روش قرآن در علاج و جلوگیرى از پدیده تکفیر

5

روش قرآن در علاج و جلوگیرى از پدیده تکفیر

وحید خورشیدى*[۱]

چکیده‏

یکى از مسائلى که در قرآن بر آن تاکید شده، عدم تکفیر مسلمانان است. قرآن راهکارهایى به مسلمانان پیشنهاد کرده است تا از این پدیده که جان مسلمانان دیگر را به خطر مى‏اندازد، جلوگیرى کند. یکى از روش‏هاى قرآن شتاب نورزیدن در تکفیر کسى است که اظهار اسلام مى‏کند. هم‏چنین توصیه به شک نکردن در اسلام دیگران، توصیف کردن دو گروه مسلمان در حال جنگ به ایمان، امر به اصلاح بین دو گروه در حال نزاع و با عظمت نشان دادن خون مسلمان، از راه‏هاى علاج تکفیر مى‏باشد که قرآن به آن پرداخته است. این نوشتار در پى آن است تا با موشکافى در آیات الهى، روش قرآن در علاج و جلوگیرى از پدیده تکفیر را بیان کند.

کلیدواژگان: روش قرآن، علاج، تکفیر، عدم شک، ایمان، اصلاح، خون مسلمان.

مقدمه‏

در طول تاریخ اسلام، افراد و گروه‏هایى بوده‏اند که مخالفان خود را تکفیر مى‏کردند و با کوچک‏ترین عاملى آنان را از دین اسلام خارج کرده و حکم به وجوب قتل آنان مى‏دادند. همواره تکفیر گروهى از مسلمانان توسط گروهى دیگر به دلیل معارض بودن‏ مبانى و یا عدم فهم مبانى یکدیگر، موجب وارد شدن آسیب‏هاى زیادى به امت اسلامى گردیده است. از نظر اسلام، مسلمان کسى است که شهادتین را بر زبان جارى مى‏سازد؛ گرچه در باطن، اعتقاد دیگرى داشته باشد. بر اساس شریعت اسلامى، صحیح نیست فرقه‏اى اسلامى و یا فردى از امت اسلامى را بى‏دلیل متهم به کفر کند، مادامى که اعتراف به شهادتین کند، و ضرورتى از ضروریات دین را انکار نکند. به همین سبب در این نوشتار، سعى شده است تا راه‏کارهاى قرآن، در علاج و جلوگیرى از پدیده خطرناک و مخرب تکفیر بیان شود و این که قرآن از چه طریقى با این پدیده مبارزه کرده است. از آن‏جا که گروه‏هاى تکفیرى خود را مسلمان، و مسلمانان دیگر را کافر مى‏دانند، ضرورى است تا براى همه مشخص شود که روش این گروه، خلاف قرآن و اسلام اصیل است. در خصوص این موضوع با عنوان‏هایى؛ مانند تکفیر در قرآن و سنت، به آن پرداخته شده، اما بیشتر به صورت کلى گویى بوده است، ولى در این نوشتار به آیات به صورت جزئى و با دقت بیشتر پرداخته شده است، تا موضوع کاربردى‏تر شود. این مقاله، موضوع خود را چنین دنبال کرده است: معناى لغوى و اصطلاحى تکفیر، روش قرآن در علاج تکفیر، حق تکفیر از آنِ چه کسى است و در پایان به مخالفت تکفیرى‏ها به ویژه وهابیت، از منش قرآن پرداخته شده است.

تکفیر در لغت و اصطلاح‏

واژه تکفیر مصدر باب تفعیل است که از ریشه «کفّر یکفّر» گرفته شده و ثلاثى مجرد آن «کفر» است. کفر در لغت همان طور که در المفردات‏ آمده، به معناى پوشاندن شى‏ء است. شب را کافر گویند چون اشخاص را مى‏پوشاند و زارع را کافر گویند، زیرا تخم را در زمین مى‏پوشاند، بعد گوید کفر نعمت، پوشاندن آن است با ترک شکر و بزرگ‏ترین کفر، انکار وحدانیت خداوند یا نبوت است.[۲]

زبیدى و جوهرى کفر را به ضد ایمان معنا کرده و در ادامه تکفیر را به فروتنى، محوکردن و از بین بردن چیزى معنا کرده‏اند.[۳] زبیدى یکى از معانى تکفیر را کافر دانستن دیگران دانسته است: وکفره تکفیرا: نسبه إلى الکفر.[۴] در کتاب‏ معجم اللغه العربیه المعاصره نیز آمده است:

«کفَّر الشَّخصَ: کفّره: حمله على الکفر و نسبه الیه و قال له کفرت»؛[۵]

تکفیر یک شخص؛ یعنى که او را کافر دانسته، یا نسبت کفر به او داده و یا به او گفته شود کافر شدى. وى در ادامه گوید: به عده‏اى که جماعت تکفیرى مى‏گویند به این سبب است که این گروه، افرادى سخت‏گیرى هستند که اهل معصیت را به کفر متهم کرده و عده زیادى را تکفیر و به قتل مى‏رسانند.[۶] عبدالمنعم نیز در ذیل ماده تکفیر گوید: تکفیر نسبت دادن یکى از اهل قبله به کفر است.[۷]

از بین این معانى که براى کفر گفته شد، هنگامى که به صورت مطلق آورده شود، غالباً به معنى ضد ایمان به کار مى‏رود، هم‏چنان که ملا على قارى به این مطلب اشاره کرده است.[۸]

کفر در اصطلاح همان طور که ایجى گفته، عدم تصدیق پیامبر و انکار یکى از ضروریات دین است.[۹] ابن‏حزم نیز گوید: کفر در دین، صفت کسى است که آنچه که خدا ایمان به آن را واجب کرده است، بعد از اتمام حجت انکار کند.[۱۰] ابن‏تیمیه نیز معتقد است کفر، عدم ایمان به خدا و رسول است.[۱۱] وى در جاى دیگر کفر را انکارضرورى دین و احکام متواتر دانسته است.[۱۲] در کتاب دیگرش نیز گوید: همانا کفر عبارت است از تکذیب رسول خدا از آن‏چه خبر داده است و امتناع از پیروى حضرت در صورتى که علم به صدق پیامبر (ص) دارد؛ مانند: فرعون و یهود و مثل آن‏ها.[۱۳] فخر رازى گفته است: کفر به معنى عدم ایمان؛ یعنى عدم تصدیق ضروریاتى است که پیامبر (ص) آورده است.[۱۴] ابن‏الوزیر نیز مى‏گوید: اصل کفر تکذیب عمدى چیزى از کتاب خدا یا یکى از پیامبران است و یا تکذیب چیزى که پیامبران آن را آورده‏اند البته در صورتى‏که آن چیز به طور مشخص از ضروریات دین باشد.[۱۵]

بنابراین کفر در اصطلاح عبارت از عدم ایمان به خدا، رسول و انکار ضرورى دین است. طبق این تعریفى که از علماى اهل سنت ذکر شد، کسى که منکر خدا، نبوت و ضروریات دین نباشد، از دایره کفر خارج است. تکفیر نیز به این معناست که شخصى یک نفر از مسلمانان را کافر بداند.

بخش اول) تأمل و عدم شک دراسلام دیگران‏

الف) عجله نکردن در حکم کردن در مورد دیگران‏

از روش‏هاى قرآن در علاج پدیده تکفیر، امرکردن مؤمنان به درنگ و عجله نکردن در حکم به عدم اسلام دیگران است که این امر در حالت جنگ صادر شده است. خداوند مى‏فرماید:

(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاهِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کَثِیرَهٌ کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً)؛[۱۶] اى کسانى که ایمان آورده‏اید هنگامى که در راه خدا گام بر مى‏دارید (و به‏

سفرى براى جهاد مى‏روید) تحقیق کنید و به کسى که اظهار صلح و اسلام مى‏کند نگویید مسلمان نیستى، به خاطر این که سرمایه ناپایدار دنیا (و غنائمى) به دست آورید، زیرا غنیمت‏هاى بزرگى در نزد خدا (براى شما) است، شما قبلًا چنین بودید و خداوند بر شما منت گذارد (و هدایت نمود) بنابراین (به شکرانه این نعمت بزرگ) تحقیق کنید، خداوند به آنچه عمل مى‏کنید آگاه است.

در روایات و تفاسیر شأن نزول‏هایى درباره این آیه نقل شده است که با هم شباهت دارند؛ از جمله این که: پیامبر بعد از بازگشت از جنگ خیبر، اسامه بن زید را با جمعى از مسلمان‏ها به سوى یهودیانى که در یکى از روستاهاى فدک زندگى مى‏کردند فرستاد، تا آن‏ها را به اسلام و یا قبول شرایط ذمه دعوت کنند. یکى از یهودیان به نام مرداس که از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود اموال و فرزندان خود را در پناه کوهى قرار داد و به استقبال مسلمانان شتافت، در حالى که به یگانگى خدا و نبوت پیامبر گواهى مى‏داد. اسامه بن زید به گمان این که مرد یهودى از ترس جان و براى حفظ مال اظهار اسلام مى‏کند و در باطن مسلمان نیست، به او حمله کرد و او را کشت و گوسفندانش به غنیمت گرفت؛ هنگامى که خبر به پیامبر رسید پیامبر از این جریان سخت ناراحت شد تا این که آیه فوق نازل شد.[۱۷]

با دقت در آیه به این نکته پى مى‏بریم که نباید در اطلاق کفر بر دیگران و لو این که قبلًا کافر بوده یا این که در باطن کافر، ولى به ظاهر ادعاى اسلام کرده و شهادتین بر زبان جارى کرده است، عجله کرد، بلکه باید سخنش را پذیرفت.

طبرى مفسر سرشناس اهل سنت این آیه را مخصوص زمان جنگ دانسته و آن را به عدم عجله در تکفیر دیگران تفسیر کرده است:

(إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏) یقول إذا سرتم مسیر ا لله فی جهاد أعدائکم (فتبینوا) یقول فتأنوا فی قتل من أشکل علیکم أمره فلم تعلموا حقیقه إسلامه ولا کفره ولا تعجلوا فتقتلوا من التبس علیکم أمره ولا تتقدموا على قتل أحد إلا على قتل من علمتموه یقینا حربا لکم ولله ولرسوله؛[۱۸] زمانى که در راه خدا گام برمى‏دارید؛ یعنى زمانى که براى خدا در مسیر جهاد با دشمنان هستید. تحقیق کنید؛ یعنى در قتل کسى که امرش بر شما مشکل شده است و نمى‏دانید که آیا او واقعاً اسلام آورده و یا کافر است، عجله نکنید تا مبادا کسى را به قتل برسانید و کسى را نکشید مگر این که به یقین بدانید که او با شما، رسول و خدا قصد جنگ دارد.

البته وى براى روش شدن مطلب به معنى لغوى «فتبینوا» اشاره کرده و آن را به تأنى و درنگ- خلاف عجله- معنى کرده است.[۱۹]

بیضاوى نیز همین تفسیر را کرده و معتقد است مراد از «فتبینوا» عدم عجله در حکم کردن به کسى است که در جنگ، اظهار اسلام مى‏کند[۲۰] و در ادامه گوید: ولا تبادروا إلى قتلهم ظنا بأنهم دخلوا فیه اتقاء وخوفا فإن إبقاء ألف کافر أهون عند الله من قتل امرئ مسلم وتکریره تأکید لتعظیم الأمر؛[۲۱] در قتل آن‏ها به این گمان که از ترس و تقیه داخل در اسلام شده‏اند، عجله نکنید. همانا باقى بودن هزار کافر نزد خدا از قتل یک مسلمان آسان‏تر است و تکرار «فتبینوا» تاکید بر عظمت این امر است.

غزالى نیز در خصوص عدم عجله در تکفیر مسلمانان چنین گفته است: شایسته است که از تکفیر اگر راهى بر آن پیدا نشد، دورى کرد؛ زیرا مباح دانستن خون مسلمان که به توحید اقرار دارد، اشتباه است و اشتباه در ترک هزار کافر (زنده ماندن) از ریختن خون یک مسلمان آسان‏تر است.[۲۲]

ناصر سعدى، مفسر مورد اعتماد وهابیان نیز در تفسیر جمله «فتبینوا» مى‏گوید: زمانى که کسى براى جهاد با دشمنان خدا آماده شده است و به مقابله آن‏ها مى‏رود، اومأمور به جست‏وجو در خصوص کسى است که مى‏گوید من اسلام آوردم و قرینه محکمى نیز بر این دلالت دارد. کسى که تظاهر به اسلام در موقعیت جنگ مى‏کند، به سبب حفظ جان خود از کشته شدن است، ولى آیه دلالت دارد که باید درباره او درنگ کرد و جست‏وجو کرد تا امر روشن شود و گرفتار اشتباه نشد.[۲۳]

وى هم‏چنین در جاى دیگر در ذیل همین آیه، به فایده عدم عجله در حکم به کفر دیگران پرداخته و معتقد است درنگ کردن در این امور باعث فواید زیاد و موجب دفع شر بزرگ مى‏شود. با این کار دین آن شخص معلوم مى‏شود به خلاف آن زمانى که با عجله درباره کسى حکم کنى؛ زیرا در صورت عجله کار به جایى کشیده مى‏شود که شایسته نیست.[۲۴]

فخر رازى نیز در ذیل آیه گوید: مقصود از این آیه مبالغه در تحریم قتل مؤمنان بوده و مبالغه در ترکِ قتل آن هاست تا خون حرامى به تأویل ضعیف ریخته نشود.[۲۵]

با دقت در آیه و نگاهى که مفسرین به آن داشته‏اند، به خوبى فهمیده مى‏شود که چگونه خداوند امر به تأنى در حکم به تکفیر دیگران کرده است، آن هم در بدترین زمان ها؛ یعنى موقع جنگ که گمان دروغ و فریب مى‏رود ولى خداوند در این حالات نیز دستور مى‏دهد که درباره آن شخصى که تظاهر به اسلام مى‏کند، عجله نکرده و او را به کفر متهم نکنند؛ هم‏چنان که قرطبى نیز به این مطلب اشاره کرده است که: در فقه، حکم کردن به ظاهر ملاک و معیار است نه باطن.[۲۶] در اهمیت این مطلب همین بس که در آخر آیه امر به عدم عجله کردن تکرار شده است‏ (فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً) در

حقیقت خداوند مى‏خواهد بفرماید که چه قدر حکم به تکفیر خطر دارد.. نفى اسلام از احدى جایز نیست مگر این که دلیل قطعى بر تکفیر او وجود داشته باشد. روایات نیزاین مطلب را تایید مى‏کنند؛ مثلًا این که اسامه بن زید مى‏گوید: رسول الله ما را به سوى قبیله حُرقات فرستاد. صبح بر آن‏ها یورش بردیم و شکستشان دادیم. من و یک انصارى به مردى از آن‏ها رسیدیم. هنگامى که بر او مسلط شدیم، لا إله إلا الله گفت. مرد انصارى، دست نگه داشت ولى من آن قدر به او نیزه زدم که کشته شد. هنگامى که به مدینه آمدیم و خبر به نبى اکرم‏رسید، فرمود: اى اسامه! بعد از این که لا إله إلا الله گفت، او را کشتى؟ گفتم: او براى نجاتش، شهادت آورد. سپس رسول خدا آن قدر این جمله را تکرار کرد که من آرزو کردم اى کاش! قبل از آن روز، مسلمان نشده بودم.[۲۷]

ب) عدم شک در اسلام دیگران‏

از روش‏هاى قرآن در علاج پدیده تکفیر، نهى از تشکیک در اسلام دیگران و حکم به کفر آن‏ها حتى در زمان جنگ است. قرآن در این مى‏فرماید: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً)؛[۲۸] به کسى که اظهار صلح و اسلام مى‏کند، نگویید مسلمان نیستى.

از این آیه فهمیده مى‏شود که وقتى کسى اظهار اسلام کرد، واجب است که حرف او را قبول کرده و او را کافر ندانست. از اطلاق این دستور نیز چنین برداشت مى‏شود که نباید سخن آن کسى که ادعاى اسلام مى‏کند، حمل بر تقیه و یا ترس او بکنند، بلکه باید سخن او را که مى‏گوید: من مسلمانم، بدون هیچ قید و شرطى پذیرفت.

فخر رازى نیز در ذیل بیان معنى سلام، شبیه همان کلام بیضاوى را ذکر کرده است: سلام دو معنا دارد یکى این که مراد از سلام، تحیت بر مسلمانان است؛ یعنى وقتى کسى به شما با سلام تحیت گفت، نگویید او این کلمه را به سببِ پناه آوردن به شما گفت و حرف او را قبول نکرده و بر او شمشیر کشیده و و مالش را تصاحب کنید، بلکه در این خصوص دست از او برداشته و سخن او را در آنچه به ظاهر گفته است، قبول‏ کنید و معنى دیگر سلام این است که کسى که از جنگ با شما دست کشیده است، نگویید مؤمن نیستید.[۲۹]

طبرى در ذیل این بخش از آیه نساء، به جنگ نکردن با شخصى که اظهار اسلام کرده، اشاره مى‏کند:

ولا تقولوا لمن استسلم لکم فلم یقاتلکم مظهرا لکم أنه من أهل ملتکم ودعوتکم لست مؤمنا؛[۳۰]

کسى که تسلیم شما شده است و با شما جنگ نمى‏کند و به ظاهر مى‏گوید من از اهل دین شما هستم، نگویید مؤمن نیستى.

شوکانى تفسیر جالبى از این قسمت آیه کرده است: مراد از نهى در «لا تقولوا لمن القى …»، نهى مسلمانان از مسامحه در آن‏چیزى است که کافر درباره اسلامش به آن استدلال کرده است و هم‏چنین نهى مسلمانان از این است که بگویند تظاهر به اسلامِ کافر به سبب پناهندگى و تقیه بوده است.[۳۱]

بنابراین طبق این آیه اصل در حکم به اسلام دیگران، ظاهر است نه باطن؛ یعنى در خروج شخصى از کفر، تظاهر به اسلام کافى است، همان طور که علماى اهل سنت این اصل را قبول کرده‏اند و بر آن تاکید مى‏کنند. شاطبى در کتاب‏ الموفقیات‏ به این مسئله اشاره کرده است: اصل در احکام، حکم به ظاهر است، هم‏چنان که پیامبر با این که از طریق وحى منافقان و غیره را مى‏شناخت، ولى طبق ظاهر عمل مى‏کرد.[۳۲]

بخش دوم) توصیف به ایمان و تاکید بر اخوت ایمانى‏

الف) وصف طوایف متحاربه به ایمان‏

از روش‏هاى قرآن در علاج انحرافات افراد و جامعه، تنبیه به اصل ایمان است. خداوند طایفه‏هاى مسلمانان را که در حال جنگ با هم هستند، اهل ایمان نامیده است:

 (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِی‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‏)؛[۳۳] هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ پردازند در میان آن‏ها صلح بر قرار سازید و اگر یکى از آن‏ها بر دیگرى تجاوز کند با طایفه ظالم پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد، هرگاه بازگشت (و زمینه صلح فراهم شد) در میان آن دو بر طبق عدالت صلح بر قرار سازید، و عدالت پیشه کنید که خداوند عدالت‏پیشه‏گان را دوست دارد. مؤمنان برادر یکدیگرند، بنابراین میان دو برادر خود صلح بر قرار سازید، و تقواى الهى پیشه کنید تا مشمول رحمت او شوید.

شأن نزول این آیات به دلیلِ نزاع بین دو طایفه معروف مدینه؛ یعنى اوس و خزرج بوده است.

هم‏چنان که مى‏بینیم در این آیه جنگیدن مسلمان‏ها با یکدیگر، که از گناهان کبیره است، موجب خروج از دایره مسلمانى نشده است‏[۳۴]. بخارى نیز با استدلال به این آیه و آیات دیگر معتقد است شخص با گناه کردن، هرچند آن گناه بزرگ باشد، از دایره ایمان خارج نمى‏شود.[۳۵] ثعلبى نیز با استدلال به این آیه مى‏گوید: این آیات دلالت بر این دارد که بغى، ایمان را از بین نمى‏برد؛ زیرا خداوند آن‏ها را در حالى که اهل بغى هستند، برادران ایمانى نامیده است.[۳۶]

ابن‏قدامه نیز در ذیل این آیات پنچ فایده ذکر کرده که اولین آن این است که قرآن، مسلمان‏هایى را که با یکدیگر در حال جنگ هستند و اهل بغى مى‏باشند، از ایمان خارج نکرده و آن‏ها را مؤمنان نامیده است‏[۳۷]. عینى نیز در ذیل این آیه اشاره کرده که خداوند اهل قتال را مؤمن دانسته و از ایمان خارج نکرده است.[۳۸]

البانى نیز در ذیل این آیه به مطلب عدم تکفیر اهل بغى اشاره کرده و گوید: خداوند در این آیه فرقه تجاوزگر را که با فرقه حق و مؤمن جنگ مى‏کند، حکم به کفر نکرده است.[۳۹] ابن‏باز نیز به این مسئله اشاره کرده است که جنگ بین مؤمنان آن‏ها را از دایره ایمان خارج نمى‏کند، هرچند موجب ضعف ایمان آن‏ها مى‏شود.[۴۰]

البته در روایات اهل سنت نیز به این مطلب اشاره شده است که بین دو طایفه‏اى که در حال جنگ با هم بودند، به هر دو گروه، مسلمان اطلاق شده است؛ مانند این روایت که پیامبر فرمودند:

«ابْنِی هذا سَیِّدٌ وَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یُصْلِحَ بِهِ بین فِئَتَیْنِ من الْمُسْلِمِینَ؛[۴۱]

این فرزندم آقاست و امید است که خداوند توسط ایشان بین دو لشکر بزرگ مسلمین (لشگر امام حسن (ع) و معاویه) صلح برقرار سازد.»

بنابراین خداوند ایمان دو گروه را که با هم در حال جنگ هستند، نفى نکرده است و حکم به کفر آن‏ها نمى‏کند، بلکه ذکر مى‏کند که آن‏ها اهل ایمان هستند و این ایمان است که موجب صلح بین آن‏ها مى‏شود؛ زیرا اگر یک طرف کافر بود در این صورت صلح معنا نداشت. پس طبق این منهج قرآنى نباید بعضى از مسلمانان برخى دیگر را تکفیر کنند، در حالى که خداوند حتى مسلمانان در حال جنگ را، از اهل ایمان شمرده است.

پاسخ به یک شبهه‏

ممکن است در این جا سؤالى مطرح شود که در برخى احادیث صحیح، جنگ و قتال مسلمان‏ها با یکدیگر کفر تلقى شده است، در این صورت این روایات با این آیات که اهل قتال را مؤمن دانسته است، چگونه قابل جمع مى‏باشد؟ مثلًا در روایات نبوى‏

آمده است که:

«سِبَابُ الْمُسْلِمِ فُسُوقٌ وَقِتَالُهُ کُفْرٌ؛[۴۲]

ناسزا گفتن به مسلمان، فسق است و جنگیدن با او، کفر مى‏باشد»، یا در روایت دیگر پیامبر فرمودند: «

لَا تَرْجِعُوا بَعْدِی کُفَّارًا یَضْرِبُ بَعْضُکُمْ رِقَابَ بَعْضٍ؛[۴۳]

بعد از من کافر نشوید تا با جنگ یکدیگر را نابود سازید.»

این شبهه چنین پاسخ داده شده است:

اولًا: مراد از کفر در این روایات و روایات شبیه آن، کفر اصغر است که موجب خروج از دین نمى‏شود، خلافِ کفر اکبر که موجب خروج از دین است. کفر اصغر، همان کفر عملى است. این نوع کفر، انسان را از دایره اسلام خارج نمى‏کند. گناهانى که در قرآن و سنت کلمه کفر به آن اطلاق شده است و به حد کفر اکبر نمى‏رسد؛ مانند کفران نعمت از این جمله‏اند، ولى کفر اکبر، انسان را از حیطه اسلام خارج کرده و اعمال را از بین مى‏برد. البته این تقسیمى است که اهل سنت کرده‏اند.

ابن‏قیم جوزیه در کتاب‏ مدارج السائلین‏ بعد از تقسیم کفر به دو نوع اکبر و اصغر، مى‏گوید: کفر اکبر موجب خلود در جهنم مى‏شود، خلافِ کفر اصغر که مستحق عذاب است فقط، نه خلودِ در جهنم.[۴۴] وى در ادامه راه حلى را درباره این روایات‏

«سِبَابُ الْمُسْلِمِ فُسُوقٌ وَقِتَالُهُ کُفْرٌ»

و غیره کرده و آن‏ها را به کفر اصغر حمل کرده است. همچنین به پاسخ ابن‏عباس در رابطه با آیه (وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ‏)؛[۴۵] و آن‏ها که به احکامى که خدا نازل کرده حکم نمى‏کنند، کافرند، اشاره کرده است که گفته است: مراد از کفر در این آیه، خروج از ملت نیست و این کافر مانند کسى نیست که به خداوند، فرشتگان، کتاب‏ها و پیامبران کفر ورزیده باشد. ابن‏تیمیه نیز شبیه همین توجیه را دارد.[۴۶]

ثانیاً: اطلاق واژه کفر بر این موارد از باب شدت و تغلیظ است. چنان‏که ابن‏حجر در توجیه این روایات مى‏گوید:

فدل على أن بعض الأعمال یطلق علیه الکفر تغلیظا؛[۴۷]

این‏ها دلالت بر این دارد که اطلاق کفر بر برخى از اعمال به سببِ غلظت است و به معنى حقیقى؛ یعنى خروج از دین نیست.

پس این روایات ربطى به کفر به معنى خروج از دین ندارد، تا با آیات گفته شده، تعارض داشته باشد؛ بلکه مراد از کفر در آن‏ها، کفر اصغر است که حتى مسلمان نیز به موجبِ برخى از گناهان ممکن است این نوع از کفر را داشته باشد. اگر در متون دینى درباره فعل یا باورى، واژه کفر استعمال شده باشد، همواره دال بر کفر اکبر؛ یعنى کفرى که شخص را از دین خارج مى‏کند، نیست. بنابراین در تکفیر باید توجه داشت که برداشتى ظاهرى از متن نداشته باشیم و هر کفرى را حمل بر کفر اکبر نکنیم؛ جنگ و قتال مسلمین با یکدیگر کفر تلقى شده، ولى بدون شک این کفر، کفر اکبر نیست.

ب) امر به اصلاح بین اهل نزاع‏

اولین وسیله علاجِ اختلاف، بین دو طایفه در حال جنگ، که قرآن به آن اشاره کرده است، امر به آشتى دادن بین آن‏هاست. چون خداوند فرمود: (فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما).[۴۸] این امر، تأکیدى از خداوند است بر مؤمنان که باید بین دو گروه مسلمان در حال جنگ، صلح برقرار کنند و این‏که آن‏ها را به حکم کتاب الله دعوت کنند. همچنان که مفسرین به این امر اشاره کرده‏اند؛ مثلًا جصاص مى‏گوید: این دستورى است به اصلاح بین دو طایفه در حال جنگ و این که به کتاب و سنت و رجوع از بغى فرا مى‏خواند.[۴۹]

در این آیه امر به صلح، یک امر عامى است که باید بین این دو گروه متنازع انجام شود، بدون این که میل به یک طرف کرد و یا حکم به کفر آن‏ها شود. باید بین آن‏ها به عدالت صلح داد و تنها در صورتى که یک گروه بر دیگرى بغى کند و از درخواست‏ حکم به کتاب خدا امتناع کند، باید با طایفه متجاوز جنگید تا به حکم خدا گردن نهد. همچنان که مفسرین نیز به این مطلب اشاره کرده‏اند.[۵۰]

این صلح آن قدر اهمیت دارد که در یک آیه دو بار تکرار شده است. یکى این‏که در آغاز جنگ سعى در اصلاح بین آن‏ها بکنید، دیگر این که اگر گروه متجاوز بعد از جنگ، زمینه اصلاح داشت، باز بین آن‏ها به عدالت صلح دهید. نکته مهم در این آیه آن است که در هر بار، خداوند حکم به کفر آن‏ها نکرده است بلکه با آن‏ها معامله اهل ایمان کرده است. این صلح در آیه بعدى نیز تکرار شده است (فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ‏) تا به مسلمانان نشان بدهد که آشتى بهتر از تفرقه و اختلاف بین مسلمانان است. به همین سبب از این آیات فهمیده مى‏شود که در اصلاح بین افراد و یا گروه‏هاى در حال نزاع، نباید حکم به تکفیر آن‏ها کرد، بلکه باید بین آن‏ها معامله اهل ایمان کرد.

ج) تأکید بر اخوت ایمانى‏

از روش‏هاى قرآن در علاج و جلوگیرى از تکفیر یکدیگر، تأکید بر اخوت ایمانى بین دو گروه مسلمان است. خداوند به صراحت تمام مؤمنان را برادر یکدیگر دانسته و مى‏فرماید: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‏)؛[۵۱] مؤمنان برادر یکدیگرند.

اخوت در عقیده و دین به مراتب از اخوت در نسب، قوى‏تر و پایدارتر است؛ زیرا برادرى در نسب، در صورت مخالفت با دین قطع مى‏شود، ولى اخوت در دین، با مخالفت با نسب، قطع نمى‏شود.[۵۲] به همین سبب است که خداوند به مؤمنان در حال جنگ تأکید مى‏کند که برادارن یکدیگر هستند تا بین آن‏ها را اصلاح کند، گویا خداوند بر این امر تأکید مى‏کند که مؤمنان که در حال جنگ با هم هستند، گویا در نسب و ولادت با یکدیگر برادرند.

ابن‏تیمیه در ذیل این آیه مى‏گوید: با وجود این که مؤمنان درحال قتال با یکدیگر هستند، ولى آن‏ها را برادر یکدیگر قرار داد، در حالى که خود خدا امر به قتال با اهل بغى و تجاوز کرده است، ولى هر بغى و ظلمى عموم مردم را از دایره ایمان خارج نمى‏کند.[۵۳] ذهبى نیز مى‏گوید: این آیه، مؤمنانِ در حال جنگ را اهل ایمان دانسته و خبر داده است که آن‏ها برادران یکدیگرند.[۵۴] درکتاب‏ اعلام السنه‏ نیز آمده است که خداوند با این آیه مؤمنان را توصیف به ایمان کرده و آن‏ها را برادر ایمانى خطاب کرده است، و این نشان از آن دارد که چیزى از ایمان آن‏ها را نفى نکرده است.[۵۵]

سعدى در تفسیر خود در ذیل این قسمت از آیه مى‏گوید: این پیمانى از پیمان‏هاى خداوند بین مؤمنان است، بر این که اگر شخصى در مشرق یا مغرب زمین به خدا، ملائکه، کتب، پیامبران خدا و روز قیامت ایمان دارد، او برادر دینى مؤمنان است و این اخوت موجب مى‏شود که مؤمنان هر چه براى خود دوست دارند، براى برادران ایمانى خود نیز دوست داشته باشند و هر چه بر خود نمى‏پسندند، بر آن‏ها نیز نپسندند. وى در ادامه این اخوت را راه علاج جنگ و تفرقه بین مؤمنان دانسته است، از این طریق که مؤمنان باید بین خود را که برادر هم هستند، اصلاح کنند.[۵۶]

چنان که قبلًا ذکر شد شأن نزول و سیاق این آیات درباره جنگ و نزاع بین دو گروه از مؤمنان است، ولى خداوند از هر دو گروه به ایمان یاد کرده و آن‏ها را برادر ایمانى یکدیگر نامیده است، در حالى که آن‏ها گناه کار و اهل بغى بودند. چنان که در روایات فراوان در کتب حدیثى، تفسیرى، تاریخى و اعتقادى اهل سنت آمده است که حضرت على، اهل جمل، صفین و نهروان را که علیه ایشان مى‏جنگیدند کفار ندانسته بلکه آن‏ها را برادر خود خطاب کرده است و آن‏ها را فقط اهل بغى و نیز نافرمان معرفى کرده‏اند.

در تفسیر بغوی‏ آمده است:

«أن علی بن أبی طالب رضی الله عنه سئل وهو القدوه فی قتال: أهل البغی عن أهل الجمل وصفین أمشرکون هم فقال لا من الشرک فروا، فقیل: أمنافقون هم، فقال: لا إن المنافقین لا یذکرون الله إلا قلیلا، قیل: فما حالهم، قال: إخواننا بغوا علینا؛[۵۷]

از على که پیشوا در جنگ اهل بغى بود درباره اهل جمل و صفین پرسیده شد که آیا مشرکند. حضرت فرمود: از شرک فرار کردند. گفته شد: منافقند؟ حضرت فرمود: منافق که ذکر خدا نمى‏گوید مگر اندک. گفته شد: پس حالشان چگونه است؟ فرمود: آن‏ها برادران ما هستند که از ما نافرمانى کردند.»

مثل همین روایت درباره اهل نهروان نیز نقل شده است.[۵۸]

ناگفته نماند که جنگ حضرت على با این گروه‏ها طبق دستور صریح پیامبر بوده است، چنان که حضرت على فرمودند: «

عَهِدَ إِلَى رَسُولُ الله فِى قِتَالِ النَّاکِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ؛[۵۹]

رسول خدا، از من براى جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین پیمان گرفت.» این روایت با چندین سند و در ده‏ها کتاب اهل سنت نقل شده است.

طبق این روایات، حضرت با اهل جمل، صفین و نهروان، معامله اسلام کرده و حکم به ایمان ظاهرى آن‏ها داده و برادر ایمانى خود خطاب کرده است؛ و الا افرادى مثل معاویه در این که باطناً کافر بودند، شکى نیست، همان‏طور که خود حضرت على به این مطلب اشاره کرده است. آن حضرت در نامه ۱۶ نهج البلاغه، خطاب به یاران خود مى‏فرماید:

وَأَعْطُوا السُّیُوفَ حُقُوقَهَا وَوَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا وَاذْمُرُوا أَنْفُسَکُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِیِّ وَالضَّرْبِ الطِّلَحْفِیِّ وَأَمِیتُوا الْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ. فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ مَا أَسْلَمُوا وَلَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَأَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ؛[۶۰]

حق شمشیرها را ادا کنید، و پشت دشمن را به خاک بمالید، و براى فرو کردن نیزه‏ها، و محکم‏ترین ضربه‏هاى شمشیر، خود را آماده کنید،

صداى خود را در سینه‏ها نگه دارید که در زدودن سستى نقش به سزایى دارد. به خدایى که دانه را شکافت، و پدیده‏ها را آفرید، آن‏ها اسلام را نپذیرفتند، بلکه به ظاهر تسلیم شدند، و کفر خود را پنهان داشتند و آن گاه که یاورانى یافتند آن را آشکار ساختند.

حضرت على در باطن، کسانى را که با او مى‏جنگیدند مسلمان نمى‏دانست، ولى در ظاهر چون اظهار اسلام کردند با آن‏ها معامله اسلام کرد و آن‏ها را برادران ایمانى خطاب کرده و در ظاهر حکم به کفر آن‏ها نکرد.

بنابراین قرآن با برادر ایمانى دانستن مؤمنان، به ویژه در حال جنگ و نزاع، جلوى تکفیر مؤمنان را گرفته است و آن‏ها را که اهل بغى هستند، از ایمان خارج ندانسته است، بلکه با برادر خواندن آن‏ها، مى‏خواهد جلوى اختلاف و تفرقه را گرفته و صلح را با این روش براى آن‏ها به ارمغان بیاورد. همچنان که در آیات دیگر، قاتل و ولى دم را برادر یکدیگر دانسته است: (فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْ‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ‏)؛[۶۱] پس اگر کسى از سوى برادر (دینى) خود، چیزى به او بخشیده شود، (و حکم قصاص او، تبدیل به خونبها گردد)، باید از راه پسندیده پیروى کند.

بخش سوم) تاکید بر عظمت خون مسلمان و حفظ آن‏

الف) قتل مؤمن، برابر قتل تمام مردم است‏

مهم‏ترین چیزى که موجب حلال شدن خون مسلمان مى‏شود، تکفیر است. همچنان‏که گفته شد تکفیر نسبت دادن اهل قبله به کفر است. در قرآن کریم، موضوع قتل و کشتار به اندازه‏اى اهمیت دارد که کشتن یک نفر به ناحق، برابر کشتار تمام بشر به شمار مى‏آید و احیاى یک نفر، برابرِ احیاى تمام بشر است. به همین سبب، قرآن‏ براى این که از ریختن خون مسلمان به ناحق، جلوگیرى کند، قتل یک نفر را برابر قتل تمام مردم دانسته است:

(مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى‏ بَنِی إِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ‏)؛[۶۲] به همین دلیل، بر بنى اسرائیل مقرّر داشتیم که هر کس، انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین بکشد، چنان است که گویى همه انسان‏ها را کشته و هر کس، انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است. و رسولان ما، دلایل روشن براى بنى اسرائیل آوردند، ولى بسیارى از آن‏ها، پس از آن در روى زمین، تعدّى و اسراف کردند.

منظور این است که قتل یک نفر، به مثابه قتل تمام مردم شده است و شکى نیست که هدف، مبالغه در شرح مجازات قتل عمد عدوانى و بزرگ نشان دادن چنین کارى است، همان طور که که قتل تمام خلایق براى هرکس امر عظیمى است قتل یک نفر نیز چنین است، همچنان که فخر رازى به این مطلب اشاره کرده است.[۶۳]

قرطبى نیز در این باره از ابن‏عباس چنین نقل مى‏کند:

معناى این آیه چنین است که کسى که یک نفر را بکشد و حرمتش را از بین ببرد، مانند این است که تمام مردم را کشته است و کسى که از کشتن یک نفر دست بکشد و خونش را به خاطر ترس از خدا حفظ کند، مانند این است که تمام مردم را زنده کرده است.[۶۴]

سعدى نیز در تفسیر خود در ذیل این آیه مى‏گوید:

زمانى که شخصى به قتل کسى که مستحق کشتن نیست، اقدام مى‏کند، این آیه نشان مى‏دهد که بین این مقتول و فردِ دیگر فرقى نیست و این نفس اماره است که قاتل را براى کشتن وسوسه مى‏کند و اگر قاتل‏ چنین کارى را بکند گویا تمام مردم را کشته است؛ همچنین اگر شخصى، از کشتن کسى که نفس بر کشتن آن وسوسه مى‏کند، از خوف خدا دست به چنین قتلى نزند، گویا تمام مردم را زنده کرده است.[۶۵]

البته برخى از مفسران معتقدند منظور از احیا در «و من أحیاها» این است که کسى سبب بقاى نفسى را مثلًا با نهى قاتلِ آن شخص یا با نجات دادن شخص از مهلکه‏ها فراهم بسازد.[۶۶]

روایات فراوانى نیز در تأیید همین آیه از زبان پیامبر، براى جلوگیرى از ریختن خون ناحق، نازل شده است که به دو مورد اشاره مى‏کنیم:

«لا یَزَالَ الْمُؤْمِنُ فی فُسْحَهٍ من دِینِهِ ما لم یُصِبْ دَمًا حَرَامًا»؛[۶۷]

مؤمن از جانب دین اسلام پیوسته در گشایش و فراخى قرار دارد، مادامى که خون حرامى نریخته باشد.

روایت دیگر این است:

«من قَتَلَ مُعَاهَدًا لم یَرِحْ رَائِحَهَ الْجَنَّهِ»؛[۶۸]

هرکس شخصى را که در پناه اسلام است، به ناحق بکشد، بوى بهشت را استشمام نخواهد کرد.

ب) عذاب شدید در انتظار قاتل مؤمن‏

خداوند در آیه دیگرى نیز براى جلوگیرى از خونریزى، عذاب‏هاى شدیدى براى قاتل ذکر کرده است، تا با این روش، اهمیت حفظ نفس مؤمنان را بیان کرده باشد:

(وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً)؛[۶۹] و هر کس، فرد با ایمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازاتِ او دوزخ است؛ در حالى که جاودانه در آن مى‏ماند؛ و خداوند بر او غضب مى‏کند؛ و او را از رحمتش دور مى‏سازد؛ و عذاب عظیمى براى او آماده مى‏سازد.

قرآن در این آیه پنج مرتبه از مجازات را براى کسى که عمداً مؤمنى را به قتل برساند، ذکر مى‏کند:

  1. مجازات جهنم ۲٫ جاودانگى در جهنم ۳٫ خشم خداوند ۴٫ لعنت خداوند ۵٫ عذاب عظیم؛ که این نشان از بزرگ بودن جرم است؛ چنان که ابن‏عثیمین (مفتى وهابیت) نیز به این مسئله در ذیل همین آیه اشاره کرده است:

«إن العمد أعظم جرماً من أن تدخله الکفاره و لیس فیه إلا هذا الوعید الشدید وهذا القول أصح»؛[۷۰] همانا قتل عمد جرمش بزرگ‏تر از آن است که در ازاى آن کفاره داد و درباره این قتل چیزى نیست (آن را جبران نمى‏کند) مگر وعده عذاب شدید. این صحیح‏ترین قول است.

هم‏چنان‏که در این دو آیه ملاحظه شد، خداوند از طریق بزرگ جلوه دادن کشتن مسلمان، توجه ویژه به حفظ نفس و مقرر کردن عذاب‏هاى سخت، براى قاتلِ مؤمن، سعى در جلوگیرى از تجاوز به حقوق مؤمنان، به ویژه نفس آن‏ها کرده است، ولى گروه‏هاى تکفیرى با کافر دانستنِ دیگران و نادیده گرفتن این آیات، خون مسلمانان (بزرگ و کوچک) را به ناحق ریختند که به مواردى از آن‏ها اشاره خواهیم کرد.

بخش چهارم) امر به چنگ زدن به ریسمان خدا و اطاعت اولى الامر

دستور چنگ زدن به ریسمان خدا و عدم تفرقه‏

یکى از راه‏هاى قرآن براى علاج تکفیر، چنگ زدن همه مسلمانان به کتاب خدا و سنت رسول و دورى از تفرقه است:

(اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ‏)؛[۷۱] و همگى به ریسمان خدا (قرآن، اسلام و هر گونه وسیله وحدت)، چنگ زنید، و پراکنده‏ نشوید! و نعمت خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دل هاى شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید! و شما بر لبِ حفره‏اى از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد. این چنین، خداوند آیات خود را براى شما آشکار مى‏سازد، شاید هدایت شوید.

طبرى در ذیل این آیه مى‏گوید: خودتان را به ریسمان خداوند بیاویزید و به دین خدا و پیمان او؛ یعنى الفت و اجتماع بر حق و تسلیم امر الهى بودن، که در کتابش به آن عهد بسته‏اید، تمسک کنید.[۷۲] بعد از این که خداوند امر به اتحاد کرد، از تفرقه نیز نهى کرده و فرمودند: «وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ یعنى که از دین خدا و عهدى که با او بسته‏اید (متحد بودن در اطاعت خدا و رسولش) جدا نشوید.[۷۳]

قرطبى نیز در تفسیر آیه مى‏گوید: «فإن الله تعالى یأمر بالألفه وینهى عن الفرقه فإن الفرقه هلکه والجماعه نجاه»[۷۴]؛ خداوند امر به الفت کرده و از تفرقه نهى فرموده است، زیرا در تفرقه هلاکت و در جماعت، نجات است.

در آیه دیگر، بعد از این که امر به اطاعت خدا و رسولش شده است، به نتیجه تفرقه که از بین رفتن قدرت و شوکت است، اشاره شده است:

(وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ‏)[۷۵]؛ و (فرمان) خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید! و نزاع (کشمکش) نکنید، تا سست نشوید، و قدرت (شوکت) شما از بین نرود! و صبر کنید که خداوند با صابران است.

تفرقه و اختلاف، بزرگ‏ترین عامل ضعف است. یکى از چیزهایى که موجب تفرقه مى‏شود، تکفیر مسلمانان است، ولى تمسک به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) از اسباب وحدت بین مسلمانان است که راه را براى اختلاف و جدایى مسلمانان از همدیگر، مى‏بندد. قرآن نیز به این موضوع اشاره کرده است و رجوع به خدا و رسولش را از راه‏هاى رفع اختلاف بیان کرده است:

(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا)؛[۷۶] اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر (اوصیاى پیامبر) را! و هر گاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آن‏ها داورى بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این (کار) براى شما بهتر، و عاقبتش نیکوتر است.

بنابراین یکى از دستورهاى قرآن این است که آحاد امت اسلامى با یکدیگر متحد باشند؛ نقطه مقابل این آموزه قرآنى، آموزش استعمارى مى‏باشد که در صدد است تا میان مسلمانان اختلاف بیندازد و عده‏اى، گروهِ دیگر را تکفیر و لعن کنند.

تکفیر، حق خدا و رسول‏

بعد از بیان روش قرآن در علاج و جلوگیرى از پدیده تکفیر، ضرورى است به این بحث نیز پرداخته شود که چه کسانى اجازه تکفیر دارند؟ آیا هر کسى مى‏تواند دیگران را در جرگه کفار داخل کند؟ تکفیر در چه صورتى جایز است؟

همچنان که علما گفته‏اند، تکفیر مسئله‏اى شرعى است که به دست خدا و رسول مى‏باشد و کسى حق ندارد مسلمانى را متهم به کفر کند؛ مگر این که دلیل شرعى قطعى داشته باشد. شهرستانى در این باره مى‏گوید: «

لان التکفیر حکم شرعی»[۷۷]

امام قرانى نیز معتقد است کفر یک مسئله شرعى است نه عقلى.[۷۸] ابن‏حجر هیثمى نیز مى‏گوید: «

التکفیر حکم شرعی سببه جحد»؛[۷۹]

تکفیر حکم شرعى است که سببش حجد است.

ابن‏تیمیه که به عنوان رهبر فکرى و عقیدتى وهابیت شهرت گرفته است، تکفیر را یک مسئله فقهى دانسته و معتقد است تکفیر، حق الله است و کسى حق ندارد هیچ کسى را کافر بداند و به این حق خداوند تجاوز کند و مسئله تکفیر از جمله مسائلى است که فقط خدا و پیامبر (ص) مى‏توانند در آن اظهار نظر کنند.

وى در کتاب الاستغاثه مى‏گوید:

اهل علم و سنت، مخالفان خود را تکفیر نمى‏کند، هرچند آن مخالف، این اهل علم و سنت را تکفیر کند، زیرا کفر، حکم شرعى است؛ پس انسان حق ندارد در این موضوع مقابله به مثل کند و او را تکفیر کند. هم‏چنان که اگر کسى تو را تکذیب و یا به اهلت تجاوز کند، حق ندارى او را تکذیب و یا به به اهلش تجاوز کنى؛ چون کذب و زنا حق الله است. هم‏چنین تکفیر نیز حق الله است و هیچ کس حق تکفیر ندارد مگر این که خداوند و رسولش شخصى را تکفیر کنند. هم‏چنین تکفیر شخص معین و جواز قتل او، بستگى به این دارد که از طرف رسول خدا دلیلى باشد که تکفیر مخالف او جایز است؛ وگرنه هرکسى که جاهل به دین است تکفیر نمى‏شود.[۸۰]

وى در جاى دیگر نیز نقل مى‏کند که وجوب و تحریم، ثواب و عقاب، تکفیر و تفسیق کار خدا و رسولش مى‏باشد و کسى در این خصوص نمى‏تواند دخالت کند.[۸۱] همچنین در جاى دیگر مى‏گوید: هیچ کس حق ندارد که احدى از مسلمانان را تکفیر کند هرچند خطا و اشتباه کرده باشد مگر این که دلیل بر این تکفیر داشته باشد.[۸۲]

ابن‏قیم، شاگرد مشهور ابن‏تیمیه، نیز مى‏گوید: «

الکفر حق الله ثم رسوله بالشرع یثبت لا بقول فلان»؛[۸۳]

کفر، حق خدا و سپس رسول خداست که با شرع ثابت مى‏شود نه با گفته کسى.

ابن عثیمین نیز که از عالمان بزرگ وهابیان است، تکفیر را حق خدا و رسول خدا دانسته و معتقد است کسى که دیگرى را تکفیر کند در حقیقت، خود آن شخص کافر است. وى گوید:

پناه به خداوند، کسانى که مسلمانان را تکفیر مى‏کنند از امت اسلامى خارج و شکى نیست که آن‏ها جزء کفار هستند، زیرا پیامبر خبر داده است که کسى که به برادر خود بگوید: اى کافر؛ به یکى از آن دو برمى‏گردد، اگر کسى که تکفیر شده واقعاً کافر باشد پس او کافر است، ولى اگر آن شخص در واقع کافر نبود گویند کافر است. لذا انسان باید زبان و قلبش را از تکفیر مسلمانان نگه دارد و این تکفیر حق خدا و رسول اوست و هر کس را تکفیر کنند آن شخص کافر است، هرچند در نزد ما مسلمان باشد و هر کس را تکفیر نکنند او مسلمان است، هرچند کسى بگوید آن شخص کافر است.[۸۴]

ولید بن راشد بن عبدالعزیز السعیدان درکتاب‏ الاجماع العقدی‏ که ۶۱۹ مطلب از مسائل مورد اتفاق اهل سنت را ذکر کرده است، تکفیر را نیز از مواردى دانسته است که اهل سنت اتفاق دارند که حق شارع است. وى مى‏نویسد: «

وأجمعوا على أن التکفیر حق للشارع فلا نکفر إلا من کفره الله تعالى و رسوله (ص)»؛[۸۵]

اهل سنت اجماع دارند که تکفیر حق شارع است و ما کسى را تکفیر نمى‏کنیم مگر این که خدا و رسولش او را تکفیر کرده باشند.

حمد محمد بوقرین بعد از این که تکفیر را حکم شرعى دانسته است مى‏گوید: «راى شخصى در مسئله تکفیر دخالتى ندارد، زیرا این مسئله شرعى است، نه عقلى، و کافر کسى است که خدا و رسول، او را کافر بداند نه غیر.»[۸۶]

بنابراین وقتى معلوم شد که تکفیر، حق خدا و رسولش است، کسى حق ندارد در این خصوص به حدود الهى تجاوز کند، مگر این که دلیل قطعى از جانب شرع داشته باشد، همچنان که علماى اهل سنت به این مسئله اقرار کرده‏اند. ذهبى تکفیر را فقط در صورتى جایز مى‏داند که دلیل قطعى داشته باشد. وى خطاب به علما مى‏گوید: «فما ینبغى لک یا فقیه أن تبادر إلى تکفیر المسلم إلا ببرهان قطعى»؛[۸۷] بر تو اى فقیه شایسته نیست که بر تکفیر مسلمانى مبادرت کنى مگر این که برهان قطعى داشته باشى.

شوکانى نیز، که از بزرگان مشهور اهل سنت است، تکفیر را با دلیل روشن جایز دانسته و مى‏گوید: «من مى‏گویم بدان که حکم بر مرد مسلمانى که از دین خارج شده و در کفر داخل شده است، بر شخص مؤمن به خدا و قیامت شایسته نیست مگر این که دلیلى روشن‏تر از آفتاب داشته باشد.»[۸۸]

عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب نیز در این خصوص مى‏نویسد: «واجب است کسى در مسئله تکفیر، حرفى را به زبان نیاورد مگر با علم و برهانى از جانب خدا و از این که کسى را با فهم و استحسان عقلى خود خارج از دین اسلام بداند پرهیز کند، زیرا اخراج کسى از دین اسلام و یا ادخال کسى به دین اسلام از بزرگ‏ترین امور دین است.» و در ادامه متذکر مى‏شود که در مسئله تکفیر باید نصّى از طرف معصوم؛ یعنى پیامبر (ص) داشته باشیم و چه بسا شیطان، افراد زیادى را در این‏باره فریب داد و حکم به اسلام کسى کردند که کتاب، سنت و اجماع حکم به کفر او کرده بود و حکم به کفر کسى کردند که کتاب، سنت و اجماع حکم به اسلام آن شخص کرده بود.[۸۹]

هم‏چنین ابن‏الوزیر، که از بزرگان علماى یمین است، معتقد است حتى در صورتى که دلیل بر کفر کسى وجود داشته باشد، باید جانب احتیاط را در مورد تکفیر او رعایت کرد. وى مى‏نویسد:

جمهور علما وقتى تکفیر کسى را که دلیل، اقتضاى تکفیر او مى‏کند، ترک و جانب احتیاط را مى‏گیرند، به طریق اولى باید درمورد کسى که نصى بر کفر او نیست، احتیاط و تقوا را در این صورت رعایت کرد.

وى در ادامه به این سؤال نیز پاسخ مى‏دهد که در صورت وجود نص چرا باید دست از تکفیر کشید، مهم‏ترین دلیل را، عدم تکفیر خوارج به وسیله حضرت على (ع) دانسته و مى‏گوید: با این که خوارج به حضرت بغض و کینه داشتند و این بغض هم نشانه نفاق آن‏ها بود و با این که آن‏ها على (ع) را تکفیر کردند ولى حضرت آن‏ها را تکفیر نکرد.[۹۰]

با مطالبى که از علماى بزرگ اهل سنت و وهابى نقل کردیم، روشن شد که تکفیر، حق الله مى‏باشد و کسى غیر از خدا و رسولش نمى‏تواند دیگرى را تکفیر کند، مگر این که دلیل شرعى و قطعى- نه ظنى- داشته باشد و در صورت وجود دلیل قطعى نیز باید احتیاط را رعایت کرد و اگر بدون دلیل بخواهد مسلمانى را تکفیر کند، خودِ او کافر است همچنان که ابن‏عثیمین اشاره کردند.

روش تکفیرى‏ها و مخالفت با قرآن در تکفیر مسلمانان‏

تکفیر در تاریخ جوامع اسلامى پیشینه‏اى دارد، اما مى‏توان پیدایش فرقه وهابیت را نقطه عطفى در تاریخچه مبحث تکفیر در بین مذاهب اسلامى دانست؛ چون تا پیش از پیدایش وهابیت، که خود را بازگو کننده اسلام خالص مى‏شمرد؛ تکفیر ایده اصلى هیچ فرقه و مذهبى از مذاهب اسلامى نبوده است. فقط در منطق بزرگان وهابیت است که تکفیر جایگاهى بر جسته و رکنى غیر قابل تغییر دارد.

وهابیت معتقدند که تنها خودشان مسلمانند و هر کس که مخالف اعتقاداتشان باشد، مشرک است؛ به سببِ همین اعتقاد، کشتن اهل سنت و علماى اسلام را جایز مى‏دانند.[۹۱] سهارنپورى به این مطلب در کتاب خود اشاره کرده است. آلوسى نیز در کتاب‏ تاریخ نجد به این امر اذعان کرده است که وهابیان، مسلمانان را از انجام حج منع کرده و در تکفیر مخالفان خود مبالغه کردند.[۹۲] در کتاب‏ السحب الوائله‏ نیز آمده است که: هرکس با محمد بن عبدالوهاب مخالفت مى‏کرد، او را تکفیر کرده و خونش را مباح مى‏دانست.[۹۳] البته برادر محمدبن‏عبد الوهاب نیز به این مطلب اشاره کرده است که بردارش هر کس را که مخالف او باشد کافر مى‏دانست.[۹۴]

ابن‏غنام، از مورخان وهابى، در کتابش مى‏نویسد: اکثر مسلمانان در آغاز قرن دوازده هجرى یعنى قبل از قیام محمد بن عبدالوهاب، مشرک بوده و به ارتداد جاهیلت برگشته بودند.[۹۵] مؤلف در این کتاب به شدت از محمد بن عبد الوهاب تمجید و حمایت کرده است.

عالمان وهابى تنها طریق نجات را پیروى از راه آل شیخ دانسته و مخالفان خود را گمراه و اهل جهنم مى‏دانند.[۹۶] با همین تکفیرها بود که جان مردان، زنان و کودکان را بر خود حلال دانستند؛ همچنان که جبرتى در کتاب تاریخى خود به این جنایت اشاره کرده است: مردان را کشته و زنان و کودکان را اسیر کردند که این مرام وهابیان است‏[۹۷]. ابن‏بشر نیز چنین اعتراف مى‏کند که وهابیان، خون هزاران نفر را در ممالک اسلامى به زمین ریختند.[۹۸]

وهابیت با تکفیر مسلمانان، دستورهاى قرآن را که امر به اخوت بین مؤمنان و عدم تکفیر مسلمانان کرده است، نادیده گرفته و خون مؤمنان را که قرآن به بزرگى از آن یاده کرده است، به ناحق بر زمین مى‏ریزند، که این عین مخالفت با منطق و روش قرآن است. اهل سنت از دست تکفیرهاىِ وهابى، در طول تاریخ در امان نماندند، ولى شیعیان بیشترین قربانى این تکفیر در طول تاریخ بوده‏اند، تا آن جا که محمد بن عبدالوهاب نه تنها شیعیان را تکفیر کرده، بلکه شک کنندگان در کفرِ آن‏ها را نیز کافر دانسته و مى‏گوید:

«ومن شک فی کفرهم بعد قیام الحجه علیهم فهو کافر»؛[۹۹]

کسى که در کفر شیعیان شک کند بعد از این که حجت براى آن‏ها تمام شده باشد، او کافر است.

افندى از جمله افراد تکفیرى بود که خطرناک‏ترین فتوا را درباره تکفیر شیعیان در طول تاریخ صادر کرده است. محمد امین، مشهور به ابن‏عابدین، از فقهاى مشهور احناف در کتاب‏ تنقیح الفتاوى الحامدیه‏، فتواى مشهور عبدالله افندى درباره تکفیر و جواز قتل شیعیان را بیان کرده و این حرف او را نیز نقل کرده است که اگر کسى در کفر و قتل شیعیان شک یا توقف کند کافر است. وى جریان فتوایى افندى را چنین نقل کرده است:

در مجموعه‏اى از رساله‏هاى شیخ الإسلام عبدالله افندى در سال ۱۱۴۶ ه- ق، پس از مراجعتش از مدینه منوره این گونه دیدم که سؤال شده بود: نظر شما درباره کشتن شیعیان، به خاطر خروج آنان بر حاکم اسلامى و یا کفر آنان چیست؟ اگر به سبب کفر باشد علت کفر آنان چیست؟ و در صورت اثبات کفر اگر توبه کردند، آیا توبه و اسلام آن‏ها مانند مرتد پذیرفته مى‏شود، یا مانند کسى که پیامبر را سب کند، پذیرفته نمى‏شود و باید کشته شوند؟ و اگر کافر هستند آیا حدّ قتل جارى مى‏شود یا کفر؟ و آیا جایز است از آنان جزیه گرفته و کشته نشوند و زنانشان به بردگى گرفته شوند؟ وى در پاسخ مى‏نویسد:

«أَنَّ هَؤُلَاءِ الْکَفَرَهَ وَالْبُغَاهَ الْفَجَرَهَ جَمَعُوا بَیْنَ أَصْنَافِ الْکُفْرِ وَالْبَغْیِ وَالْعِنَادِ وَأَنْوَاعِ‏

الْفِسْقِ‏ وَالزَّنْدَقَهِ وَالْإِلْحَادِ وَمَنْ تَوَقَّفَ فِی کُفْرِهِمْ وَإِلْحَادِهِمْ وَوُجُوبِ قِتَالِهِمْ وَجَوَازِ قَتْلِهِمْ فَهُوَ کَافِرٌ مِثْلُهُمْ»؛

این کافران ستمگر و جنایت کار (منظور وى شیعیان است)، همه انواع کفر، ستم، فسق و بى دینى را در خود جمع کرده‏اند. کسى که در کفر، شرک، بى دینى و قتل آنان شک و تردید کند خود کافر است …! این گروه کافر (شیعیان)، توبه کنند یا نکنند کشتنشان واجب است چرا که اگر توبه کنند و مسلمان شوند باید حد بر آنان جارى شود و حدّ چنین کسى کشتن اوست و پس از قتل حکم مسلمان را دارند و اگر توبه نکنند کشته و احکام کفار بر آن‏ها جارى مى‏شود. به همین جهت باقى گذاردن آنان و دریافت جزیه جایز نیست، بلکه باید کشته شوند و زنان و فرزندانشان نیز به کنیزى گرفته شوند، چون حکم فرزند، تابع مادر است.[۱۰۰]

این در حالى است که قاضى ایجى مى‏گوید: «جمهور فقیهان و متکلمان اهل سنت بر این امر اتفاق دارند که نمى‏توان احدى از اهل قبله را تکفیر نمود ….»[۱۰۱] قاضى سبکى نیز مى‏گوید: «اقدام بر تکفیر مؤمنین جداً دشوار است. و هر کسى که در قلبش ایمان است، تکفیر اهل هوا و بدعت را دشوار مى‏شمرد، در صورتى که اقرار به شهادتین دارد؛ زیرا تکفیر امرى دشوار و خطیر است.»[۱۰۲]

نتیجه‏

قرآن به عنوان منبع اولیه مسلمانان، اولین کتابى است که تکفیر مسلمانان را محکوم کرده است. قرآن براى این که جلوى تکفیر را بگیرد و این پدیده را علاج کند، راه هایى را فرا روى مسلمانان قرار داده است: یکى از آن‏ها، شتاب نورزیدن در تکفیر دیگران و شک نکردن در اسلام کسى است که به ظاهر ادعاى اسلام مى‏کند. راه دیگر توصیف به ایمان کردن مسلمانانى است که با هم در حال جنگ هستند و تأکید بر اخوت ایمانى‏ بین آن‏ها. همچنین با دستور دادن به اصلاح بین اهل نزاع، جلوى اختلاف و تکفیر را گرفته است. قرآن با بزرگ نشان دادن خون مؤمن، در حفظ او کوشیده است تا مبادا کسى با تکفیر، به حقوقش تجاوز کند. رجوع به اولوالامر از جمله روش‏هاى قرآن در علاج پدیده خطرناک تکفیر است. در ادامه به این نکته اشاره شده که تکفیر مسئله‏اى شرعى است که حق خدا و رسول است و کسى حق ندارد بدون دلیلِ قطعى، دیگرى را کافر بداند. همچنین به روش غلط و غیر قرآنى تکفیرى‏ها اشاره شد که با این که مخالفانشان مسلمان بودند ولى آن‏ها را تکفیر کرده و خونشان را بر خود مباح دانستند.

منابع‏

  1. قرآن‏

  2. ابن وزیر، محمد بن نصر المرتضى، إیثار الحق على الخلق فى رد الخلافات إلى المذهب الحق من أصول التوحید، چاپ دوم: دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۹۸۷ م.

  3. ابن باز، عبدالعزیز، مجموع فتاوى العلامه عبد العزیز بن باز، تحقیق اشرف على جمعه، محمد بن سعد الشویعر، ریاض [بى‏نا، بى‏تا].

  4. ابن بشر، عثمان بن عبد الله، عنوان المجد فى تاریخ نجد، چاپ چهارم: مطبوعات داره الملک عبد العزیز، ریاض [بى‏تا].

  5. ابن‏تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإستغاثه فى الرد على البکرى، تحقیق عبدالله بن محمد سهلى، چاپ اول: دار الوطن، ریاض ۱۴۱۷٫

۶٫-، کتب و رسائل و فتاوى شیخ الإسلام ابن‏تیمیه، تحقیق عبدالرحمن بن محمد بن قاسم عاصمى نجدى، چاپ دوم: مکتبه ابن‏تیمیه، ریاض [بى‏نا].

۷٫-، الفتاوى الکبرى لشیخ الإسلام ابن‏تیمیه، تحقیق قدم له حسنین محمد مخلوف، دار المعرفه، بیروت [بى‏تا].

۸٫-، درء تعارض العقل والنقل، تحقیق عبد اللطیف عبد الرحمن، دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۷ م.

  1. ابن‏حجر، ابو العباس احمد بن محمد بن على، الصواعق المحرقه على أهل الرفض و الضلال و الزندقه، تحقیق عبد الرحمن بن عبد الله ترکى، کامل محمد الخراط، چاپ اول: مؤسسه الرساله، بیروت ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۷ م.

  2. ابن حجر عسقلانى، احمد بن على بن حجر ابو الفضل، فتح البارى شرح صحیح البخارى، تحقیق محب الدین الخطیب، دار المعرفه، بیروت [بى تا].

  3. ابن‏قیم، احمد بن ابراهیم بن عیسى، توضیح المقاصد وتصحیح القواعد فى شرح قصیده الإمام ابن‏القیم، تحقیق زهیر الشاویش، چاپ سوم: المکتب الإسلامى، بیروت ۱۴۰۶ ق.

  4. ابن‏حزم، على بن احمد، الإحکام فى أصول الأحکام، چاپ اول: دار الحدیث، قاهره ۱۴۰۴٫

  5. ابن‏حمید، محمد بن عبدالله ابن‏حمید، نجدى حنبلى مفتى مکه، السحب الوائله على ضرایح الحنابله، مکتبه امام احمد [بى‏جا، بى‏تا]

  6. ابن عابدین، محمد أمین بن عمر بن عبد العزیز عابدین دمشقى حنفى، العقود الدریه فى تنقیح الفتاوى الحامدیه، [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا]

  7. ابن‏عبدالوهاب، سلیمان، الصواعق الهیه فى الرد على الوهابیه، چاپ سوم: دار الشفقه، استانبول ۱۳۹۹ ق.

  8. ابن‏عثیمین، محمد بن صالح بن محمد عثیمین، شرح ریاض الصالحین، دار الوطن للنشر، ریاض ۱۴۲۶ ق.

۱۷٫-، الشرح الممتع على زاد المستقنع، چاپ اول: دار ابن‏الجوزى، ۱۴۲۲- ۱۴۲۸٫

  1. ابن قیم، محمد بن ابى بکر ایوب زرعى، مدارج السالکین بین منازل إیاک نعبد وإیاک نستعین، تحقیق محمد حامد فقى، چاپ دوم: دار الکتاب العربى، بیروت ۱۳۹۳ ق/ ۱۹۷۳ م.

  2. ابن‏کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه، مکتبه المعارف. بیروت [بى‏تا].

۲۰٫-، تفسیر القرآن العظیم، دار الفکر، بیروت ۱۴۰۱ ق.

  1. آلوسى، شهاب الدین سید محمود، تاریخ نجد، تحقیق محمد بهجه اثرى، مکتبه دار المدبلولى، قاهره [بى‏تا].

۲۲٫-، روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانى، دار إحیاء التراث العربى، بیروت [بى‏تا].

  1. ایجى، عضد الدین عبد الرحمن، کتاب المواقف، تحقیق عبد الرحمن عمیره، چاپ اول: دارالجیل، بیروت ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۷ م.

  2. البانى، محمد ناصر، فتنه التکفیر، چاپ دوم: دار ابن خزیمه، ریاض [بى‏تا].

  3. بخارى، ابوعبدالله محمد بن إسماعیل، صحیح البخارى، تحقیق مصطفى دیب البغا، چاپ سوم: دارابن‏کثیر، یمامه بیروت ۱۴۰۷ ق/ ۱۹۸۷٫

  4. بزار، ابو بکر احمد بن عمرو، البحر الزخار (مسند البزار)، تحقیق محفوظ الرحمن زین الله، چاپ اول: مؤسسه علوم القرآن، مکتبه العلوم و الحکم، بیروت ۱۴۰۹ ق.

  5. بغوى، حسین بن مسعود، تفسیر البغوى، تحقیق خالد عبد الرحمن العک، دار المعرفه، بیروت [بى‏تا].

  6. بوقرین، حمد محمد، التکفیر- مفهومه و أخطاره و ضوابطه. [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  7. بیضاوى، ناصر الدین ابوالخیر عبدالله بن عمر بن محمد، أنوار التنزیل وأسرار التأویل (تفسیر البیضاوى)، دار الفکر، بیروت [بى‏تا].

  8. تفتازانى، سعد الدین مسعود، شرح المقاصد فى علم الکلام، چاپ اول: دار المعارف النعمانیه، پاکستان ۱۴۰۱ ق/ ۱۹۸۱ م.

  9. ثعلبى، ابوإسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم، الکشف والبیان، تحقیق الإمام أبى محمد بن عاشور، چاپ اول: دار إحیاء التراث العربى، بیروت ۱۴۲۲ ق/ ۲۰۰۲ م.

  10. جبرتى، عبدالرحمان بن حسن جبرتى، عجائب الاثار، تحقیق عبدالرحمان عبد الرحیم، چاپ سوم، دارالکتب المصریه، قاهره [بى‏تا].

  11. جصاص، احمد بن على رازى، أحکام القرآن، تحقیق محمد صادق قمحاوى، دار إحیاء التراث العربى، بیروت ۱۴۰۵ ق.

  12. جوهرى، اسماعیل بن حماد، الصحاح تاج اللغه وصحاح العربیه، تحقیق احمد عبدالغفور عطار، چاپ چهارم: دار العلم للملایین، بیروت ۱۴۰۷ ق.

  13. حسین بن غنام، تاریخ نجد، چاپ چهارم، دارالشروق، ۱۴۱۵ ق.

  14. حکمى، حافظ بن أحمد بن على، أعلام السنه المنشوره [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  15. حوالى، سفر بن عبدالرحمن، شرح العقیده الطحاویه، دارالمعرفه [بى‏جا، بى‏تا].

  16. ذهبى، ابو عبد الله محمد بن عثمان، سیر أعلام النبلاء، تحقیق شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم عرقسوسى، چاپ نهم: مؤسسه الرساله، بیروت ۱۴۱۳ ق.

۳۹٫-، المنتقى من منهاج الاعتدال فى نقض کلام أهل الرفض والاعتزال، تحقیق محب الدین الخطیب [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  1. رازى شافعى، فخر الدین محمد بن عمر تمیمى، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، چاپ اول دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۲۱ ق/ ۲۰۰۰ م.

  2. راغب اصفهانى، حسین بن محمد، المفردات فى غریب القرآن، تحقیق محمد سید گیلانى، دارالمعرفه، لبنان [بى‏تا].

  3. رضى، شریف، نهج البلاغه للصبحى صالح، تحقیق و تصحیح فیض الإسلام، چاپ اول: هجرت، قم ۱۴۱۴ ق.

  4. زبیدى، محمد مرتضى حسینى، تاج العروس من جواهر القاموس، تحقیق جمعى از محققین، دارالهدایه [بى‏جا، بى‏تا].

  5. سبکى، الیواقت و الجواهر [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  6. سعدى، عبد الرحمن بن ناصر، تیسیر الکریم الرحمن فى تفسیر کلام المنان (تفسیر السعدى)، تحقیق ابن‏عثیمین، مؤسسه الرساله، بیروت ۱۴۲۱ ق/ ۲۰۰۰ م.

  7. سهارنپورى، عقائد علماء اهل السنه الدیوبندیه (المهند على المفند)، مولانا خلیل احمد سهارنپورى، تحقیق دکتر سید طالب رحمان، چاپ اول، ریاض [بى‏تا].

  8. شوکانى، محمد بن على بن محمد، فتح القدیر الجامع بین فنى الروایه والدرایه من علم التفسیر، دارالفکر، بیروت [بى‏تا].

۴۸٫-، السیل الجرار المتدفق على حدائق الأزهار، تحقیق محمود إبراهیم زاید، چاپ اول: دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۰۵٫

۴۹٫-، نیل الأوطار من أحادیث سید و الأخیار شرح منتقى الأخبار، دار الجیل، بیروت ۱۹۷۳ م.

  1. شهرستانى، محمد بن عبد الکریم، الملل والنحل، تحقیق محمد سید گیلانى، دار المعرفه، بیروت ۱۴۰۴٫

  2. طبرى، ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب، جامع البیان عن تأویل آى القرآن (تفسیرطبرى)، دار الفکر، بیروت ۱۴۰۵٫

  3. عبدالحمید عمر، أحمد مختار، معجم اللغه العربیه المعاصره، چاپ اول: عالم الکتب، ۱۴۲۹ ق/ ۲۰۰۸ م.

  4. عبدالمنعم، محمود عبدالرحمان، معجم المصطلحات والالفاظ الفقهیه، دار الفضیله [بى‏جا، بى‏تا].

  5. عقدى، ولید بن راشد بن عبدالعزیز السعیدان، الإجماع العقدى [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  6. علماء نجد، الدرر السنیه فى الأجوبه النجدیه، تحقیق عبد الرحمان بن محمد بن قاسم، چاپ ششم. [بى‏نا، بى‏جا، بى‏تا].

  7. عینى، بدر الدین ابومحمد محمود بن أحمد، عمده القارى شرح صحیح البخارى، دار إحیاء التراث العربى، بیروت [بى‏تا].

  8. غرناطى کلبى معروف به شاطبى، إبراهیم بن موسى لخمى، الموافقات فى أصول الفقه، تحقیق عبدالله دراز، دار المعرفه، بیروت [بى‏تا].

  9. قرافى، أبو العباس احمد بن ادریس صنهاجى، الفروق أو أنوار البروق فى أنواء الفروق (مع الهوامش)، تحقیق خلیل المنصور، چاپ اول: دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۸ ق- ۱۹۹۸ م.

  10. قرطبى، ابوعبد الله محمد بن احمد بن ابى بکر بن فرح، الجامع لأحکام القرآن، دار الشعب، قاهره [بى‏تا].

  11. مقدسى، ابومحمد عبد الله بن أحمد بن قدامه، المغنى فى فقه الإمام أحمد بن حنبل الشیبانى، چاپ اول: دار الفکر، بیروت ۱۴۰۵

 

 

[۱] * پژوهشگر موسسه تحقیقاتى دارالإعلام لمدرسه اهل‏البیت و کارشناسى ارشد شیعه‏شناسى ..

[۲] . راغب اصفهانى، المفردات فى غریب القرآن، ج ۱، ص ۴۳۳ ..

[۳] . محمد مرتضى زبیدى، تاج العروس، ج ۱۴، ص ۵۰؛ جوهرى، الصحاح، ج ۲، ص ۸۰۷٫

[۴] . همان، ص ۴۵۶٫

[۵] . احمد عبدالحمید عمر، معجم اللغه العربیه المعاصره، ج ۳، ص ۱۹۴۳٫

[۶] . همان، ص ۱۹۴۴٫

[۷] . محمود عبدالمنعم، معجم المصطلحات والالفاظ الفقهیه، ج ۱، ص ۴۸۷٫

[۸] . بدر الدین عینى، عمده القارى شرح صحیح البخارى، ج ۱، ص ۲۱۶٫

[۹] . عضد الدین ایجى، المواقف، ج ۳، ص ۵۴۴٫

[۱۰] . على ابن‏حزم، الإحکام فى أصول الأحکام، ج ۱، ص ۴۹٫

[۱۱] . ابن‏تیمیه، کتب و رسائل و فتاوى شیخ الإسلام ابن‏تیمیه، ج ۱۲، ص ۳۳۵ ..

[۱۲] . همان، ج ۱، ص ۱۰۶٫

[۱۳] . همو، درء تعارض العقل والنقل، ج ۱، ص ۲۴۲٫

[۱۴] . سعد تفتازانى، شرح المقاصد فى علم الکلام، ج ۲، ص ۲۶۷٫

[۱۵] . محمد بن وزیر، إیثار الحق على الخلق فى رد الخلافات إلى المذهب الحق من أصول التوحید، ج ۱، ص ۳۷۶٫

[۱۶] . نساء، آیه ۹۴ ..

[۱۷] . حسین بغوى، تفسیر البغوى، ج ۱، ص ۴۶۶؛ محمد قرطبى، تفسیر القرطبى، ج ۵، ص ۳۳۶٫٫

[۱۸] . محمد طبرى، تفسیر الطبرى، ج ۵، ص ۲۲۱٫

[۱۹] . همان، ص ۲۲۵٫

[۲۰] . ناصرالدین بیضاوى، تفسیر البیضاوى، ج ۲، ص ۲۳۷٫

[۲۱] . همان.

[۲۲] . محمد شوکانى، نیل الأوطار من أحادیث سید الأخیار شرح منتقى الأخبار، ج ۷، ص ۳۵۳ ..

[۲۳] . عبدالرحمان سعدى، تفسیر السعدى، ج ۱، ص ۱۹۵٫

[۲۴] . همان، ص ۱۹۴٫

[۲۵] . فخر الدین رازى، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج ۱۱، ص ۳٫

[۲۶] . محمد قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۵، ص ۳۳۹ ..

[۲۷] . محمد بخارى، صحیح البخارى، ج ۴، ص ۱۵۵۵٫

[۲۸] . نساء، آیه ۹۴ ..

[۲۹] . فخر الدین رازى، التفسیر الکبیر، ج ۱۱، ص ۳٫

[۳۰] . محمد طبرى، تفسیر الطبرى، ج ۵، ص ۲۲۱٫

[۳۱] . محمد شوکانى، فتح القدیر الجامع بین فنى الروایه والدرایه من علم التفسیر، ج ۱، ص ۵۰۱٫

[۳۲] . ابراهیم شاطبى، الموافقات فى أصول الفقه، ج ۲، ص ۲۷۱ ..

[۳۳] . حجرات، آیات ۹- ۱۰٫

[۳۴] . سفر بن عبدالرحمان حوالى، شرح العقیده الطحاویه، ص ۴۲٫

[۳۵] . اسماعیل ابن‏کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۴، ص ۲۱۲٫

[۳۶] . ابواسحاق احمد ثعلبى، الکشف والبیان( تفسیر الثعلبى)، ج ۹، ص ۷۹٫

[۳۷] . ابن‏قدامه مقدسى، المغنى فى فقه الإمام أحمد بن حنبل الشیبانى، ج ۹، ص ۳ ..

[۳۸] . بدر الدین عینى، عمده القارى شرح صحیح البخارى، ج ۱، ص ۲۰۹٫

[۳۹] . ناصر الدین البانى، فتنه التکفیر، ص ۲۷٫

[۴۰] . عبدالعزیز بن باز، مجموع فتاوى العلامه عبد العزیز بن باز، ج ۲، ص ۱۹۴٫

[۴۱] . محمد بخارى، صحیح البخارى، ج ۳، ص ۱۳۲۸ ..

[۴۲] . همان، ج ۱، ص ۲۷٫

[۴۳] . همان، ج ۴، ص ۱۵۹۹٫

[۴۴] . محمد بن قیم، مدارج السالکین، ج ۱، ص ۳۳۶٫

[۴۵] . مائده، آیه ۴۴٫

[۴۶] . ابن‏تیمیه، کتب و رسائل و فتاوى شیخ الإسلام ابن‏تیمیه، ج ۷، ص ۲۵۴ ..

[۴۷] . ابن‏حجر عسقلانى، فتح البارى شرح صحیح البخارى، ج ۱، ص ۱۱۳٫

[۴۸] . حجرات، آیه ۹٫

[۴۹] . احمد جصاص، أحکام القرآن، ج ۵، ص ۲۸۲ ..

[۵۰] . محمد طبرى، تفسیر الطبرى، ج ۲۶، ص ۱۲۷٫

[۵۱] . حجرات، آیه ۱۰٫

[۵۲] . محمد قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۱۶، ص ۳۲۲ ..

[۵۳] . ابن‏تیمیه، الفتاوى الکبرى لشیخ الإسلام ابن‏تیمیه، ج ۴، ص ۲۶۵٫

[۵۴] . محمد ذهبى، المنتقى من منهاج الاعتدال فى نقض کلام أهل الرفض والاعتزال، ج ۱، ص ۵۵۹٫

[۵۵] . حافظ حکمى، أعلام السنه المنشوره، ج ۱، ص ۲۳۲٫

[۵۶] . عبد الرحمن سعدى، تفسیر السعدى، ج ۱، ص ۸۰۰- ۸۰۱ ..

[۵۷] . بغوى، تفسیر البغوى، ج ۴، ص ۲۱۳٫

[۵۸] . اسماعیل ابن‏کثیر، البدایه والنهایه، ج ۷، ص ۲۹۰٫

[۵۹] . ابو بکر بزار، البحر الزخار( مسند البزار)، ج ۳، ص ۲۶- ۲۷، ح ۷۷۴٫

[۶۰] . شریف رضى، نهج البلاغه( للصبحى صالح)، ص ۳۷۴ ..

[۶۱] . بقره، آیه ۱۷۸ ..

[۶۲] . مائده، آیه ۳۲٫

[۶۳] . فخر الدین رازى، التفسیر الکبیر، ج ۱۱، ص ۱۶۸٫

[۶۴] . محمد قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۶، ص ۱۴۶ ..

[۶۵] . عبدالرحمان سعدى، تیسیر الکریم الرحمن فى تفسیر کلام المنان، ج ۱، ص ۲۲۹٫

[۶۶] . سید محمود آلوسى، روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانى، ج ۶، ص ۱۱۸٫

[۶۷] . محمد بخارى، صحیح البخارى، ج ۶، ص ۲۵۱۷٫

[۶۸] . همان، ج ۳، ص ۱۱۵۵٫

[۶۹] . نساء، آیه ۹۳ ..

[۷۰] . محمد بن عثیمین، الشرح الممتع على زاد المستقنع، ج ۱۴، ص ۱۹۱٫

[۷۱] . آل عمران، آیه ۱۰۳ ..

[۷۲] . محمد طبرى، تفسیر الطبرى، ج ۴، ص ۳۰٫

[۷۳] . همان، ص ۳۲٫

[۷۴] . محمد قرطبى، لجامع لأحکام القرآن، ج ۴، ص ۱۵۹٫

[۷۵] . انفال، آیه ۴۶ ..

[۷۶] . نساء، آیه ۵۹٫

[۷۷] . محمد شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۲۰۳٫

[۷۸] . احمد قرانى، الفروق أو أنوار البروق فى أنواء الفروق( مع الهوامش) ج ۴، ص ۲۹۸٫

[۷۹] . احمد بن حجر، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه، ج ۱، ص ۱۳۲ ..

[۸۰] . ابن‏تیمیه، الإستغاثه فى الرد على البکرى، ج ۱، ص ۳۸۱٫

[۸۱] . همو، کتب ورسائل وفتاوى شیخ الإسلام ابن‏تیمیه، ج ۵، ص ۵۵۴٫

[۸۲] . همان، ج ۱۲، ص ۵۰۱٫

[۸۳] . احمد بن قیم، توضیح المقاصد وتصحیح القواعد فى شرح قصیده الإمام ابن‏القیم، ج ۲، ص ۴۱۲ ..

[۸۴] . محمد بن عثیمین، شرح ریاض الصالحین، ج ۶، ص ۴۷۹٫

[۸۵] . ولید سعیدان، الإجماع العقدى، شماره ۵۶۸، ص ۵۲٫

[۸۶] . حمد محمد بوقرین، لتکفیر. مفهومه و أخطاره و ضوابطه، ص ۵۰ ..

[۸۷] . محمد ذهبى، سیر أعلام النبلاء، ج ۱۴، ص ۳۴۳٫

[۸۸] . محمد شوکانى، السیل الجرار المتدفق على حدائق الأزهار، ج ۴، ص ۵۷۸٫

[۸۹] . علماء نجد، الدرر السنیه فى الأجوبه النجدیه، ج ۱۰، ص ۳۷۴؛ عبدالعزیز بن محمد بن على العبد اللطیف، نواقض الإیمان القولیه والعملیه، ج ۱، ص ۷٫٫

[۹۰] . محمد ابن‏الوزیر، إیثار الحق على الخلق فى رد الخلافات إلى المذهب الحق من أصول التوحید، ج ۱، ص ۳۸۸ ..

[۹۱] . مولانا خلیل احمد سهارنپورى، عقائد علماء اهل السنه الدیوبندیه( المهند على المفند)، ص ۵۸٫

[۹۲] . سید محمود آلوسى، تاریخ نجد، ص ۹۴٫

[۹۳] . محمد ابن‏حمید، السحب الوائله على ضرایح الحنابله، ص ۲۷۶٫

[۹۴] . سلیمان بن عبد الوهاب، الصواعق الهیه فى الرد على الوهابیه، ص ۴٫

[۹۵] . حسین بن غنام، تاریخ نجد، ص ۱۳٫

[۹۶] . علماء نجد، الدرر السنیه فى الأجوبه النجدیه، ج ۱۴، ص ۳۷۵٫

[۹۷] . عبدالرحمان جبرتى، عجائب الاثار، ص ۳۷۳٫

[۹۸] . عثمان بن بشر، عنوان المجد فى تاریخ نجد، ص ۲۵۷- ۲۵۸ ..

[۹۹] . علماء نجد، الدرر السنیه فى الأجوبه النجدیه، ج ۱۰، ص ۴۴۰٫٫

[۱۰۰] . محمد امین بن عابدین، العقود الدریه فى تنقیح الفتاوى الحامدیه، ج ۱، ص ۱۰۳٫

[۱۰۱] . عضد الدین ایجى، المواقف، ج ۳، ص ۵۶۰٫

[۱۰۲] . سبکى، الیواقت و الجواهر، ص ۵۸ ..

منبع:مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۴۸۷-۵۲۱٫

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.