احمد بن حنبل و دیدگاه‏هاى او درباره تکفیر

احمد بن حنبل و دیدگاه‏هاى او درباره تکفیر

حسن اسکندرى*[۱]

 

چکیده‏

احمد ابن حنبل به عنوان پدر معنوى جنبش‏هاى سلفیه رویکردى جدید در بینش و رفتار سیاسى، در انتقاد از مخالفانش داشت. او در پى حکومت و قدرت نبود، اما در مقابل مخالفان خود، هم‏چون جهمیه، زبان به تکفیر گشود و عقیده خلق قرآن را کفر دانست، البته با روى کار آمدن متوکل که شیفته ابن‏حنبل بود، در پى انتقام از مخالفان و توجیه نظرى و عملى خشونت نبود. سلفیه در برخى از عقاید، هم‏چون نفى توسل و تبرک، با احمد بن حنبل تفاوت دارند. در این مقاله رویکرد ابن‏حنبل درباره تکفیر را بررسى کرده و برخى از تفاوت‏هاى آن را با سلفیان برمى‏شمریم.

کلیدواژگان: احمد بن حنبل، تکفیر، جهمیه، خلق قرآن، زندیق، نفى عقل، متکلمان، توسل، سلفیه.

مقدمه‏

اهل سنت، از نظر فقهى پیرو یکى از مذاهب چهارگانه‏اند، که به ترتیب تاریخى عبارتند از: مذهب حنفى که «ابوحنیفه» (۸۰ تا ۱۵۰ ق) بنیان‏گذارش است؛ مذهب مالکى که «مالک بن انس» (۹۳ تا ۱۷۹) آن را شکل داد؛ مذهب شافعى که بنیان گذار آن «محمد بن ادریس شافعى» (۱۵۰ تا ۲۰۴ ق) بود؛ و مذهب حنبلى که «احمد بن حنبل» (۱۶۴ تا ۲۴۱ ق.) آن را بنیان نهاد.

از نظر کلامى نیز اهل سنت داراى مکتب‏هاى کلامى مختلفى هستند، از آن جمله: مذهب اشعرى (متوفى ۳۲۴)، مکتب ماتریدى (متوفى ۳۳۳)، طحاوى (متوفى ۳۳۱) و درگذشته، معتزله بوده است. البته امروز، نو معتزلیان را نیز باید در ردیف مکاتب کلامى جدید شمرد.

آنچه بررسى شخصیت و اندیشه احمد بن حنبل را در میان مذاهب اسلامى ضرورى مى‏کند، مدعاى بسیارى از تکفیرى‏ها و وهابیان مبنى بر پیروى آنان از احمد بن حنبل است. آن‏ها با این ادعا مى‏کوشند براى خود اصل و ریشه‏اى فراهم کنند؛ اما بخش دیگرى از حنبلیان هرگز آنان را به رسمیت نشناخته‏اند.

در این مقاله، اندیشه و روش احمد بن حنبل در مقابله با مخالفان خویش و میزان تأثیر اندیشه‏هاى او بر آیندگان و نیز درستى و نادرستى ادعاى سلفیان تکفیرى و وهابى در انتساب خود به این مذهب، بررسى خواهد شد.

فصل اول: زندگانى و آثار احمد

الف. زندگانى‏

احمد بن حنبل بن هلال شیبانى مروزى، در سال ۱۶۴ قمرى در شهر بغداد به دنیا آمد.[۲] پدرش نظامى بود و پیش از تولد وى، در مرو- از نواحى خراسان- درگذشت ومادرش در حالى که به او باردار بود، به بغداد رفت.[۳] احمد در شانزده سالگى به سماع حدیث روى آورد.[۴] از آن پس، زندگى احمد با حدیث گره خورد. ابتدا در شهر بغداد، که در آن زمان، دوران شکوفایى علمى خود را مى‏گذراند، به سماع جدى حدیث پرداخت و سپس به کانون محدثان، یعنى بصره، کوفه، حجاز، یمن و شام سفر کرد و از بسیارى از شخصیت‏هاى اهل حدیث، هم‏چون «وکیع» و «اسحق بن راهویه» حدیث شنید.[۵] احمد در سال ۲۴۱ ق. در هفتاد و هفت سالگى، پس از یک دوره بیمارى سخت، چشم از جهان فرو بست.

در پى حاکمیت بنى‏امیه و بنى‏عباس، ریشه‏هاى انحطاط در جامعه اسلامى گسترش یافته و در زوایاى مختلف آن رسوخ کرد. سده دوم هجرى، دوران تحولات بنیادین اندیشه و عمل در جهان اسلام بود. ورود اندیشه‏هاى بیگانه، جلوگیرى از نقل و تدوین حدیث و سنت، حاکمان فاسد، انباشت ثروت ناشى از فتوحات و انزاوى کانون علم پیامبر (ص)، یعنى اهل بیت:، جامعه اسلامى را با بحران‏هایى اساسى روبه‏رو کرده بود. از زمینه‏هاى تقویت ظاهرگرایى و بنیادگرایى مى‏توان به گرایش عام به معنویت در برخى جوامع پس از غلبه فرهنگ مادى‏گرایى اشاره کرد. فشارهاى ناشى از نزاع بر سر مسئله خلق قرآن، تفتیش عقاید به حکم مامون و دیگر خلفاى عباسى و اجبار همه عالمان اسلامى بر موافقت با نظریه خلق قرآن، افکار عمومى را سرخورده کرده بود.

شهرستانى درباره ریشه شکل‏گیرىِ اندیشه حنبلى مى‏نویسد:

اعلم أن السلف من اصحاب الحدیث لمّا رأوا توغّل المعتزله فى علم الکلام و مخالفه السنه التى عهدوها من الائمه الراشدین و نصرهم جماعهٌ من امراء بنى امیه على قولهم بالقدر و جماعه من خلفاء بنى العباس على قولهم بنفى الصفات و خلق القرآن تحیّروا فى تقریر مذهب اهل السنه و الجماعه من ائمه‏السلف فَجَروا على منهاج السلف المتقدمین علیهم من اصحاب الحدیث مثل مالک بن انس، مقاتل بن سلیمان و سلکوا طریق السلامه فقالوا: نؤمن بماورد به الکتاب والسنه و لا نتعرض للتأویل …؛[۶]

پیشینیان از اهل حدیث هنگامى که گزافه گویى‏هاى معتزله را در علم کلام دیدند و نیز مخالفت آنان، با روشى که در میان خلفاى راشدین متداول بود را، ملاحظه کردند و از سوى دیگر گروهى از خلفاى بنى امیه با مطرح کردن مسئله «قضا و قدر» و عده‏اى از خلفاى بنى عباس با مسئله «نفى صفات» و «مخلوق بودن قرآن» به یاریشان شتافتند. در فهم مذهب اهل سنّت به تردید افتادند، بنابراین، بر روش متقدّمین از اصحاب حدیث، مانند: مالک بن انس، مقاتل بن سلیمان حرکت کردند و راه امن را پیمودند و گفتند: به آنچه در کتاب و سنّت آمده ایمان مى‏آوریم و به تأویل نمى‏پردازیم.

چنان که شهرستانى به وضوح اشاره مى‏کند، شکل‏گیرىِ اهل حدیث و تقلید آنان از سلف صالحِ خود، در نتیجه زیاده‏روى معتزله در مسیر پیش‏روى بود.

آنچه بیش از همه، روابط میان اهل حدیث و معتزله را آشفته کرد، مسئله حدوث و قدم قرآن بود. معتزلیان قائل به خلق قرآن بودند، زیرا اعتقاد به قدیم بودن قرآن را، با اصل توحید ناسازگار مى‏دانستند. در نگاه آنان، چنین اعتقادى ریشه در مسیحیت داشت؛ مسیحیان نیز عیساى کلمه الله را قدیم مى‏دانند و این اندیشه از آموزه‏هاى مسیحى به جهان اسلام وارد شده بود. آنان در این زمینه به آیاتى نیز استناد مى‏کردند.[۷]

مأمون حساسیت ویژه‏اى به این موضوع داشت و به شدت بر اهل حدیث سخت مى‏گرفت. والیان مأمون، به دستور او، عالمان و قاضیان و اندیشمندان هر شهر را جمع مى‏کردند و از آنان به مخلوق بودن قرآن اقرار مى‏گرفتند؛ اگر کسى اقرار نمى‏کرد، تنبیه و از مسئولیت‏هاى اجتماعى محروم مى‏شد. در این شرایط، محدثان از بیم جان و مقام،بر خلاف اعتقاد قلبى، به مخلوق بودن قرآن اقرار کردند، در این میان، تنها احمد بن حنبل اقرار نکرد و به همین علت، زندانى‏شدن‏هاى بسیارى را متحمل شد. در دوران معتصم و واثق نیز چنین وضعیتى برایش وجود داشت و پس از ۲۸ ماه تحمل زندان و شکنجه، آزاد شد. برخى از اهل‏حدیث، از این دوران گزارش‏هایى داده‏اند که اغراق دارد و در راستاى قهرمان‏سازى در میان عامه مردم انجام شده است، به هر حال معتزله که در دستگاه عباسى نفوذ بسیارى داشتند، با ایجاد شرایط سخت براى مخالفان، نوعى دستگاه تفتیش عقاید به راه انداختند. چنین روشى، در کوتاه‏مدت آنان را در پیشبرد اهدافشان موفق کرد، اما در ادامه، منجر به از بین رفتن جایگاهشان در میان مردم و بر چیده شدن بساط عقل گرایى در بین اهل سنت گردید. مخالفت‏هاى احمد با مسئله خلق قرآن و رنج‏هاى او موجب شد که به قهرمانى براى اهل حدیث تبدیل شود و اهل حدیث از این دوران با عنوان” دوران محنت” یاد کنند و با استفاده تبلیغاتى از آن، عقاید و اندیشه‏هاى خود را ترویج کنند. با روى کار آمدن متوکل، شرایط احمد نیز دگرگون شد، جامه‏هاى نو بر وى پوشانیدند و تکریمش کردند.

بر اساس سیره ابن‏حنبل شاید نتوان همانند دیگر عالمان مسلمان، اندیشه‏اى به او نسبت داد؛ زیرا با هرگونه اجتهاد، نوآورى و ساختار شکنى مخالف بود، به گونه‏اى که نوشتن فتواها و پاسخ‏هاى دینى برگرفته از آیات و روایات را هم جایز نمى‏دانست و این نهایت اخبارى‏گرى و پرهیز از اندیشه جدید است. تأکید بر همین نگرش، برخاسته از اندیشه‏هایى است که از حساسیت وى به هرگونه تغییر در امور دینى حکایت دارد. وى با مطرح شدن مسائل جدید مخالف بود و در برابر پرسش‏هاى جدید پاسخ مى‏داد: «نمى دانم»[۸] او با احتیاط و پرهیز از پاسخ‏گویى به پرسش‏ها در صدد برآمد بحران فکرى پیش‏آمده را حل کند.

ابن‏حنبل، محدثى بود که با تأویل آیات و روایات، مخالف بود (حتى اگر روایت و نصى صریحا با عقل مخالفت داشت) و بر سنت گرایى تأکید بسیار داشت. از دیگر افکارش، مخالفت شدید با دانش کلام، فرقه‏هاى جهمیه، قدریه، رافضه (شیعه) و معتزله، فضیلت خلفا و صحابه، جایز نبودن خروج بر حاکم (حتى فاجر) و منع جدل در مباحث دینى بود.[۹] به دلیل این اعتقاد و استنباط ظاهرى از روایات، اتهام تشبیه به او زدند، گر چه او مى‏کوشید افکارش رنگ تشبیه نداشته باشد. او مى‏گفت: «بر اساس آیات و سنت، خداوند صورت دارد، ولى نه مانند صورت مخلوقات. خداوند دو دست دارد که در ذات اوست، نه مثل اعضاى بدن انسان؛ پس خدا مرکب، جسم و محدود نیست که بازو، ساعد و غیره داشته باشد.»[۱۰] دلالت ظاهرى برخى آیات و روایات و تفاسیر او در این زمینه و مخالفت با تفسیر دیگران که با تشبیه موافق نبودند، زمینه‏ساز اتهام تشبیه به حنابله شد. این نوع برداشتشان از دین، تعصب شدید و قائل نبودن به تساهل او را مى‏رساند.

برخى ابن‏حنبل را فقیه نمى‏دانستند، مثلا ابن‏جریر طبرى، به دلیل فقیه نشمردن ابن‏حنبل، مورد خشم شدید حنابله قرار گرفت و آزارهاى بسیارى دید.[۱۱] ابن‏ندیم نیز، نام احمد را در زمراصحاب حدیث قرار داد و با این‏که براى فرقه هایى، مانند: مالکیان، شافعیان، حنفیان و شیعیان باب مستقلى در نظر گرفته بود، براى حنبلیان جایگاهى در نظر نگرفت.[۱۲]

از مهم‏ترین شاگردان و راویان ابن‏حنبل ابوداود سجستانى، ابن‏ابى دنیا، ابوزرعه رازى، ابو حاتم رازى، مسلم بن حجاج و دو پسرش، عبدالله و صالح بودند.[۱۳] ابوبکرمروزى (۲۷۵ ق) نیز، نزدیک‏ترین شاگرد و دوست احمد بن حنبل بود[۱۴] که شاگردان بسیارى تربیت کرد، مثلا پس از احمد، فرزندش، صالح و سپس بربهارى، ابوالقاسم خرقى، ابوبکر نجاد، ابو على نجاد، ابن‏بطه عکبرى، قاضى ابوعلى هاشمى، ابن‏شهاب عکبرى، ابن‏الغبارى و ابواسحاق برمى راه او را ادامه دادند.[۱۵]

ب. آثار احمد

ابن‏حنبل غیر از اثر مشهورش‏ المسند، هیچ‏کدام از کتاب‏هایى را که به او نسبت داده‏اند، تألیف نکرده است. حتى اجازه نداده بود سخنان و فتاوایش، نوشته شوند. بنابراین آثارش پس از مرگ وى، به سرپرستى پسرش و شاگردان دیگرِ او، نوشته شده‏اند. اصول اعتقادى حنابله، در کتاب‏هایى، مانند: اصول السنه‏، اثر ابن‏حنبل و کتاب‏هاى پیروانش (مثل ابن‏بطه، بربهارى و ابن‏منده) تدوین شده است، اما حنابله مانند معتزله و امامیه، اصول اعتقادىِ (پنج گانه) مشخص، ندارند، بلکه سه مورد را به صورت کلى بیان مى‏کنند: کتاب، سنت، و فتوا و عملکرد صحابه. حنبلیان براى توحید و امر به معروف و نهى از منکر نیز، جایگاه بسیار بالایى در نظر مى‏گیرند و برخى از آثارى که از احمدبن‏حنبل به ما رسیده، عبارتند از:

  1. المسند. این اثر حاوى سى هزار حدیث است که احمد بن حنبل از میان ۷۰۰ هزار حدیث، برگزیده است، با تعداد زیادى حدیث (بنابر بعضى منابع حدود یازده هزار) که عبدالله، پسرش، و ابوبکر القاطعى، شاگردش، اضافه کرده‏اند. ابن‏جوزى احادیث این کتاب را در سى‏وهشت موضوع گوناگون دانسته است. این کتاب با اساس قراردادن تاریخ تشرف به اسلام، نخست عشره مبشّره، سپس اهل بیت، فرزندان هاشم، صحابه مکّى، مدنى، کوفى، بصره‏اى، سورى و در پایان نیز مُسندهاى صحابه زن، را در برمى‏گیرد. المسند در قاهره در شش جلد به چاپ رسیده است.

  2. السنّه. که به نام‏ اعتقادُ اهل السنّه هم شناخته شده؛ درباره عقیده ابن‏حنبل در مورد جهمیّه، مُرجِعه، قَدریّه، خوارج، خلق القرآن، قدر، دجّال، ملائکه، رؤیت الله، کرسى و آخرت، بر اساس گزینش پسرش عبدالله ترتیب داده شده، و در مکه (۱۴۰۵)، قاهره (بى‏تا) و آخرین بار نیز ابوهاجر محمد سعید بسیونى در بیروت منتشر کرد.

  3. العقیده. اثرى که حدود ده تن از شاگردانش نقل کرده‏اند. این اثر که بنا بر بعضى روایات در کنار نوشته‏هاى مستقل، بسیارى از روایان مورد بحث در زندگى‏نامه مضبوط در طبقات الحنابله‏ از ابن‏ابى‏یعلى در حجم مختلف ذکر شده؛ موجود است. کتاب‏ العقیده‏ براساس روایت عبدالوحید بن عبدالعزیز التمیمى، توسط محمد حامد الفقى در مؤخره طبقات الحنبلیه منتشر شده است. نشر دیگرى از این کتاب بر اساس روایت ابوبکر الخلال (م ۳۱۱) توسط عبدالعزیز عزالدین السیروانى صورت گرفته است (دمشق، ۱۴۰۸ ق). بعضى از نسخه‏هاى این کتاب به نام‏ کتاب الاعتقاد شناخته مى‏شود.

  4. فضائل الصحابه‏. کتابى شامل روایاتى که عبدالله بن احمد درباره فضایل اصحاب کرام از پدرش شنیده است. تنها نسخه این اثر، در کتابخانه سلیمانیه نگه‏دارى مى‏شود و وصى‏الله بن محمدعباس همراه با ذکر منابع احادیث و فهرستى گسترده، در جدّه منتشر شده‏است (۱۴۰۳ ق).

  5. المسائل. این اثر را یکى از شاگردان او یا شخص دیگرى تصنیف کرده است. شامل پاسخ‏هاى ابن‏حنبل به سوالات شاگردانش درباره فقه، عقاید و اخلاق، که به اعتقاد شاگردان گوناگونش با این اسم تألیف شده است. این کتاب با گردآورى ابوداود السّجستانى در قاهره (۱۳۵۳ ق)، گردآورى عبدالله بن احمد و نیز با تحقیق زهیر الشّاویشى در بیروت (۱۴۰۸ ق) چاپ شده است. قسمتى از مسائلى که شاگردان ابن‏حنبل، از جمله: اسحاق بن منصور الکوسج، ابوبکر الأصرم، حنبل بن اسحاق، عبدالملک المیمون، ابوبکر المروزى، حرب بن اسماعیل الکرمانى، ابراهیم بن اسحاق الحربى جمع آورده‏اند، موجود است.

  6. الرد على الزنادقه و الجهمیه. این اثر، نخستین کتاب در این موضوع است. به همین‏

دلیل و نیز به سبب نقل عقاید رایج در اعصار اولیه و سلف، مهم است. محمد حامد الفقى، در مجموعه‏هایى بنام‏ شذرات البلاتین من طیّبات کلمات سلفین الصالحین‏ (قاهره، ۱۳۷۵، صفحه ۴- ۴۴۰)، هم‏چنین محمد فخر (حما، ۱۹۶۷)، و على سامى النشّار با عمّار الطالبى به نام‏ عقائد السلفى‏ (اسکندریه، ۱۹۷۱)، این اثر را منتشر کرده‏اند.

فصل دوم: روش احمد بن حنبل در نقد مخالفین‏

  1. رفتار سیاسى احمد

ابن‏حنبل را مردى توصیف کرده‏اند که از حاکمان دورى مى‏کرد.[۱۶] در دوران طولانى محنه (۲۱۸- ۲۳۴ ق) در هیچ مرحله‏اى وظیفه خود ندید که در صدد رویارویى با حکومت برآید. هنگامى که در محافل محدثان بغداد، بر ضدّ تعصب کفرآمیز واثق (حکومت ۲۲۷- ۲۳۲ ق.) بحث شورش مطرح شد، نقل است که ابن‏حنبل به شدت با این طرح خطرناک مخالفت مى‏کرد.[۱۷] هم‏چنین هیچ نشانه‏اى در دست نیست که او در قیام نافرجامى که به رهبرى احمد بن نصر خزاعى در ۲۳۱ ق پدید آمد، دخالتى داشته باشد. گرچه ظاهرا این نظر را تأیید مى‏کرد که احمد شهید از دنیا رفته است.[۱۸]

با روى کار آمدن متوکل و تمایل وى به اصحاب حدیث، او کوشید از متوکل همانند اسلاف بدعت‏گذار او دورى کند. رفتار خلیفه هر چند از دید ابن‏حنبل براى مسلمانان موهبتى بود،[۱۹] اما براى ابن‏حنبل تفاوتى نداشت، جز این که مورد توجه قرار گرفت وهدف بذل و بخشش‏هاى ناخواسته‏اى شد که زندگى را بر او مشکل کرد.[۲۰] به طورى که درباره هدایایى که متوکل به زور به عموى او و خانواده‏اش مى‏داد، ابن‏حنبل به عموى خود، اسحاق، گفت: «اگر تو آن را نمى‏پذیرفتى، آنان تو را به حال خود مى‏گذاشتند».[۲۱]

مایکل کوک‏[۲۲] معتقد است که در بین حنبلیان اولیه، دو چیز به روشنى غایب است:

اول این‏که: هیچ تمایلى در حنبلیان براى غوغاسالارى و درگیرى وجود ندارد. در مقابل برخى از مستشرقین، همانند: مادلونگ و لاپیدوس معتقدند که مذهب حنبلى قدیم، نهضتى نظامى بود و مى‏کوشید حکومت کند. او مى‏گوید: در منابع هیچ اشاره‏اى نشده که آنان در محلّه‏هاى دیگر شهر، که مردم اهمیت زیادى به سخنان و معیارهاى آنان نمى‏دادند، اقدامى کرده باشند. آن‏ها در جست‏وجوى واعظان معتزلى، براى ناسزا گفتن و سرزنش کردنشان نیستند، به عشرت‏کده‏ها حمله نمى‏برند و در مراسم جشن لشکریان و نخبگان سیاسى دخالت نمى‏کردند، و این موجب شگفتى نیست. حنبلیان، براى رویارویى با اکثریت فاسد، فاقد قدرت و تجهیزات کافى‏اند، آن‏ها امیدى ندارند که بر منطقه خود، مسلط باشند، چه رسد به دیگر نقاط شهر.[۲۳] البته چند دهه بعد از درگذشت ابن‏حنبل و با ظهور بربهارى (م ۳۲۹ ق.) کارهاى خشونت‏آمیز حنبلیان در بغداد فراگیر شد. هنگامى که دانشمند بلندآوازه ابوجعفر طبرى در ۳۱۰ ق. درگذشت، ناچار شدند او را در شب به خاک سپارند، زیرا عوام و ظاهراً حنبلیان، با متهم کردن او به تشیع از تشییع، جنازه او ممانعت کردند.[۲۴]

دوم این‏که: در بین حنبلیان هیچ‏کس در صدد رویارویى و یا حاضر به همکارى با حکومت نیست، به طورى‏که ابن‏حنبل مى‏گوید: آدمى نباید رودرروى حکام (سلطان)قرار گیرد، زیرا «شمشیر او برهنه است». روزى احمد بن شَبوَّیه (م ۲۲۹ ق.)، از هم‏شهریان مروزى او، که با نیّتى متهورانه و منتقدانه براى دیدار خلیفه و” امر و نهى” او به بغداد آمده بود، با او مشورت کرد. ابن‏حنبل به این سبب که ممکن است او موفق نشود، او را از این کار باز داشت.[۲۵] اسحاق ابن‏حنبل (م ۲۵۳ ق.)، عموى احمد بن [محمد بن‏] حنبل، به او توصیه کرد که حضور ناخواسته‏اش در دربار متوکل (حکومت ۲۳۲- ۲۴۷ ق.) را مغتنم شمرد و خلیفه را امر به معروف و نهى از منکر کند، اما او آن توصیه را رد کرد.[۲۶]

حکومت، به ابن‏حنبل هجوم برد و آرامش او را در هم ریخت. ابتدا مشکلى پیش آمد که خودش آن را” فتنه الدین” مى‏نامید، در این فتنه، به سبب خوددارى از تظاهر به طرفدارى از خلق قرآن، بازجویى و زندانى شد و تازیانه خورد. پس از آن، در نیمه شب، خانه و خانواده‏اش مورد حمله و بازرسى قرار گرفت، این تهدید خائناته‏تر را” فتنه الدنیا” نامید، زیرا بازى‏هاى بى حدّ و حصر دربار خلافت، خاندان او را به تباهى کشاند.[۲۷]

ابن‏حنبل سخت شکوه مى‏کرد: «من شصت سال است که از دست این مردم جان سالم به در برده‏ام و اکنون مبتلاى رنج کشیدن از آنان شده‏ام.»[۲۸] پس از آن که خلیفه به او اجازه رفتن به خانه داد، هنوز از رفت و آمد مقامات خیراندیش حکومتى به خانه‏اش در عذاب بود. حتى مرگ هم موجب آسودگیش نشد. در مراسم تدفین او، حاکم طاهرى بغداد جلو آمد تا به جاى پسر ابن‏حنبل، بر جنازه او نماز بگزارد.[۲۹]

ابن‏حنبل اطاعت قاطع از حاکم را جز در معصیت خدا، پذیرفت، ولى این اطاعت فاقد پرتوى از گرمى یا نشانه‏اى از لبخند بود.[۳۰] او نه مخالفى عمل‏گرا نسبت به خلفا و نه طرفدارى، متعهد به حمایت از آنان، بود.

مسئله مهم این است که یکسان‏انگارى جریان‏هاى تندرو و عملگراى سلفى با حنبلیان اولیه و در راس آن احمدبن حنبل خطاى آشکار است. احمد به هیچ وجه عملگرا نبوده و در مقابل حنبلیان اصحاب حدیث تندرو مى‏ایستاده، اما در دفاع از آنچه او «سنت» مى‏خواند، تکفیر مسلمانان را در معنا و مصداق توسعه داده، که در ادامه به آن پرداخته مى‏شود.

  1. احمد بن حنبل و جهمیه‏

احمد به همراه چند تن از محدثان سرشناس از جمله: ابوسعید عثمان‏بن سعید دارمى و محمدبن ابراهیم بخارى ردیه‏هاى مفصلى بر آراى جهمیه درباره صفات خدا نوشتند و به نظریه مخلوق بودن قرآن و ادله آن به شدت تاختند.[۳۱] اندیشه خلق قرآن نخستین‏بار در آراى جهم و پیروانش به صورت نظام‏مند مطرح شد. جهم به صراحت معتقد بود که فقط خدا ازلى و ابدى است و هر چیز دیگرى، از جمله: قرآن، حادث است.[۳۲] در بررسى از ادله جهمیه در دفاع از نظریه خلق قرآن، باید به دیدگاه آنان درباره صفات خدا توجه کرد. اندیشه جهم درباره صفات خدا، مبتنى بر تنزیه مطلق و نفى صفات و انکار سرسختانه تشبیه بود.[۳۳] دغدغه اصلى جهم، توحید و چگونگى فهم آن بود. او همه صفات طبیعى انسان را، که قرآن به خداوند نسبت مى‏دهد، رد کرد و نپذیرفت و معتقد بود که خداوند نه چهره‏اى دارد و نه اندامى و نه قوه شنوایى و بینایى. خداوند سخن نمى‏گوید، زیرا تکلم نیاز به عضوهاى جسمانى دارد، که درباره خداوند صدق نمى‏کند.[۳۴]

در مقابل ابن‏حنبل بر این باور بود که این‏گونه تفکرات” کفر” است:

من زعم ان الله لایتکلم و لایسمع و لایبصر و لایغضب و لایرضى و ذکر اشیاء من هذه الصفات فهو کافر بالله …؛[۳۵]

هر کس گمان کند که خدا تکلم نمى‏کند و نمى‏شنود و نمى‏بیند و غضب نمى‏کند و راضى نمى‏شود و امورى نظیر آن، پس در حقیقت او کافر به خدا است.

نزاع میان مدافعان و مخالفان نظریه خلق قرآن، باعث ظهور ردیه‏هاى جدى شد. احمدبن حنبل رساله مستقلى با نام‏ الرد على الزنادقه الجهیمه‏ را نوشت و جهمیان را زندیق خواند. ابن‏تیمیه هم از این رساله یاد کرده و مى‏گوید: «سلف و ائمه در تکفیر جهمیه نفاه- نافین صفات الهى- به گونه‏اى تند سخن گفته‏اند که در تکفیر غیر آن‏ها این گونه سخن نگفتند.»[۳۶] هر کس در کلام سلف و ائمه تدبر کند، مى‏فهمد که جهمیه- نافیان صفات- را، از جمله ملاحده زنادقه شمرده‏اند، به همین سبب، امام احمد کتابى در این زمینه با عنوان‏ الرد على الزنادقه الجهمیه‏ تصنیف کرد و بخارى در آخر کتاب‏ الصحیح‏ بابى به نام‏ التوحید و الرد على الزنادقه الجهمیه‏ آورده است. در ادامه ابن‏تیمیه مى‏گوید:

این کلام مبارک را بعضى از اصحاب محمد (ص) پیروى کردند و جهمیه را کافر دانسته و در میان ۷۲ فرقه جاى ندادند، همان‏گونه که منافقان نیز داخل در ۷۲ فرقه نیستند و آنان همان زنادقه مى‏باشند، گرچه بعضى از پیروان احمد، جهمیه را داخل ۷۲ فرقه مى‏دانند.[۳۷]

برداشت ابن‏تیمیه در سخن او هویداست که ابن‏حنبل مخالفان فکرى خویش را، از جمله: جهمیه به علت قائل بودن به خلق قرآن، تکفیر مى‏کند.[۳۸]

این که جهمیه به موضوع منابع فرق تبدیل شد، ناشى از حلقه درس احمد بن حنبل است. قدیمى‏ترین سند، نامه‏اى است که ابن‏حنبل در ماجراى محنت، به مسدد بن مسرهد اسدى بصرى (م ۲۲۸ ق) نوشت؛ مسدد تقاضاى توضیح این مسئله را کرده بود که، با توجه به وضع پرتنش و حاد دینى- سیاسى، سنت را چگونه باید فهمید. ابن‏حنبل در این‏جا با دردمندى بسیار از سنت سخن مى‏گوید و جهمیه را از لحاظ مسئله خلق قرآن به سه گروه تقسیم مى‏نماید و هر سه را تکفیر مى‏کند.[۳۹] او در ادامه به معتزله و شیعه اشاره مى‏کند و برخى سخنان معتزله را کفر دانسته و در نهایت هر دو گروه را به عنوان فرقه‏هاى خارج از سنت ذکر مى‏کند.[۴۰] نکته قابل توجه این است که بر مبناى ظاهرگرایان، ردّ یا تاویل آنچه که از سوى آنان سنت نامیده مى‏شود، مستوجب تکفیر خواهد شد، گرچه گاهى آن سنت یک حدیث ضعیف باشد.[۴۱] به اعتقاد احمد در هر حال مخالفت با کتاب و سنت کفرآور است،[۴۲] تلقى احمد بن حنبل به صورت گسترده در میان اهل‏سنت پذیرفته شد. محمدبن اسماعیل بخارى در مذاکره‏اى با ابن‏حنبل، اعتقاداتش را عرضه مى‏دارد که در صورت اشتباه، آن را تصحیح کند؛ او از کافر بودن، معتقدین به خلق قرآن سخن مى‏گوید و ابن‏حنبل آن را تایید مى‏کند.[۴۳]

احمد گرچه در تکفیر خوارج توقف کرده بود،[۴۴] اما بسیارى از فِرَق را به جهمیه‏ ملحق مى‏کرد و آن‏ها را زندیق مى‏دانست.[۴۵] زندیق، کافرى را گویند که کفر خود را پنهان و به اسلام تظاهر مى‏کند، و نیز به معناى کسى است که به شریعتى معتقد نیست و قائل به قدیم بودن عالم است.[۴۶]

ابن‏حنبل در باب رویت الهى با وجود احادیث نفى رویت، به احادیث رویت مى‏گراید و گوى سبقت را از دیگر اصحاب حدیث ربوده و به رویت عینى معتقد گشته و از آن به شدت دفاع کرده و عقیده به نفىِ رویت را کفر دانسته است.[۴۷] با گسترش چنین تفکرى در آینده‏اى نزدیک شاهد بسیارى از اتهامات ارتداد و تکفیر از سوى اصحاب حدیث و سلفیه به مخالفان خویش هستیم.

  1. احمدبن‏حنبل و متکلمان‏

در احادیث متنوعى که در منابع اهل سنت وجود دارد، همواره از زبان پیامبر (ص) و صحابه و تابعین نگرانى‏هایى از وارد شدن آموزه‏هایى که از دین نیست به دین ابراز شده است؛ یعنى همان آموزه‏هایى که در سنت اسلامى بدعت نامیده مى‏شود، علاوه بر آن، حتى پیش‏بینى‏هایى نیز براى برخاستن جریان‏هاى تهذیب‏گرا در احادیث دیده مى‏شود که هم تهذیب‏گرایان براى مشروعیت دادن به رفتار خود به آن‏ها تمسک مى‏کردند و هم انتظار براى چنین تهذیب‏گرانى را نزد اهل سنت به یک فرهنگ سنتى مبدل ساخته است، تاریخ اسلام ادعاى چنین کسانى را بسیار دیده است. از جمله احادیث مشهور نزد اهل سنت، حدیثى از زبان پیامبر (ص) به این مضمون است که «خداوند در رأس هر صد سال، براى این امت کسى را برمى‏انگیزد تا دین امت را تجدید کند»[۴۸]، تجدیدى که عموماً به معناى بازخوانى اصل و پیرایه‏زدایى تلقى شده است.[۴۹] در این میان اصحاب حدیث بر آن همت بستند تا مجدد قرن گشته و عقاید مسلمانان را به آموزه‏هاى نقلى بازگردانند.[۵۰] حدیث‏گرایى مفرط، در نهایت به ستیز با اجتهاد و عقل و رأى انجامید. ابن‏حنبل در فرازى که در شرح روایت هفتاد ودو فرقه آورد. اصحاب حدیث را فرقه ناجیه و همه گروه‏ها را به نوعى داخل در آتش مى‏داند. او گناهکارانِ اصحاب حدیث را در قبر، آسوده‏تر از زاهدان اصحاب رأى مى‏داند.[۵۱] احمد بیش از هر روش دیگرى به روش نقلى اهتمام داشت و به عقل بدبین بود، به همین علت، با متکلمان که از روش‏هاى عقلى براى رسیدن به مبانى اعتقادى بهره مى‏بردند، به شدت مخالفت مى‏کرد. او متکلمان را زندیق و برخى از آنان مانند ابى‏داود را کافر مى‏خواند.[۵۲] ابو اسماعیل عبدالله بن محمد انصارى هروى حنبلى صوفى، از حنابله، کتاب‏ ذم الکلام‏ را نوشت. احمد بن حنبل علت این مخالفتش را در این مى‏داند که مباحث متکلمین به بدعت کشانده مى‏شود.[۵۳] در تعبیرات شرعى،” بدعت” در مقابل” سنّت” آمده و در بسیارى موارد در عبارتى جمع شده‏اند.[۵۴] ابن‏حنبل بیش از دیگران مبارزه با بدعت‏هاى فکرى و عملى را وجهه نظر قرار داده و بسیارى از افکار و اعمال رایج را بدعت نامیده است. پاسخ او در مسائل اختلافى بیشتر سکوت و لاأدرى بوده است.[۵۵] او حتى کسانى را که به اصحاب حدیث طعنه مى‏زدند، نیز زندیق خوانده است.[۵۶] احمد کسانى را که بر رأى و قیاس تاکید داشتند را بدعت شمار مى‏دانست. در هنگام تعارض میان دو خبر، به مرجّحات توجهى نداشت و میان آن‏ها جمع مى‏کرد و تا جایى پیش رفت که گاهى به دلیل وجود دو خبر درباره مسئله‏اى، دو حکم متفاوت صادر مى‏کرد. به گفته ابن‏قیم: «هر گاه صحابه در امرى داراى دو نظر مى‏شدند، ابن‏حنبل نیز در آن مسئله دو نظر را ارائه مى‏کرد»[۵۷]

البته به تدریج حنابله به سوى علم کلام کشیده شدند. ابویعلى ابن‏فراء از بزرگان حنبلى بود که در مکه، دمشق و حلب به فراگیرى دانش پرداخت. وى شاگرد ابوعبدالله بن حامد حنبلى بود و در سال ۴۰۲ ق. جاى استاد را گرفت. او به علوم قرآن، تفسیر و اصول آگاهى داشت و در زمان خود، عالم عراق بود؛ به همین جهت، امامت حنابله در فقه به او رسید. وى تألیفات مفیدى در مذهب حنبلى داشت. کتاب‏ التعلیقه الکبرى‏ از اوست. هم‏چنین، کتاب‏ ابطال التأویل الصفات‏ را نوشته که به دنبالش، علما بر ضد او موضع گرفتند و قادر، خلیفه عباسى، از این کتاب اظهار تعجب کرد. بر اثر نگارش آن، فتنه‏هایى رخ داد، اما سرانجام، وزیر على بن مسلمه دو فرقه را صلح داد. او سپس قضاوت در دارالخلافه و حران و حلوان را عهده‏دار شد و در سال ۴۵۸ ق از دنیا رفت.[۵۸] ورود او به بحث‏هاى کلامى و استفاده فراوان از تأویل و تفسیر سبب شده که بر ضد وى موضع‏گیرى شود.

عالم دیگر، ابوالوفاء على بن عقیل ظفرى حنبلى بغدادى (۴۳۱- ۵۲۳ ق) از بزرگان حنابله بود که در قرائت، فقه، اصول، کلام، ادب، شعر و نوشتن کتاب‏هاى خلاف مهارت داشت. در مناظره بسیار قوى، عمیق و مقاوم بود و کتاب‏ الفنون‏ را در بیش از سیصد جلد نگاشت که مهارت گسترده علمى او را نشان مى‏دهد. با مردم به زبان وعظ سخن مى‏گفت و پس از درگیرى اشاعره و حنابله در سال ۴۷۵ ق، وعظ را رها کرد و به تدریس پرداخت.[۵۹] او فقه را نزد قاضى ابویعلى و اصول و علم کلام را نزد ابوعلى بن ولید و ابن‏تبان فراگرفت و سرانجام در بغداد از دنیا رفت.[۶۰]

با ذکر این دو نمونه مى‏توان گفت حنابله نیز، به تدریج، به مباحث کلامى کشیده شدند و حتى ابن‏عقیل، از بزرگان حنابله، بسیار متأثر و متحول شد. ابویعلى حنبلى نیز، کتابى کلامى درباره صفات خداوند نوشت که در آن، با رد و تأویل روایت‏ها، به شدت مخالفت و بیان کرد باید معناى ظاهرى را در نظر گرفت.[۶۱] از سوى دیگر، برخى حنابله، نظرى بین نظر ابن‏عقیل، مبنى بر تعطیل (مانند اشعریان خراسان) و نظر ابن‏حامد، مبنى بر تشبیه بیان کردند.

فصل سوم: ابن‏حنبل و تفاوت او با سلفیان‏

شاید بیش از هر چیز آنچه سلفیان میانه و معاصر را به طمع انداخته است که از احمد بن حنبل به عنوان هویتى براى خود استفاده کنند، ویژگى‏هاى اعتقادى مکتب او باشد. مکتب احمد بن حنبل به دلیل نقل‏گرایى و ظاهرگرایى، زمینه‏اى مناسب براى بهره‏بردارى دارد و با این رویکردى که سلفیان برگزیده‏اند، چاره‏اى ندیدند جز آن‏که خود را به امام احمدبن‏حنبل منتسب بدانند. گرچه از این انتساب براى مقابله با بحران مشروعیت در جهان اسلام نیز بهره مى‏بردند. این که سلفى‏گرى به معناى مصطلحش، پدیده‏اى نوظهور و بدعت‏آمیز است، سلفیان را از زمان ابن‏تیمیه، به این سوق داد که خود را به عنوان پیروان راستین احمد بن حنبل معرفى کنند. تشتّت اقوال منسوب به احمدبن‏حنبل به اندازه‏اى بود که گاهى از او در مسئله‏اى واحد، بیش از چهار یا پنج قول، نقل مى‏شد.[۶۲]

در این فضاى پرآشوب و پرتضاد، احمد بن حنبل با طراحى اصولى خاص، همه این اندیشه‏هاى مخالف را از میان برد و اصول ثابت اهل حدیث را رقم زد.

باید میان اندیشه احمد بن حنبل و سلفیان بعد از او تفاوت‏هایى قائل شد؛ به این معنا که در روش برخورد با مخالفان، میان این دو دیدگاه تفاوت‏هاى بسیارى وجود دارد.[۶۳]

نخستین تفاوت در اعمال خشونت به مخالفان خویش و رفتار تکفیرى نسبت به آنان است. بر طبق گزارش‏ها، احمدبن‏حنبل، تسامح بسیارى در تکفیر داشت و هم‏چون مرجئه در این مسئله عمل مى‏کرد.[۶۴] تفاوت میان اندیشه احمد و خلف او، در عملگرایى است، که سبب شد مهم‏ترین منتقدان سلفیه و وهابیه در هر عصرى، از درون حنبلیان باشند. در عصر بربهارى، گروهى از حنبلیان پیرامون او با خشونت و غوغاسالارى وى به مخالفت برخاستند.[۶۵] در قرن هفتم که ابن‏تیمیه اندیشه سلفى‏گرى را با شکل جدیدى مطرح کرد، گروهى از شیوخ حنبلیان با وى به مخالف پرداختند. در قرن دوازدهم نیز نخستین افرادى که به مخالفت با محمد بن عبدالواهاب پرداختند، پدر و برادر اویند که پیرو مذهب حنبلى بودند، تا آن‏جا که” سلیمان بن عبدالوهاب” برادر محمد، بر عملگرایى و تکفیر مسلمانان و تعارض آن با اندیشه‏هاى حنبلیان، کتاب‏ الصواعق الالهیه‏ را نگاشت. بنابراین در فرازهاى مختلف تاریخى، خود حنبلیان مهم‏ترین دشمنان اندیشه‏ى سلفى‏گرى بوده‏اند.

تفاوت دوم در این است که احمد، دیدگاه تند اهل حدیث را که مستند به اندیشه عثمانى بود، تعدیل کرد و فرقه‏هاى مختلف و متضاد را نظام بخشید،[۶۶] اما اندیشه سلفى‏گرى نه تنها میان فرقه‏هاى اسلامى آتش اختلاف را شعله‏ور کرد، بلکه حتى موجب شکاف داخلى مکتب حنبلى شد.

در زمانى که میان اهل حدیث، گروهى پسر عموى رسول خدا (ص) را سب مى‏کردند و به علت تبلیغات دستگاه بنى‏امیه، بهترین و نزدیک‏ترین افراد به پیامبر (ص) همانند على (ع) و خاندانش مطرود شده بودند، احمد به شدت با این جریان مبارزه کرد و با وجود همه مخاطرات، نظریه تربیع را ثابت و جایگاه اهل بیت: را در میان اهل سنت تثبیت کرد.

این در حالى است که سلفى‏گرى در مسیرى کاملًا مخالف حرکت کرد و حتى با وجود دیدگاه حدیث‏گرایى افراطى، احادیث احمد را که پیرامون جایگاه على (ع) و خاندانش مى‏باشد، از موضوعات یا جعلیات شمرد و نسبت دروغ به خاندان پیامبر (ص) داد.

زمینه‏هاى بروز تشبیه و تجسیم در عقاید احمد وجود دارد، اما هرگز به اندازه‏ى نگرش‏هاى تجسیمى و تشبیهى سلفیان بعدش نیست؛ به عبارت دیگر، مبانى ظاهرگرایى در سلفى‏گرى بعد از او به اوج رسید.

هم‏چنین در اندیشه سلفى‏گرى ابن‏تیمیه و محمد بن عبدالوهاب، مواردى دیده مى‏شود که هیچ‏یک در اندیشه اعتقادى ابن‏حنبل سابقه ندارد؛ مسائلى مانند: نوع نگاه به سلف، عدم مشروعیت توسل و تبرک، بى‏اعتنایى و کاستن از فضایل پیامبر و خاندانش: از مواردى است که هیچ‏یک در اندیشه احمد بن حنبل نبود و سلفیان بعد، آن‏ها را ابداع کرده‏اند.

بر اساس گزارش سید مرتضى از طرف شیخ مفید، یکى از بزرگان زیدیه به امامى ایراد گرفت که پیروان امامیه، حنبلى هستند. از او پرسیده شد چرا چنین مى‏گوید؟ او گفت: «زیرا شما مانند حنابله، به خواب، وجود معجزه براى بزرگانتان، زیارت قبرها، اعتکاف نزد قبرها باور دارید.»[۶۷] در این‏جا، این پرسش پیش مى‏آید که آیا حنابله این‏

موارد را باور دارند؟ حنابله، در اصل با این امور مخالفت ندارند، اما در طول زمان برخى موارد به احمدبن‏حنبل نسبت داده شده است، که این انتساب صحیح نیست.

ابن‏تیمیه از ابن‏حنبل پرسشى را نقل مى‏کند، درباره کمک خواستن از مردگان؛ پاسخ او چنین بود:

درخواست چیزهایى که تنها در قدرت خداست، از غیر خدا روا نیست؛ مثلا نباید از غیر خدا شفاى بیمار، اداى دین، هدایت، بخشش گناهان، رفتن به بهشت، فراگیرى دانش، داشتن اخلاق نیکو و غیره را خواست. اگرکسى چنین کند، به خدا شرک ورزیده و این کار مانند پرستش ملائکه، پیامبران و تماثیل است.[۶۸]

این در حالى است که در مواردى، بزرگان حنابله بر خلاف این عقیده رفتار کرده‏اند، براى نمونه: روزى، ابو على هاشمى، از بزرگان حنابله، قبر ابن‏حنبل را مى‏بوسید. به او ایراد گرفتند و او پاسخ داد: «احمد نزد من مقامى بس بزرگ دارد و گمان نمى‏کنم خداوند مرا براى این کار مؤاخذه کند.»[۶۹]

هم‏چنین هنگامى که مطیع، خلیفه عباسى، پول بسیارى براى ساختن گنبد بر قبر احمدبن‏حنبل در نظر گرفت، برخى به خلیفه گفتند: «اگر مى‏خواهى به خدا نزدیک شوى، بدان ابن‏حنبل با ساختن گنبد مخالف بود؛ پس پول را براى کار گشایى یک نیازمند صرف کن.» خلیفه نیز چنین کرد.[۷۰] این رخداد چند نکته را مى‏رساند: نخست این‏که ساختن گنبد بر قبر احمدبن‏حنبل در آن روزگاران، حتى از نظر اهل سنت معمول بود و مخالفت سرسختانه‏اى با آن وجود نداشت. دوم آن‏که دیدگاه حنابله در این‏باره شهرت بسیارى نداشت و گرنه خلیفه دست‏کم براى قبر رهبر حنابله چنین تصمیمى نمى‏گرفت.

از سوى دیگر، قبر امام ابن‏حنبل مشهور و مورد زیارت مسلمانان است و ذهبى نقل کرده که ضریح او، در بغداد زیارت مى‏شود. به گفته ابن‏جوزى، عبدالله بن موسى و پسرش، در تاریکى شب، به زیارت قبر او رفتند و به او توسل جستند.[۷۱]

براى نمونه در حوزه حدیث اهل سنت، مهم‏ترین روایت درباره جواز توسل را ابن‏حنبل نقل مى‏کند. روایت حکایت مرد نابینایى است که به حضور پیامبر (ص) آمد و از آن حضرت درباره بازیافتن بینایى‏اش از خدا،” استشفا کرد”، حضرت نیز دعایى بدو آموختند:

: روی عن عثمان بن حنیف أنه قال: إن رجلًا ضریراً أتى النبی فقال: أدع الله أن یعافینی، فقال: «إن شئتَ دعوت وإن شئتَ صبرتَ وهو خیر»، قال: فادعه، فأمره أن یتوضّأ فیحسن وضوءه ویصلّی رکعتین ویدعو بهذا الدعاء: «اللهمّ إنّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک نبیّ الرحمه یا محمد إنّی أتوجّه بک إلى ربّی فی حاجتی لتقضى اللهم شفّعه فیّ). قال ابن‏حنیف: فوالله ما تفرّقنا وطال بنا الحدیث حتّى دخل علینا کأن لم یکن به ضرّ؛[۷۲]

خداوندا من از تو به خاطر پیامبرت، پیامبر رحمت، تقاضا مى‏کنم و به تو روى مى‏آورم‏اى محمد! به وسیله تو به سوى پروردگارم براى انجام حاجتم متوجه مى‏شوم خداوندا او را شفیع من ساز.

در منابع دیگر اهل سنت حتى حنابله، به مناسبت‏هاى مختلف، از جمله در سخن از آداب استسقاء، سخن از جواز و حتى استحباب توسل به صالحان آمده است. در این‏باره به یادداشتى از احمدبن‏حنبل خطاب به شاگردش مروزى و نیز گفتارى از ابراهیم حربى عالم اصحاب حدیث خراسان به طور خاص استناد شده است.[۷۳]

خاتمه‏

برخى از تندروى‏هاى امروز «حنابله» به احمدبن حنبل بازگشت مى‏کند؛ زیرا وى با ایستادگى در برابر هر نظر جدید، فقط به کتاب، سنت پیامبر (ص) و گفته یاران پیامبر (ص) اعتنا داشت، در حالى‏که گروه‏هاى دیگر، اجتهاد را کاملًا پذیرفتنى مى‏دانستند. ابن‏حنبل در برابر برخى از مذاهب اسلامى و متکلمان و جهمیه ایستاد و آن‏ها را متهم به زندقه کرد و زبان به تکفیرشان گشود. مسئله خلق قرآن نیز تعارض او را با معتزله به حداکثر رساند و معتقد بود که هر کس قائل به خلق قرآن گردد، کافر است. به باور احمد، هر کس بگوید لفظ خواننده قرآن، مخلوق است، پیرو جهمیه و در نتیجه، از بدعت‏گذاران است.[۷۴] با توجه به این رویکرد مى‏توان گفت مردم عوام حنبلى، در پى گیرى همچون: روش تندروى را آغاز کردند.

البته بسیارى از مباحث اعتقادى سلفیان از مکتب احمد بن حنبل فاصله دارد. موضوعاتى نظیر تنقیص اهل بیت:، تکفیر فراگیر مسلمانان بر اساس موضوعاتى نظیر نفى توسل، زیارت، و نذر و قسم.

منابع‏

  1. ابن ابى‏یعلى، ابوالحسین محمد بن محمد، طبقات الحنابله، تحقیق محمد حامد فقى، قاهره ۱۴۱۳ ق.

  2. ابن‏ابى‏یعلى، محمدبن حسین، الاحکام السلطانیه، دارالفکر، بیروت ۱۴۲۰ ق.

  3. ابن‏اثیر جزرى، جامع الاصول من احادیث الرسول، تحقیق محمدحامد الفقى، داراحیاء التراث العربى، بیروت [بى‏تا].

  4. ابن‏اثیر، على بن محمد، الکامل فى التاریخ، تحقیق عبدالله قاضى، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۵ ق.

  5. ابن‏تیمیه، احمد، درء تعارض العقل و النقل، تحقیق محمد رشاد سالم، جامعه الإمام محمد بن سعود الإسلامیه، عربستان ۱۴۱۱ ق.

۶٫-، زیاره القبور و استنجاد بالمقبور، اداره العامه للطبع و الترجمه، ریاض ۱۴۱۰ ق.

۷٫-، مجموع فتاوى، تحقیق عبدالرحمن العاصمى، مکتبه ابن‏تیمیه [بى‏جا، بى‏تا].

۸٫-، مجموعه فتاوى، تحقیق عبد الرحمن بن محمد بن قاسم، مجمع الملک فهد لطباعه المصحف الشریف، عربستان ۱۴۱۶ ه-/ ۱۹۹۵ م.

  1. ابن‏جوزى، عبدالرحمن بن على، مناقب الامام احمد بن حنبل، تحقیق عبدالمحسن ترکى، هجر للطباعه و النشر، ریاض ۱۴۰۱ ق.

  2. ابن‏حنبل، احمد، الرد على الزنادقه و الجهمیه لامام اهل السنه، تحقیق على سامى نشار و عمار جمعى طالبى، اسکندریه مصر ۱۹۷۱ م.

۱۱٫-، السنه، تحقیق محمد بن سعید، دار ابن‏القیم، ریاض ۱۴۰۶ ق.

  1. ابن‏عساکر، على بن حسن شافعى، تاریخ مدینه دمشق، دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع، بیروت ۱۹۹۵ م.

  2. ابن‏مفلح، محمد، الفروع، تحقیق ابوالزهراء حازم القاضى، بیروت ۱۴۱۸ ق [بى‏نا]

  3. ابن‏ندیم، محمدبن اسحاق، الفهرست، تحقیق رضا تجدد [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  4. ابن‏هبیره، یحیى، الافصاح، تحقیق محمد راغب طباخ، المکتبه الحلبیه، حلب ۱۳۶۶ ق.

  5. ابواسحاق شیرازى، ابراهیم بن على، طبقات الفقهاء، تحقیق على محمد عمر، مکتبه الثقافه الدینیه، ریاض ۱۴۱۸ ق.

  6. ابونعیم، احمد بن عبدالله اصفهانى، حلیه الاولیاء، دارالکتب العلمیه، بیروت [۱۴۰۹ ق‏].

  7. اشعرى، ابوالحسن، مقالات الإسلامیین واختلاف المصلین، مکتبه العصریه، بیروت ۱۴۱۵ ق.

  8. بغدادى، احمدبن على، تاریخ بغداد، تحقیق: بشار عواد معروف، دار الغرب الإسلامى، بیروت ۲۰۰۱ م.

  9. پاکتچى، احمد، دائره المعارف بزرگ اسلامى، چاپ ششم: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامى، تهران ۱۳۷۳ ش.

  10. ترمذى، ابوعیسى محمد بن عیسى، صحیح، تحقیق احمد محمد شاکر و دیگران، دارالفکر، بیروت [بى‏تا].

  11. جعفریان، رسول، «نقش احمد بن حنبل در تعدیل مذهب اهل‏سنت»، مجله هفت آسمان، شماره ۵، ۱۳۷۹ ش.

  12. جناتى، محمد ابراهیم، «ارتداد از دیدگاه مذاهب اسلامى»، کیهان اندیشه، شماره ۵۴، ۱۳۷۳ ش.

  13. حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین، تحقیق مصطفى عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۱ ق.

  14. حطاب، محمد، مواهب الجلیل، تحقیق زکریا عمیرات، بیروت ۱۴۱۶ ق.

  15. خطیب بغدادى، احمد بن على، شرف اصحاب الحدیث، دار إحیاء السنه النبویه جامعه آنقره، آنکارا [بى‏تا].

  16. الخلال، أبو بکر أحمد بن محمد بن هارون بن یزید، السنه، دارالرایه، ۱۴۱۰ ق [بى‏جا]

  17. ذهبى، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب ارنووط، الرساله، بیروت ۲۰۱۰ م.

  18. ذهبى، محمدبن احمد، معرفه القراء الکبار على الطبقات و الاعصار، تحقیق بشار عواد، موسسه الرساله، بیروت [بى‏تا].

  19. سامى نشار، على، نشأه الفکر الفلسفى فى الاسلام، دارالمعارف، بیروت ۱۹۹۵ م.

  20. سبحانى، جعفر، فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامى، موسسه امام صادق (ع)، قم ۱۳۷۱ ش.

  21. سجستانى، ابوداود سلیمان بن اشعث، الأولى، مکتبه ابن‏تیمیه، مصر ۱۴۲۰ ق./ ۱۹۹۹ م.

۳۳٫-، مسائل احمد، تحقیق رشید رضا، ناشر محمد امین دمج، بیروت [بى‏تا].

۳۴٫-، السنن، دار احیاء السنه النبویه، قاهره ۱۳۶۹ ق.

  1. سید مرتضى، علم الهدى، الفصول المختاره، تحقیق سید نورالدین جعفریان اصبهانى و دیگران، دارالمفید، بیروت ۱۴۱۴ ق.

  2. سیوطى، جلال الدین، تدریب الراوى، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۳۹۹ ق.

  3. شهرستانى، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، موسسه الحلبى ۲۰۱۰ م [بى‏جا].

  4. صفدى، خلیل بن ابیک، الوافى بالوفیات، تحقیق احمد ارنووط و مصطفى ترکى، دارالاحیاء التراث العربى، بیروت ۱۴۲۰ ق.

  5. طاش‏زاده، احمد بن مصطفى، مفتاح السعاده، تحقیق بکرى و ابوالنور، دارالفکر، قاهره ۱۳۴۸ ق.

  6. عبدالسلام، محمد، اعلام الموقعین، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۱ ق.

  7. عسقلانى، ابن‏حجر، فتح البارى، دار المعرفه، بیروت ۱۴۰۸ ق.

  8. علیزاده موسوى، سیدمهدى، سلفى گرى و وهابیت؛ تبارشناسى، الهادى، قم ۱۳۸۹ ش.

  9. فرمانیان، مهدى، مجموعه مقالات فرق تسنن، نشر ادیان، قم ۱۳۸۸ ش.

  10. کوک، مایکل، امر به معروف و نهى از منکر در اندیشه اسلامى، ترجمه احمد نمایى، چاپ یکم: بنیاد پژوهش هاى اسلامى، مشهد ۱۳۸۴ ش.

  11. مجموعه نویسندگان، السلفیه، النشاه، الهویه، معهد المعارف الحکمیه، بیروت ۲۰۰۴ م.

  12. مرداوى، على، الانصاف، تحقیق محمدحامد فقى، بیروت ۱۴۰۶ ق.

  13. مسکویه، ابوعلى احمد بن محمد بن یعقوب، تجارب الامم وتعاقب الهمم، سروش، تهران ۲۰۰۰ م.

  14. مغراوى، ابوسهل محمد بن عبدالرحمن، موسوعه مواقف السلف فى العقیده والمنهج والتربیه، المکتبه الإسلامیه للنشر والتوزیع، قاهره [بى‏تا].

  15. مقدسى، تقى الدین عبدالغنى بن عبد الواحد، ذکر محنه الامام احمد بن حنبل، تحقیق عبدالله بن عبدالمحسن ترکى، هجر للطباعه و النشر، مصر ۱۴۰۷ ق.

  16. نبى‏نژاد، محسن، «بربهارى، ازکهن‏ترین تئوریسین‏هاى وهابیت»، مجله سراج منیر، ش ۴، ۱۳۹۰٫[۷۵]

[۱] * پژوهشگر مؤسسه دارالإعلام لمدرسه اهل‏البیت( علیهم السلام).

[۲] . ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج ۱۱، ص ۱۸۴ ..

[۳] . بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۵، ص ۱۸۱٫

[۴] . ابن‏عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۸٫

[۵] . همان، ص ۲۶۴ ..

[۶] . عبدالکریم شهرستانى، الملل والنحل، ص ۱۰۲٫

[۷] . جعفرسبحانى، فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامى، ج ۴، ص ۲۲۶ و ۲۲۹ ..

[۸] . پاکتچى، دائره المعارف بزرگ اسلامى، ص ۷۲۶ ..

[۹] . ابن‏جوزى، مناقب الامام احمد بن حنبل، ص ۲۱۰- ۲۵۴ ابن‏ابى‏یعلى، الاحکام السلطانیه، ج ۱، ص ۳۴۱ و ۲۴۲٫

[۱۰] . ابن‏ابى‏یعلى، طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۲۹۴٫

[۱۱] . ابن‏اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۸، ص ۱۳۴٫

[۱۲] . ابن‏ندیم، الفهرست، ص ۲۸۵٫

[۱۳] . ابن‏جوزى، همان، ص ۱۰۷- ۱۴۲ ..

[۱۴] . ابن‏ابى‏یعلى، همان، ج ۱، ص ۵۶٫

[۱۵] . ابواسحاق شیرازى، طبقات الفقهاء، ص ۱۵۹- ۱۶۲ ..

[۱۶] . هنگامى که محمد بن عبداللّه بن طاهر( م ۲۵۳ ق.) تأکید بر دیدار او داشت، او گفت: انا رجل لم اخالط السلطان( ابونعیم اصفهانى، حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۲۲۰).

[۱۷] . ابن‏ابى‏یعلى، طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۱۴۴ و ۲۲؛ خلّال، السنه، ص ۱۳۳٫ آنچه سبب خشم فقها بود، طرح القاى عقیده جزمى مخلوق بودن قرآن به شاگردان مکتبخانهها بود، امّا ابن‏حنبل به آنان توصیه کرد بهتر است این بدعت را در دل محکوم کنند( علیکم بالنُکْره بِقلوبِکُم). روایت دیگرى شبیه به این واقعه را خلّال نقل کرده است.( خلال، السنه، ص ۱۳۳).

[۱۸] . نقل شده که ابن‏حنبل به احمد بن نصر دستور داد خود را قربانى کند( احمد بن على بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۵، ص ۱۷۷).

[۱۹] . در مورد پشتیبانى ابن‏حنبل از این نظر که به قدرت رسیدن متوکّل موهبت بزرگى براى مسلمانان بود ر. ک. نامه او در: ابونعیم، همان، ج ۹، ص ۲۱۶؛ خلال، همان، ص ۸۵ ..

[۲۰] . در مورد این مشکلات ر. ک. به روایتى از پسر عمویش( تقى الدین مقدسى، ذکرمحنه الامام احمد بن حنبل، ۸۴- ۱۰۹).

[۲۱] . همان، ص ۱۰۵؛ بنگرید: مایکل کوک، امربه معروف و نهى از منکر در اندیشه اسلامى، ج ۱، ص ۲۰۵ و ۲۰۱٫

[۲۲] . مایکل کوک، همان، ج ۱، ص ۲۰۵ و ۲۰۱٫

[۲۳] . همان، ص ۱۸۲٫

[۲۴] . مسکویه، تجارب الامم، ج ۱، ص ۸۴٫٫

[۲۵] . ابن‏ابى یعلى، طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۴۷٫( انّى اخافُ علیکم).

[۲۶] . همان، ص ۱۱۲٫

[۲۷] . در طول دیدارش از دربار او آنان را آفت خود مینامید( ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج ۹، ص ۲۱۶).

[۲۸] . همان، ص ۲۰۹٫

[۲۹] . تقى الدین مقدسى، همان، ص ۱۱۲ ..

[۳۰] . او با سلام کردن به معتزّ، پسر خلیفه مانند سلام کردن به یک مسلمان عادى، دربار را تحقیر کرد( همان، ص ۱۰۷).

[۳۱] . ابن‏حنبل، الرد على الزنادقه الجهمیه، ص ۷۵- ۸۴٫

[۳۲] . ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلامیین، ص ۲۷۹- ۲۸۰٫

[۳۳] . على سامیذ نشار، نشاه الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج ۱، ص ۳۵۷- ۳۵۸ ..

[۳۴] . ابن‏حنبل، الرد على الزنادقه الجهمیه، ص ۶۶ و ۸۷ و ۱۱۶ و ۱۲۹٫

[۳۵] . خلال، السنه، ص ۷۱٫

[۳۶] . ابن‏تیمیه، درء التعارض العقل و النقل، ج ۳، ص ۳۳ و ۶۰٫

[۳۷] . ابن‏تیمیه، مجموع الفتاوى، ج ۲، ص ۳۴۵ ..

[۳۸] . براى مشاهده دیگر واکنشهاى تند اصحاب حدیث ر. ک: ابن‏ابى‏یعلى، طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۲۵۷٫

[۳۹] . فکل هولاء الجهمیه کفار یستتابون، فان تابوا و الا قتلوا، و اجمع من ادرکنا من اهل العلم. ان هذه مقالته ان لم یتب لم یناکح و لایجوز قضاوه و لاتوکل ذبیحته.( ابن‏ابى‏یعلى، طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۳۴۳).

[۴۰] . همان، ۳۴۱٫

[۴۱] . ابوسهل مغراوى، موسوعه مواقف السلف، ج ۴، ص ۹٫

[۴۲] . ابنابییعلى، همان، ج ۱، ص ۳۴۱٫

[۴۳] . همان، ص ۲۷۸٫

[۴۴] . خلال، السنه، ۱۴۵ ..

[۴۵] . ابن‏ابى‏یعلى، همان، ج ۱، ص ۲۸۶٫

[۴۶] . محمد ابراهیم، جناتى،« ارتداد از دیدگاه مذاهب اسلامى»، کیهان اندیشه، شماره ۵۴٫

[۴۷] . من قال ان الله لایرى فهو کافر( سجستانى، مسائل احمد، ص ۲۶۳).

[۴۸] . سجستانى، السنن، ج ۴، ص ۱۰۹؛ حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین، ج ۴، ص ۵۶۷- ۵۶۸٫

[۴۹] . مثلًا: ابناثیر جزرى، جامع الاصول من احادیث الرسول، ج ۱۲، ص ۲۱۸- ۲۲۳ ..

[۵۰] . خطبه احمد در دفاع از سنت این‏گونه آغاز گردید: الحمدلله الذى جعل فى کل زمان بقایا من اهل العلم یدعون من ضل الى الهدى …. ینفون عن دین الله عزوجل تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تاویل الضالین الذین عقدوا الویه البدع و اطلقوا عنان الفتنه؛( ابن‏ابى‏یعلى، طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۳۴۲).

[۵۱] . خطیب بغدادى، شرف اصحاب الحدیث، ص ۲۵؛ ابوسهل مغراوى، موسوعه مواقف السلف، ج ۴، ص ۱۳٫

[۵۲] . ابوسهل مغراوى، همان، ج ۴، ص ۸۵؛ به نقل از خلال، السنه؛ طاش‏زاده، مفتاح السعاده، ج ۲، ص ۱۵۶٫

[۵۳] . ابن‏ابى یعلى، همان، ج ۱، ص ۶۲٫

[۵۴] . ابن‏حجر عسقلانى، فتح البارى، ج ۴، ص ۲۰۴٫

[۵۵] . سجستانى، مسائل الامام احمد، ج ۲، ص ۲۷۵٫

[۵۶] . خطیب بغدادى، شرف اصحاب الحدیث، ص ۷۴ ..

[۵۷] . عبدالسلام، اعلام الموقعین، ج ۱، ص ۲۹٫

[۵۸] . ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۸۹- ۹۰٫

[۵۹] . صفدى، الوافى بالوفیات، ج ۲۱، ص ۲۱۸٫

[۶۰] . ابن‏کثیر، البدایه و النهایه، ج ۱۲، ص ۱۸۴؛ ذهبى، معرفه القراء الکبار على الطبقات و الاعصار، ج ۱، ص ۴۶۸ ..

[۶۱] . ابن‏تیمیه، مجموع الفتاوى، ج ۵، ص ۸۹٫

[۶۲] . ابن‏هبیره، الافصاح، ج ۱، ص ۵۴ ..

[۶۳] . براى این مطلب بنگرید: سیدمهدى علیزاده موسوى، سلفى گرى و وهابیت، ج ۱، ص ۷۳٫

[۶۴] . ر. ک: مجموعه نویسندگان، السلفیه، النشاه، الهویه، المرتکزات، ص ۵۰؛ مهدى فرمانیان، فرق تسنن، ص ۴۴۶٫

[۶۵] . محسن نبى‏نژاد،« بربهارى، ازکهنترین تئوریسینهاى وهابیت»، مجله سراج منیر، ش ۴، ۱۳۹۰٫

[۶۶] . رسول جعفریان،« نقش احمدبن حنبل در تعدیل مذهب اهلسنت»، مجله هفت آسمان، ش ۵٫٫

[۶۷] . علم الهدى، الفصول المختاره، ص ۱۲۸ ..

[۶۸] . ابن‏تیمیه، زیارت القبور و الاستنجاد بالمقبور، ج ۱، ص ۱۵٫

[۶۹] . ابنابییعلى، طبقات الحنابله، ج ۲، ص ۱۸۶٫

[۷۰] . همان، ص ۲۵۰ ..

[۷۱] . همان، ص ۸۵٫

[۷۲] . احمد بن حنبل، مسند، ج ۴، ص ۱۳۸؛ ترمذى، السنن، ج ۵، ص ۵۶۹٫

[۷۳] . محمد ابن‏مفلح، الفروع، ج ۲، ص ۱۲۷؛ على مرداوى، الانصاف، ج ۲، ص ۴۵۶؛ محمد حطاب، مواهب الجلیل، ج ۴، ص ۴۰۵- ۴۰۶ ..

[۷۴] . محمد احمد على محمود، الحنابله فى بغداد، ص ۱۷۲ ..

[۷۵] کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام _نخستین: ۱۳۹۳: قم)، مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ۱۰جلد، دار الإعلام لمدرسه اهل البیت (علیهم السلام) – قم – ایران، چاپ: ۱، ۱۳۹۳ ه.ش.

منبع: مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج‏۱، ص: ۱۰۵-۱۳۰٫

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.