تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


«اسماء شهدای شما از قبل در «لوح محفوظ الهی‏» ثبت‏شده است که اینان خواهند آمد و از اسلام و قرآن دفاع خواهند کرد .» (1) حضرت امام خمینی‏(رحمت الله علیه)شهید آیت الله مدرس(رحمت الله علیه)«پدرم سیداسماعیل، اجداد طاهرین ما را، سرمشق عبرت قرار می‏داد و می‏گفت: تسلیم ناپذیری در برابر زور و ستم را از جد شهیدمان، سیدالشهداءعلیه السلام بیاموزیم . یزید بن معاویه، در مقابل بیعت‏به آن حضرت، مال و منال فراوان و زندگی آسوده وعده داد . ولی او در راه مبارزه برای حق و حقیقت و دفاع از ایمان و عقیده خویش، آن وعده‏ها را نادیده گرفت و خون پاک خود و خانواده‏اش حتی نوجوانان و کودکان شیرخوار خانواده را فدا کرد .» (2)شهید دکترچمران(رحمت الله علیه)«ای حسین! درکربلا، تو یکایک شهدا را در آغوش می‏کشیدی، می‏بوسیدی، وداع می‏کردی . آیا ممکن است هنگامی که من نیز به خاک و خون خود می‏غلتم; تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سیراب کنی؟ از این دنیای دون می‏گریزم . از اختلافات، خودنمایی‏ها، غرورها، خودخواهی‏ها، سفسطه‏ها، مغلطه‏ها، دروغ‏ها و تهمت‏ها خسته شده‏ام . احساس می‏کنم که این جهان، جای من نیست . آنچه دیگران را خوشحال می‏کند; مرا سودی نمی‏رساند .سرورم! آمده‏ام تا در رکابت علیه کفر و ظلم و جهل بجنگم . با همه وجود آمده‏ام . تاسوعاست . گروهی بزرگ از یزیدیان با تانک‏ها و توپ‏ها و زره پوش‏ها و ماشین‏های زیاد و سربازان فراوان در حرکتند . حق با باطل رو به رو شده است . دشمن سیل آسا پیش می‏آید و من می‏خواهم مثل یکی از اصحاب تو در کربلا بجنگم .» (3)
شهیدان کربلایی ایرانقطع شدن دست «حسین‏» باعث‏شده بود دیگران نسبت‏به او حساس باشند و کارهایش را زیر نظر بگیرند . او این را خوب می‏دانست و سعی می‏کرد تا آنجا که امکان‏پذیر است، اوضاع را عادی جلوه دهد . در این کار هم به خاطر سعی و تلاش بی‏وقفه خود موفق بود . خیلی زود کارها را با تمرینات مرتب یاد گرفته و شخصا انجام می‏داد . حسین عاشق محرم و سینه زنی بود . مخصوصا چون لشکر او به نام مقدس سیدالشهداءعلیه السلام بود; ایام محرم شور و حال دیگری در آن پیدا می‏شد . بعضی وقت‏ها که دوستان در سنگر جمع بودند; با آن دستش که قطع نشده بود، سینه زنی می‏کرد . چقدر با صفا بود! آخر او سردار سرلشکر شهید حاج حسین خرازی، فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین‏علیه السلام در جبهه‏ها بود . (۴)بعد از این، در این بازار، ضرب عشق باید زدهم به نام خرازی، هم به نام زین‏الدینهفت ماهه به دنیا آمد، لاغر اندام و ضعیف; تولدش روز سوم شعبان بود . او را غلامحسین نام نهادند . دوسال بیشتر نداشت که خانواده‏اش او را به زیارت امام حسین‏علیه السلام بردند . «غلامحسین افشردی‏» در سال ۱۳۵۹ ش . با نام مستعار «حسن باقری‏» در واحد اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول به خدمت‏شد . اقدامات پیگیر و اساسی او در زمینه اطلاعات، به راه اندازی واحد اطلاعات، عملیات در ستاد عملیات جنوب منتهی شد . سر لشکر شهید حاج حسن باقری، عاشق مولایش بود . آن روزها، در ایام سوگواری امام حسین‏علیه السلام و درست قبل از عملیات محرم، فرماندهان سپاه در «قرارگاه فتح‏» واقع در منطقه عین خوش، جلسه هماهنگی تشکیل داده بودند . حسین خرازی، مهدی زین الدین، مجید بقایی و حسن باقری در جلسه حاضر بودند . پس از پایان جلسه، حاج حسن باقری با قد و قواره بلند ایستاد و با حزن و اندوه، مصائب کربلا را به زبان آورد . بعد، از روی کتابی که در دست داشت، شروع به خواندن کرد . وقتی به این جمله حضرت قاسم رسید: «شهادت از عسل برای من شیرین‏تر است .» دیگر نتوانست طاقت‏بیاورد و خودش را کنترل کند . جمله‏ها را بریده بریده و با هق هق گریه ادا می‏کرد . در همین حال با چفیه چشم هایش را پاک می‏کرد . بقیه تحت تاثیر قرار گرفته و با صدای بلند گریه می‏کردند . او دیگر نتوانست ادامه بدهد . نشست روی زمین و های‏های گریه کرد . (۵)شب تاسوعای امام حسین‏علیه السلام بود . غربت و غم از سر و روی بچه‏ها می‏بارید . نیروهای بعثی لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‏تر می‏شدند . چیزی به سقوط سوسنگرد نمانده بود . دشمن ناجوانمرد، پیشتر هویزه مظلوم را زیر پاگذاشته و از سد بستان و دهلاویه نیز گذشته بود . بچه‏ها با آنکه نفراتشان اندک بود و ساز و برگشان ناچیز، اما با شهامت تمام به دفاع از شهر ایستاده بودند . به سرافرازی نخلهای سرجدایی که در میانه آتش و خون هنوز ایستادن را پای می‏فشردند . در آن شب جانسوزترین ناله‏های عاشقان حسین‏علیه السلام در زیر چرخ‏های زمخت تانک‏های بعثی، له شد و سوسنگرد بر مظلومیت‏یاران پاکبازش گریست . عاشقانی چند در این شب رازناک، قفس خاک نهادند و به افلاک بال گشودند . از جمله شهید «رضا پیر زاده‏» و شهید «اصغر گندمکار» .پس از شهادت این دو بود که شهید «حسین علم الهدی‏» چونان سیاره‏ای شعله ور، بر مدار مدور عشق و جهاد، یکپارچه آتش شد و گرگرفت . (۶)«مصطفی‏» در دوران کودکی و بزرگ سالی، پرده خوان عاشورا بود . در کودکی همسالان خویش را در مدرسه جمع می‏کرد و از عاشورا برای آنان می‏گفت و این تاریخ را یکبار دیگر در جبهه‏ها زنده کرد، با حماسه‏ای خونین چونان عاشورا . او پرده خوان عاشورا بود که خود پرده از حجاب‏های دنیوی برداشت و به سراپرده حقیقت پیوست . از کربلاییان بود و به آنان ملحق شد .وقتی همیشه از «کربلا» بگویی و از نینوا روایت کنی، دیگر آنچه می‏گویی، زمزمه های‏گلویت نیست; بلکه رشحات روح توست .وقتی «عشق‏» می‏گویی باید تمام وجودت زبانی شود تا با تمامت‏خویش از آن بگویی . عشق را نمی‏توان با زبان معمولی که از دنیا وصف کرده، شرح کرد . در عشق نمی‏توان زبان بازی کرد; نمی‏توان آن را با زبان قال گفت; بلکه با زبان حال و زبان حال، زبان دل است .مصطفی از دل می‏گفت و بر دل می‏نشست . عشق را در مدرسه نخوانده بود . پای مکتب استادی زانو نزده بود . آموزه‏های او همه در مدرسه حقیقت و شهادت، یعنی مکتب اباعبدالله‏علیه السلام بود . استادی جز حسین‏علیه السلام نداشت و چه خوب شاگردی بود! «مصطفی کلهری‏» امیر خط شکن گردان سیدالشهداءعلیه السلام (لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب) (۷)به امام حسین‏علیه السلام ارادت خاصی داشت . بیشتر اوقات از امام حسین‏علیه السلام و رشادت‏های او در روز عاشورا می‏گفت . بارها از زبان خودش شنیدم که می‏گفت:«ای کاش با تو بودم یا حسین!»فرمانده گردان به من و برادر «حمیدرضا همت‏» و برادر «تورجی زاده‏» دستور داد تا سنگر کمینی را نزدیک عراقی‏ها حفر کنیم و همان جا مستقر شویم .مدتی گذشت . دشمن متوجه ما شده بود و باید در همان مکان می‏ماندیم و با گشتی‏های دشمن درگیر شده و از نفوذ آنان به جبهه اسلام جلوگیری می‏کردیم . یکی از گلوله‏های خمپاره دشمن، نزدیک سنگر ما اصابت کرد و برادر حمیدرضا همت‏سر از بدن پاکش جدا شد و به فیض شهادت رسید . او را با مشکلات فراوانی به عقب آوردیم . شب بعد، برادر محمدرضا تورجی زاده در خواب، همت را دید که می‏گفت: «آرزو داشتم مانند امام حسین‏علیه السلام به شهادت برسم که به حمد خدا رسیدم . اما سر امام مفقود نشد . سر مرا با جنازه‏ام به عقب بفرستید .» شب بعد بچه‏ها دوباره جلو رفته و سر این شهید را پس از دو ساعت جست و جو، یافته و به عقب انتقال دادند . (۸)
السلام علیک یا ابا عبدالله‏علیه السلامپیر مرد ۷۰ ساله بود . پشت‏خط، مسئول ایستگاه صلواتی بود . محاسنی سفید و چهره‏ای نورانی داشت . بسیجیان به او «بابا صلواتی‏» می‏گفتند . و گاهی به شوخی می‏گفتند: «بابا امروز نور بالا می‏زنی!» واقعا چهره‏ای دوست داشتنی و شخصیتی مجذوب کننده داشت . از گفتار و رفتارش لطف و عطوفت می‏بارید . چهارماه بود به مرخصی نرفته بود . هر وقت علتش را می‏پرسیدیم . می‏گفت: «چرا به مرخصی بروم؟ من آمده‏ام در خدمت رزمندگان باشم . عمرم را کرده‏ام . این آخر عمری از خدا خواسته‏ام شهادت را نصیبم نماید . آرزو دارم شهید شوم و مانند امام حسین‏علیه السلام سرم از بدن جدا شود و بر نیزه قرار گیرد .»از نظر ما، محال بود این آرزوی باباصلواتی برآورده شود . تا این که یک روز هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران کردند . یک اکت‏به ایستگاه صلواتی اصابت کرد . پیرمرد به شهادت رسید . وقتی به کنار جنازه سوخته‏اش رسیدیم; سر در بدن نداشت . دو روز بعد بچه‏ها سر باباصلواتی را در نیزارهای اطراف رودخانه پیدا کردند . او به آرزویش رسیده بود! (۹)عملیات کربلای ۵، در جبهه شلمچه، مامور حمل مجروح بودیم . نیروها به سمت‏شهرک دوعیجی پیشروی می‏کردند . دو نفر مجروح را به سمت آمبولانس بردیم . آتش خمپاره‏های دشمن شدید بود . به پشت‏خاکریز رسیدیم . یکی از بچه‏های آر . پی . جی‏زن، شدیدا از ناحیه سر مجروح شده بود . قمقمه آب را در آوردیم و نزدیک دهانش بردیم . ولی او نخورد و اشاره کرد آب را به دیگران بدهیم . یک وقت دیدم او به من نگاه کرد و با اشاره دست از من خواست او را به طرف راست‏بچرخانم . خیال کردم سمت چپ و شانه چپ او مجروح شده و نمی‏تواند به آن طرف بچرخد . او را به طرف راست چرخاندم . لبخندی روی لبهایش نشست . نفس بلندی کشید و آهسته گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله!» و بعد تمام کرد . (۱۰)در این اواخر، «علی اصغر» به نورانیت عجیبی دست‏یافته بود که توصیف حالات معنوی ایشان، برایم مقدور نیست! حتی یک روز آن قدر احساس کردم چهره‏اش دگرگون شده و به اصطلاح عشق به شهادت در سیمایش نمود ظاهری پیدا کرده، که چند بار چشم‏هایم را بستم و گشودم و در دلم گفتم: خدایا! پناه برتو!او به من گفت: «من می‏دانم این دفعه شهید خواهم شد . اگر عملیات در روز عاشورا باشد، در این روز، اگر در شب عاشورا باشد، در این شب و گرنه، در یکی از روزهای ماه محرم به شهادت می‏رسم .»اول محرم سال ۱۳۶۲ بود که برای آخرین بار به جبهه رفت و همان گونه که خود پیش بینی کرده بود; در بیست و هشتم ماه محرم به مولایش حسین‏علیه السلام پیوست . (۱۱)روز قبل از آغاز عملیات شوش، من به شدت مریض شدم . غروب دلتنگی بود . توی سنگر دراز کشیده و با درد خود خلوت کرده بودم . تازه چشمم گرم رؤیایی خوش شده بود که یکباره غلتی خوردم و آینه رؤیایم شکست . احساس نیم خفته‏ام بر پیکره صدایی دلنشین، که انگار از کرانه‏های غیب می‏وزید; پیچید . و صدا آشنا می‏نمود . پلک گشودم و در نور تیره رنگ غروب، نگاهم بر سیمای ملکوتی صاحب صدا نشست . سردار شهید «سعید درفشان‏» بود که رو به سمت کربلا، زیارت عاشورا می‏خواند و اشک‏هایش بر سواحل خیس گونه‏اش قدم می‏زدند . فردا که شد، او نیز به خیل عظیم شهیدان عشق پیوست . (۱۲)
پی‏نوشت‏ها:
۱ . سر دلبران، یادنامه سرلشکر پاسدار، شهید مهدی زین الدین، ص ۷۸ .۲ . حکایت‏هایی از شهید مدرس، مسعود نوری، ص ۶۶ .۳ . یادنامه شهید چمران، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ص ۲۷ .۴ . هزار قله عشق، خاطراتی از سرلشکر شهید حاج حسین خرازی، ص ۹۲ .۵ . چشم بیدار حماسه، خاطراتی از سرلشکر شهید حاج حسن باقری، ص ۱۲۱ .۶ . ما آن شقایقیم، تقی متقی، ص ۱۴۲ .۷ . امیر خط شکن، یادنامه فرمانده گردان سیدالشهداء، شهید مصطفی کلهری، ص ۱۱۳ .۸ . خط شکنان، مجموعه خاطرات، ص ۷۵ .۹ . مشق‏های آسمانی، مجموعه خاطرات فرهنگیان ایثارگر، ص ۴۸ .۱۰ . همان، ص ۵۴ .۱۱ . ما آن شقایقیم، ص ۲۷ .۱۲ . همان، ص ۱۱۶ .منبع: ماهنامه کوثر
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها