روایات فصل الخطاب نورى (۱)

از حدود سى سال پیش به فکر بودم که با بررسى روایات نقل شده در کتاب فصل الخطاب حاجى نورى, به گونه اى روشن, ثابت کنم نتیجه اى که او از نقل روایات درباره قرآن کریم در فصل الخطاب گرفته, از این روایاتْ استنتاج نمى شود و اگر خود آن مرحوم, دقّت لازم را مبذول مى داشت و فقط به تتبّع و کثرت عددى روایاتْ دل خوش نمى کرد, دچار این اشتباه فاحش نمى شد. در این باره, یادداشت هایى فراهم کرده بودم, ولى موفّق به تکمیل آنها نشدم. در طول این سال ها کتاب هاى فراوانى در این زمینه نگاشته شد که متکفّل جوانب مختلف این بحث بود, امّا نه به طور کامل. از این رو, باز از انجام دادن فکر خود منصرف نشده بودم, تا این که در سال گذشته, جلد سوم کتاب بسیار ارزنده القرآن الکریم و روایات المدرَسَتین, تألیف علاّمه بزرگوار آیه الله سید مرتضى عسکرى منتشر شد. با انتشار این کتاب, هدف خود را تأمین شده یافتم و از تصمیم قبلى خود, منصرف شدم; امّا براى این که زحمات و یادداشت هایم هدر نرود, به تدوین این مقاله پرداختم که امیدوارم براى خوانندگان گرامى سودمند افتد. بمنّه و کرمه.
سه مطلب در مورد کتاب فصل الخطاب
یک. غالب دانشمندانى که این کتاب را دیده اند, گفته اند که این تألیف, نه فقط سودمند نیست, بلکه زیانبار است و مؤلف آن , از این که با این اثرْ بهانه اى به دست دشمنان اسلام و تشیّع مى دهد , غافل بوده است. گواه این غفلت , این که خود ایشان, هنگامى که مورد اعتراض قرار گرفته , گفته است: أخطأت فى تسمیه الکتاب بـفصل الخطاب فى تحریف الکتاب لأنّى أثبتّ فیه أنّ کتاب الاسلام , القرآن الشریف الموجود بین الدفّتین… در نامگذارى این کتاب به فصل الخطاب فى تحریف الکتاب, اشتباه کرده ام و سزاوار بود نام آن را «فصل الخطاب فى عدم تحریف الکتاب» مى گذاردم; زیرا در این کتاب, اثبات نموده ام که کتاب اسلام , یعنى همین قرآنى که اکنون در جهان منتشر است, با همه سوره ها و آیات و جملاتش وحى الهى است و هیچ گونه تغییر , تبدیل , زیاده و نقصان, از روزگارى که گردآورى شده تا زمان ما, بر آن عارض نشده و همان قرآن گردآورى شده, به همان صورت, به دست ما رسیده است و هیچ یک از دانشمندان شیعه , در این مطلب, شک نکرده است. سپس با اشاره به سوء استفاده اى که از کتاب فصل الخطاب شده و یا زمینه آن فراهم شده, افزوده است: آیا با این وصف, انصاف است که قرآن, با تورات و انجیل تحریف شده, قیاس شود؟! البته, چون با صراحت, مقصود خود را در کتاب نگفته ام, بلکه از روى غفلت به خلاف مقصود خودْ در برخى موارد تصریح کرده ام, هدف عتاب و ملامتْ واقع شده ام. مقصود من از تألیف این کتاب, این بوده که بیان کنم تعدادى از روایات و قرائن, این احتمال را مطرح مى سازند که علاوه بر قرآن موجود ـ که به هیچ نحو از زمان گردآورى تا کنون در آن دخل و تصرّف نشده ـ برخى آیات دیگر بر رسول خدا نازل شده که در هنگام گردآورى قرآن, آنها را در این مجموعه نیاورده اند و یا برخى از جملات و کلمات برخى آیات را در این مجموعه نیاورده اند و داورى درباره صحّت این احتمال و عدم صحّت آن, به عهده خواننده آن روایات و قرائن است. اگر خواننده به این نتیجه رسید که این روایات و قرائن, چنین احتمالى را اثبات نمى کنند, نپذیرد و اگر به نتیجه اثبات رسید, بپذیرد و پذیرش و عدم پذیرش این احتمال و محتمل, مشکلى ایجاد نمى کند و هیچ حکم شرعى اى بر آن مترتّب نیست.۱ از این گفتار که علاّمه تهرانى در مقدمه مستدرک الوسائل چاپ اسلامیه از مؤلف فصل الخطاب نقل کرده, بر مى آید که او فقط مى خواسته این احتمال را تقویت کند که هنگام گردآورى قرآن به صورت این مجموعه اى که در اختیار ماست, برخى آیات یا قسمتى از برخى آیات, نیامده است و مثلاً آیه شریفه سوره مائده, «بلّغ ما أنزل الیک فى علیّ» بوده است و «فى علیّ» هنگام گردآورى آیات, افتاده است و یا به عبارت دیگر, عمداً آن را نیاورده اند. روشن است که محتواى فصل الخطاب, غیر از آنى است که مؤلف آن گفته است; یعنى مقصود او با محتواى کتابش بسیار متفاوت است و این, خود, اشتباه بزرگى است و از قدیم گفته اند اشتباه بزرگان, احیاناً از بزرگ ترین اشتباهات است و از طرفى هم همان مطلبى که مقصود ایشان بوده نیز مورد قبول اندیشمندان و محققان اسلامى نیست; بلکه آنان معتقدند که مثلاً همان آیه یاد شده سوره مائده, حتماً به همین صورتى که الآن در قرآن هست, نازل شده و «فى على» را نداشته است. دو. انگیزه حاجى نورى از تألیف این کتاب , چه بوده است؟ در مقدمه کتاب لؤلؤ و مرجان آمده که یکى از علماى بزرگ هند, به نام سید محمد مرتضى هندى, مکرّراً از ذاکران و روضه خوانان هند, شکایت مى کرده که آنان, روضه هاى دروغ مى خوانند و از حاجى نورى خواسته تا کتابى در راهنمایى آنان بنویسد و آنها را از این کار, باز دارد. خواستِ او, انگیزه تألیف کتاب لؤلؤ و مرجان شده که کتاب بسیار سودمندى است.۲ نویسنده این سطور , شنیده است که نیز از همان سامان, خدمت حاجى نورى رسیده و گفته اند: در هند, در بحث هاى میان شیعه و سنّى , روى این مطلب, تأکید فراوان مى شود که اگر على(علیه السّلام) جانشین بلافصل رسول خداست, پس چرا نام او در قرآن, در آیاتى که گفته مى شود درباره امامت است, یاد نشده است. مرحوم نورى براى پاسخ گفتن به اهل تسنّن, به فکر مى افتد که با نقل و جمع آورى روایات, اثبات کند که مثلاً نام على(علیه السّلام) در اصل آیات نازل شده, بوده و هنگام گردآورى آیات, آن را انداخته اند و نباید اهل تسنّن بگویند که نام على(علیه السّلام) در قرآنِ نازل شده به رسول خدا نبوده است. بنابراین, انگیزه حاجى نورى, اثبات تحریف قرآن نبوده; بلکه مطلب دیگرى را دنبال مى کرده; امّا از پیامد بسیار خطرناک این کار, غافل بوده است و این, خود, باید درس عبرتى براى محقّقان و نویسندگان و گویندگان باشد که همواره به همه جوانب مطلبى که طرح مى کنند, توجّه داشته باشند; زیرا گاهى مصداق همان مَثَل معروف مى شوند که «مى خواست ابروانش را درست کند, چشمانش را هم کور کرد». سه. کسانى که با تاریخ تشیّع و عالمان شیعه آشنایى دارند, مى دانند که علماى شیعه, همواره در سنگر دفاع از قرآن و عترت بوده اند و هرجا که احساس مى کرده اند که دفاعشان لازم است, هرچه سریع تر اقدام کرده اند. کتاب فصل الخطاب, در سال ۱۲۹۲ق, تألیف و در سال ۱۲۹۸ق, منتشر شد. این کتاب, به محض انتشار و توجّه یافتن علما به این مطلب که ـ با هر انگیزه اى تألیف شده باشد و مؤلف آن, هر کس باشد ـ, کتابى است که مى تواند بهانه اى به دست دشمنان اسلام و تشیّع بدهد, اعتراض علماى شیعه را برانگیخت و تصریح به این که محتواى آن, مورد قبول علماى شیعه نیست, شروع شد. یکى از کسانى که در همان سال هاى اوّل انتشار فصل الخطاب, کتابى مستدل و مفصّل در ردّ آن نوشت, مرحوم آقا شیخ محمود معرّب تهرانى بود. وى با این که از حاجى نورى به عنوان: «الفاضل الباذل والمحدّث الکامل الحاج میرزا حسین النورى ـ دام تأییده ـ» نام مى برد, در مقدمه کتابش مى نویسد: با این شبهاتى که از طرف نصارا و دیگران درباره اسلام و قرآن مطرح مى شود, انتظار این بود که پاسخ این شبهات, نوشته شود; امّا متأسفانه دیدیم کتاب فصل الخطاب, منتشر شد و اطّلاع یافتم که برخى از نصارا براى اشکال به قرآن مجید, به همین کتابْ متوسل شده اند. از این جهت, با طلب خیر از خداى متعال, به فکر نوشتن کتابى افتادم که در آن, حقیقتِ حال , با استفاده از ادلّه بیان شود و خدا مى داند که با نوشتن این ردّیه, قصدى جز رضاى خداى متعال ندارم. نام کتاب او کشف الإرتیاب عن تحریف کتاب ربّ الأرباب است که داراى مقدمه و سه مقاله و خاتمه است و به زبان عربى نگارش یافته است. این بزرگوار, در سال ۱۳۰۲ق, از تألیف کتاب, فراغت یافته و نسخه اى از آن را به محضر مرجع بزرگ تشیّع در آن روزگار, یعنى مرحوم میرزا محمد حسن شیرازى, معروف به میرزاى شیرازى بزرگ ـ که حاجى نورى, مؤلف فصل الخطاب, از ارادتمندان و پیروان او بوده ـ فرستاد و میرزا هم آن را به حاجى نورى رسانید و شاید تألیف این کتاب, آن هم به قلم عالمى محقّق و بزرگوار, باعث شد که اعتراض به حاجى نورى و فصل الخطاب او بیشتر و جدّى تر گردد.۳ به همین جهت, حاجى نورى پس از مطالعه کتاب کشف الارتیاب, پى به اشتباه خود در تألیف فصل الخطاب, با محتواى خاصّش بُرد و جزوه اى در چند صفحه در توضیح مقصود خود و این که منظور او اثبات تحریف قرآن نبوده, در پاسخ مرحوم معرّب تهرانى نوشت و به گفته صاحب الذریعه, حاجى نورى, از این تاریخ مى گفته که راضى نیستم کسى فصل الخطاب را بدون این جزوه پیوست بخواند. نگارنده این سطور, سال هاست که در صدد تهیه جزوه مذکور بوده ام; امّا با وجود جستجوى بسیار در کتاب خانه هاى معتبر, هنوز به آن دسترس پیدا نکرده ام.* بسیار مناسب است به عنوان تکریم و بزرگداشت مرحوم معرّب, کتاب کشف الارتیاب او به صورت جالبى چاپ شود. از قرار مسموع, یکى از دانشجویان دانشکده الهیات دانشگاه تهران, تحقیق این کتاب را رساله دکترى خود قرار داده است. عبارت پایان کشف الارتیاب, چنین است: لایمکن حسم مادّه الفساد الا بتأویل تلک الأخبار و طرح ما لا یقبل التأویل فیها, کما استقرّ علیه المذهب من غیر شکّ. وقد طرح العلماء کثیراً من الأخبار فى أبواب الفقه, و غیرها لأقلّ من هذا المحذور, فکیف بما خالف ظاهره اجماع المسلمین و ضروره المذهب, بل الدین؟! فانّه لا مریه عندهم فى أنّ هذا القرآن الموجود بین الدّفتین بأجمعه کلام اللّه تعالى, لا یشکّون فى تواتر نقله عن نبیّهم, کما لاتشکّون فى تواتر وجوب الصلاه و الخمس وصوم شهر رمضان و سائر ضروریات الدین عنه ـ صلى اللّه علیه و آله ـ. و لا یمکن رفع الید عن مثل ذلک بأخبار وردت, مع شیوع الکذب علیهم و دسّ الکذّابین روایات کثیره فى کتب ثقاه أصحابهم, کما دسّوا فیها أخبار الجبر و الغلوّ و غیر ذلک من منافیات المذهب أو الدین. و بالجمله مفاسد هذا القول کثیره جدّاً قد أوضحت لک بحمداللّه تعالى فساده عن أصله بما لا مزید علیه. ولیکن هذا آخر ما حرّرناه .نسأل اللّه تعالى أن یثبت ما کتبناه فى دیوان الصالحات ویمحو به عنّا ما کتبتْهُ الحفظه فى صحائف السیئات. انّه ولیّ الخیرات.۴ علاّمه محقّق حاج شیخ جواد بلاغى هم ـ که صاحب تألیفات علمى و سودمند فراوانى است ـ در مقدمه تفسیر گران قدر خود (آلاء الرحمان), کتاب فصل الخطاب را مورد انتقاد جدّى قرار داده و مى گوید: صاحب فصل الخطاب, از محدّثانى است که مى کوشد روایات شاذ را گردآورى کند و در این کتاب هم سعى کرده است روایاتى را که به عقیده وى دلالت بر نقص قرآن دارند, جمع آورى کند و عدد آنها را بالا ببرد; امّا پاسخ, این است: اوّلاً در بسیارى از موارد, یک روایت را دو و یا چند روایت به حساب آورده, غافل از این که اگر روایتى مسنداً نقل شد و در کتاب هایى هم به طور مرسل یافت شد, مرسله ها همان مسند است و روایتى دیگر به شمار نمى آید. همین طور, روایتى که یک سند دارد و در چند کتاب نقل مى شود, یک روایت است, نه چند روایت. اگر به این مطلب توجّه شود, تعداد فراوانى از روایاتى که در فصل الخطاب نقل شده,باید از شمار روایاتْ کاسته شود. ثانیاً بسیارى از روایات نقل شده در فصل الخطاب, به هیچ نحو قابل تصدیق نیستند; زیرا احتمال صدق در آنها نیست و بى جهت به آنها تمسّک شده است. ثالثاً تعدادى از آن روایات, به دلیل تعارضى که میان خود آنها هست و نیز به سبب معارض هاى دیگرى که دارند, قابل استناد نیستند. رابعاً تعداد بسیار فراوانى از آن روایات, به چند نفر از راویان حدیث منتهى مى شوند که در کتاب هاى رجال, آنها را چنین توصیف کرده اند: ضعیف الحدیث, فاسد المذهب, محفو الروایه, مضطرب الحدیث و المذهب, یعرف حدیثه و ینکر, یروى عن الضعفاء, کذّاب متّهم, کذّاب غال, ضعیف لایلتفت الیه ولا یعوّل علیه, فاسد الروایه,… و پر واضح است که روایات نقل شده از این قبیل راویان, هر مقدار هم زیاد باشد, هیچ ارزشى ندارد و نمى تواند مطلبى را ثابت کند. خامساً اگر بنا بر اعتنا به بخشى از این روایات نقل شده در فصل الخطاب باشد, باید گفت این روایات, تأویل و تفسیر و بیان برخى از مصادیق عمومات آیات است و یا درصدد بیان مورد نزول آیه و یا بیان این که هنگام نزول آیه, این مصداق بخصوص, به عنوان تنصیص, در ضمن عمومْ اراده شده است و مراد از روایاتى که مثلاً مى گویند: «هکذا نزلت» یا: «نزل بها جبرئیل کذا» هم همین است. چنان که مقصود از واژه تحریف در روایات, تحریف معنوى و تفسیر نادرست است, نه تحریف به معناى کم شدن و زیاد شدن و تبدیل شدن.۵ وسادساً را نویسنده این سطور مى افزاید که: شاید بیش از نیمى از روایات نقل شده در فصل الخطاب, مربوط به اختلاف قرائات است و ربطى به مسئله تحریف ندارد و گویا علاّمه بلاغى, این قبیل روایات را هم از اساس, بى اعتبار مى داند و مى گوید: اختلاف قرائت به این صورت که در کتاب ها مطرح است, اصلاً در مورد قرآن مجید, پذیرفتنى نیست. استاد علاّمه, مرحوم حاج میرزا ابوالحسن شَعرانى نیز از کسانى است که در ردّ فصل الخطاب, مطالب جالب و محکمى به عنوان تعالیق على فصل الخطاب, نگاشته و نیز در حواشى خود بر مجمع البیان طبرسى, چاپ اسلامیه, در این باره افاداتى دارد. تعالیق بر فصل الخطاب, در کتاب هشت رساله عربى شاگردش آیه اللّه حسن زاده آملى, درج و چاپ شده است. در این تعلیقه ها از عدم دلالت گروهى از روایات منقول در فصل الخطاب بر مقصود مؤلف آن, و مُرسل و ضعیف بودن گروهى دیگر, و نیز عدم اعتبار برخى از کتاب هایى که مصدر فصل الخطاب بوده اند, یاد شده و در جایى آورده است: ثمّ إن ما تصدّى له مصنّف فصل الخطاب مخالف للضرورى من مذهب الشیعه; فانّ أحداً لم یخالف فى أنّ هذا القرآن الموجود بالفعل متواتر بمعنى أنّ نقله عن رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه و آله ـ کان بحیث لایمکن التصرف و التغییر فیه لکثره الناقلین… بل المعلوم أنّ القرآن متواتر بمعنى أنّ کُلّ سوره من سوره کانت محفوظه فى صدور رجال کثیرین أو مکتوبه عندهم فى کل عهد من زمن رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه و آله ـ الى عهدنا هذا, بحیث لم یمکن لأحد التصرف فى کلمه منه و تغییرها بوجه فى مشهد جماعه کثیره.۶ پس از علاّمه بلاغى (م۱۳۵۲ق), شاگرد ممتاز او آیه اللّه العظمى سید ابوالقاسم خویى در کتاب گران قدر البیان فى تفسیر القرآن, بحثى محقّقانه با عنوان «صیانه القرآن من التحریف» در شصت صفحه نگاشته و به بهترین وجه به فصل الخطاب, پاسخ داده و در پایان آورده است: و ممّا ذکرناه قد تبیّن أنّ حدیث تحریف القرآن حدیث خرافه و خیال لایقول به الا من ضعف عقله أو لم یتأمّل فى أطرافه حقّ التأمّل أو من ألجأه الیه حبّ القول به ـ والحبّ یعمى و یصمّ ـ; و أمّا العاقل المنصف المتدبّر فلا یشکّ فى بطلانه و خرافته.۷ البته نکته قابل توجّهى در نگاشته علاّمه خویى موجود است که کمتر به آن توجه شده است و آن این که ایشان در پاسخ روایاتى که گفته مى شود دلالت بر تحریف قرآن دارند , مى گوید عدم دلالت آنها را باید توضیح داد, نه این که بگوییم همه این روایات, دروغ و بى اعتبار است; زیرا در عین این که بخشى از این روایات, از کتاب سیّارى و بخشى از على بن احمد کوفى نقل شده است , و در کتاب هاى رجال, سیّارى به عنوان «فاسد المذهب» و کوفى به عنوان «کذّاب فاسد المذهب» معرّفى شده اند , امّا کثرت روایات, به حدّى است که باعث قطع به صدور برخى از آنها مى شود (به اصطلاح, تواتر اجمالى دارد و باید قدر متیقّن مضمون آنها را گرفت) و از طرفى, برخى از روایات این باب, از حیث سند, معتبرند و نمى توان گفت اشکال سندى دارند.۸ ایشان سپس بر این اساس, روایات منقول در فصل الخطاب را گروه بندى کرده و ثابت کرده اند که هیچ گروهى از این روایات که احتمال صدق آنها باشد, دلالت بر تحریف ندارد. پس از رساله ها و نوشته هاى شیخ محمود معرّب, شیخ محمد جواد بلاغى, میرزا ابوالحسن شعرانى و سید ابوالقاسم خویى(رحمت الله علیه) , سودمندترین کتابى که در این مورد نگاشته شده, کتاب برهان روشن یا البرهان على عدم تحریف القرآن, تألیف مرحوم حاج میرزا مهدى بروجردى است.۹ این کتاب که در طول متجاوز از پنج سال در دست تألیف و تفحّص و تتبّع و استعلام نظر علماى بزرگِ معاصر بوده است,۱۰ در عین این که از حیث نظم و چاپْ وضع جاذبى ندارد, امتیاز بسیار مهمّى دارد و آن, مطرح کردن آراى بسیارى از عالمان گذشته و معاصر, مبنى بر عدم تحریف قرآن با عین عبارات آنان است که احیاناً برخى از این نوشته ها با این که مختصر است, در حکم رساله اى در اثبات عدم تحریف قرآن به شمار مى آید و شامل نکته یا نکات جالب توجّه است. مرحوم بروجردى در کتاب برهان روشن, نظر بیش از چهل نفر از علماى بزرگ را در این زمینه نقل کرده است و در کتاب هایى که بعد از برهان روشن در مورد عدم تحریف قرآن تألیف شده اند, نظر همین چهل نفر و یا با افزودن چند نفر دیگر, منعکس شده است; البته گاهى با ذکر مصدر و گاهى بدون ذکر آن, و در هر صورت, در این باب, از کتاب مرحوم بروجردى استفاده شده و زحمات او در به دست آوردن این آرا, قابل تقدیر و تحسین است. والفضل لمن سَبَق. عالمان بزرگ شیعه که به مصونیت قرآن مجید از تحریفْ تصریح کرده اند, از این قرارند: ۱٫ شیخ صدوق در رساله الإعتقادات. ۲٫ شیخ مفید در کتاب أوائل المقالات [و رساله «أجوبه المسائل السَرَویه»].* 3. سید مرتضى علم الهدى, در کتاب جواب المسائل الطرابلسیات. ۴٫ شیخ طوسى در تفسیر التبیان. ۵٫ امین الاسلام طبرسى, در تفسیر مجمع البیان. ۶٫ علاّمه حلّى در تذکره الفقهاء و نیز در نهایه الوصول الى علم الأصول [و رساله «أجوبه المسائل المهناویه»]. 7. [سید ابن طاووس, در کتاب سعد السعود].۱۱ ۸٫ زین الدین بیاضى عاملى, در کتاب الصراط المستقیم. ۹٫ محقّق کَرَکى, رساله اى در نفى نقص در قرآن کریم, تألیف کرده است۱۲ که بخشى از آن, در کتاب شرح وافیه الأصول محقّق اعرجى بغدادى یاد شده است. ۱۰٫ ملاّ فتح اللّه کاشانى, در تفسیر منهج الصادقین. ۱۱٫ قاضى نوراللّه شوشترى در کتاب مصائب النواصب. ۱۲٫ شیخ بهایى در زبده الأصول و نیز به نقل آلاء الرحمان از شیخ بهایى. ۱۳٫ فاضل جواد, در شرح زبده الأصول شیخ بهایى. ۱۴٫ ملاّ صالح مازندرانى, در شرح زبده الأصول شیخ بهایى.۱۳ ۱۵٫ ملاعبداللّه تونى در کتاب وافیه الأصول. ۱۶٫ ملاّ محسن فیض کاشانى در الوافى, علم الیقین و تفسیر الصافى. ۱۷٫ شیخ حرّ عاملى, رساله اى در تواتر قرآن, تألیف کرده است; به نقل از اظهار الحق شیخ رحمه اللّه هندى و لؤلؤه البحرین شیخ یوسف بحرانى.۱۴ ۱۸٫ [سیّد على خان مدنى شیرازى, در شرح صحیفه سجادیه].۱۵ ۱۹٫ [سید ابوالقاسم موسوى خوانسارى, در کتاب مناهج المعارف].۱۶ ۲۰٫ [علاّمه مجلسى در جلد ۹۲بحارالأنوار].۱۷ این بیست نفر, از علماى بزرگ شیعه در سده هاى چهارم تا دوازدهم هستند, و امّا سده سیزدهم و چهاردهم و علماى معاصر. ۲۱٫ سید محسن اعرجى بغدادى (م ۱۲۲۷ق) در کتاب الوافى فى شرح الوافیه و کتاب المحصول فى علم الأصول۱۰ و در کتاب اخیر, بحث مفصّلى در اثبات عدم تحریف دارد.۱۸ ۲۲٫ شیخ جعفر کاشف الغطا (م۱۲۲۸ق) در کتاب کشف الغطاء و نیز در الحق المبین (ص۶۷). ۲۳٫ سید بحرالعلوم (م۱۲۱۲ق) در کتاب فوائد الأصول. ۲۴٫ میرزاى قمى (م ۱۲۳۱ق) در کتاب قوانین الأصول. ۲۵٫ سید مجاهد (م۱۲۴۲ق) در کتاب مفاتیح الأصول. ۲۶٫ حاجى کلباسى (م۱۲۶۲ق) در جلد دوم کتاب اشارات الأصول.۱۹ ۲۷٫ [سید محمد شهشهانى (م۱۲۸۹ق) در کتاب العروه الوثقى,۲۰ به نقل از کتاب البیان آیه اللّه خویى]. ۲۸٫ سید حسین کوهکمرى (م۱۲۹۹ق). نظر ایشان, در کتاب شاگردش شیخ محمد حسن مَمَقانى, بشرى الوصول, نقل شده است.۲۱ ۲۹٫ میرزا محمد حسن آشتیانى (م۱۳۱۹ق), در حاشیه رسائل. ۳۰٫ شیخ محمد حسن مَمَقانى (م۱۳۲۳ق), در کتاب بشرى الوصول. ۳۱٫ شیخ هادى تهرانى, در کتاب محجّه العلماء. مرحوم تهرانى در این کتاب, بحث بسیار مفصّلى در حدود یکصد صفحه در این زمینه دارد. این کتاب, در زمان مؤلف, چاپ شده است. ۳۲٫ شیخ موسى تبریزى (م۱۳۰۷ق) در حاشیه کتاب رسائل استادش شیخ انصارى. ۳۳٫ شیخ محمود معرّب در کتاب کشف الارتیاب که در سال ۱۳۰۲ق, تألیف شده است. ۳۴٫ سید محمد حسین شهرستانى, رساله اى به نام «رساله فى حفظ الکتاب الشریف عن شبهه القول بالتحریف» در ردّ فصل الخطاب نوشته که نسخه خطّى آن, در اختیار مؤلف برهان روشن بوده و بخشى از آن را در کتاب خود, یاد کرده است. ۳۵٫ شیخ محمد حسین اصفهانى مسجد شاهى, صاحب تفسیر سوره حمد, در همین کتاب, که دوبار چاپ شده است. ۳۶٫ شیخ عبداللّه ممقانى در کتاب تنقیح المقال, در ذیل ترجمه «ربیع بن خیثم». 37. شیخ محمد نهاوند, در تفسیر نفحات الرحمان که در چند جلد رحلى, چاپ شده و به تازگى هم تصمیم بر انتشار مجّدد آن بود. ۳۹٫ سید علینقى هندى در تفسیر خود, تفسیر القرآن. ۴۰٫ حاج میرزا على ایروانى, صاحب کتاب نهایه النهایه, در کتاب دیگرش به نام بشرى المحقّقین, در اصول فقه. ۴۱٫ سید محسن امین, صاحب أعیان الشیعه (م۱۳۷۱ق) در کتاب الشیعه والمنار. ادامه دارد ….
پی نوشت :
* شنیده بودم که نسخه اى از آن در کتاب خانه شخصى مرحوم آیه الله مرعشى نجفى هست که مراجعه کردم و نتیجه نگرفتم. سپس شنیدم نسخه اى از آن در کتاب خانه آیه الله شیخ مسلم ملکوتى در قم موجود است که به ایشان هم مراجعه کردم و متأسفانه نسخه را پیدا نکردند و این اواخر, معلوم شد که نسخه اى از آن در کتاب خانه تخصّصى تاریخ, به مدیریّت فاضل محترم, جناب آقاى رسول جعفریان هست که ایشان هم گفتند در میان کتاب هاست و باید پیدا کنم. * آنچه میان قرار گرفته, کتاب هایى هستند که بعد از مرحوم بروجردى, در کتاب هاى دیگر, یاد شده اند. ۱٫ ر.ک, به: مقدمه چاپ گراورى مستدرک الوسائل, صفحه «ى» و الذریعهى علاّمه تهرانى, ج۴, ص۲۴۳ و ج۱۶, ص۲۳۱ و ج۱۸, ص۹ و ج۲۴, ص۲۷۸ و ج۱۰, ص۲۲۰٫ ۲٫ لؤلؤ و مرجان, چاپ حروفى قدیم, ص۲٫ ۳٫ مرحوم شیخ محمود معرّب تهرانى, امام جماعت مسجد مدرسه میرزا ابوالحسن معمار, در محلّه امامزاده یحیاى تهران بود و در اواخر عمر, به نجف هجرت کرد. پدرش ابوالقاسم على دماوندى بود که در زمان شیخ انصارى به نجف رفت و از شاگردان سید حسین کوهکمرى و میرزاى شیرازى, و یکى از معلّمان اخلاق آن دوره حوزه هاى نجف و سامرّا بوده است و در معرّفى شیخ محمود معرّب, خواهیم گفت که عالم بزرگوار, سید عزیز اللّه تهرانى, هم بحث و یار و مرید پدرش بوده است. نویسنده نمى داند که چرا به وى معرّب گفته مى شده است. ۴٫ نسخه خطّى کشف الأرتیاب, ص۷۰٫ ۵٫ علاّمه بلاغى, براى همه این مطالبى که گفته, شواهدى یاد کرده است که به جهت رعایت اختصار, از ذکر آنها خود دارى کردیم. به مقدمه تفسیر آلاء الرحمان, فصل دوم و سوم, رجوع شود. ۶٫ ر.ک: هشت رساله عربى, حسن حسن زاده آملى, ص۲۸۶ـ۲۹۴٫ ۷٫ البیان, ص۲۷۸٫ ۸٫ همان, ص۲۴۵ـ۲۴۶٫ ۹٫ این بزرگوار, از شخصیت هاى محترم حوزه علمیه قم و از یاران آیه اللّه العظمى حاج شیخ عبدالکریم حائرى در تأسیس حوزه علمیه قم بود. وى ابوالزوجه آیه اللّه العظمى گلپایگانى و هنگام تألیف این کتاب, پیرمردى سالخورده بود و جز این کتاب, تألیفات چاپ شده دیگرى هم دارد. ۱۰٫ برهان روشن, چاپ اوّل, ص۱۶۸٫ ۱۱٫ از کتاب التحقیق فین فى التحریف جناب آقاى سید على حسینى میلانى نقل شد. ۱۲٫ این رساله چاپ نشده است و از وجود نسخه خطّى آن, اطّلاعى ندارم. ۱۳٫ این دو شرح اخیر, چاپ نشده اند; امّا نسخه هاى خطّى آنها فراوان است. ۱۴٫ از وجود نسخه خطّى این رساله اطلاعى ندارم. ۱۵و۱۶و۱۷٫از کتاب نفى التحریف آقاى میلانى نقل شد. ۱۸٫ این دو کتاب گران قدر, چاپ نشده اند; امّا نسخه هاى خطّى آنها در دسترس است. ۱۹٫ جلد اول اشارات الأصول, چاپ شده است و نسخه خطّى جلد دوم آن هم در برخى کتاب خانه ها موجود است. ۲۰٫ این کتاب, چاپ نشده است. ۲۱٫ نسخه خطّى دوره هشت جلدى بشرى الوصول ممقانى, در برخى کتاب خانه ها موجود است.
منبع: www.hadith.net

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.