بدعت و سنت از دیدگاه فرق اسلامى و جریان‏هاى تکفیرى‏

بدعت و سنت از دیدگاه فرق اسلامى و جریان‏هاى تکفیرى‏

فریده اصغرى*[۱]

چکیده‏

سنت و بدعت، دو واژه‏اى است که همواره در محافل علمى و دینى مطرح بوده و دانشمندان مسلمان درباره معنا و مصادیق آن بحث و تبادل‏نظر کرده‏اند. با ظهور وهابیت در قرن دوازدهم هجرى، این واژه‏ها معناها و مصادیق جدیدى پیدا کردند. تکفیرى‏ها به صورت چشم‏بسته، هر چیزى را که در چند دهه اول تاریخ اسلام سابقه نداشته است، «بدعت» اعلام کرده و مسلمانان را به دلیل انجام آن‏ها بدعت‏گذار و کافر خوانده‏اند.

(سؤال) این نوشتار در پى یافتن پاسخ این سؤال است که آیا هر چیزى که در صدر اسلام سابقه نداشته، بدعت است؟

(فرضیه) با توجه به معیارهایى که در قرآن کریم و سنت مورد قبول مسلمانان آمده است، اگر انجام عملى نوظهور، تصرف در شریعت نباشد و داخل در اطلاق، عموم و یا فحواى دلیل شرعى باشد، دیگر بدعت اصطلاحى نخواهد بود.

(هدف) ابطال ادله تکفیرى‏ها به منظور جلوگیرى از تکفیر مسلمانان به بهانه بدعت؛ ایجاد اتحاد و یکدلى میان مسلمانان، برقرارى امنیت و آرامش در سراسر کشورهاى اسلامى، ضرورت امروز جامعه اسلامى و بشرى است.

 (روش) دست‏یابى به چنین هدف بزرگى با مراجعه به آیات قرآن کریم و سنت صحیح و مورد قبول تمام گروه‏هاى اسلامى و سیره مسلمانان در تمام اعصار قابل دسترسى است.

(یافته) بر اساس آیات قرآن کریم و سنت صحیحى که حتى وهابى‏ها نیز مجبور به پذیرش آن هستند و همچنین سیره مسلمانان در تمام اعصار، هر چیز نو و جدیدى، بدعت نیست.

کلید واژگان: بدعت، سنت، بدعت‏گذار، وهابیت تکفیرى.

مقدمه‏

یکى از مشکلات جدى مسلمانان شیعه و سنى در عصر حاضر، وهابیت تکفیرى است که آشنایى با عقاید و نقد آن‏ها، یکى از نیازهاى جدى جوامع مسلمان است.

واژه «بدعت» از کلمات پرکاربرد نزد وهابیت تکفیرى است که با مراجعه به فتواهاى تکفیریان درمى‏یابیم که بسیارى از اعمالى که در بین مسلمانان «سنت» است، از منظر آنان، عملى نوبنیان و بدعت بوده، چون ریشه در فعل سلف ندارد.

تمامى مذاهب اسلامى، بدعت را حرام مى‏دانند و بدعت‏گذار را فاسق و گناه‏کار معرفى مى‏کنند. دلیل عمده حرمت، روایتى است که شیعه و سنى، از پیامبر خدا (ص) نقل کرده‏اند که: «کلّ بدعه ضلاله وکلّ ضلاله فى النار؛[۲] هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش است.»

بدعت در لغت به معناى کار نو و بى‏سابقه است و در اصطلاح شرعى به معناى نسبت‏دادن چیزى به دین است درحالى‏که درواقع مطابق با هیچ‏یک از دستورهاى کلى دین و شریعت نباشد.

با توجه به معانى فوق، بسیارى از اعمالى که مسلمانان انجام مى‏دهند و به اعتبارى زیرمجموعه برنامه کلى اسلام است، اگر آن را به دین نسبت ندهند، بدعت نبوده و حرمت را به دنبال نخواهد داشت؛ حال آن‏که وهابیت تکفیرى انجام هر عمل دینى را که پیامبر (ص) و صحابه او انجام نداده و یا نقل نکرده‏اند، حرام و بدعت مى‏داند؛ در نتیجه شمار بسیارى از فرق مسلمانان را بدعت‏گذار و مشرک مى‏دانند.

در این نوشتار، ابتدا معانى لغوى و اصطلاحى سنت و بدعت بیان شده، آن‏گاه با استفاده از آیات، روایات و گفتار علماى فریقین معانى آن‏ها روشن شده است. در ادامه مصادیقى از فتواهاى وهابیت تکفیرى دال بر تهمت بدعت بر مسلمانان را ذکر کرده و به نقد آن پرداخته است.

مفهوم‏شناسى‏

از آن‏جا که براى رفع شبهه و اشتباه در هر بحث حساس و اختلاف برانگیز، نیازمند شفاف‏سازى معنا و مفهوم لغوى و اصطلاحى موضوع هستیم، براى روشن‏شدن معانى این بحث نیز لازم است اقوال ذکر شده درباره این لغات را متذکر شویم.

معناى لغوى سنت‏

طریحى درباره معناى سنت آورده: «والسنه فى اللغه: الطریقه و السیره و الجمع، سنن کغرفه و غرف؛[۳] «سنت» در لغت به معناى راه و روش مى‏باشد که جمع آن «سنن» است، مثل: غرفه و غرف.»

ابن‏منظور متوفاى ۷۱۱ به نقل از لحیانى مى‏گوید: «وسُنَّهُ الله: أَحکامه و أَمره و نهیه؛[۴] سنت خداوند به معناى احکام، اوامر و نواهى خداوند است.»

وى در ادامه افزوده: «و سَنَّ الله سُنَّه أَى بَین طریقاً قویماً؛ خداوند براى مردم سنت نهاد، یعنى راه صحیح و درستى را بیان کرد.»

هم‏چنین ابن‏منظور و زبیدى به نقل از شَمِر آورده‏اند: «السُّنَّه فى الأَصل سُنَّه الطریق، و هو طریق سَنَّه أَوائل الناس فصارَ مَسْلَکاً لمن بعدهم؛[۵] سنت در اصل به معناى طریق و راه است وآن همان راهى است که انسان‏هاى نخستین بنا نهاده‏اند و مسلک و راه عبور براى آیندگان، قرار گرفته است.»

و باز زبیدى مى‏نویسد: «و السُّنَّهُ: السِّیرَهُ حَسَنَه کانتْ أَو قَبِیحَه؛[۶] سنت شامل سیره خوب و بد مى‏شود.»

صاحب تهذیب اللغه متوفاى ۳۷۰ مى‏نویسد: «و السُّنّه الطریقهُ المستقیمه المحموده، و لذلک قیل: فلانٌ من أهل السنّه[۷]؛ سنت عبارت از راه پسندیده مستقیم است و این‏که مى‏گویند فلانى اهل سنت است یعنى اهل راه مستقیم و پسندیده است».

این واژه، درباره مطلق راه و روش نیز به کار مى‏رود، گرچه شیوه پسندیده نباشد؛ چنان‏که در حدیثى آمده: «و من سنّ سنّه سیئه کان علیه وزرها ووزر من عمل بها؛[۸] هر کس راه و روش بدى از خود به یادگار گذارد، علاوه بر گناه عمل خویش، در گناه عاملان به آن نیز، شریک مى‏باشد.»

معانى دیگرى نیز براى سنت ذکر شده؛ کسائى مى‏گوید: «معناها الدوام، فقولنا: سنه، معناها الأمر بالإدامه من قولهم: سننت الماء إذا والیت فى صبه …[۹]؛ معناى سنت عبارت از دوام و استمرار است که سنت یعنى ادامه‏دادن که این معنا از گفتار اعراب گرفته شده مى‏گویند: «سنّت الماء اذا والیت فى صبّه»؛ عرب به ریزش پیاپى آب، سنت مى‏گوید.

معناى اصطلاحى سنت‏

طریحى مى‏نویسد: «و فى الصناعه هى طریقه النبى قولا و فعلا و تقریرا أصاله أو نیابه …؛[۱۰] سنّت عبارت است از قول، فعل و تقریر پیامبر.»

ابن‏منظور انصارى مى‏نویسد: و قد تکرّر فى الحدیث ذکر السنه و ما تصرف منها، و الأصل فیه الطریقه و السیره، و إذا أطلقت فى الشرع فإنما یراد بها ما أمر به النبى و نهى عنه و ندب إلیه قولا و فعلا مما لم ینطق به الکتاب العزیز، و لهذا یقال فى أدله الشرع: الکتاب و السنه أى القرآن و الحدیث؛[۱۱] در احادیث، کلمه «سنت» و مشتقات آن زیاد تکرارشده و معناى اصلى سنت، همان طریقت و سیره است و در اصطلاح شرع، عبارت از اوامر و نواهى و مستحباتى است که در قرآن نیامده، ولى رسول اکرم به آن دستور داده است و از این‏رو مى‏گویند ادله شرعى عبارت از «کتاب» و «سنت» است که مراد قرآن و حدیث است.

ابن‏حجر مى‏نویسد: و معنى قوله: «سنه أى شریعه و طریقه لازمه.»[۱۲] سنّت در اصطلاح فقها، اصولیین و محدّثان به معانى مختلفى آمده است:

شوکانى مى‏نویسد:

واما معناها شرعا أى فى اصطلاح أهل الشرع فهى قول النبى و فعله و تقریره و تطلق بالمعنى العام على الواجب و غیره فى عرف أهل اللغه و الحدیث و أما فى عرف أهل الفقه فإنما یطلقونها على ما لیس بواجب و تطلق على ما یقابل البدعه کقولهم فلان من أهل السنه؛[۱۳] معناى شرعى و اصطلاحى همان قول و فعل و تقریر نبى مکرم و در عرف اهل لغت و حدیث به معناى عام به واجب و غیرواجب اطلاق مى‏شود و در عرف فقیهان به هرچیزى که واجب نیست و سنت به آنچه که در مقابل بدعت است، اطلاق مى‏گردد.

سنت در نزد محدثان قرون نخستین اهل سنت، به مفهوم آثار پیامبر (ص)، صحابه و تابعین بود که به آنان اصحاب اثر مى‏گفتند و از زمان شافعى تاکنون، سنت به قول، فعل و تقریر پیامبر اطلاق مى‏شود.[۱۴]

لفظ اهل‏سنت از ابتدا بر گروه عامه مسلمانان اطلاق نمى‏شده، بلکه از زمان احمدبن‏حنبل این لفظ کم‏کم بر اهل‏سنت شایع و بعد هم به‏صورت مطلق بر این گروه گذارده شد. چنان‏که که احمدبن‏حنبل پیوسته مطرح مى‏کرد: «أصول السنه عندنا التمسک بما کان علیه أصحاب رسول الله (ص) و الاقتداء بهم و ترک البدع و کل بدعه فهى ضلاله و ترک الخصومات فى الدین‏[۱۵]؛ سنت نزد ما آثار رسول خداست و اصول سنت تمسک به چیزهایى است که اصحاب پیامبر بدان‏ها معتقد بودند.»

پیروان وى کم‏کم لفظ اهل‏سنت را براى خود استعمال کردند و غلبه استعمال این لفظ بر دیگر الفاظ، باعث کنار رفتن کلمات دیگر براى اهل سنت شد.

سنت در قرآن‏

واژه سنت در آیاتى از قرآن کریم به خداوند نسبت داده شده است که به تعدادى از آن اشاره مى‏شود:

… وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ …؛[۱۶] و شما را به سنت‏هاى پیشینیان رهبرى کند.

صاحب تفسیر آلاءالرحمن درباره سنت در آیه شریفه، مى‏نویسد:

التى شرعها اللَّه و سنها لهم لصلاحهم فاتخذوها بإیمانهم و طاعتهم للَّه سننا متبعه مما اقتضت المصلحه ان یسن لکم أیضا فى شریعه الإسلام‏[۱۷]؛ همان سنت‏هایى که خداوند براى شما تشریع کرده و راهى براى اصلاح شما قرار داده است، پس براى خدا به آن ایمان بیاورید و اطاعت کنید از تمام سنن الهى که طبق مصالحى، خداوند تشریع کرده است.

قرطبى درباره این آیه مى‏نویسد: «أى لیبین لکم أمر دینکم و مصالح أمرکم، و ما یحل لکم و ما یحرم علیکم. و ذلک یدل على امتناع خلو واقعه عن حکم الله تعالى؛[۱۸] تا خداوند، امور دینى، مصالح امور، حلال و یا حرام را براى شما تبیین کند و این روشن‏گر این است که هر حادثه‏اى در جهان هستى، ناشى از حکم خداست.»

شوکانى نیز این‏گونه معنا کرده و در ادامه افزوده: «أى طرقهم، و هم الأنبیاء و أتباعهم لتقتدوا بهم؛[۱۹] راه آنان، که همان انبیا و پیروان آنان که به ایشان اقتدا مى‏کنند.»

ابن‏کثیر سنن را راه‏هاى پسندیده و دنباله‏روى شریعتى که خداوند دوست دارد و راضى است، معنا کرده است.[۲۰]

آیاتى دیگر مانند:

سُنَّهَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا؛[۲۱] این سنّت و طریق الهى است که در گذشته نیز بوده است و هرگز براى سنّت الهى تغییر و تبدیلى نخواهى یافت.

سُنَّهَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلًا؛[۲۲] این سنت (ما درباره) پیامبرانى است که پیش از تو فرستادیم و هرگز براى سنت ما تغییر و دگرگونى نخواهى یافت.

سنت در مصحف شریف به گذشتگان نیز منسوب است: وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ‏[۲۳]؛ روش اقوام پیشین نیز چنین بود.

سنت در اصطلاح فقهاى شیعه‏

علامه مظفر مى‏نویسد:

سنت در اصطلاح فقها گفتار، سیره و تقریر پیامبر است، اما چون نزد فقهاى شیعه امامیه ثابت شده که سخنان ائمه معصومین همانند سخنان‏ پیامبر اکرم (ص) حجت و واجب‏الاتباع است، سنت را شامل گفتار، کردار تقریر معصوم مى‏دانند، زیرا ائمه معصومین (علیهم السلام) به‏عنوان یک راوى ثقه ناقل سخنان رسول اکرم (ص) نیستند، بلکه این بزرگواران از طرف خداوند متعال به زبان رسول اکرم منصوب شده‏اند تا احکام واقعى را براى مردم بیان کنند، احادیث اهل بیت (علیهم السلام) از قبیل روایت و نقل سنت و یا از باب اجتهاد و استنباط از مصادر تشریع (کتاب و سنت) نیست، بلکه خود آنان از مصادر تشریع مى‏باشند و گفتارشان حکایت از سنت نیست، بلکه خود سنت است.[۲۴]

امام على (ع) نیز سنت را در مقابل بدعت ذکر فرموده است: «أحْیوا السنّه و أماتُوا البدعَه؛[۲۵] آنان سنت را زنده کرده و بدعت را میرانده‏اند.»

بنابراین سنت در اصطلاح به معانى مختلف آمده: در مقابل کتاب‏الله، فعل، کلام و تقریر معصوم؛ در فقه در مقابل بدعت و منظور از این سنت، عملى است که مطابق عمل صاحب شریعت باشد، امّا در عرف فقیهان بیشترین کاربرد سنت به معناى «استحباب» است.

در علم‏الحدیث، سنت، شناخت و شناسایى سیره رسول‏الله بوده و هر آن چیزى است که به پیامبر منسوب است، اعم از فعل، قول، تقریر، صفات و ویژگیهاى اخلاقى و ظاهرى ایشان قبل از بعثت و بعد از آن‏[۲۶] و نیز به معناى مقابل قرآن، از این‏رو پاره‏اى از کتاب‏هاى حدیثى مهم عامه، «سنن» نامیده شده؛ مانند: سنن نسایى، سنن ابن‏ماجه، سنن بیهقى؛ گاه سنت در کتب اصحاب حدیث به معناى عمل صحابه آمده است.

معناى لغوى بدعت:

خلیل بن احمد فراهیدى متوفاى ۱۷۵، درباره کلمه بدعت مى‏نویسد:

«البدع، إحداث شى‏ء لم یکن له من قبل خلق و لا ذکر و لا معرفه. البدع: الشى‏ء الذى یکون أوّلًا فى کلّ أمر کما قال الله: ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ‏ أى لست بأوّل مُرْسَل، و البدعه اسم ما ابتدع من الدین و غیره، و البدعه ما استحدث بعد رسول‏الله من الأهواء والأعمال‏[۲۷]؛ «بَدْعْ» به‏معناى ایجاد چیزى است که هیچ وجود خارجى، بیانى و شناختى درباره آن نباشد.

بدع به‏معناى چیزى است که در هر کارى اولین و نوظهور باشد، چنان که خداى تعالى به پیامبر اکرم (ص) فرموده بگو: ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ‏[۲۸]؛ اما بدعت، اسم امورى نوپدید درباره دین و غیردین است و موضوعاتى است که از روى هوا و هوس بعد از رسول خدا ایجاد شد.

ابن‏فارس متوفاى ۳۹۵ بدعت را این گونه معنا مى‏کند: « (بدع) … أحدهما ابتداء الشى‏ء وصنعه لا عن مثال والآخر الانقطاع والکلال؛[۲۹] بدعت، در یک معنا، پدید آوردن و ساختن چیزى بدون نمونه قبلى است و در معناى دیگر، جدا شدن و ضعف و فرسودگى است؛ البته مقصود از بدعت در اینجا، معناى اول است.»

راغب اصفهانى متوفاى ۴۲۵، صاحب المفردات فى غریب القرآن، مى‏نویسد:

الابداع إنشاء صنعه بلا احتذاء واقتداء … والبدعه فى المذهب إیراد قول لم یستن قائلها وفاعلها فیه بصاحب الشریعه وأماثلها المتقدمه وأصولها المتقنه؛[۳۰]

ابداع به معناى ایجاد صنعت بدون دنباله‏روى و یا تقلید است …

و بدعت در مذهب به‏معناى وارد کردن اعتقادى است که معتقدان و انجام‏دهندگانش آن را از راه سنت از صاحب شریعت و قوانین و اصول از پیش تعییین شده آن به دست نیاورده باشند.

فیروز آبادى متوفاى ۸۱۷ آورده: «البدعه- بالکسر- الحدث فى الدین بعد الإکمال أو ما استحدث بعد النبى من الأهواء و الأعمال؛[۳۱] بدعت، نوآورى در یک دین بعد از کامل شدن آن، یا چیزى است که بعد از پیامبر اکرم (ص) از روى هوا و هوس ایجاد شده است.»

جوهرى متوفاى ۳۹۳ این‏چنین تعریف کرده: والبدعه الحدث فى‏الدین بعد الاکمال ..[۳۲]؛

بدعت، نوآورى در یک دین بعد از کمال دین است.»

ابن‏منظور متوفاى ۷۱۱ به دو معنا ذکر کرده: «و البِدْعهُ: الحَدَث و ما ابْتُدِعَ من الدِّینِ بعد الإِکمال‏[۳۳]؛ بدعت، نوآورى و آن چیزى است بعد از کمال دین به وجود مى‏آید.»

و أُبْدِعتِ الإِبلُ‏[۳۴]؛ به معناى خستگى و درماندگى، زمانى‏که شتر از لاغرى و بیمارى و خستگى، زانو زند.

البته ظاهراً معناى دوم نیز به معناى اول بر مى‏گردد، که گویا خستگى در بدن حیوان او را از حالت عادى حرکت باز داشته، یعنى یک مسئله جدید برایش به‏وجود آمده است.

معناى اصطلاحى بدعت:

شکى نیست که بدعت حرام است و هیچ مسلمان آزاده‏اى در حرمت آن تردید ندارد؛ اما مهم این است که محدوده و مفهوم آن روشن و یک قانون کلى در مواقع شک در مصادیق بیان شود.

تعاریف مختلفى از علماى شیعه و سنى درباره بدعت آمده که به تعدادى از آن اشاره مى‏شود:

ابن‏رجب حنبلى متوفى: ۷۹۵ مى‏نویسد: «و المراد بالبدعه ما أحدث مما لا أصل له فى الشریعه یدل علیه و أما ما کان له أصل من الشرع یدل علیه فلیس ببدعه شرعا و إن کان بدعه لغه[۳۵]؛ بدعت، امر نوظهورى است که دلیلى در شریعت بر آن وجود نداشته باشد و اگر دلیلى در شرع باشد، شرعاً به او بدعت گفته نمى‏شود گرچه در لغت آن را بدعت نامند.»

ابن‏حجر عسقلانى متوفاى ۸۵۲ مى‏گوید: «البدعه: أصلها ما أحدث على غیر مثال سابق، و تطلق فى الشرع فى مقابل السنّه فتکون مذمومه[۳۶]؛ بدعت آن امر نوظهورى است که بدون‏سابقه ایجاد شود؛ در شرع در مقابل سنت اطلاق شده و امرى مذموم است.»

ابن‏حجر در جاى دیگر در معناى بدعت مى‏گوید:

والمراد بها ما أحدث و لیس له أصل فى الشرع و یسمى فى عرف الشرع بدعه و ما کان له أصل یدل علیه الشرع فلیس ببدعه فالبدعه فى عرف الشرع مذمومه بخلاف اللغه؛ مراد از بدعت چیز جدیدى است که ریشه شرعى نداشته باشد، در عرف شرع، بدعت نامیده مى‏شود و هرچه که دلیل و ریشه شرعى داشته باشد، بدعت نیست، بدعت در عرف شرع مذموم و ناپسند است، ولى در لغت چنین نیست.

رفاعه رافع بن بدوى بن على الطهطاوى متوفى ۱۲۹۰ بعد از نقل اقوال، در معناى بدعت مى‏نویسد: «بدعت در لغت، هر چیز بدیع و در شرع، امر نوظهورى است که بر خلاف فرمان شرع و ادله خاص یا عام آن، ایجاد شود.»[۳۷]

بنابراین مى‏توان گفت: بدعت، عقیده بر خلاف سنت معروف رسول‏الله (ص) است که به‏وسیله کسى یا گروهى اختراع شده که مردم را به اشتباه انداخته و از حقیقت دین و شرع دور کنند.

سید مرتضى، متکلم و فقیه نامدار شیعه متوفاى ۴۳۶، در تعریف بدعت مى‏نویسد: «البدعه: الزیاده فى الدین أو نقصان منه من إسناد إلى الدین؛[۳۸] بدعت افزودن چیزى به دین و یا کاستن از آن با انتساب به دین است.»

فخرالدین طریحى متوفاى ۱۰۸۵، از علماى بزرگ شیعه مى‏گوید: «بدعت، امر نوظهورى در دین است که ریشه در قرآن و شریعت ندارد و چون گوینده بدعت آن را اختراع کرده، بدعت نامیده شده است.»[۳۹]

اقسام بدعت‏

بدعت محمود و مذموم‏

تعدادى از علماى اهل سنت بدعت را به دوگونه حسنه و سیئه تقسیم کرده‏اند؛ اساس این تقسیم‏بندى از گفتار خلیفه دوم است. بخارى نقل مى‏کند که: عبدالرحمن بن عبدالقارى مى‏گوید: من با عمر بن خطاب در شبى از شب‏هاى ماه رمضان، وارد مسجد شدم. دیدیم مردم به صورت پراکنده مشغول نماز تراویح هستند، درحالى که عده‏اى فرادا و گروهى به جماعت نماز مى‏خوانند، عمر گفت: اى کاش مى‏توانستم این‏ها را پشت سر یک قارى، گرد آورم، از این جهت ابى بن کعب را براى این کار انتخاب کرد. شب بعد که به مسجد آمد، دید همه پشت سر یک نفر اقتدا کرده‏اند، در این هنگام کسى گفت: این بدعت است، عمر در پاسخ گفت: «این بدعت نیکویى است.»[۴۰]

ابن‏تیمیه متوفاى ۷۲۸ مى‏گوید: «و ما خالف النصوص فهو بدعه باتفاق المسلمین و ما لم یعلم أنه خالفها فقد لا یسمى بدعه … و قد تکون حسنه لقول عمر نعمت البدعه هذه؛[۴۱] به اجماع مسلمین هر آنچه که مخالف نص باشد، بدعت است و اگر مخالف نص نباشد، بدعت نیست … و به سبب گفتار عمر: نعمت البدعه هذه؛ بدعت حسنه است.»

ابن‏حجر نیز از شافعى نقل مى‏کند که: «البدعه بدعتان: بدعه محموده و بدعه مذمومه، فما وافق السنّه فهو محمود و ما خالف السنّه فهو مذموم؛[۴۲] بدعت دوگونه محمود و مذموم است. هر آنچه که موافق با سنت باشد، پسندیده و مخالف آن، ناپسند است.»

اقوال علما در عدم‏جواز تقسیم بدعت‏

ابواسحاق شاطبى متوفاى ۷۹۰، مى‏گوید: «هر بدعتى گمراهى است، مطلق و عام است و البته استثنایى هم در آن وارد نشده.»[۴۳]

ابن‏رجب حنبلى متوفاى ۷۹۵ مى‏نویسد: «کل بدعه ضلاله» شامل همه اقسام بدعت مى‏شود و استثنایى هم ندارد ….[۴۴]

کُحلانى متوفاى ۱۱۸۲ مى‏نویسد: «با توجه به جمله عمر در «نعم البدعه»، باید گفت: در بدعت هیچ‏چیز قابل مدح نیست، چون همه بدعت گمراهى است ….[۴۵]»

صالح‏الفوزان، عضو گروه دائم فتواى سعودى، مى‏نویسد: تقسیم‏بندى حسنه و سیئه از بدعت نداریم، چون به دلیل گفتار پیامبر «کل بدعه ضلاله، و کل ضلاله فى النار، همه نوع بدعت سیئه است.»[۴۶]

بنابراین روشن مى‏شود که تقسیم بدعت به دو دسته پسندیده و ناپسند با معناى واقعى بدعت که افتراء على‏الله مى‏باشد، تطبیق ندارد؛ زیرا افترا همیشه سیئه است.

بدعت در قرآن‏

قانون‏گذارى حق اختصاصى خداست:

از نگاه قرآن، تشریع، حق اختصاصى خداوند است: … إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ‏[۴۷]؛ … حکم تنها از آن خداست. او فرمان داده که غیر از او را نپرستید! این است آیین پابرجا، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند!

مفاد آیه شریفه جاى هیچ‏گونه تردیدى نمى‏گذارد که حقیقت معناى کلمه حکم، فقط از آن خداست که مدبر واقعى امور عالم است، و به قرینه‏ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ‏ مراد از واژه حکم، قانون‏گذارى است.

بدعت، افترایى بر خداوند متعال:

خداوند مشرکان را به‏دلیل بدعت در حلال و حرام و نسبت آن به خدا، سرزنش کرده است: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ لَکُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَراماً وَ حَلالًا قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ‏؛[۴۸] آیا روزى‏هایى را که خداوند بر شما نازل کرده، دیده‏اید، که بعضى را حلال، و برخى را حرام کرده‏اید؟!» بگو: «آیا خداوند به شما اجازه داده، یا بر خدا افترا مى‏بندید (و از پیش خود، حلال و حرام مى‏کنید؟!)

ابن‏کثیر مى‏نویسد:

… و قد أنکر اللّه تعالى على من حرم ما أحل اللّه أو أحل ما حرم بمجرد الآراء و الأهواء التى لا مستند لها و لا دلیل علیها، ثم توعدهم على ذلک یوم القیامه فقال: وَ ما ظَنُّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ یَوْمَ الْقِیامَهِ …)[۴۹] خداوند کسانى را که تنها به صرف اعتقادات و هواى نفسانى، بدون مستند و دلیلى از ناحیه خداوند جل جلاله، حلال او را حرام و حرامش را حلال مى‏کنند، رد کرده و اینان را به قیامت وعده مى‏دهد که: آنان‏که به خدا دروغ مى‏بندند، درباره مجازات روز قیامت چه گمان کرده‏اند؟

بدعت، نسبت دروغ به خداوند:

خداوند در این آیه تآکید دیگرى کرده است:

وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ)؛[۵۰] به‏دلیل دروغى که بر زبانتان جارى مى‏شود (و چیزى را مجاز و یا ممنوع مى‏کنید) نگویید: «این حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا ببندید، به یقین کسانى‏که به خدا دروغ مى‏بندند، رستگار نخواهند شد!

ابن‏کثیر در تفسیر این آیه مى‏نویسد:

ویدخل فى هذا کل من ابتدع بدعه لیس له فیها مستند شرعى، أو حلل شیئا مما حرم اللّه، أو حرم شیئا مما أباح اللّه بمجرد رأیه و تشهیه … أما فى الدنیا فمتاع قلیل، و أما فى الآخره فلهم عذاب ألیم؛[۵۱] این افترا: اختراع هر چیز نوظهور و بدعتى که مستند شرعى نداشته باشد، حلال‏کردن حرام‏

خداوند و یا حرام‏دانستن هر چیز مباح به مجرد اعتقاد و دوست داشتن آن، شامل مى‏شود … که منفعتى اندک در دنیا نصیب این افراد مى‏شود ولى عذاب دردناک آخرت، برایشان مهیاست.

قرطبى نیز در تفسیر خود از ابن‏وهب نقل کرده که: «أن التحلیل و التحریم إنما هو لله عز و جل و لیس لأحد أن یقول أو یصرح بهذا فى عین من الأعیان إلا أن یکون البارى‏ء تعالى یخبر بذلک عنه»؛[۵۲] حلال و حرام کردن فقط از ناحیه خداوند تبارک و تعالى است و کسى حق ندارد بدون آن‏که خداوند به او خبر داده باشد، در هیچ موردى بگوید این حلال و یا حرام است.

علامه طباطبایى مى‏نویسد: «… خطاب‏هاى این آیات، متوجه مؤمنان است و این احتمال را تأیید مى‏کند که مراد از جمله مورد بحث، نهى از بدعت در دین باشد، یعنى چیزى از حلال و حرام داخل در دین نکنید و چیزى که از دین نباشد و به وسیله وحى نرسیده باشد، در میان جامعه باب نکنید، زیرا این، افتراى به خداست، هر چند باب‏کننده‏اش آن را به خدا نسبت ندهد.»[۵۳]

با بررسى چند آیه از قرآن کریم درباره بدعت دانستیم که: در این آیات، بدعت‏گذاران به‏شدت نکوهش شده و قانون‏گذارى تنها مختص خداوند بارى‏تعالى است و حتى پیامبران نیز نمى‏توانند از پیش خود چیزى از شریعت را تغییر بدهند و باید فقط تابع وحى الهى باشند. در آیات الهى، بدعت، دست‏کارى در شریعت و نسبت دادن دروغ به خداوند شمرده شده که عدم رستگارى و عذاب الهى را به دنبال دارد.

سردمداران وهابیت تکفیرى، هر امر و کار جدیدى که در عصر نبى مکرم (ص) بدان عمل نمى‏شده، بدعت مى‏نامند و به دنبال آن، برچسب تکفیر مى‏زنند؛ این اقدام با روح‏

آیات قرآن منافات دارد، زیرا یکى از ارکان و شاخصه‏هاى بدعت، انتساب یک عمل به شارع مقدس و انجام آن به عنوان یک عمل شرعى مى‏باشد و واضح است تمامى مواردى را که وهابى‏ها بدعت مى‏شمارند یا به عنوان یک عمل عرفى بدون انتساب به شرع انجام مى‏گیرد و یا آن‏ها مشمول عمومات و اطلاقات آیات و روایات مى‏شود که از مصادیق سنت محسوب مى‏شود و ارتباطى به بدعت ندارد.

بدعت در کتب اهل سنت‏

  1. هر بدعتى، گمراهى است‏

مسلم از جابربن‏عبدلله انصارى نقل کرده:

کان رسول الله إذا خطب احمرت عیناه و علا صوته … اما بعد فان خیر الحدیث کتاب الله و خیر الهدى هدى محمد و شر الأمور محدثاتها و کل بدعه ضلاله[۵۴]؛ زمانى‏که رسول مکرم اسلام خطبه مى‏خواند چشمان آن حضرت سرخ مى‏شد و با صداى بلند مى‏فرمود: کتاب خدا بهترین سخن و هدایت محمد بهترین هدایت است. بدترین چیزها، بدعت‏هایى است که در دین پدید مى‏آید و هر بدعتى، گمراهى است.

در سنن نسائى آمده که: «… کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله فى‏النار؛[۵۵] نتیجه هر بدعتى، سرگشتگى و آوارگى است و سرانجام آن، آتش است.

ابن‏حجر عسقلانى مى‏نویسد: «و فى حدیث العرباض بن ساریه و إیاکم و محدثات الأمور فان کل بدعه ضلاله … أخرجه أحمد و أبوداود و الترمذى و صححه ابن‏ماجه و ابن‏حبان و الحاکم؛[۵۶] در حدیث عرباض آمده که از کارهاى نو پدید اجتناب کنید، زیرا هر بدعتى گمراهى است‏

تا آن‏جا که مى‏نویسد: این روایت را احمدبن حنبل و ابوداود و ترمذى نقل کرده و ابن‏ماجه و ابن‏حبان و حاکم نیشابورى آن را صحیح دانسته‏اند.»

البانى بعد از نقل روایت آورده که: «رواه النسائى و البیهقى فى «الأسماء و الصفات» بسند صحیح عن جابر»؛[۵۷] این روایت را نسائى و هم‏چنین بیهقى در کتاب الأسماء والصفات با سند صحیح از جابر نقل کرده است.

ابن‏حجر عسقلانى مى‏گوید:

وقوله کل بدعه ضلاله قاعده شرعیه کلیه بمنطوقها و مفهومها أما منطقوها فکأن یقال حکم کذا بدعه و کل بدعه ضلاله فلا تکون من الشرع لان الشرع کله هدى فان ثبت ان الحکم المذکور بدعه صحت المقدمتان و أنتجتا المطلوب و المراد بقوله کل بدعه ضلاله ما أحدث و لا دلیل له من الشرع بطریق خاص و لا عام؛[۵۸] سخن رسول اکرم (ص) که‏ «کلّ بدعه ضلاله»؛ هر بدعتى گمراهى است؛ از نظر منطوق و ظاهر و از نظر مفهوم و دلالت یک قاعده کلى است؛ زیرا این سخن گویاى این مطلب است که اگر در جایى بدعت یافت شود، محکوم به گمراهى است و از شریعت اسلامى خارج است، چون شریعت سراسر هدایت است و گمراهى ندارد.

اگر ثابت شود که یک حکمى بدعت است، دو مقدمه منطقى آن (این حکم، بدعت است و هر بدعتى، گمراهى است) صحت مى‏یابد و نتیجه این قضیه (که این حکم خارج از شریعت است) ثابت خواهد شد.

مراد حضرت از جمله‏

«کلّ بدعه ضلاله»؛

هر بدعتى گمراهى است، عبارت از هر کار جدیدى است که هیچ دلیل خاص و یا عام از شرع نداشته باشد.

  1. هر بدعتى مردود است‏

در دو کتاب معتبر اهل سنت، صحیح بخارى و مسلم، از قول عایشه، از رسول مکرم اسلام (ص) نقل شده که فرمودند:

«من أحدث فى أمرنا هذا ما لیس منه فهو رد[۵۹]

؛ هر کس در شریعت چیز جدیدى اضافه کند، مردود است.»

هم‏چنین از پیامبر گرامى اسلام (ص) نقل شده که:

«و من عمل عملا لیس علیه أمرنا فهو رد[۶۰]

؛ هر کس عملى را انجام دهد که ما به آن دستور نداده‏ایم، رد و مورد قبول ما نیست.

بنابراین طبق منابع اهل سنت نیز، بدعت، گمراهى و نتیجه این سرگشتگى، آتش دوزخ دانسته شده و مردود است.

پاسخى اجمالى به استفاده تکفیریان از این روایات:

وهابى‏هاى تکفیرى با توسعه کلمه بدعت، تحت عنوان، حفظ شریعت اسلام، هر امرى را که حادث شده و در زمان رسول خدا (ص) نبوده، بدعت مى‏نامند و با استفاده از روایات بالا و … به‏دنبال ترویج افکار خود هستند، اما در جواب باید گفت:

– تمام فرق اسلام با کلیت حرمت بدعت‏گذارى در دین موافق هستند، ولى آیا این مصادیق و اعمالى که وهابى‏ها، بدعت مى‏دانند، واقعاً بدعت است؟ و یا این مسئله ناشى از عدم درک صحیح آنان از معناى بدعت است، زیرا در مباحث گذشته ثابت کردیم که بدعت ارکانى دارد و انتساب عمل به شارع، یکى از آنان است و مصادیق این اعمالى که آن‏ها بدعت مى‏شمارند، مشمول عمومات و اطلاقات آیات‏[۶۱] و روایات‏[۶۲]

مى‏شود و با توجه به حجیت عمومات و اطلاقات مى‏توان گفت که این موارد از مصادیق سنت بوده و از بدعت خارج است.

هم‏چنین بدعت با معنایى که گذشت- افزودن چیزى بر دین و یا کاستن از آن به نام دین- قطعاً فعلى حرام است، زیرا تشریع مخصوص خداوند متعال است، اما در مواردى که وهابیت مدعى بدعت آن‏ها هستند، این خصوصیت دیده نمى‏شود.

بدعت در روایات شیعه‏

در کتاب علماى شیعه روایات فراوانى درباره مذمت بدعت، وجوب مبارزه و بیزارى از آن وارد شده که به تعدادى از آن اشاره مى‏کنیم:

وجوب مقابله علمى با بدعت:

کلینى از طریق محمدبن‏جمهور از پیامبر گرامى (ص) نقل کرده که فرمودند:

«إذا ظهرت البدع فى أمتى فلیظهر العالم علمه؛[۶۳]

هنگامى که بدعت در میان امت ظهور کرد، بر عالمان لازم است که با آن عالمانه مبارزه کنند ….»

البته در این روایت تأکید شده است که مقابله با بدعت باید علمى باشد و از برخوردهاى سلبى و غیرعالمانه پرهیز کرد.

نابودى سنت با پدیدآمدن بدعت:

حضرت على (ع) فرمودند:

«ما أحدثت بدعه إلّا ترک بها سنّه، فاتّقوا البدع و الزموا المهیع‏[۶۴]؛

بدعتى پدید نمى‏آید، مگر آن‏که سنتى متروک گشته، پس بپرهیزید از بدعت‏ها و ملتزم حرکت در راه راست باشید.

در روایت دیگرى نیز حضرت امیر (ع) فرمودند:

«الناس رجلان: متّبع شرعه و مبتدع بدعه لیس معه من‏اللّه سبحانه برهان سنّه و لا ضیاء حجّه؛[۶۵]

مردم دو گروه هستند، گروهى پیرو شریعت و گروهى بدعت‏گذار در دین، که نه از جانب خدا برهانى از سنت پیامبران در دست دارند و نه از نور قرآن بهره جسته و از دلیل روشنى استفاده کرده‏اند.

نهى هم‏نشینى با بدعت‏گذاران:

امام صادق (ع) فرمودند:

«لا تصحبوا أهل البدع و لا تجالسوهم فتصیروا عند الناس کواحد منهم، قال رسول الله (ص): المرء على دین خلیله و قرینه؛[۶۶]

با بدعت‏گذاران رفت و آمد نکنید که در نزد مردم، شما یکى از آنان محسوب مى‏شوید، چون انسان، هم‏کیشِ دوست و رفیق خود خواهد بود.

با دقت در روایات شیعه، پى مى‏بریم که: بدعت، زمینه‏ساز نابودى سنت است و تشویق و احترام به بدعت‏گذار نابودى دین را به دنبال دارد. اعلام برائت از آنان واجب و همنشینى با ایشان حرام است و باید با پدیده بدعت، مبارزه کرد.

ارکان بدعت‏

بدعت در شریعت داراى دو رکن است:

  1. تصرف در شریعت‏

بدعت، امر نوظهورى است که دلیلى از شریعت بر آن دلالت ندارد و رکن اول آن دست‏کارى و نوآورى در دین است، یعنى نسبت دادن حکمى به شریعت که در آن نیست.

دلیل ما بر این‏که نوآورى در شریعت را از ارکان بدعت دانستیم، آیاتى از قرآن مجید است:

… قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ‏؛[۶۷] بگو: آیا خداوند به شما اجازه داده، یا بر خدا افترا مى‏بندید (و از پیش خود، حلال و حرام مى‏کنید؟!)

خداوند کسانى را که به هر دلیلى، در احکام او دخالت کرده و از پیش خود آن را تغییر مى‏دهند و این تحلیل و تحریم را به او نسبت مى‏دهند، سرزنش کرده و به آنان وعده قیامت مى‏دهد.

مضمون این آیه گواهى مى‏دهد، علت نکوهش این است که تحلیل و تحریم را به خدا نسبت مى‏داده‏اند، و اگر از پیش خود (بدون نسبت به خدا) روزى را به دو نوع تقسیم مى‏کردند یک امر شخصى حساب مى‏شد و جاى نکوهش نداشت، زیرا هر فردى حق دارد از غذایى بهره بگیرد و از غذاى دیگر امساک کند، اما نسبت‏دادن حکم حلال و حرام به شریعت امر دیگرى است که نیازمند دلیل مى‏باشد.

… وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ‏؛[۶۸] … رهبانیتى که ابداع کرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بودیم، هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حق آن را رعایت نکردند، از این رو ما به کسانى از آن‏ها که ایمان آوردند، پاداششان را دادیم و بسیارى از آن‏ها فاسقند.

از جمله‏ ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ‏؛ «ما مقرر نداشته بودیم»، استفاده مى‏شود که رهبانیت عمل مقدس دینى نیست، بلکه یک روش ساختگى و نوعى تصرف در دین و بدعت است.

فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ‏)؛[۶۹] واى بر آن‏ها که نوشته‏اى با دست خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند: «این،

از طرف خداست.» تا آن را به بهاى کمى بفروشند. پس واى بر آن‏ها از آنچه با دست خود نوشتند و واى بر آنان از آنچه از این راه به دست مى‏آورند.

خداوند در این آیه اهل کتاب را نکوهش مى‏کند که کتاب الهى را دست‏کارى مى‏کردند و آن را به خدا نسبت مى‏دادند و در مقابل این کار، از افراد و مقاماتى پاداش مادى دریافت مى‏کردند.

جمله‏ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ مبین این است که علت نکوهش این بوده که تحریف‏ها را به خدا نسبت مى‏دادند.

بنابراین، رکن نخست بدعت، نسبت دادن چیزى به شریعت است که در آن وجود ندارد.

اما اگر نظریه‏اى تازه مطرح شود که نوآورى در دین نباشد، و هیچ‏گونه ارتباطى به شریعت نداشته باشد، بدعت به شمار نمى‏رود. نوآورى‏هایى که پاسخ‏گوى روح تنوع‏طلب انسان است، مانند: فوتبال، والیبال، استفاده از فناورى‏هاى جدید و … بدعت نخواهد بود. این‏ها بدعت لغوى هستند، نه شرعى، چون به شرع نسبت داده نمى‏شود.

اگر با دید بسته وهابیت به احکام شرع نگاه کنیم نباید هیچ تغییرى در زندگى دینى و دنیایى مسلمانان ایجاد کنیم؛ باید لباس، وسیله رفت و آمد، ظرف طبخ غذا، وسایل سرگرمى و بازى و … همان باشد که در صدر اسلام بوده، همانگونه زندگى کنیم که آنان مى‏کردند و …. واضح است که این رفتار، از نظر هیچ عالم دینى صحیح نیست و علماى شیعه و تمام فرق دیگر اهل سنت با این جمود فکرى، مخالفت کرده و در کتاب‏هاى خود به نقد آن پرداخته‏اند.

اگر فردى عملى انجام دهد و آن را به خداوند نسبت بدهد، این بدعت است، وگرنه در تمام مواردى که مربوط به زندگى روزمره انسانى است مادامى که مشمول ادله صریح حرمت نباشد، اصالهالإباحه شامل آن خواهد شد؛ یعنى شارع مقدس با تأسیس این اصل، مباح‏بودن آن‏ها را امضا کرده است.

  1. فقدان دلیل در مشروعیت آن‏

با توجه به تعریف اصطلاحى بدعت، موارد نوظهور در صورتى بدعت نامیده مى‏شود که دلیلى خاص و یا به صورت عام، در منابع اسلامى وجود نداشته باشد؛ زیرا اگر دلیلى در شریعت موجود باشد، دیگر بدعت نخواهد بود. مانند: مجهزکردن ارتش کشورهاى اسلامى به وسایل مدرن و سلاح‏هاى پیشرفته، که از عموم برخى از آیات قرآنى استنباط مى‏شود مانند: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ‏؛[۷۰] هر نیرویى که مى‏توانید، براى مقابله با دشمن آماده، هم‏چنین اسب‏هاى ورزیده، براى میدان نبرد تهیه کنید تا به وسیله آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید.

از دستور عام این آیه شریفه‏ وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ «تا مى‏توانید نیرو تهیه کنید» مى‏شود مشروعیت تهیه تجهیزات مدرن نظامى را استفاده کرد.[۷۱]

یکى از مواردى که موجب حفظ و پایدارى شریعت اسلامى است، عموماتى است که در لسان ادله موجود است که تطبیق آنان بر جزئیات و مسائل مستحدثه، باعث تداوم آن خواهد بود. از این‏رو اگر امرى در زندگى فردى یا اجتماعى حادث شود و آن را به دین نسبت دهیم، اگرچه دلیل خاصى از قرآن و روایات وجود نداشته باشد، ولى داخل در عمومات ادله باشد، از بدعت خارج مى‏شود؛ به‏طور مثال اگر مسلمانان، در صدد مجهز کردن خود به وسایل مدرن نظامى و هواپیماهاى جنگى برآیند، دستور صریح قرآن مبنى بر «تهیه نیرو»، مشمول عموم این آیه شریفه مى‏شود حال آن‏که در صدر اسلام مصادیق وسایل جنگى منحصر به شمشیر و نیزه و امثال آن بوده است.

بدعت فقط یک نوع است که حرام مى‏باشد و آن دست‏کارى در شریعت و نسبت‏دادن آن به دین است.

وهابیت تکفیرى و اتهام بدعت به مسلمانان‏

اتهام بدعت به مسلمانان، از پدیده‏هایى است که وهابیت تکفیرى، بنا نهاده و به هر چیزى که با افکارشان تطبیق نکند، برچسب بدعت و شرک زده و ریختن خون مسلمانان به نظر آنان، بدعت‏گرا، مباح است. در ذیل به نمونه‏هایى از این افکار اشاره مى‏شود:

جشن میلاد نبى (ص):

بن‏باز، مفتى اعظم سابق سعودى برگزارى مراسم میلاد رسول مکرم اسلام (ص) را بدعت دانسته و مى‏نویسد:

لایجوز الأحتفال بمولد الرسول (ص) و لا غیرِه؛ لأنّ ذلک من البدع المحدثه فى الدین، لأنّ الرسولَ (ص) لم یفعله و لاخلفاؤُه الراشدون و لاغیرُهم من الصحابهِ (رضى الله عنها) و لا التابعونَ لهم بإحسان فى القرونِ المُفَضَّلهِ؛[۷۲] مراسم میلاد پیامبر گرامى (ص) جایز نیست، و بدعت در دین محسوب مى‏شود؛ زیرا رسول مکرم اسلام، خلفاى راشدین، صحابه و دیگر تابعین، چنین مراسمى را انجام نمى‏داده‏اند.

رفت و آمد و دعا در جوار قبر پیامبر:

شیخ صالح فوزان، عضو هیئت افتاى سعودى در مورد دعا در کنار قبر رسول الله (ص) به قصد اجابت آن مى‏نویسد:

من البدع التى تقع عند قُبّهِ الرسول (ص) کثرهُ التردّدِ علیه، کلما دخل المسجد ذهب یسلم علیه، و کذلک الجلوسُ عنده، و من البدعِ کذلک، الدعاءُ عند قبر الرسول (ص) أو غیرِه من القبورِ، مظنّهً أنّ الدعاءَ عنده یستجاب؛[۷۳] رفت‏وآمد فراوان در کنار قبر رسول اکرم (ص) و نشستن در آن‏جا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به‏شمار مى‏آید و هم‏چنین دعاکردن در کنار قبر پیامبر و یا قبور دیگر به نیت اجابت، از بدعت‏ها به حساب مى‏آید.

هدیه ثواب نماز و قرآن به رسول الله (ص):

گروه دائم افتاى سعودى درباره اهداى ثواب اعمال به پیامبر (ص) مى‏نویسد:

«لا یجوز إهداءُ الثوابِ للرسول (ص)، لا ختمُ القرآنِ و لا غیرِه، لأنّ السلفَ الصالحَ من الصحابه (رضى الله عنها)، و مَنْ بعدُهم، لم یفعلوا ذلک، و العباداتُ توقیفیهٌ؛[۷۴] اهداى ثواب و ختم قرآن به رسول گرامى (ص) و غیر آن حضرت، جایز نمى‏باشد، چون اصحاب پیامبر و دیگران چنین کارى نکرده‏اند.

مراسم سوگوارى پیامبران و صالحان:

همین گروه فتواى سعودى در پاسخ به سؤالى پیرامون مراسم سوگوارى مى‏نویسد:

لایجوز الإحتفال بمن مات من الأنبیاء و الصالحین و لا إحیاء ذکراهم بالموالدِ و … لأنّ جمیع ما ذکر من البدع المحدثه فى الدین و من وسائل الشرک‏[۷۵]؛ مراسم سوگوارى و هم‏چنین بزرگداشت پیامبران و صالحان جایز نیست … چون بدعت در دین و از وسایل شرک به حساب مى‏آید.

فرستادن درود قبل و بعد اذان بر پیامبر اسلام (ص):

آنان حتى ذکر صلوات و سلام بر نبى مکرم اسلام (ص) را قبل، بعد و هنگام اذان از موارد بدعت در دین مى‏دانند.[۷۶]

زینى‏دحلان، مفتى مکه مکرمه متوفاى ۱۳۰۴، مى‏نویسد: محمدبن عبدالوهاب از درود فرستان به پیامبر گرامى (ص) به‏ویژه شب جمعه و بر بالاى منابر، ممانعت مى‏کردند، و از شنیدن صلوات اذیت مى‏شد و کسانى را که درود مى‏فرستادند با شدیدترین صورت‏

مجازات مى‏کرد. مرد صالح نابینایى که اذان مى‏گفت و پس از اذان به رسول اکرم (ص) صلوات فرستاد، آن را نزد محمد بن عبدالوهّاب آوردند و او دستور داد وى را به جرم درود بر حضرت، کشتند.

وى با بى‏شرمى در این‏باره مى‏گوید: «إنّ الربابه فى بیت الخاطئه (الزانیه) أقلّ إثماً ممّن ینادى بالصلاه على النّبى فى المنائر؛ گناه زنانى که در خانه فساد در حال زنا هستند، از کسانى که بر بالاى مناره‏ها بر پیامبر صلوات مى‏فرستند، کمتر است.»[۷۷]

وى بر پیروانش تلبیس مى‏کند که تمامى این کارها براى حفظ توحید است؛

با این‏که درود به پیامبر گرامى (ص) نص قرآن و دستور الهى است که مى‏فرماید: إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً.[۷۸] در آیه شریفه هیچ‏گونه قید مکانى و زمانى براى درود به حضرت ذکر نشده؛ یعنى هر وقت و هر کجا مى‏شود به پیامبر گرامى درود فرستاد.

برگزارى مجلس بزرگداشت اموات:

شیخ‏عثیمین، از مفتیان و علماى بزرگ سعودى مى‏نویسد: اجتماع نزد مصیبت‏دیده و هم‏چنین خواندن قرآن براى میت، توزیع خرما و گوشت، از بدعت‏هایى است که باید از آن اجتناب کرد، چون این کار باعث نوحه‏سرایى، گریه و حزن داغ‏دیدگان مى‏شود و تلخى مصیبت براى همیشه در قلب آنان مى‏ماند و من این افراد را نصیحت مى‏کنم که از کار خود، دست برداشته و توبه کنند.[۷۹]

اهداى ثواب نماز به اموات:

شوراى مذکور سعودى در این‏باره مى‏نویسد: «لا یجوز أن تَهَبَ ثوابَ ما صلّیتَ للمیت؛ بل هو بدعهٌ؛ لأنّه لم یثبُت عن النبى (ص) و لا عن الصحابهِ (رضى الله عنها)؛[۸۰] هدیه کردن ثواب نماز به میت، بدعت محسوب مى‏شود، چون از رسول اکرم (ص) و اصحاب در این‏باره چیزى نرسیده است.»

موارد بسیار دیگرى را مى‏توان برشمرد از جمله: آغاز جلسات با آیات قرآن،[۸۱] قرائت قرآن و دعا به صورت دسته‏جمعى‏[۸۲]، گفتن «صدق اللّه العظیم» بعد از ختم قرآن،[۸۳] دست‏کشیدن به پرده کعبه‏[۸۴] و ذکر با تسبیح، چون در شرع مطهر وارد نشده و بهتر است به جاى تسبیح، با انگشتان دست ذکر گفته شود[۸۵]، جشن تولد نوزادان و سالگرد ازدواج‏[۸۶] که معتقدند بر پایى این مراسم از عادات و سنت‏هاى اسلامى نیست، بلکه از دشمنان به ارث رسیده است و موارد متعدد دیگر.

هر کس بدعت‏گذاران را تکفیر نکند، کافر است‏

در کتاب الدرر السنیه فى أجوبه النجدیه آمده که: هر کس مشرکان دولت ترکیه و پرستش‏کنندگان قبور از اهل مکه و دیگران که صالحان را مى‏پرستند، و از توحید خدا به شرک عدول کرده و سنت رسول خدا را با بدعت عوض کرده‏اند، تکفیر نکند، او نیز همانند آن‏ها کافر است. اگرچه از دین آنان خوشش نیاید و از آن‏ها متنفر باشد، و اسلام و مسلمانان را دوست داشته باشد. زیرا کسى که مشرکان را تکفیر نکند، قرآن را

تصدیق نکرده است، چون قرآن مشرکان را تکفیر کرده و دستور داده است که آن‏ها را تکفیر کنیم، با آن‏ها دشمن باشیم و بجنگیم.»[۸۷]

نقد عقاید وهابیت در اتهام مسلمانان به بدعت‏

در نقد عقاید وهابیت، مخالفت تفکر وهابیت را از نظر مبانى و اصول مسلم نزد شیعه و سنى، همانند اصاله الإباحه و اصاله الإطلاق و العموم را بحث خواهیم کرد.

مخالفت عقاید وهابیت با اصاله الإباحه‏

  1. فراگیربودن اصل اباحه‏

یکى از اصولى که در شریعت مقدس اسلام پایه آزادى و کرامت انسانى از آن سرچشمه مى‏گیرد، اصاله‏الاباحه مى‏باشد؛ یعنى اصل اولیه درهر چیز و هرکار و هر اندیشه اباحه است و بس؛ مادامى که فرمان امر و نهى و تحریم و منع از ناحیه شارع مقدس صادر نشده باشد، اصل اباحه جارى است و تنها در موارد که دلیل شرعى و یا عقلى بر منع و تحریم و یا الزام و وجوب باشد، از اباحه خارج مى‏شود.

با تدبر در آیات قرآن نیز این مسئله به‏وضوح مشخص است، به تعدادى از آیات که گواه بر این مطلب است، اشاره مى‏کنیم:

وَ ما لَکُمْ أَلَّا تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ ما حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ‏[۸۸]؛ چرا از چیزها [گوشت‏ها] یى که نام خدا بر آن‏ها برده شده، نمى‏خورید؟! در حالى‏که (خداوند) آنچه را بر شما حرام بوده، بیان‏

کرده است! مگر این‏که ناچار باشید (که در این صورت، خوردن از گوشت آن حیوانات جایز است.) و بسیارى از مردم، به خاطر هوا و هوس و بى‏دانشى، (دیگران را) گمراه مى‏سازند و پروردگارت، تجاوزکاران را بهتر مى‏شناسد.

آیه شریفه به روشنى دلالت دارد که آنچه نیاز به بیان دارد محرمات است، نه مباحات از این‏رو لازم نیست که به هنگام شک در مورد خاص، تا زمانى‏که در دایره حرام قرار نگرفته، توقف کرد. و از عمل، خوددارى شود.

قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلى‏ طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ مَیْتَهً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏[۸۹]؛ بگو: «در آنچه بر من وحى شده، هیچ غذاى حرامى نمى‏یابم، جز این‏که مردار باشد، یا خونى که (از بدن حیوان) بیرون ریخته، یا گوشت خوک- که این‏ها همه پلیدند- یا حیوانى که به گناه، هنگام سر بریدن، نام غیرخدا [نام بت‏ها] بر آن برده شده است.» اما کسى که مضطر (به خوردن این محرمات) شود، بى‏آن‏که خواهان لذت باشد و یا زیاده‏روى کند (گناهى بر او نیست) زیرا پروردگارت، آمرزنده و مهربان است.

این آیه شریفه نیز به وضوح دلالت دارد که حرام نیاز به بیان و مستند به وحى به پیامبر (ص) در کتاب و یا سنت دارد و مباح، مبراى از اعلان است و اگر بعد از جستجو، حکم مسئله‏اى را پیدا نکردیم، مى‏گوییم این خارج از وحى بر نبى (ص) است و حلال مى‏باشد.

أصاله الإباحه در روایات‏

اهل سنت، روایات متعددى درباره اصاله الاباحه دارند، از جمله حاکم نیشابورى از ابودرداء نقل مى‏کند که:

«ما أحل اللّه فى کتابه فهو حلال، وما حرّم فهو حرام، وما سکت عنه فهو عافیه؛ آنچه را که خداوند در کتابش حلال کرده، حلال و آنچه را که حرام کرده، حرام است و آنچه را که بدون حکم گذارده در عافیت (بى‏اشکال و مباح) است»؛ سپس مى‏گوید:

هذا حدیث صحیح الإسناد و لم یخرجاه؛ یعنى سند این روایت صحیح است و بخارى و مسلم آن را ذکر نکرده‏اند.[۹۰]

بنابراین، هر چه را خداى عالم ساکت بوده و حلال یا حرام نشمرده است، در عافیت قرار داده شده‏ایم؛ یعنى همان «کل شى‏ء لک مباح»، «کل شى‏ء لک طاهر»، «کل شى‏ء لک جائز»، «کل شى‏ء لک حلال» است.

در سنن بیهقى نیز عبارت مستدرک را آورده و در ادامه مى‏گوید که: «فاقبلوا من الله عافیته، فإن الله لم یکن نسیا؛ از سوى خداوند عافیت بطلبید، زیرا خداوند چیزى را فراموش نمى‏کند.»[۹۱]

یعنى باید این تفضل و امتنان خداوند که شما را در عافیت و مباح قرار داده، پذیرفت و خداوند فراموش‏کار نیست و اگر قرار بود چیزى حرام یا حلال باشد، و به‏وسیله پیامبرش بیان مى‏کرد.

اقوال علما در أصاله الإباحه‏

ابن‏حجر عسقلانى مى‏نویسد: «إنّ الأصل فى الاشیاء الاباحه حتى یرد الشرع خلاف ذلک؛[۹۲] اصل در اشیا، اباحه است، مگر این‏که در شرع خلاف آن وارد شود.»

همین تعبیر را عینى مى‏گوید: «شکى نیست که حرمت متأخر از اباحه است، زیرا اصل در اشیا، اباحه است و حرام عارض مى‏شود و برعکس آن هم جایز نیست.»[۹۳]

ابن‏تیمیه نظریه‏پرداز بزرگ وهابیت، به صراحت مى‏گوید: «وَ مِن المَعْلُومِ أَنَّ الدِّینَ لَهُ «أَصْلَانِ» فَلَا دِینَ إلَّا مَا شَرَعَ اللَّهُ وَ لَا حَرَامَ إلَّا مَا حَرَّمَهُ اللَّهُ؛ واضح است که دو اصل براى دین است: دین به جز آنچه که خداوند مشروع ساخته نیست و حرامى غیر از آنچه خداوند حرام ساخته، نیست.»[۹۴]

این سخن نشان مى‏دهد که وى نیز در گفتار معتقد به اصاله الاباحه بوده و عقیده دارد چیزى که شریعت حرام نکرده، مباح مى‏باشد و نمى‏شود حکم به حرمت آن کرد.

علماى دیگر اهل سنت همانند: سرخسى‏[۹۵]، ابن‏قدامه‏[۹۶]، ابن‏حزم‏[۹۷]، النووى‏[۹۸]، ابن‏عابدین‏[۹۹]، شوکانى‏[۱۰۰] و … اصل در اشیا را مثل شیعه، اباحه دانسته‏اند.

بنابراین یکى از دلایل محکم بسیار واضح تأیید شده به‏وسیله عقل، قرآن و شرع، همین إصاله الإباحه است.

  1. گستره حلیت در شریعت اسلامى‏

در اسلام، انسان درباره اشیاى موجود در خارج، اجازه هرگونه دخل و تصرفى را دارد، مگر در مواردى که دلیلى بر منع وارد شده باشد. پس هرگاه در حلال یا حرام‏بودن چیزى شک کردیم، با اجراى اصل حلیت حکم به حلال بودن آن مى‏کنیم.

خداوند در قرآن شریف مى‏فرماید:

وَ ما کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا؛[۱۰۱] و ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبرى مبعوث کرده باشیم (تا وظایفشان را بیان کند.) بنابراین اگر در واقع چیزى حرام بوده و به ما نرسیده باشد، عذاب نمى‏شویم.

آیت‏الله‏العظمى مکارم شیرازى مى‏نویسند: «در علم اصول در مباحث «برائت» به آیه فوق، استدلال شده است، زیرا حداقل مفهوم آیه این است که در مسائلى که عقل قادر به درک آن نیست، خداوند بدون بعث رسولان؛ یعنى بیان احکام و وظائف، کسى را مجازات نمى‏کند، و این دلیل بر نفى مجازات و عقاب در موارد عدم بیان است، و اصل برائت نیز چیزى جز این نمى‏گوید که عقاب بدون بیان صحیح نیست».[۱۰۲]

وَ ما أَهْلَکْنا مِنْ قَرْیَهٍ إِلَّا لَها مُنْذِرُونَ‏؛[۱۰۳] ما هیچ شهر و دیارى را هلاک نکردیم، مگر این‏که انذارکنندگانى (از پیامبران الهى) داشتند.

آنچه در این آیه آمده است در حقیقت بیان همان قاعده عقلى معروف یعنى «قاعده قبح عقاب بلا بیان» است که در آیه قبل نیز گذشت.[۱۰۴]

این آیات نشان مى‏دهد که هرگونه هلاک و انذار، قبل از حجت، صحیح نیست، بنابراین در تمام مواردى که وهابیت تکفیرى بدون هیچ دلیل قاطع از کتاب و سنت، رنگ بدعت زده و کفر مسلمانان را ثابت و قتل آنان را جایز مى‏شمارند، شامل این دو آیه شریفه، اصل «برائت» و «قبح عقاب بلا بیان»، خواهد شد.

در روایتى از رسول مکرم اسلام (ص) آمده که: «ما بال أقوام یرغبون عما رخص لى فیه فوالله لأنا أعلمهم بالله و أشدهم له خشیه»؛[۱۰۵] چه شده که گروهى رغبت به رخصت‏ها و

مباحات خداوندى ندارند؟ به خداوند سوگند، من داناترین آنان به خداوند و خشیت الهى من از همه آنان بیشتر است.

  1. داخل در اصاله الاطلاق و اصاله العموم‏

منظور وهابى‏ها از این‏که هر امر نوظهورى را بدعت مى‏دانند، چیست؟ آیا این امر نوظهور، داخل در اطلاق یا عموم ادله شرعى مى‏شود؟ اگر بدعت شامل این‏گونه مسائل نشود، بنابراین بسیارى از بدعت‏هاى مرسوم در جوامع اسلامى، بدعت نبوده و داخل در اطلاقات و عمومات ادله شرعى مى‏شوند؛ به‏طور مثال از ادله شرعى مستفاد مى‏شود که احترام و اکرام مؤمن پسندیده است و براین مبنا، راه‏هاى مختلف تعظیم انسان‏ها، مجاز خواهد شد اگرچه این موارد در زمان پیامبر نبوده و نص خاصى هم وارد نشده باشد مثل دست دادن، از جا بلند شدن و … داخل در عموم رحجان اکرام مؤمن مى‏شود. با توجه به این مطلب، فرستادن صلوات با شنیدن اسم پیامبر، بلند شدن با شنیدن نام گرامى حضرت و … بدعت نخواهد بود.

علاوه بر آن‏که ادله شرعى، دال بر استحبابِ گفتنِ ذکر الهى در هر حال و فرستادن صلوات بر پیامبر؛ عام بوده و مقید به کیفیت خاص مثلًا: بلند یا آهسته‏گفتن نشده، زیرا این امور، داخل در عموم «ذِکْرُ اللّهِ حَسَنٌ فِى کِلِّ حالٍ»[۱۰۶] است. البته اگر کسى این‏گونه اعمال را به قصد ورود بگوید، بدعت خواهد بود.

بزرگداشت میلاد پیامبران، و شمول اطلاقات و عمومات قرآن‏

یکى از موارد بدعت‏شمارى وهابیت را که بزرگداشت میلاد پیامبر اکرم (ص) مى‏باشد؛ ذکر و انطباق آن را با اطلاقات و عمومات آیات بررسى مى‏کنیم تا روشن شود که دیگر موارد اتهام بدعت وهابیت به مسلمانان نیز، از جهل و عدم آگاهى آنان به معارف اسلامى و قرآنى سرچشمه مى‏گیرد:

شمار زیادى از مسلمانان جهان، روز میلاد پیامبر اکرم (ص) را جشن مى‏گیرند و گروهى این عمل را بدعت مى‏نامند! در حالى‏که گفتیم: هرگز ملاک بدعت بر آن صادق نیست.

اگر قبول کنیم که این نوع اکرام در شرع وارد نشده، به مدد عقل مى‏توانیم درک کنیم که اظهار محبت به رسول مکرم اسلام (ص) و خاندان پاکش، وظیفه هر مسلمان آزاده است و برگزارى این‏گونه جشن‏هاى مذهبى مظهرى از آن عشق و محبت است.

با استفاده از عمومات و اطلاقاتى که در کتاب و سنت وجود دارد، مشروعیت این پاسداشت اثبات مى‏شود به چند نمونه اشاره مى‏کنیم:

تعظیم شعائر الهى‏

خداوند متعال در قرآن‏کریم مى‏فرماید: … وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ ..؛[۱۰۷] و هر کس شعائر الهى را بزرگ دارد، این کار نشانه تقواى دل‏هاست.

هر آنچه که در برنامه‏هاى دینى وارد شده و انسان را به یاد خدا و عظمت آئین او مى‏اندازد، شعائر الهى است و مى‏توان این نتیجه را گرفت که برگزارى موالید پیامبر و ائمه معصومین داخل در عموم «وَ مَنْ یعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ» مى‏باشد که ریشه در تقواى قلوب دارد.

جشن میلاد از مصادیق احترام به پیامبر أکرم (ص)

خداوند مى‏فرماید: فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏؛[۱۰۸] آنان که به پیامبر ایمان آورده و به تکریم او پرداخته و او را یارى مى‏کنند و از نورى که همراه وى فروفرستاده شده پیروى کنند، آنان رستگارانند.

جواز تکریم و تعظیم از جمله «وَعَزَّرُوهُ» روشن است و اجراى مراسم جشن به مناسبت ولادت رسول اکرم (ص)، از مصادیق این تکریم به حساب مى‏آید.

پاداش رسالت:

خداوند متعال مى‏فرماید: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى‏؛[۱۰۹] اى پیامبر بگو: «من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏کنم جز دوست‏داشتن نزدیکانم (اهل‏بیتم).»

آیه شریفه، محبت و دوست‏داشتن اهل بیت پیامبر مکرم اسلام (ص) را پاداش رسالت دانسته و بدیهى است که برگزارى مراسم بزرگداشت در قالب جشن میلاد و یا عزادارى در شهادت، نوعى اظهار ارادت به پیشگاه رسول ختمى‏مرتبت و خاندان پاکش خواهد بود.

جشن و سرور در نزول مائده آسمانى:

در آیه شریفه قرآن آمده: اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَهً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِیداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آیَهً مِنْکَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ‏؛[۱۱۰] حضرت عیسى گفت: پروردگارا! از آسمان، خوانى براى ما بفرست، تا عیدى براى اول و آخر ما و نشانه‏اى از جانب تو باشد.

نزول مائده و نعمت زودگذر، در این آیه، شایسته عید و جشن سالیانه است، پس چرا روز ولادت و بعثت پیامبر گرامى (ص) که حیات جاودانه به بشریت اهدا کرد، واجد این خصلت نباشد؟ زیرا خداوند متعال درباره فایده رسالت پیامبر گرامى مى‏فرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ‏؛[۱۱۱] اى کسانى که ایمان آورده‏اید، دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید، هنگامى‏که شما را به سوى چیزى مى‏خواند، که به شما حیات مى‏بخشد.

به یقین، محبت به پیامبر اکرم (ص) یکى از اصول اسلام است و هیچ‏کس حق انکار آن ندارد و هر مسلمانى حق دارد که محبتش را به رسول مکرم اسلام (ص) ابراز کند، به شرطى‏که با شریعت اسلام تعارض نداشته باشد. برگزارى این‏گونه مراسم، یکى از

راه‏هاى ابراز محبت به پیامبر اسلام (ص) و خاندان گرامش است که ایشان بارها و بارها فرمود: «أُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ فى أَهْلِ بیتى؛[۱۱۲] شما را به محبت با اهل بیت خود، به یاد خدا مى‏اندازم.»

یک تناقض آشکار:

جاى بسیار شگفتى است که همین هیئت عالى فتواى عربستان سعودى که برگزارى این‏گونه مراسم را بدعت مى‏داند، درباره مراسم جشن‏هاى دولتى معتقد است که: «اگر مقصود از مراسم برگزارى عید، براى مصلحت ملت و تعظیم امور کشور صورت پذیرد، همانند هفته پلیس و آغاز سال تحصیلى، و گردهمایى کارمندان دولتى و امثال آن‏ها که قصد تقرب و عبادت در آن نیست، مانعى ندارد و شامل نهى پیامبر نمى‏شود.»[۱۱۳]

واضح است که این تفکر، متحجرانه و مخالف با شریعت و فطرت است، زیرا هیچ تفاوتى میان جشن ولادت با جشن‏هاى دیگر مانند: مراسم دولتى وجود ندارد، و کسانى که جشن میلاد براى فرزندان خود و جشن سالگرد ازدواج مى‏گیرند، کار خود را به شریعت نسبت نمى‏دهند و هیچ‏گونه قصد تقرب و یا عبادت ندارند.

نتیجه بحث‏

یکى از معضلات جامعه اسلامى شیعه و سنى در عصر حاضر، وهابیت تکفیرى است که آشنایى با عقاید و نقد آن‏ها، یکى از نیازهاى جدى جوامع مسلمان است. واژه «بدعت» چون پتکى در دستان تکفیریان بر سر مسلمانان کوبیده شده و آنان بسیارى از افعال و اعمال انجام شده در بین مسلمانان را که برخاسته از سنت است، عملى نوظهور که ریشه در فعل سلف ندارد، مى‏دانند.

در معناى بدعت گفتیم که: بدعت در لغت به معناى کار نو، بى‏سابقه و نوظهور است و در اصطلاح شرعى به معناى نسبت‏دادن چیزى به دین، در حالى‏که در واقع مطابق با هیچ‏یک از دستورات کلى دین و شریعت نباشد؛ مطابق این معنا بسیارى از اعمال مسلمانان در صورتى‏که آن را به دین نسبت ندهند یا به اعتبارى زیر مجموعه یکى از برنامه‏هاى کلى اسلام باشد، از دایره بدعت خارج است و حرمتى ندارد.

بدعت دو رکن اساسى دارد که اگر عملى داراى این دو خصلت بود، یقیناً بدعت است: تصرفى در شریعت صورت بگیرد، حکمى به شرع نسبت داده شود که در آن نیست و یا دلیلى براى مشروعیت عمل انجام‏شده، وجود نداشته باشد.

آنان بزرگداشت موالید پیامبران و صالحان و برگزارى مراسم سوگوارى براى آنان، دعا در کنار قبر پیامبر، هدیه ثواب نماز و قرآن به رسول‏الله (ص) فرستادن درود قبل و بعد اذان بر پیامبر اسلام (ص)، … بدعت دانسته‏اند. برگزارى موالید پیامبر و ائمه معصومین داخل در عموم «وَ مَنْ یعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ» مى‏باشد، که ریشه در تقواى قلوب دارد.

در نقد عقاید وهابیت تکفیرى، موضوع بدعت را در قرآن بررسى کردیم و سپس روایاتى از کتب فریقین در این‏باره ذکر کردیم؛ در انتها گفتیم که آن افکار باطله، از نظر مبانى و اصول مسلم، نزد شیعه و سنى همانند: اصاله الإباحه و اصاله الإطلاق و العموم، مردود است.

منابع‏

  1. القرآن کریم‏

  2. نهج البلاغه‏

  3. فراهیدى، خلیل بن احمد، العین، تحقیق: د. مهدى المخزومى، د. إبراهیم السامرائى، دار و مکتبه الهلال، (بى‏تا).

  4. السیوطى، عبدالرحمن بن ابى‏بکر، الدر المنثور فى تفسیر المأثور، کتابخانه آیهالله مرعشى نجفى، قم ۱۴۰۴ ق.

  5. آلوسى، سید محمود، روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۵ ق.

  6. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، انتشارات ناصر خسرو، تهران ۱۳۷۲٫

  7. ابن‏فارس، أحمد بن فارس بن زکریا، معجم مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، مکتبه الإعلام الإسلامى، ۱۴۰۴٫

  8. سبحانى، جعفر، فى ظلال التوحید، معاونیه شؤون التعلیم و البحوث الإسلامیه فى الحج، ۱۴۱۲٫

  9. راغب اصفهانى، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داوودى، طلیعه النور. (بى‏جا، بى‏تا)

  10. فیروز آبادى، محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، دار العلم للجمیع بیروت، لبنان، (بى‏تا).

  11. جوهرى، اسماعیل‏بن‏حماد، الصحاح، تحقیق: أحمد عبد الغفور العطار، دار العلم للملایین، بیروت، لبنان، (بى‏تا).

  12. حنبلى، ابن‏رجب، جامع العلوم والحکم فى شرح خمسین حدیثا من جوامع الکلم، مؤسسه الرساله، بیروت ۱۴۲۲ ه- ۲۰۰۱ م.

  13. العسقلانى الشافعى، أحمدبن على‏بن‏حجر، فتح البارى شرح صحیح البخارى، تحقیق: محب الدین الخطیب، دار النشر: دار المعرفه، بیروت. (بى‏تا)

  14. طهطاوى، رفاع رافع، نهایه الإیجاز فى سیره ساکن الحجاز، دارالذخائر، بر مبناى برنامه مکتبه شامله الإصدار ۳/ ۴۸، قاهره ۱۴۱۹٫

  15. علم الهدى، على بن حسین، رسائل الشریف المرتضى، تحقیق: تقدیم: السید أحمد الحسینى/ إعداد: السید مهدى الرجائى، مطبعه الخیام، قم ۱۴۰۵٫

  16. الطریحى، فخرالدین، مجمع‏البحرین، طراوت، قم ۱۳۶۲٫

  17. ابن‏کثیر دمشقى، اسماعیل‏بن‏عمرو، تفسیر القرآن العظیم، دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۹ ق.

  18. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، دار الکتب الإسلامیه، تهران ۱۳۷۴٫

  19. طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسین حوزه علمیه، قم ۱۴۱۷٫

  20. القشیرى النیسابورى، مسلم بن الحجاج أبوالحسین، صحیح مسلم، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقى، دار الفکر، بیروت، (بى‏تا).

  21. قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، انتشارات ناصر خسرو، تهران ۱۳۶۴٫

  22. القزوینى، محمدبن‏یزید، سنن ابن‏ماجه، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقى، دارالفکر للطباعه و النشر و التوزیع، (بى‏تا).

  23. البخارى، محمدبن‏اسماعیل، صحیح البخارى، دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۰۱ ق- ۱۹۸۱ م.

  24. الألبانى، محمد ناصر، أحکام الجنائز، چاپ چهارم، المکتب الإسلامى، بیروت، ۱۴۰۶- ۱۹۸۶ م.

  25. النسائى، أحمدبن‏شعیب أبوعبدالرحمن، السنن‏الکبرى، چاپ اول، تحقیق: د. عبدالغفار سلیمان البندارى، سیدکسروى حسن، دارالکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۱۱ ق، ۱۹۹۱ م.

  26. الکلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، تحقیق، تصحیح و تعلیق: على أکبر الغفارى، چاپ پنجم، چاپ حیدرى، دار الکتب الإسلامیه، تهران ۱۳۶۳٫

  27. الامام على‏بن‏ابى‏طالب، نهج البلاغه، خطب الإمام على (ع)، تحقیق صبحى صالح، ۱۳۸۷- ۱۹۶۷ م، (بى‏جا).

  28. النورى الطبرسى، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، تحقیق: مؤسسه آل‏البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، چاپ دوم، مؤسسه آل‏البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، بیروت، لبنان، ۱۴۰۸ ق- ۱۹۸۸ م.

  29. المجلسى، محمد باقر، بحارالأنوار، چاپ: دوم تصحیح شده، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان، ۱۴۰۳- ۱۹۸۳ م.

  30. شیخ الصدوق، محمد بن على بن حسین، معانى الأخبار، تحقیق، تصحیح و تعلیق: على أکبر الغفارى، مؤسسه النشر الإسلامى التابعه لجماعه المدرسین، قم ۱۳۳۸ ۱۳۷۹٫

  31. ابن‏شهرآشوب، ابوجعفر محمدبن‏على، مناقب آل أبى طالب، تحقیق: لجنه من أساتذه النجف الأشرف، مطبعه الحیدریه، نجف اشرف، ۱۳۷۶- ۱۹۵۶ م.

  32. البرقى، أحمد بن محمدبن‏خالد، المحاسن، تحقیق، تصحیح وتعلیق: السید جلال‏الدین الحسینى (المحدث)، دارالکتب الإسلامیه، تهران ۱۳۷۰- ۱۳۳۰ ش.

  33. شیخ الصدوق، محمدبن‏على بن‏حسین، ثواب الأعمال، تحقیق، تقدیم: السید محمد مهدى السید حسن الخرسان، چاپ دوم، منشورات الشریف الرضى، قم ۱۳۶۸ ش.

  34. شیخ الصدوق، محمدبن‏على بن‏حسین، من لا یحضره الفقیه، تحقیق، تصحیح و تعلیق: على أکبر الغفارى، چاپ دوم، قم، مؤسسه النشر الإسلامى التابعه لجماعه المدرسین، ۱۴۰۴٫

  35. الحکیم، محمدتقى، السنه فى الشریعه الإسلامیه، برنامه مکتبه اهل البیت.

  36. الشوکانى، على‏بن‏محمد، إرشاد الفحول إلى تحقیق الحق من علم الأصول، مطبعه مصطفى البابى الحلبى وأولاده، مصر ۱۳۵۶- ۱۹۳۷ م.

  37. حسینى قزوینى، سید محمد، وهابیت از منظر عقل و شرع، چاپ دهم، موسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر، قم، (بى‏تا)

  38. ابن‏تیمیه الحرانى الحنبلى، ابوالعباس أحمد عبدالحلیم، مجموعه الفتاوى، طبعه الشیخ عبدالرحمن‏بن قاسم، (بى‏جا، بى‏تا).

  39. بن‏باز، عبدالعزیز، العثیمین، محمدبن‏صالح، فتاوى مهمه لعموم الأمه، تحقیق: إبراهیم الفارس، دارالعاصمه، الریاض ۱۴۱۳ ق.

  40. الألبانى، محمد ناصر، أحکام الجنائز، چاپ چهارم، المکتب الإسلامى، بیروت، لبنان ۱۴۰۶- ۱۹۸۶ م.

  41. محمد بن یزید القزوینى، سنن ابن‏ماجه، تحقیق، ترقیم و تعلیق: محمد فؤاد عبد الباقى، دارالفکر للطباعه و النشر و التوزیع، (بى‏تا).

  42. ابن‏منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، دارصادر، بیروت ۱۴۱۴ ق.

  43. الزبیدى، محمد بن محمد، تاج‏العروس، دارالفکر للطباعه و النشر و التوزیع تحقیق: على شیرى، بیروت ۱۴۱۴- ۱۹۹۴ م.

  44. البلاغى النجفى، محمد جواد، آلاء الرحمن فى تفسیر القرآن، مطبعه العرفان، صیداء ۱۳۵۲- ۱۹۳۳ م.

  45. انصارى قرطبى، محمدبن‏احمد، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبى)، تحقیق و تصحیح: أحمد عبدالعلیم البردونى، دار إحیاء التراث العربى، بیروت، لبنان.

  46. الشیبانى، احمدبن‏حنبل؛ اصول السنه، دارالمنار، الطبعه: الأولى، السعودیه ۱۴۱۱ ه- ق.

  47. بن‏جبرین، عبدالله بن عبدالرحمن بن عبدالله بن إبراهیم بن فهد بن حمد، شرح أصول السنه للإمام أحمد، برنامه المکتبه الشامله الإصدار ۳/ ۴۸٫

  48. المظفر، محمدرضا، أصول الفقه، مؤسسه النشر الإسلامى التابعه لجماعه المدرسین، قم (بى‏تا).

  49. الشوکانى، محمدبن‏على بن‏محمد، إرشاد الفحول إلى تحقیق الحق من علم الأصول، مطبعه مصطفى البابى الحلبى وأولاده، مصر ۱۳۵۶- ۱۹۳۷ م.

  50. الشاطبى، أبوإسحاق، الاعتصام، المکتبه التجاریه الکبرى، مصر (بى‏تا).

  51. الحاکم النیسابورى، محمدبن‏عبدالله أبوعبدالله، المستدرک على الصحیحین، الوفاه: ۴۰۵ ه-، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۱ ه– ۱۹۹۰ م.

  52. البیهقى، أحمدبن الحسین‏بن‏على بن‏موسى أبوبکر، سنن البیهقى الکبرى، مکتبه دارالباز، تحقیق: محمد عبد القادر عطا، مکه ۱۹۹۴ ۱۴۱۴٫

  53. الهیثمى، حافظ نورالدین على بن أبى‏بکر، مجمع الزوائد الهیثمى، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ۱۴۰۸- ۱۹۸۸ م.

  54. العینى، بدرالدین‏محمود بن أحمد، عمده القارى شرح صحیح البخارى، دار إحیاء التراث العربى، بیروت (بى‏تا).

  55. ابن‏تیمیه الحرانى الحنبلى، ابوالعباس أحمد عبدالحلیم، کتب و رسائل و فتاوى شیخ‏الإسلام ابن‏تیمیه، مکتبه ابن‏تیمیه، الطبعه الثانیه، تحقیق: عبدالرحمن بن محمد بن قاسم العاصمى النجدى، (بى‏جا، بى‏تا).

  56. السرخسى، شمس‏الدین، المبسوط، دار المعرفه للطباعه و النشر و التوزیع، بیروت ۱۴۰۶- ۱۹۸۶٫

  57. ابن‏قدامه، عبدالله، المغنى، چاپ جدیده بالأوفست، دار الکتاب العربى للنشر والتوزیع، بیروت (بى‏تا).

  58. ابن‏حزم، احمد بن سعید، الاحکام، بتحقیق أحمد شاکر، مطبعه عاصمه، مصر (بى‏تا).

  59. النووى، یحیى بن شرف، المجموع، دارالفکر، (بى‏تا).

  60. ابن‏عابدین الدمشقى، عمر بن عبدالعزیز، حاشیه رد المحتار، تحقیق: إشراف: مکتب البحوث والدراسات، چاپ: جدیده منقحه مصححه، دارالفکر للطباعه و النشر و التوزیع، لبنان، ۱۴۱۵- ۱۹۹۵ م.

  61. الشوکانى، محمد بن عبدالله حسن، نیل‏الأوطار، دارالجیل، لبنان ۱۹۷۳ م.

  62. النووى، یحیى بن شرف، شرح صحیح مسلم، دار الکتاب العربى، بیروت، لبنان (بى‏تا).

  63. الطریحى، فخرالدین، مجمع‏البحرین، چاپ دوم، چاپخانه طراوت، نشر مرتضوى، قم، ۱۴۰۷- ۱۹۸۷ م.

  64. الهمدانى، آقا رضا، مصباح الفقیه، تحقیق: المؤسسه الجعفریه لإحیاء التراث/ محمد الباقرى، نورعلى النورى، محمد المیرزائى، چاپ اول، مکتب الإعلام الإسلامى، قم، رمضان ۱۴۲۱٫

  65. الشیبانى، ابوعبدالله أحمد بن حنبل، مسند أحمد بن حنبل، دار صادر، بیروت، لبنان، (بى‏تا).

  66. دحلان، شیخ الإسلام سید أحمد بن زینى، الدرر السنیه، دار غار حراء، مکتبه الأحباب، (بى‏جا، بى‏تا).

  67. ابن‏تیمیه، ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم، کتب و رسائل و فتاوى ابن‏تیمیه فى الفقه، (بى‏جا، بى‏تا).

  68. النجدى، عبدالرحمن بن محمد، الدرر السنیه فى أجوبه النجدى، (بى‏جا، بى‏تا)

 

[۱] * کارشناس ارشد فقه و مبانى حقوق اسلامى، دانش ‏آموخته جامعه الزهرا( علیهاالسلام)

[۲] . شعیب النسائى، سنن النسائى، ج ۳، ص ۱۸۹٫

[۳] . فخرالدین الطریحى، مجمع البحرین، ج ۶، ص ۲۶۹٫

[۴] . ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۳، ص ۲۲۵٫

[۵] . ابن منظور، همان، ص ۲۲۶ و مرتضى زبیدى، تاج العروس، ج ۱۸، ص ۳۰۰٫

[۶] مرتضى زبیدى، همان.

[۷] . محمد الأزهرى، تهذیب اللغه، ج ۱۲، ص ۲۱۰٫

[۸] . المجلسى، بحار الأنوار، ج ۹۰، ص ۱۱۷٫

[۹] . محمد تقى الحکیم، السنه فى الشریعه الإسلامیه، ص ۷٫

[۱۰] . فخر الدین الطریحى، مجمع البحرین، ج ۶، ص ۲۶۹٫

[۱۱] . ابن‏منظور، همان، ص ۲۲۵٫

[۱۲] . ابن‏حجر عسقلانى، فتح البارى، ج ۳، ص ۶۰٫

[۱۳] . الشوکانى، إرشاد الفحول إلى تحقیق الحق من علم الأصول، ص ۳۳٫

[۱۴] . دائره المعارف بزرگ اسلام، مدخل اصحاب اهل حدیث.

[۱۵] . الشیبانى، احمد بن حنبل؛ اصول السنه، ص ۱۴، بن جبرین، شرح أصول السنه للإمام أحمد، ج ۱، ص ۲٫

[۱۶] . نساء، آیه ۲۶٫

[۱۷] . البلاغى النجفى، آلاء الرحمن فى تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۹۵٫

[۱۸] انصارى قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن( تفسیر القرطبى)، ج ۵، ص ۱۴۷٫

[۱۹] . شوکانى، فتح القدیر، ج ۱، ص ۴۵۲٫

[۲۰] .« ویهدیکم سنن الذین من قبلکم» یعنى: طرائقهم الحمیده و اتباع شرائعه التى یحبها و یرضاها. ابن‏کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۲، ص ۲۶۷٫

[۲۱] . فتح، آیه ۲۳٫

[۲۲] . اسراء، آیه ۷۷٫

[۲۳] . حجر، آیه ۱۳٫

[۲۴] . محمدرضا المظفر، أصول الفقه، ج ۳، ص ۶۴٫« السنه فى اصطلاح الفقهاء:« قول النبى أو فعله أو تقریره» … أما فقهاء الإمامیه بالخصوص فلما ثبت لدیهم أن المعصوم من آل البیت یجرى قوله مجرى قول النبى من کونه حجه على العباد واجب الاتباع فقد توسعوا فى اصطلاح« السنه» إلى ما یشمل قول کل واحد من المعصومین أو فعله أو تقریره، فکانت السنه باصطلاحهم:« قول المعصوم أو فعله أو تقریره». و السر فى ذلک: أن الأئمه من آل‏البیت( علیهم السلام) لیسوا هم من قبیل الرواه عن النبى و المحدثین عنه لیکون قولهم حجه من جهه أنهم ثقات فى الروایه، بل لأ نهم هم المنصوبون من الله تعالى على لسان النبى لتبلیغ الأحکام الواقعیه، فلا یحکون إلا عن الأحکام الواقعیه عندالله تعالى کما هى … فلیس بیانهم للأحکام من نوع روایه السنه و حکایتها، و لا من نوع الاجتهاد فى الرأى و الاستنباط من مصادر التشریع، بل هم أنفسهم مصدر للتشریع، فقولهم سنه لا حکایه السنه.»

[۲۵] . نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲٫

[۲۶] . الشوکانى، إرشاد الفحول إلى تحقیق الحق من علم الأصول، ص ۳۲٫

[۲۷] . فراهیدى، العین، ج ۲، ص ۵۴٫

[۲۸] . احقاف، آیه ۹، من اولین فرستاده از میان پیامبران نبودم.

[۲۹] . ابن‏فارس، معجم مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۲۰۹٫

[۳۰] . راغب اصفهانى، مفردات ألفاظ القرآن، ص ۱۱۰٫

[۳۱] . محمد فیروز آبادى، قاموس المحیط، ج ۳، ص ۴٫

[۳۲] . اسماعیل جوهرى، الصحاح، ج ۳، ص ۱۱۸۴٫

[۳۳] . ابن‏منظور، لسان العرب، ج ۸، ص ۶٫

[۳۴] . همان، ص ۷٫

[۳۵] . ابن‏رجب حنبلى، جامع العلوم والحکم فى شرح خمسین حدیثا من جوامع الکلم، ج ۲، ص ۱۲۷٫

[۳۶] . عسقلانى، فتح البارى، ج ۴، ص ۲۱۹٫

[۳۷] .« وحاصل القول فى البدعه أنها لغه: ما کان مخترعا على غیر مثال سابق، و شرعاً: ما أحدث على خلاف أمر الشارع و دلیله الخاص أو العام». رفاعه رافع، طهطاوى، نهایه الإیجاز فى سیره ساکن الحجاز، ج ۱، ص ۶۴٫

[۳۸] . شریف مرتضى، رسائل الشریف المرتضى، ج ۲، ص ۲۶۴٫

[۳۹] .« البدعه: الحدث فى الدین و ما لیس له أصل فى کتاب و لا سنّه. وإنّما سمّیت بدعه لأنّ قائلها ابتدع هو نفسه …». فخر الدین الطریحى، مجمع البحرین، ج ۴، ص ۲۹۸٫

[۴۰] . و عن ابن‏شهاب عن عروه بن الزبیر عن عبدالرحمن بن عبدالقارى أنه قال خرجت مع عمر بن الخطاب( رضى الله عنها) عنه لیله فى رمضان إلى المسجد فإذا الناس أوزاع متفرقون یصلى الرجل لنفسه و یصلى الرجل فیصلى بصلاته الرهط فقال عمر إنى أرى لو جمعت هؤلاء على قارئ واحد لکان أمثل ثم عزم فجمعهم على أبى‏بن‏کعب ثم خرجت معه لیله أخرى و الناس یصلون بصلاه قارئهم قال عمر نعم البدعه هذه. بخارى، صحیح البخارى، ج ۲، ص ۲۵۲، باب فضل من قام رمضان، من کتاب الصوم.

[۴۱] . مجموع فتاوى ابن‏تیمیه، ج ۲۰، ص ۱۶۳٫

[۴۲] . ابن حجر، فتح البارى، ج ۱۳، ص ۲۱۲٫

[۴۳] . أنها( کل بدعه ضلاله) جائت مطلقه عامه على کثرتها لم یقع فیها إستثناء ألبته، و لم یأتِ فیها ما تقتضى أنَّ منها ما هو هدى. ابواسحاق شاطبى، الاعتصام، ج ۱، ص ۱۴۱٫

[۴۴] .« کل بدعه ضلاله» یشمل جمیع اقسام البدعه و لایستثنى منه شى‏ء …. ابن رجب حنبلى، جامع العلوم و الحکم فى شرح خمسین حدیثا من جوامع الکلم، ص ۲۵۲٫

[۴۵] . محمد بن إسماعیل الکحلانى، سبل السلام فى شرح بلوغ المرام، ج ۲، ص ۱۰٫

[۴۶] . لیس مع من قسم البدعه إلى بدعه حسنه و بدعه سیئه دلیل؛ لأن البدع کلها سیئه؛ لقوله:« کل بدعه ضلاله، و کل ضلاله فى النار.» صالح بن فوزان، المنتقى من فتاوى فضیله الشیخ صالح بن فوزان بن عبد الله الفوزان، ج ۱، ص ۱۷۱، شماره فتوا ۹۴٫

[۴۷] . یوسف، آیه ۴۰٫

[۴۸] . یونس، آیه ۵۹٫

[۴۹] . ابن‏کثیر، تفسیر قرآن العظیم، ج ۴، ص ۲۴۰٫

[۵۰] . نحل، آیه ۱۱۶٫

[۵۱] . ابن کثیر، همان، ج ۴، ص ۵۲۳٫

[۵۲] . محمد قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۱۰، ص ۱۹۶٫

[۵۳] . طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۱۲، ص ۳۶٫

[۵۴] . الحجاج النیسابورى، صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۱٫

[۵۵] . شعیب النسائى، سنن النسائى، ج ۳، ص ۱۸۹٫

[۵۶] . ابن‏حجر العسقلانى، فتح البارى، ج ۱۳، ص ۲۱۲٫

[۵۷] . الألبانى، أحکام الجنائز، ص ۳۰٫

[۵۸] . ابن حجر العسقلانى، همان، ج ۱۳، ص ۲۱۳٫

[۵۹] . البخارى، صحیح بخارى، ج ۳، ص ۱۶۷؛ الحجاج النیسابورى، همان، ج ۵، ص ۱۳۲؛ احمد حنبل، مسند أحمد، ج ۶، ص ۲۷۰ و محمد یزید القزوینى، سنن ابن‏ماجه، ج ۱، ص ۷٫

[۶۰] . البخارى، همان، ص ۲۴٫

[۶۱] . شورى، آیه ۲۳، اعراف، آیه ۱۵۷، حج، آیه ۳۲ و ….

[۶۲] . قال رسول الله( ص): … أحبونى لحب الله و أحبوا أهل بیتى لحبى. الحاکم النیسابورى، المستدرک، ج ۳، ص ۱۵۰ و آورده: هذا حدیث صحیح الاسناد و لم یخرجاه؛ در فضل تعلیم و تعلم قرآن، ابن‏حجر عسقلانى، فتح‏البارى، ج ۹، ص ۶۹ و ….

[۶۳] . کلینى، کافى، ج ۱، ص ۵۴ ح ۲، باب البدع.

[۶۴] . نهج البلاغه، خطبه ۱۴۵؛ میرزا حسین نورى، مستدرک وسائل، ج ۱۲، ص ۳۲۴ و مجلسى، بحارالأنوار، ج ۲، ص ۲۶۴٫

[۶۵] . نهج‏البلاغه، خطبه ۱۷۶؛ حر عاملى، وسائل الشیعه( آل البیت)، ج ۲۷، ص ۱۳۵٫

[۶۶] . کلینى، همان، ج ۲، ج ۳۷۵ ح ۳، باب مجالسه أهل المعاصى.

[۶۷] . یونس، آیه ۵۹٫

[۶۸] . حدید، آیه ۲۷٫

[۶۹] . بقره، آیه ۷۹٫

[۷۰] . انفال، آیه ۶۰٫

[۷۱] . حسینى قزوینى، وهابیت از منظر عقل و شرع، ص ۲۲۰٫

[۷۲] . فتاوى مهمه لعموم الأمه، ج ۱، ص ۳۵٫

[۷۳] . مجلّه الدعوه، شماره ۱۶۱۲، ص ۳۷٫

[۷۴] . فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه و الإفتاء، ج ۹، ص ۵۸، فتواى شماره ۳۵۸۲٫

[۷۵] . همان، ج ۳، ص ۵۴، فتواى شماره ۱۷۷۴٫

[۷۶] . همان، ج ۲، ص ۵۰۱، فتواى شماره ۹۶۹۶٫ بن‏باز مفتى اعظم سابق سعودى نیز در فتاواى خود این‏چنین قائل است: فتاوى إسلامیه، ج ۱، ص ۲۵۱٫

[۷۷] . و کان ینهى عن الصلاه على النبى و یتاذى من سماعها و ینهى عن الاتیان بها لیله الجمعه و عن الجهر بها على المنابر و یؤذى من یفعل ذلک و یعاقبه اشد العقاب حتى انه قتل رجلا اعمى کان مؤذنا صالحا ذا صوت حسن نهاه عن الصلاه على النبیص فى المناره بعد الاذان فلم ینته و اتى بالصلاه على النبى فامر بقتله فقتل ثم قال: إنّ الرِّبابه فى بیت الخاطئه یعنى الزانیه أقل إثما ممن ینادى بالصلاه على النبى فى المنابر ویلبس على أصحابه بأنّ ذلک کلَّه محافظه على التوحید.( دحلان، الدررالسنیه، نشر دار غار حراء، مکتبه الأحباب، ص ۱۰۹ ۱۰۸).

[۷۸] . احزاب، آیه ۵۶٫

[۷۹] . فتاوى منار الإسلام، ج ۱، ص ۲۷۰٫

[۸۰] . فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه و الإفتاء: ج ۴، ص ۱۱، فتواى شماره ۷۴۸۲٫

[۸۱] . محمد بن صالح، العثیمین، نور على الدرب، ۴۳٫

[۸۲] . فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه و الإفتاء، ج ۳، ص ۴۸۱، فتواى شماره ۴۹۹۴٫

[۸۳] . همان، ج ۴، ص ۱۴۹، فتواى شماره ۳۳۰۳٫

[۸۴] . مجموع فتاواى ابن‏عثیمین، شماره ۳۶۶٫

[۸۵] . فتاوى إسلامیه، ج ۲، ص ۳۶۶٫

[۸۶] . فتاوى منار الإسلام، ج ۱، ص ۴۳٫

[۸۷] . فمن لم یکفر المشرکین من الدوله الترکیه، و عباد القبور کأهل مکه و غیرهم، ممن عبد الصالحین، و عدل عن توحید الله إلى الشرک، و بدل سنه رسوله باالبدع، فهو کافر مثلهم، و إن کان یکره دینهم و یبغصهم و یحب الإسلام و المسلمین فان الذى لا یکفر المشرکین، غیر مصدق بالقرآن، فإن القرآن قد کفر المشرکین، و أمر بتکفیرهم و عداوتهم و قتالهم. النجدى، عبدالرحمن بن محمد، الدرر السنیه فى أجوبه النجدیه، ج ۹، ص ۲۹۰- ۲۹۲٫

[۸۸] . انعام، آیه ۱۱۹٫

[۸۹] . همان، آیه ۱۴۵٫

[۹۰] . الحاکم النیشابورى، المستدرک على الصحیحین، ج ۲، ص ۳۷۵٫

[۹۱] . البیهقى، سنن البیهقى الکبرى، ج ۱۰، ص ۱۲٫

این روایت را هیثمى آورده و مى‏گوید: إسناده حسن و رجاله موثقون. الهیثمى، مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۷۱٫

[۹۲] . ابن ‏حجر عسقلانى، فتح البارى، ج ۱۳، ص ۲۲۷٫

[۹۳] . ولا شک أن الحرمه متأخره عن الإباحه لأن الأصل فى الأشیاء الإباحه، و التحریم عارض و لا یجوز العکس.( بدرالدین العینى، عمده القارى شرح صحیح البخارى، ج ۵، ص ۴۹٫)

[۹۴] . ابن تیمیه، کتب و رسائل و فتاوى شیخ الإسلام ابن‏تیمیه، ج ۱۱، ص ۶۳۱٫

[۹۵] . شمس‏الدین السرخسى، المبسوط، ج ۱۱، ص ۲۱۷، و همان، ج ۱۶، ص ۳۳، ج ۲۳، ص ۱۶۴، ج ۲۴، ص ۷۷٫

[۹۶] . ابن‏قدامه، المغنى، ج ۳، ص ۲۹۶ و ج ۱، ص ۱۳۱٫

[۹۷] . ابن‏حزم، الاحکام، ج ۶، ص ۷۴۹٫

[۹۸] . یحیى النووى، ج ۱، ص ۳۰۹ و ج ۲، ص ۳۶۵٫

[۹۹] . ابن‏عابدین الدمشقى، حاشیه رد المحتار، ج ۱، ص ۱۱۳٫

[۱۰۰] . الشوکانى، نیل الأوطار، ج ۵، ص ۲۱۶- ۲۱۷٫

[۱۰۱] . اسراء، آیه ۱۵٫

[۱۰۲] . مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۵۷٫

[۱۰۳] . شعراء، آیه ۲۰۸٫

[۱۰۴] . مکارم شیرازى، همان، ج ۱۵، ص ۳۶٫

[۱۰۵] . النووى، شرح صحیح مسلم، ج ۱۵، ص ۱۰۷٫

[۱۰۶] . آقا رضا الهمدانى، مصباح الفقیه، ج ۶، ص ۳۳۷٫

[۱۰۷] . حج، آیه ۳۲٫

[۱۰۸] . اعراف، آیه ۱۵۷٫

[۱۰۹] . شورى، آیه ۲۳٫

[۱۱۰] . مائده، آیه ۱۱۴٫

[۱۱۱] . انفال، آیه ۲۴٫

[۱۱۲] . الشیبانى، مسند أحمد بن حنبل، ج ۴، ص ۳۶۶٫

[۱۱۳] . و ما کان المقصودُ منه( العید) تنظیمَ الأعمالِ مثلا لمصحلهِ الأُمّهِ و ضبطِ أمورِها؛ کأُسْبُوعِ المُرُور، و تنظیمِ مواعیدِ الدِراسِیهِ، و الاجتماعِ بالمُوَظَّفِین لِلْعَمَلِ و نحوِ ذلک، ممّا لا یفْضى به إلى التقرّبِ و العبادهِ و التعظیمِ بالأصاله، فهو من البِدَعِ العادِیهِ التى لا یشْمُلُها قوله« من أحدث فى أمرنا ما لیس منه فهو ردّ» فلا حَرَجَ فیه؛ بل یکون مشروعاً. فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه والإفتاء، ج ۳، ص ۸۸، فتواى شماره ۹۴۰۳٫

مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام ؛ ج‏۵ ؛ ص۲۵۳-۲۹۴٫

http://shiastudies.com/fa

 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.