تقابل دیدگاه وهابیت تکفیرى در حرمت تکفیر اهل قبله با آیات و روایات

4

تقابل دیدگاه وهابیت تکفیرى در حرمت تکفیر اهل قبله با آیات و روایات

سید محمد یزدانى*[۱]

 

چکیده‏

از دیدگاه قرآن کریم، هیچ مسلمانى حق ندارد برادر مسلمان خود را به کفر و شرک متهم سازد و به این بهانه متعرض جان و مال او شود؛ بلکه اگر کسى اظهار اسلام کرد، بر مسلمانان واجب است که با آغوش باز سخنش را بپذیریند و او را مسلمان بدانند. از آیات قرآن کریم استفاده مى‏شود که گفتار و حال ظاهرى افراد، معتبر است. و اگر کسى کوچک‏ترین نشانه‏اى از خود مبنى بر مسلمان بودن؛ مثل سلام کردن، نشان داد باید حکم مسلمان بر او جارى شود و خون و مالش محترم است.

قرآن کریم صراحتاً به مسلمانان دستور داده است که از به کار بردن کلمه «یا کافر» براى برادر مسلمان خود، خوددارى نمایند.

طبق روایات صحیحى که در کتاب‏هاى اهل سنت وجود دارد، هر کس برادر خود را کافر خطاب کند، انگار که او را کشته است، در خون او شریک است و این کفر، به خود او بر مى‏گردد، اما وهابى‏ها بدون هیچ دلیل و مدرکى تمام مسلمانان را تنها به بهانه توسل و استغاثه، کافر، مشرک و محدور الدم مى‏دانند. طبق مدارکى که در کتاب‏هاى وهابیت وجود دارد، محمد بن عبد الوهاب دو خصلت مهم داشته است:

  1. تکفیر تمام اهل زمین.

  2. جرئت زیاد در ریختن خون افراد بى‏گناه.

آن‏ها حتى مدعى شده‏اند که اگر کسى، از خاندان محمد بن عبد الوهاب اطاعت نکند، راهى دوزخ خواهد شد. و این تفکر با آیات و روایات معتبرالسند در تضاد است.

بیان مسئله و قلمرو تحقیق‏

سال‏هاست که آشوب و ناامنى، بسیارى از کشورهاى اسلامى را فرا گرفته است. گروهى با تکفیر دیگر مذاهب اسلامى، خون آنان را مباح دانسته و به بهانه وجود شرک و بدعت در دیگر مذاهب، اسلحه به دست گرفته و مسلمانان را قتل عام مى‏کنند و جالب این است که آن‏ها خود را تنها فرقه بر حق و دیگر مذاهب را باطل پنداشته و کشتار پیروان آنان را واجب مى‏دانند و قربه الى الله آنان را به قتل مى‏رسانند.

در این تحقیق به دنبال اثبات این مسئله هستیم که از نظر قرآن و روایاتى که خود تکفیرى‏ها قبول دارند «تکفیر و کشتن هیچ مسلمانى جایز نیست و خون، مال و ناموس هر کسى که شهادتین را بر زبان جارى کند، محترم است.»

سپس در ادامه از کتاب‏هایى که مورد تایید محمد بن عبد الوهاب و علماى سرشناس وهابى مى‏باشند، ثابت خواهیم کرد که آن‏ها مردمى را که از مذهب وهابیت پیروى نمى‏کنند کافر و محدور الدم مى‏دانند و این دیدگاه آن‏ها در تقابل مستقیم با قرآن و سنت پیامبر اکرم (ص) مى‏باشد.

اهمیت تحقیق‏

آرامش و امنیت در هر کشورى سنگ بناى هر نوع پیشرفت دنیوى و اخروى است. دین اسلام براى آرامش و امنیت، اهمیت زیادى قائل شده و بر هم زننده آن را محارب و مفسد فى الأرض خوانده است. از طرف دیگر بسیارى از تکفیرى‏ها، آگاهى کامل از باورهاى اصیل اسلامى ندارند و بر این باورند که اندیشه تفکیر، باورى است اسلامى و قرآنى.

از این رو بر ماست که با استدلال به آیات قرآن و روایات مورد قبول خود آنان، این باور را تصحیح و به آرامش و امنیت جامعه اسلامى کمک نماییم.

کلیدواژگان: ایمان، اسلام، تکفیر، وهابیت‏

پیش از ورود به اصل بحث، براى تبیین مسئله، توضیح برخى واژه‏هاى کلیدى این مقاله ضرورى است.

اسلام و مسلمان:

«اسلام» در لغت به معناى تسلیم شدن و صلح است و «مسلمان» کسى است که دین مبین اسلام را پذیرفته باشد و خود را تسلیم فرمان‏هاى خدا و پیامبرش بداند،[۲] اما از نگاه شرع و اصطلاحى که اهل سنت و وهابیت قبول دارند؛ «مسلمان کسى است که با زبان به وحدانیت خداوند و نبوت رسول خدا (ص) شهادت دهد، نماز را اقامه کرده، زکات واجب خود را پرداخت نماید، در ماه رمضان روزه بگیرد و در صورت قدرت به زیارت خانه خدا برود.»[۳]

طبق روایاتى که در معتبرترین کتاب‏هاى اهل سنت پس از قرآن وارد شده است، هر کس با زبان به وحدانیت خداوند و نبوت رسول خدا (ص) اعتراف کند و عملًا نماز بخواند و زکات پرداخت کند، مسلمان است و جان و مالش محترم و محفوظ است.»[۴] و در روایت دیگرى نقل شده است: «هر کس بگوید «لا اله الا الله» و تنها با زبان بر وحدانیت خداوند شهادت دهد، براى اثبات مسلمان بودن و حفظ جان و مالش کفایت مى‏کند.»[۵]

وهابیت:

وهابیت، فرقه‏اى است نو ظهور که در در تابستان سال (۱۱۵۷ ق) در منطقه درعیه (سیزده کیلومترى شمال غربى شهر ریاض) با بیعت محمد بن عبد الوهاب و محمد بن سعود تشکیل شد.

شیخ محمد بن عبد الوهاب و امیر محمد بن سعود، پیمان بستند که بر اساس آن، حکومت و قدرت سیاسى، نسل اندر نسل در اختیار آل سعود (خاندان محمد بن سعود) و رهبرى مذهبى و دینى در اختیار آل الشیخ (خاندان محمد بن عبد الوهاب) باشد و هر دو طایفه، همواره از همدیگر پشتیبانى کنند.[۶]

وهابیت سه دوره در شبه جزیره عربستان حکومت کرده است که حکومت اول آن‏ها در سال (۱۲۳۳ ق) با دستگیرى عبدالله بن سعود به دست ابراهیم پاشا پسر محمد على پاشا- حاکم عثمانى مصر و گردن زدن او در میدان بایزید استانبول، در عهد سلطان محمود خان عثمانى پایان یافت.

دوره دوم این حکومت در سال (۱۲۳۶ ق) با تصرف منطقه درعیه توسط ترکى بن عبد الله تشکیل و با کشته شدن او در سال (۱۲۴۹ ق) به دست پسر عمویش- مشارى بن عبد الله- جنگ قدرت میان خاندان آل سعود بالا گرفت تا این که در سال (۱۲۶۳ ق) طومار دومین حکومت وهابیت به دست آل رشید پیچیده شد.

حکومت سوم وهابیت با تصرف شهر ریاض در سال (۱۳۱۹ ق) توسط عبدالعزیز بن عبدالرحمن مشهور به «ابن‏سعود» و ملقب به «شاهین صحرا» آغاز و تا امروز در خاندان او دست به دست مى‏شود.

وهابى‏ها اعتقادهاى ویژه‏اى دارند که آنان را از سایر مسلمانان متمایز مى‏کند، از جمله این‏که تمام مسلمانانِ غیر از خود را کافر مى‏دانند، هر گونه استغاثه، توسل و تبرک به قبور انبیاء و صالحین را شرک مى‏پندارند، از سفر براى زیارت انبیاء و صالحین، ساختن گنبد و بارگاه، گذاشتن شمع بر روى مقابر، جشن گرفتن براى تولد رسول خدا (ص) و … جلوگیرى مى‏کنند و انجام دهنده آن را کافر و محدور الدم مى‏دانند. اما مهمترین تفاوتى که آنان با سایر مسلمانان دارند، فهم آنان از توحید است. آنان معتقد هستند که فهمشان از توحید سبب نجات آنان از آتش جهنم مى‏شود، در حالى که توحید دیگر مذاهب چنین خاصیتى ندارد.

محمد ناصر الدین البانى در این باره گفته است:

من اقرار مى‏کنم که وهابى هستم، جماعت نجدى از این‏که وهابى گفته شوند نگران نیستند؛ در حالى که با مسلمانان در اصول مذهب تفاوتى ندارند. غالب مسلمانان امروز یا حنفى هستند، یا شافعى، یا مالکى و یا حنلبى. و نجدى‏ها خود را از حنابله مى‏دانند و در پیروى از مذهب همانند سایر مسلمانان هستند، اما وهابى‏ها با سایر مسلمانان در یک ناحیه بسیار مهم اختلاف دارند و آن، فهم آنان از توحید است که فهم صحیحى است. فهم وهابیت از کلمه توحید و «لا اله الا الله»، فهمى است که آنان را از خلود در آتش جهنم در روز قیامت نجات مى‏دهد.[۷]

بر همین مبنا، آنان، مسلمانان غیر از خود را کافر و مخلد در آتش جهنم مى‏دانند و بر این باورند که کشتن آنان حلال و تصرف در اموالشان جایز است.

مقدمه‏

تکفیر و ارهاب، یکى از شوم‏ترین پدیده‏هایى است که در قرون اخیر و بیش از گذشته، امنیت جانى، مالى و آرامش خاطر جامعه اسلامى را به یغما برده است.

تکفیرى‏ها با تحریک صهیونیسم و صد البته سرمایه نفتى کشورهاى حاشیه خلیج فارس، هر روز امینت و آرامش گوشه‏اى از سرزمین‏هاى اسلامى را با ارهاب، انفجار وقتل و غارت برهم مى‏زنند و حتى به زن‏ها، کودکان و پیرمردها نیز رحم نمى‏کنند. و تأسف‏بارتر این‏که در هنگام انفجار، بریدن سر مسلمانان و کشتارهاى دسته جمعى، شعار مقدس «الله اکبر» را نیز سر مى‏دهند. این جریان باعث شده است که این شعار مبارک و دلنشین، به منفورترین شعار نزد سایر ادیان و مذاهب غیر اسلامى تبدیل شود.

اصلاح و تغییر این باور غلط و بسیار مخرب که عاقبت بسیار خطرناکى دارد، وظیفه تمام علماى مسلمان است و بر همین اساس بزرگان شیعه و سنى در برابر این تفکر ایستاده و آن را تقبیح و محکوم کرده‏اند.

در پیامى که حضرت آیت الله العظمى خامنه‏اى به مناسبت برگزارى کنگره عظیم حج صادر کردند، آمده است:

عناصر تکفیرى که امروز بازیچه سیاست صهیونیست‏هاى غدّار و حامیان غربى آنان شده و دست به جنایت‏هاى سهمگین مى‏زنند و خون مسلمانان و بى‏گناهان را مى‏ریزند، کسانى از مدّعیان دیندارى و ملبّسین به لباس روحانیّت که در آتش اختلاف‏هاى شیعه و سنّى و امثال آن مى‏دمند، بدانند که نفس مراسم حج، باطل‏کننده مدّعاى آنان است. شگفتا! کسانى که مراسم برائت از مشرکان را که ریشه در عمل پیامبر اعظم (ص) دارد، جدال ممنوع قلمداد مى‏کنند، خود از مؤثّرترین دست‏اندرکاران ایجاد منازعه‏هاى خونین میان مسلمانانند. این‏جانب هم‏چون بسیارى از علماى اسلام و دلسوزان امّت اسلامى بار دیگر اعلام مى‏کنم که هر گفته و عملى که موجب برافروختن آتش اختلاف میان مسلمانان شود و نیز اهانت به مقدّسات هر یک از گروه‏هاى مسلمان یا تکفیر یکى از مذاهب اسلامى باشد، خدمت به اردوگاه کفر و شرک و خیانت به اسلام و حرام شرعى است.[۸]

ابو حامد غزالى، دانشمند پرآوازه اهل سنت درباره خطر تکفیر مسلمان توسط مسلمان مى‏گوید: آن چه شایسته است که یک محصل انجام دهد، دورى کردن از تکفیر است، زیرا حلال کردن خون و مال کسانى که به سوى قبله نماز مى‏خوانند و به صراحت شهادتین را مى‏خوانند، خطا است. خطا کردن در ترک کشتن هزار کافر، راحت‏تر است از ریختن خون یک مسلمان. به درستى که رسول خدا (ص) فرموده است: که من به شما دستور مى‏دهم که با مردم بجنگید تا زمانى که شهادتین را نگفته‏اند، زمانى که آن را بر زبان جارى کردند، خون و اموال آنان محفوظ است مگر این‏که حق باشد.[۹]

ابن‏ناصرالدین دمشقى، شاگرد ابن‏تیمیه در کتابى که در دفاع از تکفیر ابن‏تیمیه توسط علماى اهل سنت نوشته است، درباره عواقب تکفیر یک مسلمان مى‏نویسد:

پس لعن کردن مسلمان معین حرام است و بدتر از آن نسبت دادن یک مسلمان به کفر و خروج او از اسلام است، زیرا این کار عواقب بدى دارد که یکى از آن‏ها شاد کردن دشمنان این ملت پاک سرشت است و این‏که آن‏ها مى‏توانند به خاطر لعن و تکفیر بر مسلمانان اشکال بگیرند و شرایع این دین را ضعیف جلوه دهند.[۱۰]

و اى کاش وهابى‏ها حداقل به نصیحت بزرگان خود گوش مى‏دادند و لااقل به خاطر شاد نشدن دشمنان اسلام، از تکفیر و کشتار مسلمانان بى‏گناه دست مى‏کشیدند.

محمد بن على شوکانى که وهابى‏ها براى سخنان او ارزش ویژه‏اى قائلند، درباره حرمت تکفیر مى‏گوید:

بدان که حکم به خروج یک مسلمان از اسلام و دخول او در کفر، براى مسلمانى که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، شایسته نیست؛ مگر این‏که براى آن دلیلى روشن‏تر از روشنایى خورشید در وسط روز، داشته باشد، زیرا در روایات صحیح، که از طریق گروهى از صحابه نقل شده است، اگر کسى به برادرش کافر بگوید، یکى از آن‏ها گرفتارش خواهد شد. این روایت در صحیح بخارى آمده است.[۱۱]

دیگر بزرگان اهل سنت نیز در این باره مطالب زیبا و جالبى دارند که به جهت اختصار به همین اندازه بسنده مى‏کنیم.

البته دوران تکفیر و ارهاب به سر آمده است، زیرا نابودى و اضمحلال، سرنوشت تمام پدیده‏هاى غیرعقلانى، تندرو و بى‏ترمز بوده و هست. امروزه تکفیرى‏ها به جایى رسیده‏اند که فقط دیگران را نمى‏کشند، تنها غیر خودى‏ها را ذبح نمى‏کنند و سر نمى‏برند؛ بلکه در بسیارى از کشورها به جان هم افتاده‏اند و در یک کلام خوى درندگى و ددمنشى، آنان را به خودکشى و رفیق‏کشى کشانده است. و این نشانه خوبى است براى اضمحلال و نابودى کامل این پدیده شوم و نامبارک.

این تحقیق شامل دو بخش مى‏شود که در قالب دو گفتار طرح شده است. در گفتار اول، حرمت تکفیر مسلمان و اهل قبله را از دیدگاه آیات قرآن کریم و روایات صحیح السندى که وهابى‏ها آن را قبول دارند، بررسى و تحلیل کرده‏ایم.

و در گفتار دوم: مدارکى به صورت مستند از کتاب‏هاى خود وهابى‏ها آورده‏ایم که ثابت مى‏کند آن‏ها تمام مسلمانان و بلکه تمام اهل زمین را کافر و مشرک مى‏دانند؛ غیر از کسانى که از وهابیت پیروى کنند.

گفتار اول: دیدگاه قرآن و روایات درباره تکفیر اهل قبله‏

در بخش اول براى اثبات حرمت تکفیر اهل قبله، به سراغ آیات قرآن کریم خواهیم رفت که صراحتاً کافر خواندن دیگران را غیر مشروع اعلام کرده‏اند و در بخش دوم به روایاتى استناد مى‏کنیم که در صحیح‏ترین کتاب‏هاى اهل سنت وجود دارد و وهابى‏ها نیز این روایات را براى خود حجت مى‏دانند.

بخش اول: حرمت تفکیر از دیدگاه قرآن‏

قرآن کریم‏، در آیات متعدد در برابر پدیده تکفیر، قتل، فساد و غارت موضع‏گیرى و آن را محکوم کرده است تا جایى که کشتن بى‏دلیل یک انسان را برابر با کشتن تمام بشریت دانسته است:

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً)؛[۱۲]

هر کسى انسانى را جز براى انتقام، قتل یا فساد در روى زمین بکشد، مانند آن است که همه مردم را کشته باشد، و هر که شخصى را از مرگ نجات دهد گویى همه مردم را زنده کرده است.

(وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً)؛[۱۳]

و هر کس، فرد باایمانى را از روى عمد بکشد، مجازاتِ او دوزخ است در حالى که جاودانه در آن مى‏ماند و خداوند بر او غضب مى‏کند و او را از رحمتش دور مى‏سازد و عذاب عظیمى براى او آماده ساخته است.

این منطق قرآن است که به صراحت، کشتن انسان‏ها را جنایت بزرگ و گناه آن را به اندازه نسل کشى تمام بشریت تلقى کرده است، اما تکفیر باوران، بدون هیچ دلیل و حجتى کشتن هر کسى را جایز مى‏دانند، مسلمان باشد، غیر مسلمان، زن باشد یا کودک،جوان باشد یا مسن، براى آن‏ها تفاوتى نمى‏کند، مهم این است که بتوانند خوى درندگى خود را تشفّى دهند.

  1. هر کس بر شما سلام کرد، نباید او را کافر بخوانید:

تردیدى نیست که پدیده ارهاب و کشتار مسلمین، نتیجه مستقیم تفکر تکفیر است و اگر این باور، علاج و از جامعه اسلامى ریشه کن نشود، جامعه اسلامى هیچ‏گاه روى آرامش را نخواهد دید.

قرآن کریم راجع به حرمت تکفیر اهل قبله مى‏فرماید:

(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاهِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کَثِیرَهٌ کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً)؛[۱۴]

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که در راه خدا گام بر مى‏دارید پس خوب وارسى کنید و کسى را که به شما اظهار اسلام مى‏کند نگویید تو مؤمن نیستى، که بهره ناپایدار زندگى دنیا را بجویید، چرا که غنیمت‏هاى فراوان نزد خداست. پیش‏تر خودتان نیز همین‏گونه بود.

این آیه به روشنى به تمام مسلمانانى که براى جهاد خارج مى‏شوند، دستور مى‏دهد که اگر کسى نزد شما اظهار اسلام کرد، با آغوش باز سخنش را بپذیرید و حق ندارید که به او بدگمان بوده و بدون دلیل، اسلام او را رد کنید. و سپس در ادامه مى‏افزاید که مبادا براى به دست آوردن غنیمت و اموال بى‏ارزش دنیا دیگران را متهم به کفر نموده و آن‏ها را به قتل رسانید. و نیز صراحتاً دستور مى‏دهد که اگر یقین ندارید که شخصى مؤمن هست یا کافر، وظیفه دارید که تحقیق و وارسى کنید و تا زمانى که کفر آن شخص براى شما روشن نشده است، حق ندارید تنها با شبهه کفر و شرک، با او بجنگید و او را بکشید.

هم‏چنین از این آیه استفاده مى‏شود که از دیدگاه اسلام، گفتار و حال ظاهرى افراد معتبر است، اگر کسى گفت: من موحد هستم، مسلمانان حق ندارند از باطن او تفتیش و به بهانه این‏که او در باطن مسلمان نیست خونش را بریزند، زیرا این تنها خداوند است که از دل‏ها و باطن افراد خبر دارد.

درباره شأن نزول این آیه نیز روایات مختلفى نقل شده است. در تعدادى از کتاب‏هاى اهل سنت آمده که این آیه درباره اسامه بن زید که تعدادى از یهودى‏ها را بعد از گفتن شهادتین کشته بود، نازل شده است.[۱۵]

در کتاب‏هاى روائى و تفاسیر اهل سنت افراد دیگرى نیز نام برده شده است و البته در بیشتر آن‏ها بدون ذکر نام و به عنوان یکى از اصحاب رسول خدا (ص) آورده شده است.

قرطبى در این باره مى‏نویسد:

درباره قاتل و مقتول در این قصه اختلاف شده است، دیدگاه اکثر علما که در سیره ابن‏اسحاق، مصنف أبى‏داود و استعیاب ابن‏عبدالبر آمده، این است که قاتل محلم بن جثامه و مقتول عامر بن الأضبط بوده است. رسول خدا (ص) محلم را نفرین کرد و او تنها هفت روز بعد از آن زنده ماند، هنگامى که مى‏خواستند دفن کنند، زمین بدن او را قبول نمى‏کرد، بار سوم وقتى دیدند که زمین بدنش را قبول نمى‏کند، او را در بیابانى رها کردند و رسول خدا (ص) فرمود: زمین شرورتر از او را نیز قبول مى‏کند.[۱۶]

در صحیح بخارى‏ و صحیح مسلم‏ که معتبرترین کتاب‏هاى اهل سنت بعد از قرآن‏ به شمار مى‏روند، آمده است:ابن عباس گفت: مردى چند گوسفند داشت و با تعدادى از مسلمانان برخورد کرد و گفت: السلام علیکم، اما مسلمانان او را کشتند و گوسفندانش را گرفتند؛ پس خداوند این آیه را نازل کرد …[۱۷]

و مسلم نیشابورى در صحیح‏ خود مى‏نویسد:

از أسامه بن زید نقل شده که رسول خدا (ص) ما را به همراه لشکرى فرستاد، هنگام صبح در منطقه جهینه، مردى را دستگیر کردیم، او «لا اله الا الله» گفت، اما من با نیزه او را کشتم. در دل ناراحت شدم، جریان را با رسول خدا (ص) در میان گذاشتم، آن حضرت سؤال کرد: آیا او «لا اله الا الله» گفت و او را کشتى؟ گفتم: اى پیامبر خدا او از ترس اسلحه من این جمله را گفت. فرمود: آیا قلب او را شکافتى تا متوجه شوى که قلب او نیز این سخن را گفته یا نه؟ رسول خدا (ص) این قدر این جمله را تکرار کرد که آرزو کردم اى کاش امروز اسلام آورده بودم.[۱۸]

فخر الدین رازى در شأن نزول این آیه مى‏نویسد:

تمام مفسران اجماع دارند که این آیات درباره گروهى از مسلمانان نازل شده است که تعدادى از کافران را ملاقات کردند و آن‏ها اسلام آوردند، اما توسط مسلمانان- به این خیال که آن‏ها از ترس مسلمان‏ شده‏اند- کشته شدند. بر اساس این فرضیه، این آیه درباره نهى مؤمنان از کشتن کسانى که اظهار ایمان مى‏کنند، نازل شده است.[۱۹]

جالب این است که ابن‏عبدالبر قرطبى شخصى را که توسط صحابه در این قضیه کشته شده، جزء اصحاب رسول خدا (ص) آورده است. وى در کتاب‏ الإستیعاب‏ مى‏نویسد:

این آیه درباره «مرداس بن نهیک فزارى» نازل شده است که چوپانى تعدادى از گوسفندان به عهده داشت. او با لشکرى از مسلمانان که در آن لشکر اسامه بن زید حضور داشت و فرمانده آن سلمه بن الأکوع بوده، ملاقات کرد. وقتى با اسامه رو در رو شد، به او سلام کرد و گفت: که من مؤمن هستم، اما اسامه خیال کرد که او ترس کشته شدن، سلام کرده و او را کشت. پس خداوند این آیه را نازل کرد …[۲۰]

و جالب‏تر این‏که شوکانى گفته:

به این آیه استدلال شده بر این‏که اگر کسى کافرى را بعد از این‏که «لا اله الا الله» گفت، بکشد، کشته مى‏شود، زیرا خون، مال و خانواده کافر با گفتن این کلمه مصون مى‏شود.[۲۱]

و حتى ابن‏تیمیه حرانى که تئوریسین اصلى تفکر تکفیرى به شمار مى‏رود، درباره شأن نزول این آیه مى‏گوید:

این آیه درباره کسانى نازل شده است که مرد چوپانى را یافتند که او گفت من مسلمان هستم، ولى سخن او را تصدیق نکردند و گوسفندانش را گرفتند، پس خداوند به آن‏ها دستور داد که تحقیق و وارسى کنند و از تکذیب کسى که ادعاى اسلام کرده، به علت طمع در اموال او، نهى کرده است.[۲۲]

و در کتاب دیگر خود مى‏نویسد:

بین مسلمانان اختلافى وجود ندارد که اگر دشمن حربى با دیدن شمشیر اسلام بیاورد، چه اسیر باشد و چه آزاد، اسلامش صحیح است و توبه‏اش از کفر پذیرفته مى‏شود، اگر این وضعیت او اقتضا مى‏کند که باطنش بر خلاف ظاهر او است.

و نیز رسول خدا (ص) از منافقین اعمال ظاهرى آنان را مى‏پذیرفت و باطن آن‏ها را به خداوند واگذار کرده بود با این‏که خداوند خبر داده است که آن‏ها «سوگند خود را سپر خود قرار داده‏اند» و خداوند فرموده است: «به خدا سوگند مى‏خورند که (در غیاب پیامبر، سخنان نادرست) نگفته‏اند در حالى که قطعاً سخنان کفرآمیز گفته‏اند و پس از اسلام آوردنشان، کافر شده‏اند و تصمیم (به کار خطرناکى) گرفتند، که به آن نرسیدند». با این توضیح دانسته مى‏شود که اگر کسى اظهار اسلام کرد و از کفر توبه نمود، از او پذیرفته مى‏شود.[۲۳]

در کتاب‏ الجواب الصحیح‏ در تفسیر همین آیه آمده است:

خدوند به مسلمانان دستور داده است در هنگام جهاد، تحقیق و وارسى کنند و به کسى که وضعیت او مشخص نیست، براى به دست آوردن مال دنیا، نگویند که مؤمن نیست. اگر چنین کنند، خبر دادن آن‏ها از این‏که مؤمن نبوده، خبرى است بدون دلیل و بلکه از روى هواى نفس و این‏که اموال او را به دست بیاورند. حتى اگر این قضیه در دارالحرب اتفاق بیفتد و سلام دهد.[۲۴]

کاش وهابى‏ها سخن ابن‏تیمیه را که از سخن خداوند نیز ارزشمندتر مى‏دانند، مى‏پذیرفتند و اندیشه تکفیر و ارهاب و قتل را از مخیله خود بیرون مى‏کردند، اما انگار توصیه، روایت و آیه، تأثیرى بر آن‏ها ندارد و آن‏ها را از خواب غفلت بیدار نخواهد کرد.

و باز هم فخر الدین رازى در ذیل آیه مى‏گوید:

من مى‏گویم: این آیه اشاره دارد به این‏که آن چه در قلب مى‏گذرد، غیر معلوم و اجتناب از ظن واجب است. پس حکم به ظاهر مى‏شود و به کسى که عملى را انجام مى‏دهد حق نداریم بگوییم ظاهر سازى مى‏کند و هم‏چنین نمى‏توانیم به کسى که اسلام آورده منافق بگوییم، اما خداوند از دل‏ها باخبر است و زمانى که به کسى بگوید مؤمن نیست، یقین حاصل مى‏شود.[۲۵]

قرطبى، مفسر نامدار مالکى مذهب در این باره مى‏گوید: «این آیه، باب بزرگى را در فقه باز مى‏کند و آن این‏که احکام بر معیار ظاهر و گمان اجرا مى‏شود، نه با معیار یقین و اطلاع از اسرار درونى».[۲۶]

و در نهایت از آیه استفاده مى‏شود که اگر کسى کوچک‏ترین نشانه‏اى از خود مبنى بر مسلمان بودن را نشان داد، باید حکم مسلمان بر او جارى شود و خون و مالش محفوظ است، زیرا در بین مسلمانان مرسوم و متعارف این است که وقتى به همدیگر رسیدند، سلام مى‏کنند و سلام کردن یکى از نشانه‏هاى مسلمان بودن است؛ یعنى براى این‏که حکم به اسلام کسى بکنیم، تنها یک نشانه ظاهرى کافى است.

علاء الدین خازن در تفسیر خود در این باره مى‏نویسد:

مقصود از این آیه همان سلام کردن است. یعنى اگر کسى بر شما سلام کرد، نگویید که او به خاطر ترس از کشته شدن سلام کرده است و سپس با شمشیر به او حمله کنید تا اموالش را بگیرید؛ بلکه باید از کشتن او دست بکشید و آن چه را که براى شما اظهار کرده، از او بپذیرید.[۲۷]

بغوى، مفسر پرآوازه اهل سنت در ذیل این آیه مى‏گوید:

من مى‏گویم: اگر جنگ‏آوران مسلمان وارد شهر یا دهستانى شدند و شعار اسلام را دیدند، نباید با آنان بجنگند، زیرا رسول خدا (ص) وقتى با قومى قصد جنگ داشت و صداى اذان را مى‏شنوید، از جنگ دست مى‏کشید.

از ابن‏عصام از پدرش نقل شده است که رسول خدا (ص) وقتى لشکرى را مى‏فرستاد به آن‏ها مى‏فرمود: «اگر مسجدى را دیدید ویا صداى اذان شنیدید، هیچ کس را نکشید.»[۲۸]

اما تکفیرى‏ها کسانى را مى‏کشند که هر روز و هر لحظه شعارشان «لا اله الا الله و محمد رسول الله» است، پنج نوبت نماز مى‏خوانند، روزه مى‏گیرند، زکات مى‏دهند و …

  1. اطلاق کلمه «یا کافر» بر مسلمان جایز نیست‏

علاوه بر آنچه گذشت، در ه آیات دیگرى نیز وجود دارد که اطلاق کلمه «کافر» را بر مسلمان حرام اعلام کرده است.

خداوند متعال در مى‏فرماید:

(وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ‏)؛[۲۹]

و عیب یکدیگر را به رخ نکشید و همدیگر را به لقب‏هاى زشت مخوانید که بدنامى است، نام کفر و فسوق پس از ایمان.

ابن‏عبدالبر قرطبى در تفسیر این آیه مى‏نویسد:

جماعتى از اهل علم درباره آیت‏ (وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ …) گفته‏اند که مقصود از آن این است که شخصى به برادرش بگوید که اى کافر و اى فاسق. این تفسیر موافق حدیث است؛ پس قرآن و سنت از فاسق خواندن مسلمان و تکفیر او نهى کرده است، آن‏هم به بیانى که هیچ اشکالى در آن نیست.[۳۰]

و در کتاب‏ الإستذکار پس از نقل روایتى در حرمت تکفیر مى‏نویسد:

جماعتى از مفسران درباره این آیه گفته‏اند: که مقصود از آن این است که مردى به برادرش بگوید که اى کافر و اى فاسق. عکرمه، حسن بصرى و قتاده همین نظر را داشته‏اند. نتیجه سخن مجاهد نیز همین‏مى‏شود، زیرا او نیز گفته که مقصود این است که کسى را کافر بخوانى در حالى که مسلمان است.[۳۱]

طبرى در تفسیر خود، بیهقى در شعب الإیمان‏ و تعداد دیگرى از علماى اهل سنت، روایاتى را نقل از عکرمه نقل کرده‏اند که مقصود از این آیه تکفیر مسلمانان است.[۳۲]

  1. اگر شهادتین را بخواند، نماز بخواند و زکات بدهد، کشتن او جایز نیست‏

خداوند کریم در آیه ۵ سوره توبه، ابتدا به مسلمانان دستور مى‏دهد که پس از تمام ماه‏هاى حرام، مشرکان را هر کجا که یافتید بکشید و همه جا به کمینشان بنشینید، اما در ادامه مى‏فرماید:

(فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ آتَوُا الزَّکاهَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏)؛[۳۳]

اگر توبه کردند و نماز برپا داشتند و زکات دادند، راهشان را باز کنید که خداوند بخشنده مهربان است.

(فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ آتَوُا الزَّکاهَ فَإِخْوانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ‏)؛[۳۴]

پس اگر توبه کردند و نماز به پا داشتند و زکات دادند، برادران دینى شما هستند، و ما آیات [خود] را براى قومى که مى‏فهمند توضیح مى‏دهیم.

محمد بن اسماعیل بخارى از رسول خدا (ص) نقل مى‏کند که آن حضرت فرمود:

از جانب خدا به من امر شده است تا زمانى که مردم به یگانگى الله و به حقانیت رسالت محمد (ص) شهادت ندهند، نماز را اقامه نکنند و زکات نپردازند، با آنان جهاد کنم، اما هنگامى که این کارها را انجام دادند، مال و جان شان در برابر هرگونه تعرضى محفوظ خواهد ماند مگر در حقى که اسلام تعیین کرده است و سرانجام کار آنان (در جهان آخرت) با خداست.[۳۵]

ابن‏جریر طبرى، مفسر نامدار اهل سنت در ذیل این آیه مى‏نویسد:

خداوند فرموده است: اگر این مشرکانى که دستور دادم آن‏ها را بکشید، از کفر و شرک دست کشیدند و به خدا و پیامبرش ایمان آوردند، نمازهاى واجب را خواندند، زکات واجب را ادا کردند، آن‏ها برادر دینى شما هستند. بلى آن‏ها برادران شما در دینى هستند که خداوند به پیروى از آن دستور داه و او همان اسلام است. همین مطالبى را که من گفتم، مفسران نیز گفته‏اند. از قتاده نقل شده است که اگر آن‏ها توبه کردند، نماز خواندند و زکات دادند، پس برادران دینى شما هستند. ابن‏عباس گفته است که طبق این آیه، خون اهل قبله محترم است.[۳۶]

قرطبى دیگر مفسر پرآوازه اهل سنت، تصریح مى‏کند که اگر مشرک توبه کرد، خون و مال او محترم است؛ حتى اگر هنوز نماز نخوانده باشد و هنوز زکات پرداخت نکرده باشد:

با توجه به این آیه روشن مى‏شود که خداوند کشتن را بر شرک معلق کرده است و سپس توبه را آورده است. اصل این است که کشتن تا زمانى است که شخص مشرک باشد و با زایل شدن شرک، کشتن نیز زایل مى‏شود و این بدان معنا است که زوال کشتن به مجرد توبه است و خواندن نماز و پرداخت زکات شرط نیست. بنابراین کشتن به مجرد توبه ساقط مى‏شود؛ قبل از این‏که زمان نماز و زمان دادن زکات فرا برسد و این مطلب روشن است. نظیر این آیه، این سخن رسول خدا (ص) است که فرمود: «از جانب خدا به من امر شده است تا زمانى که مردم به یگانگى الله و به حقانیت رسالت محمد (ص) شهادت ندهند و نماز را اقامه نکنند و زکات ندهند، با آنان جهاد کنم، اما هنگامى که این کارها را انجام دادند، مال و جانشان در برابر هرگونه تعرضى محفوظ خواهد ماند مگر در حقى که اسلام تعیین کرده است و سرانجام کار آنان (در جهان آخرت) با خداست.[۳۷]

ابن قیم جوزیه، شاگرد ابن‏تیمیه مى‏گوید: «مسلمانان اجماع دارند که اگر کافرى «لا اله الا الله و محمد رسول الله» بگوید: وارد اسلام شده است.»[۳۸]

تذکر این نکته نیز ضرورى به نظر مى‏رسد که ایمان آوردن و توبه از شرک، یک امر قلبى و درونى است و کسى غیر از خداوند از آن آگاه نیست؛ بنابراین طبق این دو آیه، هر کسى ظاهراً از شرک توبه کند و در ظاهر نماز بخواند، زکات پرداخت کند، حکم مسلمان بر او جارى شده و از اهل قبله به حساب مى‏آید.و طبق نص صریح‏ قرآن‏ کریم، چنین کسى برادر دینى همه مسلمانان به شمار مى‏رود و خون و مال او محترم است.

جمال الدین غزنوى حنفى در این باره مى‏گوید:

اعتقاد ما این است که ایمان در حقیقت همان تصدیق قلبى است و او همان ایمانى است که بر بندگان واجب است آن را بر زبان جارى کنند تا بر مردم نیت‏هاى قلبى او روشن شود و اگر چنین کرد، احکام اسلام بر او جارى مى‏شود. پس اگر کسى قلباً ایمان آورد مؤمن است بین خود او و خداوند و اگر کسى ایمان آورد و بر زبان نیز جارى کرد، از دیدگاه خداوند و از دیدگاه مردم مؤمن است.[۳۹]

حتى اگر کسى یقین داشته باشد که این شخصى که ادعاى ایمان مى‏کند، منافق است و ایمان واقعاً در قلب او رسوخ نکرده است، وظیفه دارد که حکم اسلام را بر او جارى کند؛ همان‏طورى که رسول خدا (ص) همین حکم را بر مشرکانى که در فتح مکه تسلیم شده بودند و واقعاً اسلام نیاورده بودند، اجرا کرد.

ابن‏تیمیه حرانى در این باره مى‏نویسد:

بر منافقین احکام ظاهرى اسلام جارى مى‏شود. از هیچ یک از طلقا (آزاد شدگان در فتح مکه) بعد از فتح دشمنى با خدا و رسول او دیده نشده است؛ بلکه از همدیگر ارث مى‏بردند و بر آن‏ها نماز خوانده مى‏شدند، در قبرستان‏هاى مسلمانان دفن شدند و احکام اسلام بر آن‏ها جارى شد، همان‏طورى که بر دیگر مسلمانان جارى مى‏شد.[۴۰]

ابن‏کثیر دمشقى سلفى که شاگرد ابن‏تیمیه به شمار مى‏رود، نیز در این باره گفته است:

شافعى گفته: رسول خدا (ص) از کشتن منافقان جلوگیرى مى‏کرد تا زمانى که اظهار اسلام مى‏کردند، با این‏که مى‏دانست آن‏ها منافق هستند، زیرا آن چیزى که آن‏ها اظهار مى‏کردند، اثر کفر آن‏ها را از بین مى‏برد».

مؤید سخن شافعى، این حدیث صحیح است که همگان بر صحت آن اجماع دارند و در صحیحین نیز وارد شده که آن حضرت فرمود:

به من دستور داده شده است که با مردم بجنگم تا این‏که کلمه توحید را بر زبان جارى کنند. هر وقت چنین کردند، خون و مال آن‏ها محفوظ است مگر به حقى که اسلام داده است و حساب قیامت آن‏ها با خداوند است». معناى روایت است که هر کس شهادت به وحدانیت خداوند داد، احکام اسلام در ظاهر بر او جارى مى‏شود و اگر واقعاً به توحید اعتقاد داشت، ثواب آن را در آخرت خواهد چشید و اگر اعتقاد نداشت، جریان حکم اسلام بر او در دنیا و همراهى آن‏ها با اهل ایمان، فایده‏اى براى او در آخرت نخواهد داشت.[۴۱]

حال از وهابى‏ها مى‏پرسیم: اگر کسى مسلمان زاده باشد و یک عمر نماز خوانده باشد و زکات پرداخت کرده باشد و با صداى رسا فریاد بزند که من مسلمانم، مى‏توان او را تکفیر و خونش را مباح اعلام کرد؟

این چند نمونه از آیات قرآن کریم بود که بر طبق آن، هیچ مسلمانى حق ندارد برادر مسلمان خود را تکفیر نماید.

بخش دوم: حرمت تکفیر از دیدگاه روایات اهل سنت‏

علاوه بر روایاتى که در تفسیر آیات گذشته، از کتاب‏هاى اهل سنت بیان شد، روایات فراوان دیگرى نیز در صحیح‏ترین کتاب‏هاى اهل سنت یافت مى‏شود که بر اساس آن‏ها، هیچ مسلمانى حق ندارد برادر مسلمان خود را تکفیر کند.

  1. هر کس مسلمانى را تکفیر کند، انگار که او را کشته است‏

بخارى در صحیح‏ خود آورده است: «رسول خدا (ص) فرمود: … لعن مؤمن همانند کشتن اوست و هر کس به مؤمنى نسبت کفر دهد، همانند این است که او را کشته باشد.»[۴۲]

طبق این روایت، گناه تکفیر یک مؤمن به اندازه گناه کشتن اوست و همان‏طور که گذشت، جزاى کسى که یک مؤمن را بکشد، طبق نص صریح‏ قرآن کریم‏، خلود در جهنم، خشم و لعنت خداوند و عذاب عظیم خواهد بود.[۴۳]

  1. هر کس مسلمانى را تکفیر کند، خودش گرفتار کفر مى‏شود

بخارى، در همین باب روایات دیگرى را نیز نقل کرده است:

از ابوهریره از رسول خدا (ص) نقل شده است که فرمود: زمانى که مردى به برادر خود مى‏گوید:» اى کافر»، به راستى که یکى از آن‏ها گرفتار کفر مى‏شود.

همین روایت از عبد الله بن عمر نیز نقل شده است.[۴۴]

این روایت بدین معنا است که اگر کسى به برادر خودش کافر بگوید، اگر واقعاً آن شخص کافر است، گناهى نکرده و اگر کافر نباشد، خود شخص گوینده در قیامت کافر محشور خواهد شد، چنانچه در روایت دیگرى در بخارى‏ آمده است:

ابوذر از پیامبر (ص) شنید که مى‏فرمود: هیچ شخصى، دیگرى را به فسق و کفر متهم نمى‏کند؛ مگر این‏که به خودش برمى‏گردد، اگر آن شخص این چنین نباشد.[۴۵]

مسلم نیشابورى نیز در صحیح‏ خود روایت دیگرى را از جناب ابوذر؛ این چنین نقل کرده است: «هر کسى شخصى را کافر بخواند و یا بگوید که اى دشمن خدا و آن شخص این چنین نباشد، به خود گوینده بر مى‏گردد.»[۴۶]

ابن‏دقیق العید، از علماى نامدار اهل سنت در شرح این روایت مى‏گوید:

این جمله، هشدار بزرگى است به کسانى که یکى از مسلمین را تکفیر مى‏کنند؛ در حالى که کافر نیست. این منجلاب بزرگى است که افراد زیادى از متکلمین و از کسانى که به اهل سنت و اهل حدیث منسوب هستند، در آن گرفتار شده‏اند. در آن هنگام که در عقیده‏اى با هم اختلاف کرده‏اند، پس بر مخالفین خود خشمگین شده و حکم به کفر او کرده‏اند. حجاب این گناه را گروهى از حشویه پاره کرده‏اند. این هشدار بزرگ به آن‏ها نیز داده شده است، زمانى که دشمنان آن‏ها این چنین نیستند.[۴۷]

ابن‏عبدالبر در کتاب‏ التهمید خود در شرح این جمله مى‏گوید:

معناى این جمله که فرمود: «فقد باء بها أحدهما» این است که اگر کسى که به او گفته شد، اى کافر، واقعاً هم کافر باشد، گناه کفر بر گردن خود اوست و گوینده گناهى نکرده است، چون راست گفته است، اما اگر چنین نباشد، گوینده گرفتار گناه بزرگى شده است که با

مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج‏۱، ص: ۲۵۹

گفتن این جمله به پاى او نوشته مى‏شود. این نهایت ممانعت و نهى از به کار بردن جمله «اى کافر» براى یکى از اهل قبله است.[۴۸]

ابن‏حجر عسقلانى درباره این روایات مى‏نویسد:

نظر حق این است که این روایت درباره ممانعت مسلمان از به کار بردن کلمه «یا کافر» براى برادر مسلمانش هست … و معناى حدیث این است که تکفیر به خود گوینده برمى‏گردد. آن‏چه برمى‏گردد تکفیر است نه خود کفر؛ مثل این‏که آن شخص خودش را تکفیر کرده باشد، زیرا او کسى را تکفیر کرده که مثل خود است. و طورى او را تکفیر کرده که جز کسى که اعتقاد به بطلان دین اسلام داشته باشد، تکفیر نمى‏شود.[۴۹]

  1. هر کس اهل توحید را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیک‏تر است‏

طبرانى در معجم الکبیر به نقل از رسول خدا (ص) مى‏نویسد که اگر کسى اهل توحید را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیک‏تر است:

عبد الله بن عمر نقل مى‏کند که رسول خدا (ص) فرمود: از اهل «لا اله الا الله» دست بردارید و آن‏ها را به علت گناه تکفیر نکنید، زیرا اگر کسى اهل «لا اله الا الله» را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیک‏تر است.[۵۰]

طبق این روایت، هیچ کسى حق ندارد، مسلمانى را که کلمه توحید را بر زبان جارى مى‏کند، تکفیر کند و اگر چنین کند، خود او کافر است، اما متأسفانه وهابى‏ها به بهانه‏هاى واهى؛ مثل سفر براى زیارت، توسل به انبیاء و … مسلمانان را تکفیر و حکم به کشتن آنان مى‏دهند. و این بر خلاف سنت رسول خدا (ص) است.

  1. صحابه، هیچ مسلمانى را تکفیر نکردند:

از اصحاب رسول خدا (ص) نیز نقل شده است که آن‏ها به هیچ یک از اهل قبله، کلمه «یا کافر» و «یا مشرک» را به کار نمى‏برده‏اند.

طبرانى در معجم اوسط خود مى‏نویسد:

ابوسفیان مى‏گوید به جابر گفتم: آیا شما به یکى از اهل قبله، کافر خطاب مى‏کنید؟ گفت: خیر. گفتم: آیا شما به یکى از اهل قبله، مشرک مى‏گویید؟ گفت: پناه بر خدا (از چنین کارى).[۵۱]

حتى طبق گفته اهل سنت، امیرمؤمنان (ع) کسانى که با او جنگیده‏اند را نیز تکفیر نکرده است. ابن‏أبى‏شیبه در کتاب‏ المصنف‏ و بیهقى در سنن کبرى‏ خود مى‏نویسند:

از ابو البخترى نقل شده است که از امیرمؤمنان (ع) درباره اهل جمل سؤال شد که آیا آن‏ها مشرک هستند؟ فرمود: از شرک دور شدند. سؤال کردند: آیا آن‏ها منافق هستند؟ فرمود: منافقین خداوند را جز اندکى یاد نمى‏کنند. گفته شد که پس آن‏ها چى هستند؟ فرمود: آن‏ها برادران ما هستند که بر ما سرکشى کرده‏اند.[۵۲]

وقتى امیرمؤمنان (ع) که از دیدگاه وهابیت یکى از خلفاى راشدین به حساب مى‏آید، دشمنان و محاربین خود را تکفیر نکرده است، چرا وهابى‏ها که خود را مسلمان و پیرو خلفاى اربعه مى‏دانند، مسلمین را بدون هیچ گناهى تکفیر مى‏کنند، مى‏کشند و آرامش و امنیت جامعه اسلامى را به ویرانى، تخریب و فساد تبدیل مى‏کنند؟!

  1. امت اسلام، هیچ‏گاه دچار کفر نخواهند شد

بخارى در صحیح‏ خود مى‏نویسد:

معاویه بن‏أبى‏سفیان خطبه مى‏خواند و مى‏گفت: «هر کس که خداوند در حق او اراده خیر نماید، به وى فهم دین نصیب خواهد کرد. من- رسول الله- تقسیم کننده علوم و معارف شریعت هستم، اما عطا کننده اصلى، خداوند است. و این امت همچنان بر دین خدا استوار خواهد ماند ومخالفت مخالفان به آن‏ها ضررى نخواهد رساند تا این‏که قیامت فرا رسد.[۵۳]

سلیمان بن عبدالوهاب، برادر محمد بن عبدالوهاب در وجه دلالت این آیه بر حرمت تکفیر اهل قبله مى‏نویسد:

وجه دلالت روایت این است که رسول خدا (ص) خبر داده است که این امت تا قیامت همواره بر صراط مستقیم خواهند بود. روشن است که این امورى که شما وهابى‏ها، مسلمانان را براى آن تکفیر مى‏کنید، از گذشته و به صورت آشکارا در تمام شهرها انجام مى‏شده است. اگر این کارها، همان بت‏هاى بزرگ و انجام دهنده آن بت پرست بودند، طبیعى است که امر امت مستقیم نبود؛ بلکه برعکس بود و شهرهاى آن‏ها بلاد کفر بود و بت به صورت واضح پرستش و احکام اسلام بر بت پرستان اجرا مى‏شده است.[۵۴]

طبق این روایت، مسلمانان همواره در صراط مستقیم هستند، یعنى آن‏ها هرگز کافر و مشرک نمى‏شوند. لااقل همه مسلمانان هیچ‏گاه به صورت دسته جمعى مشرک و کافر

نمى‏شوند، اما در گفتار دوم ثابت خواهیم کرد که وهابى‏ها مدعى هستند که تمام مسلمانان در عصر محمد بن عبدالوهاب کافر بوده‏اند، حتى خود محمد بن عبدالوهاب پیش از تحقیق و تعلیم کافر و مشرک بوده است.

سلیمان بن عبدالوهاب در ادامه مى‏نویسد:

این بر خلاف مذهب شماست، زیرا از دیدگاه شما تمام امت بت‏پرست هستند و شهرهاى مسلمانان مملو از بت است. از دیدگاه شما تمام شهرهاى مسلمانان از چیزهایى پر شده است که شما آن را بت مى‏پندارید. و شما گفته‏اید که اگر کسى انجام دهنده این کارها را تکفیر نکند، خود او کافر است.[۵۵]

بنابراین، دیدگاه وهابیت، در تضاد کامل با این روایت است.

روایات درباره حرمت تکفیر بیش از آن است که در این مقاله گنجانده شود و از آن جایى که این روایات را از معتبرترین کتاب‏هاى اهل سنت نقل کردیم، براى رسیدن به مقصودمان کافى است. از این رو از اطاله کلام خوددارى مى‏شود.

از آن‏چه گذشت، این مطلب ثابت شد که تکفیر مسلمان، از دیدگاه صحیح‏ترین روایات اهل سنت، حرام و گناه بسیار بزرگى است که طبق برخى از روایات معادل کشتن است و تکفیر به خود تکفیر کننده برمى‏گردد.

گفتار دوم: وهابى‏ها تمام مسلمانان را کافر مى‏دانند

در گفتار پیشین ثابت شد که از دیدگاه آیات و روایات صحیح السند، کافر خواندن مسلمانان حرام است. در گفتار دوم به دنبال این هستیم که ثابت کنیم وهابى‏ها تمام مسلمانان را کافر و مشرک مى‏دانند و براى اثبات این مطلب به مدارکى از کتاب‏هاى خود وهابى‏ها استناد خواهیم کرد.

در تاریخ اسلام، گروه‏ها و مذاهب مختلفى بوده‏اند که دیگران را کافر و محدور الدم و تنها خود را مسلمان واقعى مى‏دانسته‏اند که یکى از این گروه‏ها در صدر اسلام به نام خوارج، ظهور و در مدت کوتاه جنایت‏هاى فراوانى علیه مسلمین انجام داده و حتى به زن باردار نیز رحم نکرده و جنینش را از شکم او درآوردند و کشتند.

وهابیت، دین نو ظهورى که در سال (۱۱۵۷ ق) با بیعت محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود از سرزمین نجد سر درآورد، همانند خوارج، دیگر مسلمانان را تکفیر و خون، مال و ناموسشان را براى خود حلال مى‏دانند.

بر اساس همین تفکر، آن‏ها در هر سه دوره حکومت خود، به شهرهاى مسلمان‏نشین که اکثراً از پیروان مذاهب اربعه اهل سنت نیز بوده‏اند، هجوم آورده و آنان را کشتند، اموالشان را به غارت برده و زنان را نیز اسیر خود کردند.

هر چند که براى اثبات این فرضیه ضرورتى به استدلال و استناد به کتاب‏هاى خود وهابى‏ها احساس نمى‏شود و مردم با چشم خود روزانه شاهد جنایت‏هاى وهابى‏ها در سرزمین‏هاى مختلف اسلامى هستند، اما در عین حال ما در گفتار دوم مدارکى را از کتاب‏هاى خود وهابى‏ها ارائه مى‏کنیم تا جاى هیچ‏گونه انکارى باقى نماند. و البته به علت محدودیت در هجم مقاله، ناچار هستیم که به دوازده مورد از این مستندات بسنده نماییم.

  1. محمد بن عبد الوهاب: من و اساتیدم تا امروز معناى توحید را نمى‏دانستیم‏

محمد بن عبدالوهاب در نامه‏اى که به مردم ریاض نوشته، تصریح مى‏کند که من و تمام اساتیدم و تمام مسلمانان و اساتیدشان تا امروز معناى توحید را نمى‏دانستیم و آن‏چه که بدان عمل مى‏کردیم، دین اسلام نبوده است:

من از وضعیت خودم به شما خبر مى‏دهم. قسم به خدایى که غیر از او خدایى نیست، من قبل از این‏که دنبال علم بروم و تحقیق کنم اصلًا معناى «لا اله الا الله» را نمى‏دانستم. کسانى که مرا مى‏شناسند نیز اعتقاد دارند که من معناى «لا اله الا الله» را قبل از این‏که خداوند، خیرى بر

من منت نهد نمى‏دانستم و اسلام را نمى‏شناختم. استادان من نیز هیچ کدام معناى «لا اله الا الله» را نمى‏دانستند و هیچ کدام از آن‏ها دین اسلام را نمى‏شناختند. هر کس خیال کند که معناى «لا اله الا الله» و یا معناى اسلام را قبل از این مى‏دانست یا ادعا کند استادهاى او تا پیش از این، معناى «لا اله الا الله» و یا معناى اسلام را قبل از این مى‏دانست، او دروغگو و افترا زننده است و خود را با چیزى ستوده است که در او وجود ندارد.[۵۶]

کسى که معناى توحید را نداند و اسلام را نشناسد، طبیعى است که مسلمان نامیده نشد و طبق گفته محمد بن عبدالوهاب، او و تمام اساتید و بلکه تمام مسلمانان و اساتیدشان تا روزى که محمد بن عبدالوهاب معناى توحید و اسلام را بفهمد، چیزى از توحید و اسلام نمى‏دانسته‏اند و در حقیقت مسلمان نبوده‏اند.

  1. محمد بن عبد الوهاب: اکثر مسلمانان، فَرق بین کفر و اسلام را نمى‏دانند

محمد بن عبدالوهاب در کتاب‏ مختصر سیره الرسول‏ خود، تصریح مى‏کند که امروز اکثر مردم مرز بین اسلام و کفر را تشخیص نمى‏دهند:

و از داستان‏هایى که علما از یاران خود و رفتار و کردار آنان نقل مى‏کنند، با خبر باش تا شاید اسلام و کفر را بشناسى، زیرا اسلام امروزه غریب است و اکثر مردم بین او و کفر را تشخیص نمى‏دهند و این همان هلاکتى است که امید به رستگارى را از بین مى‏برد.[۵۷]

طبق باور محمد بن عبد الوهاب اکثر مردم، چون فرق بین اسلام و کفر را نمى‏دانند، گرفتار هلاکتى شده‏اند که با وجود آن امیدى به رستگارى آنان نمى‏رود و اکثر مردم به جاى این‏که اسلام را انتخاب کنند، کفر را انتخاب کرده‏اند و راهى جز هلاکت ندارند.

  1. محمد بن عبدالوهاب تمام مردم روى زمین را کافر و حلال الدم مى‏دانست‏

صدیق خان القنوجى که خود از وهابى‏هاى نامدار و سرشناس به شمار مى‏رود، در شرح حال محمد بن عبدالوهاب به نقل از محمد ناصر الحازمى که شاگرد شوکانى بوده، مى‏نویسد که محمد بن عبدالوهاب دو خصلت بزرگ داشت: یکى تکفیر تمام مردم روى زمین و دیگرى جرئت او در خونریزى و کشتار مردم بى‏گناه:

دعوت محمد بن عبد الوهاب در نجد و شرق کشورهاى عربى تا عمان گسترش یافت و تا سال (۱۲۰۰ ق) از حجاز و یمن خارج نشده بود.

شیخ، امام و علامه محمد ناصر الحازمى که شاگرد محمد بن على شوکانى بوده درباره او گفته:

او مردى دانشمند، و بر نفس خود در تبعیت از دین مسلط بود، نوشته‏هاى او مشهور است که برخى از آن‏ها مقبول و برخى مردود است. مشهورترین اشکالى که به او گرفته‏اند دو ویژگى بزرگ او بوده است:

ویژگى اول: او تمام مردم زمین را به مجرد بهانه و بدون دلیل تکفیر مى‏کرد. سید فاضل و علامه داود بن سلیمان در رد او انصاف را رعایت کرده است.

ویژگى دوم: جرئت او بر ریخن خون مردم بى‏گناه، بدون حجت و بدون ارائه دلیل بود. سید داود بن سلیمان برخى از جزئیات آن را نقل و بسیارى را ترک کرده است.

این اشکالات با اثبات صلاح و صحت اصل دعوت او، اشکالات کوچک و قابل بخششى است.[۵۸]

بله، محمد بن عبدالوهاب تمام مردم روى زمین را مشرک و کافر مى‏دانست و در کشتن افراد معصوم و بى‏گناه جرئت زیادى داشت و مردم را بدون اقامه دلیل و حجت ذبح مى‏کرد، اما براى این‏که حکومت وهابیت تشکیل و سفاکان و جباران به حکومت برسند، این دو اشکال در نظر آنان حقیر و کوچک به شمار مى‏رفت!!

جالب این است که نه محمد ناصر الحازمى این مطلب را رد مى‏کند و نه صدیق حسن خان بر آن حاشیه‏اى مى‏زند. این نشانگر آن است که این دو وهابى هم با این دو خصلت موافق بوده‏اند و محمد بن عبدالوهاب را یک چهره تکفیرى و سفاک مى‏دانسته‏اند.

  1. سعود بن عبدالعزیز مردم مکه اگر اسلام نیاورند (وهابى نشوند)، باید کشته شوند

شهرهاى مکه و مدینه از دیدگاه تمام مسلمانان، قداست خاصى دارد و در طول تاریخ همواره مورد احترام بوده است، اما در برخى از برهه‏ها، جباران و خون‏خوارانى هم‏چون یزید و حجاج، حرمت این شهر و حرم امن الهى را شکسته و با هجوم به خانه خدا مردمان آن را از دم تیغ گذرانده‏اند.

تاریخ گواهى مى‏دهد که وهابى‏ها در هر سه دوره‏اى که تشکیل حکومت داده‏اند، براى تصرف حرمین شریفین زشت‏ترین و ننگین‏ترین اعمال را انجام داده‏اند، به طورى که علماى اهل سنت شهادت داده‏اند که مردم در هنگام محاصره این شهر توسطوهابى‏ها بر اثر قحطى مجبور شده‏اند از گوشت سگ براى نجات خود از مرگ، تغذیه کنند.[۵۹]

سعود بن عبدالعزیز بن محمد بن سعود در پاسخ به نامه‏اى که ظاهراً شخصى به او اعتراض کرده که: چرا با مردم مکه این چنین کرده‏اید، نوشته است: «که اگر مردم مکه، اسلام نیاورند و دست از شرک، گمراهى و فساد برندارند، باید با آن‏ها جهاد کرده و حرمین را از لوث وجود آنان پاک کنیم.»

اما آن‏چه که درباره حرمین شریفین گفته‏اید! خدا را بر فضل و کرمش سپاس مى‏گویم، سپاس فراوانى که شایسته اوست، اما هنگامى که مردم حرمین، قصد ندارند اسلام بیاورند، از دستور خدا و پیامبرش سرپیچى مى‏کنند و همانند امروز در شرک، گمراهى و فساد غوطه‏ور هستند؛ بر ما واجب است که با آن‏ها جهاد کرده و حرم خدا و پیامبرش را از این چیزها پاک کنیم، اما باید حرمت این دو شهر را حفظ کنیم![۶۰]

  1. هر کس از آل شیخ پیروى نکند، راه اهل جهنم را پیموده است‏

عبدالرحمن بن محمد نجدى در کتاب‏ الدرر السنیه‏ نامه‏اى را که تعدادى از نوادگان محمد بن عبدالوهاب براى علما و مردم نجد نوشته‏اند، آورده است که آنان در این نامه تصریح کرده‏اند، هر کس از آل الشیخ (خاندان محمد بن عبدالوهاب) پیروى نکند، راه اصحاب جهنم را پیموده است:

از حسن بن حسین، سعد بن حمد و … و تمامى فرزندان محمد بن عبدالوهاب به تمامى برادران ما از علماى نجد …

شما فهمیدید که خداوند بر مردم نجد در آخرالزمان منت نهاده و شناخت مردم نسبت به آن چیزهایى که رسول خدا (ص) براى آن مبعوث شده از دین اسلام و عمل به آن، اقامه دلیل براى آن و رد اهل بدعت و گمراهى- همان‏هایى که از دین اسلام خارج شدند و آن را با اعمال پست و اعتقادهاى باطل آلوده، عوض کردند- به دست محمد بن عبدالوهاب بیان کرده است.

پس از او، نوادگان محمد بن عبدالوهاب راه او را ادامه دادند و خداوند با حاکمانى از آل سعود آنان را تأیید کرد، آنان براى اقامه دین تلاش کاملى کردند، به طورى که مردم گروه گروه وارد دین خدا شدند و خداوند آثار شرک، بدعت و گمراهى را از نجد محو کرد …

بنابراین شایسته نیست که هیچ یک از مردم، از طریقه آل شیخ- نوادگان محمد بن عبد الوهاب- روى‏گردانى و با آن‏ها در اصول دین مخالفت کنند، زیرا آنان صراط مستقیمى هستند که اگر کسى از آن خارج شود، راه اصحاب جهنم را پیموده است.[۶۱]

طبق این مستند، نوادگان محمد بن عبد الوهاب بر این باور بوده‏اند که مردم پیش از ظهورِ جد آنان، از اسلام خارج و گرفتار اعتقادات باطل شده بودند و امروز اگر کسى قصد دارد که راه جهنّمیان را نپیماید و مسلمان محسوب شود، باید از نوادگان محمد بن عبدالوهاب که صراط مستقیم الهى هستند، پیروى کنند، یعنى تمام مسلمانانى که وهابى نیستند، در حقیقت مسلمان نیستند و عاقبت راهى جهنم خواهند شد.

  1. عبدالله بن محمد الغنیمان: اگر اشاعره از وهابى‏ها تبعیت نکنند، کشته مى‏شوند

عبدالله بن محمد الغنیمان از علماى مشهور وهابى و رئیس قسم الدراسات العلیا در دانشگاه اسلامى مدینه منوره، تصریح مى‏کند که اگر اشاعره که اکثریت مسلمانان جهان را تشکیل مى‏دهند، اعتقاد وهابیت را نپذیرند، مجبور هستیم که براى آن‏ها اسلحه بکشیم.

وى در شرح کتاب التوحید صحیح بخارى‏ مى‏نویسد:

اکثر پیروان مذاهب اربعه در جهان اسلام، امروز از اشاعره هستند. آن‏ها به نصوصى اعتماد مى‏کنند که صفات خداوند را تأویل مى‏برند که گاهى این تأویل‏ها به تحریف آن صفات منجر مى‏شود و گاهى تأویلى است که جداً از حقیقت به دور است. دنیا از کتاب‏هاى این مذهب پرشده و پیروان آن‏ها ادعا مى‏کنند که از اهل سنت هستند و کسانى که به ظاهر نصوص، اعتقاد دارند را اهل تشبیه و تجسیم مى‏دانند.

بر علماى مسلمان، همان‏ها که وارثان رسول خدا (ص) هستند! لازم است که در برابر این موج‏هاى سهمگین با رعایت مقتضاى حال، با مناظره، تألیف کتاب و بیان حق با دلایل عقلى و نقلى مقاومت کنند و گاهى کار به جایى مى‏رسد که لازم است اسلحه کشیده شود![۶۲]

بله، با این‏که اشاعره اکثریت اهل سنت را تشکیل مى‏دهند، اما اگر گروه اندک وهابى، نتوانستند با مناظره و گفت‏وگو آن‏ها را به جرگه خود بکشانند، باید دست به اسلحه ببرند و آن‏ها را از دم تیغ بگذرانند؛ همان‏طورى که امروزه در افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه، بحرین و … انجام مى‏دهند.

  1. محمد بن احمد باشمیل: تمام مسلمانان مشرک و از ملت اسلام خارج شده‏اند!

محمد بن احمد باشمیل، متفکر، مبلغ، شاعر، نویسنده، روزنامه‏نگار و کارشناس رادیو و تلویزیون‏هاى عربستان سعودى متوفاى (۱۴۲۶ ق) کتاب‏هاى متعددى دارد که در آن، دیگر مسلمانان را غیر موحد و کافر قلمداد کرده است. او کتابى دارد با عنوان‏ کیف نفهم التوحید؟ که در همان پاراگراف اول کتاب پس از حمد و ستایش خداوند مى‏گوید:

از چیزهایى که موجب تأسف و گریه مى‏شود، این است که تمام مسلمانان جاهل هستند و معناى حقیقى عبادت را نمى‏دانند و به سوى غیر خداوند توجه مى‏کنند و در نتیجه شرکى که آن‏ها را از ملت اسلام خارج مى‏کند، گرفتار شده‏اند.[۶۳]

جمله‏اى روشن‏تر و واضح‏تر از این، در تکفیر تمام مسلمانان شاید به ندرت دیده شده است، اما او در سراسر این کتاب تصریح مى‏کند که مسلمانان امروزى از مشرکان زمان جاهلیت مشرک‏تر هستند که ما به جهت اختصار به همین یک مورد اکتفا مى‏کنیم.

  1. بن‏باز: اکثر مسلمانان گرفتار شرک هستند

بن‏باز، مفتى اعظم سابق عربستان سعودى پس از آن که درباره توحید و شناخت خداوند مفصل سخنرانى مى‏کند، در ادامه مى‏نویسد:

در این مسئله، بسیار و خوب تدبر و دقت کن؛ تا برایت روشن شود که اکثر مسلمانان گرفتار جهل بزرگى نسبت به این اصل اساسى شده‏اند؛تا جایى که غیر خدا را در کنار او عبادت مى‏کنند و از عبادت خالص خداوند که حق اوست، روى‏گردانده‏اند.[۶۴]

طبق این مدرک، شیخ بن باز تصریح مى‏کند که اکثر مسلمانان مشرک هستند و غیر خداوند را عبادت مى‏کنند. و این همان تفکرى است که سبب اختلاف و تفرقه میان مسلمانان شده و با نصوص صریح قرآن کریم و روایاتى که گذشت در تضاد کامل است.

نتیجه‏گیرى‏

از نظر قرآن کریم و روایات صحیح السندى که در صحیح‏ترین کتاب‏هاى اهل سنت وجود دارد، تکفیر هیچ مسلمانى جایز نیست؛ بلکه هر شخصى و به هر نحوى اسلام خود را اظهار کند، مسلمانان وظیفه دارند حکم اسلام را بر او جارى کنند و خون و مال او محفوظ است. و اگر کسى برادر مسلمان خود را کافر خطاب کند، همانند این است که او را کشته و گرفتار گناه بزرگى شده است.

اما وهابى‏ها تمام مسلمانان غیر وهابى را کافر، مشرک و مهدور الدم مى‏دانند، این دیدگاه با آیات قرآن کریم و روایات صحیح السند در تضاد و تناقض است.

بنابراین به علماى وهابى توصیه مى‏کنیم که از تکفیر برادران خود دست بکشند، خون مؤمنان را محترم بشمارند و بیش از این دست به فتنه و فساد نزنند.

منابع‏

  1. قرآن کریم.

  2. ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فى معرفه الأصحاب، تحقیق على محمد بجاوى، چاپ اول: دار الجیل، بیروت ۱۴۱۲ ق.

۳٫-، التمهید لما فى الموطأ من المعانى والأسانید، تحقیق مصطفى بن احمد علوى، محمد عبد الکبیر بکرى، وزاره عموم الأوقاف والشؤون الإسلامیه، مغرب ۱۳۸۷ ق.

  1. ابن‏أبى‏شیبه کوفى، ابوبکر عبد الله بن محمد، الکتاب المصنف فى الأحادیث والآثار، تحقیق کمال یوسف الحوت، چاپ اول: مکتبه الرشد، ریاض ۱۴۰۹ ق.

  2. ابن‏اثیر جزرى، عزالدین، أسد الغابه فى معرفه الصحابه، تحقیق عادل احمد رفاعى، چاپ اول: دار إحیاء التراث العربى، بیروت ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۶ م.

  3. ابن‏تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الجواب الصحیح لمن بدل دین المسیح، تحقیق على سید صبح مدنى، مطبعه المدنى، مصر [بى‏تا].

۷٫-، الصارم المسلول على شاتم الرسول، تحقیق محمد عبدالله عمر حلوانى و محمد کبیر احمد شودرى، چاپ اول: دار ابن‏حزم، بیروت ۱۴۱۷ ق.

۸٫-، کتب ورسائل وفتاوى شیخ الإسلام ابن‏تیمیه، تحقیق عبدالرحمن بن محمد بن قاسم عاصمى نجدى، چاپ دوم: مکتبه ابن‏تیمیه، [بى‏تا، بى‏جا].

۹٫-، منهاج السنه النبویه، تحقیق محمد رشاد سالم، چاپ اول: مؤسسه قرطبه، ۱۴۰۶ ق.

  1. ابن‏حجر عسقلانى شافعى، احمد بن على، فتح البارى شرح صحیح البخارى، تحقیق محب الدین خطیب، دار المعرفه، بیروت [بى‏تا].

  2. ابن‏دقیق عید، محمد بن على، إحکام الأحکام شرح عمده الأحکام، دارالکتب العلمیه، بیروت [بى‏تا].

  3. ابن‏عبدالوهاب، محمد، مجموع مؤلفات/ الرسائل الشخصیه، تحقیق صالح بن فوزان بن عبد الله فوزان، چاپ دوم، [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

۱۳٫-، مختصر السیره، تحقیق عبدالعزیز بن زید رومى، محمد بلتاجى، سید حجاب، چاپ اول، مطابع الریاض، ریاض، [بى‏تا].

  1. ابن‏منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، چاپ اول: دارصادر، بیروت، [بى‏تا].

مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج‏۱، ص: ۲۷۳

  1. انصارى قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، دار الشعب، قاهره، [بى‏تا].

  2. باشمیل، محمد بن احمد، کیف نفهم التوحید، ۱۴۰۶ ق [بى‏جا، بى‏نا].

  3. بخارى، محمد بن اسماعیل، صحیح البخارى، تحقیق مصطفى دیب البغا، چاپ سوم: دارابن‏کثیر، یمامه- بیروت ۱۴۰۷ ق/ ۱۹۸۷ م.

  4. بغوى، حسین بن مسعود، تفسیر البغوى، تحقیق خالد عبد الرحمن العک، دار المعرفه، بیروت [بى‏تا].

  5. بن‏باز، عبدالعزیز بن عبدالله، مجموع فتاوى ومقالات متنوعه، جمع و ترتیب محمد سعد شویعر، موقع بن‏باز، [بى‏جا، بى‏تا].

  6. حنانه، یوسف کمال، المسأله الحجازیه، مطبعه العراق- بغداد ۱۳۴۵ ق/ ۱۹۲۶ م [بى‏نا].

  7. دمشقى، محمد بن ابى‏بکر بن ناصرالدین، الرد الوافر على من زعم أن من سمى ابن‏تیمیه شیخ الإسلام کافر، تحقیق زهیر الشاویش، چاپ اول: المکتب الإسلامى، بیروت ۱۳۹۳ ق.

  8. رازى شافعى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت: ۱۴۲۱ ق/ ۲۰۰۰ م.

  9. رازى، محمد بن أبى‏بکر، مختار الصحاح، تحقیق محمود خاطر، چاپ جدید: مکتبه لبنان ناشرون، بیروت ۱۹۹۵ م.

  10. زرعى دمشقى، محمد بن أبى بکر أیوب (مشهور به ابن‏القیم الجوزیه)، مدارج السالکین بین منازل إیاک نعبد وإیاک نستعین، تحقیق محمد حامد فقى، چاپ دوم: دار الکتاب العربى، بیروت ۱۳۹۳ ق/ ۱۹۷۳ م.

  11. زینى دحلان، سید احمد، الدرر السنیه فى الرد على الوهابیه، تحقیق جبرئل حداد، چاپ اول: مکتبه الأحباب، دمشق ۱۴۲۴ ق/ ۲۰۰۳ م.

  12. سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیه فى الرد على الوهابیه، تحقیق سراوى، چاپ اول: دارذوالفقار، بیروت ۱۹۹۸ م.

  13. شوکانى، محمد بن على بن محمد، السیل الجرار المتدفق على حدائق الأزهار، تحقیق محمود ابراهیم زاید، چاپ اول: دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۰۵ ق.

  14. طبرانى، سلیمان بن احمد بن ایوب، المعجم الأوسط، تحقیق طارق بن عوض الله بن محمد، عبد المحسن بن إبراهیم حسینى، دارالحرمین، قاهره ۱۴۱۵ ق.

۲۹٫-، المعجم الکبیر، تحقیق حمدى بن عبدالمجید سلفى، چاپ دوم: مکتبه الزهراء، موصل ۱۴۰۴ ق/ ۱۹۸۳ م.

  1. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل آیه القرآن، دار الفکر، بیروت ۱۴۰۵ ق.

  2. عاصمى قحطانى نجدى، عبدالرحمن بن محمد بن قاسم، الدرر السنیه فى أجوبه النجدیه، چاپ ششم، ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۶ م، [بى‏نا، بى‏جا].

  3. غزالى، محمد بن محمد، الاقتصاد فى الاعتقاد، چاپ اول: دار و مکتبه الهلال، لبنان، ۱۹۹۳ م.

  4. غزنوى حنفى، جمال الدین احمد بن محمد، کتاب أصول الدین، تحقیق عمر وفیق داعوق، چاپ اول: دارالبشائر الإسلامیه، بیروت ۱۴۱۹ ق/ ۱۹۹۸ م.

  5. غنیمان، عبدالله بن محمد، شرح کتاب التوحید من صحیح البخارى، چاپ دوم: دارالعاصمه، ریاض ۱۴۲۲ ق/ ۲۰۰۱ م.

  6. قنوجى بخارى، محمد صدیق خان بن سید حسن خان، أبجد العلوم الوشى المرقوم فى بیان أحوال العلوم، تحقیق عبد الجبار زکار، دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۹۷۸ م.

۳۶٫-، الدین الخالص، تحقیق محمد سالم هاشم، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۵ ق/ ۱۹۹۵ م.

  1. نبهانى، یوسف بن اسماعیل، شواهد الحق فى الإستغاثه بسید الخلق، تحقیق عبدالوارث محمد على، چاپ سوم: دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۲۸ ق/ ۲۰۰۷ م.

  2. نجدى حنبل، عثمان بن عبد الله بن بشر، عنوان المجد فى تاریخ نجد، تحقیق عبدالرحمن بن عبد اللطیف بن عبد الله آل الشیخ، چاپ چهارم: مطبوعات داره الملک عبد العزیز، ریاض ۱۴۰۲ ق/ ۱۹۸۲ م.

  3. نمرى قرطبى مالکى، یوسف بن عبدالله بن عبدالبر، الاستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار فى شرح الموطأ، تحقیق سالم محمد عطا- محمد على معوض، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۲۰۰۰ م.

  4. نیشابورى قشیرى، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقى، دار احیاء التراث العربى، بیروت [بى‏تا].

 

 

[۱] * فارغ التحصیل سطح چهار از جامعه المصطفى العالمیه؛ کارشناس پاسخ به شبهات در شبکه جهانى ولایت..

[۲] . محمد بن أبى بکر الرازى، مختار الصحاح، ج ۱، ص ۱۳۱٫

[۳] . الْإِسْلَامُ أَنْ تَشْهَدَ أَنْ لَا إِلَهَ إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَتُقِیمَ الصَّلَاه وَتُؤْتِى الزَّکَاه وَتَصُومَ رَمَضَانَ وَتَحُجَّ الْبَیتَ إن اسْتَطَعْتَ إلیه سَبِیلًا قال: صَدَقْتَ قال: فَعَجِبْنَا له یسْأَلُهُ وَیصَدِّقُهُ قال: فَأَخْبِرْنِى عن الْإِیمَانِ قال: أَنْ تُؤْمِنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ وَتُؤْمِنَ بِالْقَدَرِ خَیرِهِ وَشَرِّهِ.( مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۳۷).

[۴] . عن عبد اللَّهِ بن عُمَرَ قال قال رسول اللَّهِ: أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ الناس حتى یشْهَدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رسول اللَّهِ وَیقِیمُوا الصَّلَاه وَیؤْتُوا الزَّکَاه فإذا فَعَلُوا عَصَمُوا مِنِّى دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إلا بِحَقِّهَا وَحِسَابُهُمْ على اللَّهِ.( همان، ص ۵۳، ح ۲۲، کتاب الإیمان، باب الأَمْرِ بِقِتَالِ النَّاسِ حَتَّى یقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ؛ بخارى، صحیح البخارى، ج ۱، ص ۱۷، ح ۲۵، کتاب الإیمان، بَاب فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاه وَآتَوْا الزَّکَاه فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ).

[۵] . قال قال رسول اللَّهِ: أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ الناس حتى یقُولُوا:« لَا إِلَهَ إلا الله» فَمَنْ قال:« لَا إِلَهَ إلا الله فَقَدْ عَصَمَ مِنِّى نَفْسَهُ وَمَالَهُ إلا بِحَقِّهِ وَحِسَابُهُ على اللَّهِ»( بخارى، صحیح البخارى، ج ۳، ص ۱۰۷۷، ۲۷۸۶، کتاب الجهاد، باب دُعَاءِ النَّبِىِّ إِلَى الإِسْلَامِ وَالنُّبُوَّه؛ مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۲، ح ۲۲، کتاب الإیمان، باب الأَمْرِ بِقِتَالِ النَّاسِ حَتَّى یقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ) ..

[۶] . ابن‏بشر، عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج ۱، ص ۴۱- ۴۲ ..

[۷] . فأنا المقر بأننى وهابى الجماعه النجدیین هادول هالى بیقولوا عنه وهابیه یلتقون مع المسلمین فى اصول التمذهب، کما أنه غالب المسلمین الیوم إما حنیفه أو شافعیه أو مالکیه أو حنابله. النجدیین هادول حنابله تراهم کسائر المسلمین تماما فى التمذهب، یختلفون عن سائر المسلمین فى ناحیه هامه جدا وهى فهمه للتوحید فهما صحیحا. فهمهم لکلمه التوحید لا إله إلا الله فهما منجى لقائله من الخلود فى النار یوم الله.

http:// www. alalbany. net/ search wp/ fatawa view. php? id/ 226.

.

[۸]

. http:// www. leader. ir/ langs/ fa/ index. php? p/ content Show id/ 38111

.

[۹] . والذى ینبغى أن یمیل المحصل إلیه الاحتراز من التکفیر ما وجد إلیه سبیلًا. فإن استباحه الدماء والأموال من المصلین إلى القبله المصرحین بقول:« لا إله إلا الله محمد رسول الله» خطأ، والخطأ فى ترک ألف کافر فى الحیاه أهون من الخطأ فى سفک محجمه من دم مسلم. وقد قال صلى الله علیه وسلم:« أمرت أن أقاتل الناس حتى یقولوا لا إله إلا الله محمد رسول الله، فإذا قالوها فقد عصموا منى دماءهم وأموالهم إلا بحقها».( غزالى، الاقتصاد فى الاعتقاد، ج ۱، ص ۲۷۰).

[۱۰] . فلعن المسلم المعین حرام وأشد منه رمیه بالکفر وخروجه من الإسلام وفى ذلک أمور غیر مرضیه منها إشمات الأعداء بأهل هذه المله الزکیه وتمکینهم بذلک من القدح فى المسلمین واستضعافهم لشرائع هذا الدین( ابن ناصر الدین دمشقى، الرد الوافر، ج ۱، ص ۱۱) ..

[۱۱] . أقول:« اعلم أن الحکم على الرجل المسلم بخروجه من دین الإسلام ودخوله فى الکفر لا ینبغى لمسلم یؤمن بالله والیوم الآخر أن یقدم علیه إلا ببرهان أوضح من شمس النهار فإنه قد ثبت فى الأحادیث الصحیحه المرویه من طریق جماعه من الصحابه أن من قال لأخیه یا کافر فقد باء بها أحدهما هکذا فى الصحیح»( شوکانى، السیل الجرار، ج ۴، ص ۵۷۸) ..

[۱۲] . مائده، آیه ۳۲٫

[۱۳] . نساء، آیه ۹۳ ..

[۱۴] . نساء، آیه ۹۴ ..

[۱۵] . ابن‏ثیر جزرى، اسد الغابه فى معرفه الصحابه، ج ۵، ص ۱۴۸٫

[۱۶] . واختلف فى تعیین القاتل والمقتول فى هذه النازله فالذى علیه الأکثر وهو فى سیر ابن‏إسحاق ومصنف أبى داؤد والإستیعاب لإبن عبد البر أن القاتل محلم بن جثامه والمقتول عامر بن الأضبط فدعا على محلم فما عاش بعد ذلک إلا سبعا ثم دفن فلم تقبله الأرض ثم دفن فلم تقبله ثم دفن ثالثه فلم تقبله فلما رأوا أن الأرض لا تقبله ألقوه فى بعض تلک الشعاب وقال: إن الأرض لتقبل من هو شر منه.( قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۵، ص ۳۳۶) ..

[۱۷] . قال بن عَبَّاسٍ کان رَجُلٌ فى غُنَیمَه له فَلَحِقَهُ الْمُسْلِمُونَ فقال السَّلَامُ عَلَیکُمْ فَقَتَلُوهُ وَأَخَذُوا غُنَیمَتَهُ فَأَنْزَلَ الله فى ذلک إلى قَوْلِهِ« تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاه الدُّنْیا».( بخارى، صحیح البخارى، ج ۴، ص ۱۶۷۷، ح ۴۳۱۵، کتاب التفسیر، باب. وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَیکُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا؛ مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۴، ص ۲۳۱۹، ح ۳۰۲۵، التفسیر، باب ۱).

[۱۸] . حدثنا أبو بَکْرِ بن أبى شَیبَه حدثنا أبو خَالِدٍ الْأَحْمَرُ ح وحدثنا أبو کُرَیبٍ وإسحاق بن إبراهیم عن أبى مُعَاوِیه کلاهما عن الْأَعْمَشِ عن أبى ظِبْیانَ عن أُسَامَه بن زَیدٍ وَهَذَا حَدِیثُ بن أبى شَیبَه قال: بَعَثَنَا رسول اللَّهِ فى سَرِیه فَصَبَّحْنَا الْحُرَقَاتِ من جُهَینَه فَأَدْرَکْتُ رَجُلًا فقال: لَا إِلَهَ إلا الله فَطَعَنْتُهُ فَوَقَعَ فى نَفْسِى من ذلک فَذَکَرْتُهُ لِلنَّبِى فقال: رسول اللَّهِ أَقَالَ لَا إِلَهَ إلا الله وَقَتَلْتَهُ قال قلت یا رَسُولَ اللَّهِ إنما قَالَهَا خَوْفًا من السِّلَاحِ قال أَفَلَا شَقَقْتَ عن قَلْبِهِ حتى تَعْلَمَ أَقَالَهَا أَمْ لَا فما زَالَ یکَرِّرُهَا عَلَى حتى تَمَنَّیتُ أَنِّى أَسْلَمْتُ یوْمَئِذٍ …( مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹۶٫ ح ۹۶، کتاب الإیمان، بَاب تَحْرِیمِ قَتْلِ الْکَافِرِ بَعْدَ أَنْ قال لَا إِلَهَ إِلَا الله) ..

[۱۹] . وأجمع المفسرون على أن هذه الآیات إنما نزلت فى حق جماعه من المسلمین لقوا قوما فأسلموا فقتلوهم وزعموا أنهم إنما أسلموا من الخوف، وعلى هذا التقدیر. فهذه الآیه وردت فى نهى المؤمنین عن قتل الذین یظهرون الایمان.( فخر رازى، التفسیر الکبیر، ج ۱۰، ص ۱۹۰).

[۲۰] . مرداس بن نهیک الفزارى فیه نزلت« ولا تقولوا لمن ألقى إلیکم السلام لست مؤمنا» الآیه کان یرعى غنما له فهجمت علیه سریه رسول الله صلى الله علیه وسلم وفیها أسامه بن زید وأمیرها سلمه بن الأکوع فلقیه اسامه وألقى إلیه السلام وقال: السلام علیکم أنا مؤمن فحسب أسامه أنه ألقى إلیه السلام متعوذا فقتله فأنزل الله عز وجل« یا أیها الذین آمنوا إذا ضربتم فى سبیل الله فتبینوا».( ابن عبد البر قرطبى، الاستیعاب فى معرفه الأصحاب، ج ۳، ص ۱۳۸۶).

[۲۱] . وقد استدل بهذه الآیه على أن من قتل کافرا بعد أن قال لا إله إلا الله قتل به لأنه قد عصم بهذه الکلمه دمه وماله وأهله( الشوکانى، فتح القدیر، ج ۱، ص ۵۰۱) ..

[۲۲] . وهذه الآیه نزلت فى الذین وجدوا رجلا فى غنیمه له فقال أنا مسلم فلم یصدقوه وأخذوا غنمه فأمرهم الله سبحانه وتعالى بالتثبت والتبین ونهاهم عن تکذیب مدعى الإسلام طمعا فى دنیاه( ابن‏تیمیه، منهاج السنه النبویه، ج ۷، ص ۲۳۴).

[۲۳] .« ولا تقولوا لمن ألقى إلیکم السلام لست مؤمنا تبتغون عرض الحیاه الدنیا» ولا خلاف بین المسلمین ان الحربى اذا اسلم عند رؤیه السیف وهو مطلق أو مقید یصح اسلامه وتقبل توبته من الکفر وان کانت دلاله الحال تقضى ان باطنه بخلاف ظاهره. وایضا فان النبى صلى الله علیه وسلم کان یقبل من المنافقین علانیتهم ویکل سرائرهم إلى الله مع اخبار الله له انهم اتخذوا ایمانهم جنه وانهم« یحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا کَلِمَه الْکُفْرِ وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ ینالُو» فعلم ان من اظهر الاسلام والتوبه من الکفر قبل ذلک منه( ابن‏تیمیه، الصارم المسلول على شاتم الرسول، ج ۳، ص ۶۱۹) ..

[۲۴] . فأمرهم بالتبین والتثبت فى الجهاد وأن لا یقولوا للمجهول حاله لست مؤمنا یبتغون عرض الحیاه الدنیا فیکون إخبارهم عن کونه لیس مؤمنا خبرا بلا دلیل بل لهوى أنفسهم لیأخذوا ماله وإن کان ذلک فى دار الحرب إذا ألقى السلم …( ابن‏تیمیه، الجواب الصحیح، ج ۶ ص ۴۵۶).

[۲۵] . نقول إشاره إلى أن عمل القلب غیر معلوم واجتناب الظن واجب، وإنما یحکم بالظاهر فلا یقال لمن یفعل فعلًا هو مرائى، ولا لمن أسلم هو منافق، ولکن الله خبیر بما فى الصدور، إذا قال فلان لیس بمؤمن حصل الجزم.( فخررازى، التفسیر الکبیر، ج ۲۸، ص ۱۹۰).

[۲۶] . وفى هذا من الفقه باب عظیم وهو أن الأحکام تناط بالمظان والظواهر لا على القطع وإطلاع السرائر( قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۵، ص ۳۳۹) ..

[۲۷] .« ولا تقولوا لمن ألقى إلیکم السلام» یعنى التحیه یعنى لا تقوموا لمن حیاکم بهذه التحیه أنه إنما قالها تعوذا فتقدموا علیه بالسیف لتأخذوا ماله ولکن کفوا عنه وأقبلوا منه ما أظهره لکم.( الخازن، لباب التأویل فى معانى التنزیل، ج ۱، ص ۳۳۹).

[۲۸] . قلت إذا رأى الغزاه فى بلد أو قریه شعار الإسلام فعلیهم أن یکفوا عنهم فإن النبى صلى الله علیه وسلم کان إذا غزا قوما فإن سمع آذانا کف عنهم. أخبرنا عبد الوهاب بن محمد الخطیب أنا عبد العزیز بن أحمد الخلال أنا أبو العباس الأصم أنا الربیع أنا الشافعى أنا سفیان عن عبد الملک بن نوفل بن مساحق عن ابن‏عصام عن أبیه أن النبى کان إذا بعث سریه قال. إذا رأیتم مسجدا أو سمعتم أذانا فلا تقتلوا أحدا( بغوى، تفسیر البغوى، ج ۱، ص ۴۶۷) ..

[۲۹] . حجرات، آیه ۱۱٫

[۳۰] . وقد قال جماعه من أهل العلم فى قول الله عز وجل) ولا تنابزوا بالألقاب بئس الاسم الفسوق بعد الإیمان( ۱ هو قول الرجل لأخیه یا کافر یا فاسق وهذا موافق لهذا الحدیث فالقرآن والسنه ینهیان عن تفسیق المسلم وتکفیره ببیان لا إشکال فیه …( ابن‏عبد البر قرطبى، التمهید، ج ۱۷، ص ۲۱) ..

[۳۱] . وفائده هذا الحدیث النهى عن تکفیر المؤمن وتفسیقه قال الله عز وجل« ولا تنابزوا بالألقب بئس الاسم الفسوق بعد الإیمن». فقال جماعه من المفسرین فى هذه الآیه هو قول الرجل لأخیه یا کافر یا فاسق. وممن قال بذلک عکرمه والحسن وقتاده. وهو معنى قول مجاهد لأنه قال هو الرجل یدعى بالکفر وهو مسلم( همو. الاستذکار، ج ۸، ص ۵۴۹).

[۳۲] . حدثنا هناد بن السرى قال ثنا أبو الأحوص عن حصین قال سألت عکرمه عن قول الله ولا تنابزوا بالألقاب قال هو قول الرجل للرجل یا منافق یا کافر( طبرى، جامع البیان عن تأویل آى القرآن، ج ۲۶، ص ۱۳۲؛ بیهقى، شعب الإیمان، ج ۵، ص ۳۰۸؛ بغوى، تفسیر البغوى، ج ۴، ص ۲۱۵).

[۳۳] . توبه، آیه ۵٫

[۳۴] . همان، آیه ۱۱ ..

[۳۵] . عن بن عُمَرَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قال أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ الناس حتى یشْهَدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رسول اللَّهِ وَیقِیمُوا الصَّلَاه وَیؤْتُوا الزَّکَاه فإذا فَعَلُوا ذلک عَصَمُوا مِنِّى دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إلا بِحَقِّ الْإِسْلَامِ وَحِسَابُهُمْ على اللَّهِ( بخارى، صحیح البخارى، ج ۱، ص ۱۷، ح ۲۵، کتاب الإیمان، بَاب فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاه وَآتَوْا الزَّکَاه فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ.)

[۳۶] . یقول جل ثناؤه: فإن رجع هؤلاء المشرکون الذین أمرتکم أیها المؤمنون بقتلهم عن کفرهم وشرکهم بالله إلى الإیمان به وبرسوله وأنابوا إلى طاعته وأقاموا الصلاه المکتوبه فأدوها بحدودها وآتوا الزکاه المفروضه أهلها فإخوانکم فى الدین یقول: فهم إخوانکم فى الدین الذى أمرکم الله به وهو الإسلام. وبنحو ما قلنا فى ذلک قال أهل التأویل … عن قتاده قوله:( فإن تابوا وأقاموا الصلاه وآتوا الزکاه فإخوانکم فى الدین) یقول: إن ترکوا اللات والعزى وشهدوا أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله فإخوانکم فى الدین ونفصل الآیات لقوم یعلمون … عن بن عباس( فإن تابوا وأقاموا الصلاه وآتوا الزکاه) قال: حرمت هذه الآیه دماء أهل القبله( طبرى، جامع البیان عن تأویل آى القرآن، ج ۱۰، ص ۸۷) ..

[۳۷] . قوله تعالى.( فإن تابوا) أى من الشرک( وأقاموا الصلاه وآتوا الزکاه فخلوا سبیلهم) هذه الآیه فیها تأمل وذلک أن الله تعالى علق القتل على الشرک ثم قال:( فإن تابوا) والأصل أن القتل متى کان للشرک یزول بزواله وذلک یقتضى زوال القتل بمجرد التوبه من غیر اعتبار إقامه الصلاه وإیتاء الزکاه ولذلک سقط القتل بمجرد التوبه قبل وقت الصلاه والزکاه وهذا بین فى هذا المعنى غیر أن الله تعالى ذکر التوبه وذکر معها شرطین آخرین فلا سبیل إلى إلغائهما نظیره قوله صلى الله علیه وسلم.) أمرت أن أقاتل الناس حتى یقولوا لا إله إلا الله ویقیموا الصلاه ویؤتوا الزکاه فإذا فعلوا ذلک عصموا منى دماءهم وأموالهم إلا بحقها وحسابهم على الله( قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۸، ص ۷۴).

[۳۸] . وأجمع المسلمون على أن الکافر إذا قال لا إله إلا الله محمد رسول الله فقد دخل فى الإسلام( ابن‏قیم جوزى، مدارج السالکین، ج ۳، ص ۴۵۲) ..

[۳۹] . واعتقد أن الإیمان فى التحقیق وهو التصدیق بالقلب وهو الإیمان المفروض على العبد الإقرار باللسان لیظهر عند الناس ما فى الجنان فتجرى علیه أحکام الإسلام فمن أتى بالتصدیق بالقلب یکون مؤمنا بینه وبین الله تعالى ومن أتى بهما یکون مؤمنا عند الله وعند الناس.( غزنوى، کتاب أصول الدین، ج ۱، ص ۲۵۰).

[۴۰] . والمنافقون تجرى علیهم فى الظاهر أحکام الإسلام ولم یکن أحد من الطلقاء بعد الفتح یظهر المحاده لله ورسوله بل یرث ویورث ویصلى علیه ویدفن فى مقابر المسلمین وتجرى علیه أحکام الإسلام التى تجرى على غیره.( ابن‏تیمیه، منهاج السنه النبویه، ج ۶، ص ۲۶۹) ..

[۴۱] . قال الشافعى إنما منع رسول الله( ص) من قتل المنافقین ماکانوا یظهارونه من الإسلام مع العلم بنفاقهم لأن ما یظهارونه یجب ما قبله ویؤید هذا قوله علیه الصلاه والسلام فى الحدیث المجمع على صحته فى الصحیحین وغیرهما أمرت أن أقاتل الناس حتى یقولوا لا إله إلا الله فإذا قالوها عصموا منى دماءهم وأموالهم إلا بحقها وحسابهم على الله عز وجل ومعنى هذا أن من قالها جرت علیه أحکام الإسلام ظاهرا فإن کان یعتقدها وجد ثواب ذلک فى الدار الآخره وإن لم یعتقدها لم ینفعه جریان الحکم علیه فى الدنیا وکونه کان خلیط أهل الإیمان.( ابن‏کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۱، ص ۵۰) ..

[۴۲] . عن النبى( ص) قال من حَلَفَ بِمِلَّه غَیرِ الْإِسْلَامِ کَاذِبًا فَهُوَ کما قال وَمَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِشَى‏ءٍ عُذِّبَ بِهِ فى نَارِ جَهَنَّمَ وَلَعْنُ الْمُؤْمِنِ کَقَتْلِهِ وَمَنْ رَمَى مُؤْمِنًا بِکُفْرٍ فَهُوَ کَقَتْلِهِ( بخارى، صحیح البخارى، ج ۵، ص ۲۲۶۴، ح ۵۷۵۴، کتاب الأدب، بَاب من أکفر أَخَاهُ بِغَیرِ تَأْوِیلٍ فَهُوَ کما قال).

[۴۳] . نساء، آیه ۹۳٫

[۴۴] . بخارى، صحیح البخارى، ج ۵، ص ۲۲۶۳، ح ۵۷۵۲ و ح ۵۷۵۳ ..

[۴۵] . عن أبى ذَرٍّ رضى الله عنه أَنَّهُ سمع النبى( ص) یقول: لَا یرْمِى رَجُلٌ رَجُلًا بِالْفُسُوقِ ولا یرْمِیهِ بِالْکُفْرِ إلا ارْتَدَّتْ علیه إن لم یکُنْ صَاحِبُهُ کَذَلِکَ( همان. ج ۵، ص ۲۲۴۷، ح ۵۶۹۸، کتاب الأدب، باب مَا ینْهَى مِنَ السِّبَابِ وَاللَّعْنِ).

[۴۶] . عن أبى ذَرٍّ أَنَّهُ سمع رَسُولَ اللَّهِ( ص) یقول:« … مَنْ دَعَا رَجُلًا بِالْکُفْرِ أو قال عَدُوَّ اللَّهِ وَلَیسَ کَذَلِکَ إلا حَارَ علیه.( نیشابورى، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۹، ح ۶۱، کتاب الإیمان، بَاب بَیانِ حَالِ إِیمَانِ من رَغِبَ عن أبیه وهو یعْلَمُ).

[۴۷] . وهذا وعید عظیم لمن اکفر أحدا من المسلمین ولیس کذلک وهى ورطه عظیمه وقع فیها خلق کثیر من المتکلمین ومن المنسوبین إلى السنه وأهل الحدیث لما اختلفوا فى العقائد فغلظوا على مخالفیهم وحکموا بکفرهم وخرق حجاب الهیبه فى ذلک جماعه من الحشویه وهذا الوعید لاحق بهم إذا لم یکن خصومهم کذلک( ابن‏دقیق عید، إحکام الأحکام، ج ۴، ص ۷۶) ..

[۴۸] . المعنى فى قوله فقد باء بها أحدهما یرید أن المقول له یا کافر إن کان کذلک فقد احتمل ذنبه ولا شى‏ء على القائل له ذلک لصدقه فى قوله فإن لم یکن کذلک فقد باء القائل بذنب کبیر وإثم عظیم واحتمله بقوله ذلک وهذا غایه فى التحذیر من هذا القول والنهى عن أن یقال لأحد من أهل القبله یا کافر( القرطبى، التمهید، ج ۱۷، ص ۲۲).

[۴۹] . والتحقیق أن الحدیث سیق لزجر المسلم عن أن یقول ذلک لأخیه المسلم … فمعنى الحدیث فقد رجع علیه تکفیره فالراجع التکفیر لا الکفر فکأنه کفر نفسه لکونه کفر من هو مثله ومن لا یکفره إلا کافر یعتقد بطلان دین الإسلام( ابن‏حجر عسقلانى، فتح البارى شرح صحیح البخارى، ج ۱۰، ص ۴۶۶).

[۵۰] . عَنِ بن عُمَرَ قال قال رسول اللَّهِ( ص) کُفُّوا عن أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ لا تُکَفِّرُوهُمْ بِذَنْبٍ فَمَنْ أَکْفَرَ أَهْلَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ فَهُوَ إلى الْکُفْرِ أَقْرَبُ( طبرانى، المعجم الکبیر، ج ۱۲، ص ۲۷۲، ح ۱۳۰۸۹) ..

[۵۱] . حَدَّثَنَا مَنْصُورُ بْنُ دِینَارٍ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ أَبِى سُفْیانَ، قَالَ. قُلْتُ لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ. هَلْ کُنْتُمْ تَقُولُونَ لأَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَه. کَافِرٌ؟ قَالَ. لا، قُلْتُ. وَکُنْتُمْ تَقُولُونَ. مُشْرِکٌ؟ قَالَ. مُعَاذَ اللَّهِ.( طبرانى، المعجم الأوسط، ج ۷، ص ۲۳۰، ح ۷۳۵۴).

[۵۲] . حدثنا یزِیدُ بن هَارُونَ عن شَرِیکٍ عن أبى العنبس عن أبى الْبَخْتَرِى قال سُئِلَ عَلِى عن أَهْلِ الْجَمَلِ قال قِیلَ أَمُشْرِکُونَ هُمْ قال: من الشِّرْکِ فَرُّوا قِیلَ أَمُنَافِقُونَ هُمْ قال: إنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یذْکُرُونَ اللَّهَ إَلَا قَلِیلًا قِیلَ:( فما هم؟ قال) إخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَینَا( ابن‏ابى‏شیبه، الکتاب المصنف فى الأحادیث والآثار، ج ۷، ص ۵۳۵، ح ۳۷۷۶۳؛ بیهقى، سنن البیهقى الکبرى، ج ۸، ص ۱۷۳، ح ۱۶۴۹۰) ..

[۵۳] . مُعَاوِیه بن أبى سُفْیانَ یخْطُبُ قال سمعت النبى یقول: من یرِدْ الله بِهِ خَیرًا یفَقِّهْهُ فى الدِّینِ وَإِنَّمَا أنا قَاسِمٌ وَیعْطِى الله وَلَنْ یزَالَ أَمْرُ هذه الْأُمَّه مُسْتَقِیمًا حتى تَقُومَ السَّاعَه أو حتى یأْتِى أَمْرُ اللَّهِ( بخارى، صحیح البخارى، ج ۶، ص ۲۶۶۷، ح ۶۸۸۲).

[۵۴] . وجه الدلیل منه أن النبى ۶ أخبر أن أمر هذه الأمه لا یزال مستقیما إلى أخر الدهر، ومعلوم أن هذه الأمور التى تکفرون بها ما زالت قدیما ظاهره ملأت البلاد کما تقدم. فلوکانت هذه الأصنام الکبرى ومن فعل شیئا من تلک الأفاعیل عابدا للأوثان لم یکن أمر هذه الأمه مستقیما بل منعکسا بلدهم بلد کفر تعبد فیه الأصنام ظاهرا، وتجرى على عبده الأصنام فیها أحکام الإسلام …( سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیه فى الرد على الوهابیه، ص ۱۲۹) ..

[۵۵] . وهذا خلاف مذهبکم. فإن أمته على قولکم عبدوا الأصنام کلهم، وملأت الأوثان بلادهم … کل هذا ممتلئ مما زعمتم أنه الأصنام، وقلتم من لم یکفر من فعل هذا الأمور والأفعال فهو کافر.( همان. ص ۱۴۳) ..

[۵۶] . وأنا أخبرکم عن نفسى والله الذى لا اله الا هو لقد طلبت العلم واعتقد من عرفنى أن لى معرفه وأنا ذلک الوقت لا أعرف معنى لا اله الا الله ولا اعرف دین الإسلام قبل هذا الخیر الذى مَنّ الله به. وکذلک مشایخى ما منهم رجل عرف ذلک، فمن زعم من علماء العارض أنه عرف معنى لا اله إلا الله أو عرف معنى الإسلام قبل هذا الوقت، أو زعم عن مشایخه أن أحدا عرف ذلک فقد کذب وافترى ولبس على الناس ومدح نفسه بما لیس فیه( محمد بن عبدالوهاب، مجموع مؤلفات، کتاب الرسائل الشخصیه، ص ۱۰۴، عبد الرحمن بن محمد نجدى، الدرر السنیه فى أجوبه النجدیه، ج ۱۰، ص ۷).

[۵۷] . واعرف ما قص العلماء عن أصحابه، وأحوالهم، وأعمالهم. لعلک أن تعرف الإسلام والکفر. فإن الإسلام الیوم غریب، و أکثر الناس لا یمیز بینه وبین الکفر. وذلک هو الهلاک الذى لا یرجى معه فلاح( محمد بن عبدالوهاب، مختصر سیره الرسول، ص ۸) ..

[۵۸] . وانتشرت دعوته فى نجد وشرق بلاد العرب إلى عمان ولم یخرج عنها إلى الحجاز والیمن إلا فى حدود المائتین والألف وتوفى سنه ۱۲۰۹ ….

قال الشیخ الامام العلامه محمد بن ناصر الحازمى الآخذ عن شیخ الاسلام محمد بن على الشوکانى. هو رجل عالم متبع الغالب علیه فى نفسه الاتباع ورسائله معروفه وفیها المقبول والمردود وأشهر ما ینکر علیه خصلتان کبیرتان.

الأولى تکفیر أهل الأرض بمجرد تلفیقات لا دلیل علیها وقد انصف السید الفاضل العلامه داود بن سلیمان فى الرد علیه فى ذلک.

الثانیه التجارى على سفک الدم المعصوم بلا حجه ولا إقامه برهان. وتتبع هذه جزئیات ذکر السید المذکور بعضها وترک کثیرا منها وهى حقیر تغتفر مع صلاح الأصل وصحته انتهى.( قنوجى، أبجد العلوم، ج ۳، ص ۱۹۵) ..

[۵۹] . وحاصروا مکه حتى اشتد البلاء وعم الغلاء وأکل الناس الکلاب والجیف، ثم عقد الشریف غالب معهم الصلح فدخلوا مکه؛ وهابى‏ها شهر مکه را محاصره کردند؛ به حدى که بر اثر مشکلات و گرانى، مردم مجبور شدند گوشت سگ و مردار تغذیه کنند، سپس غالب شریف با آن‏ها صلح کرد و آنان وارد مکه شدند.( زینى‏دحلان، الدرر السنیه فى الرد على الوهابیه، ص ۱۱۸).

[۶۰] . وما ذکرت من جهه الحرمین الشریفین، الحمدلله على فضله و کرمه، حمد کثیرا کما ینبغى أن یحمد، وعز جلاله، لما کان أهل الحرمین آبین عن الإسلام، و ممتنعین عن الإنقیاد لأمر الله و رسوله و مقیمین على مثل ما أنت علیه الیوم، من الشرک و الضلال و الفساد وجب علینا الجهاد بحمد الله فیما یزیل ذلک عن حرم الله و حرم رسوله، من غیر إستحلال لحرمتهما.( عبد الرحمن بن محمد نجدى، الدرر السنیه فى أجوبه النجدیه، ج ۹، ص ۲۶۴- ۲۸۵) ..

[۶۱] . من حسن بن حسین، وسعد بن حمد بن عتیق، وسلیمان بن سحمان، وصالح بن عبد العزیز، وعبد الرحمن بن عبد اللطیف، وعمر بن عبد اللطیف، وعبد الله بن حسن، ومحمد بن إبراهیم بن عبد اللطیف، وکافه آل الشیخ. إلى کافه إخواننا من علماء نجد، وإخوانهم المنتسبین، سلمهم الله تعالى وهداهم، السلام علیکم ورحمه الله وبرکاته.

وبعد، تفهمون ما من الله به على أهل نجد فى آخر هذا الزمان، مما بین الله على ید الشیخ. محمد بن عبد الوهاب، رحمه الله، من معرفه ما بعث الله به رسوله صلى الله علیه وسلم من دین الإسلام، والعمل به، وإقامه الأدله على ذلک، والرد على أهل البدع والضلالات، ممن خرج عن دین الإسلام، واستبدل به سواه من الأعمال الردیه، والاعتقادات الباطله الوبیه.

ثم ذریته من بعده، سلکوا على منواله، وأیدهم الله تعالى بولاه الأمر من آل سعود، رحم الله أمواتهم، وأعز بإقامه دینه أحیاءهم، قاموا بهذا الدین أتم القیام، حتى دخل الناس فى دین الله أفواجا، ومحا الله بهم آثار الشرک والبدع والضلالات من نجد، ولله الحمد والمنه ….

ولا ینبغى لأحد من الناس العدول عن طریقه آل الشیخ رحمه الله علیهم، ومخالفه ما استمروا علیه فى أصول الدین، فإنه الصراط المستقیم، الذى من حاد عنه فقد سلک طریق أصحاب الجحیم …( عبد الرحمن بن محمد النجدى، الدرر السنیه فى أجوبه النجدیه، ج ۱۴، ص ۳۷۴- ۳۷۵) ..

[۶۲] . و قد انتسب إلى الأشعرى أکثرالعالم الاسلامى الیوم من أتباع المذاهب الأربعه، وهم یعتمدون على تأویل نصوص الصفات تأویلا یصل إحیانا إلى التحریف، وأحیانا یکون تأویلا بعیداً جداً، وقد امتلأت الدنیا بکتب هذا المذهب و ادعى أصحابها أنهم أهل السنه، ونسبوا من آمن بالنصوص على ظاهرها إلى التشبیه والتجسیم.

هذا ولابد لعلماء الاسلام. ورثه رسول الله. من مقاومه هذه التیارات الجارفه على حسب ما تقضیه الحال، من المناظرات، أو بالتألیف و بیان الحق بالبراهین العقلیه و النقلیه و قد یصل الأمر أحیانا إلى شهر السلاح.( عبدالله بن محمد غنیمان، شرح کتاب التوحید من صحیح البخارى، ج ۱، ص ۱۹) ..

[۶۳] . ومن المؤسف المبکى أن عامه المسلمین من الجهال لا یعرفون المعنى الحقیقى للعباده فیتوجهون بها إلى غیر الله تعالى( جهلا) فیقعون فى الشرک المخرج من الملله.( باشمیل، کیف نفهم التوحید، ص ۵) ..

[۶۴] . فتأمل ذلک جیداً وتدبره کثیراً لیتضح لک ما وقع فیه أکثر المسلمین من الجهل العظیم بهذا الأصل الأصیل حتى عبدوا مع الله غیره، وصرفوا خالص حقه لسواه، فالله المستعان.( عبدالعزیز بن عبدالله بن‏باز، مجموع فتاوى و مقالات متنوعه، ج ۱، ص ۱۶) ..

منبع: مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۲۳۵-۲۷۴٫

http://shiastudies.com/fa

 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.