کاوشی درباره خلقت نخستین

کاوشی درباره خلقت نخستین

واکنش و بی تفاوتی:

آغاز خلقت، ظهور وجود و شکل گیری مراتب نظام هستی موضوع اسرار آمیز، فرامادی و سرنوشت ساز با معانی بلند قرنهاست که دقت نظر و تکاپوی اندیشه نخبه‌گان، تیزهوشان، رندان و نوابغ را بسوی خود کشانده است.

هر یک به اندازه توانایی علمی و استعداد درونی به خرد ورزی برای یافتن پاسخ درست و حلّ این معما تلاش کرده‌اند. بی تردید بُرد اندیشه و نور افشانی درونی آمیخته با عقلانیت بزرگان را در این مسیر نمی‌توان نادیده یا یکسان ارزیابی کرد. حد و حجم و میزان کارآیی و پرده برداری آنها از اسرار نخستین موجود در ترازوی انصاف، مقدار وزن خود را آشکار می‌سازد.

هر یک به مراتب و درجات خاصی در شعاع ویژه‌ای از معرفت نایل شده‌اند. یکی با برهان صرف عقلی بدان دست یازیده‌اند؛ دیگری با عرفان باطنی از نور حقیقت نخستین وجود پخته شده است؛ برخی هم احتمال وجود چنین جهان پیش از تاریخ را داده‌اند و هرگز اصل بودن آن را نفی نکرده‌اند اگرچه از دسترسی به تصویر کامل و حقیقی آن خود را ناتوان شمرده‌اند؛ برخی نسبت به این مهم بی مهری ورزیده و پرداختن به چنین مواردی را بی فایده و یا ناممکن شمرده است و بحث از موجود اول را عقاید ماقبل تاریخ و اسطوره معنی کرده‌اند؛ عده‌ای دیگر با افسانه سرایی خواسته‌اند گره از این معما بگشایند و راز خلقت و چهار چوب نظام مهندسی جهان را با خیال پردازی به تصویر بکشاند. همانگونه که برخی با خردهای ناتوان، کوتاه، نارس، تاریک و فرو رفته در شهوات وجود نخستین عالم فرامادی را بر نتابیدند و تمام حقایق آن را نفی کرده‌اند و حقیقت وجود را منحصر به جهان مادی دانسته‌اند.

در این میان تنها داده‌های وحیانی با ارائه تصویر کامل، همه جانبه، ریز و دقیق  فراتر از برهان و عرفان و احتمال و افسانه سرایی، از کیفیت آغاز آفرینش و اسرار آن برای ما پرده برمی‌دارد.

با یک مقایسه کلی و بیطرفانه میان نگاه‌های متنوع می‌توان برتری، بلندنگری، کلی نگری، جامع و همه جانبه نگری و آینده نگری تفسیر دینی را در پرتو داده‌های وحیانی در آغاز خلقت و نخستین موجود با تمام جزئیات از دیگر بینش‌ها دریافت.

بدین سان، بیشتر واکنشهای علمی و فکری، اندک بی تفاوتی‌های نادانی را در این میان پوشش می‌دهد و بر آیند کلی همان عطف نظر به راز گشایی آغاز آفرینش بعنوان یک مؤلفه اساسی تلقی می‌شود. نخست دیدگاه‌های خام و نارس، سپس تأملات نیم پخته یافته‌های انسانی جداگانه توصیف و نقد می‌گردد.

الف- تفسیر‌های نارسا و خام

۱- نگاه احتمالی به آغاز خلقت

برخی با ابزارهای معرفتی موجود، خواسته‌اند حقایق رویدادهای پیش از تاریخ نگاشته موجود را بررسی و به حقیقت دست یابند با اینکه طبیعت موضوع قابلیت گسترش و تشریح، با پژوهش ابزارهای حسّی و خیالی سازگاری و همخوانی ندارد. ناگزیر بر پایه فطرت درونی و خِرد سالم جریانهای فرامادی را پذیرفته‌اند و هرگز حقایق مجرد کامل از ماده را نتوانسته‌اند با این ابزارها نفی کنند.

این گروه دست یافتن به زاویه‌های پیدا و پنهان نورانی جهان دیگر بویژه نخستین عالم مجرد تفصیلی و گسترده حتی در حد بخشی از آنها را ناممکن دانسته‌اند اما هرگز اصل وجود رخداد‌های تاریخ فرامادی را پوچ و افسانه تلقی نکرده‌اند و احتمال دسترسی به آنها را با این ابزار موجود غیر ممکن شمرده‌اند. در کتاب آغاز و انجام تاریخ آمده است:

«اسناد نوشته‌ای که تا کنون به دست ما رسیده است، در هیچ جا قدیمی‌تر از ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد نیست. عمر تاریخ در حدود۵۰۰ سال است. پیش از تاریخ بی‌گمان جریانهایی از دگرگونی‌ها و تحولات بوده است… گذشته‌ای است که البته عملاً وجود دارد ولی چیزی درباره آن معلوم نیست».([۱])

این گروه با طرح پرسشی احتمالی به پاسخ احتمالی دست می‌یابد آنجا که می‌گویند: «پیش از تاریخ چه چیز ممکن بود؟ چه پیش آمد‌های اساسی در آن زمان روی داده است که در نتیجه آن‌ها آدمی چنان شده‌ای است که توانسته تاریخ داشته باشد؟ چه ژرفناهای  فراموش شده وجود داشته است. چه «وحی»‌ها و چه «روشنائیهای» از دیده ما نهان (مانده)‌اند؟ پاسخ این سوالها را نه در تصورات خیالی رمانتیک می‌توان یافت که همه تاریخ را سیر قهقرایی می‌انگارد، نه در سخنان کسانی که پیش از تاریخ را سلسله‌ای از وقایع سطحی می‌انگارند و با آن چنان برخورد می‌کنند که گویی با نوعی تاریخ طبیعی ‌‌روبرو است… که در اعماق بی‌پایان زمین فرورفته است. برای ما بدان علت که چیزی از آن دوران نمی‌دانیم، جنبه سکوت و آرامش و دوری دارد و معنایی که از دست یافتن به ژرفنایش ناتوانیم».([۲])

یافته‌های باستان شناسان، کشف کیهان شناسان و دستامد انسان شناسان با تعبیر گوناگون به همین نقطه اصلی بر می‌گردد که ممکن است جهانی و رخدادی پیش از این تاریخ وجود داشته باشد که ما بدان دسترسی نداریم.

خلقت نوریه اهل البیت  با طبیعت خاص خود که فراتر از ملک و ملکوت و جبروت قرار دارد هیچ گاه در چهار چوب چنین احتمالاتی نمی‌گنجد. با این دیدگاه، جا دارد نگاه پندار گرایان به آغاز خلقت و واکنش آنها نسبت به این ساحت بررسی شود:

۱٫                  ۱-۱- نقد پندار گرایان

۱- اصل حقایق نوریه، وجود و ظهور موجودات و جریانهای فرامادی را بدیده احتمال نگریسته‌اند و مورد نفی یا انکار قرار نداده‌اند باید این نوع تلقی و دریافت آن سوی جهان ماده را بی‌غرضانه و در جستجوی حقیقت دانست. چنانچه غیر از این با ابزارهای معرفتی موجود، تفسیر دیگری از هستی ارائه می‌دادند باید در صداقت و اهداف حقیقت جویی آنها تردید می‌شد و خردمندی شان به چالش جدی کشیده و وانهاده می‌شد.

۲- از طریق گرد آوری مستندات تاریخی خواسته‌اند به راز خلقت بویژه آغاز آفرینش پی برند. بی تردید ابزارهای معرفتی را و جایگاه کاربرد هر یک را به خوبی نشناخته و اشتباه گرفته‌اند. مگر می‌توان با ایران پیما، نه هواپیما به جای فضاپیما کرات دیگر کهکشان راه شیری را شناخت؟! در واقع آن سوی کهکشان و عالم ماده جهان پیمای نوری و عقلانی می‌طلبد نه فضا پیمای محدود به فیزیک موجود!

۳- این گروه چنانچه اسناد و نوشته‌های موجود و مکتوب شیعه را در مورد تاریخ خلقت با دید اجمالی می‌نگریست واندک صفحات آن را ورق می‌زد، شاید به گونه‌ای دیگر قضاوت و اظهار نظر می‌کرد. از شیعه که بگذریم به منابع و آثار بزرگان اهل سنت هم نگاهی می‌انداخت، بی تردید این گونه داوری نمی‌کرد.

۴- اگر اصل پرسش با پندار و احتمال طرح شود، پاسخ آن نیز با احتمال داده می‌شود؟ چنانچه پرسش در محدوده قوانین حاکم برعلوم مادی طرح می‌شد یا پاسخ مثبت دریافت می‌کرد یا منفی اما در علوم الهی این مسأله صحت ندارد.

۵- نقد افسانه سرایان و سطحی نگران برخلاف دیگران «که این قسمت را برای اساطیر وا می‌گذارند و کار داستان پردازان قلمداد می‌کنند»([۳]) نقطه قوت این نوع نگاه به شمار می‌رود.

۲- تفسیر مادی گرایان

مادی گرایان نیز دو صنف‌اند: برخی جهان و آغاز خلقت را از کیهان موجود تعریف می‌کنند و جریان‌های پیش از آن را نفی می‌نمایند؛ برخی دیگر با مطالعات و اکتشافات جدید، وجود جهان‌های دیگر را محتمل می‌شمارند.

نخست دیدگاه نفی کنندگان و سپس احتمان دهندگان را یادآوری می‌کنیم.

این گروه که شعاع اندیشه و افق فکری‌شان از دایره تنگ و تاریک جهان ماده فراتر نمی‌رود و قلمرو بُرد عقلی شان تنها فیزیک موجود را در برمی‌گیرد، با تنگ نظری و دُگم اندیشی همراه با خردهای فرورفته در شهوت قدرت و کیش شخصیتی یا آغاز هستی را ماده می‌دانند و فراتر از آن، حقایق مجرد عقلی و نور وجودی را از عینک خود بینی رد می‌کنند.

برخی دیگر از آنان هستی را کهنه کتابی می‌دانند که آغاز و انجام مشخصی ندارد. مقدمه و پایان آن پاره پاره شده و به مرور زمان فرو ریخته و هیچ چیزی از آن در دست نیست. از این رو، تنها متن معنا دار که قابلیت بازخوانی، نقد، تفسیر و تحلیل را داراست، همین جهان، ماده است که با ابزارهای حسی و لابراتوار‌های تکنولوژیک مدرن می‌توان به هستی و راز آن دست یافت و پرده‌هایی از اسرار آن برداشت و در زندگی روزمره از آنها استفاده بهینه کرد.

این گروهها با تنوع دیدگاه‌هایی که دارند جهان معنا و آن سوی افلاک را نوعی افسانه، تخیل و پندار و ترس معرفی می‌کنند که بشر برای ارضاء غریزه حقیقت خواهی و جهل خود در ناتوانی از تفسیر علمی اشیا و تبیین رابطه عِلّی و معلولی میان آنها به رنگ و لعاب دادن پناه برده و موجوات تخیلی ساخته‌اند.

۲٫                  ۱-۲- نقد نگاه مادی گرایان

۱- دانشهای معنوی موجود در جهان و رویکرد دانشگاههای پر اعتبار دنیا به ادیان، روح و ملائکه شناسی و…که همگی حقایق مجرد آن سوی عالم است، بهترین گواه بر کاستی، نارسایی و سستی این نظریه است. آنان در پی تحقیقات فراوان امروزی وجود خداوند، روح، وحی و دیگر حقایق نوری و صددرصد معنوی را قطعی می‌دانند.

۲- بر فرض عدم اعتبار دستآمدهای فکری بشر مگر با تهمت و افتراء می‌توان دروغ بودن یک قضیه را نفی یا اثبات کرد؟ با دروغ نمی‌توان دروغ را بیرون‌راند. چنانچه حقایق مجرد بویژه خلقت نوری را کسی دروغ و جعلی پندارد، نباید با کذب و افترا و تهمت بدتر از آن نادرستی آن را توضیح دهد تا افترا خود گواه بر خیر مطلق و مطابق بودن با واقع ثابت شود و نظر دیگران مورد نفی قرار گیرد.

۳- کارآیی دانش‌های تجربی در محدوده خود، مورد نزاع هیچ یک از دانشمندان نبوده و نیست و نخواهد بود اما نفی آنچه در حیطه ابزار معرفتی آنها قرار ندارد، بدترین تهمت، دروغ و ناشیانه‌ترین فعالیت عملی به شمار می‌آید.

۴- تنها ندانستن هرگز دلیل بر نبودن نیست و این حقیقت را تمامی خردمندان بعنوان اصل مسلم در هر فعالیت علمی قبول دارند. چنانچه کسی ابتدایی‌ترین الفبای علمی و معیارهای دانش را نداند قابلیت گفتگو با او را در جرگه‌ها و حلقه‌های دانش نمی‌بیند.

۵- تفسیر همه اشیا برپایه منافع شخصی یا گروهی و یا ملی مانع رسیدن آدمی به کمال مطلوب علمی به شمار می‌آید. از این رو جا دارد اندکی پیش از هر گونه نفی و ردّ نظر مفسران دین، به سخنان فیلسوفان، عارفان، محدثان و… ژرف بنگریم. چنانچه نتوانیم معانی بلند سخنان آنها را بفهمیم نخستین قدم انصاف و روش علمی اینست که بی دلیل هرگز انکار ننمایم.

۶- آزمایش و خطا در علوم تجربی بعنوان ابزار معرفتی رسیدن به واقع مورد توجه تمامی دانشمندان این رشته است که در عالم معنا راه ندارد. کاوش‌های علمی بویژه کیهان شناسی روز به روز به کشفیات جدید دست می‌یابند و بر گستره و ژرفنای جهان آفرینش پی می‌برند.

افزون بر این با کشف یافته‌های نو، بر فرمول‌های حاکم فضاشناسی پیش از خود خط بطلان می‌کشند و یافته‌های دانشمندان دیگر و تئوریهای آنان را ردّ می‌کنند.

«کاشف ایرانی دورترین کهکشان جهان… روز گذشته با تشریح کشف اخیر خود تاکید کرد: با این کشف تئوری‌های مربوط به پیدایش جهان بهم خورد و باید به دنبال تئوری جدید بود … فرضیه‌های رایج در خصوص ایجاد جهان بر این نظریه استوار بود که کهکشان‌هایی کوچک در طول زمان به هم رسیده و کهکشان‌هایی بزرگ ایجاد کرده‌اند ولی این کشف خط بطلانی بر این نظریه است… در مدت کمی ۶۰۰ میلیون سال پیش پس از تولد، جهان شاهد ایجاد کهکشان حجیم بوده‌ایم که تئوری پیوستن کهکشان‌هایی کوچک را ردّ می‌کند… ممکن است پیش از این جهان، جهان دیگری وجود داشته باشد که انفجار آن باعث ایجاد گیتی فعلی شده است یا اینکه جهان‌های دیگری نیز در حال حاضر وجود داشته باشد که ما به آنها دسترسی نداریم».([۴])

۷- این مهم از یکسو باز گوکننده ناتوانی و محدودیت ابزار‌های معرفتی بشر نسبت به حقایق نوری است و از دیگر سو، هرگز نمی‌تواند وجود جهان‌های آن سوی عالم ماده را کشف یا نفی کند. از دانشمندانی که با پیشرفته‌ترین ابزار معرفتی جهان خاکی و مادی نتوانسته‌اند تمام زوایای خلقت را کشف و تحلیل و تبیین کنند، از پرده برگیری یا بطلان آن سوی کهکشان چه می‌توان انتظار داشت؟!

 

۸- اگرچه نور فیزیک به گونه‌های مختلف تجزیه شده و امروز از اشعه‌های نامرئی آن در معالجه بیماران مدد می‌گیرند اما با نور صددرصد معنوی تفاوت جوهری دارد. خلقت نوریه هرگز با نور موجود فیزیک قابلیت کشف و بطلان را ندارد.

۳- تصویر افسانه سرایان

این گروه با چینش واژگان زیبا و عبارت پردازیهای نو، از قوه تخیل بهره گرفته‌اند و با این نیرو آغاز و پیدایش تاریخ و خلقت را تفسیر کرده‌اند.

رب النوع، خدایان افسانه آنان به شمار می‌آیند که ویژگی‌های خاص خود را داشتند و از قدیم پیش از همه در جهان زیست می‌کردند:

«یونان قدیم به ارباب انواع و چند خدایان معتقد بودند. هریک از آثار طبیعت را مانند آفتاب و باران، رعد و برق، آتش، باد، رود بارها و دریاها را مولود خدایان بسیار توانا که برتری بر آدمی زادگان داشته باشند، می‌دانستند. فکر توحید هنوز در میان شان پیدا نشده بود و هر یک از آثار مختلف و خصال انسان را از دیگری مجزا و ناشی از نیروی دیگر و خدایان دیگر می‌دانستند. حتی برخی از این خدایان را رقیب و معارض دیگری می‌پنداشتند و گاه گاهی کشمکش و زد و خوردی میانشان قایل بودند… در ایشان مانند آدمی زادگان میل و شهوت و هوی و هوس و خشم و مهر و غم و شادی و رشک و حسد قایل بودند… برای آنها خاندان و درمیانشان خویشاوندی قایل بودند. اله‌گان را همسران خدایان می‌پنداشتند و پهلوانان خود را پسر رب النوعی یا الهه می‌دانستند… ناچار برخی از خدایان برادران و خواهران در میان خدایان و الهه‌گان داشتند… برخی از خدایان یونان عبارتند از: زئوس یا ژوپیتر، رب النوع آسمان و باران و تندرهرایاژونون، همسر زئوس الهه آسمان وماه و زناشویی و پاسبان زنان شوهر دار. آرس یا مارس، پسر زئوس و هرا، خدای توفانهای شمال… و….([۵])

افسانه سرایان پس از اساطیر و خدایان به عنوان نخستین موجودات که دیگر موجودات از آنها برآمده‌اند، بر غولان خارق العاده عقیده داشتند که پیش از انسانها در زمین می‌زیسته و موجودات دیگر چگونه از آنها پدید آمده و با چه ترکیبی، جای بحث دارد.

«یونانیان قدیم به موجودات خارق العاده هم معتقد بودند که می‌گفتند: پیش از آدمی زادگان روی زمین بوده‌اند. آنها را غولان یا دیوان می‌دانسته‌اند که از زمین زاده  شدند… قامتی بلند داشتند… و برخی از آنها صد دست داشته‌اند.»([۶])

ساختار آفرینش و نخستین موجود به صورت مشخص همان ارباب انواع‌اند اما غولان چگونه از آنها پدید آمده معین نیست؟!

اهریمنان گروه دیگری‌اند که افسانه سرایان در برابر اساطیر الهی طرح کرده‌اند:

«یونانیان در برابر خدایان که آنها را زیبا و سازگار می‌دانستند… به یک موجودات زشت که آنها را مانند زشت‌ترین جانوران می‌دانستند نیز معتقد بودند. فوریکس و زنش کتو بودند که می‌گفتند در ته دریا جای دارند و توفان را فراهم می‌کنند، دخترشان اکیدنا بالا تنه زن زیبایی را دارد که دارای چهره دلپذیر و نگاه آرام است و پایین تنه او مار بزرگ است که فلس دارد و در غار ژرفی جای گرفته است… = اکیدنا= سربر» را زاده است که هم سگ و هم مار است. «شمیر» که تنه او چون تنه شیر و بز و مار است و شراره از دهانش بیرون می‌آید. «هیدر» مار هفت سر که نفس آن کشنده است. «لفنکس» اهریمنی که سر آن چون سر زنان و پیکرش چون پیکر شیر است. گره‌ها را سه زن می‌دانستند که تنها یک دندان و یک چشم دارند».([۷])

آیا به راستی می‌توان آغاز خلقت و نخستین موجود را با این بر بافتن دروغها اثبات کرد و از آن به دیگران تصویر رمانتیک ارائه داد؟!

۳٫                  ۱-۳- نقد نگاه افسانه سرایان

برخی از نویسندگان مغرب زمین به باور اسطوره‌گرایی خود انتقاد کرده‌اند و چنین خیال پردازی‌هایی را دور از حقیقت می‌دانند:

«با نقل کردن اسطوره‌ها و ساختن تصاویری درباره آن، گمان برده‌اند که می‌دانند در آن دوره چه گذشته است. زندگی خویش را با گمان ربط می‌دهند، در آن بهشتی گمشده و… طلایی می‌یابند و بحرانهای بزرگ و حوادث دهشتبار مانند بهم آمیختن زبان‌ها در بابل و وقایع طبیعی و ماوراء طبیعی را بهم می‌آمیزند، خدایان را در حال گشت و گذار در روی زمین می‌بینند و از زبان ذوات آسمانی الهام‌ها و پندها می‌شنوند.([۸])

۲- با ردیف کردن واژگان بی‌زبان نمی‌توان پرده از لایه‌های پیچیده اسرار آمیز هستی برداشت. آنان که سالها بلکه تمام عمر تلاش پیوسته علمی کرده‌اند و با ابزار متناسب به این موضوع کوشیده‌اند نتوانسته‌اند به تمام زاویه‌های پیدا و پنهان هستی دست یابند. تنها به یک تصویر کلی رسیده‌اند چه رسد که ما با تخیل به واقعیت برسیم:

«ما از راه این اسطوره‌ها نه دانش قابل اعتمادی درباره گذشته‌های دور می‌توانیم به دست آوریم و نه خبری که جنبه واقعی داشته باشد ولی همه آنها تصویری از این ضرورت به ما می‌نمایانند که آدمی به هر حال با پایه‌ای که در ژرفنای زمان پیش از تاریخ دارد، ارتباط می‌جوید.([۹])

۳- تخیّل در شعر، رمان، داستان و… کاربردهای نو و بی‌شماری دارد اما حقایق معنوی با سعه‌ای وجودی را نمی‌توان نقاشی کرد اگر مجرد محض هم باشد که نقاشی کردنش صددرصد محال می‌شود.

۴- بی هویتی و بی تاریخی نباید انسان را به تاریخ سازی، افسانه پردازی و اساطیر باوری وا دارد. ملتی که از آغاز ریشه‌های تاریخی و همگون با طبیعت و همساز با ساختار بدنی آدمی ندارد چگونه می‌تواند با بافتن افسانه برای خود تاریخ بسازد و اساطیر در ذهن و اندیشه مردم خویش جای دهد؟

۵- افسانه خواندن چنانچه با ظرافت هنری و محتوای عاطفی به دیگران منتقل شود، ممکن است نظر و رأی عده‌ای را در مدت زمان کوتاه تسخیر کند اما آنچه در این مجموعه گرد آمده با صراحت عقل و یافته‌های علمی در تضاد کامل قرار دارد. از این رو نمی‌توان به بار افسانه آن هم اعتنایی ورزید.

۶- برخی از کارشناسان تاریخ و غرب شناسان بر این باور هستند که «ایلیاد» و «ادیسه» نه داستان مستقل تاریخ غرب که برگرفته از محتوای تورات و انجیل واژگون شده است.([۱۰])

تا کنون هیچ تصویر نیمه روشن از آغاز آفرینش و کیفیت پیدایش موجودات بر پایه دیدگاه‌های یاد شده به دست نیامد؛ زیرا با کاستی و محدودیت نفس دانش تفسیرگر و نمایان کننده حقیقت از یکسو و ابزار کشف کننده از دیگر سو با این گروهها به کژ راهه رفتند و انسان‌های بی شماری را به سرگردانی و تردید نسبت به آغاز خلقت وا نهادند و بر گرفتاری‌های روحی – روانی آنان افزودند.

از این پس به دنبال یافته‌های انسانی می‌رویم که بی‌گمان به درجات و مراتب والایی از شناخت نایل شدند. مسیری را که آنها انتخاب و طی کردند و ابزار مناسبی که از آن مدد گرفتند، به طور کامل با مقصد هماهنگی و همخوانی داشته است. اگرچه این گروه‌ها نیز به دلیل محدودیت دانش و ابزار بکار رفته در آن نتوانستند تمامی حقایق را باز گو کنند اما به نمایی کلی و ویژگی‌های اسرار آفرینش بویژه صادر اول دست یازیده‌اند.

خرد بشر با راهنمایی‌های انبیاء و در پرتو تعالیم آسمانی آنان روز به روز رشد کرده و به بالندگی نسبی رسیده است. با آنکه افراد عادی به گنجینه دانش الهی مانند پیامبران و ائمه  متصل نیستند تا حرف نهایی را بزنند، باز هم به نوبه خود تلاش علمی طاقت فرسایی کرده‌اند که نشانگر قدرت عقلانی بشر از یک سو و سپاس گزاری از نعمتهای الهی از دیگرسوست. اینک به بررسی کوتاه نظرهای این گروه در موضوع آغاز خلقت نوریه اهل البیت  می‌پردازیم.

ب- تحلیل خردمندان از آغاز خلقت

۱- حکمت مشّاء

فلسفه مشّاء با عقلانیت محض و به تفسیر، تحلیل و تدوین هستی بویژه نخستین صادر پرداخته‌اند؛ آنان از گوهر درونی بنام عقل استفاده بهینه کرده‌اند و توانایی‌های بالقوه این نیرو را در راستای کشف اولین موجود به فعلیت رسانده‌اند و نتایج بی‌شماری برای جامعه بشریت اهدا کردند. چنانچه کوشش علمی و ناب این حکیمان نمی‌بود، شاید بیشتر جامعه امروزی از ماوراء هستی چیزی در دست نمی‌داشتند.

در اینکه حکماء خداوند را یکتا و بی همتا و علت العلل بودن تمامی موجودات را با برهان عقلی و قانع کننده اثبات کرده‌اند، کار کمی نیست و این که موجودات است از منشأ واحد، واجب، یکتا و پروردگار بی همتا معلول واحد ممکن و مخلوق یکتا پدید آمده است باز هم از نظر تفسیرهای برخی واژگان مفاهیم با چهارچوب کلی روایات هم‌خوانی دارند اگرچه در کیفیت و باریک‌بینی‌ها ناگزیر تفاوت‌هایی میان حکمت و روایات وجود دارد.

اینک جا دارد متن یافته‌های عقلانی حکماء را یادآوری کنیم تا برای فهم خقلت نوریه بیشتر فضا سازی صورت گیرد:

«واحد، تنها علت تمامی اشیا است و خود مانند هیچ شیء از اشیا نیست بلکه ایجادگر و آفریننده اشیا به شمار می‌آید. او خود عین اشیا نیست اگرچه اشیا همگی در او هست اما او در هیچ یک از آنها نیست. بهمین دلیل گفته می‌شود که تمامی اشیا از او ریزش و فوران کرده و با وجود او ثبات دارد همانگونه که دوام شان با اوست بازگشت اشیا نیز بسوی او است.

چنانچه پرسشگری بپرسد: اشیا کثیر از یکتای بسیط که در او هیچ گونه هویت و دوئیتی، زاویه کثرتی به هیچ جهتی از جهات نیست؛ چگونه پدید آمده است؟

به این دلیل که او یکتا و بسیط محض است و در ذات او هیچ چیز از چیزها وجودی ندارد. از آن رو که او یکتای حقیقی است و تمامی اشیا از او جوشیده است. در واقع چون او خود هیچ شی از این اشیا نبود، همه اشیا را تو از او برون آمده می‌بینی. چه آنکه اشیا همگی از او فوران کرده است اما او خود غیر اشیاست. در واقع هویت نخستین که مرادم از آن هویت عقل اول است، همین هویت بدون واسطه و بصورت مستقیم به عنوان اولین موجود از آن سرچشمه جوشیده و برون آمده است. پس از آن تمامی هویت اشیا که در عالم بالا و پایین وجود دارند، به واسطه و سبب هویت عقل و عالم عقلی بوجود آمده‌اند.([۱۱])

تمامی اجزاء استدلال ارسطو بر پایه عقلانیت استوار است. یعنی با حصر عقلی موجود یا واحد است یا کثیر؛ واحد یا بسیط است یا مرکب. مرکب چون نیاز به اجزا ترکیب شده دارد، نمی‌تواند آفریننده و علت اشیا باشد. پس تنها واحد صرف و بسیط از همه جهات به علت بی‌نیازی مطلق می‌تواند خالق دیگری موجودات باشد. اگر عین اشیا باشد، نیازمند به شمار می‌رود و هرگز فوران موجودات را نباید از او انتظار داشت. تمامی فقرات کلمات این حکیم اگر چه کاستی‌هایی نیز دارد اما بر پایه برهان استوار است.

وی پس از این پرده برداری از اسرار خلقت و مشخص کردن معلول اول به نام عقل، ضرورت وجود و حلقه واسطه بودن آن را میان عالم غیب و شهود و مُلک و ملکوت یادآور می‌شود:

«واحد محض فوق «تمام و کمال» است و عالم حسی «ناقص»، چون بوجود آمده است ولی عقل شی تمام و کامل به شمار می‌رود، از آنجا که میان فوق تمام و ناقص ناتمام مناسبتی نیست. از سوی دیگر مناسبت تام و همه جانبه بین علت و معلول ممکن نیست، زیرا عقل از واحد محض حقیقی که فوق تمام است، بوجود آمده است، شی تمام محال است مانند خود موجود تام دیگر بیافریند؛ زیرا خود در اصل خلقت کاستی داشت و هر ابداعی مستلزم نقصان مبدع از مبدیع است. از این‌رو، لازم است میان آن دو موجودی که می‌توان آن را «تام» نامید، واسطه قرار گیرد و آن موجود همان عقل اول است».([۱۲])

گزیده استدلال ارسطو این است که عالم جبروت و معنا و نور با عالم ماده و ناسوت تناسبی ذاتی ندارند؛ زیرا یکی تمام محض و دیگری ناقص محض هستند. اگر بخواهیم میان آن دو ارتباط و پیوند بیابیم، ناگزیر حلقه واسطه‌ای به نام عقل ضرورت پیدا می‌کند که از یک طرف کمال دارد و از یک طرف نقصان. با این ترتیب میان خاک و افلاک پیوند ایجاد می‌شود.

۴٫                  بررسی «عقل اول» ارسطو

۱- وی از یک سو عقیده دارد که «او خودش مانند هیچ شی از اشیا نیست». ولی «اشیا همگی در او هست» چگونه می‌توان این نه آنی را میان ظرف و مظروف و علت و معلول تصور کرد. مگر لازمه ابتدایی تصور صدور معلول از علت، وجود سنخیت متناسب میان آنها نیست؟ چنانچه خداوند به هیچ شی از اشیا تناسب، همانندی و شباهتی ندارد، چگونه می‌توان اشیا را در او تصور کرد؟

حضور اشیا در وجود او با علم او به اشیا دو مقوله متفاوت‌اند. آنچه یکپارچگی واجب الوجود را با مادیات ثابت می‌کند، عبارت بعدی اوست: «اشیا از او بیرون آمده و فوران کرده است.» یعنی اشیا پیش از این در وجود او مطوی و بهینه بودند که بیرون آمدند. چگونه او غیر اشیاست یا ایجادگر آنان که همیشه و در ازل موجودات با خداوند بوده‌اند؟

۲- جوشش از چشمه سار وحدت محض چگونه صورت گرفت؟ آری! با یک تصویر کلی مبهم و برفک دار می‌توان فهمید که چیزی پدید آمد، اما چگونه پدید آمد نمی‌دانیم! چنانچه بُرد خرد را شما همین اندازه بدانید، برای خودتان چه بسا قانع کننده باشد اما برای آنان که خِرد خود را به این کلی گوییها نمی‌تواند اقناع کند و یا جایگزین برتر و ابزار بالاتر در دست دارد، چه راهکاری دارید؟

۳- ترتیب مراتب هستی در نگاه ارسطو بسیار گنگ ارائه شده است. اصل حلقه پیوند میان خداوند و گیتی به نام عقل شمرده می‌شود اما چگونه همین سه مرتبه پدید آمده و با هم پیوند دارند؟ پاسخی از این بخش برنمی‌آید. با کلی‌گویی نمی‌توان خرد‌ها را قانع کرد و به کیفیت اتصال مراتب هستی پی بُرد.

۵٫                  معلول اول از منظر بوعلی

پس از ارسطو از نظریه پردازان اصلی حکمت مشّاء به شمار می‌رود و در نخستین موجود آفریده شده پس از خداوند همان دیدگاه ارسطو را بسط و توسعه می‌دهد. افلاک ده‌گانه را او و دیگر حکماء مشّاء بر پایه دانش فضا شناسی بطلمیوسی تفسیر و تحلیل کرده‌اند و به میزان آنها عقول ده‌گانه را از آغاز تا پایان برمی‌شمارند که ما به یادآوری تمام آنها نیازی نداریم.

«بل المعول الاوّل عقل محض؛ لانه صوره لاماده و هو اول العقول المفارقه التی عددناها… فبین انه لا یجوز ان یکون المعلول الاول صوره مادیه اصلاً و لا ان یکون ماده اظهر. فوجب ان یکون المعلول الاول صوره غیر ماده اصلاً بل عقلاً و انت تعلم إن هٰهنا عقولاً و نفوسا مفارقه کثیره…»([۱۳])

نخستین موجود در نظام آفریش عقل است، آن هم صورت و محدوده محض معنا دارد و هیچ گونه عناصر نخستین تشکیل دهنده بنام ماده در وجود او راه ندارد؛ زیرا این سلسله با وجود ماده و صورت تداوم می‌یافت و محال عقلی لازم می‌آمد. پس معلول اول مرکب از ماده و صورت نیست یک اصل و صورت تنها هم که دارد، مادی نیست که مجرد صرف است. پس از این موجود صرف هستی؛ دیگر موجودات از بالا تا پایین دارای عقول ده‌گانه و افلاک ده‌گانه‌اند که از فلک اولی آغاز و به فلک عنصری پایان می‌پذیرد.

۶٫                  بررسی «معلول اول» بوعلی

۱- ترتیب عقول و افلاک‌هایی که آنان تصویر کرده بودند؛ امروز با پیشرفت نسبی دانش فضاشناسی همگی باطل شده‌اند. نه تنها هیئت‌های قدیم که هیئت‌های جدید نیز روز به روز باطل می‌شوند. چنانچه میان ترتیب افلاکها و عقول پیوند و تناسب ذاتی وجود داشته باشد، با بطلان یکی بطلان دیگری قطعی است. اگر میان آنها هیچ نوع تناسب و سنخیت کاملی وجود ندارد، چگونه عقول منحصر به ده تا می‌شود و مراتب بیشتر یا کمتر ندارد؟ همانگونه که برخی از آنها در مراتب هستی عقول بیشتری ثابت کرده‌اند. میان خود آنها در مراتب هستی اختلاف وجود دارد پس چینش هستی بر اساس حکمت مشّاء نمی‌تواند صحت داشته باشد.

۲- حکماء اشراق بر پایه یافته‌های عقلانی خود بر دیدگاه صدور فیض مشائیان نقد زده‌اند و خط بطلان کشیده‌اند:

«فصل: فی کیفیه صدور الکثره عن الواحد الاحد و ترتیبها و بیان انّ ما ذهب الیه المشاؤون فی ذلک لیس بمستقیم. فقدم الثانی علی الاول. و قال: النور الاقرب ای العقل الاول؛ لما حصل منه برزخ هو الفلک الاعلی و نور مجرد، هو العقل الثانی… و من هذا النور المجرد، نور مجرد آخر هو العقل الثالث و برزخ هو فلک الثوابت فاذا اخذ هکذا ای علی هذا الترتیب علی ما یقوله المشّاؤون و هو: ان یحصل من کل عقل عقل آخر و فلک الی ان یحصل تسعه افلاک و العالم العنصری».([۱۴])

حکماء اشراق دیگر پس از تبیین صادر نخست، نظریه افلاک و عقول عشره یافته و دستآمد فکری حکمت مشّاء را باطل و غیر متقن می‌شمارند: «…و هذا و ان کان مشهورا فهو (نقد) غیر متیقن».([۱۵])

ناپختگی، کژ راه و یافته‌های ناقص این حکمت در ترتیب و چینش نظام هستی برای ماآشکار می‌شود. چنانچه اشراق برمشا را بر پایه مبنای آن دو برگردانیم تالی فاسدش بدتر از این خواهد بود.

۳- چنانچه برون آمدن معلول نخست را از علت العلل واقعی و موجود عینی ندانیم و آن را به علم پروردگار تعبیر نماییم، در آن صورت فعل او با علم او یکسان خواهد بود، حقیقتی که هیچ خردمندی آن را نمی‌پذیرد.

آری! ذات بعلاوه صفات و به اضافه فعل در احدیت یکسان است اما نه در مرتبه تحلیل عقلانی و ایجاد آفرینش. اینکه خداوند به نخستین موجود پیش از آفریده شدنش علم داشت تردیدی نیست اما اینکه چگونه او را آفرید؟ مقوله دیگری غیر از علم است.

بدین‌سان نظر برخی در پرده ابهام قرار می‌گیرد آنجا که می‌گوید:

«راه ایجاد و افاضه خداوند آن نیست که چیزی از ذات مفیض و علت ایجادی شی جدا شود، یا به ذات معلول فایض ملحق گردد بلکه راه آن این است که هنگامی که علم جاعل فیاض به این که چه چیزی از ممکنات، منتظر وجودند وصلاحیت دریافت فیض در نظام خیر و احسن را دارند، بر حسب این علم و اراده ناشی از آن، در متن واقع، ذات آن منبعث و محقق می‌گردد و از فیاضیت و فعالیت او موجود و امری هم سخن با هویت و ماهیت او صادر می‌شود».([۱۶])

وانگهی، پیش از آفرینش چگونه «چیزی از ممکنات منتظر وجود هستند و صلاحیت دریافت فیض در نظام خیرو احسن را دارند؟» در حالی که قبل از علت العلل چیزی وجود ندارد. اگر قایل شدیم چیزی هست با خدا یا متصل به او پس واجب الوجود و واحد محض بودن چه تفسیری بر می‌تابد؟ بنابراین هیچ گریز گاهی در توجیه صدور فیض برای ما نیست. یا قایل باشیم که موجودات در درون خدا گرد آمده و با او یا بیرون از او بوده و پراکنده شده‌اند، آنگاه که فیض صادر شده است. یا آنکه قایل باشیم که یکی بوده و هیچ چیزی با او نبوده پس از آن و با اراده و اهداف ویژه او موجودات را آفریده است. این که ازلیت منحصر به پروردگار نباشد و تمامی موجودات ازلی باشد یا برخی از آنها، ازلیت محض واحد و صرف، خود به خود باطل می‌شود و نیازی به ترتیب هستی نیست چنین نقدی پیش از آنکه بر بوعلی و افراد نظیر میرداماد وارد باشد، بر ارسطو وارد است.

۲- حکمت اشراق:

اگر در حکمت اشراق، چنانچه قایل به اختلاف تعبیر با حکمت مشّاء نباشیم و مفاهیم موجود را که در یکی عقل و در دیگری نور مجرد واحد تعریف شده است ژرف بنگریم، تفاوت میان نگرش آنها در نخستین صادر برای ما آشکار خواهد شد. چنانچه اشراق نیز عقل اول را نخستین موجود بداند با مشّاء و صادر نخست که آنها گفته‌اند تفاوتی مسلکی چشم‌گیری ندارند. یعنی در اصل معول اول به نام عقل، هردو متفق‌اند. تنها در کسب و یافته‌های حکمت تفاوت‌هایی دارند.

مشّاء بر اساس عقل محض برای کشف واقع پای می‌فشرد و اشراق برای نیل به حقایق فیض و انداختن نور از جانب خداوند برای راهیابی به واقعیت در قلب واقعیت گرا اصل می‌شمردند. آنها قایل به تفاوت در ابزار می‌شود. آیا تفاوت وسیله، تفاوت هدف را در پی خواهد داشت یا نه؟ به تعبیر دیگر آنچه با عقل تنها به دست می‌آید عین همان چیزی است که با نور هدایت و افاضه شده الهی به دست می‌آید یا مغایرت دارند؟ یا آنچه با نور قلب و آمیخته با عقلانیت به دست می‌آید با آن دو تفاوت ندارد؟ بهمین دلیل مقصد و دستآمد‌‌های هر سه هرگز یکسان نیست؛ زیرا شعاع و قلمرو کار آیی این ابزار با یکدیگر تفاوت جوهری و آشکارا دارد. دوربین عکاسی با دوربین فیلمبرداری با تلسکوپ هابل با عکس برداری‌های فضا و هوا و زمین هرگز یکسان نیستند؛ در اصل نمایاندن، همگی واحد‌اند اما در میزان و وسعت نمایاندن تفاوتهای جوهری دارند. روشنایی ریزبینی و شفافیت عکسها با یکدیگر اصلا قابل مقایسه نیست. از این رو باید پذیرفت که اختلاف در ابزار معرفتی، دستآمد و حد و حجم معرفت را تعیین می‌کند و میزان کیفی و کمی آن را برای ما آشکار می‌سازد.

همین که مشّاء با عقل صرف حرکت کرده‌اند، از علمای تجربیون افسانه سرایان بسیار به هدف نزدیکتر شدند اما تمامی ابعاد و زوایای هدف را بازگو نکرده‌اند؛ زیرا وسیله معرفتی آنها بیش از این جواب نمی‌داد اما حکمت اشراق چه با نور تنها یا آمیخته با عقل به مرتبه‌ای جلوتر از مشّاء رسیدند و حقایق بیشتری برای ما آشکار کردند و آن کشف وجود نخستین با قید نور بود:

«فاول ما یحصل منه نور مجرد واحد، هو المسمی عند بعض الاوائل بالعنصر الاول… و عند المشائین بعقل الکل…»([۱۷])

در این بخش و بخشهای دیگر اشراقیان با صراحت کامل و تمام به اینکه موجود اول نور مجرد واحد است اشاره می‌کنند و تمایز نور را با نور‌های برآمده از آن بر می‌شمارد و همین گونه نور اول را با نور پرداز نخست مقایسه می‌کند:

«در واقع شعاعی که از نورالانوار بر نور اول افاضه شده کاملترین فیض است از فیض که اولی به دومی افاضه می‌کند و می‌دهد؛ زیرا فیض دهنده و فیض گیرنده در نخستین موجود شدیدترین فعلیت و تمام ترین قابلیت را نسبت به دومی داراست. بدین سان، ثابت شد که نخستین نور که از نور الانوار تابیده، درخشیده و برون آمده یکی بیش نیست و آن نور نزدیکترین و برزگترین نور شمرده می‌شود».([۱۸])

بنابراین ماهیت، چیستی و کیفیت نور با عقل بسیار متفاوت است. نور افاضه‌ای و نور پرداز، کانون نور و منور لازم دارد آن هم در اختیار فرد نیست که هر زمان بخواهد از آن مدد گیرد. بر خلاف عقل که در نهاد انسان همیشه وجود دارد و می‌تواند همواره از آن مدد گیرد.

آری! چنانچه نور مَلَکه درونی گردد در آن صورت خود فرد معنی نخواهد داشت و جز نور پرداز و شعاع نور انسان هر گز خود را در پرتو افشانی نوری نمی‌بیند و نمی‌تواند بنگرد؛ زیرا شعاع نور به حد و اندازه‌ای شدید است که تمام اشیا را در کام خود فرو می‌برد و هر چه غیر او باشد، می‌بلعد. اشعه ایکس و گاما و… را امروز بعنوان نور مادی شاهدیم و قدرت غیر قابل تصور آن را می‌دانیم. نور مجرد که به مراتب بالاتر، شدیدتر، روشن‌تر و تابناک‌تر از انوار مادی هستند. بنابراین هرگز میان خرد و نور این همانی صددرصد وجود ندارد؛ جایی که نور عملاً وارد می‌شود و نفوذ می‌کند، خرد بدان راه ندارد.

۷٫                  صحت «عقل» یا «نور»

در برخی از موارد در حکمت اشراق از نخستین موجود به نام «عقل» یاد شده است:

«فأول صادر منه تعالی جوهر عقلی سمّاه بعض الحکما عقل الکل و العنصر الاول. و هو اعظم مایمکن و اشرفه…».([۱۹])

در جای دیگر از همین مجموعه با صراحت کامل اولین معلول را نه نور که عقل می‌نامند:

«فیجب ان یکون الذی یحصل منه بغیر واسطه جوهراً و مجرداً عن الماده من جمیع الوجوه و هو العقل. ثم العقل هو المعلول الاول لایجوز ان یحصل منه جسم».([۲۰])

چنانچه حکماء مشّاء نیز دستاورد عقل و نور را یکسان ارزیابی ‌کنند پس ایراد آنها به مشائیان معنی ندارد همانگونه که پیشتر از این یادآوری شد. اگر عقل نخستین صادر باشد چه با نور و چه با عقل اختلافی در میان نیست. در حالی که چنین چیزی امکان ندارد.

راه جمع آن این گونه است: نخست شیخ اشراق به پیروی از مشّاء حرکت کرده و به تبع آنها چنین سخنی را بر زبان رانده است اما پس از دریافت فیض و درخشیدن نور علم در قلب یک مرتبه ترقّی علمی کرده و به مراتب بالاتر دست یافته است. بنابراین باید تاریخ تألیف مجموعه مصنفات را به ویژه این قسمت را پیشتر از تدوین حکمه الاشراق دانست که در پی آن این نحله بوجود آمده و به نام حکمت اشراق معروف شده است.

با این وجود می‌توان گفت: نظریات بدوی آنها تقلیدی بوده و باطل اما نظریات آخری پخته‌تر و دقیق‌تر و ریزبین‌تر. از این رو عده‌ای که نظر مشّاء و اشراق را در صادر نخست یکسان می‌دانند خالی از کاستی نیست:

«بر مبنای فلسفی مشّاء، اشراق و حکمت متعالیه صادر نخست بهرگونه وصف شود موجود حقیقی است ولی بر مبنای وحدت شخصی وجود، فیض منبسط تنها مظهر و مجلای نخست خداوند است و اطلاق وجود و موجود بر آن جز به مجاز نیست. در حکمت مشّاء و اشراق صادر نخست، عقل اول است که مغایر با دیگر عقول و سایر موجودات تام است و غیر از مستکفیات و نواقص است».([۲۱])

۸٫                  بررسی حکمت اشراق:

۱- اگر معتقد باشیم حکمت روز به روز از سطح به عمق، از وسیله به هدف، از کلی گویی به جزئیات، از ابهام به ریز بینی و شفاف گویی حرکت کرده است، اشراق بر مشّاء برتری و تفوق فهم فلسفی دارد؛ زیرا افزون بر فعالیت عقلانی از شهود باطنی برای رسیدن به حقیقت مدد گرفته است. با این وجود هرگز به ظرافت و ریزبینی عرفان نرسیده است، چه رسد به داده‌های ناب وحیانی.

۲- اگر عقل اول را محور و دستآمد این نحله در شناخت موجود اول بپذیریم، آنگاه تفاوتی میان حکمت مشّاء و اشراق نیست نه در تمامی موارد بلکه در این موضوع نخستین موجود. برخی با طرح اصالت وجود و تشخیص مراتب قائل‌اند می‌توان میان تمامی نظر حکماء جمع کرد و اختلاف جزئی آنها را نادیده انگاشت:

«بر مبنای تشکیک در مراتب وجود مجموع فیض دارای یک وحدت حقیقی است و آن شی واحد همان فروغ رخ ساقی است که در جام‌های متکثر، حیات ظاهر می‌شود… آن فروغ واحد نظیر رشته تسبیح است که در همه مراتب تسبیح حضور دارد و چون آن فیض امر واحد و بسیط است، در مراتب مختلف، تجزی و انقسام نمی‌پذیرد و با همه مراتب بدون آنکه به حدود رنگ مرتبه‌ای متصف گردد، همراهی می‌کند و همراهی او با مراتب به شکل مخالطت نیست چه اینکه مغایرت و امتیاز او از مراتب نیز به شکل عزلت و مباینت نیست».([۲۲])

۳- آیا براستی رها کردن داده‌های گنجینه دانش غیبی و شهودی و دست یازیدن به یافته‌های هر چند خوب دیگران پیش از فهم و تدوین گزاره‌های دینی با خرد انسانی سازگاری دارد؟ مگر خرد و فطرت ابزار معرفتی ما را به برترین جایگاه و پیشرفته‌ترین ابزارهای کشف حقیقت رهنمون نیست؟ پس چه کسی برتر و داناتر و… از متن داده‌های وحیانی در خلقت نوری است؟ مرز میان عصمت و گناه، دانش ذاتی و کَسبی، همیشگی و آنی و… تا کجاست؟

۳- حکمت متعالیه

از حکمت متعالیه که پس از استواری حکمت مشّاء و شکل‌گیری اشراق، تدوین، بسط و تعمیق یافته در صادر نخست توقع می‌رود نوآوری‌های بیشتری داشته باشد و این مطالب پیچیده و مهم را از حالت خامی بیرون کشیده به شکل پخته‌تر، دقیق‌تر، برای حقیقت جویان عرضه کند. همانگونه که اشراقیان یک پله بالاتر از مشّائیان به آن سوی افلاک قد کشیده و تا نیمه‌های قله معرفت را فتح کردند. حکمت صدرایی از دستآمد‌های بی‌شمار و نکته سنجی‌های هر دو نحله برای دست‌یابی به کشف حقیقت نخستین باید مدد گرفته باشد همانگونه که نحله‌های پیشین میراث بر دیگر افکار و اندیشه‌ها فلسفی بود و در فرهنگ سازی، فرهنگ بانی و فرهنگ گذاری حکمت، تأثیر ژرف و گسترده داشتند.

باور و برداشت بسیاری از شارحان، مترجمان و پیروان یافته‌های ملا صدرا بر این پایه استوار است که وی نخستین فرهیخته‌ای بود که یافته‌های عقلانی، شهود قلبی و داده‌های وحیانی را بهم آمیخت و از برهان و عرفان و قرآن برای دست‌یابی به حقیقت مدد جست. بدین سان، انتظار واقع بینانه و علمی می‌رود که در مورد نخستین معلول وی نباید پیرو پیشینیان باشد که خود دیدگاه نو، پخته، فراگیر و عمیق در این موضوع داشته باشد.

وی می‌نویسد:

«… اول ما نشأ من الوجود الواجبی الذی لا وصف له و لا نعت له …هو الوجود المطلق … هو الموجود المنبسط الذی یقال له العما و مرتبه الجمع و حقیقه الحقائق و حضره احدیه الجمع و قد یسمی بحضره الواحدیه».([۲۳])

وی با توجه به مبادی خود در باب تشکیک مراتب وجودی در مباحث تعلیمی و رسمی از عقل بعنوان صادر اول یاد کرده امّا در نهایت وجود منبسط را به عنوان اولین صادر از حق تعالی معرفی کرده است.([۲۴])

برای تبیین بیشتر نظر صدرایی، تقسیمات کلی وجود بر مبنای شهود عرفانی ضرورت دو سویه دارد: هم در حکمت متعالیه هم در عرفان. با شناخت جایگاه صادر نخست در این تقسیم به ماهیت آن می‌توان بیشتر پی برد و میزان نوآوری یا سخن تکراری صدرا الدین شیرازی را سنجش نمود.

عرفا سه تقسیم برای «وجود» طرح کرده‌اند:

۱- مقام احدیت: ذات واجب به این اعتبار بدون نسبت‌ها، اضافات، تعیین، مفهوم‌ها، کثرت‌ها و… در نظر گرفته می‌شود. اعتباری که به کنه ذات، پنهانی‌ترین وجود پنهان و منزه از تمامی حیثیت‌ها و تقید‌های اوصاف و … تعلق می‌گیرد. وجود صرف که نه متعلق به غیر است و نه مقید، همان هویت غیبیه یا غیب الغیوب و وجه ربیّ محض.

۲- مقام واحدیت: اعتبار ذات به سمت و جهت ظهور ذات نه کنه ذات به سوی انبساط و گستره ذات نه خفا و گنجینه ذات. که مرحله تجلی ذات به صفات و افعال یا مرتبه اسم اعظم و جامع «الله» که در برگیرنده تمامی اسماء و صفات و اعیان است، نوعی سریان خاص از بالا تا پایین. البته سریان مجهول الکُنه یا وجه خَلقی یا وجه فعلی.

۳- مقام فیاضیت: وجود متعلق به غیر خودش تجلی و مقید به قید خاص از قیود‌های، ماهوی و مقرون به ماهیت‌های مخصوص مانند عقول، نفوس، اجسام.([۲۵])

با این توضیح می‌توان گفت:

«صادر نخست همان وجود مطلق  منبسط است و آن وجود مطلق در هر مرتبه با هستی قرین می‌شود و اولین ماهیتی که از آن انتزاع می‌شود همان ماهیت عقلانی است که از آن به عقل اول یاد می‌شود و در تنزلات بعدی ماهیات دیگر از آن دریافت می‌شود و از هر ماهیت نقص وامکان مختص به آن فهمیده می‌شود».([۲۶])

آری! در حکمت متعالیه و عرفان نظری صادر نخست که فیض منبسط نامیده می‌شود، همه مراتب آفرینش را شامل می‌شود و در هر مرتبه با تعیین خاصی که ماهیت نامیده می‌شود، همراهی می‌کند».([۲۷])

از مجموع آنچه یاد شد، نظر حکمت متعالیه در واقع همان دیدگاه عرفاست نه چیز جدید. با این تفاوت که عرفا به حقیقت محمد  نیز اشاره دارند اما ملاصدرا تنها به همان وجود منبسط بسنده نموده است.

ج- فیض نخست در عرفان

عرفا بالاتر از حکام از کثرت گذر کرده و به وحدت رسیده‌اند. آنها با کشف درونی و اشراق معنوی سیمای نخستین حقیقت آشکار شده حق تعالی را برای ما به تصویر کشیده‌اند. پویندگان راه دل، با همت بلند، اندیشه سبز و خرد پولادین از مرز انحصار عقلانیت عبور کرده و به ابزار معرفتی جدید و متناسب با موضوع برای کشف نور تلاش کرده‌اند و به حقیقت نور تاریکی‌های روح را روشنایی بخشیده‌اند.

بی تردید قلب با نور پرداز بیش از خرد سخنیت دارد. ظرافتها و باریک بینی‌های زیبا شناختی در شهود درونی بیشتر  از یافته‌های عقلانی به چشم می‌خورد. از این رو، موجود نخستین که عرفا پرده از سیمایش بر می‌دارد با آنچه عقل معرفی می‌کند، تفاوت‌های اساسی دارند. عرفا همگی از ابهام و کلی گویی بیرون آمده حقیقت محمدیه  را نخستین موجود پس از پروردگار می‌دانند. ابن عربی معتقد است:

«انما کانت حکمته فردیه لاَنه اکمل موجود فی هذا النوع الانسانی و لهذا بدی به الامر و ختم به. فکان نبیاً و آدم بین الماء و الطین. ثم کان بنشأته العنصریه خاتم النبیین».([۲۸])

خوارزمی می‌نویسد:

«سبب اختصاص کلمه محمدیه به حکمت فردیه آنست که رسول ما متعین به اول تعینات است که ذات احدیت بدان تعین متعین گشته است پیش از هر تعینی که بدان متعین شده است، از تعینات غیر متناهیه … پس جناب او  شامل جمیع تعینات است. لاجرم او واحد فرد است در وجود که او را نظیر نیست. چه چیزی تعینی در مرتبه مساوی تعین او نیست و بالاتر از مرتبه او نیست… پس فردیت مطلق او راست و از برای شمول او هر یقین (یقین نامیده می‌شود.) او  مظهر «اسم الله» و الله اسم اعظم است که جامع همه اسما و صفات است…»([۲۹])

با صراحت کامل عرفا نور وجودی حضرت خاتم را نخستین موجود می‌دانند؛ حقیقتی که هرگز حکمت بدان اشاره نکرده است:

در ادامه شارح فصوص می‌نویسد:

«اول آنچه فردیت بدان حاصل می‌شود غیر عین ثابه او نیست. چه اول آنچه فائض شد به «فیض اقدس» از اعیان عین ثابه اوست. و اول آنچه وجود یافت به «فیض مقدس» در خارج از اکوان روح مقدس اوست. کما قال : «اول ما خلق الله تعالی نوری».([۳۰])

برخی از عرفای دیگر نیز در نخستین آفریده شده به همین شهود دست یازیده‌اند:

«ثم ان الذات با اعتبار اتصافها بالوحده الحقیقیه، تقتضی تعیناً یسمی باصطلاح القوم باالتعین الاول تاره و بالحقیقه المحمدیه  اخری».

همین یقین است که اقتضا تجلی ذات را می‌طلبد. بنابراین تعین این جا همان توجه ذات از کنه غیب است که هویت همان ذات به شمار می‌رود و اینکه محدودیت برای حضرت احاطه و تناهی وجود ندارد. همین ظهور و تجلی اول است که از آن به نسبت علمیه تعریف شده است».([۳۱])

عرفاء با ریزبینی و تیزنگری به حقایقی دست یازیده‌اند که پیش از آنان کسی هرگز از آن حقایق آگاهی نداشتند.

از آنجا که تمام توجه و تمرکز اندیشه خود را به توحید را به توحید متمرکز کرده بودند از کثرت بی‌خبرند:

«عرفاء بلند مرتبه چون نظرشان به وحدت و عدم شهود کثرت بوده‌اند، هیچ گاه به تعینات جهان چه عالم مُلک یا ملکوت، ناسوت یا جبروت نگاهی نمی‌انداختند. آنها تعینات را وجود مطلق می‌دیدند و عوالم هر عالمی می‌خواهد باشد، اعتبار یا خیال تصور کرده‌اند همانگونه که خود گفته بودند: جهان نزد آزادگان خیال اندر خیال است».([۳۲])

برخلاف اندیشه، رویکرد و فرضیه حکماء که به کثرت و حفظ مراتب وجود از عالم غیب و شهود و ترتیب اسباب و مسببات و عوالم بالا و پایین نظر داشتند، ناگزیر حق به جانب، به حساب می‌آیند که قایل به صدور عقل مجرد و سپس نفس و دیگر مراتب کثرات باشند؛ زیرا مقام مشیّت مطلقه کثرت بردار نیست. کثرت در مراتب پایین‌تر از آن تحقق می‌پذیرد که همان مقام تعینات باشد. پس مشیت الهی به لحاظ ذوب بودنش در ذات احدیت و فنا آن در کبریای سرمدی، کثرتی و حکمی ندارد تا در شأن او گفته شود که آیا او صادر شده است یا نشده است.([۳۳])

حقیقت محمدیه  :

به چند نمونه دیگر از یافته‌های عرفا در کیفیت تجلی نور اوّل توجه کنید:

«حق سبحان از آن جهت که وجودش یکتا است، بیش از یکی از او صادر نشده است؛ زیرا محال است که یکتا از آن جهت که یکتا شمرده می‌شود بیش از یکی را آشکار سازد و ایجاد کند. آن یکی که ایجاد شده نزد ما، همان وجود عامی است که به اعیان موجودات و کنه وجود آنها افاضه شده است. چه آنهایی که جامه وجود پوشیده‌اند و چه آن‌هایی که هنوز لباس هستی نپوشیده‌اند ولی علم پیشین خداوند به آنها تعلق گرفته است».([۳۴])

اگر چه عده‌ای در برخی از موارد با صراحت به وجود نخستین نور محمد اشاره نکرده‌اند اما همگی به این مهم عقیده دارند:

«فالولایه الاحمدیه الاحدیه الجمیعه مظهر الاسم الاحدی الجمعی و سائر الاولیا مظاهر ولایته و محالّ تجلیاته کما ان النّبوات کلها مظاهر نبوته و کل دعوته دعوه الیه بل دعوته. فکما ان لا تجلی ازلاً و ابداً الا التجلی با الاسم الاعظم و هو المحیط المطلق الازلی و الابدی کذالک لا نبوه و لا ولایه و لا امامه الا نبوته و ولایته و امامته و سائر الاسما رشحات الاسم الاعظم و تجلیاته الجلالیه. و سائر الاعیان رشحات العین الاحمدی و تجلیات نوره الجمالی و الجلالی و اللطفی و القهری. فالله تعالی هو هو المطلق و هو صلی الله علیه و آله الولی المطلق».([۳۵])

برخی دیگر از عرفا نور مطلق اهل البیت  را بصورت نمادین یادآوری کرده‌اند توجه کنید:

«تجلی شهودی همان آشکار شدن و نمایاندن وجود است که «النور» می‌نامند و آن ظهور حق است بصورت اسما خودش در اکوان که مظاهر آن اسما هستند. این ظهور همان نفس الرحمان است که بواسطه آن تمامی موجودات و هستی وجود یافته‌اند».([۳۶])

بنابراین تمامی عارفان بر این عقیده‌اند که حقیقت محمدیه  نخستین موجود آفریده شده پس از وجود ذاتی خداوند به شمار می‌آید.

نقد فلسفه و عرفان

۱- فردی که پی کشف حقیقت می‌دود می‌اندیشد و درنگ می‌کند، هرگز به دانش‌های خود و معلومات به دست آمده و موجود خویش بسنده نمی‌کند. ناگزیر در هر زمینه‌ای که می‌خواهد به عمق، زوایا و گستره مطلب برسد، آراء دیگران را هم به عنوان شاهد، دلیل، مؤید و مخالف و… می‌نگرد، نقد می‌کند یا می‌پذیرد.

در موضوع پیچیده و اسرار آمیز نخستین خلقت، خرد، وجدان و عاطفه انسانی فرمان می‌دهد که تمامی یافته‌ها، گفته‌ها و نوشته‌های دیگران را گرد آورد، مطالعه کرد و آنگاه با یافته‌های خود میان‌شان داوری نمود. از همین جاست که تفاوت یک دانشمند با یک فرهیخته‌ معین می‌شود.

اولی تنها به رشته خود متکی، دلخوش و مغرور است و خرسند. گمان می‌کند تنها ابزار کشف حقیقت در دست اوست و دیگران همگی باید نان خور او باشند. در کشف حقایق نه تنها مسیر‌های دیگری را نمی‌پذیرد، نمی‌داند و قبول ندارد که غیر از رشته خاص خود گپی گفتنی برای دیگران قایل نیست.

دومی افزون بر دانش خود از بینش یافته‌های دیگران مدد می‌گیرد، وزن و مقدار سنگینی و سبکی و ارزش هر دانش را می‌داند و هرگز به دانش ویژه خود متکی نیست. چنین فردی با یافته‌های خرد تمامی انسانها شریک است و محصول هر یک را بخوبی می‌شناسد. آیا حکما و عرفا نه تمامی شان برخی از آنها نمی‌توانستند نیم نگاهی به روایات اهل البیت  در این موضوع پیچیده بیندازند؟! یا با سبک و مبنای آنها سازگاری نداشت؟ سبک هدف است یا وسیله کشف حقیقت؟!

۲- مگر می‌توان با کلی گویی و ارائه نمودار مبهم و خشک تمامی خرد‌ها را قانع کرد؟ و به یک نور تنها بسنده نمود؟ و حقایق پیچیده آغاز آفرینش را پایان یافته و فهمیده شده تلقی کرد؟

۳- آیا سخنان اهلبیت  در این موضوع از سخن عارفان و حکیمان گنگ‌تر و بی‌معنا‌تر است؟! یا اینکه هر سخنی که روان، گویا، شیوا و معانی بلند داشت وانهاده می‌شود؟! باید عبارت‌های گنگ، پیچیده و معانی فرودست صادر اولی فلسفه و حکمت باشد؟

۴- آیا عمق، گستره و ابعاد معانی خلقت نوری اهل بیت  به اندازه معانی صادر نخست فلسفه و عرفان نیست؟!

 

([۱]). آغاز و انجام تاریخ/ ۴۹٫

([۲]). همان/ ۳۵٫

([۳]). تاریخ تمدن

([۴]). روزنامه قدس/ ۲۳/ ۴ / ۱۳۸۴٫

([۵]). ایلیاد/ ۳۰ تا ۳۳

([۶]). همان/ ۳۵ تا ۳۷٫

([۷]). همان.

([۸]). آغاز و انجام تاریخ/ ص ۵۴- ۵۳٫

([۹]). همان.

([۱۰]). درسهایی از غرب شناسی دکتر عباسی جزوه نویسنده.

([۱۱]). اثولوجیا/ ۱۳۴٫

([۱۲]). همان/ ۱۳۵٫

([۱۳]). شفا /۲ / ۴۰۴٫

([۱۴]). حکمه الاشراق/ ۳۴۲٫

([۱۵]). همان/ ۳۱۸٫

([۱۶]). نبراس الضیاء/۶۸٫

([۱۷]). حکمه الاشراق/ ۳۱۸٫

([۱۸]). همان.

([۱۹]). مجموعه مصنفات شیخ اشراق/ ۱/ ۶۱٫

([۲۰]). همان/ ۴۵۰

([۲۱]). رحیق مختوم، شرح حکمت متعالیه/ ۱۰/ ۷۳٫

([۲۲]). همان/۷۴٫

([۲۳]). الحکمه المتعالیه/ ۲/ ۳۳۱٫

([۲۴]). فیض و فاعلیت وجودی/ ۲۰۲٫

([۲۵]). الحکمه المتعالیه/۲ /۲۷ و تمهید القواعد /۲۷۲٫

([۲۶]). رحیق مختوم/ ۱۰/ ۷۶ و ۷۳٫

([۲۷]). همان.

([۲۸]). فصوص الحکم/۱ / ۲۱۴٫

([۲۹]). شرح فصوص الحکم خوارزمی/ ۱۰۶۵٫

([۳۰]). همان/ ۱۰۶۶

([۳۱]). تمهید القواعد/ ۲۷۲٫

([۳۲]). مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه/۶۶٫

([۳۳]). رساله النصوص/۷۴ و مصباح الهدایه/ ۶۵٫

([۳۴]). تعلیقه علی شرح فصوص الحکم/ ۴۱٫

([۳۵]). همان.

([۳۶]). الاصطلاحات/ ۱۱۸و مصباح الهدایه/ ۶۵٫

منبع: برگرفته از کتاب حلقت نوری اهل بیت؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.