تاریخ انتشار : ۱۵ آذر ۱۳۹۷


نقدرفتار صحابه 

حافظ: گفتار شنیع آنها از قبیل: طعن و انتقاداتی است که نسبت به صحابه خاص رسول الله و بعض ازواج طاهرات آن حضرت رضی الله عنهم می‌نمایند که محققاً کفر محض است. چون که سالها در اعلاء کلمه توحید در رکاب ظفر انتساب آن حضرت، با کفار جهاد‌ها نمودند. بدیهی است که خدمات آنها خالی از شوائب و نقایص بوده و قطعا مستحق جنان خواهند بود. خصوصا آنهایی که به مقتضای آیه ۱۸ سوره ۴۸ (فتح) که می‌فرماید:

{لَقَدْ رَضِیَ الله عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ}

(هر آینه به تحقیق خدا از مؤمنانی که زیر درخت حدیبیه با تو بیعت کردند خوشنود گشت.)

به شرف رضوان حضرت حق مشرف گشتند و شکی نیست که آنها قولا و فعلا مورد توقیر رسول الله بوده‌اند و البته منکر کمال ایشان در خذلان و گمراهی خواهد بود. و در حقیقت به مقتضای آیه شریفه سوره النجم که می‌فرماید:

{وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى}

(هرگز به هوای نفس سخن نمی‌گوید و سخن او جز غیر وحی خدا نیست)

 منکر پیغمبر و قرآن گردیده و هر کس انکار پیغمبر و قرآن کند محققا کافر است.

داعی: میل نداشتم که جناب عالی این قبیل موضوعات را در این مجلس علنی مورد بحث و سؤال یا به قول خودتان گله قرار دهید، که داعی مجبور شوم جواب دهم.

آنگاه حرف دست مردم جاهل و یک دسته معاند عنود بیفتد و قضاوت بر خلاف نمایند. خوب بود محرمانه بین خودمان این مطالب ردّ و بدل می‌شد تا جواب مطابق صواب عرض می‌کردم. حالا هم تمنا می‌کنم تقاضای داعی را بپذیرید و از بحث علنی در این موضوع صرف نظر نمایید یا روز صبح خودم خدمت‌تان می­رسم و دو نفری قضیه را حل می‌کنیم.

حافظ: بنده بی تقصیرم چون آقایان حاضر، چند شب است به من فشار می‌آورند که این موضوع مورد بحث قرار گیرد. لذا این درخواست را مطابق میل آقایان نمودم. چون شما متانت در کلام دارید، گمان می‌کنم ضرری نداشته باشد که جواب مُسکتی به آقایان بدهید که رضای خاطرشان فراهم گردد و یا تصدیق نمایید که حق با ماست.

نواب: صحیح است، همگی انتظار داریم حل این معما گردد.

داعی: چون امر می‌فرمایید اطاعت می‌نمایم ولی از مثل شما شخص فاضل و محترمی انتظار نداشتم با مشروحات مفصله‌ای که در لیالی ماضیه به عرض رسانیدم و جهات کفر آور را بیان نمودم، باز هم نسبت کفر به جامعه شیعیان بدهید. در صورتی که در شب­های اول کاملا برای شما روشن نمودم که شیعه اثنا عشریه چون پیروان محمد و آل محمد سلام الله علیهم اجمعین هستند، هرگز کافر نخواهند بود.

و چون جملاتی را درهم بیان فرمودید، ناچارم آنها را از هم تفکیک نموده هر یک را علی حدّه جواب عرض نمایم. تا آقایان حاضرین محترم و هم‌چنین غائبین مجلس، خود منصفانه قضاوت نموده و از شبهاتی که در دل آنها افکنده‌اند بیرون بیایند و بدانند که شیعیان هرگز کافر نخواهند بود و طرق کفر آن نیست که آقای محترم بیان نمودید.

طعن و انتقاد بر صحابه موجب کفر نمی‌شود

اولا فرمودید که طعن و انتقادی که شیعیان از صحابه و بعض از ازواج رسول خدا می‌نمایند موجب کفر آنها گردیده.

نفهیمدم روی چه دلیل و برهان این بیان را نمودید؟ قطعا اگر طعن و انتقاد، مستند به دلیل و برهان باشد که ابداً مذمت ندارد، تا چه رسد به آن که کفر آور باشد و اگر بدون دلیل و برهان و محض اتهام باشد، باز هم سبب کفر نمی‌گردد. بر فرض به مؤمنی و لو صحابی باشد بی‌جهت هم طعن و نقد و یا لعنی هم بنمایند، کافر نخواهد شد ؟ بلکه فاسق می‌شوند؛ مانند آن که شراب بخورند یا زنا کنند. بدیهی است هر فسق و عصیانی قابل عفو و اغماض است.

چنان چه ابن حزم ظاهری اندلسی متولد ۴۵۶ قمری، در صفحه ۲۲۷ جزء سوم کتاب الفصل فی الملل و النحل ([۱]) گوید:

«کسی که به اصحاب رسول الله دشنام دهد از روی جهل و نادانی معذور است و اگر روی بصیرت و بینایی باشد فاسق خواهد بود مانند آن که به معاصی از قبیل زنا دزدی مشغول شده، وقتی کافر می‌شود که به قصد آن که چون اصحاب رسول خدا می‌باشند دشنام دهد که منتهی می‌شود به عداوت و اهانت با خدا و رسول او که البته آن وقت کافر خواهد شد.»

و الا صرف دشنام به صحابه، موجب کفر نمی‌گردد. چنانچه خلیفه عمر به پیغمبر عرض کرد: اجازه بده گردن حاطب منافق را بزنم – با آنکه از صحابه بزرگ و مهاجرین و از اصحاب بدر بود- مع ذلک برای این دشنام و نسبت نفاق به او دادن کافر نشد. انتهی کلامه.

پس چطور ممکن است شیعیان را برای دشنام دادن به بعضی از افراد صحابه- به فرض صدق و یقین شما – کافر خواند؟ و حال آنکه اکابر متقدمین از علمای شما بر خلاف عقیده شما در کتب معتبره خود از روی انصاف، دفاع­ها از حق و حقیقت نموده‌اند.

از جمله قاضی عبد الرحمن ایجی شافعی در مواقف([۲]) وجوهی را که متعصبین علمای شما در کفر شیعه آورده‌اند ردّ کرده و آنها را نظر متعصبانه دانسته است وامام محمد غزالی صریحا می‌نویسد: سب و شتم صحابه ابدا کفر نمی‌باشد. حتی سبّ شیخین هم کفر آور نمی‌باشد.([۳])

ملا سعد تفتازانی در شرح عقاید  نسفی([۴]) گوید: این که جمعی متعصب گویند سبّ کنندگان صحابه کافرند، مورد اشکال می‌باشد و کفر آنها غیر معلوم است. چه آن که بعض از دانشمندان به صحابه حسن ظن داشتند. بدی­های اعمال آنها را ندیده گرفتند بلکه تأویلات سستی نمودند و گفتند صحابه رسول الله از گمراهی و فسق مصون بودند و حال آنکه این قسم نبوده و دلیل بر این امر جنگ‌هایی است که بین آنها اتفاق افتاده ثابت می‌نماید که آنها گمراه و اهل فسق و عصیان بودند و حسادت و جاه‌طلبی آنها را وادار به اعمال زشت می‌نموده و منحرف می‌شدند. حتی بزرگان از صحابه که مصون از کارهای زشت نبودند! پس اگر کسی با نقل دلیل، نقد و انتقادی از آنها بنماید، موجب کفر نخواهد شد. چه آنکه بعضی روی حسن ظن، چشم پوشی نموده نقل ننمودند. ولی برخی، اعمال آنها را نقل نموده و مورد انتقاد قرار می‌دهند. [در هر صورت] نمی‌توان گفت آنها کافر هستند. برای آنکه هر صحابی که رسول خدا را دیده‌، معصوم و بی گناه نبوده است. انتهی نقل به معنی.

علاوه بر اینها ابن اثیر جزری صاحب جامع الاصول شیعیان را از فرق اسلامی به شمار آورده شما چگونه اثبات کفر بر آنها می‌نمایید؟

از جمله دلایل بر عدم کفر سبّ کنندگان بعضی از صحابه جهت اعمال شان، آن است که زمان حیات خلفاء، اشخاصی به آنها سبّ و شتم می‌نمودند و دشنام­های رکیک می‌دادند، مع ذلک خلفاء امر به کفر و قتل آنها نمی‌دادند.

چنانکه حاکم نیشابوری در صفحه ۳۳۵ و ۳۳۴ جزء چهارم المستدرک([۵]) و امام حنبل در صفحه ۹ جزء اول مسند([۶]) و ذهبی در تلخیص مستدرک([۷]) و قاضی عیاض در باب اول جزء چهارم کتاب شفاء([۸]) و امام غزالی در جلد دوم احیاء العلوم نقل می‌نمایند که در زمان خلافت ابو بکر روزی مردی بر او وارد شد و شدیداً بر او فحّاشى نمود و دشنام داد به طورى که حاضرین متأثر شدند ابو برزۀ اسلمى گفت خلیفه، اجازه بده او را به قتل رسانم چه آنکه کافر گردید ابو بکر گفت: نه چنین است، احدى نمی‌تواند چنین حکمى بنماید مگر پیغمبر.

واقعا آقایان اهل تسنّن دایه از مادر مهربان‌ترند! خود خلیفه سبّ و شتم و دشنام را می‌شنود و حکم به کفر و امر به قتل نمى‌نماید، ولى آقایان محترم عوام بى‌خبر را اغوا می‌کنند (روى فرض و خیالات خود) که شیعیان کافر و مهدور الدّمند، چون سبّ صحابه مى‌نمایند.

اگر سبّ صحابه کفرآور است، پس چرا آقایان محترم، معاویه و اتباع او را که به فرد اکمل از صحابه و افضل خلفاء امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب سبّ و لعن نمودند کافر نمی‌خوانید؟! پس بدانید هدف شما امر دیگر است و آن جنگ با اهل بیت و عترت طاهره و پیروان آنها می‌باشد!

اگر سبّ صحابه مخصوصا خلفاى راشدین کفرآور است پس چرا آقایان حکم به کفر عایشه امّ المؤمنین نمى‌نمائید که تمام علماء و مورخین([۹]) خودتان نوشته‌اند پیوسته به خلیفه عثمان سبّ و شتم می‌نمود و علناً می‌گفت «اقتلوا نعثلا فقد کفر» یعنى بکشید این پیر خرفت را (که مراد عثمان باشد) پس به تحقیق کافر شده! اگر یک فرد شیعۀ مظلوم بگوید خوب شد عثمان را کشتند چون کافر بود، فورى شما آقایان او را کافر و حکم قتلش را صادر می‌نمائید ولى در حضور خود عثمان، عایشه او را نعثل و کافر خواند! نه خلیفه، نه صحابه، او را منع و زجر ننمودند. شما هم او را مورد مذمت قرار نمی‌دهید.

نواب: قبله صاحب مگر نعثل چه معنى دارد که مورد گفتار قرار گرفته.

داعی: فیروزآبادى که از علماى بزرگ خودتان است در قاموس اللغه ([۱۰])در معنى نعثل گوید: نعثل پیر خرفت را گویند و نیز یهودى پرریشى بود در مدینه که عثمان را به او تشبیه مى‌نمودند و شارح قاموس (علاّمۀ قزوینى) همین معنى را گفته به علاوه گوید: ابن حجر در تبصره المنتبه ذکر کرده است که «ان نعثل یهودىّ کان بالمدینه هو رجل لحیانىّ یشبه به عثمان یعنى نعثل یهودى پرریشى بود در مدینه که مردم مدینه عثمان را تشبیه به او می‌نمودند.

از همه بالاتر اگر دشنام دادن به صحابه بد و امر قبیح است و دشنام دهنده کافر می‌شود پس چرا خلیفه ابو بکر در بالاى منبر حضور صحابه و جامعۀ مسلمین به فرد اکمل از صحابه علىّ بن ابى طالب دشنام داد؟! شما هیچ متأثر نمی‌شوید- بلکه ابو بکر را تقدیس می‌نمائید و حال آنکه باید تقبیح نمائید.

حافظ: چرا تهمت می‌زنید کجا خلیفه ابو بکر رضى الله عنه به خلیفه على کرم الله وجهه دشنام داده.

داعی: ببخشید ما اهل تهمت نیستیم، تا به چیزى علم پیدا نکنیم نقل نمى‌نمائیم. خوبست مراجعه نمائید به صفحه ٨٠ جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۱۱]) که ابو بکر در مسجد بالاى منبر در مقام انتقاد از امیر المؤمنین گفت:

«انّما هو ثعاله شهیده ذنبه مربّ لکلّ فتنه هو الذی یقول کروها جذعه بعد ما هرمت یستعینون بالضعفه و یستنصرون بالنساء کامّ طحّال احبّ اهلها الیها البغى([۱۲])»

(جز این نیست که او (علی) روباهی می‌باشد که شاهد او دم اوست! ماجراجو و برپا کننده فتنه می‌باشد و فتنه‌های بزرگ را کوچک نشان می‌دهد و مردم را به فتنه و فساد ترغیب و ترهیب می‌نماید. کمک از ضعفاء و یاری از زنها می‌طلبد مانند ام طحال است (که زنی بود زانیه در جاهلیت چنانچه ابن ابی الحدید توضیح می‌دهد که دوست می‌داشت به نزدیکان خود زنا بدهد.)

ولی در سایر تواریخ به این عبارت آمده که ابو بکر گفت: انما هی ثعاله شهیدها ذنبها.

اینک آقایان مطابقه کنید فحش­هاى خلیفه ابو بکر را به مولى الموحدین امیر المؤمنین با طعن و انتقادى که یک شیعه به آنها بنماید چقدر تفاوت دارد.

پس اگر دشنام دادن به یکى از اصحاب کفرآور است بایستى ابو بکر و دخترش عایشه و معاویه و پیروانشان کافر باشند و اگر کفرآور نیست شما نمی‌توانید به این جهت شیعیان را کافر بدانید.

چنانچه طبق احکام و فتاواى فقهاء و خلفاء بزرگتان، دشنام‌دهندگان کافر و واجب القتل نمى‌باشند.

همچنانکه امام احمد حنبل در جلد سوم مسند و ابن سعد کاتب در صفحه ٢٧٩ جزء پنجم کتاب طبقات([۱۳]) و قاضى عیاض در باب اول جزء چهارم شفاء([۱۴]) نقل نموده‌اند که عامل خلیفه عمر بن عبد العزیز از کوفه به او نوشت که شخصى به عمر بن الخطّاب خلیفه ثانى سبّ نموده و دشنام داده، اجازه می‌دهید او را بکشیم؟ در جواب نوشت خون هیچ مسلمانى مباح نمی‌شود براى سبّ و شتم نمودن به مسلمانى مگر دشنام دهنده، به رسول خدا دشنام داده باشد.

علاوه بر این اقوال، عقاید اکابر علماء خودتان چون ابو الحسن اشعرى و پیروان آن اینست که اگر کسى قلبا مؤمن ولى تظاهر به کفر نماید (مانند یهودیت و نصرانیت و غیره) یا به جنگ رسول الله برخیزد یا خدا و رسول را بدون عذر شدیدا دشنام دهد مع ذلک کافر نمی‌شود و نمی‌توان حکم کفر بر او جارى نمود چه آنکه ایمان عقیده قلبى است و چون از قلب او احدى اطلاع ندارد نمی‌توان فهمید تظاهر به کفر از روى دل و قلب بوده یا فقط جنبۀ تظاهر داشته!

و این مراتب را علماى اشعرى در کتب خود درج نموده‌اند مخصوصا ابن حزم آندلسى در صفحه ٢٠۴ و ٢٠۶ جزء چهارم کتاب الفصل([۱۵]) مبسوطا این عقاید را نقل نموده است.

پس در این صورت چگونه آقایان حکم کفر بر شیعیان موحّد پاکدل مطیع خدا و پیغمبر و عامل به تمام احکام شرع انور از واجبات و مستحبات صادر می‌نمائید- به فرض آنکه بعضى از آنها سبّ و شتم و دشنام با دلیل و برهان (به خیال خودشان) به بعضى از صحابه بنمایند- شما نمی‌توانید طبق عقاید و گفتار اکابر پیشوایان خودتان حکم به کفر آنها بنمائید.

و حال آنکه در کتب معتبرۀ خودتان مانند جلد دوم مسند احمد حنبل([۱۶]) صفحه ٢٣۶ و جلد دوّم سیره الحلبیّه([۱۷]) حلبى صفحه ١٠٧ و جلد دوم صحیح بخارى([۱۸]) صفحه ٧۴ و صحیح مسلم([۱۹]) کتاب جهاد و اسباب النزول([۲۰]) واحدى صفحه ١١٨ و غیر هم بسیار رسیده که در حضور خود پیغمبر غالبا اصحاب مانند ابو بکر و غیره به هم دشنام می‌دادند بلکه یکدیگر را می‌زدند و رسول خدا مشاهده مى‌نمود و آنها را کافر نمى‌خواند و اصلاحشان می‌داد.

البته این قبیل اخبار جنگ و نزاع اصحاب در مقابل رسول الله در کتب علماء اهل تسنن است نه در کتاب­هاى علماى شیعه.

پس جواب ایراد اولتان را با همین مختصر بیان شنیدید که لعن و دشنام به احدى از صحابه موجب کفر نمی‌شود و اگر بدون دلیل و برهان سبّ و لعنى بنمایند فاسق می‌شوند نه کافر و هر عمل فسقى قابل عفو و آمرزش می‌باشد.

             توجه رسول اکرم به اعمال نیک و بد صحابه

ثانیا فرمودید صحابه مورد توقیر و احترام و تعظیم رسول اکرم بوده‌اند صحیح است داعى هم تصدیق دارم بلکه عموم مسلمین و اهل علم و دانش متّفقند که نیک و بد اعمال اشخاص مورد توجه و مطالعه خاتم الانبیاء بوده و عمل نیک هر فردى را تقدیر مى‌نمودند چنانچه عدالت انوشیروان و سخاوت حاتم طائى را تقدیر فرمودند.

ولى این مطلب هم مسلّم است که آن حضرت اگر توقیر و تقدیر از فردى یا جمعى مى‌نمودند مربوط به همان عمل نیکى بوده که از آنها صادر گردیده.

بدیهى است توقیر و تقدیر فردى یا جمعى در عمل مخصوصى قبل از صدور خلاف از ایشان دلالت بر سلامت و حسن عاقبت نمی‌کند چه آنکه عقوبت قبل از صدور عصیان با آنکه معلوم الصدور هم باشد جائز نیست.

چنانچه مولانا امیر المؤمنین على با آنکه از عمل عبد الرحمن بن ملجم مرادى و شقاوت و سوء عاقبت او آگاه و مکرر هم باو می‌فرمود تو قاتل من هستى و در یک مجلس صریحا فرمود:

ارید حیاته و یرید قتلى          غدیرک من خلیل من مرادی

(من زندگانی او را خواهان و او قتل مرا طالب است و این غدّار ظاهر دوست از طائفه (چنانچه ابن حجر مکی هم در صفحه ۷۲ صواعق([۲۱]) آخر باب ۹ نقل نموده است.)

مع ذلک در مقام عقوبت او بر نیامد پس روایتى که دلالت بر حسن فعل و عمل مخصوصى نماید افاده تام نمی‌نماید.

 

[۱]. و اما من سب احدا من الصحابه رضى الله عنهم فان کان جاهلا فمعذور و ان قامت علیه الحجه فتمادى غیر معاند فهو فاسق کمن زنى و سرق و ان عاند الله تعالى فى ذلک و رسوله فهو کافر. الفصل، ابن حزم ۳/۲۵۷، باب الکلام فیمن یکفر و لا یکفر.

[۲]. الرابع قد کفر الروافض و الخوارج بوجوه: الاول ان القدح فى اکابر الصحابه الذین شهد لهم القرآن و الأحادیث الصحیحه بالتزکیه و الایمان «تکذیب» للقرآن و (للرسول حیث اثنى علهیم و عظمهم) فیکون کفرا (قلنا لا ثناء علیهم خاصه) اى الاثناء فى القرآن على وحد من الصحابه بخصوصه و هؤلاء قد اعتقدوا ان من قدحوا فیه لیس داخلا فى الثناء العام الوارد فیه و الیه اشار بقوله (و لا هم داخلون فیه عندهم) فلا یکون قدحهم تکذیبا للقرآن و اما الأحادیث الوارده‌ فى تزکیه بعض معین من اصحابه و الشهاده لهم بالجنه فمن قبیل الآحاد فلا یکفر المسلم بانکارها او نقول الثناء علهیم و تلک الشهاده لهم مقیدان (بشرط سلامه العافیه و لم توجد عندهم ) فلا یلزم تکذیبهم للرسول.

المواقف، عضد الدین ایجی، مرصد ۳، مقصد۴، (با استفاده از شرح المواقف، جرجانی، ۸/۳۴۴،.

[۳]. وزارت اوقاف و شؤون اسلامیه کویت در کتابى که به عنوان الموسوعه الفقهیه الکویتیه منتشر کرده است در باره لعن شیخین چنین آورده است: ذهب جمهور الفقهاء الى عدم تکفیر من سب الشیخین ابى بکر و عمر رضى الله عنهما. (۲/۴۷۵۳/ باب تکفیر، رقم ۱۳) «محقق»

[۴]. و قولهم و قولهم یکفر من قال بخلق القرآن او استحاله الرویه او سب الشیخین او لعنهما و امثال ذلک مشکل.

شرح عقائد النسفیه، محمد عمر النسفی، ص۱۲۲٫

و نیز ابن قدامه در الشرح الکبیر، ۱۲/۴۰، کتاب الشهادات، باب شروط من تقبل شهادته می‌نویسد:

من نفسقه و لا نکفره و هو من سب القرابه کالخوارج او من سب الصحابه کالروافض فلا تقبل لهم شهاده لذلک.

و خطیب شربینى در شرح مغنى المحتاج، ۴/۴۳۶، کتاب الشهادات می‌نویسد:

قال السبکى فى الحیبات فى تکفیر من سب الشیخین وجهان لأصحابنا: فان لم نکفره فهو فاسق لا تقبل شهادته و من سب بقیه الصحابه فهو فاسق مردود الشهادهو ان الماوردى قال: من سب الصحابه او لعنهم او کفرهم فهو فاسق مردود الشهاده.

ملییارى هندى در فتح المعین، ۴/۳۳۲، فصل فى الشهادات می‌نویسد:

تقبل شهاده کل مبتدع لا نکفره ببدعه و ان سبّ الصحابه رضوان الله علیهم.

[۵]. عن ابى برزه الاسلمى قال: اغلظ رجل لأبى بکر الصدیق رضى الله عنه فقلت: یا خلیفه رسول الله ألا أقتله؟ فقال: لیس هذا الا لمن شتم النبی.

المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۴/۳۵۹، ح ۸۰۴۶، کتاب الحدود.

[۶]. عن ابى برزه الاسلمى قال: اغلظ رجل لأبى بکر الصدیق رضى الله عنه قال: فقال ابو برزه: ألا تضرب عنقه؟ قال: فانتهره و قال ما هى لأحد بعد رسول الله.

مسند احمد بن حنبل، ۱/۹، مسند ابی‌بکر.

[۷]. عن ابى برزه قال: تغیظ ابوبکر على رجل فقلت: من هو یا خلیفه رسول الله؟ قال: قلت لأضرب عنقه ان امرتنى بذلک. قال: او کنت فاعلا؟ قلت: نعم. قال: فو الله لأذهب عظم کلمتى التى قلت غضبه. ثم قال: ما کان لأحد بعد محمد.

تخلیص المستدرک، ذهبی، ۴/۳۵۴، کتاب الحدود، حکایه ‌ام ولد لرجل شتم النبى فقتلها مولاه.

[۸]. فى حدیث ابى برزه الأسلمی، کنت یوما جالسا عند ابی‌بکر الصدیق فغضب على رجل من المسلمین و حکى القاضى اسماعیل و غیر واحد من الأئمه فى هذا الحدیثانه سب ابابکر.

الشفاء، قاضى عیاض، ۲/ ۱۹۶، قسم ۴، باب۱، فصل فى الحجه فى ایجاب قتل من سبه النبى

و نیز بخارى در تاریخ الکبیر، ۲/۱۰۲، رقم ۱۸۴۱، شرح حال بشیر بن محرر، حدیث را این گونه نقل می‌کند:

عن سعید بن المسیب ان رجلا سبَّ ابابکر فسکت ثم انتصر فقام النبى

نسائى در سنن الکبری، ۲/۳۰۵، ح ۳۵۳۵- ۳۵۴۰، کتاب المحاربه، باب الحکم فى من سب النبى، حدیث را با الفاظ و طرق گوناگون نقل کرده است که به یک حدیث اشاره می‌کنیم:

عن ابى هریره قال: اتیت على ابى بکر و قد اغلظ لرجل، فرد علیه، فقلت: ألا اضرب عنقه؟ فانتهزنی. فقال: انها لیست لأحد بعد رسول الله ص.

بیهقى در سنن الکبری، ۷/۶۰، کتاب النکاح، باب استباحه قتل من سبه او هجاه امراه، حدیث را به دو لفظ متفاوت نقل می‌کند.

یک، عن ابى برزه ان رجلا سب ابابکر، فقلت ألا اضرب عنقه یا خلیفه رسول الله؟ فقال: لا لیست هذا لأحد بعد رسول الله.

دو: عن ابى هریره قال:‌ أیقتل احد بسب احد الا بسب النبى

و عجلونى در کشف الخفاء، ۱/۸۸، حدیث ۲۲۶، باب اذا حضرت الملائکه حربت الشیاطین، دیث را این گونه نقل می‌کند:

عن ابى هریره ان رجلا سب ابابکر عند النبى و النبى جالس لا یقول شیئاً، فلما سکت ذهب ابوبکر یتکلم. فقام النبى و اتبعه ابوبکر فقال لرسول الله: کان یسبنى و انت جالس فلما ذهبت اتکلم قمت؟ قال: ان الملک کان یرد عنک فلما تکلمت ذهب الملک و وقع الشیطان، فکرهت ان اجلس.

ابن حزم درالمحلی، ۱۲/۴۳۲-۴۳۳، مساله ۲۳۱۲، کتاب الحدود، مسائل التعزیر، هل یکفر لأحد من سب رسول اللهاحادیثى در این موضوع نقل کرده است.

و ابى داوود در سنن خود، ۴/۱۳۰، ح ۴۳۶۳، کتاب الحدود، باب الحکم فیمن سب النبى حدیث را این گونه نقل می‌کند:

عن ابى برزه قال: کنت عند ابی‌بکر، فتغیظ على رجل فاشتد علیه، فقلت: تأذن لى یا خلیفه رسول الله اضرب عنقه؟ قال: فاذهبت کلمتى غضبه فقام فدخل فأرسل الى فقال: ما الذى قلت آنفاً؟ قلت: ائذن لى ان اضرب عنقه. قال: أکنت فاعلاً لو امرتک؟ قلت: نعم. قال: لا والله! ما کنت لبشر بعد محمد. عظیم آبادى در عون المعبود، ۱۲/۱۳، ح ۴۳۵۳، کتاب الحدود، باب الحکم فى من سبَّ النبیّ، در شرح این جمله (فتغیظ على رجل) می‌نویسد: قیل لانه سب ابابکر.

شوکانى در نیل الاوطار، ۷/۲۰۰، ح ۳۲۰۲، کتاب الحدود، کتاب حد شارب الخمر، باب قتل من صرح بسب النبى به همین حدیث اشاره کرده است.

[۹]. تاریخ طبری، ۳/۴۷۷، حوادث سال ۳۶، قول عائشه و الله لأطلبن بدم عثمان و خروجها و طلحه و زبیر تبعهم الى البصره.

النهایه، ابن اثیر، ۵/۸۰، ماده نعثل؛ الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ۱/۵۱، باب خلاف عائشه على علیّ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲۰/۲۲، خطبه ۴۱۳، و قال لعمار بن یاسر رحمه الله تعالی، و قد سمعه یراجع المغیره)… باب ایراد کلام لأبى المعالى الجوینى فى امر الصحابه و الرد علیه؛ لسان العرب، ابن منظور، ۱۴/۱۹۸، ماده نعثل؛ المصول، فخر رازی، ۴/۳۴۳، الکلام فى الأخبار، باب ۳، مسأله فى عداله الصحابه؛ الکامل، ابن اثیر، ۳/۲۰۶، حوادث سال ۳۶، هجری، ذکر ابتداء وقعه الجمل؛ الفتوح، ابن اعثم، ۲/۴۲۱، بدایه اعمال عثمان فى عهد خلافته، خروج عائشه الى الحج لما حوصر عثمان؛ تاج العروس، زبیدی، ذیل لغت نعثل، به همین جمله عائشه اشاره کرده‌اند.

[۱۰]. قاموس المحیط، فیروز‌‌آبادی، ۴/۶۰، ماده نعثل.

[۱۱]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ‌۱۶/۲۱۵، ‌خطبه ۴۵، (و من کتاب له الى عثمان بن حنیف) ذکر ما ورد من السیر و الأخبار فى امر فدک

[۱۲]. السقیفه و الفدک، ‌الجوهری، ص۱۰۴، القسم الثانی، فدک، «محقق»

[۱۳]. عن سهیل بن ابى صالح ان عمر بن عبد العزیز قال: لا یقتل احد فى سبّ أحد الا فى سب نبی.

طبقات الکبری، محمد بن سعد، ۵/۲۹۵، الطبقه الثالثه من اهل المدینه من التابعین، شرح حال عمر بن عبد العزیز بن مروان.

[۱۴]. و من ذلک کتاب عمر بن عبد العزیز الى عامله بالکوفه، و قد استشاره فى قتل رجل سب عمر، فکتب الیه عمر انه لا یحلّ قتل امرئء مسلم بسب احد من الناس الا رجلا سب رسول الله.

الشفاء، قاضى عیاض، ۲/۱۹۶، قسم ۴، باب ۱، فصل فى الحجه فى ایجاب قتل من سبه النبی.

و همچنین مقریزى در امتاع الاسماع، ۱۴/۱۹۶، قسم ۴، باب ۱، فصل فى ذکر من سب رسول الله، فصل فى الحجه فى ایجاب قتل من سبه؛ صالحى شامى در سبل الهدی و الرشاد، ۱۲/۳۱، جماع ابواب حکم من سب النبى، باب ۴، به همین حدیث اشاره کرده‌اند.

[۱۵]. الثانیه الطائفه القائله ان الایمان عقد بالقلب و ان اعلن بلسانه بلا تقیه و عبد الاوثان او لزم الیهودیه او النصرانیه فى دار الاسلام و عبد الصلیب و اعلن التثلیث فى دار الاسلام و مات على ذلک فهو مؤمن کامل الایمان عند الله عزوجل ولى الله عزوجل من اهل الجنه. و هذا قول ابى محرز جهم بن صفوان السمرقندى مولى بنى راسب کاتب الحارث بن سریج التمیمى ایام قیامه على نصر بن سیار بخراسان و قول ابن الحسن على بن اسماعیل بن اى الیسر الاشعری.

الفصل، ابن حزم، ۴/۲۰۴، باب ذکر شنع المرجئه.

[۱۶]. حدثنا عبد الله، حدثنى ابی، ثنا عازم، ثنا معتمر، قال: سمعت ابى یحدث ان انسا قال: قیل للنبى اتیت عبد الله ابن ابیّ، فانطلق الیه رکب حمارا انطلق المسلمون یمشون و هى ارض سبخه، فلما اتاه النبى الیک عنى أذانى حمارک فقال رجل من الانصار: اطیب ریحا منک. فغضب لعبد الله رجل من قومه، فغضب لکل منهما اصحابه، فکان ضرب بلا جرید و الأیدى و النعال قال: فبلغنا انها نزلت فیهم {وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما}

مسند احمد حنبل، ۳/۲۱۹، مسند انس بن مالک.

[۱۷]. قد وقع له فى بعض الأیام انه قیل له: یا رسول الله لو اتیت عبد الله بن ابى ابن سلول اى متأسفا له یکون ذلک سببا الاسلام من تخلق قومه و لیزول ما عنده من النفاق فانطلق النبى و رکب حمارا وانطلق المسلمون یمشون معه فلما اتاه النبى قال له الیک عنى و الله لقد آذانى فتن حمارک. فقال رجل من الأنصار: و الله لحمار رسول الله اطیب ریحا منک. فغضب لعبد الله رجل من قومه، فشمته فغضب لکل منهمااصحابه، فکان بینما ضرب بالجریه و الأیدى و النعالسیره الحلبیه، برهان الدین حلبی، ۲/۶۴، باب الهجره الى المدینه.

.[۱۸] صحیح بخاری، ۴/۳۶۱، ح ۸۹۷، کتاب الصلح.

بخارى حدیث را مانند سیره حلبیه نقل کرده است.

[۱۹]. صحیح مسلم، ۳/۱۴۲۴، ح ۱۱۷، کتاب الجهاد و السیر، باب فى دعاء النبى و صبره على أذى المنافقین.

مسلم حدیث را مانند مسند احمد نقل کرده است.

[۲۰]. اسباب النزول، واحدى نیشابوری، ص۲۶۳، سوره حجرات، ذیل آیه {وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما} جریان درگیرى ابوبکر و عمر در حضور پیامبر هم شنیدنى است که بخارى در صحیحش، ۶/۵۱۳، ح ۱۲۷۰، و ۱۲۷۲، کتاب التفسیر، سوره الحجرات؛ احمد حنبل در مسند ۴/۶، مسند عبد الله بن زبیر، ترمذى در الجامع الصحیح، ص۸۷۰، ح ۳۲۶۶، کتاب تفسیر القرآن، و من سوره الحجرات، قرطبى در الجامع لأحکام القرآن، ۱۶/۳۰۳، ذیل آیه ۲ سوره حجرات به آن اشاره کرده‌اند و ما متن حدیث را از قرطبى نقل می‌کنیم:

روى البخارى والترمذى عن ابن ابى ملکیه قال: حدثنى عبد الله بن الزبیر ان الأقرع بن حابس قدم على النبى فقال ابوبکر: یا رسول الله استعمله على قومه. فقال عمر: لا تستعمله یا رسول الله. قتکلما عند النبى حتى ارتفعت اصواتهما. فقال ابوبکر لعمر: ما اردت الا خلافی. فقال عمر: ما اردت خلافک. قال فنزلت هذه الآیه: {لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ…}

[۲۱]. صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۳۵، باب ۹، فصل ۵٫

منبع: برگرفته از کتاب شیهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی 

http://shiastudies.com/fa

 


برچسب ها :
، ، ، ، ،
دیدگاه ها