تاریخ انتشار : ۱۵ آذر ۱۳۹۷


بیعت اجباری امام علی

بیعت على و بنى هاشم با تهدید و بعد از شش ماه بود

داعی: اینکه فرمودید بیعت على و بنى هاشم فورى بود گمان می‌کنم عمدا سهو نمودید چه آنکه عموم مورخین شما نوشته‌اند بیعت على بعد از وفات فاطمه بوده چنانچه بخارى([۱]) در صفحه ٣٧ جلد سوم صحیح باب غزوۀ خیبر- و مسلم بن حجاج([۲]) در صفحه ١۵۴ جلد پنجم صحیح باب قول النبى لا نورث نقل می‌نماید که بیعت على بعد از وفات فاطمه÷ بوده است و همچنین عبد الله بن مسلم بن قتیبه دینورى متوفى سال ٢٧۶ قمرى در آخر صفحه ١۴ الامامه و السیاسه گوید:

«فلم یبایع علىّ کرّم الله وجهه حتّى ماتت فاطمه رضى الله عنها

(علی بیعت نکرد با ابو‌بکر تا فاطمه وفات نمود)

منتها بعض از علماى شما وفات حضرت فاطمه÷ را هفتاد و پنج روز بعد از وفات رسول الله می‌دانند مانند خود ابن قتیبه و لکن عموم مورخین([۳]) خودتان شش ماه بعد از وفات آن حضرت می‌دانند؛ پس نتیجه آن می‌شود که بیعت على و بنى هاشم بعد از شش ماه از خلافت بوده چنانچه مسعودى در صفحه ۴١۴ جلد اول مروج الذهب([۴]) گوید:

«و لم یبایعه احد من بنى هاشم حتّى ماتت فاطمه».

(احدی از بین هاشم بیعت ننمودند با ابو بکر تا فاطمه÷ وفات نمود.)

و ابراهیم بن سعد ثقفى که از ثقات علماء مقبول الطرفین است از زهرى روایت نموده که علىّ بن ابى طالب بیعت نکرد مگر بعد از شش ماه و بر او جرأت بهم نرسانیدند مگر بعد از وفات فاطمه÷ چنانچه ابن ابى الحدید در شرح نهج نقل نموده است.

بالاخره اکابر علماى خودتان در کتب معتبرۀ خود نقل نموده‌اند که بیعت على فورى نبوده بلکه بعد از توقف بسیار بوده که وسائل و اسباب فراهم و مقتضى موجود گردید.

و ابن ابى الحدید در آخر صفحه ١٨ جلد دوم شرح نهج البلاغه([۵]) از زهرى از عایشه روایت نموده: «فلم یبایعه علىّ ستّه اشهر و لا أحد من بنى هاشم حتّى بایعه علىّ»

(علی و احدی از بنی هاشم بیعت ننمودند با ابو بکر مدت شش ماه، تا زمانی که علی بیعت نمود.)

و نیز أحمد بن اعثم کوفى شافعى در فتوح([۶]) و أبو نصر حمیدى در جمع بین الصحیحین([۷]) از نافع از زهرى روایت نموده‌اند که:

«انّ علیّا لم یبایعه الاّ بعد ستّه اشهر

(علی بیعت ننمود مگر بعد از شش ماه)

و اما اینکه فرمودید چرا داعى پیروى از عقاید عوام نموده‌ام خیلى معذرت می‌خواهم از اینکه بگویم امر بر شما مشتبه شده است اینها عقاید عامیانه نیست بلکه اعتقاد عالمانه است شما بی­خود بما حمله مى‌کنید با اینکه از مضامین کتب خود آگاهى دارید.

و الله قسم علماء هر قوم مسئول فسادها هستند که امر را بر عوام مشتبه می‌کنند که گمان نمایند این خبرها را ما ساخته‌ایم و حال آنکه علماى بزرگ خودتان معترف به این معانى می‌باشند.

حافظ: علماى ما در کجا گفته‌اند که على را جبرا کشیدند و آتش در خانه‌اش زدند که در ألسنه و أفواه شیعه معروف است و در مجالس با حال تأثر نقل مى‌نمایند و تحریک اعصاب می‌نمایند که فاطمه رضى الله عنها را آزردند و بچه‌اش را سقط نمودند.

داعی: آقایان محترم یا واقعا مطالعاتتان بسیار کم است و یا عمدا روى عادت تبعا للأسلاف میخواهید بیچاره شیعیان مظلوم را در نظر عوام خود متهم سازید و به این جملات خودتان و بزرگان اسلاف خود را تبرئه نمائید.

لذا می‌گوئید و مى‌نویسید که این اخبار را شیعیان جعل نموده‌اند (مخصوصا از زمان سلطنت صفویه انار الله برهانهم) که به امر ابو بکر، عمر با جمعى آتش به در خانۀ على بردند و على را با شمشیر و هیاهو کشیدند و بردند به مسجد براى بیعت.

و حال آنکه چنین نیست قبلا هم عرض کردم که نقل این قضایاى تاریخى مخصوص به شیعیان نیست بلکه اکابر علماء و مورّخین منصف خودتان نوشته‌اند ولى بعضى از روى تعصّب خوددارى از نقل نموده‌اند چنانچه میل داشته باشید براى اثبات مرام چند خبرى که در نظر دارم به اقتضاى وقت مجلس از موثقین علماى خودتان به عرض برسانم تا آقایان با انصاف بدانند که ما بى‌تقصیریم و نمی‌گوئیم مگر آنچه شما خود می‌گوئید.

حافظ: بفرمائید براى استماع حاضریم.

دوازده دلیل بر اینکه على را با زور شمشیر به مسجد بردند

داعی:

١- ابو جعفر بلاذرى احمد بن یحیى بن جابر البغدادى متوفى سال ٢٧٩ قمرى که از موثقین محدثین و مورخین معروف شما می‌باشد در تاریخ([۸]) خود روایت نموده که چون ابو بکر على را براى بیعت طلبید و قبول نکرد عمر را فرستاد آتشى آورد که خانه را بسوزاند حضرت فاطمه÷ بر در خانه او را ملاقات کرد فرمود: اى پسر خطاب آمده‌اى خانه را بر من بسوزانى گفت آرى این عمل قوى‌تر است در آنچه پدرت آورده.

٢ - عزّ الدین ابن أبى الحدید معتزلى([۹]) و محمّد بن جریر طبرى([۱۰]) که معتمدترین مورخین شما هستند روایت کرده‌اند که عمر با اسید بن خضیر و سلمه بن اسلم و جماعتى به در خانه على رفتند عمر گفت: بیرون آئید و إلاّ خانه را بر شما می‌سوزانم.

٣ - ابن خزابه در کتاب غرر از زید بن اسلم روایت کرده که گفت: من از آنها بودم که به امر هیزم برداشتم و به در خانه فاطمه بردیم در وقتى که على و اصحابش از بیعت ابا نمودند عمر به فاطمه گفت: بیرون کن هر که در این خانه است و إلاّ خانه و هر که در خانه است می‌سوزانم. در آن وقت على و حسنین و فاطمه و جماعتى از صحابه و بنى هاشم در آن خانه بودند. فاطمه فرمود: آیا خانه را بر من و فرزندانم می‌سوزانى؟ گفت: بلى و الله تا بیرون آیند و بیعت کنند با خلیفه پیغمبر.

۴ - ابن عبد ربه که از مشاهیر علماى شما است در صفحه ۶٣ جزء سیم عقد الفرید([۱۱]) نوشته که على و عباس در خانه فاطمه نشسته بودند. ابو بکر به عمر گفت: برو اینها را بیاور اگر ابا کنند از آمدن با ایشان قتال کن پس عمر آتشى برداشت و آمد که خانه را بسوزاند فاطمه بر در خانه آمده فرمود: اى پسر خطّاب آمده‌اى که خانه ما را بسوزانى؟ گفت بلى الخ.

۵ - ابن ابى الحدید معتزلى در صفحه ١٣۴ جلد اول شرح نهج البلاغه([۱۲]) (چاپ مصر) از کتاب سقیفه جوهرى قضیۀ سقیفۀ بنى ساعده را مبسوطا نقل نموده تا آنجا که گوید: بنى هاشم در خانه على جمع شدند و زبیر با ایشان بود؛ زیرا خود را از بنى هاشم مى‌شمرد (حضرت امیر المؤمنین می‌فرمود: زبیر همیشه با ما بود تا آنکه پسرهایش بزرگ شدند و او را از ما برگرداندند) پس عمر با گروهى رفتند به سوى خانه حضرت فاطمه با اسید و سلمه و گفت: بیرون بیائید و بیعت کنید، ایشان امتناع نمودند. زبیر شمشیر کشید بیرون آمد عمر گفت: این سگ را بگیرید سلمه بن اسلم شمشیرش را گرفت و بر دیوار زد آنگاه على را بجبر و عنف کشیدند به سوى ابو بکر، بنى هاشم هم با او مى‌آمدند و ناظر بودند بر او که چه می‌کنند على می‌گفت: من بندۀ خدا و برادر رسول او هستم و کسى اعتنا به گفتار او نمی‌کرد تا او را به نزد ابو بکر بردند گفت: بیعت کن! حضرت فرمود: من احقم به این مقام و با شما بیعت نمی‌کنم، شما اولى هستید که با من بیعت کنید. شما این امر را از انصار گرفتید به سبب قرابت با رسول خدا و من نیز با همان حجّت بر شما احتجاج می‌کنم، پس شما انصاف دهید اگر از خدا می‌ترسید و به حق ما اعتراف کنید؛ چنانچه انصار در حق شما انصاف کردند و الاّ معترف شوید که دانسته بر من ستم می‌کنید.

عمر گفت: هرگز از تو دست بر نمی‌داریم تا بیعت کنى. حضرت فرمودند: خوب با یکدیگر ساخته‌اید امروز تو براى او کار می‌کنى که فردا او بتو برگرداند (این مقام را) به خدا سوگند! قبول نمی‌کنم سخن تو را و با او بیعت نمی‌کنم چون او باید با من بیعت نماید.

آنگاه روى به مردم نمود فرمود: اى گروه مهاجران از خدا بترسید سلطه و سلطنت محمّدى را از خانوادۀ او که خدا قرار داده بیرون نبرید و دفع مکنید اهل او را از مقام و حق او، به خدا قسم ما اهل بیت احقیم به این امر از شما، تا در میان ما کسى باشد که عالم به کتاب خدا و سنّت رسول و فقیه در دین باشد به خدا قسم اینها تمام در ما هست، پس متابعت و پیروى از نفس خود مکنید که از حق دور می‌شوید.

آنگاه على بیعت نکرده به خانه بر گشت و ملازم خانه شد، تا حضرت فاطمه از دنیا رفت ناچار بیعت کرد.

۶ - ابو محمّد عبد الله بن مسلم بن قتیبه بن عمرو الباهلى الدینورى که از اکابر علماء خودتان است و مدتها در شهر دینور قاضى رسمى بوده و در سال ٢٧۶ قمرى وفات نموده در صفحه ١٣ جلد اول کتاب معروف خود تاریخ الخلفاء الراشدین و دولت بنى امیه معروف به الامامه و السیاسه([۱۳]) (چاپ مصر) قضیۀ سقیفه را مفصلا شرح می‌دهد و ابتداء می‌کند مطلب را به این عبارت:

«انّ ابا بکر رضى الله عنه تفقّد قوما تخلّفوا عن بیعته عند علىّ کرّم الله وجهه فبعث الیهم عمر فجاء فناداهم و هم فى دار على فأبوا ان یخرجوا فدعا بالحطب و قال و الّذى نفس عمر بیده لتخرجنّ او لاحرقنّها على من فیها فقیل له یا ابا حفص انّ فیها فاطمه فقال و انّ فخرجوا فبایعوا الاّ علیّا الخ

خلاصه کلام آنکه چون ابو بکر باخبر شد که جمعى از امت تخلف نموده‌اند از بیعت او، در خانۀ على جمع شده‌اند، پس عمر را به سوى آنها فرستاد عمر آمد بر در خانه على آنها را طلب نمود براى بیعت، ابا کردند از بیرون آمدن عمر هیزم طلبید و گفت: به آن خدائى که جان عمر در قبضۀ قدرت اوست یا بیرون بیائید یا خانه را با هر کس در آن خانه است می‌سوزانم. مردم گفتند: یا ابا حفص (کنیۀ عمر بود) فاطمه در این خانه است. گفت: هر چند که او باشد می‌سوزانم. پس همه بیرون آمدند و بیعت کردند مگر على که گفت: سوگند یاد کرده‌ام تا قرآن را جمع‌آورى نکنم بیرون نیایم و لباس در بر ننمایم. عمر قبول نکرد ولى نالۀ فاطمه÷ و توبیخ نمودن آنها سبب شد که عمر برگشت نزد ابوبکر و تحریک کرد او را براى بیعت گرفتن از آن حضرت، ابى بکر چند مرتبه قنفذ را فرستاد به طلب آن حضرت و جواب یأس شنید عاقبت عمر با جماعتى رفت به در خانه فاطمه و دق الباب نمود فاطمه که صداى آنها را شنید به صداى بلند ندا در داد:

«یا ابت یا رسول الله ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن ابى قحافه

خلاصه معنى آنکه: بابا یا رسول الله بعد از تو چه بما می‌رسد از عمر بن الخطاب و ابو بکر بن ابى قحافه و چگونه با ما ملاقات نمودند.

همین‌که مردم صداى گریه و نالۀ فاطمه را شنیدند برگشتند در حالتى که اشکها جارى و جگرها سوخته ولى عمر با عده‌اى ماندند تا على را جبرا از خانه بیرون آورده نزد ابو بکر بردند و به آن حضرت عرض کردند بیعت بنما با ابو بکر حضرت فرمود: اگر بیعت نکنم چه خواهید کرد؟ قالوا: اذا و الله الذی لا اله الاّ هو نضرب عنقک. گفتند: به خدا قسم گردنت را می‌زنیم. على فرمود: پس بندۀ خدا و برادر رسول او را خواهید کشت؟ عمر گفت: تو برادر رسول خدا نیستى! ابو بکر در مقابل تمام این حوادث و گفتار ساکت بود و هیچ نمى‌گفت. عمر به ابو بکر گفت: آیا به امر تو این کارها را نمی‌کنیم؟ ابو بکر گفت: مادامى‌که فاطمه هست او را اکراه نمى‌نمائیم.

امیر المؤمنین خود را به قبر رسول الله رسانید با گریه و ناله عرض کرد به پیغمبر آنچه را که هارون به برادرش موسى گفت و خداوند در قرآن خبر داده {اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی} سوره اعراف/ ۱۵۰(پسر مادرم، مردم مرا ضعیف نمودند و خواستند مارا بکشند.)

شرح قضیّه را مفصل نقل نموده تا آنجا که گوید على بیعت نکرده به منزل برگشت و بعدها ابو بکر و عمر رفتند به منزل فاطمه÷ که استرضاى خاطر او را فراهم نمایند فرمود خدا را شاهد می‌گیرم شما دو نفر مرا اذیت نمودید در هر نمازى شما را نفرین می‌کنم تا پدرم را ببینم و از شما شکایت نمایم انتهى.

[۱]. عن عائشهفلم توفیت استنکر على وجوده الناس، فالتمس مصالحه ابى بکر و مبایتعه و لم یکن یبایع تلک الاشهر. صحیح بخاری، ۵/۲۵۲، ح ۷۰۴، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر.

[۲]. الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ۱/۲۰، باب کیف کانت بیعه علىّ بن ابى طالب و نیز محب الدین طبرى در ریاض النضره، ۱/۱۷۶، قسم ۲، فصل ۹، ذکر اختصاصه بالصلاه اماما على فاطمه بن رسول الله و علیها لما ماتت؛ ابن شحنه در روضه المناظر، ۱/۱۸۹، حوادث سال ۱۱ هجرى (بهامش مورج الذهب مسعودی) حدیث را این گونه نقل می‌کند:

«قالت عائشه لم یبایع على ابابکر حتى ماتت فاطمه…»

[۳]. تاریخ طبری، ۲/۴۴۸، حوادث سال ۱۱ هجری، باب حدیث سقیفه.

طبرى جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن عائشهأفلم یبایعه على سته اشهر؟ قال: لا و لا احد من بنى هاشم، حتى بایعه علی

[۴]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۰۱، باب ذکر خلافه ابى بکر، باب ذکر نسبه و لمع من اخباره و سیره.

[۵]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۶/۴۶، خطبه ۶۶، (و من کلام له، فى معنى الأنصار) باب ذکر امر فاطمه مع ابى بکر.

و نیز ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ص۲۰، باب کیفیه بیعه علىّ بن ابى طالب و بلاذرى در انساب الاشراف، ۲/۲۶۸، باب امر السقیفه، یعقوبى در تراخى یعقوبی، ۲/۱۲۶، باب خبر سقیفه بنى ساعده و بیعه ابى بکر.

و نیز محمد بن خاوندشاه بن محمود در روضه الصفا، ۴/۱۶۸۱، باب ذکر خلافه ابی‌بکر و ذکر بعض…، ذکر بیعه امیر المؤمنین على و ابن حجر مکى در صواعق المحرقه، ص۱۵، باب۱، فصل ۲، ذهبى در سیر اعلام النبلاء، ۱۴/۴۵۱، رقم ۲۴۷، شرح حال بغوى و ابن عبد البر در استیعاب، ۳/۹۷۳، رقم ۱۶۳۳، شرح حال عبد الله بن اى قحافه و ابن اثیر در اسد الغابه، ۳/۲۲۳، شرح حال عبد الله بن عثمان التیمى المکنى بأبی‌بکر، باب خلافه ابی‌بکر، سمعودى در مورج الذهب، ۲/۳۰۲، باب ذکر خلافه ابی‌بکر، ذکر نسبه و لمع من اخباره، یوم السقیفه و ابن اثیر در الکامل فى التاریخ، ۲/۳۲۵، حوادث سال یازدهم هجری، باب حدیث السقیفه و خلافه ابی‌بکر و بیهقى در السنن الکبری، ۶/۳۰۰، کتاب قسم الفیء و الغنیمه، باب بیان مصرف اربعه اخماس الفیؤ و.. عبد الرزاق صنعانى در المصنف، ۵/۴۲۷، ح ۹۷۷۴، کتاب المغازى خصومه على و عباس، جریان تخلف امیر المؤمنین را از بیعت با ابابکر ثبت کرده‌اند.

محب الدین طبرى در ریاض النضره، ۱/۵۵، قسم اول، باب ۴، ذکر ما جاء متضمنا الدلاله على خلافه الاربعه، بعد از نقل حدیثى چنین می‌نویسد:

و هذا الحدیث تبعد صحته لتخلف على عن بیعه ابی‌بکر سته اشهر و نسبته الى نسیان الحدیث فى مثل هذه المده بعید.

[۶]. الفتوح، ابن اعثم کوفی، ۱/۱۴، ذکر ابتداء سقیفه بنى ساعده و ماکان من المهاجرین و الأنصار، وى چنین می‌نویسد:

قال فانصرف على الى منزله فلم یبایع حتى توفیت فاطمه، ثم بایع بعد خمس و سبعین لیله وفاتها و قیل بعد سته اشهر. و الله اعلم اى ذلک کان.

[۷]. الجمع بین الصحیحین، حمیدی، ۱۰/۸۶، ح۶، مسند ابى بکر.

حُمیدى می‌نویسد:

فقال رجل للزهری: فلم یبایع على سته اشهر؟ فقال: لا والله و لا احد من بنى هاشم، حتى بایعه علیّ.

[۸]. عن عون ان ابابکر ارسل الى على یرید البیعه، فلم یبایع. فجاء عمر و معه قبس فتلقته فاطمه على الباب، فقالت فاطمه: یابن خطاب، اتراک محرقا على بابی؟ قال: نعم، و ذلک اقوى فیما جاء به ابوک و جاء علیّ، فبایع و قال: کنت عمرت ان لا ا خرج من منزلى حتى اجمع القرآن، انساب الاشراف، بلاذری، ۲/۲۶۸، باب امر السقیفه.

[۹].عن سلمه بن عبد الرحمنکان على و الزبیر و ناس من بنى هاشم فى بیت فاطمه، فجاء عمر الیهم، فقال: والذى نفسى بیده لتخرجن الى البیعه و لأحرقن البیت علیکم

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲/۵۶، خطبه ۲۶، (و من خطبه له ان الله تعالى بعث محمدا…، باب حدیث السقیفه.

[۱۰]. تاریخ طبری، ۲/۴۴۳، حوادث سال یازدهم، باب ذکر الأخبار الوارده بالیوم الذى توفى فیه.

طبرى به دو حدیث اشاره می‌کند که اجبار و تهدید به سوزانده دشمن در آن به چشم می‌خورد:

یکعن زیاد بن کلیب قال اتى عمر بن خطاب منزل على و فیه طلحه و الزبیر و رجال من المهاجرین، فقال: والله لأحرقن علیکم او لتخرجن الى البیعه، فخرج علیه الزبیر مصلتا بالسیف، فعثر فسقط السیف من یده فوثبوا علیه فأخذوه.

دومعن حُمید بن عبد الرحمن الحمیری، قال:… و تخلف على الزبیر و اخترط الزبیر سیفه و قال: لا اغمده حتى یبایع علیّ. فبلغ ذلک ابابکر و عمر، فقال عمر: خذوا سیف الزبیر، فاضربوا به الحجر. قال: فانطلق الیهم عمر فجاء بهما تعباً وقال: لتبایعان وانتما طائعان او لتبایعان و انتما کارهان، فبایعا.

و نیز ابن ابى شیبه در المصنف، ۸/۵۷۲، ح ۴، کتاب المغازی، باب ما جاء فى خلافه ابی‌بکر.

جریان را این گونه نقل می‌کند:

حدثنا زید بن اسلم عن ابیه اسلم انه حین بویع لأبی‌بکر بعد رسول الله کان على و الزبیر یدخلان على فاطمه بنت رسول الله فیشاورنها و یرتجعون فى امرهم، فلما بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمه قال: یا بنت رسول الله و الله ما من احد احب الینا من ابیک و ما من احد احب الینا بعد ابیک منک و ایم الله ما ذلک بمانعى ان اجتمع هؤلاء النفر عندک ان امرتم ان یحرق علیهم البیت. قال:فلما خرج عمر، جاؤوها فقالت: تعلمون ان عمر قد جائنى و قد حلف بالله لئن عدتم لیحرقن علیکم البیت. و ایم الله لیمضین لما حلف علیه

متقى هندى در کنز العمال، ۵/۶۵۱، ح ۱۴۱۳۸، کتاب الخلافه مع الاماره، باب ۱ فى خلافه الخلفاء، مسند عمر، و ابن عبد البر در الاستیعاب، ۳/۹۷۵، شماره ۱۶۳۳، شرح حال عبد الله بن ابى قحافه، متقى هندى و این عبد البر حدیث را همانند ابن ابى شیبه نقل می‌کنند.

[۱۱]. الذین تخلفوا عن بیعه ابی‌بکر على و العباس و الزبیر و سعد بن عباده. فأمّا على و العباس و الزبیر فقعدوا فى بیت فاطمه حتى بعث الیهم باوبکر و عمر بن الخطاب لیخرجوا من بیت فاطمه و قال له: ان ابوا فقالتهم. فأقبل بقبس من نار على ان یضرم علیهم الدار، فلقیه فاطمه فقالت: یابن الخطاب أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم؛ اوتدخلو فى ما دخلت فیه الأمه.

عقد الفرید، ابن عبد ربه، ۵/۱۲، سقیفه بنى ساعده، باب الذین تخلفوا عن بیعه ابی‌بکر.

[۱۲]. و اجتمعت بنوهاشم الى بیت علىّ بن ابى طالب و معهم الزبیر و کان یعد نفسه رجلا من بنى هشام، کان على یقول: ما زال الزبیر منا اهل البیت، حتى نشأ بنوه، فصرفوه عناذهب عمر و معه عصابه الى فاطمه، منهم اسید بن حضیر و سلمه بن اسلم، فقال لهم: انطلقوا فبایعوا، فأبوا علیه و خرج الیهم الزبیر بسیفه، فقال عمر: علیکم الکلب، فوثب علیه سلمه بن اسلم فأخذ السیف من یده فضرب به الجدار، ثم انطلقوا به بعلى و معهما بنو هاشم، و على یقول: انا عبد الله و اخو رسول الله حتى انتهوا به الى ابی‌بکر، فقیل له: بایع! فقال: انا أحق بهذا الامر منکم لا ابایعکم و انت اولى بالبیعه لی، أخذتم هذا الأمر من الانصار و احتججتم علیهم بالقرابه من رسول الله فأعطوکم المقاده، و سلموا الیکم الإماره و انا احتج علیکم بمثل ما احتججتم به على الانصار. فانصفونا ان کنتم تخافون الله من انفسکم. واعرفوا لنا من الأمر مثل ما عرفت الانصار لکم و الا فبوءوا بالظلم و انتم تعلمون. فقال عمر: انک لست متروکاً حتى تبایع. فقال له على احل یا عمر حلبا لک شطره اشدد له الیوم امره لیرد علیک غدا لا والله لا اقبل قولک و لا ابایعه…. فقال علیّ: یا معشر المهاجرین، الله الله لا تخرجوا سلطان محمد عن داره و بیته الى بیوتکم و دورکم، و لا تدفعوا اهله عن مقامه فى الناس و حقه فوالله یا معضر المهاجرین لنحن اهل البیت احق بهذا الأمر منکم. اما کان منا القارى لکتاب الله، الفقیه فى دین الله العالم بالسنه، المضطلع بامر الرعیه؟ و الله انه لفینا، فلا تتبعوا الهوی، فتزدادوا من الحق بعداً.

فقال بشیر بن سعد: لو کان هذا الکلام سمعته من ا لأنصار یا على قبل بیعتهم لأبى بکر ما اختلف علیک اثنان، و لکنهم قد بایعوا. و انصرف على الى منزله و لم یبایع و لزم بیته حتى ماتت فاطمه فبایع.

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۶/۱۱، خطبه ۶۶، (من کلام له فى معنى الأنصار) یوم السقیفه

[۱۳]. الامامه و السیاسه، ابن قتیبه دینوی، ۱/۱۹، باب کیف کانت بیعه علىّ بن ابى طالب.

ابن قتیبه جریان را این گونه نقل می‌کند:

و ابن ابابکر تفقدر قوما تخلفوا عن بیعته عند على کرم الله وجهه، فبعث الیهم عمر، فجاء فناداهم و هم فى دار علی، فأبوا ان یخرجوا، فدعا بالحطب و قال: و الذى نفس عمر بیده لتخرجن او لأحرقنها على من فیها. فقیل له: یا ابا حفص، ان فیها فاطمه. فقال: و ان! فخرجوا فبایعوا الا علیاً فانه زعم انه قال: حلفت ان لا اخرج و لا اضع ثوبى على عاتقى حتى اجمع القرآن. فوقفت فاطمه÷ على بابها، فقالت: لا عهد لى بقوم حضروااسوأ محضر منکم، ترکتم رسول الله جنازه بین ایدینا و قطعتم امرکم بینکم. لم تستأمرونا و لم تردوا لناحقا؟ فأتى عمر ابابکر فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلف عنک بالبیعه؟ فقال ابوبکر لقنفذ و هو مولى له: إذهب فادع لى علیاً. قال: فذهب الى على فقال له: ما حجتک؟ فقال: یدعوک خلیفه رسول الله. فقال على لسریع ما کذبتم على رسول الله. فرجع فابلغ الرساله. قال: فبکى ابوبکر طویلا، فقال عمرالثانیه: لا تمهل هذا المتخلف عنک بالبیعه، فقال ابوبکر لقنفذ: عد الیه، فقل له: خلیفه رسول لله یدعوک لتبایع. فجاءه قنفذ، فأدى ما امر به فرفع على صوته قال: سبحان الله لقد ادعى ما لیس له. فرجع قنفذ، فأبلغ الرساله، فبکى ابوبکر طویلا، ثم قام عمر، فمشى معه جماعه حت اتوا باب فاطمه، فدقوا الباب فلما سمعت اصواتهم نادت بأعلى صوتها: یا ابت یا رسول الله ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه فلما سمع القوم صوتها وو بکاءها انصروفا باکین و کادت قلوبهم تنصدع و اکبادهم تنفطر و بقى عمر و معه قوم، فأخرجوا علیا فمضوا به الى ابى بکر فقالوا له: بایع. فقال: ان انا لم افعله فمه؟

قالوا اذن و الله الذى لا الله الا هو نضرب عنقک، فقال: تقتلون عبد الله و اخا رسوله؟ قال عمر: اما عبد الله فنعم و اما اخو رسوله فلا و ابوبکر ساکت لا یتکلم. فقال له عمر: ألا تأمر فیه بأمرک؟ فقال: لا اکرهه على شیء ما کانت فاطمه الى جنبه. فلحق على بقبر رسول الله یصیح و یبکى و ینادی: یابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننی. فقال عمر لأبى بکر: انطلق بنا الى فاطمه فإنا قد اغضبناها، فانطلقا جمیعا فاستأذنا على فاطمه، فلم تأذن لهما، فأتیا لعیا فکلماه فأدخلهما علیها فلما قعدا عندها حولت وجهها إلى الحائط فسلما علیها فلم ترد علیهما فتکلم ابوبکر فقال: یا حبیبه رسول الله و الله ان قرابه رسول الله احب الى من قرابتى و انک لأحب الى من عائشه ابنتى و لوددت یوم مات ابوک انى مت و لا أبقى بعده. أفترانى أعرفک و أعرف فضلک و شرفک و امنعک حقک و میراثک من رسول الله، إلا انى سمعت اباک رسول الله یقول: لا نورث، ما ترکنا فهو صدقه. فقالت:‌ أرأیتکما ان حدثتکما حدیثا عن رسول الله تعرفانه و تفعلان به؟ قال: نعم. فقالت: نشدتکما الله ألم تسمعا رسول الله یقولا: رضا فاطمه من رضاى و سخط فاطمه من سخطی، فمن احب فاطمه ابنتى فقد‌ احبنى و من أرضى فاطمه فقد أرضانی، فمن اسخط فاطمه فقد اسخطنی؟ قالا: سمعناه من رسول الله. قالت: فانى اشهد الله و ملائکته انکما اسخطتمانى و ما ارضیتمانى و لئن لقیت النبى لأشکونکما الیه. فقال ابوبکر: ان عائذ بالله تعالى من سخطه و سخطک یا فاطمه، ثم انتحب أبوبکر یبکی، حتى کادت نفسه ان تزهق و هى تقول: و الله لأدعون الله علیک فى کل صلاه اصلیها

منبع: برگرفته از کتاب شیهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی 

http://shiastudies.com/fa

 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها