ایمان ابی طالب

ایمان ابی‌ طالب

داعی: تصدیق می‌نمایم که در باره جناب ابوطالب ایجاد اختلافی در امت نمودند. ولی باید گفت:

«اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد»

(پروردگارا لعنت نما، یعنی رحمت خود را دور نما از اول کسی که ظلم نموده در حق محمد و آل محمد)

لعنت خدا بر آن کس که از روز اول طریقه سبّ و لعن و اهانت و جعل اخبار در ایذاء و آزار علی به کار برد که ریشه این قبیل مطالب شد که بعدها خوارج و نواصب که عداوت مخصوصی با آن حضرت داشتند و عده‌ای از علمای جامد بی‌فکر شما روی عادت و تعصب، تبعا للاسلاف قائل به قول شما شدند و گمان نمودند که جناب ابوطالب بی‌ایمان از دنیا رفت!

و حال آن که جمهور علمای شیعه و تمامی اهل بیت طهارت و خاندان رسالت که اقوالشان سندیت و اجماعشان حجیت دارد – چون عدیل القرآنند- و بیشتر از محققین علماء منصف شما از قبیل ابن ابی الحدید([۱]) و جلال الدین سیوطی و ابوالقاسم بلخی و ابو جعفر اسکافی اساتید آنها از معتزله و میر سید علی همدانی فقیه شافعی و غیرهم متفقا قائل به اسلام و ایمان جناب ابوطالب هستند.

اجماع شیعه بر ایمان ابوطالب

و اما عقیده جامعه شیعه به طور اجماع وارد است که:

«انه قد آمن بالنبی فی اول الامر»

(به تحقیق که ابوطالب درهمان اول امر ایمان آورد به پیغمبر)

بالاتر از همه آن که ایمان جناب ابوطالب از فطرت به ایمان بوده نه از کفر مانند سایر بنی‌هاشم یا برادرانش حمزه و عباس و از مسلمات جامعه شیعه است به پیروی از اهل بیت طهارت «انه لم یعبد صنما قط بل کان من اوصیاء ابراهیم»

(به درستی که او (ابوطالب) هرگز بت پرستی نکرد بلکه از اوصیاء ابراهیم خلیل الله بود.)

و در کتب معتبره علماء محقق شما هم به این معنی بسیار اشاره شده. از جمله ابن اثیر در جامع الاصول گفته:

«و ما اسلم من اعمام النبی غیر حمزه و العباس و ابیطالب عند اهل البیت»

(اسلام نیاورد از اعمام پیغمبر در نزد اهل بیت رسالت غیر از حمزه و عباس وابوطالب.)

بدیهی است اجماع اهل بیت رسول الله در نزد هر مسلمانی بایستی حجت باشد؛ چون عدیل القرآنند و یکی از دو ثقلی هستند که ما مسلمانان مأموریم به گفتار و کردار آنها تمسک بجوییم تا گمراه نشویم، بنا بر حدیث ثقلین و سایر احادیثی که لیالی ماضیه عرض کردیم که به اتفاق فریقین ثابت است، مورد توصیه و سفارش رسول الله هستند.

و دیگر آن که به مقتضای قاعده «اهل البیت ادری بما فی البیت» آن خاندان جلیله که مجسمه تقوی و پرهیزکاری بودند، از ایمان و کفر آباء و اجداد و اعمام خود آگاه‌تر بودند تا مغیره بن شعبه و دیگران از بنی امیه و خوارج و نواصب و بی‌خبران.

و واقعا جای تعجب است از علمای شما که قول تمام اهل بیت رسالت و امام المتقین امیر المؤمنین را که صداقت و راست گویی او را خدا و پیغبمر بنا به روایات معتبره خودتان تصدیق نموده‌اند و بالاتفاق می‌گویند جناب ابو‌طالب مؤمن و موحّد ازدنیا رفت- قبول نمی‌کنید ولی قول یک نفر دشمن سرسخت امیر المؤمنین و فاسق فاجر معلوم الحال، مغیره ملعون و عده‌ای اموی و خارجی و ناصبی را می‌پذیرید و روی آن ایستادگی نموده و اصرار می‌نمایند!

ابن ابی الحدید معتزلی که از اعیان علمای شما است در صفحه ۳۱۰ جلد ۳ شرح نهج البلاغه گوید: «اسلام ابوطالب مورد اختلاف است، جامعه شیعه امامیه و اکثر زیدیه گفته‌اند مسلمان از دنیا رفت.»

علاوه بر اجماع جمهور علماء شیعه بعض از شیوخ علماء ما (معتزله) مانند شیخ ابوالقاسم بلخی و ابو جعفر اسکافی و غیر ایشان هم بر این عقیده‌اند که ابوطالب اسلام آورد و علت آن که ایمان خود را ظاهر نساخت آن بود که بتواند پیغمبر را کاملا یاری نماید و مخالفین به ملاحظه مقام او مزاحم آن حضرت نشوند.

در حدیث ضحضاح و جواب آن

شیخ: مگر جناب‌عالی حدیث ضحضاح را ندیده‌اید که می‌فرماید:

«إن ابا طالب فی ضحضاح من نار»

(ابوطالب در آب کمی از آتش است)

داعی: این حدیث هم مانند سایر احادیث موضوعه و مجعوله است که عده‌ای از اعادی آل محمد و اهل بیت طهارت سلام الله علیهم اجمعین در زمان اموی­ها مخصوصا در دوره خلافت سرسلسله اهل نفاق (معاویه بن ابی سفیان علیه اللعنه و النیران) و خوش­آیند آن حمله کفر و نفاق جعل نموده‌اند. بعدها بنی امیه و اتباع آنها هم عداوه لعلی بن ابی‌طالب آن احادیث مجعوله را تقویت نموده و شهرت دادند و نگذاردند ایمان جناب ابی‌طالب هم مانند ایمان حمزه و عباس معروف گردد و به کلی از نظر جامعه محو کردند.

مجعول بودن حدیث ضحضاح

و عجیب‌تر از همه آن که جاعل و ناقل حدیث ضحضاح هم یک نفر فاسق فاجر، اعداء عدو مولانا امیر المؤمنین، مغیره بن شعبه بوده که ابن ابی‌الحدید در صفحه ۱۵۹، جلد سیم شرح نهج البلاغه([۲]) تا صفحه ۱۶۳ ومسعودی در مروج الذهب ودیگران می‌نویسند مغیره در بصره زنا کرد، روزی که شهود برای شهادت نزد خلیفه عمر آمدند، سه نفر شهادت دادند. چهارمی که آمد شهادت بدهد او را کلمه تلقین و تعلیم نمودند که از دادن شهادت ابا نمود. آن سه نفر را حد زدند و مغیره را خلاص نمودند!

یک چنین فاسق فاجر زانی شارب الخمر که حد خدا بر او تعطیل شد، ‌از دوستان صمیمی معاویه بن ابی سفیان است و این حدیث را روی بغض و کینه امیر المؤمنین و خوش‌آیند معاویه علیه الهاویه جعل نمود. حسب الامر معاویه و اتباع او، اموی­ها و غیر آنها این حدیث مجعول را تقویت نموده شهادت دادند که «ان اباطالب فی ضحضاح من نار» (ابوطالب در آب کمی از آتش است)

و افرادی هم که در سلسله روات آن قرار گرفته‌اند، مانند: عبد الملک بن عمیر و عبد العزیز راوردی و سفیان ثوری و غیره در نزد اکابر علماء جرح و تعدیل خودتان مانند ذهبی در جلد دوم میزان الاعتدال([۳]) مردود است و ضعیف و غیر قابل قبول هستند و بعضی از آنها مانند سفیان ثوری، جزء مدلسین و کذابین به شمار رفته‌اند. چگونه می‌توان به حدیثی که چنین اشخاص معلوم الحال در ضعف و شهرت به کذب و دروغ نقل نموده‌اند اعتماد نمود؟

دلائل ایمان ابوطالب

و حال آنکه دلائل بسیاری بر ایمان جناب ابوطالب در دست هست که جای انکار نیست و قطعاً انکار دلائل واضحه را نمی‌کنند، مگر مردمان جامد یا عنود و لجوج درقبول حقایق.

۱- از جمله فرمایش رسول اکرم است که فرمود:

«انا و کافل الیتیم کهاتین فی الجنه»([۴])

(دو انگشت مبارک را به هم چسبانید و فرمود: من و کفالت کننده یتیم مانند این دو انگشت – که به هم چسبیده‌اند- در بهشت هستیم)

ابن ابی الحدید هم این حدیث را در صفحه ۳۱۲ جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۵]) نقل نموده‌ است. بدیهی است مراداز فرمایش آن حضرت، هر کافل یتیم نیست؛ زیرا چه بسیار کافل یتیم که فاسق و فاجر بلکه لا ابالی و بی‌دین و مستحق آتش می‌باشند.

پس مراد آنحضرت جناب ابوطالب و جد بزرگوارش جناب عبد المطلب بوده که کفیل زندگانی پیغمبر خاتم‌ بوده‌اند و مخصوصا آن حضرت در مکه معروف بود به یتیم ابوطالب که بعد از وفات جناب عبد المطلب کفالت و نگهداری پیغمبر‌ از سن شصت سالگی بر عهده آن جناب قرار گرفت.

۲- خبرمعروفی است که فریقین (شیعه و سنی) به طرق مختلفه نقل نموده‌اند و بعضی به این طریق آورده‌اند که آن حضرت فرمود:

جبرئیل بر من نازل شد و به این عبارت مرا بشارت داد که:

«ان الله حرم علی النار صلبا انزلک و بطنا حملک و ثدیا ارضعک و حجرا کفلک».

(خداوند حرام کرده است بر آتش پشت و شکمی که ترا آورده و بر خود حمل نموده و پستانی که تو را شیر داده و پهلو و کناری که تو را کفالت نموده.)

میر سید علی همدانی در موده القربی([۶]) و شیخ سلیمان بن حنفی در ینابیع الموده و قاضی شوکانی در حدیث قدسی این قسم روایت نموده‌اند که رسول اکرم فرمود: جبرئیل بر من نازل شد گفت:

«ان الله یقرئک السلام و یقول انی حرمت النار علی صلب انزلک و بطن حملک و حجر کفلک»

(پروردگار به تو سلام می‌رساند و می‌فرماید: من حرام کردم آتش جهنم را بر پشتی که ترا فرود آورد و شکمی که تو را حمل کرد و بغل و کناری که تو را کفالت نمود. (مرا از صاحب صلب عبد الله و صاحب بطن آمنه و صاحب حجر عبد المطلب و ابوطالب)

این نوع از اخبار دلالت دارد بر ایمان جناب عبد المطلب و فاطمه بنت اسد زوجه او که کافل زندگانی آن حضرت بودند و جناب عبدالله و آمنه بنت وهب پدر و مادر آن حضرت و حلیمه سعدیه که مرضعه و دایه آن حضرت بوده‌اند.

اشعار ابن ابی الحدید در مدح ابوطالب

۳- از جمله دلایل، اشعاری است که عزالدین عبد الحمید بن ابی الحدید معتزلی که از اعیان علماء شما است در مدح جناب ابوطالب سروده و در صفحه ۳۱۸ جلد سیم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) و سایر کتب ثبت گردیده که گفته است:

 

ولولا أبو طالب و ابنه   لما مثل الدین شخصا فقاما
فذاک بمکه آوى و حامى   وهذا بیثرب جس الحماما
تکفل عبد مناف بأمر   وأودى فکان علی تماما
فقل فی ثبیر مضى بعدما   قضى ما قضاه وأبقى شماما
فلله ذا فاتحا للهدى   ولله ذا للمعالی ختاما
وما ضر مجد أبی طالب   مجهول لغا أو بصیر تعامیا
کما لا یضر إیاه الصباح   من ظن ضوء النهار الظلاما

(ما حصل معنی آن که اگر ابوطالب و پسرش (علی) نبودند، دین اسلام تشخیص و قوامی نداشت. ابوطالب در مکه آن حضرت را یافت و حمایت نمود و علی در مدینه ملکوت نبوت را با تجسس به دست آورد و حمایت کرد. عبد مناف (ابوطالب) به امر عبد المطلب پدر بزرگوارش کفالت زندگانی آن حضرت را به عهده گرفت و ادامه داد و علی آن خدمات را خاتمه داد. تأسفی ندارد که ابی‌طالب به قضای الاهی درگذشت زیرا بوی خوش خود (علی) را به یادگار گذارد. برای رضای خدا ابوطالب خدمت به دین خدا کرد و علی به آن خدمات خاتمه داد تا به اوج اعلا رسید.)

اشعار ابوطالب دلیل بر اسلام او می‌باشد

۴- از جلمه اشعاری است که جناب ابوطالب خود، در مدح آن حضرت سروده که دلالت واضحه بر ایمان آن جناب دارد که قسمتی از آن اشعار را ابن ابی الحدید در صفحه ۳۱۶ جلد سیم شرح نهج([۷]) نقل نموده و بسیاری از اکابر علماء خودتان مانند شیخ ابوالقاسم بلخی و ابی جعفر اسکافی از همان اشعار استدلال بر ایمان آن جناب نموده‌اند و حقا هم ثابت است که آن جناب ایمان خود را در لفافه این اشعار، ضاره و هویدا نموده که از جمله اشعار لامیه او می‌باشد که گفته:

أعوذ برب البیت من کل طاعن   علینا بسوء أو یلوح بباطل
 
ومن فاجر یغتابنا بمغیبه
 
  ومن ملحق فی الدین ما لم نحاول
 
کذبتم وبیت الله یبزى محمد
 
  ولما نطاعن دونه ونناضل
 
وننصره حتى نصرع دونه
 
  ونذهل عن أبنائنا والحلائل
 
وأبیض یستسقى الغمام بوجهه
 
  ثمال الیتامى عصمه للأرامل
 
یلوذ به الهلاک من آل هاشم
 
  فهم عنده فی نعمه وفواضل
 
لعمری لقد کلفت وجدا بأحمد
 
  وأحببته حب الحبیب المواصل
 
وجدت بنفسی دونه فحمیته   ودافعت عنه بالذرى والکواهل
 
فلا زال للدنیا جمالا لأهلها
 
  وشینا لمن عادى وزین المحافل
 
وأیده رب العباد بنصره
 
  وأظهر دینا حقه غیر باطل
 

 (پناه می‌برم به خالق کعبه از گروهی که به بدی بر ما طعن می‌زنند و یا ما را نسبت باطل می‌دهند و از شر کسانی که غیبت ما را می‌کنند به معایبی و از شر کسانی که اموری را به دین نسبت می‌دهند و حال آنکه دین شامل آنها نیست. به خالق کعبه دروغ گفتید شما که نسبت دادید به من تبری از محمد را و یا بر علیه او جنگی برپا و شمشیری کشیده باشیم، قطعا یاری و دفاع می‌کنیم از او تا جان خود را نثار او بکنیم به طوری که از زن و فرزند خود گذشته باشیم و چه بسیار که مردم به واسطه او استسقاء نموده از ابر رحمت آبیاری شدند؛ چرا که ایشان نگهبان  یتیمان، پناه بی‌پناهانند. افتادگان بنی هاشم را پناه‌گاه است و ایشان را از هر گونه نعم یاری می‌نماید. به جان خودم به قدری به واسطه وجود احمد و محمد در وجد و سرور غوطه ورم که وجد را به زحمت آورده‌ام؛ زیرا او را به قدری دوست دارم مانند کسی که دوست خود را به سینه گرفته باشد و جان خود را نثار او کنم و حمایت از او نمایم و دفاع از او دارم به اعضاء رئیسه و غیر رئیسه خود. خداوند او را پاینده بدارد که جمال اهل دنیا است و نقمت دشمنان و زینت هر کوی و محفل است. خالق عالمیان او را با توفیقات خود تأیید و یاری نمود و ظاهر و محقق کرد دین حقی را که باطل در او را نداشت.)

و از جمله اشعار مهمه آن جناب که ابن ابی الحدید در صفحه۳۱۲ جلد سیم شرح نهج([۸]) و دیگران نقل نموده‌اند و به آن اشعار استدلال به ایمان آن جناب گردیده قصیده میمیه اوست که گوید:

 

یرجون منا خطه دون نیلها   ضراب وطعن بالوشیج المقوم
 
یرجون أن نسخی بقتل محمد
 
  ولم تختضب سمر العوالی من الدم
 
کذبتم وبیت الله حتى تفلقوا
 
  جماجم تلقى بالحطیم وزمزم
 
وظلم نبی جاء یدعو إلى الهدى
 
  وأمر أتى من عند ذی العرش قیم
 

 (مردم امیدوارند که ما علیه دین اسلام قیام نموده و شمشیر کشیده محمد را بکشیم و دین را نسخ کنیم وخود را در رکاب او خون آلود نکنیم؛ دروغ می‌گوئید به خالق کعبه ما دست برادر نیستم تا حطیم و زمزم پر از قطعات اجساد کشته شدگان گردد و ظلم بر پیغمری که برانگیخته شده به منظور هدایت خلایق و کتابی که از طرف خالق عرش نازل شد، غلط و بی‌مصرف است.)

و از جمله دلائل واضحه که صراحت ظاهره بر ایمان آن جناب دارد و پرده را کاملا برداشته و ابن ابی الحدید در صفحه ۳۱۵ جلد سیم شرح نهج([۹]) نقل نموده این است که گوید:

یا شاهد الله علی فاشهد   انی علی دین النبی احمد

 

  من ضل فی الدین فانی مهتد

 

 
         

ای گواهان خدا، شاهد باشید که من بر دین پیغمبر خدا، احمد و محمد استوارم هر کس از آن خارج است باشد من به او هدایت شوم)

شما را به خدا آقایان انصاف دهید که آیا گوینده این اشعار را می‌توان کافر خواند که صریحا اقرار می‌کند و می‌گوید من بر دین محمد هستم و یاری می‌کنم پیغمبر حقی را که ابداً باطلی در کلام او راه ندارد؟

شیخ: این اشعار از دو جهت مورد قبول واستشهاد نیست: اول آن که تواتری در این اشعار نمی‌باشد. ثانیا در هیچ کجا دیده نشده است که ابوطالب اقرار به اسلام و ایمان و اعتراف به شهادتین نموده باشد پس به نقل چند شعری نتوان حکم اسلام بر او جاری نمود!

داعی: ایراد شما راجع به تواتر عجیب است. آنجا که مطابق میلتان باشد خبر واحد را حجیت می‌دانید و مورد عمل قرار می‌دهید ولی وقتی بر خلاف میلتان باشد فوری حربه عدم تواتر را به کار می‌برید.

اگر آقایان قدری دقیق شوید به خوبی متوجه می‌شوید که فرد فرد این اشعار اگر متواتر نباشد ولی مجموع آنها متواتراً دلالت دارد بر امر واحدی که ایمان جناب ابی‌طالب و اعتراف به نبوت و رسالت خاتم الانبیاء باشد.

بسیاری از امور است که تواتر آن به همین قسم معین می‌شود؛ مثلا جنگها و شجاعتها و حملات و مولانا امیرالمؤمنین در غزوات هر یک خبر واحدی است ولی مجموع آنها روی هم تواتر معنوی است که افاده علم ضروری به شجاعت آن حضرت می‌نماید و همچنین است سخاوت حاتم و عدالت انو شیروان و غیر ذلک.

علاوه بر شما که به تواتر علاقه‌مند هستید بفرمایید حدیث مجعول ضحضاح را از کجا ثابت می‌‌کنید؟

اقرار ابوطالب دم مرگ به لا اله الا الله

و اما جواب اشکار دوم شما خیلی بارز و آشکار است؛ زیرا اقرار به توحید و نبوت واعتراف به مبدء ومعاد حتما نباید با کلمات نثر مانند گفتن «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله» باشد؛ بلکه اگر فرد بیگانه از دین، اشعاری بگوید که مستلزم اقرار و اعتراف به وحدانیت حق و مقام رسالت حضرت ختمی مرتبت باشد، قطعا کفایت می‌کند.

پس وقتی جناب ابی‌‌طالب فرمود:

«یاشاهد الله علیّ فاشهدانی علی دین النبی احمد»– همان اقرار به کلمات نثر را دارد. ولی علاوه بر اشعار، حین موت با کلمات نثر هم اقرار نمود؛ چنان چه سید محمد رسولی برزنجی و حافظ ابو نعیم بیهقی نقل نموده‌اند که در مرض موت جمعی از صنادید کفار قریش از قبیل: ابوجهل و عبد الله بن ابی امیه به عیادت جناب ابوطالب رفتند، در آن حال رسول اکرم به عمش ابو طالب فرمود: بگو کلمه لا اله الا الله تا من بر آن شاهد باشم در نزد پروردگار متعال البته این تلقین رسول الله عم اکرمش ابوطالب را دلالت بر کفر آن جناب (العیاذ بالله) ندارد، بلکه ما دستور داریم که هر مسلمان مؤمنی را در وقت مردن، تلقین و یادآوری بنماییم به گفتن «لا اله الا الله» تا شیطان بر او غلبه نکند و آن مؤمن در وقت مردن با تجدیدکلمه توحید، موحد از دنیا برود. فلذا رسول اکرم روی مهر ومحبت و اداء وظیفه، عم اکرمش را تلقین مینمود به گفتن «لا اله الا الله» تا آنکه موفق شد آن جناب در لحظات آخر عمر با تجدید کلمه طیبه «لا اله الا الله» ازدنیا رحلت نمود.

فوری ابوجهل و ابن ابی امیه گفتند: ای ابوطالب آیا بر می‌گردی از ملت عبد المطلب؟ و پیوسته این کلمات را تکرار نمودند تا آن که فرمود: بدانید ابوطالب بر ملت عبد المطلب می‌باشد. آنها خوشحال بیرون رفتند آثار موت بر آن جناب ظاهر شد، برادرش عباس که بالای سر برادر نشسته بود دید لبهای وی حرکت می‌کند گوش داد دید می‌گوید: «لا اله الا الله» عباس رو به رسول الله نمود عرض کرد برادر زاده «و الله لقد قال اخی الکلمه التی امرته بها([۱۰])» به خدا قسم برادرم (ابوطالب) گفت آن کلمه‌ای را که تو به او امر کرده بودی ولی چون عباس اسلام نیاورده بود کلمه شهادت را بر زبان جاری ننمود. انتهی.

وقتی ما قبلا ثابت نمودیم که آباء و اجداد پیغمبر همگی موحد بودند، متوجه می‌شوید که جناب ابوطالب در این جمله سیاستی به کار برده که فرمود: «من بر ملت عبد المطلب هستم» ظاهرا آنها را ساکت و خوشحال نمود ولی در معنی اقرار به توحید بود چه آنکه عبد المطلب، بر ملت ابراهیم و موحد بود. علاوه بر آن که صریحا کلمه طیبه لا اله الا الله را بر زبان جاری نمود.

اگر قدری آقایان از عادت خارج ومنصفانه به تاریخ حالات جناب ابی‌طاب بنگرید، بی‌اراده تصدیق به ایمانه آن جناب خواهید نمود.

گفتگوی پیغبمر با ابوطالب در ابتداء بعثت

اگر جناب ابوطالب کافر و مشرک و بت‌پرست بود، همان روز اول که پیغمبر مبعوث به رسالت شد و با عمویش جناب عباس به نزد ابوطالب رفت و فرمود:

«ان الله قد امرنی باظهار امری و قد انبأنی و استنبأنی فما عندک یا عم؟»

(به درستی که خداوند مرا به اظهار امر خودم مأمور فرموده و به تحقیق مرا پیغبمر گردانده تو به چه طریق مرا یاری خواهی نمود یا به چه قسم با من رفتار می‌کنی)

با آن که مطاع قریش و رئیس بنی‌هاشم و مقبول القول در نزد اهل مکه و کفیل زندگانی پیغمبر بود، دید آن حضرت بر خلاف دین او دین تازه‌ای آورده علی القاعده با تعصبی که اعراب در دین خود داشتند بایستی فوری بر خلاف او قیام نماید و آن حضرت را تهدید نموده و از آن قیام منع کند و اگر نپذیرفت چون به طریق استمداد آمده بود و بر خلاف عقیده او دعوای نبوت داشت، امر کند آن حضرت را حبس نمایند یا لا اقل طردش کنند و قول مساعدت به او ندهد تا از قیام به آن امر بزرگ منصرف گردد تا هم دین خود را حفظ کند و هم هم‌کیشان خود را ممنون نماید همان قسمی که آزر، برادر‌زاده خود ابراهیم را طرد نمود.

چنانچه در آیه۴۳ و ۴۶ سوره ۱۹ (مریم) خدای متعال از بعثت حضرت ابراهیم خلیل الرحمن (علیه و علی نبینا و آله السلام) خبر می‌دهد که چون مبعوث به رسالت شد نزد عمش آزر رفت و گفت:

{ یا أَبَتِ إِنّی قَدْ جاءَنی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنی أَهْدِکَ صِراطًا سَوِیًّا* قالَ أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتی یا إِبْراهیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ َلأَرْجُمَنَّکَ وَ اهْجُرْنی مَلِیًّا}

(بدان که مرا از وحی خدا علمی آموختند که تو را آن علم نیاموخته‌اند، پس تو مرا پیروی کن تا به راه راست هدایتت کنم. آزر در پاسخ گفت: تو مگر از خدایان من روگردان شده‌ای؟ چنان چه از مخالفت بتان دست برنداری تو را سنگسار کنم و گرنه سالها از من بدور باش.)

ولی بر عکس، جناب ابوطالب در جواب استمداد نبی مکرم خاتم الانبیاء گفت:

اخرج ابن أخی فإنک الرفیع کعبا، والمنیع حزبا، و الأعلى أبا، والله لا یسلقک لسان إلا سلقته ألسن حداد، واجتذبته سیوف حداد، والله لتذلن لک العرب ذل البهم لحاضنها»

(قیام کن پسر برادر که مرتبه تو از حیث شرافت و سیادت بلندتر و از حیث طایفه و قبیله عالی و از حیث پدر اعلی‌تر از سایرین هستی، به خدا قسم هیچ کس تو را آزار نکند مگر آنکه با زبانهای تند و تیز و شمشیرهای برنده از تو دفاع خواهیم نمود به خدا قسم که عرب در مقابل تو به زانو در آید و ذلیل گردد مانند حیوانی که ذلیل صاحب خود گردد.)

آن گاه اشعار ذیل را که ابن ابی الحدید در صفحه ۳۰۶، جلد سیم شرح نهج البلاغه([۱۱]) (چاپ مصر) و سبط ابن الجوزی([۱۲]) در صفحه ۵ تذکره ضبط نموده‌‌اند به پیغمبر خطاب نمود:

والله لن یصلوا إلیک بجمعهم
 
  حتى أوسد فی التراب دفینا
 
فانفذ لأمرک ما علیک مخافه   وأبشر وقرَّ بذاک منه عیونا
 
ودعوتنی وزعمت إنک ناصحی
 
  ولقد صدقت وکنت قبل أمینا
 
وعرضت عن دیننا قد علمت بأنه   من خیر أدیان البریه دینا
 
لولا الملامه أو حذار مسبه
 
  لوجدتنی سمحا بذاک مبینا
 

 (به خدا قسم که جمعیت قریش پیروی از تو نمی­کنند تا بمیرند. تو بدون ترس و خوف اقدام به وظیفه خود نمای، مژده می‌دهم به تو فتح و ظفر را. مرا به دین خود دعوت نمودی و یقین دارم که تو به حق مرا ارشاد نمودی؛ زیرا حُسن سابقه و امانت و راستگویی تو بر کسی پوشیده نیست. دینی را بر مردم عرضه داشتی که من یقین دارم بهترین ادیان است. اگر ترس از ملامت و بدگوئی نداشتم هر آینه می‌یافتی که چه اندازه در راه دین بذل و بخشش می‌نمودم.)

خلاصه کلام، عوض آن که به پیغمبر تندی و پرخاش نماید و آن حضرت را منع از آن عمل کند و تهدید به حبس و نفی و قتل نماید، به وسیله جملات و کلمات جذاب از قبیل این اشعار و گفتار زیبا، تحریص و ترغیبش نمود که امر خودت را آشکار کن که بر تو ذلت و ترس و منقصتی نخواهد بود. دین و عقیده خودت را نشر بده تا روشن شود به وجود تو چشم­های همه. دعوت می‌نمائی ما را و می‌دانم به درستی که تو ناصح و راست‌گوئی و قطعاً‌ در این ادعاء هم صادقی. همان طوری که قبل از این امین بودی، دانستم که به تحقیق این دین بهترین ادیان بشر است.

و غیر از آنچه عرض نمودم، اشعار بسیاری ابن ابی الحدید در جلد سیم شرح نهج البلاغه و دیگران در این موضوع ضبط نموده‌اند که وقت مجلس اقتضای نقل تمام آنها را ندارد. گمان می‌کنم برای نمونه کافی باشد.

حالا آقایان محترم خدا را در نظر بگیرید و انصاف دهید که آیا گوینده این کلمات و اشعار را می‌توان مشرک و کافر خواند؟ یا آنکه مؤمن و موحد خدا پرست حقیقی باید شناخت. چنانچه اکابر علماء خودتان بی‌اراده تصدیق به این معنی نموده‌اند.

باب ۵۲ ینابیع الموده([۱۳]) شیخ سلیمان بلخی حنفی را مطالعه نمایید که از قول ابو عثمان عمرو بحر جاحظ نقل می‌نماید که در باره جناب ابوطالب اظهار نظر نموده‌ و گفته:

«و حامی النبی و معینه و محبّه اشد حبا و کفیله و مربّیه و المقرّ بنبوته و المعترف برسالته؛ والمنشد فی مناقبه ابیاتا کثیره و شیخ قریش ابو طالب

(حمایت کنند پیغمبر و کمک دهنده او رئیس قبیله قریش (ابی طالب) که بی نهایت او را دوست می‌داشت و کفیل زندگانی و مربی او و اقرار کننده به نبوت و معترف به رسالت او بود و اشعار بسیاری در مدح ومنقبت آن حضرت سرود)

پس از قدری دقت و تأمل هر انسان عاقل و منصف بی‌طرفی تصدیق خواهد نمود  ایمان جناب ابوطالب رضوان الله علیه را. ولی همان بنی امیه‌ای که بر حسب امر خلیفه خود (معاویه علیه الهاویه) هشتاد سال مردم را ترغیب و وادرا به لعن وسبّ سید الموحدین امیر المؤمنین و دو سبط عزیز کرده پیغمبر حسن و حسین می‌نمایند و آن همه اخبار در مذمت آن حضرت جعل نمودند، قطعا اخباری هم جعل‌ می‌کنند بر آن که پدر بزرگوار آن حضرت کافر از دنیا رفته و اهل آتش است؛ تا همان طوری که از همه جهت، ‌دل آن حضرت را به درد آوردند، از این جهت هم صاحب مقام ولایت را متألم و متأثر نمایند.

چنانچه ناقل این حدیث مجعول، مغیره بن شعبه ملعون اعدا عدو امیر المؤمنین دوست صمیمی معاویه بوده و الا ایمان جناب ابوطالب عند عقلاء الفریقین اظهر من الشمس است، منتهی خوارج ونواصب و بقایای از آن دو فرقه ضالّه، در هر دوره و زمانی الی الحال عقیده به کفر جناب ابی‌طالب را شهرت داده و تقویت نموده‌اند و مردم بی‌خبر و بی‌فکر هم روی عادت باور نموده‌اند.

اعجب از همه که موجب بسی تأسف است آن که ابوسفیان و معاویه و یزید علیهم اللعنه و العذاب را که دلائل واضحه بر کفرشان بسی بسیار و بی‌شمار است، مؤمن و مسلمان بلکه خلیفه پیغمبر دانسته! ولی جناب ابوطالب را که این همه دلائل بر ایمان او بارز و آشکار است کافر و مشرک بخوانند!!

 

[۱]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۴/۶۵و ۶۶، نامه ۹، (و من کتاب له الی معاویهًْ. اختلاف الرأی فی ایمان ابی‌طالب، ابن ابی الحدید می‌نویسد:

و اختلف الناس فی ایمان ابی‌طالب فقالت الامامیه و اکثر الزیدیه: ما مات الا مسلما، و قال بعض شیوخنا المتعزله بذلک منهم الشیخ ابو القاسم البلخی و ابو جعفر الاسکافی و غیرهما.

[۲]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۲/۳۲۶ و ۳۲۷، خطبه۲۲۳، فصل فی ذکر ما طعن به علی عمر، الطعن السادس.و نیز ابن اثیر در اسد الغابهًْ، ۴/۴۰۷، شرح حال مغیرهًْ بن شبعهًْ؛ ابن عبد البر در استیعاب ۴/۱۴۴۶، رقم ۲۴۸۳، شرح حال مغیرهًْ بن شعبهًْ، همین جریان را به اختلاف الفاظ نقل کرده‌اند.

[۳]) میزان الاعتدال، ذهبی، ۴/۴۰۵و ۴۰۶، رقم ۵۲۴۰؛ سیر اعلام النبلاء، ۵/۴۳۹، رقم ۱۹۵، شرح حال عبد الملک بن عمیر.

ذهبی می‌نویسد:

قال ابو حاتم: لیس بحافظ تغیر حفظه.و قال احمد: ضعیف یغلط. و قال: مخلط…

همچنین ابن حجر در تهذیب التهذیب، ۶/۴۳۹، رقم ۴۳۵۲، شرح حال عبد الملک بن عمیر به ضعیف بودن وی اشاره کرده است.

یکی دیگر از راویان حدیث ضحضاح، مطرح بن یزید است که ذهبی در میزان الاعتدال، ۴/۴۴۱-۴۴۲، رقم ۸۵۸۶، شرح حال مطرح بن یزید ابو المهلب در تضعیفش می‌نویسد:

«عن عبید الله بن زحر مجمع علی ضعفه، روی عنه الثوری و جماعه. ضعفه ابوحاتم و النسائی. و قال یحیی: لیس بثقه. قال ابن حبان: مطرح لا یروی الا عن ابن زحر و علی بن یزید، و هما ضعیفان فیکف یتهیأ الجرح لمن لا یروی الا عن الضعفاء؛ و لکنه لا یحتج به.

[۴]) مسند احمد بن حنبل، ۵/۳۳۳، مسند ابن مالک سهل بن سعد السامدی؛ صحیح بخاری، ۷/۱۰۳، ۲۲۶، کتاب الطلاق، باب اللعان؛ الموطاء، مالک بن انس، ۲/۹۴۸، ح۵، کتاب الشعر، باب السنهًْ فی الشعر؛ السنن الکبری، بیهقی، ۶/۲۸۳، کتاب الوصایا، باب من احب الدخول فیهاو القیام بکفالهًْ الیتامی…

[۵]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۴/۶۹، نامه ۹، (ومن کتاب له الی معاویهًْ، اختلاف الرای فی ایمان ابی‌طالب.

[۶]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی، مودهًْ ۱۳ (با استفاده از ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۲/۳۳۱، ح۹۶۹، باب ۵۶٫)

[۷]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۴/۷۹، نامه ۹ (و من کتاب له‌ الی معاویهًْ)، اختلاف الرأی فی ایمان ابی‌طالب.

[۸]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۴/۷۱، نامه ۹ (و من کتاب له الی معاویه) اختلاف الرأی فی ایمان ابی‌طالب.

[۹]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۴/۷۸، نامه ۹ (و من کتاب له الی معاویهًْ)، اختلاف الرأی فی ایمان ابی‌طالب.

[۱۰]) المختصر فی اخبار البشر، ابو الفداء ۱/۱۷۹، فصل ۵، ذکر وفات ابی‌طالب.

[۱۱]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۴/۵۵، نامه ۹ (و من کتاب له الی معاویهًْ)، اجلاب قریش علی بنی هاشم و حصرهم فی الشعب.

[۱۲]) تذکرهًْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۱۸، ذکر نسب علی بن ابی طالب، فصل فی ذکر والده، همچنین بن حجر در فتح الباری، ۷/۱۹۴، کتاب مناقب الانصار، باب قصه ابی‌طالب، و ثعلبی در الکشف و البیان، ۴/۱۴۱، ‌ذیل آیه ۲۶، سوره انعام.

در کتب تاریخی و تفسیری (ذیل آیه شریفه ۲۶ سوره انعام) اشعار حضرت ابوطالب را نقل کرده و حتی در بعض کتب اقرار کرده‌اند که حضرت ابوطالب هم شناخت به قلب داشته و هم اقرار به زبان داشته‌اند و اما جای بسی تعجب است که به خاطر عنادشان چگونه هم بر خلاف ظاهر آیه و هم بر خلاف ادبیات عرب مطلب را برداشت کرده‌اند.

[۱۳]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۴۵۹ باب ۵۲

منبع: برگرفته از کتاب شب های پیشاور جلد ۳؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.