روایات فصل الخطاب نورى (۴)

درباره اعتبار کتاب هاى حدیث
مؤلف فصل الخطاب, در آغاز دلیل دوازدهم گوید: إعلم أنّ تلک الأخبار منقوله من الکتب المعتبره, التى علیها معول أصحابنا فى اثبات الأحکام الشرعیه و الآثار النبویه, الا کتاب القرائات لأحمد بن محمد السیّارى, فقد ضعّفه أئمه الرجال. و سپس درصدد برمى آید که کتاب سیّارى را هم از اعتبار برخوردار سازد. درباره بخش اوّل سخن ایشان, برخى از مؤلفان و ناقدان کتاب فصل الخطاب, این طور پاسخ داده اند که در میان هفتاد کتابى که مصدر فصل الخطاب است, تعدادى از آنها از کتب معتبر نیستند. مثلاً مرحوم میرزا مهدى بروجردى, کتاب سلیم بن قیس را مخدوش و بى اعتبار معرّفى کرده و آیه اللّه محمد هادى معرفت, تفسیر القمى و چند مصدر دیگر را و علاّمه سید مرتضى عسکرى, تفسیر فرات و چند مصدر دیگر را. امّا به نظر این جانب , رد کردن و بى اعتبار دانستن همه کتب حدیثى سخنى قابل قبول نیست. همان طور که معتبر دانستن هیچ یک از کتب حدیثى, از دلیلى قانع کننده برخوردار نیست. راه میانه و صحیح, این است که در مورد هر حدیث ـ در هر کتابى که باشد ـ, به بررسى بپردازیم; اگر از هر راه به اعتبار حدیثى پى بردیم, به آن, ترتیب اثر دهیم و چنانچه به هر دلیلى به بى اعتبار بودن آن رسیدیم, از استدلال به آن, پرهیز نماییم.بنابراین, به صرف این که حدیثى در کافى ـ که معتبرترین کتاب حدیثى ماست ـ نقل شده, نمى توان به آن اعتماد نمود. همان طور که اگر حدیث در بى اعتبارترین کتاب ها (مانند قرائات سیّارى) نقل شده باشد, به صرف این که در آن کتاب است, نمى توان آن را رد کرد; زیرا گاهى با قرائنى معلوم مى شود که فلان حدیث, گرچه در کتاب بى اعتبارى (مانند تفسیر منسوب به امام حسن عسکرى ـ علیه السلام ـ) نقل شده, معتبر است; چنان که شیخ انصارى درباره حدیث «من کان من الفقهاء صائناً لنفسه…» که مصدرش تفسیر منسوب به امام عسکرى(علیه السّلام) است, فرموده «قرائن صدق دارد» و در همین کتاب قرائات سیّارى روایاتى مانند: «القرآن و احد, نزل من عند رب واحد, الى نبى واحد, و لکن الاختلاف یجىء من قبل الرواه» هست که نمى توان گفت بى اعتبار است. این صحیح است که در مورد تک تک روایات, باید این مراحل طى شود: ۱٫ کتابى که حدیث از آن نقل شده, استنادش به مؤلفْ ثابت باشد, نه این که فقط منسوب به او باشد (مانند الاختصاص منسوب به شیخ مفید). ۲٫ از زمان تألیف تا زمان ما, در کتاب, دخل و تصرّف نشده باشد, نه مثل برخى از کتاب ها که به دلیل این که نسخه هاى مقابله شده آنها در اختیار نیست, وضعشان روشن نیست (مثل الطرائف ابن طاووس, که نسخه هاى متفاوتى دارد و برخى از آنها مطالبش بیشتر از برخى دیگر است. ۳٫ روایت, سند داشته باشد و صحیح و موثّق و قابل اعتماد باشد, نه مانند روایات تفسیر العیاشى و الاحتجاج طبرسى که همگى مرسل اند. ۴٫ روایت, مورد اعتراض علماى بزرگ سده هاى آغاز تدوین حدیث نباشد. ۵٫ روایت, معارضى که مانع حجیّت آن باشد, نداشته باشد. ۶٫ دلالت روایت بر مقصود استدلال کننده, ظاهر و روشن باشد. امّا در عین حال, گاهى اعتبار روایتى که سه خصوصیت اوّل را ندارد, با قرائنى احراز مى گردد. بر این اساس, بررسى مصادر فصل الخطاب, به عنوان بررسى اعتبار آن کتاب ها لزومى ندارد. فقط در مورد کتاب سیّارى که بخش دوم کلام مؤلف فصل الخطاب است, لازم است نکاتى را مطرح سازیم.
درباره کتاب القرائات سیّارى
۱) حاجى نورى براى اثبات وثاقت سیّارى و کتاب قرائات او به چند دلیل تمسّک کرده است. یکى از آنها این که کلینى در کتاب شریف کافى, روایات فراوانى از او نقل کرده است. نگارنده این مقاله در سال ۱۳۹۵ق, نامه اى به محضر آیه اللّه العظمى خویى(رحمت الله علیه) نوشتم و از ایشان خواستم که با مراجعه به کتاب معجم رجال الحدیث (که تا آن تاریخ, بخشى از آن چاپ شده بود), نشانى روایات کلینى از سیّارى را برایم بنویسند. ایشان نامه را به «گروه رجال», ارجاع دادند و آنها چنین پاسخ دادند: مکتوب محترم آن جناب که متضمّن سؤالى راجع به روایات ثقه الاسلام کلینى از سیّارى بود, به این لجنه, ارجاع شد که پاسخ درخواستى تفصیلاً در ذیل, ملاحظه مى شود. همان طور که استحضار دارید, سیّارى, معاصر با شیخ کلینى نبوده است; بلکه شیخِ شیخ وى است و در نتیجه, تمام روایات کلینى از سیّارى با واسطه است. ترجمه سیّارى در جلد دوم معجم, به عنوان احمد بن محمد بن سیّار گذشت و نیز به عنوان «أحمد بن محمد السیّارى» در کتب اربعه, پنج مورد روایت دارد که در همان جلد, تحت عنوانش مذکور افتاده است و بقیه روایات وى به عنوان «السیّارى» در مجلّدات القاب و کنیه ها ـ إن شاءاللّه تعالى ـ خواهد آمد. مجموع روایات وى (با تمام عناوین), در کتب اربعه, پنجاه و یک مورد است و سى و هشت مورد فقط در کافى به عنوان سیّارى به ترتیب زیر موجود است:… (سپس نشانى ۳۸ مورد را مرقوم داشته اند). بنابراین, کثرت روایت کافى از سیّارى ـ که حاجى نورى گفته است ـ, جاى انکار ندارد; امّا واضح است که روایت کردن کلینى از شخصى که در کتب رجال, به ضعف او تصریح شده, دلیل ثقه بودن شخص نمى شود; زیرا چه بسا صاحب کافى, روایات ضعیف السند را به جهت این که از راه هاى دیگر به صدور آنها اطمینان پیدا کرده, نقل کرده باشد. لذا ممقانى هم در رجال (ج۱, ص۸۷) آورده است: والعجب, کل العجب, من الشیخ الماهر المحدّث المعاصر الحاج النورى ـ قدّس سرّّه ـ, حیث إنه رام اثبات وثاقه الرجل و الاعتماد على کتابه باکثار الکینى ـ ره ـ… الروایه عنه و… وجه التعجب أنه رفع الید عن تصریحات من سمعت [بضعفه] بنقل هؤلاء روایاته الذى هو فعل مجمل…. به علاوه, معلوم نیست شیخ کلینى از کتاب قرائات, چیزى نقل کرده باشد تا بگوییم قرینه بر اعتبار کتاب قرائات است. ۲) در کتب رجال, سیّارى را از اصحاب امام عسکرى یا امام هادى و امام عسکرى دانسته اند; امّا ابن ادریس در مستطرفات السرائر, او را از اصحاب امام هفتم و امام هشتم دانسته, و در برخى کتاب ها تاریخ وفات او را ۳۶۸ق, ضبط کرده اند که این مطالب, با هم تهافت دارند و نیز نجاشى او را بصرى دانسته و ابن غضائرى, قمى و کَشّى, او را اصفهانى یا بصرى دانسته اند و نیز به نوشته برخى از فضلا, شخصى دیگر به نام احمد بن سیّار بن ایّوب (م۲۶۸ق) داریم, که از فقها و محدّثان اهل تسنّن است که در تاریخ بغداد یاد شده و در برخى از کتاب ها این دو نفر با هم اشتباه شده اند و داستان زیر نیز در هدیه الأحباب محدّث قمى از ابوالحسین احمد بن ابراهیم سیارى شیعى نقل شده است: نقل عن خط الشهید الأول ـ ره ـ أنه قال أبوبکر بن حمید: قلت لأبى عمر الزاهد [الملقب بالمطرز الناصبى اللغوى]: «من هو السیّارى؟». قال: خال لى کان رافضیاً, مکث أربعین سنه یدعونى الى الرفض, فلم أستجب له, و مکث أربعین سنه أدعوه الى السنّه, فلم یستجب لى. در برخى کتاب ها این داستان اشتباهاً به یکى از دو سیّارى مذکور در قبل, نسبت داده شده است. ۳) کتاب قرائات سیّارى, شاید به خاطر بى اعتبار بودن اکثر روایاتش, مورد توجّه محدّثان قرار نگرفته و در طول هزار سال, در هیچ کتابى (جز مُنتخب البصائر که دو روایت از آن نقل کرده) از قرائات سیّارى چیزى نقل نشده است, تا پایان سده سیزدهم که حاجى نورى آن را یکى از مصادر فصل الخطاب خود قرار داده است و شاید از همین جهت, نسخه معتبرى از آن در دست نیست. نسخه حاجى نورى که خود به مغلوط بودن آن تصریح کرده, فعلاً در کتاب خانه مرکزى دانشگاه تهران است و نسخه مغلوط دیگرى در کتاب خانه مدرسه فیضیه و نسخه سومى در کتاب خانه مسجد جامع تهران و چهارمین و آخرین نسخه موجود آن در کتاب خانه آیه اللّه مرعشى است که شاید بهترین آنها باشد. مناسب است یکى از فضلا این نسخه ها را تهیه و وضع این کتاب را روشن تر کند; زیرا احتمال قوى دارد که بسیارى از سندهاى یاد شده در این نسخه ها علاوه بر ضعیف بودن, از جهت دیگر نیز مخدوش باشند.
نتیجه
از بحث ها و نوشته هایى که درباره کتاب فصل الخطاب و روایات آن تا کنون انجام شده, نتایج زیر به دست آمده است: ۱٫ در کتاب هاى حدیث و تفسیر اهل سنّت نیز از قبیل روایات فصل الخطاب, فراوانْ دیده مى شود. پس نباید به دلیل وجود این روایات در کتب حدیث شیعه, شیعه را متّهم به قول تحریف قرآن نمایند; بلکه باید هم شیعه و هم سنّى, عدم اعتبار و یا عدم دلالت این قبیل روایات را بر تحریف, بیان کنند و هر دو در صیانت قرآن مجید از تحریف, هم صدا باشند; زیرا در غیر این صورت, ممکن است شیعیان هم قول تحریف قرآن کریم را به علّت وجود این قبیل روایات در کتاب هاى تفسیرو حدیث اهل تسنّن, به آنان نسبت دهند. در این جا نکته بسیار مهمى هست که علاّمه عسکرى آورده و این جانب, تا کنون این نکته را نشنیده و ندیده بودم و آن این که بسیارى از روایاتى که گفته شده دلالت بر نقص قرآن مجید دارند, ممکن است از کتاب هاى اهل سنّت به کتاب هاى شیعه راه پیدا کرده باشند. قرائن اثبات این مدّعا را مى توانید در کتاب القرآن الکریم و روایات المدرستین, مطالعه فرمایید. ۲٫ روایات مربوط به اختلاف قرائات, با روایاتى که خیال شده که دلالت بر تحریف قرآن دارند, خلط شده اند (مانند صد و چند موردى که در مجمع البیان به عنوان اختلاف قرائت, یاد شده اند و حاجى نورى, همه آنها را در فصل الخطاب, براى اثبات مدّعاى خویش نقل کرده است). البته اختلاف قرائت هم با این گستردگى که در کتاب هاى تفسیر شیعه و سنّى مطرح است, مورد قبول برخى محقّقان نیست که نیاز به بحثى جداگانه دارد. ۳٫ به صِرف این که برخى از این روایات در یک کتاب حدیثْ یاد شده اند, نمى توان صاحب آن کتاب را از قائلان به نقص قرآن مجید دانست; زیرا اوّلاً نقل حدیث, همه جا دلیل بر قبول آن نیست; ثانیاً دلالت حدیث نقل شده بر مطلب مورد ادّعا, معلوم نیست مورد قبول صاحب کتاب باشد. ۴٫ کسانى که قائل به نقص قرآن مجید شده اند, اعم از محدّثان و فقها, تحت تأثیر کثرت عددى این روایاتْ قرار گرفته, دقّت کافى را مبذول نداشته اند; وگرنه برایشان معلوم مى شد که در این روایات, روایت تکرارى فراوان است و غیر مکرّرها, غالباً دلالت برخواسته آنان ـ که نقص و تحریف باشد ـ ندارند و بقیه, غالباً سند معتبر ندارند و در صورتى که سند معتبر داشته باشند, غالباً معارض دارند که به جهت تعارض, از حجّیت مى افتند و بقیه که تعداد کمى خواهد بود, به سبب مخالفت با قرآن مجید, باید طرد شوند و در این میان, روایاتى که علم به کذب آنها داریم, نیز کم نیستند. ۵٫ مهم ترین مصدر روایات فصل الخطاب از حیث وسعت و کثرت, کتاب القرائات سیّارى است که به هیچ وجه نمى توان آن را از کتاب هاى حدیثى معتبر شیعه دانست. این کتاب, با این که در سده سوم تألیف شده, ظاهراً تا سده یازدهم در دست نبوده و به همین دلیل, در شمار مصادر بحارالأنوار علاّمه مجلسى نیز قرار نگرفته است و از این رو, نمى توان با اطمینان گفت که این نسخه ها, همانى است که در سده سومْ تألیف شده است. بعد از سده یازدهم نیز تا اواخر سده سیزدهم ـ که حاجى نورى آن را از مصادر فصل الخطاب قرار داده است ـ, باز در هیچ کتابى از آن استفاده نشده است. ۶٫ بهترین کتابى که در ردّ فصل الخطاب نگاشته شده و یکى از تهمت هاى برخى از مغرضان اهل تسنّن را به شیعه مظلوم, به خوبى پاسخ داده است, کتاب گران قدر القرآن الکریم و روایات المدرستین علاّمه عسکرى است(هذه من علاه إحدى المعالى, فعلى هذه فقس ماسواها). ۷٫ در برخورد با کتاب هاى حدیث, راه میانه و منصفانه این است که تک تک روایات آن , مورد بررسى و دقّت قرار گیرند و در صورت وثوق به صدور, مورد قبول قرار گیرند و در غیر این صورت, در مواردى رد شوند و در مواردى هم به آنها تمسّک و استدلال نشود. این که کسانى مانند اخبارى ها روایات یک کتاب, مانند کافى شریف را تماماً صحیح بدانند و یا در مقابل, به صرف این که در یک کتاب حدیثى چند حدیث غیر قابل قبولْ دیده شد, گفته شود این کتاب و روایات آن, مجعول و ساختگى است, وجهى ندارد و این افراط و تفریط, زیانبار است. ۸٫ در موضوع قضاوت در باب مؤلفان و عالمان نیز محور قضاوت در مورد هر یک از نظریات یا تألیفات آنان, باید «حق» باشد و پس از بررسى گفته شود که در میان تألیفات فلان مؤلف, کدام سودمند و تحقیقى, کدامْ بى ثمر و غیر محقّقانه, و یا مضرّ و زیانمند است. اگر نظر مرحوم شیخ صدوق در مورد «سهوالنبى» مقبول نیست, فقط همین نظریه را باید مورد انتقاد و اعتراض قرارداد, نه این که به خاطر این نقطه ضعف, تمام خدمات یک محدّث جلیل القدر, مورد بى مهرى قرار گیرد. بنابراین, در مورد حاجى نورى ـ که از مشایخ مشایخ ما و از معاصران ماست ـ نیز باید همین گونه داورى گردد; یعنى از خدمات علمى و حدیثى وى قدردانى شود و در مورد فصل الخطاب, مورد ملامت قرار گیرد; نه این که به دلیل این ضعف واضح و غیر قابل اغماض, همه محسّنات او را هم نادیده گرفت. اصولاً براى خواننده دقیق, قابل قبول نیست که بشنود استاد شهید مرتضى مطهّرى از حاجى نورى به سبب تألیف لؤلؤ و مرجان, آن همه تمجید کرده و در مقابل, از قلم دیگرى بخواند که حاجى نورى از شخصیّت هاى مورد توجّه حوزه هاى علمیه نبوده است. زیان این روش, این است که برخى گمان کنند هرجا ما نظر و کتاب کسى را پسندیدیم و مطابق نظر ما بود, او را به عرش اعلى مى بریم و هر جا کتاب یا نظر او با ما موافق نبود, از عرش به فرش فرود مى آوریم. پس باید در داورى ها متوجّه برخى پیامدها هم باشیم. ۹٫ در نسبت دادن اقوال به افراد نیز باید آنچه را واقعیّت دارد, نوشت و یا در صورت عدم مصلحتِ ذکر, سکوت کرد; امّا این که در مسئله اى که دو قول هست, یک قول را نادیده بگیریم و یا به قائلان یک قولْ اهمیّت بدهیم و به قائلان قول دیگر اهمیّت ندهیم, این هم عادلانه نیست و پیامد سوء آن, این است که گاهى دیگران, همان قول و قائلانى را که ما انکار کرده ایم, از کتاب ها استخراج مى کنند و منتشر مى سازند. محور بحث ها باید حق و دلیل و استدلال متقن باشد. کثرت و قلّت قائل, همه جا بر مسئله تأثیرگذار نیست. ۱۰٫ عصر ما عصر ارتباطات است و مانند گذشته هاى دور نیست که کسى چیزى مى گفت و یا مى نوشت و ده ها سال و بیشتر, در اختیار خود او باقى مى ماند. بنابراین, نویسندگان و مؤلفانى که مى دانند نوشته آنها منتشر خواهد شد, باید با توجّه به همه جوانب, آثارى به جامعه تقدیم کنند که مروّج دین و اخلاق باشد; نه این که خداى نکرده به طور ناخودآگاه, قلمشان در تخریب دین و اخلاق به کار آید. تألیف فصل الخطاب, از محدّثى بزرگ مانند حاجى نورى , درس عبرتى است براى همه مؤلفان که با بصیرت کامل, متوجّه آثار خوب و بد نوشته خود باشند. عصمنا اللّه تعالى من الزلل! در شرح حال یکى از عالمان بزرگ معاصر خواندم که یکى از رساله هاى تألیفى خود را به مرحوم آیه اللّه حاج شیخ محمد حسین کاشف الغطا ارائه داد. آن مرحوم, در آن رساله نوشت: «انتشار این رساله را مصلحت نمى دانم». وى نظر خیرخواهانه آن بزرگوار را پذیرفت. آرى! متدیّن بودن, ایجاب مى کند که اگر ماه ها بلکه سال ها در تألیف و تدوین اثرى تلاش و کوشش کردیم, امّا متوجّه شدیم که به جاى ترویج دین خدا و اسلام و تشیّع, ممکن است زیانبار باشد, اوراق دفتر خود را بشوییم, اگر در راه او هستیم. اللّهم اجعلنا ممن تنتصر به لدینک و لا تجعلنا ممن أعان على محو دینک. آمین!
پی نوشت :

۴۴ . نگارنده درباره این کتاب (یا روایت) مقاله اى دارد که در مجله کیهان اندیشه چاپ شده است.
منبع:www.hadith.net

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.