفا در خارج همه قرائنی بر اراده اولویت نصبى است، روایات دیگر و آیات قرآن هم اولویت نصبى را بیان مى‏کنند.

 

([۱]) تفسیر ابن عاشور، ج ۲۱، ص ۲۴۶٫

([۲]) زادالمسیر فى علم التفسیر، ج ۶، ص ۳۸۳ ۳۸۱٫

([۳]) منهاج السنّه، ج ۷، ص ۸۵٫

([۴]) ینابیع الموده، باب ۳۸، ص ۱۱۴٫

([۵]) فرائد السمطین، ج ۱، باب ۵۸، ص ۳۱۲٫

([۶]) تاریخ، طبرى، ج ۳، ص ۲۹؛ کامل، ابن اثیر، ج ۳، ص ۶۷٫

([۷]) الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۹۶٫

([۸]) الضعفاء الکبیر، ج ۱، ص ۲۱۱٫

([۹]) همان، ص ۲۱۲٫

([۱۰]) لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷۸٫

([۱۱]) لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷٫

([۱۲]) میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷۸٫

([۱۳]) مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۱۲٫

([۱۴]) مناقب، خوارزمى، ص ۳۱۳٫

([۱۵]) کفایه ‏الطالب، ص ۳۸۶٫

([۱۶]) فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۳۱۹٫

([۱۷]) ترجمه الامام على بن ابى طالب من تاریخ مدینه دمشق، ج ۳، ص ۱۱۳٫

([۱۸]) أمالى، طوسى، ج ۲، ص ۱۵۹؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۸۶؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۳۳۳؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۹۷٫

([۱۹]) إمالى، طوسى، ج ۲، ص ۱۶۲؛ الاحتجاج ، ج ۱، ص ۱۹۷؛ الدررالنظیم، ص ۳۳۲؛ غایه المرام، ج ۲، ص ۲۰؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۸۹؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۳۳۲؛ منهاج البراعه، ج ۳، ص ۸۹، و ج ۲، ص ۳۶۳؛

([۲۰]) الخصال، باب الاربعین و ما فوق، ج ۲، ص ۳۲۷؛ بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۷؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۶۱٫

([۲۱]) الاحتجاج، ج ۱، ص ۲۱۳؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۱۰٫

([۲۲]) خصال، صدوق، ابواب السبعین و ما فوقه، ص ۷۰۱؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۴۵٫

([۲۳]) . سباء / ۴۶٫

([۲۴]) الاحتجاج، ج ۱، ص ۳۷۹٫

([۲۵]) الاحتجاج، ج ۱، ص ۲۳۲٫

([۲۶]) الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۲۲٫

([۲۷]) مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۱۸؛ مسند، ابى حمزه ثابت بن دینار، ص ۹۸؛ علل الشرایع، ج ۱، ص ۱۹۱؛ بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۱۲۵٫

([۲۸]) فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۳۱۲٫

([۲۹]) مناقب، خوارزمى، ص ۳۱۳، ح ۳۱۴٫

([۳۰]) مائده/۳٫

([۳۱]) فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۳۱۲، ح ۲۵۰٫

([۳۲]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۷۴٫

([۳۳]) کنزالعمّال، ج ۱۱، ص ۳۳۲، ح ۳۱۶۶۲٫

([۳۴]) کفایه الطالب، ص ۱۶۷٫

([۳۵]) مناقب ابن مغازلى، ص ۲۷٫

([۳۶]) مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۲۶٫

([۳۷]) اثبات الوصیّه، ص ۱۱۷٫

([۳۸]) انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۶۵٫

([۳۹]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۹٫

([۴۰]) عبدالرحمن ابن ابى لیلى از شخصیتهاى علمى عصر امام على × است که ذهبى او را چنین وصف مى‏کند: «الامام العلامه الحافظ ابو عیسى الانصارى الکوفى الفقیه.» او از شاگردان امام على × است که در نهروان همراه او بود و در عصر حجاج قاضى کوفه شد. حجاج از او خواست که امام على × را ناسزا گوید و او چون چنین نکرد از کار بر کنار شد و تازیانه خورد.

سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۲۶۲٫

([۴۱]) بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۵۸۲٫

([۴۲]) منهاج السنه، ج ۷، ص ۸۶؛ التفسیر، القاسمى، ج ۱۳، ص ۲۵۴٫

([۴۳]) تذکره ‏الخواص، ص ۱۳۳٫

([۴۴]) الارشاد، ص ۲۸۷٫

([۴۵]) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۰۶٫

([۴۶]) علل الشرایع، ج ۱، ص۱۵۰؛ معانى الاخبار، ص ۳۶۰٫

([۴۷]) الارشاد، ص ۲۸۷٫

([۴۸]) شرح نهج ‏البلاغه، ابن میثم، ج ۱، ص ۲۵۱٫

([۴۹]) شرح نهج ‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۰۵٫

([۵۰]) همان.

([۵۱]) المغنى فى ابواب التوحید و العدل، ج ۲۰، ص ۲۹۵٫

([۵۲]) بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۵۰۶٫

([۵۳]) العقد الفرید، ج ۴، ص ۱۵۷٫

([۵۴]) النهایه، ج ۲، ص ۴۹۰؛ مجمع الامثال، ج ۱، ص ۳۶۹؛ القاموس، ج ۳، ص ۲۵۱؛ لسان‏العرب، ماده مشقشق.

([۵۵]) منهاج السنّه، ج ۷، ص ۸۷؛ التفسیر، القاسمى، ج ۱۳، ص ۲۵۳٫

([۵۶]) شرح نهج ‏البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۰۵٫

منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۴؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.


برچسب ها :
، ، ، ،
دیدگاه ها