فرار صحابه از جنگ

فرار صحابه از جنگ

آیا در غزوه احد و حنین که رسول اکرم از تمامی اصحاب عهد گرفت که امروز فرار ننمایید، آیا فرار ننمودند؟ آیا این فرار و تنها گذاردن پیغمبر در مقابل اعداء که طبری([۱]) و ابن ابی الحدید و ابن اعثم کوفی و دیگران از مورخین خودتان نوشته‌اند نقض عهد نبوده؟

و الله شماها بی جهت به ما اشکال می‌نمایید، شیعیان همان می‌گویند که علمای بزرگ خودتان گفته‌اند و در کتاب­ها همان می‌نویسند که علماء و مورخین خودتان نوشته اند.

اگر انتقادی از علماء شیعه نسبت به صحابه وارد است، همان‌هایی است که علمای خودتان نوشته‌‌اند.

پس چرا شماها خلفاً عن سلف به ما حمله بی‌جا می‌نمایید؟ شماها بنویسید عیبی ندارد و مورد انتقاد نیست ولی اگر ما گفتیم و نوشتیم آن چه را که اکابر علماء سنی نوشتند کافر می‌شویم و قتل‌مان واجب می‌شود؟ برای آنکه افعال زشت و اعمال قبیحه بعض صحابه را مورد انتقاد قرار داده و تقبیح می‌نماییم.

و حال آنکه اگر طعن بر صحابه، مذموم و موجب رفض می‌گردد، قطعا تمام صحابه رافضی بودند نه فقط شیعیان؛ چه آنکه تمام صحابه عموما یکدیگر را مورد طعن قرار داده و تقبیح هم نموده‌اند، حتی خلیفه ابی بکر و عمر.([۲])

اگر ملاحظه تنگی وقت نبود، مشروحا اقوال آنها را بیان می‌نمودم. اگر مایلید به خوبی پی ببرید به این که اصحاب رسول الله مانند سایر مردم ممکن الخطا بوده‌اند، هر یک تقوی پیشه نمودند مؤمنین پاک و مورد احترام گردیدند و هر یک در پی هوی و هوس رفتند و افعال زشت از آنها صادر گردیده، مطعون و مذموم واقع شدند، مراجعه نمایید به جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۳]) ابن ابی الحدید از صفحه۴۵۴ تا صفحه۴۶۲ جواب مفصل زیدی را به اعتراض ابوالمعالی جوینی راجع به صحابه که ابو جعفر نقیب نقل نموده، بینید تا بدانید چه اختلاف و انقلابی در صحابه بوده که پیوسته یکدیگر را تفسیق و تکفیر و لعن و سب([۴]) می‌نمودند.

منتهی فرقی که بین شیعیان و بعض از منصفین علمای شما با عموم اقایان اهل سنت و جماعت می‌باشد در مسئله حب و بغض است، چون شماها به بعض از صحابه مهر و محبت و علقه و علاقه مفرط دارید، روی قاعده «حب الشیء یعمی و یصم» بدی در آنها نمی­بینید چون با دیده محبت نظر می‌کنید، لکه‌های بد آنها را هم خوب می‌بینید، فلذا سعی می‌نمایید از تمام مطاعن، آنها را تبرئه نمایید و جوابهایی که داده می‌شود در مقابل مطاعن واضحه، خنده آوره است.

ولی ما خدا را به شهادت می‌طلبیم که با بغض و کینه و عداوت به اصحاب رسول الله نظر نمی‌کنیم، بلکه به وقایع اتفاقیه با نظر برهان و منطق می‌نگریم، خوبیها را خوب و بدی‌ها را به دیده قضاوت به حق می‌نماییم.

آقایان محترم! ما و شما معتقد به قیامت و یوم الجزاء هستیم. چهار روز عمر دنیا ارزشی ندارد، می‌گذرد، فکری برای آن روز باید نمود.

و الله ما شیعیان مظلومیم. بی جهت امر را بر عوام بی خبر مشتبه ننمایید. شیعیان موحد را کافر و رافضی نخوانید. آیا سزاوار است پیروان محمد و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین را به بهانه پوچ، رافضی و مورد حمله قرار دهید؟ در حالتی که اگر برای نوع انتقادات و بیان حقایق، شیعیان را بد می‌دانید و کافر می‌خوانید، اول باید اکابر علمای خودتان را بد بدانید؛ چه آنکه این نوع انتقادات از زیر قلم آنها بیرون آمده و در کتب معتبره خودشان ثبت نموده‌اند.

فرار صحابه در حدیبیه

مثلا در قضیه حدیبیه، ابن الحدید در شرح نهج البلاغه و سایر مورخین خودتان می‌نویسند: بعد از قرارداد صلح، اکثر صحابه با عمر بن الخطاب عصبانی بودند([۵]) و رسول اکرم را ملامت نمودند که ما راضی به صلح نبودیم و می‌خواستیم جنگ کنیم چرا صلح نمودید؟ حضرت فرمود: اگر میل به جنگ دارید، مختارید. فلذا حمله کردند، چون قریش آماده بودند، حمله آنها را جواب متقابل دادند. چنان شکستی از کفار به آنها وارد آمد که در موقع فرار مقابل پیغمبر هم نتوانستند بایستند، از آنجا هم فرار نموده به صحرا رفتند!

حضرت به علی فرمود: شمشیر برادر جلو قریش را بگیر همین که قریش علی را در مقابل خود دیدند، برگشتند. آنگاه اصحاب فراری کم کم مراجعت نموده خیلی از عمل خود خجل و شرمنده، بنای عذر خواهی را گذارند.

رسول اکرم فرمودند: مگر من شما را نمی‌شناسم، آیا شما نبودید که در غزوه بدر کبری مقابل دشمن می‌لرزیدید، خداوند ملائکه را به یاری ما فرستاد؟ آیا شما نبودید اصحاب من که در روز احد فرار کردید و به کوه‌ها بالا می‌رفتید و مرا تنها گذاردید هر چند شما را خواندم نیامدید؟ خلاصه حضرت تمام سستی‌ها و بی‌ثباتی‌های آنها را بیان نمود آنها پیوسته عذر خواهی می‌نمودند.

بالاخره ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: حضرت این عتابها را به عمر نمود بعد از این که تکذیب نموده وعده‌های آن حضرت را، آن گاه نوشته‌اند از بیانات پیغمبر معلوم می‌شود خلیفه عمر باید در احد گریخته باشد که حضرت ضمن معاتبات آن را ذکر نموده.([۶])

حالا آقایان ملاحظه بفرمائید این قضیه‌اى را که علماء بزرگى مانند ابن ابى الحدید و دیگران نوشته‌اند اگر ما بگوئیم فورى از ما خورده گرفته و رافضى و کافرمان می‌خوانید که چرا می‌گوئید و توهین به خلیفه می‌نمائید ولى به ابن ابى الحدید و امثال او ایرادى نیست، هر چه ما بگوئیم قصد توهین نداریم بلکه وقایع تاریخى را نقل می‌نمائیم، چون شما به ما نظر بد دارید مؤثر واقع نمی‌گردد. چه خوش سراید شاعر عرب که خیلى مناسب این مقام است:

و عین الرضا عن کلّ عیب کلیله

 

  و لکنّ عین السخط تبدى المساویا

 

ما خیلى محاکمات روز قیامت با علماء شما داریم، دنیا می‌گذرد ولى باید خود را براى ناله مظلومانه ما در محکمه عدل الهى حاضر نمائید.

حافظ: چه ظلمى به شما شده که روز قیامت داد خواهى نمائید؟

داعی: ظلمها بسیار، هتک حرمتها فراوان که اگر از همه آنها غمض عین نمائیم حقیر که افتخار دارم یکى از اولادها و ذرارى فاطمه صدیقه مظلومه÷ هستم هرگز از حق خود نخواهم گذشت و روزى که محکمۀ عدل الهى تشکیل شود و ما معتقد به آن روز هستیم، راجع به بسیارى از ظلمها و تعدّیها دادخواهى خواهیم نمود و قطع داریم که عادلانه رسیدگى می‌شود.

حافظ: خواهش می‌کنم تحریک اعصاب نکنید، چه حقى از شما رفته و چه ظلمى به شما شده بیان نمائید.

داعی: ظلم و تعدى و اخذ حق ما مخصوص به امروز نیست بلکه از زمان بعد از وفات جدّ بزرگوارمان خاتم الانبیاء این پایه گذارده شده که حق ثابتى که خدا و پیغمبر به جدّۀ مظلومه ما زهراى اطهر÷ براى نان فرزندانش واگذار نموده غصب نمودند و به نالۀ مظلومانه جدّۀ ما ابدا ترتیب اثر ندادند تا در عنفوان شباب، آن یادگار پیغمبر با دل پردرد از دنیا رفت.

حافظ: عرض کردم جنابعالى خیلى زرنگ هستید با کلمات و گفتار مهیّج تحریک احساسات می‌نمائید. حق ثابت فاطمه رضى الله عنها چه بوده که غصب نمودند؟ قطع بدانید اگر شما در حضور برادران مؤمن خود نتوانید مدعاى خود را ثابت نمائید هرگز در محکمۀ عدل الهى از عهدۀ این امر بر نمی‌آئید. خیال کنید امروز محکمۀ عدل الهى تشکیل شده، مدعاى خود را ثابت نمائید.

داعی: آنجا محکمۀ عدل است، اغراض و تعصّبات راه ندارد و با نظر پاک بى‌آلایش قضاوت می‌کنند. اگر آقایان محترم هم نظر انصاف داشته باشید مانند قاضى عادل بی‌طرف گوش به عرایض داعى بدهید، قطعا تصدیق به حقّانیّت ما خواهید نمود.

[۱]. تاریخ طبری، ۲/۳۴۷، حوادث سال ۸ هجرى غزوه حنین.

طبرى جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن عبد الرحمن بن جابر عن ابیه قال‌: لما استقبلنا وادى حنین انحدرنا فى وادٍ من اودیه تهامه اجوف حطوط انما ننحدر فیه انحدارا قال: و فى عمایه الصبح و کان القوم قد سبقوا الى الوادى فکمنوا لنا فى شعابه و حنائه و مضایقه قد اجمعوا و تهیوا و اعدوا فوالله ما راعنا و نحن منحطون الا الکتائب قد شدت علینا شده رجل واحد انهزم الناس اجمعون فانشمروا لا یلوى احد على احد وانجاز رسول الله ذات الیمین ثم قال: این یا ایها الناس هلم الیَّ! انا رسول الله انا محمد بن عبد الله. قال: فلا شیء احتملت الابل بعضها بعضا فانطلق الناس الا انه قد بقى مع رسول اللهنفر من المهاجرین و الأنصار و اهل بیته.

و نیز ابن قتیبه در المعارف، ص۱۵۹، غزوه احد جریان را اینگونه نقل می‌کند:

و کان على الرماه یومئذ عبد الله بن جبیر (اخو خوات بن جبیر صاحب ذات النحیین) و کانت على المشرکین الدائره حتى خالفت الرماه على ما امرهم به رسول اللهمن الثبوت بموضعها و مالت الى الغنائم فأصیب المسلمون و انهزم منهم من انهزم.

و ابن کثیر درتفسیر القرآن العظیم، ۲/۲۹۸، ذیل آیه ۲۵، سوره توبه، جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن عبد الرحمن بن جابر عن ابیه جابر بن عبد الله قال: فخرج مالک بن عوف بمن معه الى الحنین سبق رسول الله فأعدوا و تهیئوا فى مضایق الوادى و احنائه و اقبل رسول الله و اصحابه حتى انحط بهم الوادى فى عمایه الصبح فلما انحط الناس ثارت فى وجوههم الخیل فشدت علیهم و انکفا الناس منهزمین لا یقبل احد على احد وانحاز الله ذات الیمین یقول ایها الناس هلموا الیَّ! انا رسول الله، انا رسول الله انا محمد بن عبد الله فلا شیء و رکبت الابل بعضها بعضا فلما رأى رسول الله امر الناس قال: یا عباس اصرخ یا معشر الأنصار یا اصحاب السمره

و ابن حبان در الثقات، ۲/۶۹، حوادث سال ۸ هجری، بلوغه وادى حنین و ابن اثیر در اسدالغابه، ۴/۲۸۹، شرح حال مالک بن عوف، حدیث را با مختصر اختلاف الفاظ مانند ابن کثیر در تفسیر نقل می‌کنند.

متقى هندى در کنز العمال، ۱۰/۵۴۱، ح ۳۰۲۱۲، کتابه الغزوات، باب تتمه الفتح، غزوه حنین، جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن الحارث بن بدل قال شهدت رسول الله یوم رسول الله یوم حنین فانهزم اصحابه اجمعون الا العباس بن عبد المطلب و ابا سفیان بن الحارث فرمى رسول اللهوجوهنا بقبضه من الأرض فانهرمنا فلما خیل الى ان لا شجر و لا حجر الا وهو فى آثارنا.

احمد حنبل در مسند، ۳/۳۷۶، مسند جابر بن عبد الله، حدیث را این گونه نقل می‌کند:

و انهزم الناس راجعین فاستمروا لا یلوى احد منهم على احد و انجاز رسول اللهذات الیمین ثم قال: الى ایها الناس، هلم الى انا رسول الله انا محمد بن عبد الله قال فلا شیء احتملت الابل بعضها بعضا فاطلق الناس الا ان مع رسول اللهرهطا من المهاجرین و الأنصار و اهل بیته غیر کثیر.

همچنین در جلد ۴ ص۲۹۳، مسند براء بن عازب این حدیث را در جریان احمد نقل می‌کند:

ثنا ابو احساق ان البراء بن عازب قال: جعل رسول اللهعلى الرماه یوم احد و کانوا خمسین رجلا عبد الله بن جبیر قال: و وضعهم موضعا و قا ان رأیتمونا تخطفنا الطیر فلا تبرحوا حتى ارسل الیکم و ان رأیتمونا ظهرنا على العدو و اوطأناهم فلا تبرحوا حتى ارسل الیکم قال: فهزموهم. قال: فانا و الله رأیت النساء یتشدن على الحبل و قد بدت اسوقهن و خلاخلهن رافعات ثیابهن فقال اصحاب عبد الله بن جبیر الغنیمه اى قوم الغنیمه ظهر اصحابکم فما تنظرون قال عبد الله بن جبیر: أنسیتم ما قال رسول الله؟ قالوا: انا و الله لنأتین الناس فلنصیبن من الغنیمه فلما اتوهم صرفت وهوههم فاقبلاو منهزمین فذلک الذى یدعوهم الرسول فى أخراهم فلم یبق مع رسول اللهغیر اثنى عشر رجلا

و نسائى در سنن الکبری، ۶/۳۱۵، ح ۱۱۰۷۹ کتاب التفسیر، باب ۶۹، حدیث را مانند مسند احمد نقل می‌کند؛ قرطبى در الجامع لاحکام القرآن، ۴/۲۴۰، ذیل آیه ۱۵۳، سوره آل عمران، جریان را این گونه نقل می‌کند:

حدثنا ابو اسحاق قال: سمعت البراء بن عازب قال: جعل النبىعلى الرجاله یوم یوم احد عبد الله بن جبیر و أقبلوا منهزمین فذلک اذ یدعوهم الرسول فى أخراهم و لم یبق مع النبىغیر اثنى عشر رجلا.

محمد بن سعد در طبقات الکبرى، ۲/۳۶، ذکر عدد مغازى رسول الله’…، باب من قتل من المسلمین یوم احد و سیوطى در صحیح خود، ۶/۳۶۵، ح ۹۶۷، کتاب التفسیر، سوره آل عمران، باب قوله «و الرسول یدعوکم فى أخراکم» جریان را این گونه نقل می‌کند:

حدثنا ابو اسحاق قال: سمعت البراء بن عازب قال: جعل النبىعلى الرجاله یوم احد عبد الله بن جبیر و أقبلوا منهزمین فذاک اذ یدعوهم الرسلو فى اخراهم و لم یبق مع النبىغیر اثنى عشر رجلا.

و فخر رازى در تفسیر الکبیر، ۹/۵۰، ذیل آیه ۱۵۵ سوره آل عمران، جریان را این گونه نقل می‌کند:

و اعلم ان المراد ان القوم الذین تولوا یوم احد عند التقاء الجمعین و فارقوا المکان و انهزموا قد عفا الله عنهمقال القفال الذى تدل علیه الاخبار فى الجمله ان نفرا منهم تولوا و ابعدوا فمنهم من دخل المدینه و منهم من ذهب الى سایر الجوانب و اما الأکثرون فانهم نزلوا عند الجبل و اجتمعوا هناک و من المنهزمین عمر الا انه لم یکن اوائل المنهزمین و لم یبعد بل ثبت على الجبل الى ان صعد النبىو منهم ایضا عثمان مع رجلین من الانصار یقال لهما سعد و عقبه انهزموا حتى بغلوا موضعا بعیدا ثم رجعوا بعد ثلاثه ایامو اما الذین ثبتوا مع رسول اللهفکانوا اربعه عشر رجلا، سبعه من المهاجرین و سبعه من الأنصار، فمن المهاجرین ابوبکر و علی

و محمد بن سعد در طبقات الکبرى، ۳/۱۶۳، طبقات البدریین من المهاجرین، الطبقه الاولى، رقم ۴۷، شرح حال طلحه بن عبید الله، جریان را این گونه نقل میکند:

عن عائشه ام المؤمنین قالت: حدثنى ابوبکر قال: کنت فى اول من فاء الى رسول الله یوم احد. فقال لنا رسول اللهعلیکم صاحبکم یرید طلحه و قد نزف ینظر الیه و اقبلنا على النبى’.

حاکم نیشابورى در المستدرک على الصحیحین، ۳/۲۹۸، ح ۵۱۵۹، کتاب معرفه الصحابه، ذکر مناقب ابى عبیده بن الجراح، جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن عائشه رضى الله عنها قالت: حدثنى ابوبکر قال: کنت فى اول من فاء یوم احد و بین یدى رسول اللهرجل یقاتل عنه و اراه قال و یحمیه

ابن کثیر در البدایه و النهایه، ۴/۳۳، حوادث سال سوم هجری، فصل فیما لقى النبىیومئذ من المشرکین…. و ابن حجر عسقلانى در فتح الباری، ۷/۳۶۱، ح ۴۰۶۳، کتاب المغازی، غزوه احد ذیل آیه اذ همت طائفتان منکم ان تفشلاو ابن کثیر در السیره النبویه، ۲/۳۵۰، غزوه احد فى شوال سنه ثلاث، فصل فیما لقى النبى یومئذ من المشرکینجریان را مانند مستدرک حاکم نقل می‌کند. مسلم در صحیحش، ۳/۱۴۰۲، ح۸۱، کتاب الجهاد و السیر، باب فى غزوه حنین جریان را این گونه نقل می‌کند:

حدثنى ایاس بن سلمه حدثنى ابى قال: غزونا مع رسول اللهحنینا فلما واجهنا العدو تقدمت فاعلو ثنیه فاستقبلنى رجل من العدو فأرمیه بسهم فتوارى عنى فما دریت ما صنع و نظرت الى القوم فاذا هم قد طلعوا من ثنیه اخرى فالتقواهم و صحابه النبى فولى صحابه النبىو ارجع منهزما و على بردتان متزرا باحدهما مرتدیا بالاخرى فاستطلق إزارى فجمعهما جمیعا و مررت على رسول اللهمنهزما و هو على بغلته الشهباء.

حاکم نیشابورى در المستدرک على الصحیحین، ۳/۴۰، ح۴۳۴۰، کتاب المغازى و السرایا، جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن على قال: سار النبىالى خیبر فلما اتاها بعث عمر و بعث معه الناس الى مدینتهم او قصرهم فقاتلوهم فلم یلبثوا ان هزموا عمر و اصحابه فجاءوا یجبنونه و یجبنهم فسار النبى’… الحدیث.

و ابن ابى شیبه در المصنف، ۸/۵۲۲، ح ۱۱، کتاب المغازی، غزوه خیبر، جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن عبد الرحمن بن ابى لیلى قال: قال علی: ما کنت معنا یا ابا لیلى بخیبر؟ قلت: بلى و الله لقد کنت معکم قال: فان رسول اللهبعث ابابکر فسار بالناس فانهزم حتى رجع الیه و بعث عمر فانهزم بالناس حتى انتهى الیه فقال رسول اللهلأعطین الرایه رجلا یحبه الله و رسوله و یفتح الله له لیس بفرار. قال فأرسل الى فدعانى فأتیته و ان ارمد لا ابصر شیئا فدفع الى الرایه فقلت یا رسول الله کیف انا ارمد لا ابصر شیئا قال: فتفل فى عینى ثم قال: اللهم اکفه الحر و البرد. قال: فما آذانى بعد حر و لا برد.

متقى هندی، در کنز العمال، ۱۰/۴۶۲، ح۳۰۱۱۹، کتاب الغزوات، غزوه خیبر، جریان را مانند مستدرک حاکم نقل می‌کند.

[۲]. عمر بن خطاب در جریان سقیفه سعد بن عباده را نفرین کرد. و چنین می‌گوید: «قتل الله سعدا» (الطبقات الکبری، محمد بن سعد ۳/۶۱۶، سعد بن عباده؛ الثقات، ابن حبان، ۲/۱۵۵؛ تاریخ یعقوبی، ۲/۱۲۴، خبر سقیفه بنى ساعده؛ تاریخ طبری، ۲/۴۴۷، حدیث سقیفه؛ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ۲/۳۲۸، حدیث السقیفه و همچنین عایشه در جریان مخالفت خود با عثمان او را نعثل خطاب کرد و او را تکفیر می‌کند: اقتلوا نعثلا فقد کفر. (تاریخ طبرى ۳/۴۷۷، قول عائشه لأطلبن بدم عثمان…؛ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ۳/۲۰۶، ذکر ابتداء امر وقعه الجمل و… «محقق»

[۳]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲۰/۱۰، خطبه ۴۱۳ به بعد (و قال لعمار بن یاسر و قد سمعه یراجع المغیره بن شعبه کلاما)، ایراد کلام لأبى المعالى الجوینى فى امر الصحابه و الرد علیه.

[۴]. در بین اهل تسنن این حدیث معروف است که پیامبر’ فرمود:

«مثل اصحابى کالنجوم بأیدیهم اقتدیتم اهدیتم»

(اصحاب من مانند ستارگانند، از هر کدام پیروى کنید هدایت می‌شوید.)

بر طبق این حدیث، تمام اعمال اصحاب براى ما حجت است و با تمسک و پیروى از هرکدام هدایت خواهیم شد. با توجه به این حدیث و با در نظر گرفتن توهین‌ها و سب‌ و لعن‌هایى که صحابه در حق یکدیگر روا می‌داشتند و کلمات زشتى که به هم نسبت می‌دادند، اگر کسی به صحابه‌اى توهین کند نه تنها توبیخ نمی‌شود بلکه چون در این کار به اصحاب پیامبر’ اقتدا کرده، هدایت هم شده است. لذا در این جا مناسب است به گوشه‌اى از سب و لعن‌هایى که صحابه در حق یکدیگر روا می‌داشتند اشاره کنیم تا روشن شود که توهین به صحابه باعث خروج از دین نیست وگرنه بسیارى از را صحابه باید بی‌دین دانست.

تاریخ طبری، ۴/۲۱۷، حوادث سال ۵۳ هجری، باب ذکر الحنبل عن سبب وفاه الربیع ابن زیاد الحارثی.

طبرى می‌نویسد:

حدثنى على قال: مات زیاد و على البصره سمره بن جندب خلیفه له و على الکوفه عبد الله بن خالد بن اسید فاقر سمره على البصره ثمانیه عشرا شهرا قال عمرو بلغنى عن جعفر بن سلیمان الصبعى قال: ‌اقر معاویه سمره بعد زیاد سته اشهر ثم عزله فقال سمره لعن الله معاویه و الله لو اطعت الله لما اطلعت معاویه ما عذبنى ابدا.

و همچنین در ۳/۲۹۸، حوادث سال ۲۳ هجری، باب قصه الشوری.

ابن اثیر در الکامل، ۳/۷۲، حوادث سال ۲۳ هجری، ذکر قصه الشورى این جریان را نقل کرده است:

قال مغیره بن شعبه لعبد الرحمن: یا ابا محمد قد اصبت ان بایعت عثمان و قال لعثمان: لو بایع عبد الرحمن غیرک ما رضینا فقال عبد الرحمن: کذبت یا اعور لو بایعت غیره لبایعته

و یعقوبى در تاریخ خود ۲/۱۷۱، ایام عثمان بن عفان، این جریان را نقل کرده است:

فلما انصرف رأى عثمان القبر فقال: قبر من هذا؟ فقیل قبر عبد الله بن مسعودفصلى علیه عمار و کان اوصى الیه و لم یؤذن عثمان به فاشتد غضب عثمان على عمار و قال ویلى على ابن السوداء

و ابى مخنف در تاریخ خود ۱/۸۳، ح۲۲، کتاب مقتل عثمان، مسیر اهل الامصار الى عثمان و اجتماعهم الیه، جریانى را این گونه نقل می‌کند:

عن ابى مخنفاتى المغیره بن شعبه عثمان فقال له دعنى آت القوم فانظر ما یریدون فمضى نحوهم فلما دنا منهم صاحوا به یا اعور ورائک یا فاجر ورائک یا فاسق ورائک، فرجع و دعا عثمان عمرو بن عاص

و همچنین در ۱/۸۰، ح۱۸، کتاب مقتل عثمان، امر عمار بن یاسر العنسی، این جریان را نقل کرده‌اند:

عن ابى مخنف فى اسناده قال کان فى بیت لامال بالمدینه سفط فى حلى و جوهر، فأخذ عثمان ما حلى به بعض أهله، فاظهر الناس الطعن علیه فى ذلکو قال عمار بن یاسر: اشهد الله ان انفى انول راغم من ذلک فقال عثمان: أعلى یابن المتکاء تجتری؟ خذوه؛ فأخذ و دخل عثمان فدعا به فضربه حتى غشى علیه، ثم اخرج فحمل حتى اتى به منزل ام سلمه زوج رسول اللهفلم یصل الظهر و العصر و المغرب فلما افاق توضأ و صلى و قال: الحمد لله لیس هذا اول یوم اذینا فیه فى الله و قام هشام بن الولید بن المغیره المخزومى و کان عمار حلیفا لبنى مخزوم فقال: یا عثمان اما على فاتقیته و بنى ابیه و اما نحن فاجترأت علینا و ضربت اخانا حتى اشفیت به على التلف اما و الله لئن مات لأقتلن به رجلا من بنى امیه عظیم السره فقال عثمان و انک لهاهنا یا ابن القسریه قال فانهما قسریتان و کانت امّه وجدَّته قسریتین من بجیله فشتمه عثمان و امر به فأخرج

وابن کثیر در البدایه و النهایه، ۸/۱۰۷- ۱۰۸، حوادث سال ۵۹ هجری، شرح حال قیس بن سعد بن عباده الخزرجی، این جریان را نقل کرده است:

قال عبد الرزاق بن عن ابن عیینه قال: قدم قیس بن سعد على معاویهفقال له قیس: و انا و الله قد کنت کارها ان اقوم فى هذا لامقام فاحییک بهذا التحیه. فقال له معاویه و لم؟ و هل انت الا حبر من احبار الیهود فقال له قیس: و انت یا معاویه کنت صنما من اصنام الجاهلیه دخلت فى الإسلام کارها و خرجت منه طائعا

و حاکم نیشابورى در المستدرک على الصحیحین، ۴/۵۲۶، ح ۸۴۷۷، کتاب الفتن و الملاحم، این جریان را نقل کرده‌ است:

عن عبد الرحمن بن عوف قال: کان لا یولد لاحد مولود الا اتى به النبى فدعا له فادخل علیه مروان بن الحکم فقال: عو الوزغ بن الوزغ الملعون ابن الملعون و همچنین در ۴/۱۴، ح ۶۷۴۴، کتاب معرفه الصحابه، ذکر الصحابیات من ازواج رسول اللهجریانى را این گونه نقل می‌کند:

عن مسورق قال: قالت لى عائشهفقالت لعن الله عمرو بن العاص فانه زعم لى انه قتله بمصر.

و قرطبى در الجامع لاحکام القرآن، ۱۰۰۲۸۶، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء می‌نویسد:

و قد قالت عائشه لمروان: لعن الله اباک و انت فى صلبه فأنت بعض من لعنه الله.

و بلاذرى در انساب الاشراف، ۶/۱۲۱-۱۲۲، امر عثمان بن عفان، باب امر الشورى و بیعه عثمان و ابن عبد ربه عقد الفرید، ۵/۳۰، کتاب النبى و خدامه، امر الشورى فى خلافه عثمان بن عفان، این جریان را نقل کرده‌اند:

هشام بن عمار الدمشقى قال: سمعت مالک بن انس یقولقال هشام و بلغنا ان عثمان لما ولى الخلافه قال له المغیره: اما و الله لو ولى غیرک ما بایعته فقال عبد الرحمن بن عوف کذبت یا اعور لو و ولى غیره لبایعته و لقلت له مثل هذا القول

و همچنین بلاذرى در انساب الاشراف، ۶/۱۴۷، باب امر عثمان بن عفان، ما انکروا من سیر، عثمان، امر عبد الله بن مسعود این جریان را نقل کرده اتس:

قدم ابن مسعود المدینه و عثمان یخطب على منبر رسول الله، فلما رآه قال: الا انه قدمت علیکم دویبه سوء من تمش على طامع یقیء و یسلح فقال ابن مسعود: لست کذلک و لکنى صاحب رسول الله یوم بدر و یوم بیعه الرضوان و نادت عائشه اى عثمان أتقول هذا لصاحب رسول الله؟ ثم امر عثمان به فأخرج من المسجد اخراجا عنیفا و ضرب به عبد الله زمعهو یقال بن لحتمله یحموم غلام عثمان و رجلاه تختلفان على عنقه حتى ضرب به الارض فدقَّ ضلعه

و همچنین در ۶/۲۲۰، امر عثمان بن عفان، باب مقتل عثمان بن عفان جریانى را اینگونه نقل می‌کند:

قال الوافدى فى روایه: تسور على عثمان من دار عمرو بن حزم محمد بن ابى بکر و کنانه بشر و سودانفتقدمهم محمد و أخذ بلحیته و قال قد اخزاک الله یا نعثل

و همچنین در ۶/۱۶۰، امر عثمان بن عفان على جبله الانصارى و جهجاه الغفارى لعثمان جریانى را این گونه نقل می‌کند:

عن الواقدى فى اسناد قال: مر عثمان بن عفان على جبله بن عمرو الساعدى و هو على باب داره و قد انکر الناس علیه ما انکروا فقال له: یا نعثل و الله لأقتلنک على قلوص جرباء و لأخرجنک الى حره النار

و همچنین در ۶/۱۶۹، امر عثمان بن عفان، امر ابى ذر جریانى را این گونه نقل می‌کند:

و قد روى ایضا انه لما بلغ عثمان الموت ابى ذر بالربذه قال& فقال عمار بن یاسر: نعم فرحمه الله من کل انفسنا. فقال عثمان یا عاض أیر ابیه اترانى ندمت على تسییره؟

و سیوطى در تاریخ الخلفاء، ص۲۰۳، عهد بنى امیه، شرح حال معاویه بن سفیان، فصل فى نبذه من اخباره جریانى را این گونه نقل می‌کند:

و أخرج البخارى و النسائى و ابن ابى حاتم فى تفسیره و اللفظ له، من طریق، ان مروان خطب بالمدینه و هو على الحجاز من قبل معاویه فقال: ان الله قد ارى امیر المؤمنین فى ولدى یزید رأیا حسنا و ان یستلخفه فقد استخلف ابوبکر و عمر و فى لفظ: سنه ابى بکر و عمر فقال عبدالرحمن بن ابی‌بکر: سنه هرقل و قیصرفقال مروان: ألست الذى قال لوالدیه اف لکما؟ فقال عبد الرحمن: ألست ابن اللعین الذى لعن اباک النبى؟ فقالت عائشه: کذب مروان ما فیه نزلت و لکن نزلت فى فلان بن فلان و لکن النبى علیه الصلاه و السلام لعن ابا مروان و مروان فى صلبه فمروان بعض من لعنه الله و رسوله.

و همچنین در ص۲۰۴، باب عهد بنى امیه، شرح حال معاویه بن ابى سفیان، فصل فى نبذ من اخباره جریان دیگرى را نقل می‌کند:

اخرج ابن عساکر عن جعفر بن محمد عن ابیه ان عقیلا دخل على معاویه فقال معاویه: هذا عقیل و عمه ابو لهب فقال عقیل: هذا معاویه و عمته حماله الحطب.

و ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ۱/۳۵-۳۶، ذکر الشورى و بیعه عثمان بن عفان، باب ما انکر الناس على عثمان، جریانى را این گونه نقل می‌کند:

تعاهد القوم لیدفعن الکتاب فى ید عثمان و کان من حضر الکتاب عمار بن یاسر والمقداد بن الاسود و کانوا عشرهو الکتاب فى ید عمار جعلوا یتسللون عن عمار حتى بقى وحدهحتى جاء دار عثمانو عنده مروان بن حکمفدفع الیه الکتاب فقرأه فقال له: نت کتبت هذا الکتاب؟ قال: نعم. قال: و من کان معک؟ قال‌: معى نفر تفرقوا فرقا منک. قال: من هم؟ قال: لا اخبرک بهم. قال: فلم اجترأت على من بینهم؟‌فقال مروان: یا امیر المؤمنین ان هذا العبد الاسود (یعنى عمارا) قد جرأ عیک الناس و انک ان قتلته نکلت به من وراءه قال عثمان اضربوه فضربوه و ضربه عثمان معهم حتى فتقوا بطنه فغشى عیه فجروه حتى طرحوه على باب الدار

و محمد بن عبد ربه در عقد الفرید، ۵/۱۰۸، کتاب النبى و خدامه، خلافه معاویه، باب اخبار معاویه، جریانى را نقل می‌کند:

لما مات الحسن بن على حج معاویه فدخل المدینه و اراد ان یلعن علیافامسک معاویه عن لعنه حتى مات سعد، فلما مات لعنه على المنبر و کتب الى عماله ان یلعنوه على المنابر ففعلوا

و همچنین در جلد ۵/۸۱، کتاب النبى و خدامه خلافه علىّ بن ابى طالب، یوم صفین جریان دیگرى را نقل می‌کند:

کتب معاویه الى قیس بن سعد بن عباده اما بعد فانما انت یهودى بن یهودیفأجابه قیس اما بعد فأنت وثنى بن وثنی

و همچنین در ۵/۲۹، باب امر الشوری، فى خلافه عثمان بن عفان جریان دیگرى را نقل می‌کند:

قال ابن ابى السرح ان اردت ان لا تختلف قریش، فبایع عثمان، فقال عبد الله بن ابى ربیعه: صدق ان بایعت عثمان سمعنا و اطعنا فشتم عمار بن ابى سرح

و همچنین در ۴/۷۹، کتاب المجنیه فى الاجوبه، جواب عقیل بن ابى طالب لمعاویه و اصحابه، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

دخل عقیل على معاویه فقال لأصحابه: هذا عقیل عمه ابو لهب. قال له عقیل: و هذا معاویه عمته حماله الحطب، ثم قال: یا معاویه اذا دخلت النار فاعدل ذات الیسار، فانک ستجد عمى ابا لهب مفترشا عمتک حماله الحطب، فانظر ایهما خیر الفاعل او المفعول به.

و ابن اثیردر اسد الغابه، ۴/۲۷۸، شرح حال مالک بن الدخشم بن مرضحه، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

و قد روى من الواقدى ایضا انه لم یشهدها وشهد بدرا فى قول الجمیع و هو الذى اسر یوم بدر سهیل بن عمرو و کان یتهم بالنفاق و هو الذى قال فقه عتیان بن مالک لرسول اللهانه منافق

و ابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، ۴/۱۴۲، آیه ۱۷، سوره احقاف، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

عن محمد بن زیاد قال لما بایع معاویه لابنه قال مروان: سنه ابى بکر و عمر فقال عبد الرحمن بن ابى بکر سنه هرقل و قیصر قال مرون: هذا الذى انزل الله تعالى فى {وَ الَّذى قالَ لِوالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُما} الایه فبلغ ذلک عائشه، فقالت: کذب مروان والله ما هو به و لو شت ان اسمى الذى انزلت فیه لسمیته و لکن رسول الله لعن ابا مروان فى صلبه، فمروان فضفض من لعنه الله.

و ابن اثیر در النهایه، ۳/۴۵۴، لغه فضض، ذیل حدیث را مانند تفسیر ابن کثیر نقل می‌کند.

و قرطبى در تفسیر الجامع لاحکام القرآن، ۱۰/۲۸۶، آیه ۶۰ سوره اسراء ذیل حدیث را مانند تفسیر ابن کثیر نقل می‌کند.

و بخارى در صحیح خود، ۷/۳۵۴، کتاب الادب، باب من لم یر إکفار من قال ذلک متأولا او جاهلا، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

و قال عمر لحاطب انه منافق

و مسلم در صحیحش، ‌۱/۳۴۰، ح۱۷۹، کتاب الصلاه، باب القرائه فى العشاء و ابن ماجه در سنن خود، ۱/۳۱۵، ح ۹۸۶، کتاب اقامه الصلاه، باب من ام قوما فلیخفف. ونسائى در سنن الکبری، ۶/۵۱۳، ح ۱۱۶۶۷، کتاب التفسیر، سوره الاعلی، و بیهقى در سنن الکبری، ۲/۲۹۳، کتاب الصلاه، باب قدر القرائه فى العشاء الآخره… این جریان را نقل کرده‌اند:

عن جابر انه قال: صلى معاذ بن جبل الانصارى لاصحابه العشاء فطول علیهم فانصرف رجل منا، فصلى فأخبر معاد عنه، فقال انه منافق.

و دمیرى در حیاه الحیوان، ۲/۴۲۲، باب الواو، الوزغه، جریان دیگرى نقل می‌کند:

روى الحاکم فى کتاب الفتن و الملاحم من لامستدرک عن عبد الرحمن بن عوف انه قال: کان لا یولد لأحد مولد الا اتى به النبىفیدعوا له، فدخل علیه مروان بن الحکم فقال: هو الوزغ بن الوزغ الملعون ابن الملعون.

ابن حجر مکى در صواعق المحرقه، ص۱۱۴، باب ۷، فصل ۳، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

حبس (عثمان) عطاء ابن مسعود و الى بن کعب و نفى اباذر الى الربذه و اشخص عباده بن صامت من الشام الى المدینه لما اشتکاه معاویه و هجر ابن مسعود وقال لابن عوف: انک منافق و ضرب عمار بن یاسر و انتهک حرمه کعب بن عبده فضربه عشرین سوطا و نفاه الى بعض الجبال.

و مسعودى در مروج الذهب، ۳/۱۶، ذکرخلافه معاویه بن ابى سفیان، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

فکتب الیه (قیس بن سعد): اما بعد فانک یهودى ابن یهودیفکتب الیه قیس بن سعد اما بعد فانما انت وثنى بن وثنی

و همچنین در ۳/۱۴، ذکر خلافه معاویه ابن ابى سفیان، جریان دیگرى را نقل می‌کند:

حج معاویهفلما فرغ انصرف معاویه الى دار الندوهو وقع معاویه فى على و شرع فى سبه فزحف سعد ثم قال اجلستنى معک على سریرک ثم شرعت فى سب علیّ

طبرى در تاریخش، ۴/۷۸، حوادث سال ۳۸ هجری، این جریان را نقل کرده است:

قال له معاویه محمد بن ابى بکر یابن الیهودیه النساجه.

ابن اثیر در الکامل، ۳/۳۵۷، حوادث سال ۳۸ هجری، ذکر قتل محمد بن ابى بکر و طبرى در تاریخش ۴/۷۹، حوادث سال ۳۸ هجرى این جریان را نقل کرده است:

فلما بلغت ذلک (اى قتل محمد بن ابى بکر) عائشه جزعت علیه جزعا شدیدا و قنتت فى دبر الصلاه تدعوا على معاویه.

و ابن حجر مکى در صواعق المحرقه، ص۷۲، باب ۳، فصل ۲، حدیث ۴۹، چنین نقل می‌کند:

و کان ابوبکر سبابا او نسابا غیر انه تخرج من قرابه عقیل من النبىفأعرض عنه و شکاه الى النبى’.

وابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ۲/۱۳، و ۱۴، باب موت مروان بن الحکم این چنین نقل می‌کند:

و ذکروا ان مروان بن الحکم لما قدم الشام من مصر، قال له خادم بن یزید ابن معاویه: اردد الى سلاحى فأبى علیه مروان، فألح علیه و کان موران فاحشا سباباً و قال له یابن الربّوع، یا اهل الشام ان ام هذا ربوخ، یا ابن الرطبه

[۵]. شک عمر بن الخطاب در نبوت پیامبر در حیبیه در مجلس ششم بررسى شده است.

[۶]. ابن ابى الحدید در کتاب خود به نقل از واقدى در کتاب مغازى قصه حدیبیه اعتراضات عمر و جواب پیامبر اکرمبه ادعاى او چنین نقل می‌کند: «قال عمر یومئذ: یا رسول الله، ألم تکن حدثنتا انک ستدخل المسجد الحرام و تأخذ مفتاح الکعبه و تعرف المعرفین، و معدینا لم یصل الى البیت و لا نحر! فقال رسول الله’: أقلت لکم فى سفرکم هذا؟ قال عمر: لا. قال: أما انکم ستدخلونه و آخذ مفتاح الکعبه و احلق رأسى و رؤوسکم ببطن مکه و اعرف منع المعرفین، ثم اقبل على عمر و قال: أنسیتم یوم احد، {اذ تصعدون و لا تلوون على احد} و انا ادعوکم فى اخراکم. أنسیتم یوم الأحزاب {اذ جاؤوکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت الحناجر}‌ أنسیتم یوم کذا! و جعل یذکرهم اموراً، انسیتم یوم کذا؟ فقال المسلمون: صدق الله و صدق رسوله، أنت یا رسول الله اعلم لالله منا فلما دخل عام القضیه و حلق رأسه قال:هذا الذى کنت وعدتکم به، لما کان یوم الفتح و أخذ مفتاح الکعبه قال: ادعوا الى عمر بن الخطاب، فجاء فقال: هذا الذى کنت قلت لکم قالوا: فلو لم یکن فى یوم احد لما قال له: أنسیتم یوم احد اذ تصعدون و لاتلوون.

(شرح نهج البلاغه، ۱۵/۲۵، القول فى من ثبت مع رسول اللهیوم احد) باکمى تفاوت این قضیه را در کتب دیگر اهل تسنن بیان شده است:

امتاع الاسماع، ‌مقریزی، ۱/۲۹۴، فتح الحدیبیه، و صفحه۳۵۵، و اما تصدیق الله رؤیا رسولهبدخوله المسجد الحرام. البته در بعضى مصادر اهل تسنن این جریان بدون ذکر اسم عمر بن خطاب آمده است: الدر المنثور، سیوطی، ۶/۶۸، سوره الفتح؛ تفسیر آلوسی، ۲۶/۸۵، سوره الفتح؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ۲/۳۹۷، با نزول سوره الفتح. «محقق»

منبع: برگرفته از کتاب شبهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی 

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.