صفحه اصلی > پایگاه اطلاع رسانی > بدون دسته ( پیشفرض) > مناطق شیعه ‏نشین عربستان۳
تاریخ انتشار : ۱۰ آذر ۱۳۹۷


مناطق شیعه ‏نشین عربستان۳

مناطق شیعه ‏نشین عربستان۱

مناطق شیعه ‏نشین عربستان۲

شیعه در نجران

شیعیان اسماعیلیه در مناطق جنوبى، به ویژه در نجران و اطراف آن ساکن هستند و «مکارمه» نامیده مى‏شوند؛ زیرا به طایفه مکرمیه منتسب‏اند که حاکمان نسب نجران به آنها مى‏رسد.

حسن‏بن‏هبه ‏الله مکرمى ـ که سعودى‏ها را در ابتداى تأسیس دولت نخست‏شان در درعیه شکست داد ـ از این طایفه است.

این طایفه به قبیله یام منتسب هستند و طایفه «ابوساق» از این قبیله، زعامت قبیله را به عهده داشته است. تعداد آنها در جنوب عربستان، بین ۳۰۰ ـ ۲۵۰ هزار نفر است.

تعداد زیادى از زیدیه، از قبیله «وائله» در نجران ساکن هستند و در مناطق‏حارث و وادعه زندگى مى‏کنند؛ همچنین بسیارى از شیعیان اشراف در مرکز سکونت دارند که «احمد ابوطالب» یکى از آنهاست. تعداد اندکى از شیعیان دوازده امامى و کیسانیه نیز در نجران زندگى مى‏کنند.

شیعه در حائل

قبیله «طى» در این منطقه زندگى مى‏کند. این قبیله در تمام جنگ‏ها از یاوران امام على بودند. بسیارى از زعماى این قبیله، همچون: «عدى‏بن‏حاتم طائى» شیعه شدند و مبلغ تشیع بودند.

طرماح‏بن‏عدى‏بن‏حاتم طائى نیز از بزرگان معروف این قبیله است. ریشه قبیله «شمّر» که در حائل ساکن هستند، نیز به قبیله طى برمى‏گردد.

این قبیله به نداشتن تعصب مذهبى معروف است و باوجود موج تعصب مذهبى که با ظهور وهابى‏ها، همه‏جا را در بر گرفته بود؛ این قبیله اصلاً تعصب مذهبى نداشت؛ به همین سبب شیعیان به راحتى در این منطقه تجارت و سکونت داشتند.

البته به سبب اتفاقاتى که رخ داد، اکثر شیعیان «حائل» از آنجا بیرون رانده شدند و به عراق یا مدینه مهاجرت کردند. این قضیه پنج سال بعد از سقوط حکومت حائل و پیش از اشغال آن به دست سعودیان بوده است. «آل‏رشید» حاکمان حائل بودند نیز به حائل فرار کردند. با این حال، تعدادى از شیعیان در عراق ماندند و همچون بقیه شیعیان شهرها و روستاهاى «نجد» با تمام مشکلات دست و پنچه نرم کردند؛ بدون آنکه هویت خود را اعلان کنند.

شیعیان در ریاض، قصیم، افلاح و حریق نیز سکونت دارند و در مناطق معروفى زندگى مى‏کنند.

بیان تعداد شیعیان در «حائل» و مناطق مرکزى و جنوبى «نجد» مشکل است؛([۱]) اما با مقایسه جمعیت شیعیان ریاض، مى‏توان گفت که تعداد آنها به ۱۰ هزار نفر مى‏رسد.

توصیف مدینه

سفرنامه «تحفه الحرمین» در سال ۱۳۰۶ هـ . ش در بمبئى به چاپ رسید و در سال ۱۳۶۲ هـ . ش در تهران افست شد. ارزش این سفرنامه به دلیل اشتمال آن بر اطلاعات گرانبهاى تاریخى، اجتماعى و فرهنگى، بسیار والا است. حق، آن است که با تحقیقى نیکو و با حروفى زیبا به زیور طبع آراسته شود. چاپ قبلى سنگى و چاپ تهران نیز افست همان است.

باید دانست که سنت سفرنامه‏نویسى در اصل، میان مسلمانان ریشه داشت؛ مانند: سفرنامه‏هاى ابودلف، ناصر خسرو، ابن‏جبیر و ابن‏بطوطه؛ اما با این حال در دوره معاصر و تحت تأثیر سفرنامه‏هاى فراوان خارجى‏ها، رجال ایرانى نیز بدین کار همت گماشتند و آثارى از خود در زمینه سفر به عتبات، حرمین شریفین، اروپا و هند بر جاى گذاشتند. یکى از این سفرنامه‏ها، کتاب حاضر است([۲]) که ما تنها در باب بقیع و مدینه اطلاعاتى را از آن استخراج و عرضه مى‏کنیم.

او در دهه اول محرم سال ۱۳۰۶ وارد مدینه مى‏شود. او ابتدا به توصیف مسجد مى‏پردازد و اطلاعات نسبتا دقیقى از وضع کلى مسجد و نیز سوابق تاریخى آن مى‏دهد. افزون بر شمارش دقیق ستون‏ها، برخى از کتیبه‏هاى موجود بر دیواره‏هاى مسجد را توصیف مى‏کند؛ کتیبه‏ها به جز آیات قرآن، شامل اشعار ترکى زیادى بودند که به لحاظ تسلط عثمانى‏ها ـ نه‏تنها در مسجدالنبی بلکه بر بیشتر آثار اسلامى ـ تاریخى مدینه وجود دارد.

اما در وصف آنچه به عنوان مرقد فاطمه۳ در کنار مرقد رسول الله وجود دارد، مى‏نویسد:

صدیقه طاهره در وسط خانه خود، مرقدى دارد و پوششى به روى او کشیده‏اند و شمع کافورى و بعضى جارها در روضه حضرتش روشن مى‏شود. دو درب دارد که از روضه آن حضرت داخل ضریح پدر بزرگوارش مى‏شوند… و بحمدالله به همت درویشان، هنگام غروب و بردن شمع در روضه، به تغییر لباس به شرف آستان بوسى شاه ایشان، سر را قدم کرده، بار یافتم.([۳])

او در توصیف صحن مسجد مى‏نویسد:

زمین مسجد را هنوز سنگ‏فرش نکرده؛ ریگ‏هاى سرخ رنگ ریخته‏اند که شاید مقصودى در آن باشد. در صحن مسجد به طرف «باب النساء» باغچه‏اى مشتمل بر دو نخل و بعضى گل‏ها دارد که بى‏صفا نیست. در اطراف صحن و به محاذات اسطوانه‏ها، کتیبه مانند، به شکل دایره و سطح او به رنگ سبز  و به خط ثلث جلى با طلا اسم جلاله و رسول و ثلاثه و اصحاب؛ مانند: ابى‏هریره، عشره([۴]) معروفه و ائمه اثنا عشر را تمام مؤدبانه نوشته‏اند تا به امام دوازدهم به این عبارت محمد المهدى رضى الله عنه. در چهار کنج آن اسامى (رؤساى) چهار مذهب نوشته شده است.([۵]) این اسامى اکنون نیز برجاى مانده و دو صحن مسجدالنبى در اطراف مسجد موجودند.

بقیع، در نظر او عبارت از گورستان عبرت‏انگیز و وحشت‏آمیزى است که اطرافش باغات و نخیلات بسیار و بساتین وجود دارد و از یک سو به احد و از سوى دیگر به قبا متصل مى‏شود. تاریخ بناى دیوار بقیع سال ۱۲۲۴ بوده است و اشعارى نیز به زبان ترکى بر سر درب ورودى بقیع بوده است.([۶]) در میان بقعه‏هاى مختلفى که در بقیع و بر سر قبور افراد شناخته شده بود، یکى نیز بقعه امامان شیعه بوده است که قبر عباس نیز در همان جا قرار داشت.

او مى‏نویسد:

قبر هر چهار امام در یک ضریح قرار داشته است… و اصل این بقعه را مجدالملک قمى براوستانى،([۷]) وزیر برکیارق سلجوقى ساخته و در این اواخر حاجى عبدالحسین به مرمت آن موفق شده است.([۸])

در بیرون از بقعه ائمه: قبور بسیارى از علماى شیعه وجود دارند که‏برخى از آنها را نام مى‏برد؛ از جمله: قبر شیخ احمد احسایى در مقابل «بیت‏الاحزان» کنار دیواره بقعه امام حسن مجتبى . در ظاهر، آثار موجود بر قبور ائمه، کهنه بوده و بناى مختصرى داشته است.([۹])

از مجلس روضه‏اى که در محله نخاوله در خانه مرجان آغا ـ از آغایان حرم نبوى ـ بر پا مى‏شده است و افراد فراوانى از عرب، عجم و ترک در آن محفل حضور داشته‏اند، خبرى آمده است.([۱۰])

درباره مردم نخاوله مى‏نویسد:

ساکنان نخاوله که همگى در بیرون از مدینه و در حصار جدید منزل دارند، بالغ بر دو هزار نفر مى‏شوند و تمام آنها مُحب آل‏ابى‏طالب و شیعیان اسدالله الغالب هستند. آنها با زوار ایرانى، کمال الفت را دارند و بیشتر آنها فقیرند.([۱۱])

وى از زیارت مقبره حمزه و شهداى «اُحد» یاد مى‏کند و مى‏افزاید که در دماغه کوه، بقعه‏اى است. او مى‏گوید: «موضع شکستن دندان مبارک پیامبر است، به فاصله سیصد قدم از مدفن جناب حمزه، به سمت مدینه بقعه و آثارى است که مقتل حضرت حمزه است.»([۱۲])

او از رفتن به مسجد قبا در خارج از شهر سخن گفته، مى‏گوید: «رفتن به آنجا خالى از خطر نیست؛ بلکه هنگام رفتن با جمعیت هم احتیاط لازم است.»([۱۳])

او چند بیت شعر به زبان ترکى، مشتمل بر تاریخ بنا و بانى آن آورده است.([۱۴])

بیرون از مسجد، ده قدم بالاتر، بقعه‏اى است که بر سر در آن نوشته است: «هذا مقام مولانا على کرم الله وجهه» و نیز شعرى به زبان ترکى بر سر در آن وجود دارد. در کوچه بالاتر از آن، مسجد کوچکى است و در آن، چاه آب شیرین و گوارایى معروف به «بئر الخاتم» است.»([۱۵])

در نزدیکى آنجا، دو بقعه دیگر است که بر سردر و بر محراب یکى از آنها نوشته‏اند: «هذا مقام حضرت فاطمه الزهراء ـ رضى الله عنها» و شعرى به زبان ترکى:

مقام حضرت بنت الرسول فاطمه بى

 

  زیارت ایله بولورسى حیوه و ائمه بى

 

از نکات جالب، مطالبى است که درباره «قبه رأس الوهابى» آورده است. درباره آن سؤال کرده و پاسخى که شنیده، چنین است: «چندین سال قبل شیخ وهابى به عزم تصرف، مدینه مشرفه را با جمعى محاصره کردند و آثار چند گلوله در مسجدالنبى باقى است. از مصر به حمایت از مدینه رسیدند، شیخ وهابى را به قتل رساندند، و محض یادداشت بر سر او مناره ساخته‏اند که عبرت طاغیان شود».([۱۶])

مناطق شیعه‏نشین مدینه منوره

  1. مرکز مدینه (جنوب حرم حضرت رسول ):

منطقه‏اى است که در گذشته‏به آن «زقاق النخاوله» یا «محله النخاوله» مى‏گفتند و اکنون به آن «حى الروضه» مى‏گویند. نخاوله در شمال غربى مسجد النبى (باب کومه) نیز ساکن هستند؛

۲٫ قبا:

روستایى که دو مایل از مدینه فاصله دارد و در حال حاضر، یکى از محله‏هاى جنوبى مدینه به شمار مى‏رود. بسیارى از «نخاوله» در این منطقه سکونت دارند؛

۳٫ قربان:

منطقه جنوبى مدینه منوره که افزون بر «نخاوله»، شیعیان قبایل «حروب» و «موالید» نیز در آنجا ساکن‏اند؛

۴٫ حى العوالى:

در جنوب شرقى مدینه قرار دارد و بسیارى از نخاوله و حروب در این منطقه ساکن هستند. افزون بر این مناطق، شیعه در مناطق دیگر مدینه منوره نیز با پراکندگى کمتر ساکن هستند؛ مانند: «حاره شرقى» که بسیارى از اشراف که تعدادشان کمتر از نخاوله است، در آنجا ساکن هستند. مناطق حاره غربى و حى‏العیون هم از جمله آنهاست.

تعداد زیادى از شیعه زیدیه در سال‏هاى گذشته در مدینه منوره ساکن شده‏اند؛ همچنین شیعه در بسیارى از روستاهاى اطراف مدینه که جزء محدوده‌ی شهر مدینه به حساب مى‏آید، نیز ساکن‏اند.

  1. وادى الفرع: این روستا در جنوب شهر مدینه واقع است و اکثر جمعیت آن را شیعیان اشراف تشکیل مى‏دهند؛
  2. سویرقیه: در جنوب شرقى مدینه قرار دارد و اکثر جمعیت آن از شیعیان اشراف هستند؛
  3. ینبع النخل: به مجموعه روستاهایى اطلاق مى‏شود که از شمال شرقى تا جنوب غربى مدینه گسترشف یافته است. این منطقه پرجمعیت، سرسبز و پر باغ و بستان، حدود ۱۵۰ کیلومتر از مدینه فاصله دارد.

برخى گفته‏اند که این اسم به سبب کثرت چشمه‏ها (ینابیع) بر این منطقه اطلاق شده است. این منطقه، شهرت خود را از عبور و مرور قافله‏ها و کاروان‏ها به دست آورده است. حضرت رسول این منطقه را به شخصى از قبیله «جهینه» بخشید.([۱۷]) سپس «عبدالرحمان‏بن‏اسعد» آن را از او خرید. بعد امام على‏بن‏ابى‏طالب آن را از عبدالرحمان خرید و دو چشمه از چشمه‏هاى آن را صدقه داد. در این منطقه ۲۱ روستا قرار دارد که جمعیت آن در سرشمارى سال ۱۴ میلادى حدود ۱۲۰ نفر بوده است.([۱۸])

یکى از نویسندگان مى‏نویسد:

بیش از سى هزار شیعه کیسانیه در منطقه ینبع ساکن هستند. گویا منظور وى ینبع النخل نیست؛ بلکه منظور وى ینبع البحر (مینا = بندر) است که نزدیک کوه رضوى واقع شده است. همان جا که یاقوت حموى به آن اشاره مى‏کند و مى‏گوید: «در این کوه، چشمه‏اى سرسبز است، برخى که در آن گشته‏اند، مى‏گویند که آب و درختان بسیارى دارد. این کوه، کوهى است که کیسانیه معتقدند که محمد حنفیه در آنجا، زنده است و زندگى مى‏کند».

  1. مهدالذهب: روستایى است که به «مناجم الذهب» نیز مشهور است. بسیارى از شیعیان از قبایل گوناگون در آنجا سکونت دارند.

جمعیت شیعیان مدینه و روستاهاى اطراف آن حدود ۱۰۰ هزار نفر است.

بقیع

با شنیدن نام بقیع،([۱۹]) اسلام حقیقى، یاران رسول الله در صدر اسلام، صحابه بزرگ رسول الله جایگاه و مدفن جمعى از اهل بیت پیامبر خدا از جمله مرقدهاى  شریف جمعى از ائمه معصومین: در ذهن تداعى مى‏شود.

بقیع، فرشى از عرش، قطعه‏اى از بهشت و حرم اهل بیت: است. بقیع، نه یک قبرستان که یک فرهنگستان، یک تاریخ و یک میراث فرهنگى هزار ساله از تمدن و دین جهانى اسلام است.

بقیع، حرم مطهر امام حسن مجتبى، امام زین العابدین، امام محمد باقر و امام جعفر صادق است.

در کنار قبر این امامان، قبر عباس، عموى گرامى پیامبر خداست. در کنار آن نیز قبر «فاطمه بنت اسد» است که همگى، روزگارى به موازات اسلام، داراى گنبد و ضریح و بارگاهى بس عظیم و نورانى بوده‏اند.

سلام خدا بر این انوار تابناک الهى که از هجوم، تعرض و غارت دشمنان اسلام، بارگاه با عظمتشان تخریب شد و به جاى بزرگداشت، تکریم و حفظ میراث ماندگار فرهنگى رسول خدا کمر همت به نابودى آن بستند. آیا فضیلت و قداست بقیع را در حدیث‏هاى متعدد از رسول مکرم اسلام نشنیده بودند؟ آیا با تاریخچه بقیع آشنا نبودند؟

بقیع، مقدس‏ترین و با فضیلت‏ترین بقاع متبرکه، پس از مرقد مطهر رسول الله است. آنجا مدفن همسران، فرزندان، اقوام و عشیره پیامبر اسلام و جمع کثیرى از یاوران آن حضرت و مدفن گروه کثیرى از شهداى زمان رسول الله و مدفن جمعى از علما بزرگ اسلام است. از همه مهم‏تر، آنجا حرم مطهر چهار امام معصوم است که ارزش فوق‏العاده و نامحدود تاریخى و مذهبى دارد.

معلوم نیست که وهابیان با کدامین مستمسک و ادله شرعى به تخریب این آثار ارزشى و تاریخى پرداخته‏اند؟ با کدامین دلایل عقلى، مقدسات یک مذهب بزرگ را به نابودى کشاندند؟

ننگ باد بر کسانى که به حریم حرمت الهى انسان‏ها تجاوز کردند و با نام دین بر ضد دین به جنگ مقدسات رفتند.

مرحوم «آیت الله علامه سید محسن امین عاملى»، دلایل عقیدتى وهابیت در تخریب اماکن مقدسه را این چنین بیان مى‏کند:

اعتقاد وهابى‏ها درباره پیامبر؛

شفیع قرار دادن او در پیشگاه خدا، توسل به آن حضرت، مخاطب قرار دادن او با تعبیر یا رسول الله و همچنین تبرک به قبر او، نماز خواندن، دعا کردن در کنار این قبر و تعظیم و احترام آن شرک، کفر و بت‏پرستى و سبب حلال شدن مال و خون چنین افرادى است؛ همان‏گونه که سفر کردن براى زیارت قبر پیامبر، حرام و منهدم ساختن قبر و گنبد او واجب است؛ همچنین تبرک کردن خاک، لمس کردن و بوسیدن قبر پیامبر حرام است. اکنون این قبر یکى از بت‏هاى دنیا بلکه بزرگ‏ترین بت‏هاست؛ همان‏گونه که قبور سایر پیامبران و صالحان چنین است.([۲۰])

آنچه خواندید، عقیده و مرام وهابیت در تخریب اماکن مقدسه و قبور پیشوایان و پیامبران است؛ حتى نسبت به شخص رسول الله نیز کینه و عداوت خود را کتمان نمى‏کنند و مرقد مطهرش را بزرگ‏ترین بت‏ها مى‏دانند.

واضح است که هرگاه از مسلمانان نترسند، مرقد شریف پیامبر بزرگ الهى حضرت محمد را نیز تخریب مى‏کنند. این بارگاه با عظمت، تنها بر اثر ترس وهابیت از قیام مسلمانان جهان، از تخریب مصون مانده است.

خداوند متعال چه زیبا فرموده‏است:

{قُلْ هَلْ نُنَبِّـئُکُمْ بِالأَخْسَرِینَ أَعْمالاً الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الحَیاهِ الدُّنْیا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَ نَّـهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً}([۲۱])

بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم آنان] کسانى‏اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى‏پندارند که کار خوب انجام مى‏دهند.

براى روشن‏تر شدن مشروعیت زیارت مزار و قبور مؤمنان و گریستن، هنگام زیارت آنها، به احادیثى از رسول خدا اکتفا مى‏کنیم:

گریه رسول خدا و ماریه در کنار بستر ابراهیم

ابراهیم فرزند رسول خدا مریض شد. او در روز سه شنبه یازدهم ربیع‏الاول سال دهم هجرى ـ که هیجده ماهه و بنا به قولى شانزده ماهه بود ـ از دنیا رفت.

در منابع حدیثى متعدد نقل شده است که در لحظات آخر عمر او و آن‏گاه که در حال احتضار بود، رسول خدا در کنار بسترش نشسته بود و در حالى که اشک به صورتش جارى مى‏شد، چنین فرمود:

تدمع العین و یحزن القلب و لانقول الا ما یرضى به الرب و انا بک یا ابراهیم لمحزونون؛

قلبم اندوهناک و چشمم گریان است و چیزى به جز رضاى حق نمى‏گویم. اى ابراهیم! اکنون در فراقت به شدت اندوهناکیم.([۲۲])

در حدیث دیگرى آمده است که آن حضرت پس از آنکه فرمود: «تدمع العین…» این جمله را هم اضافه فرمود:

و لو لا انه وعد صادق و وعد جامع و ان الاخر لاحق بالاول لوجدنا علیک یا ابراهیم اشد من وجدنا و انابک لمحزونون؛

اگر مرگ وعده حق و همگانى نبود و اگر قرار نبود که آیندگان به پیشینیان ملحق شوند، اندوه ما در فراقت، بیش از این مى‏شد و در عین حال در فراقت به شدت اندوهناکیم.([۲۳])

همچنین در حدیث دیگرى که «ابى‏داوود» متن آن را نقل کرده، چنین آمده است: «ففاضت عینا رسول الله فقال له سعد: «ما هذا؟» قال «انها رحمه وضعها فى قلوب من یشاء و انما یرحم الله من عباده الرحماء»؛([۲۴]) چون اشک پیامبر جارى شد، سعد عرض کرد: اى رسول خدا چرا گریه مى‏کنید؟» فرمود: «این رحمت و عاطفه است که خداوند در دل کسانى که مى‏خواهد، قرار مى‏دهد و خداوند بر افرادى از بندگان خویش رحم مى‏کند که در دلشان رحم باشد».

گریه رسول خدا هنگام تکفین ابراهیم

«ابن‏ماجه» از «انس‏بن‏مالک» نقل مى‏کند که چون ابراهیم از دنیا رفت، رسول خدا هنگام تکفین او فرمود:

لا تدرجوه فى اکفانه حتى انظر الیه فأتاه فأنکب علیه وبکى؛([۲۵])

بر وى کفن نپیچید تا براى بار آخر او را ببینم؛ آن‏گاه در کنارش نشست و روى جنازه‏اش خم شد و گریست.

این گریه رسول خدا در تاریخ ابن‏کثیر با توضیح جالب‏ترى نقل شده است؛ زیرا او این جمله را نیز افزوده است:

فبکى حتى اضطرب لحیاه و جنباه؛([۲۶])

رسول خدا آن چنان گریه مى‏کرد که چانه و شانه‏هاى آن حضرت از شدت گریه تکان مى‏خورد.

کیفیت دفن

«ابن‏کثیر» مى‏گوید که هنگام دفن ابراهیم، امیرمؤمنان وارد قبر شد و کف قبر را آماده و جسد را دفن کرد. «فدخل على فی قبره حتى سوی علیه و دفنه».([۲۷])

گریستن رسول خدا و مسلمانان کنار قبر

در «تاریخ ابن‏کثیر» در ضمن بیان مراسم دفن ابراهیم، از سومین گریه رسول خدا سخن به میان آمده است. در این مرحله، حزن، اندوه و گریه آن بزرگوار سبب اندوه شدید مسلمانان شرکت‏کننده در مراسم دفن شد.آنها کنار قبر با صداى بلند گریستند و آن حضرت دوباره فرمود:

بکى رسول الله و بکى المسلمون حوله حتى ارتفع الصوت ثم قال: تدمع العین و یحزن القب و لانقول ما یغضب الرب و انا علیک یا ابراهیم لمحزونون؛([۲۸])

چشممان گریان و قلبمان محزون است ولى چیزى که سبب خشم خداست بر زبان نمى‏آوریم و اکنون اى ابراهیم! در فراقت به شدت محزون هستیم.

عبدالرحمان‏بن‏حسان‏بن‏ثابت هم نقل مى‏کند که مادرم سیرین (خواهر ماریه) مى‏گفت که هنگام دفن ابراهیم، من در کنار قبر بودم و مى‏گریستم و کسى هم از گریه من ممانعت نمى‏کرد.([۲۹])

نصب سنگ و ریختن آب بر قبر ابراهیم

رسول خدا هنگام دفن ابراهیم، میان خشت‏هایى که داخل قبر چیده مى‏شد، شکافى مشاهده فرمود. آن حضرت، قطعه کلوخى به شخص حفرکننده داد که میان آن خشت‏ها قرار بدهد، آن‏گاه فرمود:

اِنها لا تضر و لا تنفع و لکنها تقر عین الحى؛

این کلوخ، ضرر و فایده‏اى براى مرده ندارد؛ ولى زنده‏هایى را که کنار قبر هستند، خوشحال مى‏کند.

پیامبر اکرم پس از پوشانیدن قبر در گوشه‏اى از آن، قطعه سنگى دید، آن را برداشت و با دست مبارکش خاک قبر را مسطح و هموار کرد و چنین فرمود:

اذا عمل احدکم عملاً فلیتقنه فانّه مما یسلى نفس المصاب؛

هرگاه عمل دفن انجام مى‏دهید، در استحکام آن بکوشید که مایه تسلى خاطر مصیبت‏زدگان مى‏شود.

آن‏گاه به دستور او، مشک آبى آوردند و روى قبر ریختند. سپس آن بزرگوار، سنگى براى علامت، بر بالاى قبر ابراهیم نصب کرد.

«صاحب طبقات» نیز این چنین نقل مى‏کند:

امر رسول الله به حجر فوضع عند قبره و رش على قبره الماء. ([۳۰])

درباره ریختن آب در جاى دیگر چنین نقل مى‏کند که به هنگام دفن ابراهیم رسول خدا خطاب به شرکت‏کنندگان در این مراسم فرمود: «کسى هست که یک مشک آب بیاورد؟» یکى از انصار مشک آبى آورد. آن حضرت فرمود: «بریز روى قبر ابراهیم».([۳۱])

«صاحب استیعاب» و «اسد الغابه» از «زبیربن‏بکار» نقل مى‏کنند:

رش على قبره ماء و علم على قبره بعلامه و هو اول قبر رش علیه الماء؛([۳۲])

رسول خدا بر قبر ابراهیم آب ریخت و بر قبرش (با سنگ) علامت‏گذارى کرد و آن نخستین قبرى بود که آب بر آن ریخته شد.

ملاحظه شد که رسول خدا هم در مرگ عثمان‏بن‏مظعون و هم در مرگ فرزندش ابراهیم چندین مرتبه گریست و با حزن و اندوه خویش، مجلس را به حالت عزا در آورد و همگان را گریاند. چگونه است که خود رسول الله در مرگ عزیزان و صحابه به شدت مى‏گرید و آنها را با مراسم خاصى تشییع، کفن و دفن مى‏کند و نزدیک قبر نیز با صداى بلند مى‏گرید و همه را به گریه وا مى‏دارد؟

چگونه است که شخص رسول الله توصیه و اهتمام به محکم کارى در حفظ قبر و یاد مؤمنان دارند؟

رسول خدا با قرار دادن قطعه‏اى از سنگ، توصیه به استحکام قبر، ریختن آب بر قبر و پوشاندن قبر با خشت و گل به جاى خاک دوام و استحکام آن را سفارش مى‏کنند؛ اما وهابیت آن را غیراسلامى و بت پرستى مى‏دانند و تخریب مى‏کنند. آیا سنت رسول الله را کسى بهتر از خود رسول الله مى‏داند؟

از نظر تاریخى و حدیثى مشخص شد که پیامبر اکرم نه‏تنها گریستن را ممنوع نمى‏کرد؛ بلکه در فراق عزیزان، همچون فرزندش ابراهیم، آن چنان گریه مى‏کرد که صحابه رسول خدا نیز به شدت متأثر مى‏شدند و مى‏گریستند؛ نه‏تنها مردان که همه مردان و زنان گریه مى‏کردند و کسى نیز مانع گریه آنها نمى‏شد.

پیامبر اسلام هنگام تکفین ابراهیم فرمود: «لا تدرجوه فی اکفانه حتى انظر الیه؛ بر کفنش نپیچید تا بار دگر نگاهش کنم». آن‏گاه کنار جسد مبارک فرزندش نشست و گریه کرد که آثار گریه در شانه‏ها و چانه آن حضرت مشاهده شد.([۳۳])

پیامبر با تکرار جمله غم‏انگیز «انّ القلب لیحزن» حزن مراسم دفن ابراهیم را دوچندان ساخت. فقهاى شیعه و اهل سنت نیز برجواز گریه حتى با صداى بلند تصریح کرده‏اند.

موارد ذیل شاهدى بر جواز فقهى و شرعى گریستن و عزادارى پیامبر ‏و مسلمانان است از جمله: در مرگ عثمان‏بن‏مظعون، در مرگ ابراهیم و کنار قبر یکى از دخترانش؛([۳۴]) همچنین در مرگ صحابه، در شهادت پسر عمویش جعفربن‏ابى‏طالب،([۳۵]) شهادت عمویش حضرت حمزه،([۳۶]) دستور صریح آن حضرت به بانوان مدینه براى گریه بر حمزه([۳۷]) و به پیروى از اهل بیت: گریه حضرت زهرا۳ در مرگ جانگداز رسول الله ،([۳۸]) گریه‏هاى فراوان دیگر، همچون گریه امام زین العابدین در مرگ و شهادت پدر بزرگوارش و موارد متعدد و مکرر دیگرى که در کتب معتبر شیعه و اهل سنت آمده‏اند.

برخى، گریه کنار قبر پیامبر اکرم و ائمه هدى را عملى حرام و ناشایست مى‏دانند، شیعه را نکوهش مى‏کنند و مرتکب بدعت مى‏شمارند، آنان از اسلام واقعى و سنت رسول الله بى‏خبرند و یا اینکه از اسلام واقعى بیزارند؛ اما شیعیان به پیروى از سنت رسول خدا براى حفظ یاد و اثر بزرگان دین بر حفظ قبور آنان همت گماشته‏اند.

زیارت پیامبر از قبر مادرش

در روایات، احادیث و متون تاریخى، مطالب زیادى بر استحباب و ارزش زیارت قبور مؤمنان و اماکن مقدسه وارد شده است.

«ابوزید عمربن‏شبه نمیرى» از مورخان صدر اسلام (۱۳ ـ ۲۶۲ هـ . ق) در کتاب تاریخ مدینه، احادیث و روایات فراوانى را در باب زیارت قبور آورده است.

تنها در باب زیارت پیامبر از قبر مادرش آمنه، هشت حدیث را با ذکر منابع یاد آورد شده است که تنها به یکى دو نمونه از آنها اکتفا مى‏کنیم:

«قبیصه ‏بن ‏عقبه» براى ما نقل کرد که «سفیان»، از «علقمه ‏بن‏مرشد»، از «ابوسلیمان بن‏ابى‏بریده»([۳۹]) از پدرش نقل کرد که چون پیامبر مکه را فتح کرد، کنار قبرى آمد و نشست. مردم نیز پیرامون او نشستند. آن حضرت، قبر را مخاطب خود قرار داد و سپس مقابل آن ایستاد و گریست. عمر که بیش از همه در برابر آن حضرت جرأت و تجرى از خود نشان مى‏داد، جلو رفت و پرسید: «اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدایت! چه چیز تو را به گریه واداشته است؟» فرمود: «این قبر مادر من است. از خداوند زیارت او را خواسته بودم و برایم چنین تقدیر کرد. پس او را به یاد آوردم و ایستادم و گریستم».

راوى مى‏گوید: «من هیچ روزى، پیامبر را بیش از این گریان ندیدم».([۴۰])

«فلیح‏بن‏محمد یمانى» براى ما نقل کرد که «سعیدبن‏ابى‏سعید مقبرى»، از پدرش، از «جوش»، از «ابوهریره» نقل کرد که وقتى پیامبر در مکه بود، بر سر قبرى از قبرهاى مردگان ایستاد و فرمود:

هان بدانید! این قبر مادر محمد است. از پرودگارم اجازه خواستم که بر سر قبر او بیایم، سلام دهم و آمرزش بطلبم. خداوند نیز اجازه فرمود تا بر سر قبراو بیایم.([۴۱])

اگر وهابیت پیرو سنت رسول الله هستند، چرا از این سنت او که در کتب معتبر آنها نیز آمده است، پیروى نمى‏کنند؟ آیا اگر شیعه را به دلیل زیارت و گریه کافر و بدعت‏گذار مى‏دانند، جرأت دارند  ـ نعوذ بالله ـ این عمل پیامبر خاتم را کفرآمیز و او را بدعت‏گذار بخوانند؛ «ماالفرق»؟

گریه از دیدگاه فقه اهل سنت

فقهاى چهارگانه و ائمه اربعه اهل سنت نیز در اصل گریه، با فقهاى شیعه همگام بوده و بر جواز آن فتوا داده‏اند. گرچه در کیفیت و بعضى جزئیات آن، همانند: فروع دیگر فقهى اختلاف نظر دارند.

جزیرى مى‏گوید:

گریه کردن بر مردگان با شیون و صداى بلند به فتواى مالکى‏ها و حنفى‏ها جایز نیست؛ ولى شافعى‏ها و حنبلى‏ها بر جواز آن قائل شده‏اند؛اگر چه توأم با ناله و شیون هم باشد؛ اما گریستن و اشک ریختن بدون سر و صدا به فتواى همه مذاهب چهارگانه، مباح و جایز شمرده شده است.([۴۲])

اختلاف نظر در مقام عمل

ملاحظه فرمودید که گریستن، هنگام فقدان عزیزان، یک موضوع عاطفى است. این امر، از نظر تاریخ و حدیث از سنن ثابت رسول خدا از مباحث مورد اتفاق فقهاى شیعه و اهل سنت است؛ اما در مقام عمل، این سنت با اختلاف نظر میان مسلمانان مواجه است؛ زیرا شیعیان اهل بیت: و پیروان واقعى سنت رسول الله ، براساس تفکر مذهبى و طبق راه و رسم نبوى و فتواى فقها، در عمل نیز گریه کردن را جایز و گریه در فراق رسول اکرم و فقدان و مظلومیت پیشوایان دینى را جزء مستحبات مى‏دانند.

این عمل در طول تاریخ، یکى از مشخصات و شعائر شیعه به حساب آمده و به صورت یک حقیقت تاریخى تردیدناپذیر و به شکل یک واقعیت عینى ملموس، متجلى شده است؛ اما بیشتر اهل تسنن در این باره حالت انفعالى دارند و نه‏تنها گریستن میان این گروه از مسلمانان یک عمل ناروا به حساب مى‏آید؛ بلکه شیعه را نیز از این جهت متهم به عملى ناروا و نکوهش مى‏کنند.

آنان گریه در مراسم عاشوراى حسینى کنار قبر پیامبر و قبور اولیا را حرام، غیرمشروع و بدعت در آیین معرفى مى‏کنند. با اینکه مردم حجاز پیرو فقه حنبلى و از کسانى هستند که طبق فتوا، حتى گریه کردن با صداى بلند و با ناله و شیون را جایز مى‏دانند.شعار «یا حاج حرام» از سوى مأموران سعودى و نگاه خشم آلود آنان، هنگام گریه حجاج در کنار حرم پیامبر و ائمه بقیع نمودارى از این نوع تفکر آنان است.

خلیفه دوم و مخالفت با گریه

انگیزه عملى جهان تسنن و عامل تفکر این گروه از مسلمانان را در موضوع گریه، با وجود جواز آن از نظر سنت، حدیث و فقهاى چهارگانه، باید در مخالفت عملى خلیفه دوم در این موضوع جستجو و ریشه‏یابى کرد؛ زیرا او نه‏تنها با گریه مخالف بود و بر عقیده خویش اصرار مى‏ورزید، بلکه از گریستن ممانعت مى‏کرد؛ حتى اگر به وسیله تازیانه و سنگ زدن بر گریه‏کنندگان و یا پاشیدن خاک و شن بر سر و صورت آنان باشد و این عقیده و روش خلیفه دوم، در طول سال‏هاى خلافتش و همچنین در دوران حیات رسول خدا بود.

اکنون به نقل چند نمونه از روایاتى مى‏پردازیم که در این زمینه در منابع اصیل اهل سنت آمده است:

  1. بخارى: او در صحیح خود پس از نقل حدیثى، درباره گریه رسول خدا و صحابه آن حضرت بر بالین سعدبن‏معاذ مى‏گوید:

و کان عمر ـ رض ـ یضرب فیه بالعصاء و یرمى بالحجاره و یحثى بالتراب.([۴۳])

و عمر در آن هنگام با عصا و سنگ گریه کنندگان بر بالین میت را می زد و بر سر و صورت آنان خاک می پاشید.

  1. احمدبن‏حنبل و محدثان دیگر: این افراد، از ابن‏عباس نقل کرده‏اند که وقتى زنان در مرگ رقیه، دختر رسول الله گریه مى‏کردند، عمر آنها را با تازیانه مى‏زد. رسول خدا فرمود: «بگذارید گریه کنند»؛ آن‏گاه خطاب به آنان فرمود: «ابکین و ایاکن و نعیق الشیطان؛ گریه کنید اما از صداى شیطان دور باشید (گریه خود را با عمل حرام توأم نکنید)».

«واقدى» و «ذهبى»، این جمله را به آن حدیث اضافه کرده‏اند که وقتى عمر آنها را مى‏زد، رسول خدا دست او را گرفت و فرمود: «آرام باش عمر! بگذار گریه کنند».([۴۴])

  1. احمدبن‏حنبل: او نقل مى‏کند که عده‏اى از زنان در تشییع جنازه‏اى گریه مى‏کردند. عمر آنها را منع کرد. رسول خدا فرمود: «آنها را به حال خودشان واگذار؛ زیرا عزیز خود را تازه از دست داده‏اند، قلبشان اندوهگین و چشمشان گریان است.»([۴۵])
  2. بخارى: او در صحیح خود اشاره‏اى دارد به عکس العمل خلیفه دوم، درباره زنانى که در مرگ ابوبکر گرد آمده بودند. او مى‏گوید: «و قد أخرج عمر أخت ابى‏بکر حین ناحت».([۴۶])

مشروح این جریان را طبرى چنین نقل مى‏کند که در مرگ ابوبکر، عایشه مجلس عزایى بر پا کرد. عمر به در خانه او آمد و شرکت‏کنندگان را از گریستن بر ابوبکر منع کرد. چون آنها به گفتار عمر گوش ندادند، او به هشام‏بن‏ولید دستور داد تا وارد خانه شود و دختر ابى‏قحافه را نزد او بیاورد. عایشه به هشام گفت: «به خدا سوگند! در این صورت خانه را بر سرت ویران خواهم کرد».

 عمر دوباره به هشام دستور داد تا داخل خانه شود و امر خلیفه را اجرا کند و ام‏فروه، خواهر ابوبکر را نزد او آورد. عمر، چند ضربه تازیانه بر پیکر ام‏فروه نواخت که سایر شرکت‏کنندگان با دیدن این صحنه، مجلس را ترک کردند و متفرق شدند.([۴۷])

ابن‏ابى‏الحدید مى‏گوید:

نخستین کسى که عمر در دوران خلافتش او را با تازیانه زد، ام‏فروه دختر ابى‏قحافه بود؛ زیرا وقتى ابوبکر از دنیا رفت، زنان بر وى گریه و شیون مى‏کردند. عمر چندین بار آنها را نهى کرد و چون آنان به گریه خود ادامه دادند، ام‏فروه را از میانشان بیرون کرد و با تازیانه بر وى زد. زنان دیگر با دیدن کتک‏خوردن ام‏فروه متفرق شدند.([۴۸])

این نمونه‏اى از مخالفت عملى خلیفه دوم با گریستن مسلمانان در مرگ عزیزانشان بود.

کسانى که فرصت بررسى بیشترى دارند مى‏توانند نمونه‏هاى دیگرى را در این زمینه به دست آورند.

از این بررسى کوتاه، دو مطلب به دست مى‏آید:

  1. این سخت‏گیرى خلیفه درباره یک موضوع عاطفى و تبعیت اهل سنت، بینش کنونى را میان آنها پدید آورد؛ بنابراین این مطلب که گروهى از مسلمانان، گریه کردن را عملى زشت و ناپسند و گریه‏کنندگان را مرتکب عملى غیرمشروع و ناروا مى‏پندارند، از آثار همان حقیقت تلخ تاریخى است؛
  2. از این حقیقت تلخ تاریخى و سختگیرى خلیفه، علت ساخت بیت‏الاحزان در کنار بقیع و انگیزه انتخاب این محل براى گریستن حضرت زهرا۳ روشن مى‏شود؛ زیرا بدیهى است کسى که خواهر ابوبکر را به جرم گریه کردن در مرگ او کتک مى‏زند و کسى که در حضور رسول خدا با تازیانه از گریه بانوان جلوگیرى مى‏کند در غیاب آن حضرت اجازه نخواهد داد که بانویى در فراقش گریه و بر او نوحه ‏سرایى کند که «یا ابتاه الى جبرئیل ننعاه یا ابتاه، جنه الفردوس مأواه».([۴۹])

 

ما ذا على من شم تربه احمد

 

  ان لایشم مدى الزمان غوالیا

 

صبت على مصائب لوانها

 

  صبت على الایام صرن لیالیا([۵۰])

 

اهتمام رسول اللّه به زیارت و حفظ قبور

دومین مطلبى که از سیره و سنت رسول خدا در مراسم دفن ابراهیم و عثمان مظعون به دست مى‏آید و یک وظیفه براى تمام مسلمانان است، اهتمام بر حفظِ یاد، آثار و قبور شخصیت‏هاى مذهبى و کسانى است که با رسول خدا پیوند و ارتباط دارند؛ زیرا به گونه‏اى که درباره ابراهیم و ابن‏مظعون ملاحظه شد، گفتار و کردار شخص پیامبر اکرم توجه به این جنبه بوده است.

به کار بردن جمله «ادفنوا عثمان‏بن‏مظعون بالبقیع یکن لنا سلفا» هنگام مرگ وى و تکرار این جمله پس از مرگ ابراهیم و فرموده ایشان به فاصله هشت سال، «الحقوه بسلفنا الصالح عثمان‏بن‏مظعون» و نصب قطعه سنگى به دست مبارک خویش بر قبر ابن‏مظعون و تأکید بر این مطلب که «یکون علما لیدفن الیه قرابتى» و کردارى از اهتمام آن بزرگوار بر حفظ یاد ابن‏مظعون به عنوان «سلف صالح» و نمونه‏اى از یاران با وفاى آن حضرت است که باید براى همه انسان‏ها در طول قرن‏ها به صورت الگوى زهد، تقوا، مبارزه و استقامت باقى بماند. قبر او نیز باید با علامتى مشخص و اثرى پایدار و به صورت سمبلى گویا از این حقایق حفظ شود.

همچنین، انتقال پیکر ابراهیم از محله بنى‏مازن به داخل مدینه با آن تشریفات و به دست امیر مؤمنان با دستور رسول خدا و اجراى مراسم تغسیل، تکفین، تشییع و تدفین او با نظارت مستقیم آن حضرت و نصب کردن سنگ و ریختن آب بر قبر او، همه حاکى از علاقه پیامبر بر حفظ قبر ابراهیم و جلب توجه مسلمانان به سوى او بوده است.

رسول خدا دستور داد تا جسد این طفل شانزده ماهه به بقیع منتقل شود؛ درصورتى که صحابه آن حضرت فکر مى‏کردند، پیکر او را در گورستان عمومى بنى‏مازن در خارج از شهر و یا طبق فرهنگ آن روز و شرایط سنى ابراهیم، در گوشه باغى و یا زیر درخت خرمایى به خاک بسپارند؛ اما رسول خدا فرمود: «الحقوه بسلفنا الصالح عثمان‏بن‏مظعون؛ او را در کنار قبر سلف صالح ما عثمان‏بن‏مظعون دفن نمایید».

آرى! او باید در بقیع و در گورستان رسمى شهر مدینه دفن شود که در آینده، پیکر هزاران نفر از یاران پیامبر، شخصیت‏هاى علمى، محدثان، قاریان و تاریخ‏سازان را در آغوش خواهد گرفت تا یاد او در خاطره‏ها زنده و اثر قبر او در معرض و منظر دید مسلمانان باقى بماند و این است شریعت و سنت رسول خدا درباره فرزند شانزده ماهه‏اش ابراهیم و یکى از یارانش به نام عثمان ابن‏مظعون.

 پیروى مسلمانان از سنت رسول خدا

مسلمانان هم بر این اساس و به پیروى از این سنت، از قرن‏هاى اول اسلام براى حفظ یاد و آثار بزرگان دین و شخصیت‏هاى مذهبى بر حفظ قبور آنان همت گماشتند؛ زیرا اگر این امر، ناپسند بود، آن حضرت با آن مبارزه مى‏کرد؛ همان‏گونه که روز وفات ابراهیم، وقتى مردم، علت کسوف را وفات ابراهیم دانستند، آن حضرت در برابر این تفکر بى‏اساس، ایستاد.

بنابراین مهم‏ترین برداشت از افعال رسول اللّه ـ که این همه به قبور مؤمنان حساس بوده است ـ جواز وجود زیارتگاه براى مؤمنان و جواز زیارت قبور مقدس آنان، است.

تعداد ساکنان منطقه

چیزى که باعث تعجب تحلیلگران و تاریخ‏نویسان مى‏شود، نبودن آمارى دقیق از تعداد ساکنان منطقه از سوى حکومت و ادارات مربوط به آن است.

اکنون جز آمارهاى متناقضى که نمى‏توان به آنها اعتماد کرد، آمار به خصوصى وجود ندارد. بى‏تردید درباره ساکنان عربستان، نیاز مبرمى به آمار و ارقام داریم. فقدان آمار، باعث بروز مشکلاتى جدى در بررسى‏هاى تحلیلى ساکنان منطقه شده است.

حکومت عربستان به شدت از ارائه آمار مى‏ترسد و این ترس، تنها در باب آمار جمعیت نیست؛ بلکه در امور اقتصادى و اجتماعى نیز جریان دارد. با وجود این مشکل، بیان آمار دقیقى از شیعیان عربستان به راحتى امکان‏پذیر نیست.

نشریه انگلیسى اکونومیست در سال ۱۰ م بیانیه‏اى در تیراژ پایین صادر و در آن، علت بیان نکردن آمارها را در عربستان بیان کرد. این نشریه، علت اصلى را تلاش مسئولان براى مخفى نگه داشتن تعداد ۴ میلیون ساکنان غیرعربستانى که بیشتر آنها از یمن آمده‏اند و همچنین تلاش آنان را براى مخفى داشتن تعداد شیعیان ـ که مدت‏هاست خواستار برداشتن تبعیض مذهبى بر ضد خویش هستند ـ علت دیگر این کار دانست.

دولت عربستان، مدت‏هاى مدیدى رقم ۸ میلیون را براى ساکنان عربستان در نظر گرفته بود. در سال ۱۴ ـ طى سرشمارى انجام شده ـ تعداد جمعیت را  میلیون دانست.  میلیون، رقمى است که سازمان یونسکو و ادارات دولتى عربستان بر آن اعتماد کرده بودند؛ اما مشخص است که این رقم، رقمى مبالغه‏آمیز و غیردقیق است زیرا نشریه عربستانى «یمامه» اشاره کرده است، طبق یک سرشمارى که دولت آن را منتشر نکرد، حدود ۵/۵ تا ۶ میلیون نفر داراى شناسنامه عربستانى بوده‏اند.

پس از این سرشمارى که تنها سرشمارى در عربستان بود، اطلاعیه‏هایى در تمامى شهرها پخش شد. در این اطلاعیه‏ها، رقم یاد شده، کل جمعیت عربستان دانسته شد. این سرشمارى، تنها به تعداد جمعیت بدون ذکر سن، جنس، امور اقتصادى و… اشاره کرده بود.

همه مى‏دانستند که این آمار ساختگى است. در همان روزها شایعاتى قوى، مبنى بر اینکه تعداد جمعیت از ۴ میلیون بیشتر نیست، در کشور پخش شد. در نتیجه، مسئولان کشور به اجبار اعتراف کردند که آمارگیرها از وزارت معارف بوده و مهارت این کار را نداشته و تنها یک ماه آموزش دیده‏اند؛ از این رو نتوانسته‏اند به طور دقیق آمارگیرى کنند.

در طرحى دیگر که بین سال‏هاى ۱۶۲ و ۱۴ اجرا شد، تعداد جمعیت حدود ۳ ـ ۲ میلیون نفر اعلام شد. مسئولان که تعداد جمعیت را ۸ میلیون نفر مى‏دانستند از این سرشمارى راضى نبودند، آن را نادرست دانستند و همان رقم پیشین (۵/۵ ـ ۶ میلیون) را منتشر کردند.

حکومت عربستان نمى‏خواهد که جمعیت عربستان کم باشد ؛ زیرا در این صورت، مردم از وضعیت ثروت کشور و… خواهند پرسید و از سوى دیگر، تعداد حقیقى شیعیان نیز باید پنهان بماند. دولت همیشه مى‏خواهد تعداد شیعیان زیاد نباشد تا با اغراض سیاسى آنها سازگار باشد.

روزى امین ریحانى ـ نویسنده معروف- از ملک عبدالعزیز پرسید: «آیا واجب است که با مشرکان بجنگیم تا به دین توحید (وهابیت) بگروند؟» ملک پاسخ داد: «نه! نه!» و با عصاى خود بر زمین مى‏زد و مى‏گفت: «حدود ۳۰ هزار شیعه در احساء هستند که با آرامش زندگى مى‏کنند».

ملک عبدالعزیز شیعه را مشرک ندانسته و تعداد آنها را تنها سى هزار نفر دانسته است؛ اما با توجه به آمار مالیات‏هاى شیعه، تعداد شیعیان بسیار بیشتر از این بوده است.

پس مشخص شد که بیان آمار دقیق تعداد ساکنان عربستان، بسیار سخت است. این کار باعث شده است که همه تحلیلگران اشتباه کنند. آنها به این نکته اشاره کرده‏اند که شیعه، تنها در منطقه ثروتمند و نفت خیز شرق عربستان جمع شده‏اند و از مشکلات سیاسى رنج مى‏برند.

 آیا آنان از این نکته غافل شده و یا خود را به غفلت زده‏اند که بسیارى از شیعیان در مناطق دیگر عربستان، همچون: مناطق غربى، شمالى و جنوبى عربستان نیز وجود دارند.

باید توجه داشت که بررسى تعداد شیعیان در این کشور، اهمیت سیاسى فراوانى دارد. نظام سیاسى بر مبناى تعصب طایفه‏اى در سیاست‏ها و پیمان‏هاى داخلى و خارجى اعمال نظر مى‏کند؛ چون مذهب در عربستان، یکى از مهم‏ترین پایه‏هاى موضع‏گیرى‏هاى سیاسى و اجتماعى است.

تعداد جمعیت در گذشته و حال

در یک مأموریت کاملاً مهم و سرّى، جناب آقاى «حمزه حسن» ـ مؤلف کتاب وزین «شیعه فى المملکه العربیه السعودیه» ـ و خبرنگار انگلیسى ج . ج . سوریمر، به احساء مى‏رود. در آن زمان، احساء تحت حکومت عثمانى بود. او همراه خود تعدادى از تحلیلگران را به این منطقه برد تا آمار دقیقى از امور جغرافیایى و سیاسى این منطقه به دست آورد. او آمار موقعیت‏هاى استراتژیک، ثروت خیز و نیز روستاها و ساکنان آن، منازل، ثروت‏ها، و مزارع، چشمه‏ها و… را به دست آورد.

نتیجه این کار، طى زمانى طولانى، کتابى به نام «دلیل الخلیج» در ۱۴ جلد ( جلد جغرافیاى منطقه و  جلد سیاست) شد. این اثر تنها میان مسئولان انگلستان ـ که به این منطقه اهمیت مى‏دادند و با آن سروکار داشتند ـ پخش شد و تنها ۵۰ دوره از آن به چاپ رسید. در دهه پنجاه میلادى، نسخه‏اى از این کتاب ترجمه شد و امیر قطر دو بار آن را چاپ کرد.

«سوریمر» در این کتاب در سال ۱۰ م جمعیت احساء را حدود ۱۵۸ هزار نفر شهرى و روستایى، کویت حدود ۳۵ هزار نفر، بحرین ۱۰۰ هزار نفر، قطر ۲ هزار نفر و تمام ساحل عمان را ۲ هزار نفر دانسته است.([۵۱])

سوریمر نسبت شیعیان احساء را ۴۳ در صد ساکنان شهرهاى احساء؛ و شیعیان را در قطیف اکثریت مى‏داند و مى‏گوید که تعداد ساکنان قطیف حدود ۲۸ هزار نفر است.

در دهه ۳۰ میلادى، «عمررضا کحاله»، تعداد جمعیت احساء را ۳۰۰ ـ ۲۵۰ هزار نفر مى‏داند. در همان زمان «حافظ وهبه» ـ مستشار ملک عبدالعزیز ـ ساکنان آن را ۰ هزار نفر مى‏داند و مى‏گوید: «حدود ۶۰ هزار نفر از آنها شیعه‏اند.»

«فایدل»، مولف کتاب «واحه الاحساء» تعداد شیعیان احساء را در سال ۱۵۵ م حدود ۱۳۰ هزار نفر مى‏داند و مى‏گوید که نسبت شیعیان به اهل تسنن و بادیه‏نشینانى که شهرنشین شده‏اند ـ پس از ظهور نفت ـ ۴۵% به ۵۵% است. «فاسیلیف»، این رقم را به دلیل مخفى‏کارى اعتقادات شیعیان مى‏داند و احتمال مى‏دهد که تعداد شیعیان در منطقه شرقى بیش از این تعداد باشد.

«محمدسعیدمسلم» در سال ۱۶۰ تعداد جمعیت قطیف و روستاهایش را ـ غیر از احساء ـ ۱۵۰ هزار نفر مى‏داند و مى‏گوید شیعه ۶ % جمعیت کل قطیف را تشکیل مى‏دهد. او خاطرنشان کرده است که به سببِ افزایشِ تولید مثل و کاهش مرگ و میر، این درصد افزایش یافته است.

با توجه به آمار محمدسعیدمسلم درباره جمعیت قطیف مى‏توان، تعداد جمعیت احساء را نیز در همان سال (۱۶۰ م) حدود ۲۱۰ هزار نفر تخمین زد؛ بنابراین شیعیان در احساء و قطیف حدود ۳۵۰ هزار نفر خواهند بود.

دکتر عبدالله سبیعى در سال ۱۶۰ م تعداد جمعیت احساء و قطیف را حدود ۶۰۰ هزار نفر دانسته است. نسبت شیعه منطقه شرقى به کل عربستان وقتى مشخص مى‏شود که همراه با شیعیان شهرهاى دیگر ملاحظه شود.

واضح است که همه این آمارها تقریبى و غیردقیق است و به سرشمارى‏هاى حکومت نیز ـ اگر سرشمارى صورت گرفته باشد – نمى‏توان اعتماد کرد؛ همچنان که هیچ یک از تحلیلگران اعتماد نکرده‏اند.

پس از طرح «هجر» ـ که حکومت سعودى در سال ۱۶۲ م انجام داد ـ تعداد ساکنان احساء و قطیف، ۵۵ هزار نفر اعلام شد که ۲۰۰ هزار نفر از آنان بادیه‏نشین هستند. این تعداد جمعیت قطیف و احساء در زمانى است که جمعیت کل عربستان ۲ تا ۳ میلیون نفر اعلام شده است.

در سال ۱۴ م جمعیت منطقه شرقى حدود ۰ هزار نفر از  میلیون جمعیت کل کشور تخمین زده شده است. در سال ۱ م (۱۳ هـ . ق) سازمان سرشمارى عمومى وزارت اقتصاد و دارایى کشور عربستان، تعداد ساکنان منطقه شرقى را حدود ۶۲۰۲ نفر دانسته است. همه این آمار حدس‏هایى است که از دست‏کارى در امان نبوده است.

پس از سرکوبى انتفاضه شیعیان در منطقه شرقى در اوایل سال ۱۴۰۰ هـ . ق نیاز به شناخت تعداد، موقعیت و مقدار تأثیر شیعیان عربستان بیشتر احساس شد؛ ولى تحلیلگران با تناقض آمار و ارقام مواجه شدند. آنها خواستند بین آمار، حد وسط را انتخاب کنند، همان‏گونه که آمریکا در اواسط دهه ۰ م جمعیت عربستان را بین ۱۰ ـ ۶ میلیون نفر دانست.

«فاسیلیف» جمعیت شیعیان احساء و قطیف را در آوریل دهه ۸۰ م بین ۳۵۰ تا ۳۰۰ هزار نفر مى‏داند و مى‏گوید که شیعیان در مهم‏ترین و استراتژى‏ترین مناطق عربستان ساکن هستند.

در همان وقت، «عضید دوشیه»، نسبت شیعیان عربستان به کل جمعیت را ۱۲% مى‏داند؛ اما تعداد جمعیت مردم عربستان را ذکر نمى‏کند و مى‏گوید که اکثر شیعیان در منطقه شرقى سکونت دارند.

«روبرت لیسى»، نویسنده و روزنامه‏نگار انگلیسى، تعداد شیعیان را در سال ۱۸۲ م ۲۰۰ هزار نفر مى‏داند و از سیاق سخنانش به دست مى‏آید که مقصود او تنها شیعیان مناطق ناآرام قطیف بوده و شیعیان احساء را حساب نکرده است.

دو تحلیلگر غربى در مرکز بررسى‏هاى استراتژیک عربستان، جمعیت شیعه را در سال ۱۸۲ م حدود ۲۵ هزار نفر دانسته‏اند و گفته‏اند که ۱۵۰ هزار نفر از این تعداد در قطیف زندگى مى‏کنند و ۸ % جمعیت این منطقه (قطیف) به شمار مى‏روند و شیعیان احساء، حدود نیمى از جمعیت «احساء» را تشکیل مى‏دهند.

مشخص است که این سرشمارى نیز اشتباه است؛ زیرا جمعیت «احساء» بیشتر از جمعیت «قطیف» است و حال اینکه این دو تحلیلگر، جمعیت شیعیان احساء را تنها ۱۲۵ هزار نفر، یعنى کمتر از جمعیت قطیف دانسته‏اند.

این دو تحلیلگر در جایى دیگر مى‏گویند که جمعیت عربستان در سال ۱۸۰ م به ۳/۴ میلیون نفر و در جاى دیگر گفته‏اند که جمعیت عربستان، کمتر از ۴ میلیون نفر است.

«ژوزف کشیشیان» تعداد اقلیت شیعه در عربستان را بین ۴۰۰ ـ ۲۵۰ هزار نفر دانسته و گفته است: شیعه به طور اساسى در مناطق قطیف، هفوف و سیهات ساکن و اکثر آنها در بخش صنعت نفت مشغول به کار هستند؛ بنابر این نمى‏توان از آنها بى‏نیاز شد. او بر این باور است که کنار گذاشتن شیعیان به جرم فعالیت‏هاى ضدحکومتى، ضربه بزرگى بر صنعت نفت خواهد زد.

«مایکل فیلد»، نویسنده انگلیسى، تعداد شیعیان عربستان را در اواسط دهه ۸۰ م حدود ۳۸۰ هزار نفر دانسته و دو نویسنده دیگر انگلیسى، تعداد آنها را ۲۰۰ هزار نفر دانسته‏اند.

«ویلیام کوانت» در کتاب «السعودیه فى الثمانیات» تعداد شیعیان را ۳۰۰ هزار نفر دانسته است.

«جیمس بوکان» و «جیمس بل» نویسندگان کتاب «الاسلام و السیاسه والشیعه فى الخلیج» جمعیت شیعیان را ۴۰۰ هزار نفر دانسته‏اند. «جاکوب گولدبیرگ» در بررسى اقلیت شیعه در عربستان، رقمى را ارائه کرده و گفته است که این رقم، رقم متعادلى است؛ یعنى ۳۵۰ هزار نفر از بین ۶ میلیون جمعیت کل عربستان. جاکوب معتقد است که ۳۱ ساکنان احساء، ۵ % ساکنان قطیف و اطراف آن و نیمى از جمعیت هفوف، شیعه هستند. در سال ۱۸ م (۱۴۰ هـ . ق) یوسف خالد ابوشیت در مقاله‏اى درباره قطیف و مرزهاى آن، تعداد جمعیت  قطیف را ۸ هزار نفر و جمعیت قطیف با روستاها و شهرهاى اطراف آن را ۲۵۰ هزار نفر دانسته است. مشخص است که این آمار شامل «احساء» نمى‏شود.

در اواخر دهه هشتاد بزرگان شیعه در سخنرانى‏ها و دیدارهاى خود با مسئولان حکومتى، جمعیت شیعیان قطیف و روستاهاى آن را ۴۰۰ هزار نفر اعلام مى‏کردند.

در یک بررسى میدانى که گروهى از فارغ التحصیلان دانشگاه در تابستان ۱۸ م در قطیف انجام دادند، از خلال سرشمارى دانش‏آموزان ابتدایى، راهنمایى، متوسطه، دانشجویان و کارآموزان فنى و حرفه‏اى، کارگران شرکت نفتى آرامکو، تعداد مدارس، باشگاه‏ها و شرکت‏ها، بیمارستان‏ها، مساجد، خط تلفن‏ها و… آمار جمعیت زیر به دست آمد:

قطیف ۸۱ هزار نفر، قدیج ۲۰ هزار نفر، بحارى  هزار نفر، ام الحمام ۱۶ هزار نفر، جارودیه ۵/۸ هزار نفر، حبش ۱۲ هزار نفر، خویلدیه  هزار نفر، اوجام ۵/ هزار نفر، عوامیه ۲۶ هزار نفر، سیهات ۴۵ هزار نفر، صفوى ۴۱ هزار نفر، تاروت ۲۸ هزار نفر، ربیعیه ۱۴ هزار نفر، سنابس ۲۰ هزار نفر، حله محیش ۵/ هزار نفر، ملاحه ۵/ هزار نفر و مناطق دام، خبر، جبیل، بقیق، ثقبه، رحیمه و ظهران ۴۵ هزار نفر.

این گروه مى‏گویند که تعداد جمعیت قطیف، روستاها وشهرهاى اطراف آن به جز احساء به ۳۵ هزار نفر مى‏رسد. جمعیت احساء نیز ۵۶۰ هزار نفر است.

در یک آمارگیرى ـ از ۵۰۰۰ نفر به طور غیرمنتخب ـ میانگین کثرت جمعیت در قطیف را ـ در طول چهار دهه اخیر ـ /۳ % در سال دانسته است که اکنون به /۳% رسیده است. بررسى‏هاى این گروه این کثرت عجیب را به سبب چند عامل مى‏داند.

عوامل افزایش جمعیت در قطیف عبارت‏اند از:

  1. کاهش مرگ و میر در چند دهه اخیر: در دهه هفتاد، رقم ۱۴۱ نفر از ۱۰۰۰ نفر ـ که رقمى بسیار بالاست ـ در اواخر دهه هشتاد به ۳۰ نفر از ۱۰۰۰ نفر کاهش یافته است. این امر به سبب بالا رفتن سطح خدمات بهداشتى در این منطقه است؛
  2. ازدواج زود هنگام: این بررسى نشان مى‏دهد که سن ازدواج در مردان ۱۸ تا ۲۵ سال و در زنان ۱۶ تا ۲۲ سال است. علل ازدواج زود هنگام دو امر است:

الف) محیط اصولگرا و دینى منطقه؛

ب) نبودن مشکلات در راه ازدواج، زیرا مقدار مهریه بسیار پایین و به طور معمول بین ۱۵ ـ ۱۰ هزار ریال است و حال اینکه در بقیه مناطق عربستان به صدها هزار ریال مى‏رسد؛

  1. نیاز به افزایش: جامعه شیعه، زادوولد زیاد را از شیعیان مى‏خواهد. احساس اقلیت بودن و ضرورت مبارزه، علت این امر است. این بررسى نشان مى‏دهد که کثرت زادوولد، یکى از مسائل مهم و ارزشمند در این منطقه است. به نظر اکثر مردم، کسى که تنها ۵ فرزند داشته باشد، انسانى بیچاره است و داشتن ۱۰ فرزند و بیشتر در این جامعه، معمول است؛ براى مثال دیده مى‏شود که جوانى که سنش به سى سال نرسیده ۵ یا ۶ فرزند دارد.

در این بررسى، خاطر نشان مى‏شود که کثرت زادوولد به سبب بى‏فرهنگ بودن مردم این منطقه نیست؛ به ویژه اینکه شیعیان عربستان آگاه‏ترین و با فرهنگ‏ترین مردم هستند. از سوى دیگر، کثرت جمعیت در «احساء» نیز همین‏گونه است؛ زیرا شیعه در تمام روستاها و مناطق وجود دارد و در روستاهاى مختلط، اکثریت شیعه‏اند.

افزون بر این، احساء همیشه مقصد هجرت عرب‏هاى صحرانشین و عرب‏هاى جنوب عربستان بوده است .به همین دلیل، زیاد بودن جمعیت، نقش مهمى در بقاى اکثریت شیعه در این منطقه داشته و نیز با وجود مهاجرت‏هاى بسیار زیاد از مناطق مختلف عربستان به این منطقه، شیعه همیشه در اکثریت بوده است.

این در حالى است که در دوره حاکمیت‏هاى سه‏گانه وهابیت بر عربستان سعودى، تعداد انبوهى از شیعیان عربستان به مناطقى از قطر، بحرین، یمن، ایران، عراق، شام، مصر و… هجرت کرده‏اند. همچنین جمع کثیرى که در مناطق اهل سنت سکونت دارند، از ترس تعصبات و خشونت‏هاى فراوان بر ضد آنان از فاش کردن مذهب و عقاید خویش خوددارى مى‏کنند. گروهى نیز به سبب از دست دادن موقعیت شغلى و امنیت خویش در حال تقیه به سر مى‏برند.

با وجود همه این محدودیت‏ها، مى‏توان تعداد جمعیت شیعیان عربستان را حداقل /۱ میلیون نفر دانست که بیش از ۵۵ هزار نفر در منطقه شرقى، ۲۸۰ هزار نفر در منطقه غربى (شیعه زیدیه و اثنا عشریه)، ۳۰۰ هزار نفر در مناطق جنوبى (شیعه اسماعیلیه) و ۲۰۰ هزار نفر شیعه امامیه در مکه و مدینه و دیگر مناطق شیعه‏نشین ساکن هستند؛ اما نسبت جمعیت شیعه به کل جمعیت عربستان که حدود ۱۸ ـ ۱۶ میلیون نفر است، تقریباً ۲۵% – ۲۰ خواهد بود. با توجه به چهار فرقه اصلى اهل سنت در عربستان و شیعیان که کل جمعیت را تشکیل مى‏دهند، دیگر شیعیان نه‏تنها اقلیت نیستند؛ بلکه بزرگ‏ترین فرقه اسلامى در کشور عربستان به حساب مى‏آیند و حکومت موظف است که آنها را به رسمیت بشناسد.

چگونگى اشغال احساء و پیامدهاى آن

درباره چگونگى اشغال احساء و قطیف، روایات متعدد و ضد و نقیضى از سوى مورّخان سعودى مطرح شده است. همه این روایات از یک منبع سرچشمه مى‏گرفتند و آن منبع پادشاه عربستان بود که او چگونگى اشغال احساء را به اشکال مختلف و با توجه به حال خود و شنونده بیان کرده است.

«روبرت لیسى»، مؤلف انگلیسى، روایات زیاد و متناقضى را در این باره آورده است.

او مى‏گوید که پادشاه دوست دارد، هر بار درباره هر رخدادى مسائلى را به آن اضافه و یا از آن کم کند. او مثال‏هاى زیادى مى‏آورد که براى آگاهى بیشتر باید به کتاب او مراجعه کرد.

برخى از نویسندگان سعودى مى‏گویند؛ ملک عبدالعزیز در ربیع‏الاول سال ۱۳۳۱ هـ . ق  ریاض را به قصد تصرف احساء ترک کرد. وقتى به نزدیکى احساء رسید، با افسرى انگلیسى به نام «جرارد لیتشمان» برخورد کرد. او از دمشق و تحت عنوان جغرافیدان آمده بود. نویسندگان سعودى او را جاسوس ترک مى‏دانند که براى آگاهى از تحرکات مشکوک ابن‏سعود به این منطقه آمده بود.

ابن‏سعود، قبل از اشغال احساء در اندیشه دور کردن غیراعراب از احساء بود؛ هر چند اهالى احساء براى مقابله با ترک‏ها با ابن‏سعود هم پیمان شده بودند. یکى از دلایل ابن‏سعود براى دور کردن غیراعراب از سرزمین احساء این بود که‏نمى‏خواست آنها در غنایم او شریک باشند. براى حاکم سعودى مشکل بود، منطقه‏اى را که خود امنیت آن را به هم زده بود، به بهانه برقرارى امنیت اشغال کند. به این ترتیب ابن‏سعود در ربیع ۱۳۳۱ هـ . ق با گروهى کوچک، ریاض را به مقصد احساء ترک کرد و در سرزمین «الخفس» فرود آمد. تا مسئله حمله و اشغال احساء مخفى بماند.

او مى‏بایست براى این کار خود (رفتن به سوى مشرق) دلیلى ارائه مى‏کند، به این منظور شایعه تنبیه برخى از قبایل ساکن مشرق را که از اطاعت حکومت سرباز زده بودند، در جامعه منتشر کرد.نخستین اقدام ابن‏سعود، دور کردن غیراعراب از احساء بود.

یکى از نویسندگان عربستان سعودى، دلیل خود را براى این کار ابن‏سعود ذکر مى‏کند و مى‏گوید که آنها داراى مطامع سیاسى در احساء بودند. سپاهیان ابن‏سعود حدود ۳۰۰ نفر بودند. این تعداد، سپاه کوچکى را تشکیل مى‏دادند که و قدرت حمله و مقاومت در برابر استحکامات ترک‏ها را نداشتند.

ابن‏سعود، سپاهیانش را به سه بخش تقسیم کرد:

  1. بخشى براى تسلط بر حصار؛
  2. بخشى براى بازداشت؛
  3. بخشى براى تصرف بُرج‏ها و پشتیبان‏ها که این بخش، مهم‏ترین و اساسى‏ترین بخش‏هاى سپاه ابن‏سعود را تشکیل مى‏داد.

عملیات تصرف و اشغال احساء با بالا رفتن از حصار ـ و بر طبق نقشه از پیش طراحى شده ـ توسط نجدیانى آغاز شد که در احساء سکونت داشتند.

پس از محاصره سربازان ترک و مقاومت نکردن آنها در صبح همان روز، حاکمیت عبدالعزیز در سرزمین «احساء» اعلام شد؛ سربازان ترک، به سبب نداشتن توان مقاومت در برابر سپاهیان ابن‏سعود تسلیم شدند. ملک عبدالعزیز نیز دستور مصادره سلاح‏هاى سنگین آنان را صادر کرد.

در تاریخ ۶ جمادى الاولى ۱۳۳۱ هـ . ق برابر با ۱۲ / ۴ / ۱۱۳ م در خانه یکى از افراد خانواده آل‏ملا، توافقنامه‏اى میان رهبران شیعه در احساء و ابن‏سعود به امضا رسید. شیخ موسى بوخمیس از این توافق اظهار نارضایتى و آن را نکوهش کرد و در جوابش نوشت: «حفظ جان اهالى احساء بر گردن اوست و او در برابر خداوند مسئول است؛ زیرا به محض تصرف و تسلط بر احساء، خون مردم با خطر مواجه مى‏شود».

در این توافقنامه از سوى ابن‏سعود، آزادى دینى و حاکمیت دوباره امنیت و برقرارى عدالت در احساء تضمین شد. مردم منطقه نیز موظف به اطاعت از حکومت شدند. آزادى دینى در این توافقنامه به این معناست که حکومت حق ندارد در عقاید شیعه، به هر شکل ممکن مانند (نظامى، بدرفتارى، اهانت و دادن نسبت‏هاى ناروا) دخالت کند.

به نظر مى‏رسد که هدف اصلى ابن‏سعود از امضاء و اجراى این توافقنامه، تسلط همه جانبه بر احساء و استفاده از منابع و معادن آن براى آبادانى هر چه بیشتر کشور عربستان سعودى بود.

از سوى دیگر با تصرف شهر قطیف، صفحه جدیدى از تاریخ منطقه، بلکه تاریخ عربستان سعودى گشوده شد؛ زیرا منطقه شرق عربستان از نظر جغرافیایى داراى موقعیت ویژه از جمله داراى معادن و… است.

این منطقه شاید از نظر مساحت بزرگ‏ترین بخش کشور عربستان محسوب شود. ویژگى دیگر این منطقه، جمعیت زیاد آن و حاصلخیز بودن زمین‏هاى کشاورزى و مهم‏تر از همه، موقعیت استراتژیک این منطقه در خلیج فارس است.

اشغال قطیف

ابن‏سعود گروهى از لشکریانش را به فرماندهى «عبدالرحمان‏بن‏سویلم» براى اشغال قطیف فرستاد و شخصى به نام «خیرالله» ـ از خاندان ابن‏سعود ـ را نیز با آنان فرستاد.این گروه، نامه‏اى را براى رهبران شیعه در احساء با خود داشتند که در آن نامه، از رهبران شیعه و مردم قطیف خواسته شده بود تا در برابر لشکریان ابن‏سعود تسلیم شوند. اخبار سقوط احساء، مرتب به قطیف مى‏رسید.

در این زمان یکى از شخصیت‏هاى قطیف به نام «حاج احمدبن‏مسعود» در گذشت.بعد از پایان مراسم ختم، «علامه حسن على البدر»، یکى از مجتهدان و استوانه‏هاى علمى قطیف، شروع به سخنرانى کرد و مردم را از عواقب شوم تسلیم در برابر حکومت ابن‏سعود ـ که او آنها را وهابیان خطاب مى‏کرد ـ آگاه ساخت و گفت که باید از تجربه گذشته در احساء عبرت بگیرید. او مردم و بزرگان شهر را به مقاومت و مبارزه دعوت کرد. او اضافه کرد که ابن‏سعود، قطیف را هم اشغال خواهد کرد و در صورت مقاومت نکردن، منتظر ذلت و خوارى باشید.

اخبار سخنان تند حسن على البدر به ابن‏سعود رسید. او را از بزرگان دینى قطیف، که مردم را بر ضد اشغال گرى مى‏شوراند، معرفى کرده بودند. اشغال احساء، مقدمه‏اى براى اشغال قطیف به شمار مى‏رفت؛ زیرا هر یک از این دو شهر، دروازه‏اى براى دیگرى بود. با وجود دعوت صریح شیخ حسن على البدر به مقاومت، در ظهر روز  جمادى الثانى سال ۱۳۳۱ هـ . ق، قطیف سقوط کرد و به اشغال نیروهاى ابن‏سعود در آمد.

سقوط و اشغال منطقه شرق در آیینه اسناد و مدارک انگلستان

«کاپیتان شکسپیر»، دیپلمات انگلیسى در کویت، بعد از پایان نشست با ابن‏سعود اعلام کرد که به زودى احساء به اشغال نیروهاى ابن‏سعود در خواهد آمد. چیزى نگذشته بود که این دیپلمات انگلیسى خبر اشغال احساء را به اطلاع مسئولان بلند پایه انگلیسى رساند.

در سال ۱۱۳ م، یک شهروند انگلیسى مقیم بوشهر طى تلگرافى به «سر ادوارد گرى»، وزیر خارجه وقت انگلستان، خبر سقوط احساء را اعلام مى‏کند.

در این تلگراف آمده است:

دیپلمات ساکن بحرین در تلگرافى ـ که از طریق جزیره هنگام فرستاده است ـ از منابع موثق نقل مى‏کند که ابن‏سعود، احساء را بدون هیچ مقاومتى اشغال کردند. مسئولان ترک مقیم بوشهر نیز که با استفاده از کشتى‏هاى آلمانى به سوى بحرین رفته بودند، این مسئله را تأیید کرده‏اند. این دیپلمات مى‏افزاید که ابن‏سعود پس از اشغال احساء، قطیف و عقیر را نیز تهدید مى‏کنند.

کاپیتان شکسپیر درباره نقش شیعیان در احساء مى‏گوید:

ابن‏سعود، فرستادگانى را براى گفتگو با بزرگان شیعه، به ویژه مجتهد بزرگ شیعه در احساء فرستاد. آنان نامه‏اى را به قائم مقام حکومت در قطیف فرستادند و از او خواستند تا تسلیم شود.

در ۱۸ / ۱۱۳ م دیپلمات انگلیسى مقیم بحرین طى تلگرافى اعلام کرد که در ۱۵ / ۱۱۳ م برابر با  / 6 / 1331 هـ . ق قطیف  تسلیم ابن‏سعود شد و حامیان ترک که تعداد آنها ۶۰۰ ـ ۵۰۰ نفر بود با یک کشتى ترکیه‏اى در روز هجدهم همین ماه به بحرین رسیدند، تا از آنجا به بصره بروند. از سوى دیگر، انگلستان نیروهاى ترک را از انجام عملیات نظامى دریایى بر ضد نیروهاى ابن‏سعود بر حذر داشت.

توجیه اشغالگرى

توجیه اشغالگرى ابن‏سعود و هم‏پیمانانش از چند منظر قابل بررسى و تأمل است. این توجیهات، کارى تبلیغاتى است و هدف اصلى آن، انحراف افکار عمومى و اطمینان از این بود که براى باز پس‏گیرى این مناطق استراتژیک شیعى بر ضد آل‏سعود، کمک نظامى وجود ندارد.

از مهم‏ترین توجیهات، مسئله حقوق تاریخى است که در نامه‏ها و مکتوبات سعودى‏ها و با الفاظ گوناگون و متفاوت آمده است؛ مانند: سرزمین آبائى و اجدادى و… . از دیدگاه دیگران، ترک‏ها شایسته‏تر از آنها براى تسلط بر احساء هستند؛ چون اجداد ترک‏ها بیش از دو قرن و نیم در آنجا سکونت داشته‏اند… .

مسئله برقرارى امنیت نیز از توصیه‏هاى آنان است. ابن‏سعود درباره شکایت اهالى و شهروندان سرزمین‏هاى اشغالى از فقدان امنیت سخن گفته و هدف از اشغال این سرزمین را برقرارى امنیت بیان کرده است. این ترفند از توجیهات امروزى کشورگشایان براى اشغال کشورها و مناطق جهان است.

از دیگر توجیهات اشغال، طرح مسئله درخواست مردم منطقه از حاکم منطقه، براى سامان بخشیدن به امور منطقه است و این کار جز با حمله نظامى و فتح منطقه به دست نمى‏آید.

امروز نیز کشورگشایان با طرح این مسائل به دیگر کشورها و مناطق جهان لشکرکشى مى‏کنند. این در حالى است که اشغال مناطق مورد نظر با مخالفت مردم و افکار عمومى جهان روبه‏رو مى‏شوند؛ امّا طوفان سهمگینِ ظلم، جنایت، قتل و غارت آل‏سعود، پس از اشغال مناطق شیعه‏نشین اهداف شوم آنان را آشکار ساخت.

عوامل و دلایل سقوط

  1. ناامنى و نابسامانى اوضاع شیعیان؛
  2. اختلال در توانایى و قدرت نیروها؛
  3. فقدان وجود رهبران دلسوز؛
  4. تلاش و طراحى مذبوحانه انگلیسى‏ها در منطقه در حمایت مخفیانه از آل‏سعود؛
  5. تهاجم وحشیانه سپاه آل‏سعود و قتل و غارت بى‏رحمانه شیعیان.
  6. عدم انجام وظیفه دفاع از جانب مدافعان ترک که از طرف دولت عثمانى مأمور حفاظت از منظقه بودند؛ که البته نقش انگلیسى‏ها در این زمینه قابل انکار نیست.

با سقوط شهر قطیف جمع زیادى از شیعیان ساکن آنجا به دلیل ترس از شکنجه، زندان، فشارهاى سیاسى، عقیدتى و فرهنگى اشغالگران، به بحرین مهاجرت کردند که «شیخ حسن‏على البدر» نیز در جمع آنان بود.

 

[۱]. به دلیل ترسِ از جان، بیشتر قبایل از دادن اطلاعات به نویسندگان و محققان خوددارى کرده‏اند.

[۲]. تحفه الحرمین.

[۳]. همان، ص ۲۲۴٫

[۴]. همان، ص ۲۲۱٫

[۵]. همان.

[۶]. همان، صص ۲۳۳ ـ ۲۲٫

[۷]. براوستان یکى از روستاهاى قم است.

[۸]. تحفه  الحرمین، ص ۲۲٫

[۹]. همان، ص ۲۳۲٫

[۱۰]. همان، ص ۲۳۳٫

[۱۱]. همان، ص ۲۳۵٫

[۱۲]. همان، ص ۲۴۱٫

[۱۳]. همان، ص ۲۴٫

[۱۴]. همان.

[۱۵]. همان، ص ۲۵۰٫

[۱۶]. تحفه الحرمین، ص ۲۶۵٫

[۱۷]. ظاهراً نام آن شخص «کشد مالک» بوده است.

[۱۸]. عبدالکریم غرابیه، قیام الدوله السعودیه.

[۱۹]. بقیع در لغت به محل وسیع و داراى درخت گفته مى‏شود و در تاریخ به بقیع «الغرقد» و «جنه البقیع» نیز گفته مى‏شده است. براى اطلاعات بیشتر ر.ک: معجم البلدان واژه بقیع.

[۲۰]. علامه سید محسن امین عاملى، کشف الارتیاب، ص ۱۲٫

[۲۱]. کهف / ۱۰۳ و ۱۰۴٫

[۲۲].   الف) منابع حدیثى این دو حدیث:

  1. صحیح بخارى، ج ۱، کتاب الجنائز، ح ۱۲۴۱٫
  2. صحیح مسلم، ج ۲؛ کتاب الفضائل، ح ۲۳۱۵٫
  3. سنن ابن‏ماجه، ج ۱، کتاب الجنائز، ح ۱۵۸٫
  4. سنن ابى‏داود، ج ۲؛ کتاب الجنائز، باب البکاء على المیت.
  5. مسند احمد، ج ۳، ص ۱۴٫

     ب) منابع تاریخى و رجالى این دو حدیث:

  1. استیعاب، ج ۱، ص ۴۴٫
  2. اسدالغابه، ج ۱، ص ۳٫
  3. طبقات‏سعد، ج ۱، ق ۱، صص ۸۸ و ۸٫

در ضمن ده روایت و با مضامین متعدد نقل شده است.

[۲۳].  1. طبقات ابن‏سعد، ج ۱، ق ۱، ص ۲٫

  1. اسدالغابه، ج ۱، ص ۳٫
  2. استیعاب، ج ۱، ص ۲۴٫

[۲۴]. سنن ابى‏داوود، کتاب الجنائز، باب البکاء على المیت.

[۲۵]. سنن ابن‏ماجه، کتاب الجنائز، ح ۱۴۵٫

[۲۶]. البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۳۱۰٫

[۲۷]. همان، ج ۵، ص ۳۱۱٫

[۲۸]. البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۳۱۱٫

[۲۹]. طبقات، ج ۱، ث ۱، ص ۲٫

[۳۰]. همان، ص ۱٫

[۳۱]. همان.

[۳۲].  1. استیعاب، ج ۱، ص ۴۶٫

  1. اسدالغابه، ج ۱، ص ۴۰٫

[۳۳]. البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۳۱۰٫

[۳۴]. صحیح بخارى، ج ۱، کتاب الجنائز، باب ۰، باب من یدخل قبر المراه، ح ۱۲٫

[۳۵]. استیعاب، ج ۱، ص ۲۵٫

[۳۶]. سیره صلبه، ج ۲، ص ۳۲۳٫

[۳۷]. وسائل الشیعه، ج ۲، باب‏هاى ۰ و ۸ از ابواب دفن.

[۳۸]. سیرى در صحیحین، ج ۲، صص ۴۰۱ و ۴۰۲٫

[۳۹]. نام وى در متن «ابى شبه» بود و بر اثر تصحیف «ابى بریده» آمده است؛ ولى همان «سلیمان‏بن‏بریده» درست است.

[۴۰]. ابن‏شبه، تاریخ مدینه منوره، ترجمه حسین صابرى، باب قبر آمنه مادر پیامبر ، ح ۳۵۴، ص ۱۲۳٫ ذهبى در میزان، ش ۳۴۳۰ مى‏گوید: «سلمیان‏بن‏بریده، ثقه است».

[۴۱].  1. ابن‏شبه، تاریخ مدینه منوره، ترجمه حسین صابرى، ح ۳۵۶، ص ۱۲۴٫

  1. صحیح مسلم، ۱۰۵ و ۱۰۸٫
  2. صحیح ابوداوود، ح ۳۲۳۴٫
  3. صحیح نسائى، ج ۴، ص ۰٫
  4. صحیح ابن‏ماجه، ۱۵۶ و ۱۵۲٫
  5. صحیح احمد، ج ۲، ص ۴۴۱٫

[۴۲]. یحرم البکاء على المیت برفع الصوت و الصباح عندالمالکیه و الحنفیه و قال الشافعیه و الحنابله مباح، اما هطل الدموع بدون صیاح فانه مباح باتفاق: الفقه على المذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۵۳۳٫

[۴۳]. صحیح بخارى، کتاب الجنائز.

[۴۴].  1. مسند احمد، ج ۱، ص ۳۳۵٫

  1. طبقات، ج ۸، ص ۳٫
  2. سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۵۲٫
  3. وفاه الوفاء، ج ۳، ص ۸۴٫

[۴۵]. مسند احمد، ج ۲، ص ۳۳۳٫

[۴۶]. صحیح بخارى، ج ۳، ص ۲۴۳ و کتاب الخصومات، باب اخراج اهل المعاصى.

[۴۷]. تاریخ طبرى، حوادث پس از مرگ ابوبکر سال ۱۳ ه . ق.

[۴۸]. ابن‏ابى‏الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۸۱٫

[۴۹].  1. صحیح بخارى، کتاب المغازى، باب آخر ما تکلم به النب .

  1. سنن نسائى، ج ۴، ص ۱۳ باب البکاء على المیت.

[۵۰]. سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۱۳۴٫

[۵۱]. مجله «دراسات الخلیج والجزیره العربیه»، شماره ۳۶٫

منبع: برگرفته از کتاب شیعیان عربستان؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ،
دیدگاه ها