تاریخ انتشار : ۱۳ آذر ۱۳۹۷


اخبار خرافی در صحیحین بخاری و مسلم

داعی: اولاً در جمله‌ای از بیاناتتان که فرمودید این دو کتاب مورد قبول تمام امّت است، اعتراضات علمی وارد است و این ادعای شما استناداً به قول ابن حجر، علماً و عملاً و منطقاً مردود یکصد میلیون مسلمان با علم و عمل می‌باشد. پس اجماع امّت در اینجا مانند همان اجماعی است که برای صدر اسلام در امر خلافت قائل شدید؟!

ثانیاً آنچه داعی می‌گویم با برهان و دلیل است. آقایان محترم هم اگر دیده رضا را ببندید و با دیده حقیقت بین به آن کتابها نظر کنید، می‌بینید آنچه ما می‌بینیم و مانند ما و تمام عقلاء از مندرجات آنها متحیر و متبسّم خواهید شد، چنانچه بسیاری از اکابر علمای خودتان، مانند دار قطنی([۱]) و ابن حزم([۲]) و شهاب الدین احمد بن محمد قسطلانی در «ارشاد الساری» و علامه ابوالفضل جعفر بن ثعلب شافعی در کتاب «الامتاع فی احکام السماع» و شیخ عبدالقادر بن محمد قرشی حنفی در «جواهر المضیئه فی طبقات الحنفیه» و شیخ الاسلام ابو زکریای نووی در «شرح صحیح»([۳]) و شمس الدین علقمی درّ کوکب منیر «شرح جامع الصغیر» و ابن القیم در «زاد المعاد فی هدی خیر العباد»([۴]) و بالاخره جمیع علمای حنفیه و دیگران از اکابر سنّیه، صریحاً در مقام نقد و انتقاد به بعض احادیث صحیحین برآمده و اعتراف دارند که بسیاری از احادیث ضعیفه‌ی غیر صحیحه در صحیحین موجود است؛ چه آنکه هدف بخاری و مسلم جمع اخبار بوده، نه دقّت در صحّت آنها و بعض از محقّقین علمای خودتان، مانند کمال الدین جعفر بن ثعلب در بیان فضایح و قبایح روایات صحیحین و نشر مثالب و معایب آنها سعی بلیغ نموده‌اند و اقامه دلایل و براهین در این باب، بارز و آشکار می‌باشد.([۵])

پس تنها ما نیستیم که تحقیق در مطالب می‌نماییم که مورد حمله شما قرار گیریم، بلکه اکابر علمای خودتان که محقّق در حقایق بوده، این قبیل بیانات را نموده‌اند.

حافظ: خوب است از دلایل و براهین خود برای اهل مجلس بیان کنید، تا قضاوت به حق کنند.

داعی: گرچه گفت و گوی ما در این موضوع نبوده و اگر بخواهم وارد این بحث گردم، از رشته سؤال شما باز می‌مانم، ولی برای اثبات مرام، به چند نمونه‌ای مختصراً اشاره می‌نمایم.

اخبار رؤیهًْ الله تعالی از اهل تسنّن

اگر شما اخبار کفر آمیز حلول و اتحاد و عقیده به جسمانیت و رؤیت پروردگار جلّ و علا را که دیده می‌شود در دنیا و یا در آخرت، علی اختلاف العقاید ـ چنانچه عدّه‌ای از حنابله و اشاعره قائل‌اند ـ بخواهید مطالعه نمایید، مراجعه کنید به کتب معتبره خودتان، مخصوصاً صفحه ۱۰۰ از جلد اول «صحیح بخاری»،([۶]) باب فضل السجود من کتاب الاذان و نیز صفحه ۹۲ جلد چهارم، باب الصراط من کتاب الرقاق([۷]) و در صفحه ۸۶ جلد اول «صحیح مسلم»، ([۸]) باب اثبات الرؤیهًْ المؤمنین ربّهم فی الآخرهًْ و امام احمد حنبل در صفحه ۲۷۵ جلد دوم «مسند»،([۹]) به خوبی به دست می‌آورید.

من باب نمونه، دو خبر از همان ابواب را به عرض محترمتان می‌رسانم که از ابو هریره روایت می‌نمایند که:

«انّ النار تزفر وتتقیّظ تقیّظاً شدیداً فلا تسکن حتی یضع الربّ قدمه فیها، فتقول قطّ قطّ حسبی حسبی.»([۱۰])

صدای شعله پیوسته رو به ازدیاد می‌رود و آرام نمی‌گیرد، تا آنکه خداوند پای خود را در میان آتش نهاده امر می‌کند تا این زمان کافی است.

و نیز از ابو هریره روایت نموده‌اند که جماعتی از مردم از رسول اکرم سؤال نمودند:

«یا رسول الله هل نری ربّنا یوم القیامه؟

قال: نعم. هل تضارّون فی رؤیه الشمس بالظهیره صحوا لیس معها سحاب؟

قالوا: لا یا رسول الله.

وهل تضارّون فی رؤیه القمر لیله البدر صحوا لیس فیها سحاب؟

قالوا: لا یا رسول الله.

قال: ما تضارّون فی رؤیه الله یوم القیامه إلاّ کما تضارّون فی رؤیه أحدهما. إذا کان یوم القیامه أذّن مؤذّن لیتّبع کلّ أمّه ما کانت تعبد، فلا یبقی أحد کان یعبد غیر الله من الأصنام والأنصاب إلاّ یتساقطون فی النار، حتّی إذا لم یبق إلاّ من کان یعبد الله من برّ وفاجر أتاهم ربّ العالمین فی أدنی صوره من التی رأوه فیها، فیقول: أنا ربّکم.

فیقولون: نعوذ بالله منک، لا نشرک بالله شیئاً.

فیقول: هل بینکم وبینه آیه فتعرفونه بها؟!

فیقولون: نعم.

فیکشف الله عن ساق ثمّ یرفعون رؤوسهم وقد تحوّل فی صوره التی رأوه فیها أوّل مرّه فقال: أنا ربّکم.

فیقولون: أنت ربّنا.»([۱۱])

آیا ما می‌بینیم پروردگار خود را در روز قیامت؟

فرمود: آری. آیا در وقت ظهر روزی که آسمان خالی از ابر است از مشاهده خورشید ضرری به شما می‌رسد؟

عرض کردند: نه.

فرمود: آیا دیدن ماه تمام را در شبهایی که آسمان از ابر خالی است ضرر به شما می‌رساند؟

عرض کردند: نه.

فرمود: پس از رؤیت پروردگار در قیامت به شما ضرری نخواهد رسید، همچنان که از دیدار یکی از آن دو ضرری به شما نمی‌رسد.

روز قیامت که شد، از طرف خداوند اعلام می‌شود هر گروهی معبود خود را تبعیت کند. پس باقی نماند فردی که غیر از خالق یگانه را پرستش کرده از بتها مگر پرتاب می‌شوند در آتش، به طوری که از اطراف بشر در خارج جهنّم باقی نماند از خوب و بد جز افرادی که خداوند یگانه را پرستش کرده باشند.

در آن حال خالق عالمیان می‌آید به صورت خاصی که بشر می‌تواند او را ببیند. پس فرماید: من خالق شما هستم.

مؤمنین عرض کنند: پناه به خدا بریم اگر تو خدا باشی. ما گروهی نیستیم که غیر از خالق یکتا را عبادت کرده باشیم.

خداوند در جواب گوید: آیا بین شما و خداوند نشانه‌ای هست که به آن نشانه خدا را ببینید و بشناسید؟

جواب گویند: آری.

پس خداوند ساق پای خود را باز کند (یعنی پای خود را عریاناً نشان دهد).

آن‌گاه مؤمنین سر خود را بالا کنند و ببینند خداوند را در همان صورتی که دفعه نخست دیده بودند.

پس فرماید: من خدای شما هستم. آنها هم اقرار کنند که تو خدای ما هستی.

شما را به خدا انصاف دهید آیا این نوع کلمات، کفر آور نیست که خدا خود را مجسّم و با صورت عنصری به بشر نشان دهد و پای خود را باز نماید؟ و بزرگ‌ترین دلیل بر اثبات گفتار ما آن است که مسلم بن حجاج بابی در اثبات رؤیت خدای متعال جلّ و علا در صحیح خود افتتاح نموده و اخبار مجعوله‌ای از ابو هریره و زید بن اسلم و سوید بن سعید و دیگران نقل نموده که علمای بزرگ خودتان، از قبیل ذهبی در «میزان الاعتدال»([۱۲]) و سیوطی در کتاب «اللآلی المصنوعهًْ فی أحادیث الموضوعهًْ» و سبط ابن جوزی در «الموضوعات»، ([۱۳]) جعلیت آنها را مستدلاً بیان نموده‌اند و اگر دلایلی بر ابطال گفتار آنها نبود مگر آیات بسیاری از قرآن مجید که صریحاً نفی رؤیت نموده‌اند، از قبیل آیه ۱۰۳ سوره ۶ (انعام) که می‌فرماید:

﴿لَاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللّطِیفُ الْخَبِیرُ﴾.

«هیچ چشمی او را درک ننماید و او همه دیدگان را مشاهده می‌کند و او لطیف و نامرئی و به همه چیز آگاه است.»

و نیز در آیه ۱۳۹ سوره هفتم (اعراف) در قصه موسی و بنی اسرائیل نقل می‌فرماید که وقتی بر حسب فشار بنی اسرائیل جناب موسی در مقام مناجات عرض کرد:

﴿رَبّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی﴾.

«خدایا خود را به من آشکارا بنما تا تو را مشاهده نمایم. خداوند در جواب او فرمود: هرگز، تا ابد مرا نخواهی دید.»

سید عبدالحی (امام جماعت اهل تسنّن) ـ مگر نه از مولی علی کرّم الله وجهه نقل است که فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره»؛ یعنی بندگی نمی‌کنم خداوندی را که نبینم. پس معلوم می‌شود حق تعالی دیدنی است که علی چنین کلامی فرماید.

دلایل و اخبار بر عدم رؤیهًْ الله تعالی

داعی: جناب‌عالی فقط به یک جمله از خبر اشاره فرمودید. با اجازه آقایان، تمام خبر را می‌خوانم، آن‌گاه شما جواب خود را خواهید دریافت. این خبر را ثقهًْ الاسلام، شیخ با عظمت، محمد بن یعقوب کلینی+، در باب ابطال الرؤیه از کتاب توحید «اصول کافی»([۱۴]) و شیخ بزرگوار صدوق ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی قدّس الله تربته در کتاب «توحید»([۱۵]) خود در باب ابطال عقیدهًْ رؤیهًْ الله چنین نقل نموده‌اند از امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصادق که فرمود:

«جاء حبر إلی أمیرالمؤمنین فقال: یا أمیرالمؤمنین هل رأیت ربّک حین عبدته؟ فقال: ما کنت أعبد ربّاً لم أره.

قال: وکیف رأیته؟

قال: لا تدرکه العیون فی مشاهده الأبصار، ولکن رأته القلوب بحقایق الایمان.»

عالمی [از یهود] خدمت امیرالمؤمنین عرض کرد: یا امیرالمؤمنین آیا در وقت عبادت خدا را می‌بینی؟

حضرت فرمود: من خدایی را که نبینم عبادت نمی‌نمایم.

عرض کرد: چگونه او را می‌بینی؟

فرمود: ذات باری تعالی را با چشم سر، یعنی چشم عنصری نمی‌بینم، بلکه او را با چشم قلب و نور حقیقت ایمان می‌بینم.

پس از این جواب مولانا امیرالمؤمنین معلوم می‌شود که مراد از رؤیت، با چشم عنصری جسمانی نمی‌باشد، بلکه به نور ایمان قلبی می‌باشد و این معنی از خود کلمه «لن» واضح و آشکار می‌شود؛ چه آنکه می‌دانید «لن» برای نفی ابد استعمال می‌شود و در این آیه شریفه تاکید است به آیه ﴿لَاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ﴾؛ یعنی هرگز در دنیا و آخرت به هیچ صورت، خداوند دیده نمی‌شود.

دلایل عقلیه و براهین نقلیه بر این معنی وارد است که علاوه بر محقّقین علماء و مفسّرین شیعه، اکابر علمای خودتان، از قبیل قاضی بیضاوی و جار الله زمخشری([۱۶]) در تفسیر خود ثابت نموده‌اند که رؤیهًْ الله تعالی محال عقلی است و هر کس معتقد به رؤیهًْ الله گردد، چه در دنیا و چه در آخرت، قطعاً خدا را محاط خود قرار داده و قائل به جسمانیت برای ذات با برکات او گردیده؛ چه آنکه تا جسم عنصری نباشد، با چشم محسوس عنصری دیده نگردد و چنین عقیده‌ای قطعاً کفر است، چنانچه علمای بزرگ ما و شما در تفاسیر و کتب علمیه خود ذکر نموده‌اند که اینک مورد بحث ما نیست و من باب شاهد، جملاتی عرض شد.

و اما راجع به خرافات و موهومات بسیاری که در کتب معتبره شما ثبت است، من باب نمونه، خلاصه‌ای از دو خبر را نقل می‌نمایم، تا آقایان محترم به بعض خبرهای واحد که قابل حل و تاویل است از کتب شیعه ایراد نگیرید.

شما تصور می‌نمایید صحاح ستّه، مخصوصاً صحیحین بخاری و مسلم، مثل کتاب وحی است. تمنّا می‌نمایم قدری آقایان با دیده انصاف و خروج از تعصّب به اخبار آنها بنگرید تا آن‌قدر غلو ننمایید.

اشاره به خرافات صحیحین

بخاری در باب من اغتسل عریانا از کتاب غسل «صحیح»([۱۷]) خود و مسلم در جزء دوم «صحیح» خود، در باب فضایل موسی([۱۸]) و امام احمد بن حنبل در صفحه ۳۱۵ جزء دوم از «مسند»([۱۹]) و دیگران از علمای شما از ابو هریره نقل نموده‌اند که در میان بنی‌اسرائیل رسم بود همگی با هم بدون ساتر عورت در آب می‌رفتند [و] خود را شست و شو می‌دادند، در حالتی که به عورت‌های هم نظر می‌نمودند و این عمل در میان آنها عیب نبود. فقط حضرت موسی در میان آنها تنها به آب می‌رفت که کسی عورت او را نبیند.

بنی اسرائیل می‌گفتند: علت آنکه موسی تنها به عمل تغسیل می‌رود و از ما دوری می‌نماید، آن است که صاحب نقص است و قطعاً فتق دارد [و] نمی‌خواهد ما او را ببینیم.

روزی حضرت موسی به کنار آبی رفت که غسل بنماید، لباسها را در آورده، بالای سنگی گذارد و رفت در میان آب.

«ففرَّ الحجر بثوبه فجمح موسی بأثره یقول: ثوبی حجر، ثوبی حجر، حتی نظر بنوا إسرائیل إلی سوأه موسی فقالوا: والله ما بموسی من بأس. فقام الحجر بعد حتی نظر إلیه فأخذ موسی ثوبه، فطفق بالحجر ضرباً. فوالله انّ بالحجر ندباً ستّه أو سبعه!»

یعنی: سنگ با لباس موسی فرار نمود، موسی در عقب او می‌رفت و می‌گفت: لباسم ای سنگ، لباسم ای سنگ (یعنی لباسم را کجا می‌بری). آن‌قدر سنگ رفت و موسی بدون ساتر عورت در عقبش رفت، تا آنکه بنی اسرائیل به عورت جناب موسی نظر نمودند! و گفتند: به خدا قسم، موسی نقصی ندارد؛ یعنی فتق ندارد. آن‌گاه سنگ از زمین برخاست و جناب موسی لباس‌ها را گرفت. پس از آن با تازیانه سنگ را زد، به قسمی که شش یا هفت مرتبه سنگ ناله نمود!

شما را به خدا انصاف دهید یک همچو عملی اگر با یکی از شماها آقایان محترم بشود، چقدر رکاکت دارد که به دنبال لباستان برهنه در میان مردم بروید که عورت شما را ببینند؟

بر فرض اگر چنین پیشامدی بشود، آدمی کناری می‌نشیند تا بروند و لباس او را بیاورند، نه آنکه بدون ساتر عورت در میان مردم برود، تا عورت او را ببینند.

آیا عقل باور می‌کند چنین عملی از مثل موسی کلیم الله ظاهر شده باشد؟ آیا باور می‌شود که سنگ جامد حرکت بنماید و لباس‌های موسی را ببرد؟

سید عبدالحی: آیا حرکت سنگ بالاتر است، یا اژدها شدن عصا. حرکت سنگ بالاتر است، یا معجزات نُه گانه که خداوند خبر می‌دهد؟

داعی: به مثل معروف «خوب وردی آموخته‌اید، لیک سوراخ دعاگم کرده‌اید» آقای عزیز! ما منکر معجزات انبیاء نیستیم، بلکه به حکم قرآن مجید، مؤمن به معجزات و خرق عادات هستیم، ولی تصدیق بفرمایید که صدور معجزات و خرق عادات در مقام تحدّی می‌باشد که خصم را در مقابل صدور آن عمل، عاجز و حق را ظاهر نماید.

آیا در این عمل، چه تحدّی و ظهور حقی بوده جز آنکه فضاحتی به میان آمده و عورت پیغمبر خدا در میان خلق ظاهر گردیده؟

سید عبدالحی: کدام حق بالاتر از آن بوده که حضرت موسی را تبرئه نماید که مردم بدانند فتق ندارد.

داعی: بر فرض که جناب موسی صاحب فتق بوده، چه ضرری به مقام نبوت داشته. آنچه برای پیغمبران نقص است نواقص ذاتی است؛ از قبیل کوری و کری و احول بودن یا شش انگشتی و چهار انگشتی و لب شکری (به اصطلاح) یا فالج و شل مادر زاد بودن و امثال اینها و الا نقایص جسمانی که به واسطه امراض پیدا می‌شود؛ مانند کوری یعقوب و شعیب پیغمبر در اثر گریه بسیار و جراحات بدن ایوب و شکستگی سر و دندان پیغمبر خاتم در جنگ احد و امثال اینها، ضرری به مقام نبوّت نمی‌رساند.

فتق هم یکی از امراض جسمانی است که برای آدمی بعدها پیش می‌آید. چه اهمیتی داشته که بخواهد او را تبرئه نماید به ظهور خرق عادت و معجزه‌ای که منجر به هتک حرمت و کشف عورت پیغمبر خدا شود که بنی اسرائیل عورت او را ببیند. آیا این خبر از خرافات و موهومات نیست که بگویند جناب موسی بدون ساتر عورت به دنبال لباس برود و به قدری عصبانی شود که سنگ را بزند، به قسمی که شش یا هفت مرتبه، سنگ ناله بزند؟! ـ یا للعجب، پیغمبر خدا نداند که سنگ، چشم و گوش و حس تأثّری ندارد که او را بزند و ناله جماد را بلند کند! ـ نعوذ بالله من هذه الخرافات.

سیلی زدن موسی به صورت ملک الموت

برای آنکه جناب آقا سید عبدالحی در مقام دفاع از ابوهریره و یا بخاری و مسلم ـ که بی‌فکر، این قبیل مجعولات خرافی را نقل نموده‌اند ـ بر نیاید به یک خبر مضحک‌تر اشاره می‌نمایم، تا آقایان محترم قطع نمایند که صحاح آنها آن قسمی نیست که درباره آنها غلو نموده‌اند.

بخاری در صفحه ۱۵۸ جلد اول و صفحه ۱۶۳ جلد دوم از صحیح([۲۰]) خود، خبر خرافی عجیبی را نقل نموده؛ یکی در باب «مَن أحبّ الدفن فی الأرض المقدّسه من أبواب الجنائز» و دیگر در باب وفاهًْ موسی، جلد دوم، با اسناد صحیحه به عقیده او از ابوهریره و نیز مسلم در صفحه ۳۰۹ جلد دوم صحیح خود([۲۱]) در باب فضائل موسی ایضاً از ابو هریره که گفت:

«جاء ملک الموت إلی موسی فقال له: أجب ربّک، قال ابو هریره: فلطم موسی عین ملک الموت ففقأها! فرجع الملک إلی الله تعالی فقال: إنّک أرسلتنی إلی عبد لک لا یرید الموت، ففقأ عینی، قال: فرد الله إلیه عینه وقال: إرجع إلی عبدی فقل: الحیاه ترید. فإن کنت ترید الحیاه فضع یدک علی متن ثور فما توارت بیدک من شعره فانّک تعیش بها سنه.»

ملک الموت خدمت موسی رسید [و] عرض کرد: اجابت کن پروردگارت را. پس جناب موسی چنان سیلی به چشم ملک الموت زد که چشم او کور گردید و به صورتش ریخت. پس برگشت به سوی پروردگار [و] عرض کرد: مرا فرستادی به سوی بنده خودت که اراده مردن ندارد و چشم مرا کور نمود. پس خداوند چشم ملک الموت را برگرداند و فرمود:

برگرد به سوی بنده من، پس بگو اگر زندگانی دنیا را طالب هستی، دست خود را بر پشت گاوی بگذار، پس هرچه مو به دستت آمد، به شماره هر یک [از] آنها یک سال زندگانی خواهی نمود.

و امام احمد حنبل در صفحه ۳۱۵ جلد دوم «مسند»([۲۲]) و محمد بن جریر طبری([۲۳]) در جلد اوّل از تاریخ خود ضمن ذکر وفات حضرت موسی، همین خبر را از ابوهریره نقل نموده‌اند به زیادتی آنکه زمان موسی، ملک الموت برای قبض روح بندگان، ظاهر و علنی می‌آمد، ولی بعد از آن زمان که موسی سیلی بر صورت او زد و چشمش کور شد، برای قبض روح خلایق مخفیانه و پنهانی می‌آید (برای آنکه می‌ترسد مردم جاهل هر دو چشمش را کور نمایند!)

(جمع کثیری شدیداً خندیدند.)

اینک من از آقایان انصاف می‌خواهم این خبر از خرافات و موهومات نیست که شما از شنیدنش خنده می‌نمایید و من تعجّب از نویسندگان و نقل کنندگان چنین خبر[ی] می‌نمایم که فکر ننموده، مطالب خرافی و موهوم را چگونه به زیر قلم آورده‌اند.

انصاف موجب بینایی و اسباب سعادت است

آیا عقل هیچ ذی عقلی قبول می‌نماید که پیغمبر اولوالعزمی مانند موسی کلیم الله ـ العیاذ بالله ـ آن‌قدر بی‌معرفت و خشن باشد که عوض اطاعت امر پروردگار، رسول او را چنان محکم سیلی بزند که چشمش را کور بنماید؟

شما را به خدا اگر کسی بگوید که جناب حافظ را شخص بزرگی دعوت [به] مهمانی نموده، عوض قبول دعوت، قاصد و پیام آورنده را حافظ سیلی زده و چشمش را کور نموده، شما خنده نمی‌کنید؟ حافظ نمی‌فرماید این مطلب توهین به من است، چه آنکه پس از یک عمر تحصیل علم و تزکیه نفس، آن‌قدر معرفت پیدا ننمودم که بفهمم پیام آورنده تقصیری ندارد و علاوه بر آنکه احترام به من نموده و از طرف شخص بزرگی مرا به مهمانی خوانده!

از هیچ آدم پست، جاهل [و] قسی القلبی چنین عملی صادر نمی‌گردد، تا چه رسد به کلیم الله، پیغمبر اولوالعزم که اولی و احق به معرفهًْ است.

چگونه ممکن است پیغام دعوت پروردگار را نادیده گرفته، به علاوه ملک پیام آورنده را ـ که هیچ گناهی جز آوردن پیام نداشته ـ سیلی بزند و چشم او را کور بنماید؟!

غرض از ارسال رسل، هدایت بشر و بازداشتن آنهاست از افعال حیوانی که تحت تأثیر نفس حیوانی قرار نگیرند و آثار سَبُعیت از آنها صادر نگردد.

ظلم و تعدّی حتی به حیوانات، از یک بشر جاهل بی‌معرفت قبیح است، تا چه رسد از پیغمبر اولوالعزم، آن هم نسبت به مقام ملک مقرّبی که رسول و پیام آورنده پروردگار باشد.

هر شنونده‌ای می‌فهمد که چنین خبری جهل و بهتان است و جعل کنندگان چنین خبری قطعاً غرضی نداشتند جز عدم ادراک و اهانت به مقام نبوّت و یا کوچک و خوار نمودن انبیای عظام را در نزد جامعه‌ی بشر.

داعی از امثال ابو هریره تعجبی ندارم؛ چه آنکه او آدمی بوده است که علمای خودتان نوشته‌اند برای شکم پر نمودن از سفره چرب و شیرین معاویه خبرها جعل نموده و خلیفه عمر برای جعل خبر، او را تازیانه زد، به قسمی که پشت از خون آلوده گردید،([۲۴]) ولی تعجّب داعی از آن اشخاصی است که واجد مقام عالی علم و دانش بوده، چگونه فکر نکرده، امثال این اخبار خرافی را در کتاب‌های خود ثبت نموده و دیگران از علمای امثال جناب حافظ هم این نوع کتاب‌ها را تالی تلو کلام الله قرار داده و بدون مطالعه و تأمل بگویند: هما أصحّ الکتب بعد القرآن!

پس وقتی در کتب عالیه خودتان چنین اخبار خرافی مندرج است، حق ندارید زبان اعتراض به کتب شیعه و اخباری که در آنها درج است و غالباً قابل توجیه و تأویل می‌باشند باز نمایید.

معذرت می‌خواهم، خیلی حاشیه رفتم، الکلام یجرّ الکلام. برگردیم به اصل مطلب و در اطراف خبری که شما نقل نمودید، بحث نماییم و ببینیم که آیا چنین خبری قابل حل است یا خیر؟

بدیهی است که هر عالم صالح منصفی وقتی به این قبیل خبرهای واحد و مبهم بر می‌خورد ـ که در کتب ما و شما بسیار است ـ در مقابل هزارها اخبار صحیح السند و صریح العبارهًْ اگر قابل اصلاح است، اصلاح می‌کند و الا مطرودش می‌دارد و یا لااقل در مقابل آنها سکوت می‌نماید، نه آنکه آنها را حربه‌ی تکفیر قرار داده و حمله به برادران دینی خود نماید!

الحال در خود این خبر هم چون تفسیر صافی موجود نیست و از سلسله سندش بی‌خبریم و نمی‌دانیم در کجا و چگونه نقل نموده و آیا خود بیانی در اطراف آن نموده یا نه، بایستی دقّت کنیم ببینیم قابل اصلاح است یا خیر.

داعی با فکر ضعیفم در اطراف این خبر همچو تصوّر می‌نمایم که فرموده‌ی آن حضرت یا محمول است بر قاعده‌ی معروفه‌ی مابین متکلّمین که علم تام به معلول، علم تام به علت است؛ یعنی همین که امام را من حیث ‌أنّه امام شناخت، البته خدا را شناخته است. و یا محمول بر مبالغه است؛ مانند کسی که بگوید: هر کس وزیر اعظم را بشناسد اوست کسی که پادشاه را شناخته و قرینه‌ی بر این مبالغه، نصّ سوره توحید و سایر آیات قرآنیه و اخبار کثیره‌ای است که از خود اباعبدالله الحسین و سایر ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین در اثبات توحید خالص رسیده.

پس می‌توان گفت مقصود از این خبر، آن است که شناختن امام از اعظم عباداتی است که غایت خلقت جن و انس بوده. همین است معنای محالّ معرفهًْ الله، در زیارت جامعه‌ی مأثوره از ائمه طاهرین.

و ممکن است قسم دیگری هم معنی کنیم، چنانچه محقّقین در این قبیل امور معنی نموده‌اند که فاعل هر فعل و بانی هر بنایی را از استحکام فعل و بنای وی می‌توان شناخت. پس هر بنا و اثر وی، خود یک دلیل کاملی است بر یک جهتی از جهات وی.

چون رسول خدا و آل طاهرینش صلوات الله علیه وعلیهم اجمعین جمیع مقامات امکان اشرف را دارا بودند، لذا اثری محکم‌تر و مخلوقی جامع‌تر از آنها نبود. پس راهی که به سوی معرفت خدا واضح‌تر و جامع‌تر از ایشان باشد، وجود نداشته. پس محلّ معرفت خدا که حقّ معرفت ممکنه باشد از برای بندگان خدا نیست مگر ایشان.

پس کسی که ایشان را شناخته خدا را شناخته، چنانچه خودشان فرمودند:([۲۵]) «بنا عرف الله و بنا عبدالله»؛ یعنی: به وسیله ما خدا شناخته می‌شود و به وسیله ما خدا عبادت کرده می‌شود. یعنی طریق معرفت و عبادت حق تعالی در دست ما است.

خلاصه، راه منحصر به فرد برای شناسایی خدای تعالی، این خاندان جلیل می‌باشند و اگر بی‌رهبری این خانواده، بشر بخواهد راه را پیدا کند، در وادی ضلالت، حیران و سرگردان گردد. و بسیار نادر است گم گشته‌ی وادی ضلالت و حیرت، بدون دلیل به سر منزل سعادت برسد.

به همین جهت است که در حدیث مُجمعٌ علیه فریقین وارد است که رسول اکرم فرمود:

«یا أیّها الناس انّی ترکت فیکم ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا؛ کتاب الله عزّوجلّ وعترتی أهل بیتی.»([۲۶])

ای مردم! من می‌گذارم در میان شما دو چیزی را که اگر از آن دو بگیرید (یعنی مایحتاج خود را) هرگز گمراه نشوید. یکی کتاب خدای عزّوجلّ و دیگری عترت و اهل‌بیت من‌اند.

 

[۱]. دار قطنی کتابی دارد به نام الزامات و تتبع که در آن به نقد و انتقاد به برخی از احادیث صحیحین پرداخته است.

[۲]. المحلّی، ابن حزم، ۷/۵۶۵، مساله ۱۵۶۶، کتاب البیوع، بیع الشطرنج والمزامیر والعیدان والمعازف.

ابن حزم بعد از نقل حدیثی از صحیح بخاری ۷/۲۰۱، کتاب الاشربه، باب ما جاء فیمن یستحلّ الخمر می‌نویسد: «وهذا منقطع لم یتصل ما بین البخاری وصدقه بن خالد ولا یصحّ فی هذا الباب شیء أبداً وکل ما فیه فموضوع».

و نیز در همین جلد، صفحه ۱۵۸، مساله ۱۳۹۴، کتاب الحجر، محاولهًْ عبدالله بن الزبیر الحجر علی عائشهًْ می‌نویسد: «واما الروایه عن ابن الزبیر فطامه الابد، لا ندری کیف استحل مسلم أن یحتج بخطیئه وهله وزله کانت من ابن الزبیر والله تعالی یغفر له إذ أراد مثله فی کونه من أصاغر الصحابه أن یحجر علی مثل أمّ المؤمنین التی أثنی الله تعالی علیها أعظم الثناء فی نصّ القرآن وهو لا یکاد یتجزی منها فی الفضل عندالله تعالی».

[۳]. صحیح مسلم با شرح نووی، ۱/۱۶، مقدمه. شارح می‌نویسد: «واما قول مسلم& فی صحیحه فی باب صفه صلاه رسول الله: لیس کلّ شیء صحیح عندی وضعته ههنا؛ یعنی فی کتابه هذا الصحیح وانما وضعت ههنا ما اجمعوا علیه، فمشکل. فقد وضع فیه أحادیث کثیره مختلفاً فی صحّتها، لکونها من حدیث من ذکرناه ومن لم نذکره ممن اختلفوا فی صحّه حدیثه».

و نیز در ۲/۲۰۷، کتاب الایمان، باب بدء الوحی در ذیل حدیثی که مضمونش این است: اولین سوره‌ای که بر رسول خدا نازل شد سورهًْ (یا ایها المدثر) بوده است می‌نویسد: «ضعیف بل باطل والصواب ان اوّل ما انزل علی الاطلاق اقرأ باسم ربک…».

این کلام نووی نشانگر آن است که او تمام احادیث صحیح مسلم را صحیح نمی‌داند، بلکه در مقام طعن به مسلم بن حجاج است.

[۴]. زاد المعاد، ابن قیم جوزی، ص۳۸۰، فصل فی الاسراء والمعراج، حدیثی از صحیح بخاری ۵/۱۳۲، ح ۳۹۳، کتاب مناقب الانصار، باب المعراج، از مالک بن صعصعهًْ در توصیف معراج نقل می‌کند که بخش پایانی حدیث چنین است: «… ثم فرضت علیّ الصلوات خمسین صلاه کلّ یوم، فرجعت فمررت علی موسی فقال: بما أمرت؟ قال: أمرت بخمسین صلاه کلّ یوم. قال: انّ أمّتک لا تستطیع خمسین صلاه کلّ یوم وانّی والله قد جربت الناس قبلک و عالجت بنی اسرائیل أشدّ المعالجه، فارجع إلی ربّک فاسأله التخفیف لامّتک. فرجعت فوضع عنّی عشراً، فرجعت إلی موسی فقال مثله، فرجعت فوضع عنّی عشراً، فرجعت إلی موسی، فقال مثله، فرجعت فوضع عنّی عشراً، فرجعت إلی موسی فقال مثله، فرجعت فأمرت بعشر صلوات کلّ یوم، فرجعت فقال مثله، فرجعت فأمرت بخمس صلوات کلّ یوم، فرجعت إلی موسی فقال: بما أمرت؟ قلت: أمرت بخمس صلوات کلّ یوم. قال: انّ أمّتک لا تستطیع خمس صلوات کلّ یوم وانّی قد جربت الناس قبلک وعالجت بنی اسرائیل اشدّ المعالجه، فارجع إلی ربّک فاسأله التخفیف لأمّتک. قال. سألت ربّی حتی استحییت، ولکن أرضی وأسلم.

قال: فلما جاوزت نادی مناد أمضیت فریضتی وخففت عن عبادی».

سپس ابن قیم در صفحه ۳۸۳ فصل فی انّ الاسراء کانت مرّهًْ واحدهًْ می‌نویسد: «و یا عجبا لهؤلاء الذین زعموا أنّه مراراً، کیف ساغ لهم أن یظنّوا انّه فی کلّ مرّه تفرض علیه الصلاه خمسین ثم یتردّد بین ربّه وبین موسی حتی تصیر خمساً ثم یقول: «أمضیت فریضتی وخففت عن عبادی»، ثم یعیدها فی المرّه الثانیه إلی خمسین ثم یحیطها عشراً عشراً وقد غلط الحفاظ شریکا فی الفاظ من حدیث الاسراء».

با توجه به حدیثی که از بخاری نقل کردیم که ابن قیم هم قسمت اخیر حدیث را به همین الفاظ نقل کرده و در ادامه اشاره کرده است که: هذا لفظ البخاری فی بعض الطرق و با دقت در اظهار نظر و انتقادی که نسبت به این حدیث دارد و با توجه به الفاظی که از این حدیث به عنوان شاهد می‌آورد، روشن می‌شود که مراد ابن قیم از جمله «ویا عجبا لهؤلاء الذین…» محمد بن اسماعیل بخاری است؛ چه اینکه او یکی از کسانی است که حدیث معراج را به همین شکل نقل کرده است.

و از آنجا که بخاری و صحیحش نزد اکثر اهل تسنّن مقدّس است و ابن قیم هم نخواسته این تقدّس لکه‌دار شود، به نام بخاری اشاره نکرده و به جمله «هؤلاء الذین …» اکتفا نموده است.

[۵]. در اینجا مناسب است به نام چند نفر از علمای اهل تسنّن که در جرح و تعدیل صحیحین و مخصوصاً صحیح بخاری کتاب نوشته‌اند اشاره کنیم:

اوّل: عبدالرحمان بن محمّد بن ادریس بن المنذر بن داود التمیمی الرازی (متوفی ۳۲۷)، مؤلف کتاب «بیان خطا البخاری».

دوم: ابوبکر احمد بن علی بن ثابت بن احمد البغدادی (متوفی ۴۶۳)، کتاب مؤلف «الموضح لاوهام البخاری».

سوم: ابو الولید، سلیمان بن خلف بن سعد بن ایوب بن وارث التمیمی الباجی (متوفی ۴۷۴)، مؤلف کتاب «التعدیل والتجریح لمن خرج عنه البخاری فی الصحیح».

چهارم: ابو علی الحسین بن محمّد بن احمد الغسانی المعروف بالجیانی (متوفی ۴۹۸)، مؤلف کتاب «التنبیه علی ما وقع فی کتاب البخاری من الاوهام».

پنجم: ابو محمّد عبدالمؤمن بن خلف بن ابی الحسن الدمیاطی (متوفی ۷۰۵)، مؤلف کتاب «اوهام الجامع الصحیح للبخاری».

ششم: شهاب الدین ابو سعید احمد بن احمد بن الحسین بن موسی الهکاری المصری (متوفی ۷۶۳)، مؤلف کتاب «العقد الجلی فی حل اشکال الجامع الصحیح للبخاری».

هفتم: زین الدین ابوالفضل عبدالرحیم بن الحسین بن عبدالرحمان الکردی الرازیانی العراقی (متوفی ۸۰۶)، مؤلف کتاب «الاحادیث المخرجهًْ فی الصحیحین التی تکلم فیها بضعف وانقطاع».

هشتم: احمد بن عبدالرحیم بن الحسین بن ابراهیم القاهری (ابوزعهًْ العراقی) (متوفی ۸۲۶)، مؤلف کتاب «البیان والتوضیح لمن اخرج له فی الصحیح ومس بضرب من التجریح».

نهم: موفق الدین ابوذر احمد بن ابراهیم بن محمّد بن خلیل الطرابلسی (متوفی ۸۸۴)، مؤلف کتاب «التوضیح لمبهمات الجامع الصحیح».

دهم: عمر کریم الحنفی البتونی، مؤلف کتاب «الجرح علی البخاری».

[۶]. صحیح بخاری، ۲/۳۸۱، ح ۷۶۲، کتاب الصلاهًْ، کتاب صفهًْ الصلاهًْ، باب فضل السجود.

[۷]. همان، ۷/۵۰۲، ح ۱۴۳۴، کتاب الرقاق، باب الصراط جسر جهنّم.

[۸]. صحیح مسلم، ۱/۱۶۳، ح ۲۹۶ ـ ۲۹۸، کتاب الایمان، باب اثبات رؤیهًْ المؤمنین فی الآخرهًْ ربّهم.

[۹]. مسند احمد بن حنبل، ۲/۲۷۵، مسند ابی هریرهًْ.

[۱۰]. این روایت با تعابیر مختلف در کتب اهل تسنّن ذکر شده که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم:

صحیح بخاری، ج ۶، ص۴۷ و ۴۸، سوره ق؛ و ج ۷، ص۲۲۴ و ۲۲۵، کتاب الایمان والنذور؛ وج ۸، ص۱۸۶ و ۱۸۷، کتاب التوحید؛ صحیح مسلم، ج ۸، ص۱۵۱ و ۱۵۲؛ سنن ترمذی، ج ۴، ص۹۵ و ۹۶ و ۹۷، باب ۱۹ «ما جاء فی خلود اهل الجنهًْ واهل النار ح ۲۶۸۲ و ۲۶۸۳؛ وج ۵، ص۶۵ و ۶۶، سوره ق، ح ۳۳۲۶؛ مسند احمد، ج ۲، مسند ابی هریره، ص۲۷۶، وص ۳۱۲ تا ۳۱۵، و ص۳۶۸ و ۳۶۹، وص ۵۰۷؛ وج ۳، مسند انس بن مالک، ص۱۳۴، وص ۱۴۱، وص ۲۲۹ و ۲۳۰، وص ۲۳۴، وص ۲۷۹؛ سنن دارمی، ج ۲، ص۳۴۰ و ۳۴۱، باب قوله تعالی «هل من مزید». (محقق)

[۱۱]. این روایت با تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن ذکر شده که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم:

صحیح بخاری، ج ۱، ص۱۹۵ تا ۱۹۷، کتاب الاذان، باب فضل السجود؛ وج ۵، ص۱۷۹، کتاب تفسیر القرآن؛ و ج ۷، ص۲۰۵ تا ۲۰۶، کتاب الرقاق، باب الصراط جسر جهنم؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص۱۱۲ تا ۱۱۷؛ سنن ابن ماجه، ج ۱، ص۶۳ تا ۶۵، باب ۱۳ فیما انکرت الجهمیه، ح ۱۷۷ تا ۱۸۳؛ مسند احمد، ج ۲، مسند ابی هریره، ص۲۷۵ تا ۲۷۶، وص ۵۳۳ و ۵۳۴؛ وج ۳، مسند ابی سعید الخدری، ص۱۶ و ۱۷؛ سنن دارمی، ج ۲، ص۳۲۵ و ۳۲۶، باب النظر الی الله تعالی؛ السنن الکبری، بیهقی، ج ۱۰، ص۴۱ تا ۴۲، باب ما جاء فی الحلف بصفات الله تعالی.. ؛ مسند ابی داود الطیالسی، ص۳۱۴؛ المصنف، عبدالرزاق صنعانی، ج ۱۱، ص۴۰۷ تا ۴۰۹، باب من یخرج من النار، ح ۲۰۸۵۶؛ السنن الکبری، نسائی، سوره الجاثیه، ج ۶، ص۴۵۷ و ۴۵۸، ح ۱۱۴۸۸، قوله تعالی «کل امّهًْ تدعی الی کتابها»، و سورهًْ القیامهًْ، ص۵۰۴، قوله تعالی: «وجوه یومئذ ناضرهًْ إلی ربّها ناظرهًْ»، ح ۱۱۶۳۷؛ صحیح ابن حیان، ج ۱۰، ص۴۹۹ و ۵۰۰، باب ۵ (فضل النفقهًْ فی سبیل الله)؛ وج ۱۶ و ص۴۵۰ تا ۴۵۲، باب وصف الجنهًْ واهلها؛ مسند ابی یعلی، ج ۲، ص۲۶۳، من مسند ابی سعید الخدری، و ۲۸۶ و ۲۸۷، ح ۳۳ ـ (۱۰۰۶)؛ و ج ۱۱، ص۲۴۱ تا ۲۴۳، ح ۶۳۶۰؛ و ج ۱۲، ص۴۵ تا ۴۶، ح ۶۶۸۹٫ (محقق)

[۱۲]. مسلم در صحیح خود، ۱/۱۶۷، ح ۳۰۲، کتاب الایمان، باب معرفهًْ طریق الرؤیه، حدیثی را از سوید بن سعید نقل کرده است که ذهبی در میزان الاعتدال، ۳/۳۴۵، ترجمه شماره ۳۶۲۶، شرح حال سوید بن سعید می‌نویسد: «قال البخاری حدیثه منکر. وقال النسائی ضعیف واما ابن معین فکذّبه وسبّه وروی ابن الجوزی انّ احمد قال: متروک الحدیث».

با توجه به آنچه نقل کردیم، روشن است که سوید بن سعید قابل اعتماد نیست، در حالی که مسلم در صحیح خود، یکی از احادیث رؤیهًْ الله را از سوید بن سعید نقل می‌کند.

[۱۳]. الموضوعات، ابن الجوزی، ۱/۱۱۵، کتاب المبتدأ، باب خفهًْ اللحیه و ۱/۱۲۴، کتاب المبتدأ، باب کبر السنّ فی الاسلام و ۱/۱۰۲، کتاب المبتدأ، باب خلق الآدمی و فوائد أجزائه و ۲/۲۸۷، کتاب الأحکام والقضایا، باب ذمّ القول بالرأی.

ابن الجوزی احادیث ضعیفی را نقل می‌کند که در طریق آن سوید بن سعید است و در شرح حال سوید بن سعید می‌نویسد: «وأمّا الطریق الثانی ففیه سوید بن سعید وکان یحیی یحمل علیه فوق الحد».

و در جای دیگر می‌نویسد: «وقال النسائی: سوید لیس بثقه».

و در جای دیگر می‌نویسد: «قال المصنف: قلت فی الاسناد الاول سوید بن سعید وقد کان یحید بن معین یحمل علیه جداً».

از این عبارات استفاده می‌شود که ابن جوزی هم با استناد به اقوال بزرگان، روایات سوید بن سعید را معتبر نمی‌داند، در حالی که مسلم در صحیحش از او حدیث نقل کرده است.

[۱۴]. اصول کافی، شیخ کلینی، ۱/۹۷، ح ۶، کتاب التوحید، باب فی ابطال الرؤیهًْ.

[۱۵]. توحید صدوق، ص۱۰۹، ح ۶، باب ما جاء فی الرؤیهًْ.

[۱۶]. الکشّاف، زمخشری، ۲/۱۴۷ ـ ۱۴۹، ذیل آیه ۱۴۳ سوره اعراف.

[۱۷]. «عن ابی هریره عن النبیّ قال: کانت بنو اسرائیل یغتسلون عراه ینظر بعضهم الی بعض وکان موسی یغتسل وحده. فقالوا: والله ما یمنع موسی أن یغتسل معنا الاّ أنّه أدر. فذهب مرّه یغتسل، فوضع ثوبه علی الحجر، ففرّ الحجر بثوبه، فخرج موسی فی إثره یقول: ثوبی یا حجر، حتی نظرت بنو إسرائیل إلی موسی فقالوا: والله ما بموسی من بأس وأخذ ثوبه، فطفق بالحجر ضرباً. فقال أبوهریره: والله إنّه لندب بالحجر سته أو سبعه ضرباً بالحجر». صحیح بخاری، ۱/۱۸۵، ح ۲۷۰، کتاب الغسل، باب من اغتسل عریاناً.

[۱۸]. صحیح مسلم، ۴/۱۸۴۱، ح ۱۵۵، کتاب الفضائل، باب من فضائل موسی.

[۱۹]. مسند احمد بن حنبل، ۲/۳۱۵، مسند ابی هریرهًْ.

[۲۰]. «عن أبی هریره قال: أرسل ملک الموت إلی موسی فلمّا جاءه صکّه، فرجع إلی ربّه فقال: أرسلتنی إلی عبد لا یرید الموت. فردّ الله علیه عینه وقال: ارجع فقل له یضع یده علی متن ثور، فله بکلّ ما غطّت به یده بکلّ شعره سنه. قال: ای رب ثم ماذا قال ثم الموت قال فالان فسأل أن یدنیه من الأرض المقدّسه رمیه بحجر قال قال رسول فلو کنت ثم لاریتکم قبره إلی جانب الطریق عند الکثیب الأحمر». صحیح بخاری، ۲/۵۶۹، ح ۱۲۴۹، کتاب الجنائز، باب من أحبّ الدفن فی الأرض المقدّسهًْ و ۴/۶۱۹، ح ۱۵۶۳، کتاب الأنبیاء، باب وفاهًْ موسی.

[۲۱]. صحیح مسلم، ۴/۱۸۴۳، ح ۱۵۸، کتاب الفضائل، باب من فضائل موسی.

گفتنی است متن حدیث یاد شده را مؤلف با اختلاف اندکی در الفاظ از مسلم نقل کرده است.

[۲۲]. «عن أبی هریره عن النبی وقال یونس رفع الحدیث إلی النبی قد کان ملک الموت یأتی الناس عیاناً قال فأتی موسی فلطمه ففقأ عینه، فأتی ربّه عزّوجلّ فقال: یا ربّ عبدک موسی فقأ عینی ولو لا کرامته علیک لعنفت به ـ وقال یونس لشققت علیه ـ فقال له إذهب إلی عبدی فقل له فلیضع یده علی جلد أو مسک ثور، فله بکلّ شعره وارت یده سنه. فأتاه فقال له ما بعد هذا قال الموت قال فالان قال فشمه شمه فقبض روحه. قال یونس فردّ الله عزوجل عینه وکان یأتی الناس خُفیه». مسند احمد بن حنبل، ۲/۵۳۳، مسند ابی هریرهًْ.

[۲۳]. تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ۱/۳۰۵، ذکر وفاهًْ موسی و هارون.

در پایان این بحث مناسب است به برخی احادیث خرافی دیگری از صحیحین اشاره نماییم، تا کسانی که صحیح بخاری و مسلم را صحیح‌ترین کتب بعد از قرآن می‌دانند، در این اعتقاد خود تجدیدنظر کنند.

آیا حضرت موسی قسی القلب است؟

صحیح بخاری، ۴/۴۷۹، ح ۱۲۰۰، کتاب الجهاد و السیر، باب هل للأسیر أن یقتل أو یخدع … و صحیح مسلم، ۴/۱۷۵۹، ح ۱۴۸، کتاب السلام، باب النهی عن قتل النمل این حدیث را نقل کرده است: «ان أبا هریره قال: سمعت رسول الله یقول: قَرَّصَت نَمله نبیاً من الانبیاء فأمر بقریه النمل فأحرقت فأوحی الله الیه أن قرصتک نمله أحرقت أمه من الأمم تسبح الله

(ابو هریرهًْ نقل می‌کند که مورچه‌ای پای یکی از پیامبران را نیش زد. آن پیامبر هم ناراحت گردید و دستور داد که لانه مورچه‌ها را آتش زدند. در این هنگام از طرف خداوند توبیخی بدین صورت صادر گردید که: ای پیامبر من آیا به جهت نیش زدن یک مورچه، امتی را که تسبیح خدا را می‌گویند آتش می‌زنی؟!)

بنابر قول قسطلانی در ارشاد الساری، ۶/۴۹۳، ح ۳۰۱۹، کتاب الجهاد والسیر، باب اذا حرّق المشرک المسلم هل یحرّق؟، که از ترمذی نقل کرده است، این پیامبر قسی القلب که هزاران مورچه وذی روح را به جرم نیش زدن یک مورچه، به آتش کشیده است حضرت موسی، پیامبر خدا بوده است. از این حدیث که معلوم نیست ابوهریره از کدام داستان ساز و افسانه‌گو گرفته است، استفاده می‌شود که موسی بن عمران به جرم یک مورچه از صدها مورچه بی‌گناه انتقام گرفت. آری این جریان که به یکی از بزرگ‌ترین پیامبران نسبت داده شده است گذشته از اینکه از نظر پروردگار ممنوع و مبغوض بوده و لذا طبق همین حدیث مورد توبیخ قرار گرفته است، با عواطف بشری به خصوص با مهر و مودت و روح لطیفی که پیامبران دارا هستند، سازگار نیست. و ابو هریره در این داستان و افسانه‌اش حضرت موسی را آنچنان سنگدل و قسّی القلب معرفی می‌کند که حتی این پیامبر بزرگ را از سطح افراد عادی هم که اندک عاطفه‌ای داشته باشند پایین‌تر می‌آورد، چه اینکه هر انسان معمولی که اندک عاطفه‌ای داشته باشد، دست به چنین عملی نخواهد زد، چه رسد به پیامبری همچون حضرت موسی.

آیا رسول خدا ایستاده بول می‌کرد؟!

صحیح بخاری، ۱/۱۶۶، ح ۲۱۸ ـ ۲۲۰، کتاب الوضوء، باب البول قائماً و قاعداً و باب البول عند صاحبه والتستر بالحائط، این دو حدیث را نقل کرده است: «عن حذیفه قال: أتی النبی سباطه قوم فبال قائما ثمّ دعا بماء فجئته بماء فتوضأ

(حذیفه نقل می‌کند که رسول خدا به مزبله‌ای رسید و ایستاده بول کرد، سپس آب خواست و وضو گرفت).

«عن ابی وائل: قال: کان ابوموسی الاشعری یشدد فی البول ویقول: ان بنی اسرائیل کان إذا أصاب ثوب احدهم قرضه فقال حذیفه لیته أمسک أتی رسول الله سباطه قوم فبال قائما

(ابی وائل می‌گوید که ابوموسی اشعری در نجاست بول سختگیر بود و می‌گفت قانون تطهیر در میان بنی اسرائیل چنین بوده است که اگر به لباسشان بول می‌رسید، عوض شست و شو آنجا را با قیچی قطع می‌نمودند. حذیفه گفت: ای کاش ابوموسی از این سخت‌گیری خودداری می‌نمود؛ زیرا رسول اکرم در مزبله‌ای ایستاده بول کرد.)

مسلم نیز در صحیح خود ۱/۲۲۸، ح ۷۳ ـ ۷۴، کتاب الطهاره، باب المسح علی الخفین، چند حدیث به همین مضمون نقل کرده است.

ما در این مختصر از اظهار نظر دقیق علمی درباره این نسبتی که به رسول اکرم داده‌اند صرف‌نظر می‌کنیم؛ زیرا قباحت این سخن به قدری روشن است که حتی علمای اهل تسنّن و شارحان صحیحین نیز به آن اعتراف دارند و اهانت بودن این نسبت را به مقام نبوت و قبح این جریان را درک کرده‌اند، تا آنجا که در مقام توجیه و تأویل آن بر آمده و علت‌های اشمئزاز آوری ذکر کرده‌اند و در واقع به عذرهای بدتر از گناه روی آورده‌اند.

آوازه خوانی در خانه پیامبر؟!

طبق مضمون حدیث‌هایی که در صحیحین نقل شده است گاهی دخترها در خانه‌ی پیامبر و در حضور آن حضرت آوازه‌خوانی می‌کردند. ابوبکر که وارد خانه پیامبر می‌شد از وجود چنین صحنه‌ای ناراحت می‌گشت و در صدد جلوگیری از آوازه‌خوانی آنان بر می‌آمد، ولی رسول اکرم به ابوبکر می‌فرمود: «روزهای جشن و سرور است، بگذار آنان به کار خویش مشغول باشند.»

اینک به متن یکی از این احادیث اشاره می‌کنیم:

صحیح بخاری، ۵/۱۵۱، ح ۴۳۲، کتاب مناقب الانصار، باب مقدم النبی و اصحابه المدینهًْ. این حدیث را نقل کرده است: «عن عائشه انّ ابابکر دخل علیها والنبی عندها یوم فطر أو أضحی وعندها قینتان تغنّیان بما تقاذفت الانصار یوم بعاث، فقال ابوبکر: مؤمار الشیطان مرتین، فقال النبی صلّی الله علیه وسلّم دعهما یا ابابکر، انّ لکلّ قوم عیداً وانّ عیدنا هذا الیوم

(عائشه می‌گوید عید فطر و یا عید قربان بود، و دو دختر آوازه‌خوان در خانه من اشعار جنگ بعاث را که ـ انصار در این اشعار به همدیگر فحاشی نموده و نسبت‌های بد داده بودند ـ می‌خواندند. در این هنگام که رسول اکرم هم در خانه بود، ابوبکر وارد شد و از این صحنه ناراحت شد و گفت: موسیقی؟ موسیقی؟

رسول خدا فرمود: ابوبکر کاری به آنها نداشته باش! زیرا هر ملتی عیدی دارند و عید ما مسلمانان امروز است.

همین حدیث را به الفاظی دیگر مسلم در صحیح خود، ۲/۶۰۸، ح ۱۶، کتاب صلاهًْ العیدین، باب الرخصهًْ فی اللعب نقل کرده است.

آیا رسول خدا در مجالس عروسی زنانه شرکت می‌کرد؟!

از مجموعه‌ی دیگری از حدیث‌هایی که در صحاح آمده است استفاده می‌شود که رسول خدا گاهی در مجالس جشن عروسی زنانه شرکت می‌نمود و به آواز دخترانی که در این مجالس، شنوندگان را با صدای دلنشین خود متلذذ می‌کردند گوش فرا می‌داد. و گاهی نیز در مجالس عروسی مردانه که خدمت و پذیرایی آنان را خود عروس به عهده داشته، شرکت می‌کرده است و رسول اکرم از پذیرایی گرم و اظهار محبت عروس برخوردار می‌گردید. اینک به یک حدیث در این زمینه اشاره می‌کنیم:

صحیح بخاری، ۷/۳۷، ح ۷۹، کتاب النکاح، باب ضرب الدف فی النکاح والولیمهًْ، این حدیث را نقل کرده است: «عن خالد بن ذکوان قال: قالت الربیع بنت معوّذ بن عفراء: جاء النبی فدخل حین بنی علیّ فجلس علی فراشی کمجلسک منی فجعلت جُوَیْریات لنا یضربن بالدف ویندبن مَن قُتل من آبائی یوم بدر إذ قالت احداهن وفینا نبیّ یعلم ما فی غد، فقال: دعی هذه وقولی بالّذی کنت تقولین

(خالد بن ذکوان می‌گوید: ربیع دختر معوذ بن عفرا گفت: روزی که جشن عروسی من بر پا گردید، رسول خدا در آن مجلس شرکت نمود. به همان ترتیبی که تو نشسته‌ای، رسول خدا هم روی فرش مخصوصی که برای من گسترده شده بود در نزدیکی من نشست. دخترهایی در این مجلس مشغول دف زدن و خواندن بودند. و در ضمن اشعاری را که درباره کشته شدن پدران من در جنگ بدر سروده شده بود می‌خواندند. اتفاقاً یکی از دختران این کلمات را خواند: در میان ماست پیامبری که می‌داند آنچه را که در آینده واقع خواهد شد. رسول خدا که این جمله را شنید فرمود: این حرف‌ها را کنار بگذار و آنچه را که قبلاً می‌خواندی بخوان).

رکیک بودن مضمون این حدیث و منافی بودن مفهوم آن، با مقام ارجمند نبوت بسیار واضح و روشن است؛ زیرا قابل تصور نیست که یک مرد مذهبی و یا دانشمند روحانی ولو در سطح خیلی پایین هم که باشد، در میان بانوانی که خود را با لباس‌ها و وسایل دیگر آرایش کرده و با هلهله و شادی در مجلس عروسی شرکت نموده‌اند، بنشیند و به ترانه و آواز دختران گوش فرا دهد و گاهی نیز درباره‌ی ترانه آنها اظهارنظر نماید. آری این وضع از یک فرد عادی قبیح است، چه رسد به مقام ارجمند نبوت.

لذا شارحان بخاری توجیهات و عذرهای بدتر از گناه برای این حدیث بیان نموده‌اند که به دلیل اختصار از نقل و بررسی آنها خودداری می‌نماییم.

این بود نمونه‌ای از خرافات صحیحین که به آنها اشاره کردیم و اگر می‌خواستیم تمام احادیث خرافی و کذبی که در صحیحین وجود دارد، و هر عاقل منصفی در مردود بودن آنها شک نمی‌کند، به طور کامل نقل کنیم، این تحقیق از حالت اختصار خارج می‌گردید، و گمان می‌کنم برای کسانی که این دو کتاب را اصح الکتب بعد از قرآن می‌دانند، همین چند نمونه کافی باشد تا بیشتر در اطراف آنچه به آنها به عنوان اعتقاد تعلیم داده شده، فکر کنند و بسنجند آیا کتابی که چنین نسبت‌های ناروا به رسول اکرم می‌دهد، نسبت‌هایی که اگر به هر کدام از خود شما داده شود بر آشفته می‌شوید، آیا می‌تواند تمام منقولاتش صحیح باشد؟!

در پایان مناسب است به اختصار، انگیزه جعل این‌گونه احادیث را بررسی کنیم.

بررسی تاریخ نشان می‌دهد که از دوران خلافت عثمان، دستگاههای حکومت و خلافت اسلامی، به هرج و مرج شدید و فساد اخلاقی حادّی گرفتار شد. درباریان و وابستگان و استانداران خلیفه از هیچ عمل ناشایست و ضد اخلاقی و ضد مذهبی خودداری نمی‌کردند. عیاشی و میگساری و تشکیل مجالس شب‌نشینی و غنا و خوانندگی، رواج فوق العاده‌ای داشت. موسیقی و غنا در دو شهر مهم و مرکزی اسلام (مکه و مدینه) بیش از سایر شهرها رونق پیدا کرد و بعدها به نقاط دیگر نیز کشیده شد.

ولی گردانندگان حکومت، چون بر پایه خلافت و حکومت اسلامی بر مردم ریاست می‌کردند و به عنوان نماینده و وابسته به جانشین و خلیفه پیامبر، زمام امور مردم را به دست می‌گرفتند. با اینکه در مجالس عیش و خوشگذرانی شرکت می‌کردند، مسائل و مشکلات مذهبی مردم را نیز حل و فصل می‌نمودند. با اینکه میگساری می‌کردند، مقام امام جمعه و جماعت مسلمانان را نیز اشغال می‌کردند. لذا مجبور بودند که مطالب ناروا و دروغ‌هایی به رسول اکرم نسبت دهند و مقام نبوت را پایین آورند، تا راه را بر اعمال و جنایات خویش هموار سازند و در افکار مسلمانان آن‌چنان پیامبری را ترسیم نمایند، تا این چنین جانشینانی را بدون ایراد و اشکال بپذیرند.

[۲۴]. این مسئله در مجلس پنجم به طور مفصل بررسی خواهد شد.

[۲۵]. «عن ابن أبی یعفور قال: قال أبو عبدالله: إنّ الله واحد أحد متوحّد بالوحدانیه، متفرّد بأمره، خلق خلقاً ففوّض إلیهم أمر دینه، فنحن هم، یا ابن أبی یعفور نحن حجّه الله فی عباده وشهداؤه علی خلقه و أمناؤه علی وحیه وخزّانه علی علمه و وجهه الّذی یؤتی منه وعینه فی بریّته ولسانه الناطق وقلبه الواعی و بابه الّذی یدلّ علیه و نحن العاملون بأمره والداعون إلی سبیله، بنا عرف الله و بنا عبدالله. نحن الأدلاّء علی لله ولو لانا ما عبدالله». توحید صدوق، ص۱۵۲، ح ۹، باب تفسیر قول الله عزّوجلّ: ﴿کُلّ شَی‏ءٍ هَالِکٌ إِلّا وَجْهَهُ.

[۲۶]. آدرس حدیث ثقلین در کتب سنی‌ها.

منبع: برگرفته از کتاب شبهای پیشاور جلد۱؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ،
دیدگاه ها