تاریخ انتشار : ۱۳ آذر ۱۳۹۷


امامت در عقیده شیعه

بلکه در اصطلاح علم کلام، که محقّقین علماء بیان نموده‌اند، آن امامت به معنای ریاست عالیه‌ی الهیه و اصلی از اصول دین می‌باشد و ما هم بر آن عقیده‌ایم که:

«الامامه هی الرساله العامّه الالهیه خلافه عن رسول الله فی امور الدین والدنیا بحیث یجب اتباعه علی کافّه الأمّه.»

امامت، ریاست عمومی الهی است بر همه خلایق، به طریق خلافت، از جانب رسول الله در امر دین و دنیا که واجب است متابعت او بر کافه‌ی مردم.

شیخ: خوب بود به طور قطع و جزم نمی‌فرمودید که امامت اصطلاحی از اصول دین می‌باشد؛ چه آنکه اکابر علمای مسلمین گویند امامت از اصول دین نیست، بلکه از فروعات مسلّمه می‌باشد که علمای شما بدون دلیل، جزء اصول دین آوردند.

داعی: این بیان اختصاص به شیعیان تنها ندارد، بلکه اکابر علمای شما هم بر این عقیده هستند؛ از آن جمله قاضی بیضاوی مفسّر معروف خودتان در کتاب «منهاج الاصول»([۱]) ضمن بحث اخبار، با کمال صراحت گوید:

«إنّ الامامه من أعظم مسائل أصول الدین التی مخالفتها توجب الکفر والبدعه.»

به درستی که امامت از بزرگ‌ترین اصول دین است که مخالفت آن، موجب کفر و بدعت می‌باشد.

و ملا علی قوشچی([۲]) در «شرح تجرید»، مبحث امامت گوید:

«وهی ریاسه عامه فی أمور الدین والدنیا خلافه عن النبی.»

امامت، ریاست عمومی است در امور دین و دنیا، به طریق خلافت، از پیغمبر.

و متعصّب‌ترین علمای شما، مانند قاضی روزبهان([۳]) نقل این معنی را نموده است که امامت، ریاست بر امّت و نیابت و خلافت رسول الله است به این عبارت که:

«الامامه عند الأشاعره هی خلافه الرسول فی إقامه الدین وحفظ حوزه الملّه بحیث یجب اتباعه علی کافّه الأمّه.»

امامت نزد اشاعره، خلافت رسول الله است در بر پا نمودن دین و حفظ حوزه ملّت اسلام، به نحوی که واجب است متابعت او بر جمیع امّت.

اگر امامت از فروع دین بود، رسول اکرم نمی‌فرمود:

«کسی که امام را نشناسد و بمیرد، به طریق اهل جاهلیت مرده»؛ چنانچه اکابر علمای شما، مانند حمیدی در «جمع بین الصحیحین»([۴]) و ملاسعد تفتازانی در «شرح عقاید نسفی»([۵]) و دیگران نقل نموده‌اند که فرمود:

«من مات ولم یعرف إمام زمانه فقد مات میته جاهلیه.»

کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، پس به تحقیق مرده است به مردن اهل جاهلیت.

بدیهی است عدم معرفت به فرعی از فروع دین، موجب تزلزل دین و مردن به اصل جاهلیت نخواهد بود، به گونه‌ای که بیضاوی صریحاً گوید:

«مخالفتش موجب کفر و بدعت گردد.»

پس ثابت است که امامت، داخل در اصول دین و تتمیم مقام نبوّت می‌باشد.

فلذا فرق در معنای امامت بسیار است. شما که علمای خود را امام می‌خوانید: امام اعظم، امام مالک، امام شافعی، امام حنبل، امام فخر، امام ثعلبی، امام غزالی، وغیره، به معنای لغوی است.

ما هم امام جمعه داریم، امام جماعت داریم. دامنه این نوع از امامان وسیع است و ممکن است در یک زمان صدها امام باشد، ولی امام به آن معنی که عرض کردم، ریاست عامّه‌ی مسلمین بر عهده اوست، در هر زمانی فقط یک نفر است و آن امام است که حتماً بایستی واجد جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده و اعلم و افضل و اشجع و ازهد و اورع و اتقای از همه ناس و صاحب مقام عصمت باشد.

و هیچ‌گاه زمین از وجود چنین امامی خالی نخواهد بود تا روز قیامت و بدیهی است چنین امامی، که واجد جمیع صفات عالیه انسانیت باشد، مقامش بالاترین مقامات روحانیت است و حتماً چنین امامی باید منصوب از جانب خدای تعالی و منصوص من جانبِ الرسول باشد، که اعلی و ارفع از جمیع خلایق، حتی انبیای عظام می‌باشد.

حافظ: از طرفی شما مذمّت می‌کنید غلات را و از طرفی خودتان درباره امام غلو می‌نمایید و مقام آنها را بالاتر از مقام نبوّت می‌دانید و حال آنکه علاوه از دلایل عقلیه، قرآن مجید مقام انبیاء را بالاترین مقامات معرفی فرموده. مابین مقام واجب و ممکن، همان مقام انبیاء می‌باشد. این ادعای شما چون بدون دلیل است، محض تحکّم و غیر قابل قبول می‌باشد.

مقام امامت بالاتر از نبوّت عامه است

داعی: هنوز جناب عالی استفسار از دلیل ننموده، می‌فرمایید ادعای بی‌دلیل است و حال آنکه بالاترین دلیل، کتاب محکم آسمانی قرآن مجید است که در سوره بقره، شرح حال ابراهیم خلیل الرحمن، علیه وعلی نبینا وآله السلام را نقل می‌فرماید که پس از امتحان ثلاثه (جان و مال و فرزند) که در تفاسیر مشروحاً ثبت است، خداوند متعال اراده فرمود رفعت مقامی به آن بزرگوار عنایت فرماید. چون بعد از مقام نبوّت و رسالت و اولوالعزمی و خلّت ـ که واجد بود ـ مقامی ظاهراً نبود که آن حضرت را ترفیع مقام بدهد الاّ مقام امامت ـ که مافوق جمیع مقامات روحانی بود ـ لذا در آیه ۱۲۴ سوره ۲ (بقره) به رسول اکرم خبر می‌دهد:

﴿وَإِذِ ابْتَلَی‏ إِبْرَاهِیمَ رَبّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمّهُنّ قَالَ إِنّی جَاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرّیَتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ﴾.

«به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را امام و پیشوا قرار دادم برای مردم. ابراهیم عرض کرد: این امامت را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد، فرمود: عهد من که امامت است، به مردم ستمکار نخواهد رسید.»

از این آیه‌ی شریفه برای اثبات مقام امامت، اثرات و فوایدی حاصل است که از جمله اثبات مقام باعظمت امامت است که رتبهًًْ و درجهًًْ بالاتر از مقام نبوّت است؛ زیرا بعد از مقام نبوّت و رسالت، ابراهیم را مخلًّع به خلعت امامت گردانید. پس به همین دلیل، مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت می‌باشد.

حافظ: پس بنا بر قول شما، که علی کرّم الله وجهه را امام می‌دانید، بایستی مقام او بالاتر از مقام پیغمبر خاتم باشد و این همان عقیده‌ی غلات است که خودتان بیان نمودید.

داعی: این قسم نیست که شما تعبیر می‌نمایید؛ زیرا شما خود می‌دانید که بین نبوّت خاصه و نبوت عامّه فرق بسیار است. مقام امامت بالاتر از نبوّت عامّه و پست‌تر از نبوّت خاصّه می‌باشد که نبوّت خاصّه، همان مقام شامخ ارجمند خاتمیت است.

نواب: ببخشید قبله صاحب، اگر گاهی خود را داخل صحبت می‌کنم؛ چون فراموشکارم و نیز عجولم، زود جسارت می‌نمایم، بفرمایید مگر انبیاء همگی فرستادگان حق تعالی نیستند، در رتبه و مقام هم لابد همگی یکسان‌اند؛ چنانچه در قرآن مجید می‌فرماید:

﴿لاَ نُفَرّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ﴾([۶]).

«میان هیچ یک از پیغمبران فرق نگذاریم.»

پس چگونه شما فرق گذاردید و نبوّت را به دو قسمت تقسیم نمودید و عامّه و خاصّه خواندید.

داعی: بلی، این آیه در محل خود صحیح است؛ یعنی در مقام دعوت و هدف بعثت ـ که دعوت به مبدأ و معاد و تربیت جامعه است ـ تمام انبیاء،من آدم الی الخاتم یکسان‌اند، ولی در فضل و کمال و طریقه‌ی بعثت و محل بعثت و درجه و رتبه متفاوت‌اند.

در اختلاف مراتب انبیاء

آیا آن پیغمبری که بر هزار نفر مبعوث گردیده، با آن پیغمبری که بر سی هزار نفر یا بیشتر مبعوث شده و با آن پیغمبری که بر کافّه‌ی ناس مبعوث است یکسان‌اند؟

مثلی عرض کنم: آیا معلّم کلاس اوّل با معلّم کلاس ششم یکی است؟ یا معلّم کلاسهای عالی با پرفسور و استاد اونیورسیتی (یعنی دانشگاه به اصطلاح امروز) یکسان‌اند؟ بدیهی است از جهت آنکه از یک مبدأ و وزارتخانه مأمورند و در تحت یک پرگرام و برنامه‌اند و هدف و مقصدشان، عالم کردن و تربیت جامعه است یکسان‌اند، ولی در معلومات و مقام و رتبه هرگز یکسان نیستند.

هر کدام به قدر معلومات و فضل و کمالی که دارند به علاوه محل خدمت مأموریتشان، بالاتر و متفاوت می‌باشند.

انبیای عظام هم از جهت دعوت یکسان‌اند، ولی از جهت رتبه و مقام و معلومات متفاوت‌اند، چنانچه در آیه ۲۵۳ همین سوره می‌فرماید:

﴿تِلْکَ الرّسُلُ فَضّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی‏ بَعْضٍ مِنْهُم مَن کَلّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ﴾.

«افزونی و فضیلت دادیم بعض انبیاء را بر بعض دیگر به خصایص و فضایلی ـ که دیگران به مرتبه آنها نرسیده‌اند؛ اگرچه در نبوّت مساوی بودند و به بعض جهات فضیلت اشاره فرموده ـ که بعض از آن انبیاء کسی است که خدا سخن گفت با او (مانند آدم ابوالبشر که به او خطاب فرموده و در آیه ۳۵ سوره ۲ (بقره) خبر می‌دهد: ﴿یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنّهَ﴾ و در آیه ۱۲ سوره ۲۰ (طه) است که به حضرت موسی فرمود: ﴿أَنَا رَبّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ﴾ و در آیه ۱۰ سوره ۵۳ (النجم) وحی نمودن به پیغمبر خاتم را در شب معراج خبر داده که: ﴿فَأَوْحَی‏ إِلَی‏ عَبْدِهِ مَا أَوْحَی﴾. پس انبیاء در مراتب و درجات با هم مساوی نیستند و ترفیع داد بعضی از آنها را درجات.»

جار الله زمخشری، عالم فاضل و مفسّر خودتان در تفسیر «کشّاف»([۷]) گوید: مراد به این بعض، پیغمبر ما است که فضیلت دارد بر انبیاء، به فضائل بسیار و خصایص بی‌شمار که اهمّ از همه‌ی آنها، مقام خاتمیت است.

نواب: خیلی خوشوقت و ممنون شدیم که حلّ این معمّا را فرمودید. اینک یک سؤال دیگر دارم. با اینکه خارج از موضوع است، با اجازه آقایان تمنّا داریم خصیصه‌ی نبوّت خاصّه را ولو مختصر شده، با بیان ساده نزدیک به فهم همه ما بفرمایید؛ چون سالها میل و آرزوی بنده این بود که این سؤال را از آقایان علماء بنمایم، ولی کثرت مشغله، ایجاد فراموشی می‌نمود. اینک فرصت به دست آمده را غنیمت می‌شمارم.

داعی: خصایص نبوّت خاصّه بسیار و دلایل در این باب بی‌شمار است که چگونه می‌شود یک فرد کاملی از میان انبیاء واجد نبوّت خاصًه گردد که همان مقام خاتمیت باشد.

ولی این مجالس از برای اثبات نبوّت خاصّه، آن هم برای مسلمانان پاک طینت برقرار نشده و اگر بخواهیم وارد بحث نبوّت خاصّه شویم، از موضوع امامت باز می‌مانیم و وقت مجلس به کلّی گرفته می‌شود، ولی برای آنکه ردّ تقاضای شما را ننموده باشم، به مقتضای «ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه» مختصر اشاره‌ای می‌نمایم.

خصیصه‌ی نبوّت خاصّه

اگر قدری توجّه به اصل خلقت انسانیت فرمایید، راه وصول به این مقام به خوبی باز می‌شود؛ چه آنکه خدای متعال کمال بشریت را در کمال نفس قرار داده و کمال نفسانی برای انسان حاصل نمی‌گردد، مگر به تزکیه نفس و تزکیه‌ی نفس ممکن نگردد، مگر آنکه به راهنمایی قوّه‌ی عاقله با دو قوّه‌ی علم و عمل پرواز کند، تا به اوج مقام انسانیت نایل آید؛ چنانچه در کلام منسوب به مولی الموحّدین امیرالمؤمنین است که فرمود:

«خلق الانسان ذانفس ناطقه إن زکّیها بالعلم والعمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها و إذا اعتدل مزاجها وفارقت الأضداد فقد شارک بها السبع الشداد وصار موجوداً بما هو إنسان دون أن یکون موجوداً بما هو حیوان».([۸])

«انسان خلق گردیده، ـ علاوه بر تن و بدن جسمانی ـ دارای نفس ناطقه‌ای می‌باشد (که آن حقیقت انسانیت است)، اگر به علم و عمل تزکیه شود، شبیه خواهد شد به موجودات عوالم علویه که مبدأ اصلی خلقت او می‌باشد و زمانی که به مقام اعتدال رسید و از مواد طبیعیه فارغ شد با موجودات عالم علوی شریک، آن‌گاه از عالم حیوانیت خارج و به مقام حقیقت انسانیت نائل خواهد شد.»

صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.

غیر از این هیکل جسمانی، آدمی صاحب نفس ناطقه است و همان نفس است که باعث برتری موجودات می‌شود، ولی به یک شرط و آن، این است که نفس خود را پاک کند و تزکیه نماید به دو قوّه‌ی علم و عمل (که این دو عامل مؤثر در انسان، به منزله دو بال است در طیور و مرغان پرنده که به آن دو قوّه پرواز می‌کنند. هر اندازه بالهای آنها قوی‌تر، اوج گرفتن و پرواز آنها در جوّ هوا بیشتر است.

آدمی هم هر قدر علم و عملش قوی‌تر باشد به کمال نفسانی بیشتر نائل می‌شود. چه خوش سراید شیخ اجل، استاد سخن سرای شیراز ما ـ افتخار فارس ـ سعدی شیرین کلام:

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت   به در آی تا ببینی طیران آدمیت

پس خروج از عالم حیوانیت و وصل به مقام اعلای انسانیت، بستگی کامل به کمال نفس دارد و هر بشری که در مقام استکمال نفس، قوای علمیه و عملیه را در خود جمع نمود و به خواص ثلاثه‌ی آنها رسید، به ادنی مرتبه مقام نبوّت رسیده.

و هرگاه چنین آدمی مورد توجّه خاصّ ذات حق تعالی قرار گرفت، مخلّع به خلعت نبوّت می‌گردد.

البته نبوت هم ـ چنانچه در ابواب نبوّت کاملاً و مفصّلاً ذکر گردیده ـ مراتب متفاوته دارد، تا زمانی که نبی می‌رسد به مرتبه‌ای که مشتمل بر اقوی مراتب خصایص قوای ثلاثه‌ی مذکوره باشد که اقوای از آن در حیز امکان متصوَّر نباشد و آن مرتبه بالاترین مراتب امکانیه باشد که حکما آن را عقل اوّل گویند، که معلول اوّل و صادر اوّل است. و بالاتر از آن مرتبه در مراتب وجود امکانی نباشد که همان وجود خاتم الانبیائی است که مقام و منزلتش مادون مقام واجب و مافوق تمام مراتب امکانیه است؛ چون حضرتش به این مرتبه نائل شد، نبوّت به وجود مبارکش ختم گردید.

و امامت مقامی است یک درجه پایین تر از مقام خاتمیت و مافوق تمام مراتب نبوّت و امیرالمؤمنین علی چون واجد مقام نبوّت بوده و اتحاد نفسانی هم با خاتم الانبیاء داشته، لذا مخلَّع به خلعت امامت و افضل بر انبیای سلف گردید.

«صدای مؤذّن برخاست و آقایان محترم جهت ادای فریضه رفتند. پس از مراجعت و صرف چای و تنقل، آقای حافظ ابتدای به سخن نمودند.»

حافظ: شما در بیانات خود پیوسته مطلب را مشکل و پیچیده‌تر می‌کنید. هنوز حلّ مشکلی نشده، اشکال دیگر به میان می‌آورید.

داعی: امر مشکل و پیچیده‌ای نداشتیم. خوب است آنچه به نظر شما مشکل می‌آید، بفرمایید تا جواب عرض نمایم.

حافظ: در این بیان آخرتان چند جمله‌ی خیلی مشکل فرمودید که حلّ آنها غیر ممکن است.

اول آنکه علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه واجد مقام نبوّت بوده. ثانیاً اتحاد نفسانی با پیغمبر داشته. ثالثاً افضلیت بر انبیای عظام. این جملات ادعایی شما را فقط تحکّماً باید قبول کرد، یا دلیلی بر اثبات مدّعا دارید؟ اگر بی‌دلیل است که قابل قبول نیست و چنانچه دلیلی هست، بیان فرمایید.

داعی: اینکه فرمودید بیانات داعی از مشکلات پیچیده و حلّ آنها غیر ممکن است، البته در نظر شما و امثال شما که نمی‌خواهید تعمّق در حقایق بنمایید، همین‌طور است که فرمودید، ولی در نظر محقّقین از علمای منصف، حقیقت هویدا و آشکار است.

اینک به هر یک از اشکالات شما جواب عرض می‌کنم، تا راه عذر مسدود گردد و نفرمایید مشکل و پیچیده و حلّ آن غیر ممکن است.

 

 

[۱]. منهاج الاصول، بیضاوی، کتاب الثانی (فی السنهًْ)، باب اوّل (فی افعاله)، فصل دوم (فیما علم کذبه) (با استفاده از الابهاج فی شرح المنهاج، علی بن عبدالکافی السبکی، ۲/۲۹۵). بیضاوی می‌نویسد: «الثانی مالوصح لتوفیر الدواعی علی نقله کما نعلم انه لا بلده بین مکه والمدینه أکبر منهما إذ لو کان لنقل وأدعت الشیعه أن النص دل علی إمامه علی ولم تتواتر کما تتواتر الاقامه والتسمیه ومعجزات الرسول قلنا: الأولان من الفروع ولا کفر ولا بدعه فی مخالفتهما بخلاف الامامه وأمّا تلک المعجزات فلقلّه المشاهدین».

[۲]. شرح تجرید، قوشچی، ص۳۶۵، مقصد ۵٫

[۳]. احقاق الحق، تستری، ۲/۳۰۴، فی مباحث الامامهًْ واشتراط العصمهًْ فیها. (کلمات این روزبهان در این کتاب نقل و بررسی شده است).

[۴]. الجمع بین الصحیحین، حمیدی، ۲/۲۹۶، ح ۱۴۹۸، مسند عبدالله بن عمر.

حمیدی حدیث را به این لفظ آورده است: «عن عبدالله بن عمر قال: سمعت رسول الله یقول: … ومن مات ولیس فی عنقه بیعه مات میته جاهلیه».

[۵]. شرح العقائد النسفیه، تفتازانی، ص۱۱۰٫

این حدیث، به گونه‌های مختلف نقل شده است، که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه».

این حدیث در منابع شیعی فراوان است و از منابع اهل تسنّن، قندوزی، در ینابیع المودهًْ، ۳/۳۷۲، ح ۳، باب ۹۱، از امام صادق آن را نقل کرده است: «من مات بغیر امام مات میته جاهلیه».

این حدیث را طبرانی در معجم الأوسط، ۶/۳۸۴، ح ۵۸۱۶، احادیث محمد بن عبدالله الحضرمی؛ أبی یعلی در مسند، ۱۳/۳۶۶، ح ۷۳۷۵، مسند معاویه بن أبی سفیان؛ عمر بن أبی عاصم در کتاب السنه، ص۷۱۳، ح ۱۰۹۱، باب فی ذکر السمع والطاعه، حدیث من مات ولیس علیه امام … نقل کرده‌اند: «من مات ولیس علیه امام مات میته جاهلیه».

این حدیث را ابن حبان در صحیح خود، ۱۰/۴۳۴، کتاب السیر، باب طاعهًْ الأئمه، تخوف المصطفی علی أمّته من الأئمّه المضلّین نقل کرده است.

شایان ذکر است که گرچه این حدیث با الفاظ مختلفی نقل شده، ولی با دقت در همه آنها در می‌یابیم که معنی و مفهوم همه آنها یکی است و می‌توان با تمسک به آنها نیز اثبات کرد که امامت، از اصول دین است.

[۶]. بقره/ ۲۸۵٫

[۷]. «… ﴿وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ والظاهر أنّه أراد محمّداً لأنّه هو المفضل علیهم، حیث أوتی مالم یؤته أحد، من الآیات المتکاثره المرتقیه إلی ألف آیه أو أکثر. ولو لو یؤت إلاّ القرآن وحده لکفی به فضلاً منیفاً علی سائر ما أوتی الأنبیاء لأنّه المعجزه الباقیه علی وجه الدهر دون سائر المعجزات». الکشّاف، جار الله زمخشری، ۱/۲۹۳، ذیل أیه ۲۵۳ سوره بقره.

وابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، ۳/۴۳، ذیل أیه ۵۵ سوره اسراء می‌نویسد: «ولا خلاف أنّ الرسل أفضل من بقیّه الأنبیاء وأنّ أولی العزم منهم أفضل ولا خلاف أنّ محمّداً أفضلهم» وتفسیر جلالین (جلال الدین محلی و جلال الدین سیوطی)، ص۴۲، ذیل همین آیه می‌نویسد: «﴿وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ أی محمّداً ﴿دَرَجَاتٍ علی غیره بعموم الدعوه وختم النبوّه وتفضیل النبوّه وتفضیل أمّته علی سائر الأمم والمعجزات المتکاثره والخصائص العدیده».

[۸]. تا آنجا که ما جست و جو کردیم، عبارت یاد شده در بردارنده دو حدیث است، بخش اوّل آن تا «فقد شارک بها السبع الشداد» حدیثی است که علامه مجلسی در بحار الانوار، ۴۰/۱۶۵، ح ۵۴، تاریخ أمیرالمؤمنین، باب فی علمه و أنّ النبی علّمه ألف باب؛ و قندوزی در ینابیع المودّهًْ، ۱/۲۱۱، ح ۱۲، باب ۱۴، با این عبارت آغاز کرده است: «وسئل عن العالم العلوی، فقال: صور عاریه عن المواد، عالیه عن القوّه والاستعداد، تجلی الله لها فأشرقت، وطالعها فتلألأت وألقی فی هویتها مثاله فأظهر عنها أفعاله وخلق الإنسان ذا نفس ناطقه…».

و بخش دوم آن را «وصار موجود …» مرحوم نمازی در مستدرک سفینهًْ البحار، ۸/۳۰۸، لغت فلسف، الروایهًْ العلویه با این عبارت شروع کرده است: «عن أمیرالمؤمنین فی جواب الیهودی المعترض علیه بأنّه لا یعلم الفلسفه، قال: ألیست الفلسفه من اعتدلت طباعه، ومن اعتدلت طباعه صفی مزاجه ومن صفی مزاجه قوی أثر النفس فیه، ومن قوی أثر النفس فیه سما إلی ما یرتقیه، ومن سما إلی ما یرتقیه فقد تخلّق بالأخلاق النفسانیه، ومن تخلّق بالأخلاق النفسانیه فقد صار موجوداً بما هو إنسان دون أن یکون موجوداً بما هو حیوان».

منبع: برگرفته از کتاب شبهای پیشاور جلد۱؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها