در حقیقت فدک و غصب آن

در حقیقت فدک و غصب آن

داعی: از اوضح واضحات است ظلمى که به جدّۀ ما صدّیقۀ کبرى فاطمه زهراء وارد شده به أحدى نشده که بعد از فتح قلاع خیبر، بزرگان و مالکین فدک و عوالى (که هفت قریه در هم بوده در دامنه کوه­هاى مدینه تا سیف البحر کنار دریا، هم غلّه‌خیز بوده و هم نخلستان فراوان داشته. عرض و طول اراضى آن بسیار وسیع بوده، از حدود اربعه‌اش معلوم می‌شود که حدّى به کوه احد نزدیک مدینه منوره، حدّى به عریش حدّى به سیف البحر حدّى به حومه دومه الجندل) آمدند خدمت رسول اکرم و قرار داد صلحى نمودند که نصف تمام فدک از آن حضرت باشد و نصف دیگر مال خودشان باشد چنانچه یاقوت حموى صاحب معجم البلدان([۱]) در صفحه ٣۴٣ جلد ششم از فتوح البلدان و احمد بن یحیى بلاذرى بغدادى متوفى سال ٢٧٩ در تاریخ([۲]) خود و ابن ابى الحدید معتزلى در صفحه ٧٨ جلد چهارم شرح نهج البلاعه([۳]) (چاپ مصر) نقلا از ابو بکر أحمد بن عبد العزیز جوهرى و محمد بن جریر طبرى در تاریخ کبیر([۴]) و دیگران از محدثین و مورخین خودتان ثبت نموده‌اند.

نزول آیه وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ

بعد از برگشتن به مدینه طیبه جبرئیل از جانب رب جلیل نازل و آیه ٢٨ سوره ۱۷(بنى اسرائیل) را بر آن حضرت خواند که:

{وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ وَ اَلْمِسْکینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذِیراً}

(حقوق خویشان و ارحام خود را اداء کن و فقراء و رهگذران بی‌چاره را به حق خودشان برسان و هرگز اسراف و تبذیر منمای)

رسول اکرم تأمل نمود که ذوى القربى کیست و حق آنها چیست؟ جبرئیل مجددا شرفیاب گردیده و عرض کرد خداوند می‌فرماید:

«ادفع فدکا إلى فاطمه» (فدک را به فاطمه واگذار کن) رسول اکرم فاطمه را طلبید و فرمود:

«انّ الله امرنى ان ادفع الیک فدکا» خداوند مرا امر فرموده فدک را به شما واگذارم فلذا در همان مجلس فدک را به فاطمه هبه و واگذار نمود.

حافظ: آیا در کتب و تفاسیر شیعه این معنى را در نزول آیه شریفه نوشته‌اند یا شواهدى در کتب معتبره ما دیده‌اید؟

داعی: امام المفسرین أحمد ثعلبى در تفسیر کشف البیان([۵]) و جلال الدین سیوطى در جلد چهارم تفسیر([۶]) خود از حافظ ابن مردویه أحمد بن موسى مفسر معروف متوفى سال ٣۵٢ از ابى سعید خدرى و حاکم ابو القاسم حسکانى([۷]) و ابن کثیر عماد الدین اسماعیل ابن عمر دمشقى فقیه شافعى در تاریخ و شیخ سلیمان بلخى حنفى در باب ٣٩ ینابیع الموده([۸]) از تفسیر ثعلبى و جمع الفوائد و عیون الاخبار نقل می‌کنند که:

«لمّا نزلت و آت ذا القربى حقّه دعا النبىّ فاطمه فأعطاها فدک الکبیر

(چون نازل شد آیه و آت ذالقربی حقه رسول اکرم فاطمه را خواند و فدک بزرگ را به او عطا فرمود.)

تا رسول اکرم حیات داشت، فدک در تصرف فاطمه بود. خود بى‌بى اجاره می‌داد و مال الاجاره را به اقساط ثلاثه مى‌آوردند. بى‌بى فاطمه به قدر قوت یک شب خود و فرزندانش بر می‌داشت، بقیه را در میان فقراء بنى هاشم و زائد آن را به سایر فقراء و ضعفاء به میل خود ارفاقا تقسیم مى‌نمود.

بعد از رحلت رسول خدا مأمورین خلیفۀ وقت رفتند ملک را از تصرف مستأجرین بى‌بى بیرون آورده، ضبط نمودند! شما را به خدا آقایان انصاف دهید نام این عمل را چه باید گذارد؟

حافظ: این اول مرتبه‌ایست که از شما می‌شنوم رسول خدا فدک را به امر پروردگار به فاطمه واگذار کرد!

داعی: ممکن است شما ندیده باشید، ولى ما زیاد دیدیم. عرض کردم بسیارى از اکابر علماء شما در کتب معتبرۀ خود ضبط نموده‌اند بازهم توضیحا عرض می‌نمایم که حافظ ابن مردویه([۹]) و واقدى و حاکم در تفسیر و تاریخ خود و جلال الدین سیوطى در صفحه ١٧٧ جلد چهارم در المنثور([۱۰]) و مولى على متقى در کنز العمال([۱۱]) و در حاشیه مختصرى که در مسند([۱۲]) امام احمد بن حنبل نوشته در مسأله صله رحم از کتاب الاخلاق و ابن ابى الحدید در جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۱۳]) از طرق مختلفه غیر از طریق ابى سعید خدرى نقل نموده‌اند که وقتى این آیه شریفه نازل شد پیغمبر فدک را به فاطمه واگذار نمود.

استشهاد به حدیث لا نورث و جواب آن

حافظ: آنچه مسلّم است خلفاء فدک را به استناد حدیث معروفى که خلیفه ابو بکر گفت، از رسول خدا شنیدم که فرمود:

«نحن معاشر الانبیاء لا نورّث ما ترکناه صدقه» (ما جماعت انبیاء ارث قرار نمی‌دهیم هرچه از ما بماند صدقه است (یعنی به امت واگذار می‌شود) ضبط نمودند.

داعی: أولا إرث نبوده و هبه بوده، ثانیا این عباراتى را که به عنوان حدیث نقل نمودید به جهاتى مورد اشکال و مردود است.

حافظ: دلیل شما بر مردودیت این حدیث مسلّم چیست؟

داعی: دلائل مردودیت آن بسیار است که مورد تصدیق اهل علم و انصاف می‌باشد.

اولا سازندۀ این حدیث هر کس بوده بى‌فکر و بى‌تأمل تفوّه به این جملات نموده، زیرا اگر فکر کرده بود عبارتى می‌گفت که موجب پشیمانى و تمسخر عقلا و دانشمندان نگردد و هرگز نمی‌گفت «نحن معاشر الانبیاء لا نورّث» زیرا می‌دانست یک روز کذب او از خود عبارت حدیث ساختگى بیرون مى‌آید.

چنانکه می‌گفت: انا لا اورّث یعنى فقط من که خاتم الانبیاء هستم ارث قرار نداده‌ام، راه فرار در گفتار باز بود ولى وقتى کلمه جمع آورده که ما جماعت انبیاء ارث قرار نمی‌دهیم ناچار می‌شویم براى پى بردن به صحت و سقم حدیث بنا به فرمودۀ خودشان مراجعه به قرآن مجید نموده تا اثبات حقیقت گردد.

وقتى مقابله با قرآن نموده مردودیت آن ثابت می‌شود چه آنکه می‌بینیم در قرآن مجید آیات بسیارى راجع به ارث انبیاء موجود است، می‌رساند که انبیاء عظام همگى ارث داشتند و وراث بعد از فوت آنها تصرف می‌کردند پس مردودیت این حدیث واضح می‌شود.

چنانچه عالم محدّث أبو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى که به توثیق ابن ابى الحدید در صفحه ٧٨ جلد چهارم شرح نهج از اکابر علماء و محدثین صاحب ورع و تقواى اهل تسنّن بوده در کتاب سقیفه([۱۴]) و ابن اثیر در نهایه([۱۵]) و مسعودى در اخبار الزمان و اوسط و ابن ابى الحدید در صفحه ٧٨ جلد چهارم شرح نهج البلاغه از ابو بکر احمد جوهرى در کتاب سقیفه و فدک به طرق و اسانید بسیار که بعض از آنها از امام پنجم أبو جعفر محمّد بن على الباقر از صدیقۀ صغرى زینب کبرى و بعضى دیگر از عبد الله بن حسن بن حسن از صدیقۀ کبرى و در صفحه٩٣ مسندا از عایشه ام المؤمنین و در صفحه٩۴ نقلا از محمّد بن عمران مرزبانى از جناب زید بن على بن الحسین از پدرش از جدش از بى‌بى صدیقه و دیگران از علماء شما خطبه و خطابه و محاجّۀ حضرت زهراء مظلومه را در میان مسجد مجمع عمومى مسلمانان مقابل مهاجر و انصار نقل نموده‌اند که مخالفین خود را مجاب نمود به قسمى که نتوانستند جواب بگویند (چون جواب منطقى نداشتند به هو و جنجال گذرانیدند).

از جمله دلائل بى‌بى در مقابل آن حدیث پوچٍ مردود بى‌مغز آنها این بود که فرمود اگر این حدیث صحیح است و انبیاء ارث نداشتند پس این همه آیات ارث در قرآن مجید براى چیست؟.

دلائل فاطمه بر رد حدیث لا نورث

یک جا می‌فرماید:

{و ورث سلیمان داود}

(میراث برد سلیمان از داود)

 و در قصۀ حضرت زکریا فرموده:

{فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْک وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ}

(از لطف خاص خود فرزند صالحی و جانشینی شایسته به من عطا فرما که او وارث من و همه آل یعقوب باشد.)

راجع به دعاى زکریا فرماید:

{وَ زَکرِیّٰا إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْوٰارِثِینَ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ یَحْیىٰ}

(آیا حال زکریا را هنگامی که خدا را ندا کرد که بارالها مرا تنها نگذار و به من فرزندی که وارث من باشد عطا فرما که تو بهترین وارث اهل عالم هستی. ما هم دعای او را مستجاب کردیم و یحیی را به او عطا فرمودیم.)

آنگاه فرمود:

«یا بن ابى قحافه أ فی کتاب الله ان ترث اباک و لا ارث ابى لقد جئت شیئا فریّا افعلى عمد ترکتم کتاب الله و نبذتموه وراء ظهورکم»

(پسر ابی قحافه آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟! افتراء بزرگی بر خدا بسته‌اید. آیا با علم و دانایی و از روی عمد علم به کتاب خدا را ترک نمودید و قرآن را پشت سر خود انداختید؟)

آیا من فرزند پیغمبر نیستم که مرا از حقم محروم می‌کنید؟ پس این همه آیات ارث عموما للناس و خصوصا للانبیاء چیست که در قرآن مجید درج گردیده؟

مگر نه این است که آیات قرآن مجید بر حقیقت خود باقیست تا روز قیامت مگر نه در قرآن می‌فرماید: {وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ} (نساء/۱۲)

(در ارث خویشاوندان برخی از آنها مقدم بر برخی دیگر می‌باشند)

{یُوصِیکمُ اَللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکمْ لِلذَّکرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ کتِبَ عَلَیْکمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکمُ اَلْمَوْتُ إِنْ تَرَک خَیْراً اَلْوَصِیَّهُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ اَلْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى اَلْمُتَّقِینَ} (بقره/۱۷۶)

(دستور داده شده که چون یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر دارای متاع دنیاست و وصیت کند برای پدر و مادر خویشان به چیزی شایسته عدل این کار فریضه و سزاوار مقام پرهیزکاران است).

آیا چه خصوصیتى مرا از ارث پدر محروم داشته:

«أفخصّکم الله به آیه اخرج ابى منها ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابى و ابن عمّى؟

(آیا خداوند شما را به آیه‌ای مخصوص گردانیده که پدر مرا از آن آیه اخراج کرده ایا شما به خاص و عام قرآن از پدرم محمد و پسر عمم علی بن ای طالب داناترید؟!)

چون در مقابل این دلائل و فرمایشات حق تماما ساکت ماندند و جوابى نداشتند مگر مغلطه‌کارى و فحش دادن و اهانت نمودن که بالاخره بى‌بى مظلومه را از این راه‌ها بى‌چاره نمودند- ناله‌اش بلند شد، فرمود: امروز دل مرا شکستید و حق مرا ضبط نمودید و بردید ولى من روز قیامت در محکمه عدل الهى با شما محاکمه خواهم نمود. خداوند قادر توانا حق مرا از شما خواهد گرفت.

«فنعم الحکم الله و الزعیم محمّد و الموعد القیامه و عند الساعه یخسر المبطلون و لا ینفعکم اذ تندمون {و لکلّ نباء مستقرّ و سوف تعلمون من یاتیه عذاب یخزیه و یحلّ علیه عذاب مقیم

(خداوند بهترین حکم کننده و محمد کفیل و آقا و رئیس می‌باشد و وعدگاه ما و شما قیامت است و آن روز است که اهل باطل زیان می‌بینند و ندامت و پشیمانی نفعی به شما نخواهد داد و برای هر چیزی وقتی است که در آن وقت واقع خواهد شد و زود است که می‌دانید عذاب خوار کننده و ابدی بر چه کس ورود و حلول می‌نماید.)

حافظ: کدام کس جرأت داشت بودیعه و بضعۀ رسول خدا فاطمه رضى الله عنها جسارت نماید که شما می‌فرمائید در مغلطه کارى به بى‌بى فحش دادند؟ حقیر که این بیان شما را باور نمی‌کنم، مغلطه کارى ممکن است ولى فحش غیر ممکن است. شما هم تکرار نفرمائید.

داعی: بدیهى است کسى چنین جرأتى نداشت مگر خلیفۀ شما ابو بکر که در مقابل دلائل ثابتۀ بى‌بى مظلومه چون جوابى نداشت همان ساعت منبر رفت و بناى جسارت را گذارد نه به فاطمه فقط بلکه به شوهر و ابن عمش محبوب خدا و پیغمبر امیر المؤمنین على هم اهانت نمود!

حافظ: گمان می‌کنم این نوع از تهمت­ها از طرف عوام شیعه و متعصّبین آنها انتشار پیدا نموده باشد.

داعی: اشتباه فرمودید از طرف عوام شیعه نبوده بلکه از طرف خواص و علماء بزرگ سنّت و جماعت انتشار پیدا نموده و در جامعه شیعه بسیار نادر است که اظهار تعصّب شود به قسمى که مطالب دروغى انتشار دهند بلکه محال است و لو هر اندازه عوام و متعصّب باشند جعل خبر نمى‌نمایند. پس این خبر صدق و صحیح است که اکابر علماء خودتان هم نقل نموده‌اند.

شما کتب معتبرۀ معروفۀ علماى خود را ببینید تا تصدیق نمائید اکابر علماء منصف خودتان هم اقرار به این معانى نموده‌اند.

چنانچه ابن ابى الحدید معتزلى در صفحه ٨٠ جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۱۶]) (چاپ مصر) از ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى شرح منبر رفتن ابو بکر را بعد از احتجاج على و فاطمه و اهانت­هائى که به آن دو ودیعه رسول الله نموده ضبط نموده است.

احتجاج على با ابو بکر

چنانچه دیگران هم نوشته‌اند بعد از اینکه بى‌بى مظلومه فاطمه خطبه را تمام کرد على در مقام احتجاج برآمد در حضور مهاجر و انصار و مجمع عموم مسلمانان در مسجد رو به ابى‌بکر نمود و فرمود چرا فاطمه را از حق میراث پدرش محروم نمودى و حال آنکه علاوه بر ارث در حیات پدر متصرفه و مالکه بوده است؟!

ابى بکر گفت فدک «فىء» مسلمانان است. اگر فاطمه شاهد کامل بیاورد که ملک او می‌باشد البته به او می‌دهم و الا محروم خواهم نمود.

حضرت فرمودند: أ تحکم فینا بغیر ما تحکم فى المسلمین آیا حکم می‌کنى دربارۀ ما به غیر آنچه حکم می‌کنى در میان مسلمانان مگر رسول خدا نفرمود «البیّنه على من ادعى و الیمین على من ادعى علیه»؟  تو قول رسول خدا را ردّ نمودى و بر خلاف دستور شرع انور از فاطمه که از زمان پیغمبر تاکنون متصرفه بوده شاهد می‌خواهى؟ مگر عمل و قول فاطمه (که یکى از اصحاب کساء و مشمول آیه تطهیر است) حق نیست. اخبرنا لو انّ شاهدین شهدا على فاطمه بفاحشه ما کنت صانعه بها قال اقیم علیها الحدّ کسایر النساء قال کنت اذا عند الله من الکافرین لانّک رددت شهاده الله لها بالطهاره حیث قال {انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا}.

(ما را خبر بده که اگر دو شاهد شهادت بدهند که فاطمه (العیاذ بالله ثم العیاذ بالله) فاحشه و عمل بدی از او سر زده با او چه معامله خواهی کرد؟ گفت: بر او حد می‌زنم مانند سایر زنها. حضرت فرمود: اگر چنین کاری کنی در نزد خدا از جمله کفار خواهی بود برای آن که ردّ کرده‌ای شهادت خدا را در باره فاطمه به طهارت چنان که می‌فرماید در قرآن: «جز این نیست که خداوند اراده می‌نماید که شما را پاک و پاکیزه کند و ببرد از شما هر رجس و بدی را».)

مگر این آیه در حق ما نازل نگردیده؟ گفت: چرا! فرمود: آیا فاطمه‌اى که خدا شهادت به طهارت او داده براى مال ناقابل دنیا دعواى بی‌جا می‌نماید؟ شهادت طاهره را ردّ می‌نمائى (و قبلت شهاده اعرابىّ بائل على عقبه) ولى قبول می‌کنى شهاده اعرابى را که بر پاشنه پاى خود بول می‌کند؟!

این جملات را فرمود و متغیّرا به منزل رفت. از این احتجاج هیاهوى عجیبى در مردم پیدا شد که همه می‌گفتند: حق با على و فاطمه است، به خدا قسم على راست می‌گوید، این چه نوع عمل است که با دختر پیغمبر می‌نمایند!

کلمات ابو بکر بالاى منبر و دشنام دادن به على و فاطمه

اینجا است که ابن ابى الحدید نقل می‌کند که چون احتجاج على و فاطمه در مردم مؤثر و به صدا در آمدند، بعد از رفتن على و فاطمه ابو بکر رفت بالاى منبر و گفت أیها الناس این چه هیاهوئیست که برپا کرده‌اید و گوش به حرف هر کس می‌دهید؟ چون شهادتش را ردّ کرده‌ایم این حرفها را می‌زند!

«انّما هو ثعاله شهیده ذنبه (در سایر کتب دارد که گفت: انما هی ثعاله شهیدها ذنبها) (یعنی فاطمه روباهی است که شاهد او دم او می‌باشد)

مربّ لکلّ فتنه هو الذی یقول کروها جذعه بعد ما هرمت یستعینون بالضعفه و یستنصرون بالنساء کامّ طحّال احبّ اهلها الیها البغىّ»([۱۷])

(جز این نیست که او (علی) روباهی است شاهد اودم او باشد ماجراجو و بر پاکننده فتنه می‌باشد و فتنه‌های بزرگ را کوچک نشان می‌دهد و مردم را به فتنه و فساد ترغیب و ترهیب می‌نماید کمک از ضعفا و یاری از زنها می‌طلبد مانند ام طحان است (که زنی بود زانیه در جاهلیت چنان چه ابن ابی الحدید ذیل همین گفتار توضیح می‌دهد) که دوست می‌د اشت نزدیکان او با او زنا کنند.)

آقایان تعجب می‌کنید از کلمه فحش و اهانت؟ مگر این کلمات جسارت و دشنام و اهانت نبوده است؟ نسبت روباه و دم روباه و ام طحال، زن زناکار نسبت به على و فاطمه دادن تعارف و احترام و محبت و نصرت و یارى است که پیغمبر دستور داده بودند؟!

آقایان تا کى غرق در خوش‌بینى و تعصب هستید و نسبت به شیعیان بی‌چاره بد بین هستید و آنها را رافضى و کافر می‌خوانید که چرا انتقاد می‌کنند از گفتار و رفتار اشخاصى که در کتب خودتان ثبت است.

قضاوت منصفانه لازم است

ولى دیدۀ حق بین و انصاف باز نمی‌کنید که حقیقت را ببینید، آیا این عمل و گفتار ناهنجار از پیر مرد مصاحب رسول الله سزاوار و شایسته بوده است؟

اگر یک مرد ولگرد بى‌آبرو به آدمى دشنام بدهد فرق دارد تا یک مرد پیرى که شب و روز مقیم مسجد و اهل ذکر و عبادت است، کلمات زشت و ناهنجار و فحش و دشنام و نسبت­هاى رکیک از دهان معاویه و مروان و خالد معلوم الحال آن قدر دلها را نمی‌سوزاند تا از دهان مصاحب غار رسول الله!

آقایان ما در آن زمان نبوده‌ایم، نامهائى از على و ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و معاویه و مروان و خالد و ابو هریره و غیره می‌شنویم، نسبت به هیچ‌یک دوستى و دشمنى نداریم، فقط به دو چیز نظر مى‌کنیم: یکى آنکه کدام یک محبوب خدا و رسول و مورد توصیه آنها قرار گرفته و دیگر توجه به اعمال و افعال و گفتار آنها مى‌نمائیم و قضاوت منصفانه به حق می‌کنیم. مانند شما آقایان محترم زود باور نیستیم و تسلیم بلا جهت نمی‌شویم، نمی‌توانیم با دیدۀ خوش‌بینى غمض عین کنیم و هر عمل زشتى را از هر کس حمل به صحت کنیم و در مقابل آنها سر تعظیم فرود آوریم و از هر عمل زشتى دفاع بى‌مورد نمائیم.

آدمى وقتى عینک سفید بر دیدگان خود گذارد، هر رنگى را به جاى خود مى‌بیند نه آنکه رنگ­هاى سیاه و زرد و سرخ را سفید ببیند – چون طالب سفید است- آقایان هم اگر عینک سفید نورانى انصاف بر دیده گذارده و حب و بغض را کنار بگذارید، خوب را خوب و بد را بد خواهید دید. تصدیق خواهید نمود که این عمل و گفتار از مثل ابو بکر، آدمى در منتها درجه قباحت است کسى که خود را خلیفه مسلمین می‌داند و یک مدت زمانى مصاحب رسول الله بوده براى حب جاه و حفظ مقام حاضر شود کلمات رکیک و دشنام­هاى بسیار قبیح بر زبان جارى کند آن هم به دو محبوب خدا و پیغمبر!

تعجب ابن ابى الحدید از گفتار ابو بکر

نه فقط این عمل اسباب تعجّب ما است بلکه علماى منصف خودتان هم به تعجب آمدند. چنانچه ابن ابى الحدید در صفحه ٨٠ جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۱۸]) گوید از این گفتار خلیفه تعجب نمودم از استاد خود ابو یحیى نقیب جعفر بن یحیى بن ابى زید البصرى سؤال نمودم کنایه و تعریض خلیفه در این کلمات به که بوده؟ گفت کنایه و تعریض نبود، بلکه صراحت در کلام بود. گفتم: اگر صراحت داشت، سؤال نمى‌نمودم. فضحک و قال بعلىّ بن ابى طالب قلت هذا الکلام کلّه لعلىّ یقوله؟ قال نعم انّه الملک یا بنى.

(پس خندید و گفت: (این نسبتها را) به علی داد. گفتم این سخنن ناشایست تمامش نسبت به علی بود؟! گفت: بلی پسر، سلطنت همین است.)

یعنی عقیم و دنباله بریده است. اشخاص ریاست طلب برای رسیدن به هدف و مقصد خود که ریاست و آقایی باشد، هر عمل زشت و ناشایسته‌ای را می‌کنند.

آقایان با انصاف عبرت بگیرید و قضاوت منصفانه بنمائید؛ اگر کسى به پدر و مادر شما این نوع جسارت و اهانت نماید، مثل روباه و دم روباه و زن زناکار به آنها بزند دل شما از او پاک می‌گردد و انصاف است به ما اعتراض کنید که چرا انتقاد می‌کنیم؟ باز ایمان ما مانع است که نگوئیم و ننویسیم مگر آنچه واقع شده و مورد تصدیق اکابر علماء خودتان هم می‌باشد.

اگر شخصى در مقابل این جمعیت بگوید آقاى حافظ روباه و آقاى شیخ دم آن می‌باشد و مانند زن فاحشه در مجلس حرف می‌زنند چه قدر به شما سخت می‌گذرد؟

آقایان چشمها را بر هم نگذارید و با دیده انصاف به مسجد رسول الله بنگرید که مرد پیری یار غار پیغمبر به عنوان خلافت بالای منبر پیغمبر در مقابل مهاجر و انصار بگوید: علی بن ابی طالب (العیاذ بالله) روباه است و فاطمه دم روباه می‌باشد (یا بر عکس بنا بر گفتار سایر روات) و مانند زن فاحشه زناکار میان مردم مردم حرکت می‌کند، بر مولای ما امیر المؤمنین و جده ما فاطمه مظلومه در مقابل مردم چه گذشت، خدا می‌داند. الآن تمام بدن داعی می‌لرزد می‌بینید با ارتعاش و اشک جاری با شما حرف می‌زنم، بیش از این حال گفتار در این باب ندارم.

[۱]. معجم البلدان، یاقوت حموی، ۴/۲۳۸، باب الفاء و الدال و ما یلیهما، فدک.

حموى جریان را این گونه نقل می‌کند:

ان النبىلما نزل خیبر و فتح حصونها و لم یبق الا ثلث و اشتد بهم الحصار راسلوا رسول اللهیسألونه ان ینزلهم على الجلاء و فعل و بلغ ذلک اهل فدک، فأرسلوا الى رسول اللهان یصالحهم على النصف من ثمارهم و اموالهم فأجابهم الى ذلک فهى ممالم یوجف علیه بخیل و لا رکاب فکانت خالصه لرسول اللهو فیا عین فواره و نخل کثیره و هى التى قالت فاطمه عنها، ان رسول اللهنحلنیها، و قال ابوبکر ارید لذلک شهودا و لها قصه

[۲]. فتوح البلدان، بلاذری، ص۲۵، فتح الفدک.

بلاذرى می‌نویسد:

قالوا: بعث رسول اللهالى اهل فدک منصرفه من خیبر محیصه بن مسعود الانصارى یدعوهم الى الاسلام و رئیسهم رجل مهم یقال له یوشع بن نون الیهودى فصالحوا رسول اللهعلى نصف الارض بتربتها فقبل ذلک منهم لکان صنف فدک خالصا لرسول اللهلانه لم یوجف المسلمون علیه بخیل و لا رکاب.

[۳]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۶/۲۱۰، نامه ۴۵، ذکر ما ورد من السیر و الاخبار فى امر فدک، فصل ۱٫ ابن ابى الحدید جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن الزهری، قال: بقیت بقیه من اهل خیبر تحصنوا فسألوا رسول الهان یحقن دمائهم و یسیرهم ففعل، فسمع ذلک اهل فدک فنزلوا على مثل ذلک و کانت للنبىخاصه لانه لم یوجف علیها بخیل و لا رکاب.

[۴]. تاریخ الطبری، ۲/۳۰۲- ۳۰۳، حوادث سنه ۷ هجری، غزوه خیبر.

طبرى می‌نویسد:

و کان فیمن مشى بینهم و بین رسول الله فى ذلک محیصه بن مسعود اخو بنى حارثه، فلما نزل اهل خیبر على ذلک سألوا رسول اللهان یعاملهم بالاموال على النصف و قالوا: نحن اعلم بها منکم و اعمر لها، فصالحهم رسول اللهعلى النصف على ان اذا شئنا ان نخرجکم اخرجناکم و صالحه اهل فدک على مثل ذلک، فکانت خیبر فیء للمسلمن و کانت فدک خالصه لرسول اللهلانهم لم یجلبوا علیها بخیل و لا رکاب.

[۵]. الکشف و البیان، ثعلبی، ۶/۹۵، ذیل آیه ۲۶، سوره اسراء

ثعلبى این حدیث را نقل کرده است:

عن ابن الدیلمى قال: قال على بن الحسین لرجل من اهل الشام أقرأت القرآن؟ قال:نعم. قال: أفما قرأت فى بنى اسرائیل {و آت ذا القربى حقه} قال: انکم القرابه الذین امر الله ان یوتى حقه؟ قال: نعم.

[۶]. الدر المنثور، سیوطی، ۴/۳۲۰، ذیل آیه ۲۶، سوره اسراء.

سیوطى این حدیث را نقل کرده است:

اخرج البزار و ابو یعلى و ابن ابى حاتم و ابن مردویه عن ابى سعید الخدرى قال: لما نزلت هذه الآیه {و آت ذالقرى حقه} دعا رسول اللهفاطمه فاعطاه فدک.

[۷]. شواهدالتنزیل، حسکانی، ۱/۴۴۲، ‌[ ۴۳۷، ذکر ما نزل من القرآن …، ذیل آیه ۲۶، سوره بنى اسرائیل.

حسکانى اینگونه نقل می‌کند:

عن على قال: لما نزلت {و آت ذالقرى حقه} دعا رسول‌الله فاطمه فأعطاه فدکا.

و نیز در ۱/۴۳۸، ح ۴۶۷، ذیل آیه ۲۶ بنى اسرائیل چنین نقل میکند:

عن ابى سعید قال: لما نزلت {و آت ذالقرى حقه} اعطى رسول اللهفاطمه فدکا.

و در ۱/۵۷، ح ۶۰۸، ذیل آیه ۳۸، سوره الروم این چنین نقل می‌کند:

عن ابن عباس قال: لما انزل الله {و آت ذالقرى حقه} دعا رسول اللهفاطمه و اعطاها فدکا و ذلک لصله القرابه

[۸]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۳۵۸ و ۳۵۹، ح ۱۷و ۱۸ و ۱۹، باب ۳۹٫

قندوزى حدیث را این گونه نقل می‌کند:

و تفسیر {و آت ذالقرى حقه}أخرج الثعلبى فى تفسیره: قال على بن الحسین لرجل من اهل الشام: انا ذو القرابه التى امر الله ان یوتى حقه. و فى جمع الفوائد، ‌ابو سعید قال: لما نزلت {و آت ذالقرى حقه} دعا النبىفاطمه فأعطاها فدک (الکبیر) و فى عیون الاخبار قال الامام على الرضا فلما نزلت {و آت ذالقرى حقه} قال النبىلفاطمه: هذه فدک قد جعلتها لک.

[۹]. مناقب، ابن مردویه، ص۱۹۶، ۲۷۰، فصل ۲۰، حب النبى ایاها و حبها له.

ابن مردویه این حدیث را نقل کرده است:

عن ابى سعید الخدری، قال: لما نزلت {و آت ذالقرى حقه} دعا رسول اللهفاطمه فأعطاها فدکا.

[۱۰]. در صفحات قبل به آن اشاره شد.

[۱۱]. کنز العمال، متقى هندی، ۳/۷۶۷، ح ۸۶۹۶، کتاب الاخلاق من قسم الأفعال، باب ۱، صله الرحم.

متقى هندى حدیث را به این الفاظ نقل کرده است:

عن ابى سعید قال: لما نزلت {و آت ذالقرى حقه} قال النبى’: یا فاطمه لک فدک.

[۱۲]. منتخب کنز العمال، (در حاشیه مسند احمد، ‌۱/۲۲۸، مسند عبد الله بن عباس) متقى هندی، باب صله الرحم و الترغیب فیما …

[۱۳]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدی، ۱۶/۲۷۵، نامه ۴۵، ذکر ما ورد من السیر و الأخبار فى امر فدک، فصل ۳، و ابن عبد الحدید می‌نویسد:

و قد روى من طرق مختلفه غیر طریق ابى سعید الذى ذکره صاحب الکتاب انه لما نزل قوله تعالى {و آت ذالقرى حقه} دعا النبىفاطمه فأعطاها فدک و اذا کان ذلک مرویا فلا معنى لدفعه بغیر حجه.

[۱۴]. السقیفه و فدک، جوهری، ص۹۸ الى ۱۰۱، قسم الثانی: فدک.

[۱۵]. النهایه، ابن اثیر، ۴/۲۷۳، ‌ذیل لغت لمه.

[۱۶]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۶/۲۱۴، و ۲۱۵، نامه ۴۵، ذکر ما ولد من السیر و الأخبار فى امر فدک.

ابن ابى الحدید چنین می‌کند:

حدثنا جعفر بن محمد بن عماره بالاسناده الاول قال: فلما سمع ابوبکر خطبتها شق علیه مقالتها فصعد المنبر و قال: ایها الناس: ما هذه الرعه الى کل قاله؟ این کانت هذه الأمانى فى عهد رسول الله، ألا من سمع فلیقل و من شهد فلیتکلم، انها ثعاله شهیده ذنبه، مرب لکل فتنه

[۱۷]. این عبارت توهین است از ابن ابى قحافه (خلیفه اول) در کتب دیگر علماء اهل تسنن نیز نقل شده است: السقیفه و فدک، جوهری، القسم الثانی، (فدک) ص۱۰۴، متوفاى ۳۲۳هـق «محقق»

[۱۸]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۶/۲۱۵، ‌نامه ۴۵، ‌ذکر ما ورد من السیر و الأخبار فى امر فدک.

ابن ابى الحدید چنین نقل می‌کند:

قلت: قرأت هذا الکلام على النقیب ابى یحیى جعفر بن یحیى بن ابى زید البصرى و قلت له: بمن یعرض؟ فقال‌: بل یصرح. قلت لو صرح لم أسألک فضحک و قال: بعلىّ بن ابى طالب. قلت: هذا الکلام کله لعلى یقوله؟! قال: نعم انه الملک یا بنی

منبع: برگرفته از کتاب شبهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی 

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.