تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


ترحّم بر زير دستانروزي جاريه آن حضرت(ع) كاسه‏اي را كه در آن طعام بود شكست، سخت بترسيد و چهره‏اش رنگ باخت. سجاد(ع) فرمود: «برو كه تو را در راه خدا آزاد كردم!»1عبدالرّزاق گويد: روزي يكي از كنيزان زين‏العابدين(ع) آب مي‏ريخت و امام(ع) دستهاي خود مي‏شست، ناگاه ابريق از دست وي بيفتاد و بر چهره حضرت(ع) فرود آمد و آن را مجروح ساخت. سجاد(ع) سر بلند كرد و كنيزك را مي‏نگريست.كنيز گفت: «خداي تعالي مي‏فرمايد: «والكاظمين الغيظ؛ مؤمنان خشم خود فرو خورند.»فرمود: «خشم خود رها كردم!»گفت: «والعافين عن الناس؛ از خطاي مردم درگذرند.»گفت: «تو را بخشيدم!»گفت: «والله يحبّ المحسنين؛ خداوند نيكوكاران را دوست مي‏دارد.»فرمود: برو، تو آزاد هستي!2گروهي نزد سجاد(ع) ميهمان بودند، يكي از غلامان سيخي كه بر آن گوشتهاي بريان؟ بود از تنور بيرون آورد و با شتاب به سوي مهمانان آمد تا آنان را خدمت كند، ليكن از فرط عجله آن آهن تفتيده از كف وي رها شد و بر سر پسر كوچك امام(ع) كه در زير حفاظي خفته بود، فرود آمد و در وقت جان بداد.زين العابدين(ع) به آن غلام كه از حيرت و اضطراب نزديك بود قالب تهي كند فرمود: «تو را در راه خدا آزاد كردم! براستي كه تو قصد كشتن او را نداشتي». آن گاه بپا خاست و به تجهيز فرزند خود پرداخت و او را به خاك سپرد.3روايت شده است كه سجاد(ع) دوبار يكي از بندگانش را بخواند و او پاسخي نگفت و بار سوم پاسخ داد سجاد(ع) پرسيد: «پسركم! آيا صداي مرا نشنيدي!؟»آري شنيدم!پس چرا اجابت نكردي؟از تو ايمن بودم!امام(ع) [چون اين سخن بشنيد[ عرضه داشت: «ستايش پروردگاري را سزاست كه بنده مرا از من ايمن ساخته است!»4سجاد(ع) زميني كشاورزي داشت و يكي از غلامان خود را به آباداني آن برگماشته بود، روزي برفت تا از وضع زمين آگاه گردد. مشاهده فرمود كه غلام بسياري از محصولات آن را فاسد ساخته و ملك را خراب كرده است. از اين پيشامد افسرده خاطر گشت و به خشم درآمد و تازيانه‏اي را كه در كف داشت بر او نواخت و سپس پشيمان گرديد.چون باز آمد در پي غلام فرستاد. هنگامي كه غلام وارد سراي حضرت شد سجاد(ع) را ديد كه بنشسته و تن برهنه ساخته و تازيانه‏اي را برابر خود نهاده است. گمان كرد قصد آن كرده است كه وي را عقوبت كند پس ترسش افزون شد.سجاد(ع) آن تازيانه را برگرفت و دست به سوي وي دراز كرد و فرمود: «هي تو! من با تو كاري كردم كه پيش از اين درباره كسي انجام نداده بودم و خطا و لغزشي بود كه گذشت. حال اين تازيانه را بگير و من را قصاص كن!»غلام عرض كرد: «اي مولاي من! به خدا سوگند! مي‏پنداشتم كه شما قصد تأديب مرا داريد و براستي كه من سزاوار عقوبتم اكنون چگونه شما را قصاص كنم!؟»امام(ع) فرمود: «واي بر تو قصاص كن!»عرض كرد: «به خدا پناه مي‏برم! شما آزاديد و گناهي نكرده‏ايد!»امّا زين العابدين پيوسته از او مي‏خواست كه قصاص خود را طلب كند و غلام هر بار آن حضرت را احترام و تعظيم مي‏كرد و سخن وي را بزرگ مي‏شمرد [و خواسته او را ناممكن مي‏دانست [امام(ع) چون ديد پافشاري سودي ندارد، فرمود: «حال كه درخواست مرا نپذيرفتي پس آن ملك از آن تو باشد، سپس آن زمين را به او بخشيد».5ابوجعفر(ع) فرمود: پدرم يكي از بردگان خود را در پي حاجتي فرستاد غلام اهتمامنكرد و ديري گذشت تا باز آمد.سجاد(ع) تازيانه‏اي بر او نواخت غلام بگريست و گفت: «خدا را به ياد آور اي علي بن حسين! مرا در پي حاجت خود مي‏فرستي و آن گاه تنبيه مي‏كني!؟»پدرم چون اين بشنيد به گريه درآمد و به غلام فرمود: «پسرم! به سوي قبر رسول خدا(ص) رو و دو ركعت نماز بگزار، آن‏گاه دعا كن: «خداوندا اين خطاي علي بن حسين را ببخش و او را در روز بازپسين عقوبت مفرما!»وقتي غلام فرمان پدرم را به جا مي‏آورد. او را فرمود: «اينك به هر كجا كه خواهي برو كه تو را در راه خدا آزاد كردم.»ابوبصير ـ از ياران سجّاد(ع) ـ در آن مجلس حاضر بود. با شگفتي پرسيد: «فداي تو گردم اي فرزند پيامبر(ص) آيا در كفارت يك ضربه بنده‏اي را آزاد مي‏كني!؟»اما پدرم خاموش ماند و سخني نفرمود.6
ياري تهيدستانچون شب فرا مي‏رسيد و مردم مي‏خفتند سجاد(ع) برمي‏خاست و آنچه در خانه خود مي‏يافت كه از قوت فرزندانش به جاي مانده بود برمي‏گرفت و آنها را در كيسه‏اي چرمين مي‏ريخت و بر پشت مي‏افكند و به سوي خانه تهيدستان مي‏شتافت و در حالي كه چهره خويش پوشانده بود، بين آنان تقسيم مي‏كرد و چه بسا مي‏شد كه بينوايان شبانگاه بر در خانه‏هايشان ايستاده بودند و انتظار او را مي‏كشيدند و تا آن جناب را مشاهده مي‏كردند، يكديگر را مژده مي‏دادند و مي‏گفتند: «مرد كيسه دار آمد!»7ابوجعفر(ع) گويد: «سجاد(ع) دو بار مالخويش را با خدا قسمت كرد!» [سهمي را مي‏نهاد و سهمي را صدقه مي‏داد.]8«زهري» در شبي سرد و باراني، علي بن حسين(ع) را ديد كه مي‏رفت و كيسه‏اي آرد را بر پشت گرفته بود. پرسيد: اي فرزند رسول خدا(ص)! اين چيست؟فرمود: من اراده سفري را دارم و اين توشه راه من است كه به جاي امني مي‏برم!زهري عرض كرد: بگذاريد كه غلام من آن را بياورد.امام(ع) نپذيرفت. زهري دوباره گفت: «خود من اين كيسه را مي‏آورم و شما را از حمل آن آسوده مي‏كنم»زين العابدين(ع) گفت: امّا من راضي نيستم كه نفسم را آسوده بگذارم و آنچه را كه در سفرم مايه نجات من است و چون به مقصد رسم باعث سرفرازي من گردد، با خود نداشته باشم. اكنون نيز از تو مي‏خواهم كه سر كار خود گيري و مرا به حال خويش واگذاري!»زهري سجاد(ع) را ترك گفت. چند روزي گذشت. زهري امام(ع) را ملاقات كرد و پرسيد: «فرزند پيامبر(ص) از آن سفري كه مي‏گفتيد اثري نمي‏بينم!»فرمود: «آري اي زهري! مقصودم آنچه تو پنداشتي نبود، بلكه آن سفر مرگ است كه براي آن توشه‏اي تهيه مي‏ديدم. براستي كه آماده شدن براي مرگ يعني دوري جستن از گناه و بخشش مال در راه نيك.»9ابن اسحاق گويد: در مدينه بسياري از خانه‏ها بود كه در هر كدام از آنها گروهي مي‏زيستند و روزي آنان و آنچه نياز داشتند به وسيله حضرت(ع) تهيه مي‏گرديد و كسي از ايشان نمي‏دانست كه اين رزق به واسطه چه كس به آنها مي‏رسد. هنگامي كه زين‏العابدين(ع) از دنيا رحلت فرمود. دانستند كه كار وي بوده است.10امام(ع) پسر عموي فقيري داشت. شبانگاهان، ناشناس نزد او مي‏آمد و دينارهايي به وي عطا مي‏فرمود، امّا او پيوسته مي‏گفت: «علي بن حسين(ع) مرا از ياد برده است و چيزي به من نمي‏بخشد كه خدا وي را به اين سبب نبخشايد!»امام(ع) اين سخنان مي‏شنيد و هيچ نمي‏گفت و صبوري مي‏ورزيد و خود را به وي نمي‏شناساند چون سجاد(ع) رحلت فرمود، آن ناشناس ديگر نزد آن مرد نيامد و او دانست كه زين العابدين(ع) بوده است. پس به سوي قبر امام(ع) شتافت و بر خاك آن حضرت گريست.11سجاد(ع) از خانه بيرون شد و رداي خزّي در بر داشت بينوايي بر او گذشت و دامن ردا بگرفت. آن حضرت بگذشت و رداي خويش بدو بخشيد.12صادق(ع) فرمود: علي بن حسين(ع) علاقه بسياري به انگور داشت. روزي انگور نيكويي به مدينه آورده بودند. كنيز امام ـ كه از او داراي فرزند بود ـ از آن انگور خريد و هنگام افطار نزد سجاد(ع) آورد وآن‏حضرت را بسي خوش آمد. چون خواست دست به سوي آن دراز كند، گدايي بردرگاه خانه ايستاد. سجاد(ع) به كنيز خود فرمود: «اين انگور را به آن سائل ده!»گفت: «اي مولاي من، مقداري از اين انگور او را كافي است.»فرمود: «نه به خدا سوگند! همه را به وي ببخش.»چون فردا شد كنيز دوباره انگور خريد و نزد امام(ع) آورد ليك باز آن سائل بر درگاه پيدا شد و سجاد(ع) انگور را به وي داد. سومين روز كنيز كس فرستاد تا از آن انگور خريد و هنگام افطار نزد حضرت نهاد و اين بار كسي نيامد حضرت از آن تناول كرد و فرمود:13 «ما چيزي از آن را از دست نداديم والحمدُ لِلّه!»عمرو بن ثابت گويد: هنگامي كه علي بن حسين(ع) به سراي باقي شتافت. چون خواستند او را غسل دهند قسمتي از پشت آن جناب را ديدند كه سياه شده بود. سبب آن را جستجو كردند و دانستند كه چون بسياري از شبها كيسه‏هاي طعام بر پشت گرفته تا به فقيران مدينه رساند، اين اثر بر پشت وي به جا مانده است. و نيز گفته‏اند كه در هنگام غسل چون به پشت سجاد(ع) نگريستند مانند زانوي شتران پينه بسته بود.14
كمك به بدهكارانعمرو بن دينار گويد: «زيد بن اسامه» را گاه مرگ فرا رسيد و او مي‏گريست. سجاد(ع) حاضر بود پرسيد: «چه چيز تو را به گريه واداشته است؟»عرض كرد: «پانزده هزار دينار مقروضم و هيچ چيز به جاي نمي‏گذارم كه اين قرض ادا گردد.»امام(ع) فرمود: «اينك گريه مكن كه دِين تو بر عهده من است و از اين پس بر گردن تو چيزي نيست!»چون زيد بمرد، حضرت(ع) آن عهد كه كرده بود وفا كرد.15پسر عموي حضرت به نام «عبدالله» در حال احتضار بود طلبكاران بر وي گرد آمده بودند و مال خود را مي‏طلبيدند و او مي‏گفت: من چيزي ندارم كه شما را دهم، امّا از دو پسر عمويم علي بن حسين(ع) و عبدالله بن جعفر هر كدام را كه خواهيد برگزينيد تا دِين مرا به عهده گيرند. گفتند: عبدالله بن جعفر ثروتمند و بي‏نياز است لكن علي بن حسين(ع) مردي است كه اموال چنداني ندارد اما راستگوي است، ما عهد وي را مي‏پذيريم.عبدالله كس در پي امام(ع) فرستاد و او را آگاه ساخت. چون سجّاد(ع) بيامد، آنان را گفت: من ضامنم كه طلب شما را تا هنگام رسيدن محصولات بپردازم ـ و خود آن حضرت(ع) محصولي نداشت ـ گفتند: قبول مي‏كنيم.وقتي محصولات برسيد، خداوند به آن جناب مالي عطا فرمود و سجاد آن عهد كه كرده بود به جاي آورد.16اعتراض به نام علی علیه السلامروزى مروان بن حكم حاكم ناپاك معاويه در مدينه ، به امام سجاد (ع ) گفت : نام تو چيست ؟ امام سجاد علیه السلام : نام من على است . مروان : نام برادرت چيست ؟امام سجاد: نام او نيز، على است .مروان : اوه ! على ، على ، چه خبر است ؟! مثل اينكه پدرت تصميم گرفته نام همه پسرانش را على گذارد . امام سجاد مى فرمايد: به حضور پدرم حسین بن علی علیه السلام آمدم ، و سخن مروان را به او گزارش دادم ، پدرم فرمود: واى بر مروان ، پسر زن كبود چشم و پاك كننده پوست حيوانات ، لو ولد مئة لا حببت ان لا اسمى احدا منهم الا عليا : هرگاه داراى صد پسر گردم ، دوست دارم نام همه آنها را بدون استثناء على بگذارم . ( سایت حوزه) مردى به محضر امام سجاد(ع ) آمد و گفت : در عالم خواب ديدم گويا بر دستم ادرار مى كنم ، امام سجاد (ع ) فرمود: همسرت محرم تو است ، او رفت و تحقيق كرد، دريافت كه همسرش خواهر رضاعى او بوده است . المستطرف ، ج 2، ص 89ابوحمزه ثمالى گويد: در سفر حج ، در مدينه به حضور امام سجاد(ع ) رسيدم ، فرمود: در خواب ديدم ، به بهشت وارد شدم در اين ميان همانطور كه بر بالش بهشتى تكيه كرده بودم ، ندايى شنيدم كه مكرر به من مى گفت اى على بن الحسين !ولادت زيد بر تو مبارك باد اين خواب ، هنگامى بود كه هنوز زيد متولد نشده بود .سال بعد نيز در سفر حج به محضر امام سجاد (ع ) رسيدم ، ديدم زيد در آغوش آن حضرت است ، امام سجاد (ع ) به من فرمود:هذا تاءويل روياى من قبل قد جعلها ربى حقا (یوسف 100: ( اين فرزند، تعبير آن خوابى است كه در سابق ديدم ، پروردگارم آن را محقق گردانيد.( امالی شیخ صدوق ص 335)امام باقر (ع ) فرمود: پدرم امام سجاد (ع ) هرگاه مى خواست كارى را انجام دهد، وضو مى گرفت و دو ركعت نماز مى خواند، بعد از نماز دويست بار از درگاه خدا طلب خير مى كرد، سپس دعا مى كرد، و بعد آن كار را انجام مى داد . (مكارم الاخلاق ، ص 322.(استخاره امام سجاد( ع ) از قرآنخداوند پسرى به امام سجاد (ع ) داد، آن حضرت با قرآن استخاره كرد تا نام او را از قرآن به دست آورد، و آن پسر را به آن نام ، نامگذارى كند، با توجه و حضور قلب ، قرآن را گشود، در آغاز صفحه سمت راست اين آيه آمد: و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما: و خداوند مجاهدان را بر نشستگان ، برترى بخشيده است ) نساء 95 (قرآن را بست و بار ديگر استخاره كرد، در آغاز صفحه سمت راست اين آيه آمد: ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة : خداوند از مؤ منان ، جانها و اموالشان را خريدارى مى كند كه در برابرش ‍ بهشت براى آنها باشد …آنگاه فرمود: سوگند به خدا اين نوزاد، همان زيد است ، سوگند به خدا همان است آنگاه نام او را زيد گذاشت ( سفينة البحار، ج 1، ص 577). با توجه به اينكه ، امام سجاد (ع ) قبلا از پدرش (با واسطه ) از جدش رسول رسول خدا (ص ) شنيده بود كه فرزندى مجاهد از او به دنيا مى آيد، نامش ‍ زيد است كه در قيامت همراه يارانش ، بر فراز گردن مردم ، عبور كرده وارد بهشت مى شوند .( عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 195)
خلوص پرستشهرگاه آن جناب(ع) وضو مي‏ساخت و آهنگ نماز مي‏كرد، لرزه بر اندامش مي‏افتاد و آثار شكست در چهره‏اش ظاهر مي‏گشت.او را گفتند: «اين چه حالت است!؟»فرمود: «واي بر شما! آيا مي‏دانيد مي‏خواهم در برابر چه كسي بايستم و كه را نيايش كنم!؟ من قصد دارم مقابل مقتدري بزرگ و ارجمند بايستم!»17ابو جعفر(ع) فرمود: «پدرم چون به نماز مي‏ايستاد گويي ساقه درختي بود، ساكن و آرام، مگر آن كه باد وي را به حركت وامي‏داشت.»18صادق(ع) فرمود: «علي بن حسين(ع) را ديدم كه چون به نماز روي مي‏آورد، چهره‏اش رنگ مي‏باخت. به خدا سوگند! آن حضرت، خدايي را كه در برابرش مي‏ايستاد، به خوبي مي‏شناخت!»19روزي در نماز بود، باد رداي وي را از روي شانه‏اش بينداخت. آن را همچنان وانهاد تا نماز خود به پايان آورد.يكي از وي پرسيد: «چرا رداي خود را واگذاشتي؟»فرمود: «واي بر تو! مي‏فهمي كه نزد چه كس بر پاي بودم! بدان كه از نماز بنده چيزي پذيرفته نگردد، مگر آن كه با حضور قلب به‏جاي آورد.»20سجاد(ع) در حين نماز به غير حق نمي‏انديشيد و چنان سر در كار خود داشت كه هيچ صدايي را نمي‏شنيد.زماني در سراي خود به عبادت مشغول بود. چون به سجده برفت، آتشي برخاست و خانه در آتش مي‏سوخت. گروهي گرد آمدند و فرياد مي‏زدند: «اي فرزند پيامبر(ص) آتش! آتش!» ليك او هيچ نشنيد و سر از سجده برنداشت. تا اين كه آتش خاموش شد، چون نماز خود تمام كرد و بنشست، عرض كردند: «اي فرزند رسول خدا(ص)! چه چيز تو را چنين به خود مشغول داشت كه از آتش غافل ماندي!؟»فرمود: «انديشه آتش قيامت!»21صادق(ع) فرمود: «علي بن حسين(ع) لباس پشمين بر تن مي‏كرد و هرگاه هنگام نماز مي‏رسيد، تن‏پوشي خشن مي‏پوشيد و در زمين خشني مي‏ايستاد و نماز مي‏گزارد و سجده‏گاه وي خاك بود. روزي در مدينه بر كوه «جبان» بر آمد و بر روي سنگي سخت و سوزان ايستاد و به نيايش پرداخت و بسيار مي‏گريست آن سان كه چون به سجده رفت و سربرداشت از كثرت اشك گويي سر در آب فرو برده بود!»22
پی نوشت‌ :

21 ) مناقب، همان، ص15013 ) همان، ص154.18 ) مناقب، همان، ص150.17 ) حلية‏الاولياء، ج3، ص133؛ مناقب، ج4، ص150.14 ) همان، ص154؛ حلية الاولياء، ج3، ص136.11 ) كشف الغمه، ص107.12 ) مناقب، ج4، ص164.15 ) الارشاد، ج2، ص149؛ مناقب، ج4، ص163.19 ) علل الشرايع، ج1، ص231، ح7.10 ) الارشاد، ج2، ص149.16 ) مناقب، ج4، ص164.1 ) همان، ص158.20 ) همان، ح8.2 ) همان، ص157؛ اعلام الوري، ص256؛الارشاد،ج2،ص146.22 ) بحارالانوار، ج 46، ص 108، ح 104 به نقل از دعوات الراوندي.3 ) كشف الغمه، ج2، ص81.4 ) اعلام الوري، ص256؛ الارشاد، ج2، ص147.5 ) مناقب، ج4، ص158.6 ) بحارالانوار، ج46، ح79 به نقل از كتاب زهد، حسين بن سعيد اهوازي.7 ) مناقب، ج4، ص153.8 ) حافظ ابي نعيم، حلية الاولياء (دارالكتاب العربي، بيروت، الطبعة الثانيه، 1387 هـ ـ 1967 م) ج3، ص140.9 ) علل الشرايع، ج1، ص231، ح5.

 


برچسب ها :
دیدگاه ها