خدیجه ( س ) دختر خویلد بود و از طرف پدر با رسول خدا ( ص ) عموزاده و نسب هر دو به قصّی بن کلاب می رسید . خدیجه از نظر نسب از خانواده های اصیل و اشراف مکه بود . از این رو وقتی بزرگ شد خواستگاران زیادی داشت . بنا به نقل اهل تاریخ سرانجام او را به عقد عتیق بن عائد مخزومی در آوردند ، ولی چند سالی از این ازدواج نگذشته بود که عتیق از دنیا رفت و سپس شوهر دیگری کرد که او را ابوهاله بن منذر اسدی می گفتند .
خدیجه از شوهر دوم دختری پیدا کرد که نامش را هند گذارد و بدین جهت خدیجه را امّ هند می نامیدند . شوهر دوم خدیجه نیز پس از چند سال از دنیا رفت و دیگر تا سن چهل سالگی شوهر نکرد ، تا وقتی که به ازدواج رسول خدا ( ص ) درآمد . در پاره ای از تواریخ است که ابوطالب مهریه خدیجه را بیست شتر قرار دارد و در تاریخ دیگری است که مهریه پانصد درهم پول بوده است . خداوند از خدیجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنایت فرمود . پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبدالله و دختران : زینت ، ام کلثوم ، رقیه و فاطمه زهرا ( س ) . (۱) تجدد بنای کعبه و حکمیت رسول خدا از اتفاقاتی که پس از ازدواج با خدیجه تا بعثت پیش آمد داستان تجدید بنای کعبه و حکمیّت رسول خدا ( ص ) است . ده سال پس از ازدواج با خدیجه سیلی بنیان کن از کوه های مکه سرازیر شد و وارد مسجد گردید و قسمتی از دیوار کعبه را شکافت و ویران کرد . از سوی دیگر کعبه سقف نداشت و دیوارهای اطراف آن نیز کوتاه بود و ارتفاع آن کمی بیشتر از قامت یک انسان بود . همین موضوع سبب شد تا در آن روزگاران سرقتی در خانه کعبه واقع شد ، و اموال و جواهرات کعبه را که در چاهی درون کعبه بود بدزدند . با اینکه پس از چندی سارق را پیدا کردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدی بریدند ، اما همین سرقت ، قریش را به فکر انداخت تا سقفی برای خانه کعبه بزنند ، ولی این تصمیم به بعد موکول شد . برای انجام این منظور ناچار بودند دیوارهای اطراف را خراب کنند و از نو تجدید بنا کنند . مشکلی که سر راهشان بو ، یکی نبودن چوب و تخته ای که بتوانند با آن سقفی بر روی دیوارهای کعبه بزنند و دیگر وحشت از اینکه اگر بخواهند دیوارها را خراب کنند ، مورد غضب خدای تعالی قرار گیرند و اتفاقی بیفتد که نتوانند این کار را به پایان برسانند . مشکل اول با یک اتفاق غیر منتظره که پیش بینی نکرده بودند حلّ شد و چوب و تخته آن تهیّه گردید و آن اتفاق این بود که یکی از کشتیهای تجّار رومی که از مصر می آمد در نزدیکی جدّه به واسطه توفان دریا – یا در اثر تصادف با یکی از سنگهای کف دریا شکست و صاحب کشتی که به گفته برخی نامش « یاقوم » بود از مرمّت و اصلاح کشتی مأیوس شد و از بردن آن صرفنظر کرد . قریش نیز که از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته های آن را برای سقف کعبه خریداری کردند و به شهر مکه آوردند . مشکل دوم وحشتی بود که آنها از اقدام به خرابی و ویرانی و زدن کلنگ به دیوار خانه و تجدید بنای آن داشتند و می ترسیدند مورد خشم خدای کعبه قرار گیرند و به بلایی آسمانی یا زمینی دچار شوند . به همین جهت مقدمات کار که فراهم شد و چهار سمت خانه را برای خرابی و تجدید بنا میان خود قسمت کردند ، جرئت اقدام به خرابی نداشتند تا اینکه ولید بن مغیره به خود جرئت داد و کلنگ را دست گرفته و پیش رفت و گفت : « خدایا تو می دانی که ما از دین تو خارج نشده و منظوری جز انجام کار خیر نداریم . » این سخن را گفت و کلنگ خود را فرود آورد و قسمتی از دیوار را خراب کرد . مردم دیگر تماشا می کردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند : « ما امشب را هم صبر می کنیم . اگر بلایی برای ولید نازل نشد ، معلوم می شود که خداوند به کار ما راضی است و اگر دیدیم ولید به بلایی گرفتار شد دست به خانه نخواهیم زد و آن قسمتی را هم که ولید خراب کرد تعمیر می کنیم . » فردا که دیدند ولید صحیح و سالم از خانه بیرون آمد و دنباله کار گذشته خود را گرفت ، دیگران نیز پیش رفته روی تقسیم بندی که کرده بودند اقدام به خرابی دیوارهای کعبه نمودند . رسول خدا ( ص ) نیز در این عملیّات بدانها کمک می کرد تا وقتی که دیوارهای اطراف کعبه به وسیله سنگهای کبودی که از کوههای مجاور می آوردند به مقدار قامت یک انسان رسید و خواستند حجرالاسود را به جای اولیه خود نصب کنند . در این جا بود که میان سران قبایل اختلاف پدید آمد و هر قبیله ای می خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد . دسته بندی قبایل شروع شد و هر تیره از تیره های قریش جداگانه مسلّح شده و مهیّای جنگ گردیدند . بزرگان و سالخوردگان قریش در صدد چاره جویی برآمده دنبال راه حلّی می گشتند تا موضوع را خردمندانه حلّ کنند که کار به جنگ و زد و خورد نکشد . روز چهارم یا پنجم بود که پس از شور و گفتگو همگی پذیرفتند که هر چه اباامیه بن مغیره که سالمندترین افراد قریش بود ، رأی دهد بدان عمل کنند و او نیز رأی داد : « نخستین کسی که از در مسجد وارد شد در این کار حکمی کند و هر چه او گفت همگی بپذیرند . » قریش این رأی را پذیرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد . ناگهان محمد ( ص ) را دیدند که از در مسجد وارد شد . جریان را به او گفتند ، فرمود : « پارچه ای بیاورید . » پارچه را آوردند رسول خدا ( ص ) پارچه را پهن کرد و حجرالاسود را میان پارچه گذارد . آن گاه فرمود : « هر یک از شما گوشه آن را بگیرید و بلند کنید . » رؤسای قبایل پیش آمدند و هر کدام گوشه پارچه را گرفتند و بدین ترتیب همگی در بلند کردن آن سنگ شرکت جستند . چون سنگ را محاذی جایگاه اصلی آن آوردند خود آن حضرت پیش رفته و حجرالاسود را از میان پارچه برداشت و در جایگاه آن گذارد ، سپس دیوار کعبه را تا هیجده ذراع بالا بردند . (۱) نزدیک زمان بعثت رسول خدا ( ص ) به سن سی و هفت سالگی رسیده بود . هر روزی که می گذشت آن بزرگوار به خلوت کردن با خود و تفکر در اوضاع و احوال عالم خلقت علاقه نشان می داد . در هر سال مدتی را در کوه حرا و در غار معروف آن به تنهایی و عبادت بسر می برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتی از شب را نیز به تماشای آسمان و ستارگان خلقت کوه و صحرا و بیابانها و تفکر در آنها می گذرانید . روزها به کندی می گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سی و هفت سال نرسیده بود که تغییر و تحولی ناگهانی در زندگی وی پدید آمد . شبها دیر به خواب می رفت و خوراک چندانی نداشت ، بیشتر اوقات را در درهّ های اطراف مکه و کوه حرا به سر می برد و برای رفع تنهایی گاهی شترانی از شتران خدیجه و یا ابوطالب را به چرا می برد ، ولی چه در خواب و چه در بیداری احساس می کرد کسی او را همراهی می کند و گاهی او را به نام صدا می زند و می گوید : یا محمد ! ولی همین که حضرت به اطراف خود نگاه می کرد کسی را مشاهده نمی نمود . مورخین می نویسند : شبها غالباً خوابهایی می دید که در روز تعبیر می شد و همان طور که در خواب دیده بود در خارج صورت می گرفت ، تا سرانجام شبی در خواب دید کسی نزد او آمد و بدو گفت : « یا رسول الله ! » این نخستین باری بود که چنین خوابی دید و اثر شگفت انگیز در وی گذاشت . سرانجام آن صدایی های که می شنید و شبحی که گاهی در بیابانهای مکه در اطراف خود احساس می کرد ، سبب شدند که نزد خدیجه رود و آنچه را در خواب و بیداری می دید برای خدیجه تعریف کند . بالاخره روزی نزد وی آمده و اظهار داشت : « جامه ای برای من بیاورید و مرا بدان بپوشانید که بر خود بیمناکم ! » خدیجه با کمال ملاطفت بدو گفت : « نه به خدا سوگند خدا تو را هیچ گاه زبون نمی کند برای آن که تو زندگی خود را وقف آسایش مردم کرده ای ، صله رحم می کنی ، بار سنگین گرفتاری و قرض و بدهکاری را از دوش بدهکاران برمی داری ، به بینوایان کمک می کنی ! از میهمانان نوازش و پذیرایی می نمایی ، مردم را در رفع مشکلات و گرفتاریهایشان یاری می دهی ! »(1)

















هیچ نظری وجود ندارد