تاریخ انتشار : ۲۸ آبان ۱۳۹۷


حقیقت مرگ

قبلاً گفته شد که مرگ همان جدایی روح آدمی از بدن مادی است؛ بنابراین روح، حقیقتی است غیر از بدن؛ که حقیقت انسان را همین روح تشکیل می‌دهد. هرچند فلاسفه مسلمان در باب حقیقت روح و ارتباط روح و بدن مباحث ارزشمندی را ارائه کرده‌اند، با توجه به پیچیدگی این موضوع که مربوط به بحث فلسفی می‌شود و از حوصله بحث ما خارج است، از این رو از ذکر تفصیلی آن صرف نظر نموده و به طور خلاصه اشاره می‌کنیم.

الف) انسان ترکیبی دو بعدی

در اینکه انسان در زمره جانداران به شمار می‌آید شکی نیست امّا بدون هیچ تردیدی همین انسان با دیگر انواع موجودات زنده (نظیر گیاهان و جانوران) تفاوت­های اساسی دارد، زیرا در آدمی ویژگی‌هایی مانند تعقّل، استدلال، ایمان، حب و بغض، عشق و… وجود دارد که دیگر موجودات عالم طبیعت بی‌بهره‌اند. با ژرف نگری و تأمل در این ویژگی‌ها درمی‌یابیم که باید در وجود انسان یک حقیقتی وجود داشته باشد که او را از سایر موجودات ممتاز گردانیده و منشأ ویژگی‌های فوق شده است. از سوی دیگر، اگر اندک توجّه و دقّت داشته باشیم در درون خویش حقیقتی را می‌یابیم که با بدن جسمانی ما و آثار مادّی آن کاملاً متفاوت است و این همان حقیقتی است که از آن با لفظ (روح) یاد می‌کنیم و آن را حقیقت و ذات خود می‌دانیم، وجدان هر انسانی این تفاوت را به آسانی و با اندک توجّهی به درون خویش، درک می‌نماید. فیلسوف بزرگ جهان اسلام ابو علی سینا در اشارات و تنبیهات که آخرین اثر فلسفی اوست، دلایل وجود نفس را بر چند مبنا استوار ساخته است که ما جهت اختصار فقط یک مورد آن را می‌آوریم که به عنوان برهان (انسان معلّق) معروف است ابن سینا انسانی را فرض می‌کند که در فضا آفریده شده و در فضا معلّق بوده، تمام حواس ظاهری و اجزای باطنی او از کار افتاده است و هیچ راهی برای ادراک حسی بدن خود ندارد یعنی اندام‌های خود را نبیند ولی در همان حال نسبت به ذات خویش یا همان (من) ادراک و آگاهی دارد. این واقعیت حاکی از آن است که ذات انسان غیر از بدن اوست.([۱]) همچنین بو علی سینا در (شفا) نیز برای اثبات وجود نفس دو دلیل ذکر کرده است که یکی همین (انسان معلّق در فضا) است([۲]) البتّه صدرالمتألهین ملا صدرا هم برای اثبات وجود نفس چندین دلیل ذکر کرده است که خوانندگان محترم را آنجا ارجاع می‌دهم.([۳]) با توجّه به مطالب فوق، به وجود روح در انسان که با بدن مادّی او متفاوت است، جای تردید نخواهد بود. بنابراین، انسان ترکیبی است از دو چیز به عبارت دیگر انسان موجودی دو بُعدی است، یک بُعد وجود او همان بدن جسمانی و مادّی اوست و بُعد دیگر، حقیقتی است که از آن به (من) و یا (خود) تعبیر می‌شود، که در مضامین دینی روح نامیده شده است. از این رو می‌توان گفت حقیقت روح، جوهری مجرّد و غیر جسمانی است.

البتّه ارتباط میان روح و بدن در دوران حیات آدمی به قدری زیاد است که می‌توان گفت: آنی روح از بدن منفک و جدا نخواهد شد، حتّی در هنگام خواب اگر روح فرسنگ‌ها دور از بدن باشد به مجرّد اشاره‌ای، تماس این دو با هم برقرار می‌شود. هر عملی که بوسیله بدن انجام پذیرد روح در آن سهیم است و هر تحوّلی که در روحیه آدمی به وجود آید در بدن تأثیر دارد، امراض جسمی روحیه را ضعیف کرده([۴]) و امراض روحی جسم را پژمرده و نحیف می‌سازد، تقویت جسمی در تقویت روح اثر دارد و بیماری روانی در جسم نفوذ مؤثر دارد. به هر حال در بحث حاضر، ما بر محورهای اصلی بسنده کرده و از طرح بحث فلسفی و تجربی و دانش دانشمندان روحی برای اثبات وجود روح صرفنظر می‌کنیم چنانچه در گذشته یاد آورشدیم که پذیرش محتویات این کتاب منوط به اعتقاد و پیروی از آیات قرآن کریم و روایات ائمّه هدی می‌باشد. لذا برای اثبات این مطلب که انسان مرکب از جسم و روح است با الهام از این دو گوهر گرانبها بحث را ادامه می‌دهیم:

الف) برخی آیات قرآن کریم که درباره روح سخن می‌گوید، بیانگر این است که انسان از روح و جسم تشکیل شده است و تعدادی از آیات تصریح دارند که حضرت آدم ترکیبی از جسم و روح بود؛ چنانچه می‌فرماید:

{وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائکَهِ إِنىّ‏ِ خَالِقُ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِین‏}.([۵])

و (به خاطر بیاور) هنگامى که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خشکیده‏اى که از گل بدبویى گرفته شده، مى‏آفرینم. هنگامى که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگى براى او سجده کنید.

برخی از مفسرّین درباره‌ی آیه فوق چنین می‌نویسند: از این آیات به خوبى استفاده مى‏شود که انسان از دو بعد متضاد تشکیل یافته که یکى در بالاترین حد عظمت و بزرگی است و دیگری در پایین‌ترین حد ارزش. از طرفی روحی الهی در او دمیده شده و از طرفی، از گِل خشکیده و بد بویی (مانند لجن) تشکیل یافته است، تعبیر «روحی» (روح من) نشان دهنده روح بسیار ارزشمند و با عظمت انسان است که مقام او را حتّی از فرشتگان بالاتر می‌برد؛ البتّه خدا نه جسم دارد و نه روح، و اضافه‌ی روح به خدا ـ به اصطلاح ـ «اضافه تشریفى و تکریمی» است و دلیل بر این است که روحى بسیار پر عظمت در کالبد انسان دمیده شده، همانگونه که خانه کعبه را به خاطر عظمتش «بیت الله» مى‏خوانند، و ماه مبارک رمضان را به خاطر برکتش «شهر الله» (ماه خدا)([۶]) و ناقه‌ی صالح را به خاطر معجزه بودنش، «نافهًْ الله» مى‏نامند.

در این که اضافه‌ی روح به خداوند مثل (روحی، روحه) به جهت تکریم است، روایتی صحیحه وجود دارد از امام باقر:

سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ {وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی} قَالَ: رُوحٌ اخْتَارَهُ اللهُ وَاصْطَفَاهُ وَخَلَقَهُ وَأضَافَهُ إِلَی نَفْسِهِ وَفَضَّلَهُ عَلَی جَمِیعِ الأَرْوَاحِ، فَأمَرَ فَنُفِخَ مِنْهُ فی آدَمَ.([۷])

راوی از امام از معنای آیه‌ای که خداوند فرمود: «در آدم از روح خود دمیدم» سؤال می‌کند. امام می‌فرماید: روحی است که خداوند آن را برگزید و خلق کرد و او را به خود نسبت داد و بر همه ارواح برتری داده است([۸])، بعد امر فرمود از آن در آدم دمیده شد.

همین مضمون در آیه دیگری نیز در قرآن کریم آمده است:

{إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائکَهِ إِنىّ‏ِ خَالِقُ بَشَرًا مِّن طِینٍ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِین}.([۹])

و به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى‏آفرینم! هنگامى که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، براى او به سجده افتید.

از این دو آیه شریفه دانسته می‌شود که روح، حقیقتی غیر از جسم است، وقتی که جسم حضرت آدم تکمیل شد، فرشتگان امر بر سجده نگردید. چون هنوز شایستگی آن را نداشت؛ ولی پس از نفخ روح در او چنین لیاقتی را پیدا می‌کند، ناگفته نماند این دو آیه از نفخ روح در حضرت آدم می‌گویند ولی می‌توان گفت که این مسأله در مورد فرزندان آدم نیز صادق است.

نفخ روح در آیه‌ای دیگر چنین آمده است:

{وَبَدَأَ خَلْقَ الانسَانِ مِن طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلالَهٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ}.([۱۰])

آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد سپس نسل او را از عصاره‏اى از آب ناچیز و بى‏قدر آفرید. سپس (اندام) او را موزون ساخت و از روح خویش در وى دمید. در این که ضمیر (سواه) مرجعش چیست، بین مفسّران اختلاف است: برخی گفته‌اند که مرجع ضمیر، انسان نخستین (حضرت آدم) است.([۱۱]) بعضی بر این عقیده‌اند که اگر ضمیر به مطلق انسان بر گردد، مناسب‌تر است. با این توضیح که نخست خلق انسان نخستین را می‌فرماید و سپس خلقت نسل انسان را از «ماء مهین» بیان می‌کند؛ سپس حکم کلی را که شامل انسان نخستین و نسل او هر دو است، بیان می‌دارد و می‌فرماید: «سواه»؛ یعنی «و انسان را موزون و بهنجار کرد، خواه انسان نخستین و خواه نسل او» و پس از آن‌که جنین همه انسان‌ها یا آفرینش انسان نخستین کامل شد، از روح خود در آن می‌دمد. به نظر می‌رسد این احتمال قوی‌تر است. طبق این احتمال این آیه تنها آیه‌ای است که در آن در مورد همه انسان‌ها تعبیر «نفخ روح» به کار رفته است.([۱۲])

در آیه دیگری چنین آمده است:

{وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْرِ رَبىّ‏ِ وَمَا اُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً}.([۱۳])

و از تو درباره «روح» سؤال مى‏کنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکى از دانش، به شما داده نشده است!

مفسّران در تفسیر این آیه که مقصود از روح چیست، آرای متعددی بیان داشته‌اند، بر اساس یک رأی، مقصود از (روح) همان روح انسانی یا مطلق روح است که روح انسانی را نیز در بر می‌گیرد، به هر صورت که باشد آیه به خوبی دلالت می‌کند که روح، چیزی غیر از جسم است. در این باره آیات زیادی وجود دارد، به ذکر یک آیه که پس از طرح مراحل تدریجی تکوّن مادّی انسان، سخن از آفرینش دیگر به میان آمده است بسنده می‌کنیم.

{ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَمًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَر}.([۱۴])

سپس نطفه را بصورت علقه [خون بسته‏]، و علقه را بصورت مضغه [چیزى شبیه گوشت جویده شده‏]، و مضغه را بصورت استخوان‌هایى درآوردیم و بر استخوان‌ها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینش تازه‏اى دادیم.

از این آیه شریفه دانسته می‌شود که انسان دارای دو بُعد وجودی است، نخست بُعد جسمانی او که شروع مادّی دارد و به صورت تدریجی به مرحله کمال خود می‌رسد و دیگری روح او که به گونه متفاوت با آفرینش بعد مادّی انسان آفریده می‌شود. بویژه آنکه از آخرین مرحله خلقت با تعبیر {أنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَر} یاد می‌کند و این همان روح آدمی است. حاصل آنکه جمله آخر آیه که «أنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَر» است با جملات اول آیه که {ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً…} می‌باشد به دو بعدی بودن انسان به روشنی دلالت می‌کند. به عبارت روشن‌تر از ابتدای آیه بُعد مادّی انسان و از آخر آیه بعد روحانی او استفاده می‌شود.

ب) تا اینجا طبق دلالت آیات دانسته شد که هستی آدمی از دو بعد اساسی بوجود آمده است، در رابطه به این معنا روایات فراوانی وجود دارد که بر مرکب بودن انسان از روح و بدن دلالت می‌کند که در بیشتر روایات و مباحث این کتاب که مورد بررسی قرار گرفته است، این مطلب دانسته می‌شود در اینجا برای نمونه به چند مورد از آن اشاره می‌شود.

  1. از احادیث معروف و مشهور در این باب، حدیثی است از پیامبر اکرم که می‌فرماید:

ابیت عند ربی یطعمنی ویسقینی.

در نزد پروردگارم می‌روم و ساعاتی در مهمانسرای قدس و محفل انس حضرت الوهیت به سر می‌برم و او مرا اطعام می‌کند و به من آب می‌دهد.([۱۵])

(آنچه قطعی و مسلم است مقصود طعام و شراب جسمانی نیست بلکه طعام و شراب روحانی و تجلیات و اشراقات وارده بر نفس مقدس اوست.)([۱۶]) از این حدیث و احادیث دیگر دانسته می‌شود که نفس و روح پس از رسیدن به مرتبه کمال، به ساحت اقدس الوهیت تقرب پیدا می‌کند و این غیر از بدن مادی است.

  1. امام علی در خطبه معروف و مشهور «الزهرا» درباره مرگ برخی افراد چنین می‌فرماید:

ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ الْتِیَاطاً بِهِ فَقَبَضَ بَصَرَهُ کَمَا قَبَضَ سَمْعَهُ وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ فَصَارَ جِیفَهً بَیْنَ أَهْلِهِ قَدْ أُوحِشُوا مِنْ جَانِبِهِ وَتَبَاعَدُوا مِنْ قُرْبِهِ لا یُسْعِدُ بَاکِیاً وَلا یُجِیبُ دَاعِیاً ثُمَّ حَمَلُوهُ إِلَی مَخَطٍّ فی الأَرْضِ فَأَسْلَمُوهُ فِیهِ إِلَى عَمَلِهِ وَ انْقَطَعُوا عَنْ زَوْرَتِه.([۱۷])

سپس چنگال مرگ تمام وجودش را فرا می‌گیرد، و چشم او نیز مانند گوشش از کار می‌افتد، و روح از بدن او خارج می‌شود و چون مرداری در بین خانواده خویش بر زمین می‌ماند که از نشستن در کنار او وحشت دارند، و از او دور می‌شوند. نه سوگواران را یاری می‌کند و نه خواننده‌ای را پاسخ می‌دهد، سپس او را به سوی منزلگاهش در درون زمین می‌برند، و به دست عملش می‌سپارند و برای همیشه از دیدارش چشم می‌پوشند.

  1. امیرالمؤمنین در خطبه دیگری که معروف به خطبه متقین است در جواب سؤال همام درباره اهل تقوا فرمود:

وَلَوْ لَا الأَجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْوَاحُهُمْ فی أجْسَادِهِمْ طَرْفَهَ عَیْنٍ شَوْقاً إِلَی الثَّوَابِ وَخَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ.([۱۸])

و اگر نبود مرگی که خدا بر آنان مقدّر فرموده، روح آنان حتی به اندازه برهم زدن چشم، در بدنها قرار نمی‌گرفت. از شوق دیدار بهشت، و از ترس عذاب جهنّم.

  1. در روایتی از امام صادق نقل شده است که هر گاه مؤمنی مؤمن دیگر را غسل می‌دهد، در موقعی که او را می‌گرداند و جابه‌جا می‌کند، بگوید:

اللَّهُمَّ هَذَا بَدَنُ عَبْدِکَ الْمُؤْمِنِ وَقَدْ أخْرَجْتَ رُوحَهُ مِنْهُ وَفَرَّقْتَ بَیْنَهُمَا فَعَفْوَکَ عَفْوَکَ عَفْوَکَ إِلَّا غَفَرَ اللهُ ذُنُوبَ سَنَهٍ إِلَّا الْکَبَائِرَ.([۱۹])

خدایا این بدن بنده مؤمن تو است در حالی که روحش را از آن خارج نموده و بین آن دو (بدن و روح) جدایی افکندی، پس ببخش تو، ببخش تو، ببخش تو. ممکن است در این صورت خداوند گناهان یک سال او را به غیر از کبائر ببخشد.

  1. در روایت صحیحه ابی ولاد که از امام صادق نقل نموده است، در نماز میت می‌خوانیم:

اللَّهُمَّ… وقَدْ قَبَضْتَ رُوحَهُ إِلَیْکَ وَقَدِ احْتَاجَ إِلَی رَحْمَتِکَ وَأَنْتَ غَنِیٌّ عَنْ عَذَابِه‏.

خدایا به درستی که تو روح او را به سوی خود قبض کردی و هر آینه او به رحمت تو نیاز دارد؛ در حالی که تو از عذاب کردن او بی‌نیازی… .

  1. در روایت دیگری مفضل از امام صادق نقل می‌کند که آن حضرت رابطه روح و بدن را به گوهری که در یک صندوق قرار گرفته تشبیه کرده، می‌فرماید:

مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَبَدَنِهِ کَجَوْهَرَهٍ فی صُنْدُوقٍ إِذَا اُخْرِجَتِ الْجَوْهَرَهُ مِنْهُ طُرِحَ الصُّنْدُوقُ وَلَمْ یُعْبَأْ بِهِ وَقَالَ إِنَّ الأَرْوَاحَ لا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَلا تُوَاکِلُهُ وَإِنَّمَا هِیَ کِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحِیطَهٌ بِهِ.([۲۰])

مَثَل (ارتباط) روح مؤمن و بدنش همانند گوهری است که در صندوقی باشد. هنگامی که آن گوهر از صندوق خارج شد، آن صندوق به دور افکنده شده، و به آن اعتنایی نمی‌شود و فرمودند: ارواح با بدن ممزوج نمی‌شوند و به آن تکیه نمی‌کنند. البتّه به منزله تاجی برای بدن هستند که بر آن احاطه دارند.

  1. در روایتی دیگر از امام صادق آمده است که آن حضرت از پدر بزرگوارش نقل می‌کند:

أنَّ رُوحَ آدَمَ لَمَّا اُمِرَتْ أنْ تَدْخُلَ فِیهِ فَکَرِهَتْهُ فَأَمَرَهَا أنْ تَدْخُلَ کُرْهاً وَ تَخْرُجَ کُرْهاً.([۲۱])

هنگامی که به روح آدم امر شد که به کالبد او داخل شود، ناخوشایندش افتاد. پس به او امر شد که با کراهت در آن داخل شود و با کراهت بیرون رود.

شاید کراهت اول به خاطر عدم انس و مجانست او با بدن و ترس از مصائب زندگانی بوده و کراهت دوم بخاطر انس به بدن در حیات دنیوی و یا برای کسب کمال و مزید درجات باشد. به هر صورت روایت بر وجود روح مجرد و بدن مادی دلالت دارد.

با توجه به روایات ذکر شده مطالب زیر بدست می‌آید:

  1. انسان ترکیبی است از روح و بدن. ۲٫ روح غیر از بدن، مستقل و مجرّد است؛ چون روایت ششم صراحت داشت که روح نه با بدن ممزوج می‌‌شود و نه به آن تکیه می‌کند، بلکه همانند تاج بر بدن احاطه دارد و روایت ششم از وارد شدن روح در بدن و نیز خارج شدن آن از بدن سخن می‌گوید. ۳٫ روح مجرّد همیشه باقی می‌ماند و هرگز از بین نمی‌رود. خلاصه، با تأمّل در آیات و روایاتی که مورد بحث و بررسی قرار گرفت، می‌توان دوگانگی روح و بدن و همراهی این دو و حکومت روح بر بدن را نتیجه گرفت. و مرگ از نظر قرآن و روایات جدایی روح از بدن آدمی است. بدن متلاشی می‌شود ولی بُعد دیگر همچنان به حیات خود در عالم دیگری که برزخ نامیده شده است، ادامه می‌دهد و در آن‌جا مؤمنان در شادی به سر می‌برند ولی کافران و گنهکاران در عذابند تا زمانی که قیامت کبری برپا شود و با حسابرسی هر کسی به سزای عمل خود برسد.

ب) هر نفسی طعم مرگ را می‌چشد

با مطالعه آیات قرآن که عالی‌ترین و اطمینان بخش‌ترین منابع معرفت محسوب می‌شود روشن می‌گردد که مرگ همان انتقال روح آدمی از عالم طبیعت به عوالم دیگر و بازگشت آن به سوی مبدأ هستی، یعنی خداوند سبحان است.

{إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏}.

ما از آن خدا هستیم و به او باز مى‏گردیم.([۲۲])

بنابراین، قرآن کریم آشکارا با این پندار که مرگ، پایان هستی انسان است، مخالفت می‌ورزد. به همین دلیل انسان نیز بر اساس آموزه‌های دینی و تجربه تاریخی و شهادت عینی خویش، این حقیقت را پذیرفته است که زندگانی او در این جهان، جاودانه نیست؛ بلکه دیر یا زود، با مرگ هم آغوش گردیده، زندگی دنیوی را وداع خواهد کرد؛ هرچند ما مرگ را فراموش کنیم، مرگ ما را فراموش نخواهد کرد.

قرآن مجید مرگ را قانونی کلّی و ثابت می‌داند که هیچ گونه تغییر و استثنایی در آن وجود ندارد:

{کُلُّ نَفْسٍ ذَائقَهُ الْمَوْت}.([۲۳])

هر نفسى، شربت مرگ را خواهد چشید.

{قَالَ فِیهَا تحَیَوْنَ وَ فِیهَا تَمُوتُونَ وَ مِنْهَا تُخْرَجُون}.([۲۴])‏

پروردگار فرمود: در آن زندگى مى‏کنید، و در آن مى‏میرید، و از آن بیرون مى‏آیید.

{وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِکَ الْخُلْد}.([۲۵])

و ما به هیچ کس پیش از تو عمر ابد ندادیم (تا به تو دهیم).

در جای دیگر از قرآن آمده است:

{أَیْنَمَا تَکُونُواْ یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فىِ بُرُوجٍ مُّشَیَّدَه}.([۲۶])

هر جا که باشید ولو در حصارهاى سخت استوار، مرگ شما را درمى‌یابد.

{قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلىَ‏ عَلِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُون}.([۲۷])

بگو: بى‏تردید مرگى را که از آن مى‏گریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوى داناى نهان و آشکار بازگردانده مى‏شوید، پس شما را به اعمالى که همواره انجام مى‏دادید، آگاه خواهد کرد.

{قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لَّا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً}.([۲۸])

بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، گریز شما هرگز سودتان نمى‏دهد، و در این صورت [اگر هم سودتان دهد، از این زندگى زودگذر فانى‏] جز اندکى برخوردار نخواهید شد.

{ثُمَّ إِنَّکمُ بَعْدَ ذَلِکَ لَمَیِّتُون}.‏([۲۹])

و بعد از این همه شما خواهید مُرد.

برخی آیات بیان‌گر آنند که قانون عمومیِ مرگ شامل همه موجودات می‌گردد:

{کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَان}.([۳۰])

هر که روى زمین است، دستخوش مرگ و فناست‏.

بنابراین مرگ یکی از لوازم جدایی ناپذیر زندگی در عالم طبیعت است و موجودی که در دامن طبیعت به سر می‌برد، قابلیت بقای دائمی در آن را ندارد. پس مرگ، سرنوشت محتوم و قطعی همه انسان‌ها بلکه همه موجودات است.

البتّه عمومی بودن مرگ و گریزناپذیری از آن را نه تنها قرآن کریم، بلکه روایات زیادی نیز بر این مسأله دلالت می‌کنند که به برخی از آنها برای نمونه به طور خلاصه اشاره می‌شود.

در این‌باره مولای متقیان امیرمؤمنان درباره عمومیّت مرگ در نامه‌ای خطاب به محمّد بن ابی بکر می‌فرماید:

وَأَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ وَهُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِیکُمْ وَالدُّنْیَا تُطْوَی مِنْ خَلْفِکُمْ فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِیدٌ وَحَرُّهَا شَدِیدٌ وَعَذَابُهَا جَدِیدٌ دَارٌ لَیْسَ فِیهَا رَحْمَهٌ وَلا تُسْمَعُ فِیهَا دَعْوَهٌ وَلا تُفَرَّجُ فِیهَا کُرْبَه.([۳۱])

شما همگی در تعقیب مرگ قرار دارید؛ اگر توقّف کنید و بمانید، شما را می‌گیرد و اگر فرار کنید به شما می‌رسد. مرگ از سایه شما به شما نزدیک‌تر است. مرگ به زلف پیشانیتان گره خورده است و طومار دنیا پس از شما در هم پیچیده می‌شود. پس بترسید از آتشی که ژرفای آن زیاد و حرارتش شدید، و عذابش نو به نو وارد می‌شود. در جایگاهی که رحمت درآن وجود ندارد و سخن کسی را نمی‌شنوند و ناراحتی‌ها در آن پایان ندارد!

برای تبیین این حقیقت امیرمؤمنان با کلامی شیوا که قابل درک برای عموم باشد، چنین می‌فرماید:

فَلَوْ أَنَّ أحَداً یَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلًا لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ الَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَالاِنْس.

اگر کسی می‌توانست راهی به سوی حیات جاویدان دنیوی بیابد و مرگ را از خود دور سازد، سزاوارتر از همه حضرت سلیمان بود که جن و انس برای وی مسخّر گردیده بود.([۳۲])

ج) تشابه خواب و مرگ

خداوند متعال پدیده خواب را یک پدیده مهم آفرینش و نشانه قدرت و عظمت خود در قرآن مجید مورد توجّه قرار داده چنین می‌فرماید:

{وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُکُم مِّن فَضْلِهِ إِنَّ فی ذَلِکَ لآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَسْمَعُونَ}.([۳۳])

و از نشانه‏هاى او خواب شما در شب و روز است و تلاش و کوششتان براى بهره‏گیرى از فضل پروردگار (و تأمین معاش) در این امور نشانه‏هایى است براى آنان که گوش شنوا دارند!

از این آیه مبارکه به خوبی استفاده می‌شود که این موضوع در مرتبه‌ای از اهمیت بوده که خدای تعالی این موهبت عظیم را مورد اهمیت خاصی قرار داده است. در جای دیگر می‌فرماید: {وَجَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً}([۳۴])؛ و ما خواب را مایه آرامش [جسم و روح شما] قرار دادیم» تا سلامتی خود را تأمین نمایید.

در تفسیر المیزان می‌نویسد که کلمه «سبات» به معنای راحتی و فراغت است، چون خوابیدن باعث آرامش و تجدید قوای حیوانی و بدنی می‌شود و خستگی ناشی از بیداری و تصرفات نفس در بدن از بین می‌رود. برخی گفته‌اند: (سبات) به معنای قطع است. اگر خواب را قطع خوانده‌اند، بدین جهت بود که در خواب تصرفات نفس و روح در بدن قطع می‌‌شود. گرچه این نظریه هم شبیه به همان نظر اوّل است.

نکته قابل توجّه این که، انسانی که بیشتر عمر خود را در خواب به سر می‌برد، هنوز نتوانسته حقیقت آن را بفهمد و نمی‌داند چگونه خواب می‌بیند. چه بسا در عالم خواب با سرعتی همانند سرعت نور بلکه بالاتر به اطراف دنیا در روی زمین به سیر و سیاحت رفته و مراجعت می‌‌نماید. بلکه گاهی در اوج آسمان‌ها و در کرات دیگر پرواز می‌کند و با صحنه‌های هیجان انگیزی از سرور و یا صحنه‌های هراسناکی از وحشت روبرو می‌شود و احیاناً به همان کیفیتی که در خواب دیده است در بیداری مشاهده می‌کند پس این سؤال در ذهن به وجود می‌آید: راستی حقیقت خواب چیست؟ خواب دیدن یعنی چه؟ انسان چگونه در خواب از وقایع گذشته و یا موجود، یا آینده با خبر می‌شود؟

گاهی‌ آن چه را هنوز واقع نشده است، در خواب می‌بیند، در این جاست که یقین می‌نماید که نیروی مرموزی در خود او نهفته است که آن نیرو، مراتب را طی می‌کند؛ وگرنه جسد که روی بستر خواب آرمیده است. وقتی که از درک حقیقت خواب که قسمت مهمی از عمر خود را در آن به سر می‌بریم، ناتوانیم چگونه می‌توانیم از مرگی که در طول مدت عمر فقط یک بار به سراغمان می‌آید اطلاع صحیحی داشته باشیم. این مسأله یکی از مسائل مبهم و پیچیده‌ای است که کاوشگران علمی نیز تاکنون از یافتن جواب قاطع و محکم آن عاجز مانده‌اند. پس طبیعی است که از حقیقت مرگ، که همان جدایی روح از بدن است و تا هنوز به آن نرسیده و طعم آن را نچشیده است، اطلاع صحیحی نداشته باشد و نتواند اظهار علم و اطلاع کند. قرآن کریم که یک سند محکم و متقن آسمانی است از این حقیقت پرده برداشته می‌گوید: حقیقت ماورای طبیعی خواب و مرگ، از یک سنخ و مشابه یکدیگر است. یعنی آن نیروی مرموز که در عالم خواب به پرواز در می‌آید و به جاهایی می‌رود که در بیداری میسّر نیست، آن همان روحی است که خداوند در قرآن می‌فرماید:

{فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی}.([۳۵])

پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم…

در واقع برای آنکه درباره شناخت روح، حجّت به اهل عالم تمام شده باشد، خدای تعالی به عنوان خواب این عالم نامرئی (روح) را موقتاً از بدن جدا کرده، تا خلق بدانند که اصل خلقت آن‌ها بر این امر استوار است، که جاوید و برقرار می‌باشد و آن به خودی خود استقلال دارد.

خداوند حکیم درباره ارتباط خواب و مرگ با روح، در آیه‌ای با بیانی روشن تصریح کرده، می‌فرماید:

{اللهُ یَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَالَّتی‏ لَمْ تَمُتْ فی‏ مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی‏ قَضی‏ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الأُخْری‏ إِلى‏ أجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فی‏ ذلِکَ لآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ}.([۳۶])

خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى‏کند، و ارواحى را که نمرده‏اند نیز به هنگام خواب مى‏گیرد سپس ارواح کسانى که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه مى‏دارد و ارواح دیگرى را (که باید زنده بمانند) بازمى‏گرداند تا سرآمدى معیّن در این امر نشانه‏هاى روشنى است براى کسانى که اندیشه مى‏کنند!

از این آیه به روشنی دانسته می‌شود که خواب و مرگ از یک سنخ‌اند و در هر دو حالت، خداوند سبحان نفس و روح آدمی را به صورت کامل می‌ستاند. بنابراین، حقیقت ماورای طبیعی خواب و مرگ مشابه یکدیگر است، چنانکه آمده است، «أنّ النَّوْمَ أخُو الْمَوْتِ»([۳۷]) خواب برادر مرگ است؛ با این تفاوت که روح پس از پایان خواب، به بدن باز می‌گردد، امّا پس از مرگ قابل برگشت نیست و به نشئه دیگری منتقل می‌شود.

در تفسیر نمونه در ذیل آیه فوق چنین می‌نویسد:([۳۸])

  1. انسان ترکیبى است از روح و جسم، روح گوهرى است غیر مادى که ارتباط آن با جسم مایه نور و حیات آن است.
  2. به هنگام مرگ خداوند این رابطه را قطع مى‏کند، و روح را به عالم ارواح مى‏برد و به هنگام خواب نیز این روح را مى‏گیرد، امّا نه آن چنان که رابطه به کلى قطع شود، بنابراین روح نسبت به بدن داراى سه حالت است: ارتباط تام (حالت حیات و بیدارى) ارتباط ناقص (حالت خواب) قطع ارتباط به طور کامل (حالت مرگ).
  3. «خواب» چهره ضعیفى از «مرگ» است، و «مرگ» نمونه کاملى از «خواب»!
  4. خواب از دلائل استقلال و اصالت روح است، مخصوصاً هنگامى که با «رؤیا» آنهم رؤیاهاى صادقه توأم باشد این معنى روشن‌تر مى‏شود.
  5. بعضى از ارواح هنگامى که در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعیف مى‏شود، گاه به قطع کامل این ارتباط مى‏انجامد به طورى که صاحبان آنها هرگز بیدار نمى‏شوند، و امّا ارواح دیگر در حال خواب و بیدارى در نوسانند تا فرمان الهى فرا رسد.
  6. توجّه به این حقیقت که انسان همه شب به هنگام «خواب» در آستانه مرگ قرار مى‏گیرد درس عبرتى است که اگر در آن بیندیشد براى «بیدارى» او کافى است.
  7. تمام این امور به دست قدرت خداوند انجام مى‏گیرد، و اگر در آیات دیگر سخن از قبض روح به دست «ملک الموت» و فرشتگان مرگ آمده، به عنوان این است که آنها فرمانبران حق و مجریان اوامر او هستند و تضادى میان این دو وجود ندارد.

به هر حال این که در پایان آیه مى‏فرماید: «در این موضوع نشانه‏هاى روشنى است براى کسانى که اندیشه مى‏کنند» منظور نشانه‏هایى از قدرت خداوند و مساله مبدأ و معاد و ضعف و ناتوانى انسان در برابر اراده او است.

در روایتی وارد شده است، که از امام باقر سؤال شد: «مَا الْمَوْتُ؟» مرگ چیست؟

قَالَ: هُوَ النَّوْمُ الَّذِی یَأْتِیکُمْ کُلَّ لَیْلَهٍ إِلَّا أَنَّهُ طَوِیلٌ مُدَّتُهُ.([۳۹])

حضرت فرمود: مرگ همان خوابی است که هر شب به سراغ شما می‌آید، جز آنکه مدّت آن (مرگ) طولانی است.

سید الساجدین زین العابدین علی بن الحسین درباره تشابه خواب و مرگ می‌فرماید:

… وَالْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْکَرَ الْمَوْتَ وَهُوَ یَمُوتُ فی کُلِّ یَوْمٍ وَلَیْلَهٍ… .([۴۰])

شگفت و شگفت‌تر از همه اینکه، [چگونه است که] کسی منکر مرگ است و حال اینکه در هر شب و روز می‌میرد!… .

شباهت و همانندی خواب و مرگ در نظر اوّلیای گرامی اسلام به اندازه‌ای است که «رسول گرامی وقتی که در بستر می‌خوابید می‌گفت: «به نام تو ای خدا! می‌میرم و زنده می‌شوم» و هنگامی که از خواب بیدار می‌شد این‌چنین می‌فرمود: «سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که ما را پس از میراندن زنده کرد و حشر و نشر مردم در قیامت به سوی او خواهد بود»؛

أَنَّ النَّبِیَّ کَانَ إِذَا أَوَی إِلَى فِرَاشِهِ قَالَ: «بِاسْمِکَ اللَّهُمَّ أمُوتُ وَأَحْیَا» وَإِذَا اسْتَیْقَظَ قَالَ: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أحْیَانَا بَعْدَ مَا أمَاتَنَا وَإِلَیْهِ النُّشُورُ».([۴۱])

بعید نیست که همان طور که ارواح در عالم برزخ دارای بدن مثالی است انسان در عالم خواب نیز دارای جسم مثالی می‌باشد که بواسطه آن به فعّالیت خود ادامه می‌دهد. در رابطه به این معنا مرحوم مجلسی می‌نویسد:

بل لایبعد القول بتعلّق الرّوح بالأجساد المثالیه عند النّوم أیضا کما یشهد به ما یری فی المنام وقد وقع فی الأخبار تشبیه حاله البرزخ وما یجری فیها بحاله الرّؤیا.([۴۲])

بعید نیست که بگوییم روح هنگام خواب به جسم مثالی تعلّق می‌گیرد، چنانکه آن چه در خواب می‌بیند، شاهدی بر آن است همانطور که در روایاتی، کیفیت برزخ، به حالت عالم خواب تشبیه شده است.

بنابراین شاید بتوان گفت: روح در خواب، با جسم مثالی در ارتباط است نه جسم مادّی.

د) مرگ، سرآغاز زندگی نوین

چنانچه گفته شد، مرگ از نظر قرآن، تحویل روح انسان و گرفتن آن از بدن است یعنی اخراج روح از بدن. پس حیات یعنی نفخ و دمیدن روح به بدن.

{وَاللهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ}.([۴۳])

و خداوند شما را آفرید سپس شما را مى‏میراند.

بنابراین، مرگ آخرین مرحله زندگی دنیوی و سرآغاز حیات جدید انسان به شمار می‌رود.

چنانچه پیامبر اسلام فرمودند:

اذْکُرُوا هَادِمَ اللَّذَّاتِ فَقِیلَ وَمَا هُوَ یَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ الْمَوْتُ فَمَا ذَکَرَهُ عَبْدٌ عَلَی الْحَقِیقَهِ فِی سَعَهٍ إِلَّا ضَاقَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا وَلا فی شِدَّهٍ إِلَّا اتَّسَعَتْ عَلَیْهِ وَالْمَوْتُ اوّل مَنْزِلٍ مِنْ مَنَازِلِ الآخِرَهِ وَآخِرُ مَنْزِلٍ مِنْ مَنَازِلِ الدُّنْیَا فَطُوبَى لِمَنْ اُکْرِمَ عِنْدَ النُّزُولِ بِاوّلهَا وَطُوبَى لِمَنْ اُحْسِنَ مُشَایَعَتُهُ فی آخِرِهَا.([۴۴])

زیاد در یاد نابود کننده لذت‌ها باشید. عرض شد یا رسول الله آن چیست؟ در پاسخ فرمود: مرگ است، آن کس که به حقیقت از مرگ یاد می‌کند اگر در سعه و گشایش زندگی باشد، غرورش برطرف می‌شود و دنیا بر وی تنگ می‌گردد و اگر در مضیقه و سختی باشد با یاد مرگ، از فشار فکری رهایی می‌یابد و دنیا به نظرش وسیع و گسترده می‌نماید. مرگ نخستین منزل از منازل آخرت و آخرین منزل از منازل دنیا است. خیر و خوشبختی برای آن کسی است که هنگام فرود آمدن در اوّلین منزل، مورد تکریم و احترام باشد و موقع بیرون رفتن از آخرین منزل به شایستگی و خوبی بدرقه شود.

علی فرمود:

لِکُلِّ دَارٍ بابٌ وبابُ دارِ الآخِرَه الموتُ.([۴۵])

هر خانه‌ای را در ورودی است و درِ ورود خانه آخرت، مرگ است.

در جای دیگر می‌فرماید:

إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی فی کُلِّ یَوْمٍ لِدُوا لِلْمَوْت وَاجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ وَابْنُوا لِلْخَرَابِ.([۴۶])

هر روز فرشته‌ای از جانب خدا اعلان می‌کند که بزائید برای مرگ و فراهم آورید برای نابود شدن و بسازید برای ویران گشتن.

امیرالمؤمنین در جای دیگر می‌فرمایند:

الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لا دَارُ مَقَر.([۴۷])

دنیا گذرگاه عبور است؛ نه جای ماندن.

خلاصه اینکه از نظر قرآن و روایات ائمّه معصومین مرگ جهان مادّی قطعی است ولی مسأله مهم، مرگ قطعی انسان است که هر چه مراقبت و تلاش کنیم راهی برای فرار از مرگ نخواهد بود.

قوانین عقلی نیز این معنا را تأیید می‌کند زیرا معنا ندارد از یک سو جهان برای آزمایش و امتحان آفریده شده باشد و از سوی دیگر، ابدی و ثابت بماند. به طور مسلم معقول نیست انسانی برای ابد در سرای آزمون و امتحان باقی باشد و علم نیز در این مطلب با وحی الاهی هماهنگ است. در این مورد دانشمند معروف، الکسیس کارل، می‌گوید:

به کجا می‌رویم؟ به سوی مرگ. حتّی اگر بتوانیم به کمک اکتشافات جدید، جهت زمان «فیزیولوژیکی» خود را برگردانیم و دوره به دوره جوان‌تر شویم و زندگی را دو سه قرن طولانی نماییم، بر مرگ فائق نخواهیم آمد، زیرا ساختمان بدن ما ضرورت مرگ را ایجاب می‌کند. به محض آغاز زندگی، جنین انسانی رو به پیری می‌رود و سیر پیری در جنین و کودک خردسال خیلی سریعتر از انسان بالغ به خصوص پیران است و بلاشک سرعت سیر به سوی مرگ، بر حسب پیشرفت سن کمتر می‌شود، ولی هرگز متوقّف نمی‌گردد و جهت خود را عوض نمی‌کند. ترقیّات علم در آینده هر چه باشد، هر موجود انسانی محکوم است که دیر یا زود این جهان را ترک گوید.([۴۸])

نکته قابل توجّه اینکه، اذن خدا در مردن شرط است. تا از خدا اذن نشود قبض روح انجام نمی‌گیرد، گرچه مقدّمات اذن عواملی است که مرگ از آنها ناشی می‌شود، امثال پیری و مریضی و صدمات داخلی و خارجی. خداوند متعال می‌فرماید:

{وَما کانَ لِنَفْسٍ أنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ کِتاباً مُؤَجَّلاً}.([۴۹])

هیچ کس، جز به فرمان خدا، نمى‏میرد. سرنوشتى است تعیین شده.

{إِذَا جَاءَ أجَلُهُمْ فَلَا یَسْتَخِرُونَ سَاعَهً وَلا یَسْتَقْدِمُون‏}.([۵۰])

هنگامى که اجل آنها فرا رسد، (و فرمان مجازات یا مرگشان صادر شود،) نه ساعتى تأخیر مى‏کنند، و نه پیشى مى‏گیرند!

مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه ۱۴۵ سوره آل عمران، می‌نویسد:

روی أبان بن عثمان عن أبی جعفر أنّه أصاب علیّاً یوم أحد سِتُّونَ جِرَاحَهً وأنّ النّبی أمر أُمَّ سُلَیْمٍ وَاُمَّ عَطِیَّهَ أَنْ تُدَاوِیَاهُ فَقَالَتَا أنا لا نعالج منه مکانا إلا انفتق مکان آخر وقَدْ خِفْنَا عَلَیْهِ فَدَخَلَ النَّبِیُّ وَالْمُسْلِمُونَ یَعُودُونَهُ وَهُوَ قَرْحَهٌ وَاحِدَهٌ فَجَعَلَ النَّبِیُّ یَمْسَحُهُ بِیَدِهِ وَیَقُولُ إِنَّ رَجُلًا لَقِیَ هَذَا فی اللهِ لَقَدْ أَبْلَى وَأَعْذَرَ وکان القرح الذی یمسحه رسول الله یَلْتَئِمُ فَقَالَ عَلِیٌّ الْحَمْدُ لِلَّهِ إذ لَمْ اَفِرَّ وَلَمْ اوّلی الدُّبُرَ.([۵۱])

ابان بن عثمان از امام باقر روایت می‌کند که: به على در روز احد ۶۰ جراحت رسید و پیغمبر به امّ سلیم و امّ عطیه دستور داد او را مداوا کنند. گفتند یا رسول الله هر جاى از بدنش را معالجه و پانسمان می‌کنیم جاى دیگرى از بدنش گشاده می‌شود و از بسیارى و شدّت جراحت‏ها بر جان او ترسانیم. پیامبر با مسلمین به عیادت وى آمدند در حالى که یک زخم دیگر براى علاج مانده بود. پیغمبر دست خود بر آن بمالید و فرمود مردى که در راه خداوند باین مصیبت مبتلى شود معذور است و زخمى که حضرت بر آن دست مالیده بود بهبود یافت و على فرمود: شکر خدا را که از جنگ فرار ننمودم.

با وجود این همه زخم، چون خدا نخواست، آن حضرت در آن زمان شهید نشد.

در نتیجه باید گفت مرگ از نظر قرآن و احادیث و حکم عقل و علم، برای همه انسانها یک پدیده قطعی است که هیچ کس را از آن گریزی نیست. به همین دلیل وقتی که «اجل مسمّی» یعنی «قطعی و حتمی» فرا رسد، لحظه‌ای قابل تقدیم و تأخیر در وقوع آن نیست.

چنانچه مرحوم شیخ محمّد مهدی حائری در کتاب شجره طوبی در این باره چنین نقل کرده است:

حضرت عیسی با مادرش مریم در کوهی به عبادت خدا مشغول بودند و روزها را روزه می‌گرفتند، غذایشان از گیاهان کوه بود که عیسی فراهم می‌نمود، یک روز نزدیک غروب شد، عیسی مادرش را تنها گذاشت و برای به دست آوردن سبزیجات به کوهی رفت. هنگام افطار فرا رسید، مریم برخاست تا نماز بخواند، ناگاه عزرائیل نزد مریم آمد و بر او سلام کرد، مریم پرسید: «تو کیستی که در اوّل شب بر من سلام کردی و با دیدن تو، بیمناک شدم؟» عزرائیل گفت: «من فرشته مرگ هستم» مریم پرسید: «برای چه به اینجا آمده‌ای؟» و به عزرائیل گفت: «چند دقیقه به من مهلت بده تا پسرم نزد من بیاید».

عزرائیل گفت: مهلتی در کار نیست. و آن‌گاه روح مریم÷ را قبض نمود.

عیسی وقتی نزد مادر آمد، نگاه کرد که مادرش بر زمین افتاده است، تصوّر کرد که مادرش خوابیده است، مدّتی توقّف کرد، دید مادرش بیدار نشد و وقت افطار گذشته است، صدا زد: «ای مادر! برخیز افطار کن».

ندائی از بالای سرش شنید که مادرت از دنیا رفته و خداوند در مورد وفات مادرت به تو پاداش بدهد.

عیسی با دلی سوخته، به تجهیز جنازه مادر پرداخت و او را به خاک سپرد، و غمگین بر سر تربتش نشست و گریه می‌کرد و به یاد مادر گفتاری جانسوز می‌گفت، در این هنگام ندائی شنید، سرش را بلند کرد. مادرش را در بهشت (برزخی) بر تختی که در کاخی از یاقوت سرخ بود دید، گفت: «ای مادرم! از دوری تو سخت اندوهگین هستم».

مریم÷ فرمود: «پسرم، خدا را مونس خود کن، تا اندوهت برطرف گردد».

عیسی گفت: «مادر جان با زبان روزه و گرسنه از دنیا رفتی».

مریم÷ فرمود: «خداوند گواراترین غذا را که نظیر نداشت، به من خورانید».

عیسی گفت: ای مادر، آیا هیچ آرزو داری؟ مریم÷ گفت: آرزو دارم یک بار دیگر به دنیا بازگردم، تا یک روز، روزه بگیرم و یک شب را به نماز به سر آورم، ای پسر اکنون که در دنیا هستی و مرگ به سراغت نیامده است، هر چه می‌توانی توشه راه آخرت را (با انجام اعمال نیک) از دنیا برگیر».([۵۲])

هـ) مرگ امری است وجودی و مخلوق

لفظ «موت» در لغت عرب، مرادف با واژه «مرگ» در زبان فارسی است. این لفظ به معنای «جان سپردن، مردن، از دنیا رفتن و نیست شدن زندگانی» استعمال می‌شود.

مرگ از نظر قرآن مجید پایان زندگی نیست، بلکه انتقال از مرحله‌ای به مرحله دیگر و از یک زندگی پست به یک زندگی برتر است؛

{قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّکُمْ تُرْجَعُون}.‏([۵۳])

بگو: فرشته مرگ که مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوى خداى خود بازگردانیده مى‏شوید.

پس مرگ «وفات» است، نه «فوت». زیرا فوت به معنای نابودی و نیست شدن است، امّا وفات به معنای اخذ تام و در اختیار گرفتن تمام و کمال یک حقیقت است. انسان بعد از مرگ به عالم دیگر، زندگی جدیدی را آغاز می‌کند و به مقصد اصلی و نهایی خود می‌رسد.

{إِلىَ‏ رَبِّکَ یَوْمَئذٍ الْمَسَاق}.‏([۵۴])

در آن روز خلق را به سوى خدا خواهند کشید.

در جایی دیگر قرآن کریم می‌فرماید:

{إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً}.([۵۵])

بازگشت همه شما بسوى اوست!

در این رابطه، روایاتی از ائمّه معصومین نقل شده است. از جمله وارد شده که از امیر المؤمنین درخواست شد:

صِفْ لَنَا الْمَوْتَ.

مرگ را برای ما توصیف فرما.

امیر مؤمنان با بیانی شیوا و مفهومی بلند که منشأ فصاحت و منبع بلاغت است، چنین پاسخ داد:

عَلَى الْخَبِیرِ سَقَطْتُمْ هُوَ أحَدُ ثَلاثَهِ اُمُورٍ یَرِدُ عَلَیْهِ إِمَّا بِشَارَهٌ بِنَعِیمِ الأَبَدِ وَإِمَّا بِشَارَهٌ بِعَذَابِ الأَبَدِ وَإِمَّا تَحْزِینٌ وَتَهْوِیلٌ وَأَمْرُهُ مُبْهَمٌ لاتَدْرِی مِنْ ای الْفِرَقِ هُوَ… .([۵۶])

از آگاه پرسش نمودید و در جای شایسته فرود آمدید. سپس فرمود: مرگ به اعتبار اشخاص یکی از سه قسم است. برای گروهی مژده به نعمت‌های ابدی و همیشگی است. برای دسته‌ای اعلام عذاب ابدی است. و برای طائفه‌ای ناراحتی و ترس است و سرنوشت متوفّی، ناشناخته و مبهم است. نمی‌داند از کدامین فرق است. آیا در صف خوبان قرار می‌گیرد و متنعّم می‌شود یا از گروه بدان به حساب می‌آید و دچار عذاب می‌گردد.

در جای دیگر می‌فرماید:

أَیُّهَا النَّاسُ وَإِنَّا خُلِقْنَا وَإِیَّاکُمْ لِلْبَقَاءِ لا لِلْفَنَاءِ وَلَکِنَّکُمْ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ تُنْقَلُون فَتَزَوَّدُوا لِمَا أنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَیْهِ وَخَالِدُونَ فِیهِ.([۵۷])

ای مردم! ما و شما برای باقی ماندن آفریده شده‌ایم، نه برای فانی شدن. لکن تغییر مکان می‌دهید و از خانه‌ای به خانه دیگر انتقال می‌یابید. پس از این سرای گذران برای عالَمی که رهسپار آن هستید و برای همیشه در آن می‌مانید، توشه‌ای بردارید.

پیامبر اسلام درباره مرگ چنین می‌فرماید:

یَا عَلِیُّ … مَا خُلِقْتَ أَنْتَ وَلَا هُمْ لِدَارِ الْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِدَارِ الْبَقَاءِ وَلَکِنَّکُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ.([۵۸])

ای علی، تو و مردم برای سرای فانی آفریده نشدید، بلکه برای بقا در سرای جاویدان خلق گشته و از سرایی به سرای دیگر منتقل خواهید شد.

روایات زیادی از ائمّه معصومین در این زمینه ذکر شده، که حقیقت مرگ در برخی از آن‌ها تعریف و در بعضی توصیف شده است؛ که در بحث «تفاوت مرگ مؤمن و کافر» ذکر خواهد شد.

از اصل بحث دور نشویم که مرگ مفهومش عدم و نابودی نیست، بلکه امری است وجودی و مخلوق. قرآن به صراحت اعلام می‌دارد که مرگ نیز مانند حیات، از آفریدگان خداوند است. یعنی هر دو را مخلوق خدا می‌داند و می‌فرماید:

{الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أحْسَنُ عَمَلًا}.([۵۹])

خدایى که مرگ و زندگانى را آفرید که شما بندگان را بیازماید تا کدام نیکوکارتر (و خلوص اعمالش بیشتر) است.

در این آیه، مرگ و حیات در ردیف هم آورده شده است. قبل از حیات از مرگ نام برده و هر دو را به طور یکسان مخلوق آفریدگار جهان خوانده است. پس مرگ و حیات، دو امر وجودی هستند. دلیل این مطلب، آن است که اصولاً هر مخلوقی، از نوعی وجود و هستی بهره‌مند است و مخلوق بودن عدم بی‌معناست. بنابراین، اگر حقیقت مرگ چیزی جز فنا و نابودی نباشد، مخلوق بودن آن بی‌معنا خواهد بود.([۶۰]) برخی از بزرگان نوشته‌اند: نیستی و فقدان محض، هرگز متعلّق خلق و آفرینش قرار نمی‌گیرد و مرگ، ضلع نهایی زندگی دنیوی است.([۶۱])

چنان‌چه در روایت امام هفتم، موسی بن جعفر می‌خوانیم که فرمودند: «الْمَوْتُ هُوَ الْمِصْفَاه؛ مرگ حقیقتی تصفیه کننده است».([۶۲]) پس مرگ، امری است وجودی و مخلوق.

عَن علی: «وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاهِ وَأَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیت».‏([۶۳])

علی در نامه‌ای که به حضرت مجتبی نوشته فرموده است: بدان مالک مرگ، همان خدائی است که مالک حیات است و آفریدگار، همان کسی است که می‌میراند.

عَن أبی‌جَعفر:

الْحَیَاهُ وَالْمَوْتُ خَلْقَانِ مِنْ خَلْقِ اللهِ فَإِذَا جَاءَ الْمَوْتُ فَدَخَلَ فی الاِنْسَانِ لَمْ یَدْخُلْ فِی شَیْ‏ءٍ إِلَّا وَقَدْ خَرَجَتْ مِنْهُ الْحَیَاهُ.([۶۴])

امام باقر فرمود: حیات و مرگ، دو مخلوق از آفریده‌های خدا هستند. موقعی که مرگ فرا می‌رسد و در آدمی راه می‌یابد به هیچ یک از اعضا و اجزای بدن وارد نمی‌شود جز آنکه حیات از آن خارج می‌گردد.

در این حدیث، امام از آفرینش مرگ و حیات سخن گفته و هر دو را امر وجودی و مخلوق خالق توانا خوانده است.

در نتیجه می‌توان گفت: انسان با خداوند، در بقا شریک است. خداوند، باقی است؛ انسان هم باقی؛ با این تفاوت که استعمال «بقا» بر خداوند، علی الاطلاق است؛ یعنی بقاء بالاصالهًْ و بالذّات از آنِ خداوند است و برای غیر خداوند، بقا بالتّبع و بالغیر است، که به اراده خداوند خلق شده و به اراده او باقی می‌ماند؛ بنابراین انسان باید شرایط و زمینه بقا در کنار خداوند را فراهم کند. بر این اساس، قرآن سفارش و موعظه می‌کند که هر کس صاحب روان سالم و شعور است، باید پیش پای خود را بنگرد و توشه‌ای برای سرای دیگر خویش تدارک ببیند. چون دین باوران در صراط مستقیم، سریع‌تر و جلوتر می‌روند و در صف مقدّم به تماشای جمال مَلِک مقتدر می‌نشینند.

{إِنَّ الْمُتَّقِینَ فىِ جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِر}.([۶۵])

پرهیزگاران در باغ‌ها و نهرهاى بهشتى جاى دارند. در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر متنعّم‌اند.

بنابراین مؤمنان جمال حق را می‌نگرند و با خدای ارحم الرّاحمین ملاقات می‌کنند.

{وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ نَّاضِرَهٌ إِلىَ‏ رَبِّها نَاظِرَه}.([۶۶])

در آن روز صورت‌هایى شاداب و مسرور است و به پروردگارش مى‏نگرد!

امّا دین ستیزان به سختی می‌روند، دیرتر می‌‌رسند و دورتر می‌نشینند.

{یُنَادَوْنَ مِن مَّکاَنِ بَعِید}.([۶۷])

آن‌ها را از راهى دور ندا مى‏دهند.

این تبهکاران در روز رستاخیز در حضور خداوند قهّار سر به زیر و ذلیلند و می‌گویند: اکنون عذاب را دیدیم، ما را به دنیا بازگردان تا کردار شایسته و نیک انجام دهیم:

{وَلَوْ تَرَی إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاکِسُواْ رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا إِنَّا مُوقِنُون}.‏([۶۸])

اى رسول ما، اگر مجرمان را بنگرى که چگونه در حضور خداى خود، سر به زیر افکنده و مى‏گویند: آنچه وعده کرده بودى دیدیم و شنیدیم، ما را بازگردان تا کارهاى نیک انجام دهیم، ما به قیامت ایمان داریم‏.

ولی این خواهش دیگر سودی ندارد و انسان به دنیا بازنخواهد گشت. باید هم اکنون در دنیا آماده سفر آخرت بوده و توشه راه برداشت. خداوند متعال خطاب به رسول مکرّم اسلام می‌فرماید:

{وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ وَأخَّرَت}.([۶۹])‏

ای پیامبر یاد کن هنگامی که خلائق از قبرها برانگیخته شوند. آن هنگامی است که هر شخصی به هر چه مقدّم و مؤخّر انجام داده یعنی در اوائل عمر و در اواخر کرده است همه را آگاه شود.

در این باره آیات و روایات زیاد است. ما جهت اختصار به ذکر یک روایت بسنده می‌کنیم؛

امیرمؤمنان آن پیشوای پارسایان با واژه‌های بلیغ و زیبا که در برگیرنده معانی ژرف و بلند است به آدمیان چنین گوشزد می‌فرماید:

فَإِنَّ غَداً مِنَ الْیَوْمِ قَرِیبٌ مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فی الْیَوْمِ وَأَسْرَعَ الأَیَّامَ فی الشَّهْرِ وَأسْرَعَ الشُّهُورَ فی السَّنَهِ وَأسْرَعَ السِّنِینَ فی الْعُمُرِ.([۷۰])

متوجّه آخرت باشید. عمرتان به سرعت می‌گذرد فردا به امروز نزدیک، ساعات روز زودگذر، روزهای ماه زودگذر، ماه‌های سال زودگذر و سال‌های عمر زودگذر است.

در این دیر موحش، در این دار فانی
به غیر از فنا نیست حاصل جهان را
نه فرعون ماند و نه گنج و نه قارون
به فکر سرای بقا باش جانا
نماند و نمانَد کسی جاودانی
خدایست باقی و باقی است فانی
نه در دست موسی عصای شبانی
منه دل به امّید دنیای فانی

و) نامعلوم بودن زمان مرگ

تمام جوامع بشری با همه اختلافات و تفاوت‌هایی که در این جهان دارند و با همه اختلاف مسیرها، طرز تفکّرها و روش‌هایی که دارند، بالاخره در یک جا به هم می‌رسند و آن نقطه پایان این زندگی است که همه در ایمان به مرگ اتّفاق نظر دارند و همه ناگهان به طرز عجیبی در یک سطح قرار می‌گیرند و مساوات کاملی که هیچ کس تا پیش از این نتوانسته آن را پیاده کند، برقرار می‌شود. عجیب‌تر اینکه هیچ کس از زمان و مکان مرگ خود آگاهی ندارد. از این رو قرآن کریم که بهترین کتاب الاهی است سفارش اکید نموده که همیشه در حال اسلام و ایمان باشید تا با سلامت دین بمیرید:

{وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأنتُم مُّسْلِمُون}.([۷۱])

و زنهار مبادا جز با حالت اسلام بمیرید.

حکمت خداوند ایجاب نمی‌کند که بشر از زمان و مکان درگذشت خود اطّلاع یابد، دلیل رمز و راز پنهان ماندن وقت مرگ این است که همانند برخی امور دیگر، گاهی جهل به چیزی برای انسان سودمندتر و مفیدتر از علم به آن است. این ناآگاهی و بی‌خبری جدّاً به مصلحت حیات فردی و اجتماعی بشر است. اگر جز این می‌بود یعنی اگر جهل تبدیل به علم می‌شد، حالت امید و آرزو که منشأ تحرّک و فعالیت و مایه شور و نشاط و زندگی است از میان می‌رفت و حیات مردم با اختلالات و ناراحتی‌های عظیمی مواجه می‌گردید و نظام زندگی از هم فرو می‌ریخت. مثال: بشر نمی‌داند مرگ قطعی او کی فرا می‌رسد و بر اثر این ناآگاهی، به زندگی دل خوش است و با وجد و سرور به حیات خویش ادامه می‌دهد. اگر به فرض دو روز بیشتر به مرگش نمانده باشد چون خبر ندارد به امید طول عمر شادمان است و همچنان با گرمی، فعالیت می‌کند و با مسرت زندگی را می‌گذراند. امّا اگر بداند مرگ حتمی او نه دو روز بعد، بلکه دو سال بعد است و باید در فلان روز و فلان ساعت قطعاً بمیرد، از امروز خود را مرده به حساب می‌آورد، غرق یأس و ناامیدی می‌گردد و باقیمانده عمرش با تلخی و در نهایت افسردگی طی می‌شود. اگر چنین نبود برای خداوند مانند همه حقایق دیگر فاش کردن آن، هزینه و یا ضرری نداشت. بنابراین، امید و آرزو چراغ فروزنده زندگی است. چنانچه پیامبر اسلام می‌فرماید:

الأَمَلُ رَحْمَهٌ لأُمَّتِی وَلَوْ لا الأَمَلُ مَا رَضَعَتْ وَالِدَهٌ وَلَدَهَا وَلَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً.

آرزو بر امّت من رحمت است. اگر آرزو از انسان گرفته شود، مادری به شیرخوار خود شیر نمی‌دهد، یا باغبانی نهال را نمی‌کارد.

بنابراین خداوند بر اساس علم و حکمت درهای آینده را به روی مردم بسته و حوادثی که در روزها، ماه‌ها و سال‌های بعد رخ می‌دهد بر آنان پنهان داشته است و نظام عالم را طوری پای گذاری نموده است که مردم نتوانند از آینده خود و دیگران باخبر شوند و به غیب جهان راه یابند. خداوند در مواردی چند از این قبیل فرموده است:

{إِنَّ اللهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فیِ الأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّا ذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسُ بِأَیّ‏ِ أرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ خَبِیرُ}.([۷۲])

بدرستى علم رستاخیز پیش خدا است، که باران فرود آورد، و آنچه را در رحم‌ها است بداند، کسى نمى‏داند که فردا چه مى‏کند و کسى نمى‏داند که در کدام سرزمین مى‏میرد، امّا خدا دانا و آگاه است.

بر اساس برخی روایات تفصیل امور یاد شده را بالإصاله و بالذات کسی جز خداوند علیم نمی‌داند.

وَقَدْ رُوِیَ عَنْ أئِمَّهِ الْهُدَی أنَّ هَذِهِ الأَشْیَاءَ الْخَمْسَهَ لَا یَعْلَمُهَا عَلَی التَّفْصِیلِ وَالتَّحْقِیقِ غَیْرُهُ تَعَالَی.([۷۳])

از ائمّه هدی نقل شده است که هیچ کس این پنج تای مذکور را جز خداوند متعال به تفصیل و تحقیق نمی‌داند.

در جای دیگر می‌فرماید:

{قُل لَّا یَعْلَمُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللهُ}.([۷۴])

ای پیامبر به مردم بگو در آسمان‌ها و زمین جز خداى یکتا کسى غیب نداند.

ولی منافاتی ندارد که خداوند اراده فرماید تا خازنان علم الاهی، هم‌چون پیامبران و ائمّه معصومین تا حدودی از این مزیّت برخوردار شوند و به مقداری که مورد اجازه حضرت باری‌تعالی قرار گیرد به پاره‌ای از مغیّبات آگاهی یابند. این مطلب در خلال بعضی از آیات قرآن شریف خاطر نشان گردیده است:

{وَمَا کاَنَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلیَ الْغَیْبِ وَلَکِنَّ اللهَ یَجْتَبىِ مِن رُّسُلِهِ مَن یَشَاءُ}.([۷۵])

چنین نبود است که خداوند شما را بر غیب آگاه سازد وی از بین فرستادگان خود کسانی را که خواسته است برگزیده و آنان را از این فیض بزرگ بهره‌مند ساخته است.

{عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلیَ‏ غَیْبِهِ أحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضیَ‏ مِن رَّسُول‏}.([۷۶])

خداوند عالم غیب است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی‌سازد مگر آن فرستاده‌ای که مورد رضایتش باشد.

بنابراین اوّلین راه آگاه شدن از غیب اجازه و رضای حضرت باری­تعالی است. اینکه برگزیدگان خدا و اوّلیای گرامی او در طول زندگی خویش گاهی از مغیّبات خبر داده‌اند به استناد اذن الاهی و بر اساس الهام ذات مقدّس او است.

برخی از مفسّرین درباره رمز و راز ناآگاهی انسان از زمان مرگ گفته‌اند:

جهل به مرگ، به گونه‌ای دیگر نیز می‌تواند اثر تربیتی داشته باشد و آن اینکه: آگاهی از مرگ در آن زمان که میان انسان و مرگ فاصله فراوانی باشد چه بسا در انسان، روح عصیان را به امید توبه در آینده، پرورش دهد. زیرا با خود می‌گوید: من پنجاه سال بعد رخ در نقاب خاک خواهم کشید. پس دَم را مغتنم شمارم و در آینده توبه می‌کنم. ولی آنگاه که زمان مرگ برای انسان مجهول باشد و در هر لحظه احتمال فرارسیدن آن را بدهد، در این صورت اگر فرد عاقلی باشد کمتر گناه می‌کند. زیرا نمی‌تواند به خود امید توبه و نوید نجات دهد.([۷۷])

[۱]) نمط سوّم، فصل ۱ ـ ۵٫

[۲]) شفا، فن ۶، فصل ۱٫

[۳]) الاسفار الاربعه ج ۸ ص ۲۸ ـ ۴۲، چاپ قم.

[۴]) البته این مربوط به کسانی است که دارای قدرت روحی نیستند و الا اهل ایمان دارای آنچنان قدرتی هستند که مانند کوه استوارند و در روایات ذکر شده که: المؤمن کالجبل الراسخ لایجرکه العواصف. (محقق)

[۵]) حجر/ ۲۸ ـ ۲۹٫

[۶]) تلخیصی از تفسیر نمونه، ج ۱۱، ص ۷۸٫

[۷]) بحار الانوار، ج ۴، ص ۱۱٫ قریب به همین مضمون روایت دیگری نیز از آن حضرت وارد شده است که فرمود: «وَإِنَّمَا أضَافَهُ إِلَى نَفْسِهِ لأَنَّهُ اصْطَفَاهُ عَلَى سَائِرِ الأَرْوَاحِ کَمَا اصْطَفَى بَیْتاً مِنَ الْبُیُوتِ فَقَالَ بَیْتِی وَ قَالَ لِرَسُولٍ مِنَ الرُّسُلِ خَلِیلِی وَ أشْبَاهِ ذَلِکَ وَکُلُّ ذَلِکَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مُحْدَثٌ مَرْبُوبٌ مُدَبَّرٌ.» بحار الانوار، همان. کافی، ج ۱، ص ۱۳۳٫

[۸]) ممکن است مراد از ارواح، ملائکه باشد.

[۹]) ص/ ۷۱ ـ۷۲٫

[۱۰]) سجده/ ۷ ـ ۹٫

[۱۱]) تفسیر کبیر، فخر رازی، ج ۲۵، ص ۱۷۴٫

[۱۲]) مصباح یزدی، معارف قرآن، ص ۳۴۹٫

[۱۳]) اسراء / ۸۵٫

[۱۴]) مؤمنون/ ۱۴٫

[۱۵]) الشواهد الربوبیهًْ، ص ۱۶۶؛ عوالی اللئالی، ج ۲، ص ۲۳۳؛ بحار، ج ۱۶، ص ۴۰۲٫

[۱۶]) و یا از باب تشبیه استفاده‌های مصنوعی به مسائل ظاهری است. (محقق)

[۱۷]) نهج البلاغه، خطبه ۱۰۹٫

[۱۸]) همان، خطبه ۱۹۳٫

[۱۹]) من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۴۱٫

[۲۰]) بصائر الدرجات، ص ۴۶۳٫ بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۴۱٫

[۲۱]) قرب الاسناد، ص ۳۸؛ بحار الانوار، ج ۱۱، ص ۱۰۸٫

[۲۲]) بقره/ ۱۵۶٫

[۲۳]) آل عمران/ ۱۸۵٫

[۲۴]) اعراف/ ۲۵٫

[۲۵]) انبیا/ ۳۴٫

[۲۶]) نساء/ ۷۸٫

[۲۷]) جمعه/ ۸٫

[۲۸]) احزاب/ ۱۶٫

[۲۹]) مؤمنون/ ۱۵٫

[۳۰]) الرحمن/ ۲۶، در بحث معاد خواهیم گفت که در قیامت، نظام عالم طبیعت در هم می‌ریزد و جهان نو برپا می‌گردد.

[۳۱]) نهج البلاغه، نامه ۲۷٫

[۳۲]) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲٫

[۳۳]) روم/ ۲۳٫

[۳۴]) نبأ/ ۹٫

[۳۵]) حجر/ ۲۹٫

[۳۶]) زمر/ ۴۲٫

[۳۷]) مصباح الشریعه، ص ۴۴٫

[۳۸]) تفسیر نمونه، ج‏۱۹، ص ۴۷۹ـ۴۷۸٫

[۳۹]) معانی الأخبار، ص ۲۸۹؛ بحار الانوار، ج ۶، ص ۱۵۵٫

[۴۰]) امالی طوسی، ص ۶۶۳؛ بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۴۲٫

[۴۱]) مستدرک سفینهًْ البحار، ج ۱۰، ص ۱۹۹ و الکافی، ج ۲، ص ۵۳۹ (با مختصر تغییر در عبارات).

[۴۲]) بحارالانوار، ج۶، ص ۲۷۱٫

[۴۳]) نحل/۷۰٫

[۴۴]) مستدرک الوسائل، ج۲، ص ۱۰۵؛ بحار الانوار، ج۶، ص ۱۳۳٫

[۴۵]) شرح ابن أبی الحدید، ج۲۰، ص ۳۴۵٫

[۴۶]) نهج البلاغه، حکمت۱۳۲٫

[۴۷]) همان، حکمت۱۳۳٫

[۴۸]) راه و رسم زندگی، ترجمه دکتر پرویز دبیری، ص ۱۴۱٫

[۴۹]) آل عمران/ ۱۴۵٫

[۵۰]) یونس/ ۴۹٫

[۵۱]) تفسیر مجمع البیان، ج۲، ص ۸۵۲٫

[۵۲]) شجره طوبی، ج۲، ص ۴۳۸٫

[۵۳]) سجده/۱۱٫

[۵۴]) قیامت/ ۳۰٫

[۵۵]) یونس/ ۴٫

[۵۶]) بحار الانوار، ج۶، ص ۱۵۳٫

[۵۷]) ارشاد، مفید، ج۱، ص ۲۳۸؛ بحار الانوار، ج۶۸، ص ۲۶۴٫

[۵۸]) بحار الانوار، ج ۳۷، ص ۱۴۶٫

[۵۹]) ملک/ ۲٫

[۶۰]) البتّه فاضل مقداد بعد از استدلال برای اثبات وجودی بودن مرگ، می‌گوید: «و هو ضعیف فانّ الخلق لغه التقدیر، وهو کما یکون للوجودی یکون للعدمی.» (ارشاد الطالبین، ص ۹۴)

[۶۱]) منشور جاوید، ج۹، ص ۲۱۲٫

[۶۲]) این روایت در مبحث «تفاوت مرگ‌ مؤمنان و کافران» خواهد آمد.

[۶۳]) نهج البلاغه، نامه ۳۱؛ بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲۲۲٫

[۶۴]) الکافی، ج۳، ص ۲۵۹٫

[۶۵]) قمر/ ۵۴ ـ ۵۵٫

[۶۶]) قیامت/ ۲۲ـ ۲۳٫

[۶۷]) فصلت/ ۴۴٫

[۶۸]) سجده/ ۱۲٫

[۶۹]) انفطار/ ۴ ـ ۵٫

[۷۰]) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۸٫

[۷۱]) آل عمران/ ۱۰۲٫

[۷۲]) لقمان/ ۳۴٫

[۷۳]) نور الثّقلین، ج ۴، ص ۲۲۰؛ بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۱۰۱٫

[۷۴]) نمل/ ۶۵٫

[۷۵]) آل عمران/ ۱۷۹٫

[۷۶]) جن/ ۲۶و۲۷٫

[۷۷]) منشور جاوید، ج۹، ص ۲۲۹٫

برگرفته از کتاب “برزخ و معاد از دیدگاه قرآن و روایات”؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.


برچسب ها :
، ،
دیدگاه ها