۲۵ اسفند ۱۴۰۴

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

اخلاق مبلغ

0
SHARES
1
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

“پیغمبر اکرم، حضرت محمّد بن عبداللّه(ص) که نبوّت به او پایان یافت، در سال ۵۷۰ بعد از میلاد متولّد شد؛ در چهل سالگى به نبوّت مبعوث گشت؛ سیزده سال در مکّه مردم را به اسلام دعوت کرد و سختیها و مشکلات فراوان متحمّل شد، و در این مدّت گروهى زبده تربی ت کرد و پس از آن به مدینه مهاجرت نمود و آن جا را مرکز قرار داد. ده سال در مدینه آزادانه دعوت و تبلیغ نمود و با سرکشان عرب نبرد کرد و همه را مقهور ساخت. پس از ده سال، همه جزیره العرب مسلمان شدند. آیات کریمه قرآن تدریجاً در مدّت ۲۳ سال بر آن حضرت نازل شد . مسلمین شیفتگى عجیبى نسبت به قرآن و هم نسبت به شخصیت رسول اکرم نشان مى دادند. رسول اکرم در سال یازدهم هجرى، یعنى یازدهمین سال هجرت از مکّه به مدینه، که بیست و سومین سال پیامبرى او و شصت و سومین سال از عمرش بود درگذشت، در حالى که جامعه اى نوبنیاد و م ملو از نشاط روحى و مؤمن به یک ایدئولوژى سازنده ـ که احساس مسؤولیّت جهانى مى کرد ـ تأسیس کرده و باقى گذاشته بود.
آنچه به این جامعه نوبنیادْ روح و وحدت و نشاط داده بود، دو چیز بود: قرآن کریم که همواره تلاوت مى شد و الهام مى بخشید؛ و دیگر، شخصیت عظیم و نافذ رسول اکرم که خاطرها را به خود مشغول و شیفته نگه مى داشت. اکنون درباره شخصیت رسول اکرم اندکى بحث مى کن یم:۱ . قناعت داشتنهنوز در رحم مادر بود که پدرش در سفر بازرگانى شام، در مدینه درگذشت. جدّش عبدالمطّلب کفالت او را برعهده گرفت. از کودکى آثار عظمت و فوق العادگى از چهره و رفتار و گفتارش پیدا بود. عبدالمطّلب به فراست دریافته بود نوه اش آینده اى درخش ان دارد.هشت ساله بود که جدّش عبدالمطّلب درگذشت و طبق وصیّت او، ابوطالب (عموى بزرگش) عهده دار کفالت او شد. ابوطالب نیز از رفتار عجیب این کودک ـ که با سایر کودکان شباهت نداشت ـ در شگفت مى ماند. هرگز دیده نشد مانند کودکان همسالش نسبت به غذا حرص و علاقه نش ان بدهد؛ به غذاى اندک اکتفا مى کرد و از زیاده روى امتناع مى ورزید.[۱] برخلاف کودکان همسالش و برخلاف عادت و تربیت آن روز، موهاى خویش را مرتّب مى کرد و سرو صورت خود را تمیز نگه مى داشت.ابوطالب روزى از او خواست که در حضور او جامه هایش را بکند و به بستر رود. او این دستور را با کراهت تلقّى کرد و چون نمى خواست از دستور عموى خویش تمرّد کند، به عمو گفت: روى خویش را برگردان تا بتوانم جامه ام را بکنم.ابوطالب از این سخن کودک در شگفت شد، زیرا در عرب آن روز، حتى مردان بزرگ از عریان کردن همه قسمتهاى بدن خود احتراز نداشتند. ابوطالب مى گوید: من هرگز از او دروغ نشنیدم، کار ناشایسته و خنده بیجا ندیده، به بازیهاى بچّه ها رغبت نمى کرد، تنهایى و خلوت را دوست مى داشت و در همه حال متواضع بود.۲ . تنفّر از بیکارى و بطالتاز بیکارى و بطالت متنفّر بود؛ مى گفت: “خدایا! از کسالت و بى نشاطى، از سستى و تنبلى و از عجز و زبونى به تو پناه مى برم”[۲]. مسلمانان را به کار کردن تشویق مى کرد و مى گفت: “عبادت هفتاد جزء دارد و بهترین جزء آن کسب حلا ل است.[۳]۳ . امانتدارىپیش از بعثت، براى خدیجه که بعد به همسرى اش درآمد، یک سفر تجارتى به شام انجام داد. در آن سفر، بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانت و درستکارى اش روشن شد. او درمیان مردم آن چنان به درستى شهره شده بود، که لقب “محمّد امین” یافته بود. امانتها را به او مى سپردند. پس از بعثت نیز قریش با همه دشمنیى که با او پیدا کردند، باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند؛ از همین رو پس از هجرت به مدینه، على(ع) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت، که امانتها را به صاحبان اصلى برساند.۴ . مبارزه با ظلمدر دوران جاهلیت با گروهى که آنها نیز از ظلم و ستم رنج مى بردند، براى دفاع از مظلومان و مقاومت در برابر ستمگران، همپیمان شد. این پیمان در خانه عبداللّه بن جَدعان، از شخصیّتهاى مهم مکّه، بسته شد و به نام “حِلْف الفضول” نامیده شد . او بعدها در دوره رسالتْ از آن پیمان یاد مى کرد و مى گفت: حاضر نیستم آن پیمان بشکند و اکنون نیز حاضرم در چنین پیمانى شرکت کنم.۵ . اخلاق خانوادگى خوبدر خانواده مهربان بود. نسبت به همسران خود هیچ گونه خشونتى نمى کرد، و این برخلاف خلق و خوى مکّیان بود. بدزبانى برخى از همسران خویش را تحمّل مى کرد، تا آن جا که دیگران از این همه تحمّلْ رنج مى بردند. او به حسن معاشرت با ز نان توصیه و تأکید مى کرد و مى گفت: همه مردم داراى خصلتهاى نیک و بد هستند؛ مرد نباید تنها جنبه هاى ناپسند همسر خویش را درنظر بگیرد و همسر خود را ترک کند؛ چه هرگاه از یک خصلت او ناراحت شود، خصلت دیگرش مایه خشنودى اوست و این دو را باید با هم به حساب آورد .او با فرزندان و با فرزند زادگان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود به آنها محبّت مى کرد، آنها را روى دامن خویش مى نشاند، بر دوش خویش سوار مى کرد، آنها را مى بوسید و اینها همه برخلاف خلق و خوى رایج آن زمان بود. روزى در حضور یکى از اشراف، یکى از فر زندزادگان خویش (حضرت مجتبى ـ ع ـ) را مى بوسید؛ آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتى یک بار هیچ کدام از آنها را نبوسیده ام. فرمود:مَنْ لایَرْحَمُ لایُرْحَمُ[۴] کسى که مهربانى نکند، رحمت خدا شامل حالش نمى شود.نسبت به فرزندان مسلمین نیز مهربانى مى کرد. آنها را روى زانوى خویش نشانده، دست محبّت بر سر آنها مى کشید. گاه مادران، کودکان خردسال خویش را به او مى دادند که براى آنها دعا کند. اتّفاق مى افتاد که احیاناً آن کودکان روى جامه اش ادرار مى کردند. مادر انْ ناراحت شده و شرمنده مى شدند و مى خواستند مانع ادامه ادرار کودک شوند. او آنها را از این کار به شدّت منع مى کرد و مى گفت: مانع ادامه ادرار کودک نشوید؛ این که جامه من نجس بشود اهمیت ندارد، تطهیر مى کنم!۶ . نظافت و بوى خوشبه نظافت و بوى خوش علاقه شدید داشت؛ هم خودش رعایت مى کرد و هم به دیگران دستور مى داد. به یاران و پیروان خود تأکید مى نمود که تن و خانه خویش را پاکیزه و خوشبو نگه دارند. به خصوص روزهاى جمعه وادارشان مى کرد غسل کنند و خود را معطّر سازند که بوى بد از آنها استشمام نشود، آن گاه در نماز جمعه حضور یابند.۷ . برخورد و معاشرت خوبدر معاشرت با مردم، مهربان و گشاده رو بود. در سلام به همه، حتى کودکان و بردگان، پیشى مى گرفت. پاى خود را جلو هیچ کس دراز نمى کرد و در حضور کسى تکیه نمى نمود. غالباً دو زانو مى نشست. در مجالس، دایره وار مى نشست تا مجلس، ب الا و پایینى نداشته باشد و همه جایگاه مساوى داشته باشند. از اصحابش تفقّد مى کرد؛ اگر سه روز یکى از اصحاب را نمى دید، سراغش را مى گرفت، اگر مریض بود عیادت مى کرد و اگر گرفتارى داشت کمکش مى نمود. در مجالس، تنها به یک فرد نگاه نمى کرد و یک فرد را طرف خط اب قرار نمى داد، بلکه نگاههاى خود را درمیان جمع تقسیم مى کرد. از این که بنشیند و دیگران خدمت کنند تنفّر داشت؛ از جا برمى خاست و در کارها شرکت مى کرد. مى گفت: خداوند کراهت دارد که بنده را ببیند که براى خود نسبت به دیگران امتیازى قائل شده است.[۵]۸ . نرمى در عین صلابتدر مسائل فردى و شخصى و آنچه مربوط به شخص خودش بود، نرم و ملایم و با گذشت بود؛ گذشتهاى بزرگ و تاریخى اش یکى از علل پیشرفتش بود؛ امّا در مسائل اصولى و عمومى، آن جا که حریم قانون بود، سختى و صلابت نشان مى داد و دیگر جاى گذش ت نمى دانست. پس از فتح مکه و پیروزى بر قریش، تمام بدیهایى که قریش در طول بیست سال نسبت به خود او مرتکب شده بودند نادیده گرفت و همه را یکجا بخشید؛ توبه قاتل عموى محبوبش حمزه را پذیرفت، اما در همان فتح مکه، زنى از بنى مخزومْ مرتکب سرقت شده بود و جرمش مح رز گردید. خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجراى حدّ سرقت را توهینى به خود تلقّى مى کردند، سخت به تکاپو افتادند که رسول خدا از اجراى حد صرف نظر کند. بعضى از محترمین صحابه را به شفاعت برانگیختند، ولى رنگ رسول خدا از خشم برافروخته شد و گفت: چه جاى ش فاعت است، مگر قانون خدا را مى توان به خاطر افراد تعطیل کرد؟هنگام عصر آن روز درمیان جمع سخنرانى کرد و گفت:”اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند، که در اجراى قانون خدا تبعیض مى کردند؛ هرگاه یکى از اقویا و زبردستانْ مرتکب جرم مى شد، معاف مى شد و اگر ضعیف و زیردستى مرتکب مى شد، مجازات مى گشت. سوگند به خدایى که جانم در دست اوست، در اجرا ى عدل درباره هیچ کس سستى نمى کنم. هرچند از نزدیکترین خویشاوندان خودم باشد.”[۶]۹ . عبادتپاره اى از شب، گاهى نصف، گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت. با این که تمام روزش ـ خصوصاً در اوقات توقّف در مدینه ـ در تلاش بود، از وقت عبادتش نمى کاست. او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق مى یافت. عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنّم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود. روزى یکى از همسرانش گفت: تو دیگر چرا آن همه عبادت مى کنى؟ تو که آمرزیده اى! جواب داد: آیا یک بنده سپاسگزار نباشم؟بسیار روزه مى گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان، یک روز در میانْ روزه مى گرفت. دهه آخر ماه رمضان بسترش به کلّى جمع مى شد و در مسجد معتکف مى گشت و یکسره به عبادت مى پرداخت، ولى به دیگران مى گفت: کافى است در هر ماه سه روز روزه بگیرید. مى گفت: به اندازه طاقت عبادت کنید؛ بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید، که اثر معکوس دارد.با رهبانیّت و انزوا و گوشه گیرى و ترک اهل و عیالْ مخالف بود؛ بعضى از اصحاب که چنین تصمیمى گرفته بودند، موردانکار و ملامت قرار گرفتند. مى فرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و یاران شما، همه حقوقى بر شما دارند و مى باید آنها را رعایت کنید.در حال انفراد، عبادت را طول مى داد؛ گاهى در حال تهجّد ساعتها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار مى کوشید، رعایت حال اضعف مأمومین را لازم مى شمرد و به آن توصیه مى کرد.۱۰ . زهد و ساده زیستىزهد و ساده زیستى از اصول زندگى او بود. ساده غذا مى خورد، ساده لباس مى پوشید و ساده حرکت مى کرد. زیراندازش غالباً حصیر بود، بر روى زمین مى نشست، با دست خود از بز شیر مى دوشید و بر مرکب بى زین و پالان سوار مى شد و از این که کسى در رکابش حرکت کند، به شدّت جلوگیرى مى کرد. قُوت غالبش نان جوین و خرما بود. کفش و جامه اش را با دست خویش وصله مى کرد. در عین سادگى، طرفدار فلسفه فقر نبود؛ مال و ثروت را به سود جامعه و براى صرف در راههاى مشروع لازم مى شمرد، مى گفت:نِعْمَ الْمالُ الصّالِحُ للرَّجُلِ الصّالِحِ.[۷]چه نیکوست ثروتى که از راه مشروع به دست آید، براى آدمى که شایسته داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف کند.و هم مى فرمود:نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى تَقْوى اللّهِ الْغِنى؛[۸] مال و ثروت، کمک خوبى است براى تقوا.۱۱ . اراده و استقامتاراده و استقامتش بى نظیر بود؛ از او به یارانش سرایت کرده بود. دوره ۲۳ ساله بعثتش، یکسره درس اراده و استقامت است. او در تاریخ زندگى اش مکرّر در شرایطى قرار گرفت که امیدها از همه جا قطع مى شد، ولى او یک لحظه تصوّر شکست را د ر مخیّله اش راه نداد؛ ایمان نیرومندش به موفقیّت یک لحظه متزلزل نشد.۱۲ . رهبرى و مدیریت و مشورتبا این که فرمانش میان اصحابْ بى درنگ اجرا مى شد و آنها مکرّر مى گفتند: چون به تو ایمان قاطع داریم، اگر فرمان دهى که خود را در دریا غرق کنیم و یا در آتش بیفکنیمْ مى کنیم، او هرگز به روش مستبدّان رفتار نمى کرد. در ک ارهایى که از طرف خدا دستور نرسیده بود، با اصحاب مشورت مى کرد و نظر آنها را محترم مى شمرد و از این راه به آنها شخصیّت مى داد. در بَدْر مسأله اقدام به جنگ، همچنین تعیین محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسراى جنگى را به شور گذاشت. در اُحد نیز راجع به این که شه ر مدینه را اردوگاه قرار دهند و یا اردو را به خارج ببرند، به مشورت پرداخت. در احزاب و در تَبوک نیز با اصحاب به شور پرداخت.نرمى و مهربانى پیغمبر، عفو و گذشتش، استغفارهایش براى اصحاب و بى تابى اش براى بخشش گناه امّت، همچنین به حساب آوردن اصحاب و یارانش، طرف شور قرار دادن آنها و شخصیت دادن به آنها، از علل عمده نفوذ عظیم و بى نظیر او در جمع اصحابش بود. قرآن کریم به ا ین مطلب اشاره مى کند، آن جا که مى فرماید:”به موجب مهربانى که خدا در دل تو قرار داده، تو با یاران خویش نرمش نشان مى دهى. اگر تو درشتخو و سخت دل مى بودى، از دورت پراکنده مى شدند. پس عفو و بخشایش داشته باش و براى آنها نزد خداوند استغفار کن و با آنها در کارها مشورت کن؛ هرگاه عزمت جزم شد، دیگر بر خدا توکل کن و تردید به خود راه مده.”[۹]۱۳ . نظم و انضباطنظم و انضباط بر کارهایش حکمفرما بود. اوقات خویش را تقسیم مى کرد و به این عمل توصیه مى نمود. اصحابش تحت تأثیر نفوذ او دقیقاً انضباط را رعایت مى کردند. برخى تصمیمات را لازم مى شمرد آشکار نکند و نمى کرد، مبادا که دشمن از آن آگاه گردد. یارانش تصمیماتش را بدون چون و چرا به کار مى بستند؛ مثلاً، فرمان مى داد که آماده باشید، فردا حرکت کنیم؛ همه به طرفى که او فرمان مى داد همراهش روانه مى شدند؛ بدون آن که از مقصد نهایى آگاه باشند؛ در لحظات آخر آگاه مى شدند. گاه به عدّه اى دستور مى دا د که به طرفى حرکت کنند و نامه اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت: بعد از چند روز که به فلان نقطه رسیدى، نامه را باز کن و دستور را اجرا کن. آنها چنین مى کردند و پیش از رسیدن به آن نقطه نمى دانستند مقصد نهایى کجاست و براى چه مأموریّتى مى روند، و بدین ترتی ب، دشمن و جاسوسهاى دشمن را بى خبر مى گذاشت و احیاناً آنها را غافلگیر مى کرد.۱۴ . ظرفیت شنیدن انتقاد و تنفّر از مدّاحى و چاپلوسىاو گاهى با اعتراضات برخى یاران مواجه مى شد، اما بدون آن که درشتى کند، نظرشان را به آنچه خود تصمیم گرفته بود جلب و موافق مى کرد.از شنیدن مدّاحى و چاپلوسى بیزار بود، مى گفت: به چهره مدّاحان و چاپلوسان خاک بپاشید.[۱۰]محکم کارى را دوست داشت؛ مایل بود کارى که انجام مى دهد متقن و محکم باشد، تا آن جا که وقتى یار مخلصش، سعد بن معاذ، از دنیا رفت و او را در قبر نهادند، او با دست خویش سنگها و خشتهاى او را جابه جا و محکم کرد و آن گاه گفت:”من مى دانم که طولى نمى کشد همه اینها خراب مى شود، اما خداوند دوست مى دارد که هرگاه بنده اى کارى انجام مى دهد، آن را محکم و متقن انجام دهد.”[۱۱]۱۵ . مبارزه با نقاط ضعفاو از نقاط ضعف مردم و جهالتهاى آنان استفاده نمى کرد، برعکس، با آن نقاط ضعف مبارزه مى کرد و مردم را به جهالتشان واقف مى ساخت. روزى که ابراهیم، پسر هیجده ماهه اش، از دنیا رفت، از قضا آن روز خورشید گرفت. مردم گفتند: علّت این که کسوف شد، مصیبتى است که بر پیغمبر خدا وارد شد. او درمقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این نقطه ضعف استفاده نکرد، بلکه به منبر رفت و گفت: ایّها النّاس! ماه و خورشید دو آیت از آیات خدا هستند و براى مردن کسى نمى گیرند.۱۶ . واجد بودن شرایط رهبرىشرایط رهبرى از حسّ تشخیص، قاطعیّت، عدم تردید و دو دلى، شهامت، اقدام و بیم نداشتن از عواقب احتمالى، پیش بینى و دوراندیشى، ظرفیت تحمّل انتقادات، شناخت افراد و تواناییهاى آنان و تفویض اختیارات درخور تواناییها، نرمى در مسائل فردى و صلابت در مسائل اصولى، شخصیّت دادن به پیروان و به حساب آوردن آنان و پرورش استعدادهاى عقلى و عاطفى و عملى آنها، پرهیز از استبداد و از میل به اطاعت کورکورانه، تواضع و فروتنى، سادگى و درویشى، وقار و متانت، علاقه شدید به سازمان و تشکیلات براى ش کل دادن و انتظام دادن به نیروهاى انسانى ـ همه را ـ درحدّ کمال داشت، مى گفت:”اگر سه نفر با هم مسافرت مى کنید، یک نفرتان را به عنوان رئیس و فرمانده انتخاب کنید.”در دستگاه خود در مدینه، تشکیلات خاص ترتیب داد، از آن جمله جمعى دبیر به وجود آورد و هر دسته اى کار مخصوصى داشتند: برخى کُتّاب وحى بودند و قرآن را مى نوشتند، برخى متصدّى نامه هاى خصوصى بودند، برخى عقود و معاملات مردم را ثبت مى کردند، برخى دفاتر ص دقات و مالیات را مى نوشتند، برخى مسؤول عهدنامه ها و پیمان نامه ها بودند. در کتب تواریخ، از قبیل: تاریخ یعقوبى و التّنبیه والاشراف مسعودى و مُعجم البُلدان بلاذرى و طبقات ابن سعد، همه اینها ضبط شده است.۱۷ . روش تبلیغ خوبدر تبلیغ اسلامْ سهل گیر بود، نه سخت گیر؛ بیشتر بر بشارت وامید تکیه مى کرد تا بر ترس و تهدید. به یکى از اصحابش ـ که براى تبلیغ اسلام به یمن فرستاد ـ دستور داد که:یَسِّرْ وَلا تُعَسِّرْ وَبَشِّرْ وَلا تُنَفِّرْ[۱۲]؛ آسان بگیر و سخت نگیر، نوید بده (میلها را تحریک کن) و مردم را متنفّر نساز.در کار تبلیغ اسلام تحرّک داشت. به طائف سفر کرد، در ایّام حج درمیان قبایل مى گشت و تبلیغ مى کرد، یک بار على(ع) و بار دیگر معاذ بن جبل را به یمن براى تبلیغ فرستاد، مصعب بن عمیر را پیش از آمدن خودش براى تبلیغ مردم مدینه به مدینه فرستاد، گروه فراوا نى از یارانش را به حبشه فرستاد. آنها ضمن نجات از آزار مکّیان، اسلام را تبلیغ کردند و زمینه اسلام نجاشى، پادشاه حبشه، و نیمى از مردم حبشه را فراهم کردند. در سال ششم هجرى به سران کشورهاى جهان نامه نوشت و نبوّت و رسالت خویش را به آنها اعلام کرد. در حدود ص د نامه از او باقى است که به شخصیّتهاى مختلف نوشته است.۱۸ . تشویق به علمبه علم و سواد تشویق مى کرد؛ کودکان اصحابش را وادار کرد که سواد بیاموزند؛ برخى از یارانش را فرمان داد زبان سریانى بیاموزند؛ مى گفت:”دانشجویى بر هر مسلمانْ فرض و واجب است.”[۱۳]و هم فرمود:”حکمت را در هر کجا و در نزد هرکس، ولو مشرک یا منافق، یافتید، از او اقتباس کنید.”[۱۴]و هم فرمود:”علم را جستجو کنید، ولو مستلزم آن باشد که تا چین سفر کنید.”[۱۵]این تأکید و تشویقها در باره علمْ سبب شد که مسلمین با همّت و سرعت بى نظیرى به جستجوى علم در همه جهان پرداختند، آثار علمى را هر کجا یافتند به دست آوردند و ترجمه کردند و خود به تحقیق پرداخته و از این راه، علاوه بر این که حلقه ارتباطى میان تمدّنهاى قدیم یونانى و رومى و ایرانى و مصرى و هندى و تمدّن جدید اروپایى، شدند خود نیز یکى از شکوهمندترین تمدّنها و فرهنگهاى تاریخ بشریّت را آفریدند که به نام تمدّن و فرهنگ اسلامى، شناخته شده و مى شود.خُلق و خویَش مانند سخنش و مانند دینش جامع و همه جانبه بود. تاریخ هرگز شخصیّتى مانند او را یاد ندارد که در همه ابعاد انسانى، در حدّ کمال و تمام بوده باشد. او به راستى انسان کامل بود.”[۱۶]۱۹ . خوش برخوردى در مباحثات دینى”ما در تاریخ این طور مى خوانیم که امیرالمؤمنین، على(ع) در زمان خلافتشان مکرّر این جمله را مى فرمود که تا من زنده هستم، هر سؤالى دارید از من بپرسید، که اگر بمیرم و درمیان شما نباشم، دیگر کسى را پیدا نخواهید کرد که این گونه از شما بخواهد که از او سؤال کنید: سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى.نوشته اند: یک مرتبه شخصى از پاى منبر بلند شد و با یک تجاسر و بیان جسارت آمیزى گفت: “اَیُّها الْمُدَّعى ما لایَعْلَمُ وَالْمُقَلِّدُ مالا یَفْهَمُ اَنَا السّائِلُ فَاَجِبْ؛ اى مدعىِ ـ العیاذ باللّه ـ ، جاهل! و اى کسى که نفهمیده حرف مى زنى! من سؤ ال مى کنم، تو جواب بده.وقتى به قیافه اش نگاه کردند، دیدند اتّفاقاً به مسلمین هم نمى خورد. فقط قیافه اش را توضیح داده اند که آدم لاغر اندامى بود و موى مجعّد و درازى داشت، کتابى را هم به گردنش آویخته بود کَأَنَّهُ مِنْ مُهَوَّدَهِ الْعَرَبِ، یعنى قیافه اش شبیه بود به ع ربهایى که یهودى شدند. تا این گونه جسارت کرد، اصحاب امیرالمؤمنین با ناراحتى به پا خاستند و خواستند اذیّتش کنند، این کیست که جسارت مى کند؟ على(ع) جمله اى دارد، فرمود: بنشینید، اِنَّ الطَّیْشَ لایَقُومُ بِهِ حُجَجُ اللّهِ وَلا تَظْهَرُ بِهِ بَراهینَ اللّهِ . فرمود این شخص سؤال دارد، از من جواب مى خواهد؛ شما خشم گرفتید، مى خواهید خشونت به خرج بدهید، غضب کردید، عصبانیّت به خرج مى دهید، با عصبانیّت نمى شود دین خدا را قائم و راست کرد، با عصبانیّت برهان خدا ظاهر نمى شود، بنشینید سر جایتان. بعد رو کرد به آن مرد و فرمود: اِسْأَل بِکُلِّ لِسانِکَ وَما فى جَوانِحِکَ: فرمود: بپرس با تمام زبانت؛ یعنى، هرچه مى خواهد دل تنگت بگو. هرچه در درون دل دارى بگو. همین یک جمله کافى بود که این آدم را از ابتدا نرم کند. شروع کرد به سؤال کردن. چندین سؤال کرد و حضرت جواب دادند. م تأسّفانه در نقل، متن سؤال و جوابها ذکر نشده است. همین قدر نوشته اند که در آخر یکمرتبه دیدند آن شخص گفت: اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلّا اللّهُ وَاَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ.اسلام اساساً در این گونه مسائل، خفه شو و این حرفها ندارد. در زمان خود پیغمبر مى آمدند سؤال مى کردند، حضرت جواب مى داد. شما در تاریخ مى خوانید که على(ع) در زمان خلافت شیخین، مخصوصاً زیاد به مسجد مى رفت و [ در بیان علّت این کار ] مى فرمود: براى این که صِیْت اسلام در جهان بلند شده است، از اطراف و اکناف، مردم دانشمندى مى آیند، سؤالاتى دارند، کسى باید به آنها جواب بدهد. گاهى اصحاب خاصّ خودش، مثل سلمان و ابوذر را مى فرستاد و به آنها مى فرمود: بروید در مسجد، مراقب باشید اگر افرادى پیدا شدند که راجع به اسلام سؤالاتى داشتند، مبادا کسى باشد که نتواند جواب آنها را بدهد، مبادا آدم جاهلى باشد به عنف آنها را رد کند. اگر دیدید یک دانشمندى از یک جاى جهان پیدا شد و سؤالاتى درباره اسلام داشت، فوراً بیایید مرا خبر کنید که بروم جوابهایش را بدهم.حتى بنى امیّه على رغم این همه تبلیغاتى که علیه آنها مى شود و بسیارى از آن تبلیغات ـ حدود صدى نود آن ـ درست است، اگر آنها را قیاس بکنیم با بسیارى از حکومتهاى دیگر که در جهان بودند، باز آنها بهتر بودند. مخصوصاً در دوره بنى العبّاس، آزادى عقیده ـ تا آن جا که با سیاست برخورد نداشت ـ فراوان بود. این داستان را من در داستان راستان، تحت عنوان “توحید مفضّل” نقل کرده ام:مُفَضَّل بن عمر، یکى از اصحاب امام صادق(ع) است. رفت در مسجد مدینه نماز بخواند؛ خلوت هم بود. خودش مى گوید: بعد از نماز، من درباره پیغمبر و عظمت او فکر مى کردم. درهمان حال ابن ابى العوجاء که یکى از زنادقه بود، یعنى اصلاً خدا را قبول نداشت، آمد یک کنارى نشست، به طورى که فاصله زیادى با مفضّل نداشت. بعد یکى از همفکرانش هم آمد کنار او نشست. شروع کردند با همدیگر صحبت کردن. در بین صحبتها یک دفعه ابن ابى العوجاء گفت: من هرچه فکر مى کنم درباره عظمت این آدم که در این جا مدفون شده، متحیّرم! ببین چه کرده ا ست! چگونه به گردن مردم افسار زده است! در پنج وقت صداى شهادت به پیامبرى او بلند است. شروع کرد به کفر گفتن راجع به خدا، پیغمبر، قیامت و… مفضّل آتش گرفت، نتوانست طاقت بیاورد. آمد نزد او و با عصبانیّت گفت: اى دشمن خدا! در مسجد پیغمبر خدا چنین سخنانى مى گو یى؟ او پرسید: تو کیستى و از کدام نحله از نحله هاى مسلمین هستى؟ از اصحاب کلامى؟ از فلان فرقه هستى؟ بعد گفت: اگر از اصحاب جعفر بن محمّد هستى، ما همین حرفها و بالاتر از اینها را در حضور خودش مى گوییم، با کمال مهربانى همه حرفهاى ما را گوش مى کند، به طورى که ما گاهى پیش خودمان خیال مى کنیم که تسلیم حرف ما شد و عن قریباً او هم حرف ما را قبول مى کند. بعد با یک سعه صدرى شروع مى کند به جواب دادن، تمام حرفهاى ما را جواب مى دهد. یک ذرّه از این عصبانیّتهایى را که جناب عالى دارید او ندارد؛ ابداً عصبانى نمى شود.مفضّل بلند مى شود مى رود خدمت امام صادق(ع) و مى گوید: یا بن رسول اللّه! من یک چنین گرفتارى پیدا کردم. حضرت تبسّم مى کند و مى فرماید: ناراحت نباش. اگر دلت مى خواهد، فردا صبح بیا من یک سلسله درس توحیدى به تو مى گویم، که بعد از این اگر با این طبقه مواجه شدى، بدانى چه جواب بدهى. کتاب توحید مفضّل که امروز در دست است مولود این جریان است.همین ابن ابى العوجاء یک سال در فصل حج رفته بود مسجدالحرام. با رفقاى زندیق خودش حلقه اى را تشکیل داده بودند و با هم سخن مى گفتند. ظاهراً ابن مقفّع هم در آن جا بوده. یک وقت ابن مقفّع مى گوید: این مردم را ببین! مثل گاوى که به خرمن بسته باشند، دور این سنگها مى چرخند و در بین اینها یک نفر آدمى که قابل صحبت کردن باشد نیست، مگر آن شیخ جالس که آن جا نشسته. ابن ابى العوجاء گفت: تو درباره او هم مبالغه مى کنى، او هم چیزى نیست. گفت: نه، این غیر از آنهاست. بینشان مباحثه در گرفت. ابن مقفّع گفت: حالا اگر خیلى دلت مى خواهد برو از او یک سؤال بکن. من با او صحبت کرده ام، برو با او صحبت کن. رفت، اما چقدر جسارت آمیز، ابتدا که نشست، گفت: یابن رسول اللّه! مى دانى آدم وقتى راه حلقش سرفه بگیرد، باید سرفه کند. فرمود: بله. گفت: آدم شک هم که در دلش پیدا مى شود باید بگوید. فرمود: بله. گفت: من مى گویم: اِلى ما تَدُوسُونَ هذَا الْبَیْدَرَ وَتَحُومُونَ حَوْلَهُ حَوْمَ الْبَقَرِ ـ و از این گونه تعبیرات ـ تا کى شما مى خواهید مثل گاو دور این خرمن بچرخید؟ بعد شروع کرد به سؤال کردن راجع به خدا، که امام صادق(ع) جواب داده، و متنش در کتب حدیث هست.گفت: اگر خدا راست است، چرا خودش را نشان نمى دهد؟ حضرت فرمود: خدا چگونه خودش را نشان بدهد، از این بهتر؟ یک صانع چگونه مى تواند خودش را در صنعتش نشان بدهد، که خدا خودش را در این عالم نشان نداده است؟ آیا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد؟ در خلقت آ سمان و زمین نشان نداد؟ در چشم و دست و پا و جهاز هاضمه و ریه ات نشان نداد؟ در فلان گیاه نشان نداد؟ ابن ابى العوجاء مى گوید: آن قدر گفت که یک مرتبه پیش من مجسّم شد که الآن خدا خودش درمى آید و مى خواهد خودش را به من نشان بدهد.”[۱۷]۲۰ . چند خُلق دیگر”وقتى که براى جنگ صفّین مى رفت یااز آن برمى گشت، به شهر انبار (که الآن یکى از شهرهاى عراق است و از شهرهاى قدیم ایران بوده است) رسید. ایرانیان آن جا بودند، عده اى از کدخداها، دهدارها، بزرگان به استقبال خلیفه آمده بودند. به خی ال خودشان على(ع) را جانشین سلاطین ساسانى مى دانستند. وقتى که به ایشان رسیدند، در جلو مَرکب امام شروع کردند به دویدن. على(ع) صدایشان کرد، فرمود: چرا این کار را مى کنید؟ گفتند: آقا ! این یک احترامى است که ما به بزرگان خودمان، به سلاطین خودمان مى گذاریم. امام(ع) فرمود: نه، این کار را نکنید، این کار، شما را پست و ذلیل مى کند، شما را خوار مى کند، چرا خودتان را درمقابل من که خلیفه تان هستم خوار و ذلیل مى کنید؟ من هم مانند یکى از شما هستم، تازه شما با این کارتان به من خوبى نکردید، بلکه بدى کردید! با این ک ارتان ممکن است یک وقت خداى ناکرده غرورى در من پیدا شود و واقعاً خودم را برتر از شما حساب کنم. این را مى گویند: یک آزاد مرد، کسى که آزادى معنوى دارد، کسى که نداى قرآن را پذیرفته است: اَلا نَعْبُدُ اِلّا اللّهَ؛[۱۸] جز خدا هیچ چیزى را، هیچ کسى را، هیچ قد رتى را، هیچ نیرویى را پرستش نکنیم، نه انسانى را، نه سنگى را، نه حَجَرى را، نه مَدَرى را، نه آسمان را، نه زمین را، نه هواى نفس را، نه خشم را، نه شهوت را، نه حرص و آز را و نه جاه طلبى را، فقط خدا را بپرستیم. آن وقت او مى تواند آزادى معنوى بدهد.خطابه اى دارد مولا على(ع) که من قسمتى از آن را برایتان مى خوانم، ببینید واقعاً کسى که آزاد مرد معنوى است چه روحى دارد. شما مى توانید یک چنین روحى در دنیا پیدا کنید؟ اگر پیدا کردید به من نشان بدهید.خطبه خیلى مفصّل است؛ راجع به حقوق والى بر مردم و حقوق مردم بر والى است. مسائلى دارد که حضرت بحث مى کند، بعد در ذیل آن جملاتى دارد. ببینید، اینها را که مى گوید؟ خود والى و حاکم است که به مردم مى گوید: در دنیاى ما حدّاکثر این است که دیگران به مر دم مى گویند: با حاکمهاى خودتان این طور نباشید، آزادمرد باشید. على(ع) مى گوید: با من که حاکم هستم این گونه نباشید، آزادمرد باشید: لاتُکَلِّمُونى بِما تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبابِرَهُ،[۱۹] مبادا آن اصطلاحاتى را که درمقابل جبّاران به کار مى برید، که خودتان را کوچک مى کنید، ذلیل مى کنید، خاک پا مى کنید و او را بالا مى برید، به عرش مى رسانید، براى من به کار ببرید.
نُه کرسى فلک نهد اندیشه زیرپاى تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زندتا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زندمبادا با من این گونه حرف بزنید، ابداً. با من همان طور که با دیگران حرف مى زنید، صحبت کنید. وَلاتَتَحَفَّظُوا مِنّى بِما یُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ اَهْلِ الْبادِرَهِ،[۲۰] و اگر دیدید احیاناً من عصبانى و ناراحت شدم، حرف تندى زدم، خودتان را نبازید، مردانه انتقاد خودتان را به من بگویید، از من حریم نگیرید: وَلا تُخالِطُونى بِالْمصانَعَهِ.[۲۱] با بارى به هر جهت، هرچه شما بفرمایید صحیح است، هرکارى که شما مى کنید درست است (این را مى گویند: مصانعه و سازش) با من رفتار نکنید، هرگز با من به شکل سازشکارها معاشرت نکنید: وَلاتَظُنُّوا بِى اسْتِثْقالاً فى حَقٍ قیلَ لى وَلَا الْتِماسَ اِعْظامٍ لِنَفْسى.[۲۲] گمان نکنید که اگر حقّى را در مقابل من بگویید، یعنى اگر علیه من کلمه اى بگویید که حقّ است، بر من سنگین خواهد آمد، به حق از من انتقاد کنید، ابداً بر من س نگین و دشوار نخواهد بود، با کمال خوشرویى از شما مى پذیرم. وَلَا الْتِماسِ اَعْظامٍ لِنَفْسى. اى کسانى که من حاکم و خلیفه تان هستم و شما رعیّت من هستید! خیال نکنید که من از شما این خواهش را دارم که از من تمجید و تعظیم کنید، از من تملّق بگویید، مرا ستای ش کنید، ابداً، بعد یک قاعده کلّى را ذکر مى کند:فَاِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الحَقَّ اَنْ یُقالَ لَهُ اَوِ الْعَدْلَ اَنْ یُعْرَض عَلَیْهِ کانَ الْعَمَلُ بِهِما اَثْقَلَ عَلَیْهِ.[۲۳]یعنى آن آدمى که وقتى حق را به او مى گویى، دشوارش مى آید و ناراحت مى شود که چرا حق را گفتى، عمل کردن حق براى او سخت تر است.کریستن سن مى نویسد: انوشیروان عده اى را به عنوان مشورت جمع کرده بود و با آنها در یک مسأله اى مشورت مى کرد. عقیده خودش را گفت، همه گفتند: هرچه شما بفرمایید، همان درست است. یکى از دبیران، بیچاره گول خورد، خیال کرد واقعاً جلسه، جلسه مشورت است و ا و هم حق دارد رأیش را بگوید، گفت: اگر اجازه بفرمایید، من نظرم را بگویم. نظرش را گفت، عیبهاى نظر انوشیروان را هم بیان کرد. انوشیروان گفت: اى بى ادب! اى جسور! و بلافاصله دستور داد که مجازاتش کنند. قلمدانهایى را که آن جا بود ـ در حضور سایرین ـ آن قدر به س رش کوبیدند تا مُرد.آن که حق را سنگین مى شمرد که به او گفته شود، و اگر به او بگویند که به عدالت رفتار کن، بر او سخت است، قطعاً بدانید که عمل به حق و عدالتْ خیلى برایش سخت تر است.و در آخر خواهش مى کند: فَلا تَکُفُّوا عَنْ مَقالَهٍ بِحَقٍّ اَوْ مَشْوَرَهٍ بِعَدْلٍ.[۲۴] اى اصحاب من، یاران من، ایّها النّاس! از شما خواهش مى کنم که هرگز از سخن حق و انتقاد حق و از این که مشورت خودتان را به من بگویید، نسبت به من مضایقه نکنید.این نمونه اى کامل از مردى است که از نظر معنوى آزاد است و در مقام حکومت، بدین گونه به دیگران آزادى اجتماعى مى دهد.خدایا ! تو را قسم مى دهیم به حقیقت على بن ابى طالب(ع) که ما را از پیروان واقعى على قرار بده.”[۲۵][۲۶]________________________________________1 . آنچه در ذیل مى آید، خلاصه اى است از سیره و خلق و خوى شخصى رسول اکرم(ص). در این جا مخصوصاً از مقاله علامه بزرگ معاصر، آقاى حاج سیّد ابوالفضل مجتهد زنجانى، در جلد اوّل محمّد خاتم پیامبران، نشریّه مؤسّسه اسلامى حسینیّه ارشاد، استفاده شده است.۲ . الجامع الصّغیر، ج۱، ص۵۸ (به نقل از: مجموعه آثار، ج۲، ص۲۵۳). (ت) پایان ذکر است که در این مقاله،یى که با رمز(ت) امضا شده از جناب آقاى موگهى است.۳ . کافى، ج۵، ص۷۸ (به نقل از: مجموعه آثار، ج۲، ص۵۳). (ت)۴ . مسند احمد، ج۲، ص۲۲۸ (شیخ صدوق، کتاب من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۲۷۲ (به نقل از: مجموعه آثار، ج۲، ص۲۵۴)”. (ت)۵ . کحل البصر، ص۶۸ (به نقل از: مجموعه آثار، ج۲، ص۲۵۶. (ت)۶ . صحیح مسلم، ج۵، ص۱۱۴.۷ . المحجه البیضاء، ج۶، ص۴۴.۸ . وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۱۶.۹ . فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللّه لِنْتَ لَهُمْ وَلوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الْاَمْرِ فَاِذا عَزَمتَ فَتَوکَّلْ عَلَى اللّهِ. “آل عمران (۳) آیه ۵۹”.۱۰ . بحار الانوار، ج۷۳، ص۲۹۴ (به نقل از: مجموعه آثار، ج۲، ص۲۶۰). (ت)۱۱ . بحارالانوار، ج۲۲، ص۱۰۷.۱۲ . صحیح بخارى، ج۵، ص۲۰۴ و افعال به صورت تثنیه است. “دلائل النبوّه، ج۵، ص۴۰۱ (به نقل از: مجموعه آثار، ج۲، ص۲۶۲)”. (ت)۱۳ . بحارالانوار، ج۱، ص۱۷۷.۱۴ . همان، ج۲، ص۹۷ و ۹۹ (با اندکى اختلاف).۱۵ . همان، ج۱، ص۱۷۷.۱۶ . وحى و نبوّت، ص۱۲۸ ـ ۱۴۳؛ مجموعه آثار، ج۲، ص۲۵۱ ـ ۲۶۳.۱۷ . پیرامون جمهورى اسلامى، ص۱۲۸ ـ ۱۳۲.۱۸ . آل عمران(۳) آیه ۶۴. (ت)۱۹ . نهج البلاغه فیض الاسلام، ص۶۸۶، خطبه ۲۰۷. (ت)۲۰ . همان جا. (ت)۲۱ . همانجا. (ت)۲۲ . همانجا. (ت)۲۳ . همان جا. (ت)۲۴ . همان جا. “حدیث در صفحه ۶۸۷ است”. (ت)۲۵ . گفتارهاى معنوى، ص۲۴ ـ ۲۷.۲۶ برگرفته از کتاب : تبلیغ و مبلغ در آثار شهید مطهرى(قدس سره). به کوشش عبدالرحیم موگهى. چاپ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۳۷۷.

 

نوشته قبلی

دو شرط اهل منبر

نوشته‌ی بعدی

عفت در سیره پیشوایان

مرتبط نوشته ها

تحلیلى جامعه شناختى بر سنت عزادارى امام حسین
نهضت حسینی

حسین بن علی (ع) مظهر عزت

تبیین مقوله جهاد از منظر شیعه
علوم شیعه

تبیین مقوله جهاد از منظر شیعه

امید در میانه آتش؛ ضرورت بازسازی افق آینده ایران
برگزیده ها

امید در میانه آتش؛ ضرورت بازسازی افق آینده ایران

جهاد دفاعی در فقه امامیه
علوم شیعه

جهاد دفاعی در فقه امامیه

درآمدی بر شیعه شناسی
شیعه شناسی

درآمدی بر شیعه شناسی

Home 1
برگزیده ها

بیانیه شماره ۳ مجمع جهانی شیعه شناسی

نوشته‌ی بعدی

عفت در سیره پیشوایان

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

تفاوت پیامبر با امام در چیست؟

تفاوت پیامبر با امام در چیست؟

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

تحلیلى جامعه شناختى بر سنت عزادارى امام حسین

حسین بن علی (ع) مظهر عزت

تبیین مقوله جهاد از منظر شیعه

تبیین مقوله جهاد از منظر شیعه

امید در میانه آتش؛ ضرورت بازسازی افق آینده ایران

امید در میانه آتش؛ ضرورت بازسازی افق آینده ایران

جهاد دفاعی در فقه امامیه

جهاد دفاعی در فقه امامیه

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا