۲۹ دی ۱۴۰۴

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • انقلاب اسلامی
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • انقلاب اسلامی
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

امدادهاى غیبى در زندگى بشر

0
SHARES
2
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

آرى بدون شک اسلام منادى توحید در جهان است . فریاد ” لا اله الا الله ” را ، فریاد اینکه جز خدا چیز دیگرى شایسته پرستش و عبادت ، خضوع و کرنش نیست و بشر جز در پیشگاه حق در پیشگاه هیچ موجودى اعم از مجرد و مادى نباید خضوع نماید ، این فریاد را اسلام بر آورد : ” . . . تعالوا الى کلمه سواء بیننا و بینکم أن لا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضا بعضا اربابا من دون الله ” . این آیه همان آیه اى است که رسول اکرم به عنوان بخشنامه به نام سران جهان آن روز فرستاد . روز عقل و علم است . راستى آیا عجیب نیست مردى امى و درس نخوانده و در سرزمین امیت ، براى اولین بار که مبعوث مى شود و انقلاب روحى و معنوى پیدا مى کند ، انقلابى که اتصال به غیب و ملکوت جهان دارد ، با این جمله ها با بشریت مواجه مى شود : ” اقرأ باسم ربک الذى خلق ” : ” قرائت کن به نام پروردگار که آفرید ” . ” خلق الانسان من علق ” : ” انسان را از خون بسته ( یا حیوانى زالو شکل) آفرید ” . ” اقرأ و ربک الاکرم ” : ” بخوان که پروردگار تو از همه کریمتر است ” . ” الذى علم بالقلم ” : ” آنکه قلم بدست بشر داد ، خواندن آموخت ، نوشتن آموخت ، علم آموخت و فکر داد ” . نویسنده کتاب ” محمد پیغمبرى که از نو باید شناخت ” در کتاب خود مى گوید : من واقعا به همه مسلمانان جهان تبریک مى گویم که پیغمبر آنها با اینکه در سرزمین امیت مبعوث شد سخن خود را با علم و سواد و معلومات و دفتر و کتاب و قلم شروع کرد .
عرض کردم این روز ، روز رستاخیز انسانیت است . زیرا در این روز تنها او برانگیخته و مبعوث نشد ، او برانگیخته و مبعوث شد و از مبعوث شدن او جهانى برانگیخته و مبعوث شد ، دنیائى بپا خاست ، انقلابى عظیم و همه جانبه بپا شد . انقلابى که در آن واحد در دو جبهه بود :در دو جبهه متخالف و متضاد ، هم برونى و هم درونى ، هم اخلاقى و هم اجتماعى ، هم معنوى و هم دنیائى . مى دانیم که انقلابات مقدس اجتماعى منتهاى هنرشان اینست که در طبقه محروم و مظلوم روح حیاتى بدمند و آنها را به قیام در برابر طبقه استثمارگر وادار کنند . ماهیت انقلاب اسلامى تنها این نبود که طبقه اى را به جان طبقه دیگر بیاندازد . البته این کار را کرد ، این روح را دمید و مردم را به قیام در برابر ظلم وادار کرد ، اما کارش تنها این نبود . کارى بالاتر و انقلابى عظیم تر نیز به پا کرد که جز از او و کسانى از طراز او یعنى پیغمبران ، ساخته نیست . انقلاب درونى ایجاد کرد ، یعنى بشر را حتى علیه تبهکاریهاى خودش به قیام واداشت . این خصوصیت منحصرا از مذهب است که قادر است آدمى را علیه تبه کارى و جنایتکارى شخص خودش به قیام وادارد ، که از خود حساب بکشد ، خود را ملامت کند ، و خود را به پاى محکمه عدل و انصاف بکشد . برویم دنبال مطلب اصلى خودمان ، عنوان این سخنرانى چنانکه مى دانید اینست : ” خورشید دین هرگز غروب کردنى نیست ” باید بگویم همین مجلس امشب ما در این محل و در این کانون گواه صادقى است بر اینکه خورشید دین غروب نمى کند و روز بروز در آسمان انسانیت ظاهرتر مى شود . شما مى بینید که اسلام پس از چهارده قرن در مثل این کانون که کانون دانش است ، یک مرکز فرهنگى است ، تجلى مى کند ، و کانون هائى نظیر این کانون را که مسلما نه اولین آنها خواهد بود و نه آخرینشان ، فتح مى کند . این چه چیزى است ؟ این چه نیروئى است ؟ این چه قدرتى است ؟ آیا این قدرت غروب کردنى است ؟ تمام شدنى است یا نه ؟
آیا دین اجل و پایان دارد ؟
من امشب مى خواهم در جواب یک سؤال بحث کنم . آن سؤال این است : این دنیاى ما دنیاى تغییر و تحول است ، در این دنیا و از این امورى که ما به چشم خود مى بینیم هیچ چیزى نیست که براى همیشه باقى بماند ، همه چیز عوض مى شود ، کهنه مى شود ، برچیده مى شود ، دوران عمرش منقضى مى شود ، و به نهایت مى رسد . آیا دین نیز همین طور است ؟ آیا دین در تاریخ بشر دوره بخصوصى دارد که اگر آن دوره بخصوص گذشت ، دین هم حتما و به حکم جبر باید برود و جاى خود را به چیز دیگرى بدهد ؟ یا اینطور نیست ؟ براى همیشه در میان مردم باقى خواهد بود ، هر اندازه علیه دین نهضت و قیام بشود باز دین به شکل دیگر ظاهر مى شود . اینکه عرض کردم به شکل دیگر ، مقصودم این است که بعد از مدت موقتى دوباره باز مى گردد ، رفتنى نیست . ویل دورانت که شخصا لادین است ، در کتاب ” درسهاى تاریخ ” ضمن بحث درباره ” تاریخ و دین ” با نوعى عصبانیت مى گوید : ” دین صد جان دارد ، هر چیزى اگر یک بار مى رانده شود براى همیشه مى میرد مگر دین که اگر صد نوبت میرانده شود باز زنده مى شود . این را که دین مردنى نیست مى خواهم بر پایه علمى براى شما بیان کنم که طبق قانون طبیعت چه چیز در دنیا از میان رفتنى است و چه چیز براى همیشه باقى خواهد ماند ! البته نمى خواهم راجع باشیاء خارج از اجتماع بشر صحبتى کرده باشم ، بحثم فعلا راجع به پدیده هاى اجتماعى است ، راجع به آن چیزهائى است که در زندگى اجتماعى ما هست ، ببینیم طبق قانون خلقت چه چیزهائى براى همیشه باقى خواهد ماند ، و چه چیزهائى از میان مى روند و زمان آنها را فرسوده و کهنه مى کند .
معیار جاودانگى ها
پدیده هاى اجتماعى در مدتى که باقى هستند حتما باید با خواسته هاى بشر تطبیق کنند . به این معنى که یا خود آن پدیده ها خواسته بشر باشند و یا تأمین کننده خواسته هاى بشر بوده باشند ، یعنى یا باید بشر خود آنها را بخواهد ، از عمق غریزه و فطرتش آنها را بخواهد ، و یا باید از امورى باشند که ولو اینکه انسان از عمق غریزه آنها را نمى خواهد و خودشان مطلوب طبیعت بشر و هدف تمایلات بشر نیستند اما وسیله مى باشند یعنى وسیله تأمین خواسته هاى اولیه بشر مى باشند و حاجت هاى او را بر مى آورند . در میان خواسته هاى بشر باز دو جور خواسته داریم : خواسته هاى طبیعى و خواسته هاى غیر طبیعى ، یعنى اعتیادى . خواسته هاى طبیعى آن چیزهائى است که ناشى از ساختمان طبیعى بشر است ، یک سلسله امور است که هر بشرى به موجب آنکه بشر است خواهان آنهاست ، و رمز آنها را هم هنوز کسى مدعى نشده که کشف کرده است .مثلا بشر علاقمند به تحقیق و کاوش علمى است ، همچنین به مظاهر جمال و زیبائى علاقه دارد ، به تشکیل کانون خانوادگى و تولید نسل با همه زحمتها و مرارتهایش علاقمند است . به همدردى و خدمت به همنوع علاقمند است . اما چرا بشر علاقمند به تحقیق است ؟ این حس کاوش و حقیقت جوئى چیست ؟ چرا بشر علاقمند به جمال و زیبائى است ؟ چرا وقتى مجلس جشنى مثل این مجلس ترتیب داده مى شود هم هیئت مدیره آن جشن و هم حضار ، از اینکه وضع سالن مرتب و مزین باشد خوششان مى آید و لذت مى برند ؟ چرا به تشکیل کانون خانوادگى علاقمند است ؟ چرا در انسان حس همدردى و ترحم نسبت بدیگران وجود دارد ؟ اینها یک سلسله سؤالاتى است که وجود دارد ، ما خواه جواب این ” چرا ” ها را بدهیم و خواه نتوانیم بدهیم چیزى که براى ما قابل تردید نیست اینست که این خواسته ها طبیعى است . غیر از این خواسته هاى طبیعى احیانا یک سلسله خواسته هاى دیگرى هم در میان بسیارى از افراد بشر هست که اعتیادات نامیده مى شوند . اعتیادات قابل ترک دادن و عوض کردن است . اکثریت قریب باتفاق ، شاید بیش از صدى ۹۹ و یا هزارى ۹۹۹ مردم عادت به چاى دارند ، عده کثیرى به سیگار عادت دارند و از آنها کمتر به مشروب و تریاک عادت دارند ، از آنها کمتر به هروئین عادت دارند ، اینها کم کم بصورت خواسته در مى آید و انسان به همان اندازه که یک امر طبیعى را مى خواهد این امرى را که طبیعت ثانوى او شده است ، مى خواهد . اما این خواسته ها مصنوعى است لذا قابل ترک دادن است ، قابل این است که این فرد را بطورى که بکلى آن کار را فراموش کند ، ترک دهند .یا نسل آینده را طورى تربیت کنیم که اساسا فکر این چیزها را هم نکند . اما امور طبیعى اینطور نیست ، قابل ترک دادن نیست ، جلوى یک نسل را اگر بگیریم نسل بعدى خودش بدنبال او مى رود ، به عنوان مثال : در اوائل کمونیسم تنها موضوع اشتراک مال مطرح نبود ، موضوع از میان رفتن اصول خانوادگى هم در بین بود تحت عنوان اینکه اختصاص هر جا که باشد سبب بدبختى بشر است ، چه بصورت مالکیت مال و ثروت و چه بصورت اختصاص زن و شوهرى ، ولى این موضوع نتوانست در دنیا جائى براى خودش باز کند . چرا ؟ براى اینکه علاقه به تشکیل خانواده علاقه فطرى است یعنى هر فردى در طبقه خودش مایل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد ، براى اینکه فرزندى که از این زن پیدا مى کند فرزند خود او باشد ، یعنى علاقه به فرزند ، علاقه به اینکه وجودش در نسلش ادامه پیدا کند ، یک علاقه فطرى است ، انسان فرزند را امتداد وجود خود مى داند . گوئى انسان باداشتن فرزند ، وجود خود را باقى مى پندارد . وقتى فرزند ندارد خودش را منقطع و بریده فرض مى کند . همچنانکه انسان مى خواهد با گذشته خودش نیز ارتباط داشته باشد مى خواهد پدر خودش را بشناسد ، تبار خودش را بشناسد . بشر نمى تواند اینطور زندگى کند که نداند از لحاظ نسلى از کجا آمده است ؟ از کدام مادر ؟ از کدام پدر ؟ و همچنین نمى تواند طورى زندگى کند که نفهمد چگونه و بچه شکلى وجودش امتداد پیدا مى کند و از این افرادى که بعد بوجود آمده اند کدامیک از اینها فرزند اویند ؟ نه ، اینها بر خلاف خواسته طبیعى بشر است ، لهذا دنیا دیگر زیر بار این حرف نرفت ، این حرف مسکوت ماند ، یکبار در دو هزار و سیصد سال پیش افلاطون این پیشنهاد را کرد منتها براى یک طبقه نه عموم طبقات (طبقه حاکمان فیلسوف و فیلسوفان حاکم) و آنرا تنها راه جلوگیرى از سوء استفاده ها تشخیص داده بود ، اما بعد خود افلاطون از این پیشنهاد خود پشیمان شد ، بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم دوباره این پیشنهاد شد و این بار نیز بشر آنرا قبول نکرد ، چرا ؟ چون بر خلاف طبیعت است . حکما قاعده اى دارند ، مى گویند ” القسر لا یدوم ” یعنى یک امر غیر طبیعى دوام پیدا نمى کند ، هر جریانى که غیر طبیعى باشد باقى نمى ماند و تنها جریانى که طبیعى باشد قابل دوام است .مفهوم مخالف این سخن اینست که جریان هاى طبیعى قابل دوام است ، امکان بقاء دارد ، ولى جریان هاى غیر طبیعى امکان دوام ندارد . علیهذا اگر دین بخواهد در این دنیا باقى بماند باید داراى یکى از این دو خاصیتى که عرض کردم بوده باشد یا باید در نهاد بشر جاى داشته باشد ، در ژرفناى فطرت جا داشته باشد ، یعنى خود در درون بشر بصورت یک خواسته اى باشد که البته در آن صورت تا بشر در دنیاست باقى خواهد بود و یا لااقل اگر خودش خواسته طبیعى بشر نیست ، باید وسیله باشد ، باید تأمین کننده خواسته یا خواسته هاى دیگر بشر باشد اما این هم بتنهائى کافى نیست ، باید آن چنان وسیله تأمین کننده اى باشد که چیز دیگرى هم نتواند جاى او را بگیرد ، یعنى باید چنین فرض کنیم که بشر یک رشته احتیاجات دارد که آن احتیاجات را فقط دین تأمین مى کند ، چیز دیگرى غیر از دین و مذهب قادر نیست آن احتیاجات را تأمین کند . و الا اگر چیزى در این دنیا پیدا شد که توانست مثل دین یا بهتر از دین آن حاجت و آن خواسته را که دین تأمین مى کرده است تأمین کند ، آن وقت دین از میان مى رود ، خصوصا اگر بهتر از دین هم تأمین کند . در پیشرفت تمدن چقدر چیزهاست که به چشم خودمان مى بینیم زود به زود عوض مى شود ، یک چیزى مى آید و فورا جاى آنرا مى گیرد یک مثال محسوس عرض کنم ، خیلى ساده ، تا چند سال پیش همه ما جوراب نخى مى پوشیدیم ، یک مرتبه این جوراب هاى نایلونى آمد . تا آمد بلا درنگ جورابهاى نخى از بین رفت ، و حتى کاسبها و آن کسانى که کارشان و شغلشان کار جوراب نخى فروشى بود ، اگر به کار دیگرى تغییر شغل ندادند همه از بین رفتند ، چون بشر عاشق چشم و ابروى جوراب نخى نیست ، جوراب مى پوشد براى اینکه جوراب داشته باشد ، پوششى براى پاداشته باشد ، مى خواهد دوام داشته باشد ، قشنگ و زیبا باشد ، لطیف باشد ، وقتى یک چیزى آمد که دوامش از این بهتر و خودش هم لطیف تر و صرفه اش نیز بیشتر است ؟ این باید برود دنبال کارش زیرا زمانى خواسته هاى بشر را تأمین مى کرد و تا آن زمان هم جا داشت ، حالا چیزى دیگرى پیدا شده که آن خواسته را خیلى بهتر از آن تأمین مى کند . چگونه است که وقتى چراغ برق آمد چراغ موشى را باید از سرویس خارج کرد ؟ صنار هم آنرا نمى خرند ، بشر چراغ موشى را براى چکار مى خواست ؟ آنرا براى حاجتى مى خواست ؟ چراغ برق آمد هم نورش از آن بهتر بود و هم دود نمى کرد ، پس دیگر چراغ اولى را مى اندازد دور ، باید برود ، چون خواسته اى را که او تأمین مى کرد ، برق خیلى بهتر از آن تأمین مى کند . اما اگر چیزى باشد که در اجتماع بشر آن چنان مقام و موقعیتى داشته باشد که هیچ چیز دیگر قادر نباشد جاى آنرا بگیرد ، آن خواسته اى را که او تأمین مى کند ، هنرى که او دارد ، کارى که او دارد ، هیچ چیز دیگر نتواند کار او را انجام دهد ، نتواند هنر او را داشته باشد ، ناچار باقى مى ماند . شما در این شرکت نفت خودتان اگر در جائى کارگرى داشته باشید و کارگرى بهتر از او پیدا کنید ، خیلى دلتان مى خواهد آن کارگر اول خودش استعفاء داده کنار رود و آن کسى که بهتر است بیاید جاى او را بگیرد ، اما اگر کارگر اولى هنر منحصر بفردى داشته باشد امکان ندارد بگذارید برود ، نازش را مى کشید و نگهش مى دارید . پس دین اگر بخواهد باقى باشد یا باید خودش جزو خواسته هاى بشر باشد ، یا باید تأمین کننده خواسته هاى بشر باشد ، آن هم بدین شکل که تأمین کننده منحصر بفرد باشد . اتفاقا دین هر دو خاصیت را دارد ، یعنى هم جزو نهاد بشر است ، جزو خواسته هاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تأمین حوائج و خواسته هاى بشرى مقامى را دارد که جانشین ندارد و اگر تحلیل کنیم معلوم مى شود اصلا امکان ندارد چیز دیگرى جایش را بگیرد .
فطرى بودن دین
قرآن راجع به قسمت اول که دین را خدا در نهاد بشر قرار داده اینطور مى فرماید : ” فأقم وجهک للدین حنیفا فطرش الله التى فطر الناس علیها ” توجه خویش را به سوى دین حقگرایانه پایدار و استوار کن . همانا این فطرش الله را که همه مردم را بر آن آفریده ، نگهدار . على (ع) نیز انبیاء را اینطور تعریف مى کند : خدا انبیاء را یکى پس از دیگرى فرستاده تا اینکه وفاى آن پیمانى را که در نهاد بشر با دست خلقت بسته شده از مردم بخواهند ، از مردم بخواهند با آن پیمانى که با زبان بسته نشده و روى کاغذ نیامده بلکه روى صفحه دل آمده ، روى عمق ذات و فطرت آمده ، قلم خلقت او را در سر ضمیر ، در اعماق شعور باطن بشر نوشته است ، بان پیمان باوفا باشند . غرضم استشهاد نبود که از راه استشهاد بقرآن مدعاى خود را اثبات کرده باشم بلکه خواستم عرض کنم که این نظریه را براى اولین بار قرآن ابراز داشته است که دین جزو نهاد بشر است و قبل از اسلام چنین تزى در جهان وجود نداشت ، تا قرن هفدهم و هیجدهم و نوزدهم میلادى بشر در این زمینه ها هزار گونه فکر مى کرد ، در حالیکه اکنون مى بینیم کاوشهاى روانى هماهنگ با قرآن مى گوید : ” فطرش الله التى فطر الناس علیها ” .
نظریات در باره علل پیدایش دین
را جع باینکه دین چگونه در میان مردم پیدا شد و آیا از میان خواهد رفت یا نه ، حرفها و فرضیه ها آنقدر زیاد است که اگر بخواهیم همه آنها را بر شماریم وقت زیادى مى گیرد ، به اجمال برایتان عرض مى کنم : زمانى آمدند گفتند دین مولود ترس است ، بشر از طبیعت مى ترسیده ، از صداى غرش رعد مى ترسیده ، از هیبت دریا مى ترسیده ، از صداى غرش رعد مى ترسیده ، از هیبت دریا مى ترسیده ، و نتیجه ترس سبب شده که فکر دین در سر مردم پیدا شود . یکى از حکماى قدیم روم بنام لوکریتوس گفته است :نخستین پدر خدایان ترس است ، در زمان ما هم بوده و هستند کسانى که همین فرضیه قدیمى و کهنه را تأیید مى کنند و مکرر در سخنان خود بعنوان یک فکر تازه آنرا بازگو مى نمایند . بعضى گفتند علت پیدایش دین جهل و نادانى بشر است ، بشر مى خواسته حوادث جهان را تعلیل نماید و براى آنها علت ذکر کند و چون علتها را نمى شناخته است ، علت ماوراء طبیعى براى حوادث فرض کرده است . بعضى دیگر گفته اند علت اینکه بشر بسوى دین گرائیده علاقه ایست که بنظم و عدالت دارد ، وقتى که در دنیا از طرف طبیعت یا اجتماع بى عدالتى مى بیند براى اینکه تسکینى جهت آلام درونى خود پیدا کند دین را براى خویشتن مى سازد . صاحبان فرضیه هاى فوق گفتند : علم را توسعه بدهید ، دین از میان مى رود . چنین فرض کردند که با توسعه علم خود به خود دین از میان مى رود ، عالم شدن مساوى است با بیدین شدن . بعضى آمدند براى پیدایش دین یک علت دیگر فرض کردند و گفتند دین وسیله ایست براى کسب امتیاز در جامعه هاى طبقاتى . این فرضیه مارکسیست هاست ، گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراکى داشته است ، آن وقتى که زندگى ابتدائى و قبیله اى بوده است ، در آنزمان اساسا دینى وجود نداشته ، بعلل خاصى مالکیت پیدا مى شود .جامعه طبقاتى بوجود مى آید ، فئودالیسم بوجود مى آید ، بعد از فئودالیسم کاپیتالیسم پیدا مى شود ، طبقه حاکم بوجود مى آید و طبقه محکوم ، مظلوم و رنجبر و زحمتکش ، بالاخره در جامعه فئودالیستى و کاپیتالیستى طبقه حاکمه براى اینکه منافع خود را حفظ کند دین را اختراع مى کند تا طبقه محکوم در مقابل او قیام نکند دین وسیله ایست ، افسارى ، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محکوم از طرف طبقه ظالم و حاکم . صاحبان فرضیه هاى دیگر گفتند علم چاره کننده دین است ، اگر علم بیاید دین از میان مى رود ، اما این فرضیه ، یعنى فرضیه مارکسیست ها ، علم را چاره کننده دین نمیدانند ، اینها بعد از اینکه دیدند علم آمد و دین باقى ماند و دیدند دانشمندان طراز اولى همچون پاستور و غیره در آستانه دین زانو زدند ، گفتند خیر ، علم چاره کننده دین نیست ، دین اساسا مولود جهل نیست ، مولود ترس هم نیست ، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نیست ، دین اختراع طبقه حاکمه در مقابل طبقه محکوم است تا وقتى که جامعه طبقاتى وجود دارد ولو آنکه علم بعرش هم برسد باز دین هست . جامعه اشتراکى بوجود بیاورید ، طبقات را از میان ببرید ، طبقات را که از میان بردید دین هم خود بخود از میان خواهد رفت دین یک ابزارى است ، یک دامى است ، یک شبکه ایست که طبقه حاکم نصب کرده است ، وقتى خود آن طبقه از بین رفت ابزار کارش هم از میان مى رود ، خلاصه اینکه مساوات کامل برقرار کنید ، دین از میان خواهد رفت . این فرضیه نیز نتوانست در دنیا براى خود جائى باز کند . زیرا از طرفى علما ثابت کردند دین از مالکیت قدیمتر است ، در دوران اشتراکى اولى هم دین بوده است ، در همان دوران اشتراک اولیه و پیش از پیدایش جامعه هاى طبقاتى هم دین بوده است و پرستش وجود داشته ، از طرف دیگر این توجیه و تفسیر با واقعیت تاریخ تطبیق نمى کند و تاریخ دوران گذشته حتى خلاف این نظریه را نیز نشان مى دهد ، دین همیشه از میان طبقات ضعیف و محکوم ظهور کرده است . رهبران دینى اشخاصى چون موسى بوده اند ، با گروهى زیر دست و بیچاره در مقابل قومى حاکم و مسلط ، یعنى فرعون و فرعونیان . وقتى پیغمبر اسلام ظهور کرد چه کسانى از او حمایت کردند ؟ متنفذین و پولدارها و رباخوارها ؟آنها همانها هستند که پیغمبر اکرم علیه آنها قیام کرد ، قرآن اینها را با کلمه ” ملأ ” تعبیر مى کند ، یعنى اشراف ، این ها همه مخالف بوده اند . اینهائى که این طبقه را تشکیل مى دادند همان رهبران مخالفین آن حضرت بودند از قبیل : ابوسفیان ، ابوجهل ، ولید بن مغیره ، اینها همه از گردن کلفتان درجه اول عربستان بوده اند . اما آنهائى که بعنوان یاران و گروندگان پیغمبر اکرم اسمشان را در تاریخ مى بینیم از قبیل : عمار یاسر ، ابوذر غفارى ، سلمان پارسى ، عبدالله بن مسعود و نظائر آنها جزو طبقات زیر دست و محکوم و مظلوم اجتماع بوده اند. تقریبا در یک سال و نیم پیش که خروشچف هنوز سقوط نکرده بود ، در روزنامه هاى اطلاعات و کیهان خبرى را خواندم و اتفاقا همان وقت در سخنرانى ایکه در تهران داشتم آنرا نقل کردم و گفتم بخوانید و تعجب کنید ، آن وقت ” بن بلا ” رئیس جمهور پیشین الجزایر هنوز بر سر کار بود ، بن بلا گفته بود وقتى خروشچف به الجزایر آمد من باو گفتم که اسلام مى تواند در شمال آفریقا بعنوان نیروى محرک و نیروى انقلابى عظیمى بکار رود ، خروشچف تصدیق کرد و گفت بله ، یکنفر دیگر هم از تئوریسین هاى کمونیست که گویا از فرانسه یا ایتالیا به الجزایر آمده بود ، او هم پذیرفته بود که اسلام در شمال آفریقا مى تواند عامل تحرک اجتماع و عامل مبارزه با امپریالیسم بوده باشد ، من این را در مجلس آن شب نقل کرده و گفتم آقایان اینها همان کسانى هستند که تا پنجاه سال پیش مى گفتند دین افیون ملتهاست ، اختراعى است که طبقه حاکم علیه طبقه محکوم کرده است ، ولى حالا که اسلام را از نزدیک مى بینند و یک مسلمان انقلابى مثل ” بن بلا ” اسلام را براى آنها تشریح مى کند ، تصدیق مى کنند که اسلام مى تواند محرک تاریخ باشد . بنابراین ، فرضیه فوق هم راجع به مبدأ و منشأ پیدایش دین منسوخ شد و از بین رفت . فرضیه اى هم فروید آورد ، این فرضیه را هم براى شما نقل مى کنم . از نقل این فرضیه هاى گوناگون حداقل اینقدر مى توانید استنباط کنید که در مغرب زمین در میان مخالفین دین وحدت نظرى وجود ندارد ، هر یک از مخالفین چیزى مخصوص بخود گفته است . فروید گفت : دین نه ناشى از ترس است ، نه از جهل است ، نه عکس العمل در مقابل بى نظمى ها است ، و نه عاملى است در راه کسب امتیازات طبقاتى . او ، همانطوریکه همه حوادث اجتماع را با غریزه جنسى تحلیل و توجیه مى کرد ، خواست دین را هم از این راه توجیه کند و نتیجتا گفت : بشر در اجتماع از نظر جنسى محرومیت هائى پیدا مى کند که موجب مى شود غریزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه رود . وقتى که آنجا رفت قیود اجتماعى جلویش را مى گیرد که بیرون نیاید اما در آن صورت این محرومیت ها از راهها و به شکلهاى دیگرى بروز مى کند که یکى از آنها دین است . دین ریشه اش تمایل جنسى است و نه چیز دیگر . او هم چنین مى گفت که ریشه اخلاق هم تمایلات جنسى است ، علم هم ریشه اش جنسى است . اگر از او مى پرسیدیم آیا بعقیده شما دین چه موقعى از میان مردم خواهد رفت ، مى گفت : آزادى جنسى مطلق بدهید ، بطورى که هیچ محرومیت جنسى وجود نداشته باشد ، در آن صورت دین هم وجود نخواهد داشت ، اما طولى نکشید که فروید خودش هم از حرف خودش پشیمان شد . شاگردهایش نیز از او نپذیرفتند . در همین جاست که نظریه فطرى بودن دین و اینکه دین جزو نهاد بشر است پیدا مى شود .
نظریه فطرى بودن دین
در مورد فطرى بودن دین دانشمندان زیادى نظر داده اند . یکى از آنها روانشناس بسیار معروف جهانى و شاگرد فروید ، یونگ است . او مى گفت اینکه آقاى فروید مى گوید دین از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى کند درست است .ولى اینکه او خیال مى کند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمایلات جنسى اى که بشعور باطن گریخته اند مى باشد بى اساس است . انسان یک روان ناخودآگاه فطرى و طبیعى دارد . روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعاى فروید ، صرفا انبارى که از شعور ظاهر در آن چیزهائى ریخته شده و پر شده باشد نیست ، بعبارت دیگر شعور باطن هرگز بصورت یک ظرف خالى که فقط از شعور ظاهر چیزى بگریزد و آنجا رفته و آنرا پر کند نیست ، او مى گفت : فروید به قضیه روان ناخودآگاه خوب پى برده بود ، اما بعدا باشتباه خیال کرد که روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشکیل مى گردد . خیر ، روان ناخود آگاه جزء سرشت بشر است ، عناصر رانده شده مى روند آنجا و به آن ملحق مى شوند ، دین جزء امورى است که در روان ناخود آگاه بشر بطور فطرى و طبیعى وجود دارد .روانشناس و فیلسوف معروف امریکائى ویلیام جیمز کتابى نوشته که خیال مى کنم بنام ” دین و روان ” چاپ شده ، من چاپ شده آنرا ندیده ام در ۵ یا ۶ سال پیش که یکى از دوستان آنرا ترجمه کرده بود نسخه خطى ترجمه را آورد پیش من که ببینمش ، ترجمه اش را آن وقت خواندم ، در آن موقع هنوز اسمى روى کتاب نگذاشته بود ، شنیده ام حالا چاپ شده . ویلیام جیمز روان شناسى تجربى را بسبک مخصوص خود ابداع کرده است و روى مسائل روانى مذهبى سالها مطالعه کرده ، سالها افراد را ، بیماران را و غیر بیماران را مورد تجربه و آزمایش قرار داده و روى ایشان مطالعه کرده است . این شخص در کتاب خود مى گوید :درست است که سرچشمه بسیارى از امیال درونى ما امور مادى طبیعى است ، ولى بسیارى از آنها هم از دنیائى ماوراى این دنیا سرچشمه مى گیرد . او همچنین مى گوید : دلیل اینکه اصولا بسیارى از کارهاى بشر با حسابهاى مادى جور در نمى آید همین است . مى گوید : من در هر امر ” مذهبى ” همیشه نوعى وقار و صمیمیت ، وجد و لطف ، محبت و ایثار مى بینم ، حالات روانى مذهبى خواصى دارد که آن خواص با هیچ حالت از حالات بشر تطبیق نمى کند . مى گوید بهمان دلیل که یک سلسله غرایز مادى ما را با این دنیا پیوند مى دهد ، غرایز معنوى هم ما را با دنیاى دیگر پیوند مى دهد . این مرد تعبیرات عجیبى دارد . گاهى مى گوید این فلسفه هائى که بشر بوجود آورده ، یعنى فلسفه هاى ماوراى طبیعى بمنزله ترجمه هائیست که انسان از زبان دیگرى انجام داده باشد ، یعنى اینهائى را که بشر خیال مى کند در مسائل ماوراى طبیعت با فکر و عقل خود بدان رسیده اینها در واقع نداى دل خود اوست . قلب او و دل او با زبان دیگرى انجام داده باشد ، یعنى اینهائى را که بشر خیال میکند در مسائل ماوراى طبیعت با فکر و عقل خود بدان رسیده اینها در واقع نداى دل خود اوست . قلب او و دل او با زبان دیگرى ، با نور دیگرى ، با روشنائى دیگرى آنها را دریافته و بعد با زبان عقل به آنها شکل فلسفى داده است . آلکسیس کارل جراح و فیزیولوژیست معروف فرانسوى که بعدها مقیم امریکا شده ، همان شخصى که کتاب ” انسان موجود ناشناخته ” را که بسیار جالب و عمیق است نوشته ، و یک بار هم برنده جایزه نوبل شده ، راجع به حقیقت دعا کتابى دارد بنام ” نیایش ” که ترجمه هم شده است .او مى گوید : دعا عالى ترین حالت مذهبى در انسان است و حقیقت آن پرواز روح بشر است بسوى خدا ، هم او مى گوید در وجدان انسان شعله فروزانى است که گاه و بیگاه انسان را متوجه خطاهاى خویش مى کند ، متوجه گمراهیها و کج فکریهایش مى سازد ، همین شعله فروزان است که انسان را از راه کجى که مى رود باز مى دارد . او مى گوید گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابهت آمرزش را احساس مى کند . در این زمینه گفته ها زیاد است اینها را براى این گفتم که اولا بدانید در میان خود منکرین دین راجع بمنشأ دین و اینکه دین ناشى از چیست ؟ آیا ناشى از ترس است ؟ ناشى از جهل است ؟ و یا از چیز دیگرى است ؟ وحدت نظرى وجود ندارد و ثانیا بسیارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبیعى بودن حس دینى نظر داده اند و آن را جزء لاینفک وجود بشر بشمار آورده اند .در اینجا بد نیست نظریه معروف ترین دانشمند عصر ما را در باره حس دینى و مبنا و منشأ آن نیز براى شما نقل کنم اخیرا مجموعه اى منتشر شده است که حاوى یک سلسله نامه یا مقاله یا سخنرانى از فیزیسین و ریاضى دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اینشتاین است .در این مجموعه فصلى دارد تحت عنوان ” مذهب و علوم ” در این جا اینشتاین نظر خود را در باره مذهب و وظیفه اى که علوم و هنرها در زمینه مذهب دارند بیان مى کند . این دانشمند مدعى است که احساسات موجد مذهب متفاوت است ، علت گرایش بمذهب را در همه طبقات نمى توان یکسان دانست . او مى گوید : ” براى یک انسان ابتدائى ، ترس : ترس از مرگ ، ترس از گرسنگى ، ترس از جانور وحشى ، ترس از مرض ، ایجاد کننده زمینه مذهبى است . فکر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات کم و بیش شبیهى مى سازد ، این موجودات را با دست و فکر خود مى سازد و بعد از این آفریدن باین فکر مى افتد که چگونه از خشم آنها جلو بگیرد ، چطور بر سر لطف شان بیاورد . اینگونه مذهب را مذهب ترس باید نامید و خدائى که در این مذهب پرستیده مى شود خداى واقعى نیست منجر به نوعى بت پرستى مى شود ” . مى گوید : ” خصیصه اجتماعى بشر نیز یکى از تبلورات مذهب است . یک فرد مى بیند پدر و مادر ، خویشان و رهبران و بزرگان میمیرند یک یک اطراف او را خالى مى گذارند ، پس آرزوى هدایت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتکاء و امید داشتن بکسى ، زمینه قبول عقیده بخدا را در او ایجاد مى کند ” . به عقیده اینشتاین خدائى که ناشى از این احتیاج است نیز خداى واقعى نیست ، صفاتى که براى او فرض مى شود همه صفات انسانى است ، کتاب مذهبى یهودیان و همچنین انجیل این چنین خدائى را معرفى مى کنند ، این مذهب نسبت بمذاهب ترس یک درجه تکامل یافته است . آنگاه چنین مى گوید : ” ولى فراموش نشود که در این بین عده قلیلى از افراد و اجتماعات یافت مى شوند که یک معنى واقعى از وجود خدا را وراى این اوهام دریافته اند که واقعا داراى خصائص و مشخصات بسیار عالى و تفکرات عمیق و معقول بوده بهیچ وجه قابل قیاس با آن عمومیت عقیده نیستند ” . مقصودش اینست که گمان نرود در میان اجتماعاتى که آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فکرشان در باره خدا سطحى است ، افرادى هم در همان جماعات یافت مى شوند که خدا را آنچنان که شایسته قدس و جلال او هست در نظر میاورند و پرستش مى نمایند . آنگاه چنین مى گوید : ” یک عقیده و مذهب ثالث بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد ، گرچه با شکل خالص و یکدست در هیچ کدام یافت نمى شود . من آن را ” احساس مذهبى آفرینش یا وجود ” مینامم . بسیار مشکل است که این احساس را براى کسى که کاملا فاقد آن است توضیح دهم ، بخصوص که در اینجا دیگر بحثى از آن خدا که به اشکال مختلفه تظاهر مى کند نیست . در این مذهب ، فرد بکوچکى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى که در ماوراى امور و پدیده ها در طبیعت و افکار تظاهر مینماید پى مى برد . او وجود خود را یک نوع زندان مى پندارد ، چنانکه مى خواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستى را یکباره بعنوان حقیقت واحد در یابد . . ” . مطابق این بیان در انسان و حداقل در افراد رشد یافته انسانها چنین احساسى وجود دارد که مى خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را بقلب هستى رساند . در انسان میلى وجود دارد که آرام نمى گیرد مگر آنکه خود را با خدا و منبع هستى متصل ببیند .این همان است که قرآن کریم فرموده است : ” الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله (*) الا بذکر الله تطمئن القلوب ” ” تنها با یاد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است که دل آدمى آرامش خویش را باز مى یابد ” . مولوى معنوى ما این عشق و احساسى را که اینشتاین ” احساس آفرینش ” نام نهاده است ، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اینشتاین بیان کرده است :جزئها را رویها سوى کل است بلبلان را عشق با روى گل استاز همانجا کامد آن جا مى رود از همانجا کامد آن جا مى روداز سر که سیل هاى تند دو و ز تن ما جان عشق آمیزد
و من نمى دانم ما چه جور آدمهائى هستیم همین قدر که کسى در یکجا نوشت دین بطور کلى ناشى از ترس یا جهل است خیال مى کنیم همانطورى که کشف شده آب ترکیبى از اکسیژن و ئیدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنیا هم مسلم و قطعى شده است ، این مطلب هم که دین ناشى از ترس یا جهل است به همین صورت است . نه آقا ، اینطور نیست . اگر اندک توجهى بکنید مى بینید حتى در میان خود منکرین دین راجع به اینکه دین از چه ناشى شده و از کجا آمده وحدت نظرى وجود ندارد . نظریات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است ، حتى اکثریت دانشمندان امروز توحید را پذیرفته اند ، اصول دین را پذیرفته اند ، اگر دین حقیقتا مولود جهل بوده آیا معنى داشت که اینشتاین دانشمندترین انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد ، نه تنها او که دانشمندترین انسان عصر خود بود ، بلکه دنیاى علم به سوى قبول ” فطرش الله التى فطر الناس علیها ” پیش مى رود .
دین سرمایه زندگى
اما قسمت دوم ، باید عرایضم را خیلى کوتاه کنم ، قسمت دوم اینکه بگوئیم چگونه دین تأمین کننده خواسته هاى بشر است و جانشین هم ندارد ، زمانى خیال مى کردند اگر تمدن پیشرفت کرد دیگر جائى براى دین نیست ، امروز دیگر معلوم شده که پیشرفت علم و تمدن نیازى را که بشر به دین براى یک زندگى خوب دارد رفع نمى کند بشر هم از لحاظ شخصى احتیاج به دین دارد و هم از لحاظ اجتماعى نیازمند دین است ، همین قدر که ابدیت به فکر بشر مى آید ، به جهان دیگر پیوند پیدا مى کند ، این قدرت فکرى و تصورى در او احساسات و تمایلات ابدیت خواهى به وجود مى آورد .پیدایش این گونه تصورات وسیع و گسترده و پیدایش اینگونه تمایلات و خواسته هاى عظیم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هیچوجه جور نمى آید . یعنى وقتى که از یک طرف آن تصورات و تمایلات عظیم را در خود احساس مى کند و از طرف دیگر به ساختمان محدود و فانى شونده و زودگذر مادى خود مینگرد مى بیند اشتهاى لقمه اى در او پیدا شده که به اصطلاح براى دهانش خیلى بزرگ است ، آرزوى کلاهى را پیدا کرده است که نه تنها براى سر او بلکه ، براى سر چرخ و فلک هم گشاد است ، اینجا است که یک عدم تعادل عجیب و ناراحت کننده اى میان آرزوها و خواسته ها از یک طرف و میان استعداد جسمانى خود از طرف دیگر مى بیند ، تصور محرومیت از ابدیت او را خرد مى کند ، غبطه مى برد به حال حیوانات که حدود فکرشان با حدود استعداد جسمانى شان منطبق است ، در باره بقاء و ابدیت فکر نمى کنند تا آرزویش در دلشان پیدا شود و از تصور رسیدن به آن آرزو و از تصور فنا و نیستى رنج ببرند . راستى هم اگر بنا بشود انسان فانى شونده باشد عدم تعادل و عدم تناسب عجیبى میان افکار و تمایلات روحیش از یک طرف و میان استعداد و توانائیش از طرف دیگر وجود دارد ، این سئوال پیش مى آید که اگر بنا است این موجود مات وفات شود این تفکرات و تصورات و تمایلات وسیع و پهناور چقدر بیهوده و موذى و خردکننده است . بسیارى از تلاشهاى بشر براى جاوید ماندن نام و عنوان و یادگارهایش بعد از خودش ، مولود همین احساس و آرزو است ، ولى البته به صورت غیر منطقى ، خیال مى کند اگر کارى کند که نامش ، مجسمه اش ، یادگارهایش ، آثارش ، سرگذشتهایش بعد از خودش جاوید بماند خودش جاوید مانده است ، و خود را از چنگال فنا و نیستى نجات داده است ، بسیارى از جنایتها را بشر براى رسیدن به این نوع جاودانه شدن انجام مى دهد ، اما کیست که در همان وقت نداند که این تلاشها بیهوده است ، من که نیست و نابود باشم ، شهرت و نام من چه لذتى مى تواند براى من داشته باشد ؟ ! لذت از شهرت و افتخار و نام و عنوان فرع بر بقا . و حیات خود من است .تنها چیزى که این احساس و این احتیاج را به صورت کامل و مطمئن تأمین مى کند احساسات و عقائد مذهبى و پرستش است . مرحوم فروغى در جلد دوم کتاب آئین سخنورى ، سخنرانیها و خطابه هاى بزرگى را که در دنیا ایراد شده ترجمه کرده است ، در بین آنها چند خطابه از ویکتور هوگو نویسنده معروف فرانسوى است ، هوگو در یکى از خطابه هاى خیلى عالى اش مى گوید : ” راستى اگر انسان اینطور فکر کند که عدم است و بعد از این زندگى نیستى مطلق است ، دیگر اصلا براى او زندگى ارزشى نخواهد داشت ، آن چیزى که زندگى را براى انسان گوارا و لذت بخش مى سازد ، کار او را مفرح مى سازد ، به دل او حرارت و گرمى مى بخشد ، افق دید انسان را خیلى وسیع مى کند همان چیزى است که دین به انسان مى دهد ، یعنى اعتقاد به جهان ابدیت ، اعتقاد به خلود ، اعتقاد به بقاء بشر ، اعتقاد به اینکه تو اى بشر ! فانى نیستى و باقى خواهى بود ، تو از این جهان بزرگترى ، این جهان براى تو یک آشیان کوچک و موقتى است ، این جهان فقط یک گاهواره است ، براى دوران کودکى تو است ، دوران بیشتر دوران دیگرى است ” . از تولستوى حکیم معروف روسى مى پرسند ایمان چیست . آنرا براى ما تعریف کن . مى گوید : ایمان همان چیزى است که انسان با آن زندگى مى کند ، سرمایه زندگى است . واقعا عجب جمله ساده و پر مغزى است . ایمان همان چیزى است که بشر با آن زندگى مى کند شما این جمله را مقایسه کنید با طرز تفکر یک عده سبک مغز بى خبر و بى اطلاع که خیال مى کنند دین براى بشر ” سربار ” است ، بیدینى نوعى آزادى و سبکبارى است ! اینها خیال مى کنند ، پا بند نبودن بهر چیزى نامش آزادى است ، بنابراین پا بند نبودن به عقل و انسانیت و اخلاق و شرافت چون بالاخره هر چه هست پا بند نبودن است سبکبارى و آزادى است . اما این حکیم عالیقدر روسى چقدر خوب ارزش ” سرمایه ” هاى معنوى را درک کرده است ، او نمى گوید ایمان ” سربار ” است مى گوید ” سرمایه است ” . من هنگامى که این سخن تولستوى را دیدم بیاد شعر معروف ناصر خسرو افتادم ، آنجا که بفرزندش خطاب کرده مى گوید :زد دنیا روى زى دین کردم ایراک مرا ، بى دین ، جهان ، چه بود و زندانمرا پورا ز دین ملکى است در دل که آن هرگز نخواهد گشت ویران
دین ، پشتوانه اخلاق و قانون
رکن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق است و قانون ، اجتماع قانون و اخلاق مى خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دین است . اینکه مى گویند اخلاق بدون پایه دینى هم استحکامى خواهد داشت ، هرگز باور نکنید ، درست مثل اسکناس بدون پشتوانه است که اعتبارى ندارد ، مثل اعلامیه حقوق بشر است که فرنگیان منتشر کردند و مى کنند و خودشان هم قبل از دیگران علیه آن قیام کرده و مى کنند ، چرا ؟ چون متکى به ایمانى که از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نیست . ژرژ بیدو که زمانى خودش رهبر سوسیالیستهاى فرانسه بود وقتى که خواستند به الجزایر استقلال بدهند آمد جزو سازمان هاى آدم کشى ها قرار گرفت ، که چرا به اینها استقلال مى دهید ! بلى اینها هستند امضاء کنندگان اعلامیه حقوق بشر و . . . قانون هم همینطور است ، آزادى چطور ؟ آزادى هم همینطور است ، تمام مقدساتى که اجتماع بشر دارد : عدالت ، مساوات ، آزادى ، انسانیت و همدردى ، هرچه که به فکر شما برسد ، تا پاى دین در میان نباشد حقیقت پیدا نمى کند . آلکسیس کارل مى گوید : مغزها خیلى پیشرفته اما افسوس که دلها هنوز ضعیف است ، دل را فقط ایمان قوى مى کند ، تمام مفاسد بشریت از اینست که مغزها نیرومند شده و دلها ضعیف و ناتوان باقى مانده اند ، آیا تمدن چه مى کند ، تمدن براى انسان ابزار مى سازد ، ابزارهاى خوب ، انصافا ابزارهاى خوب اختراع مى کند ، اما آدمها را چطور ؟ چه چیز مى تواند آدم ها را عوض کند ؟ چه چیز مى تواند به آدمها هدف هاى مقدس و عالى بدهد ؟ چه چیز است که مى تواند ارزش هاى بشرى را عوض کند ! کارى کند که همدردى و صاحبدلى تا بدان حد ارزش داشته باشد که از صمیم قلب بگوید : دنیا نیرزد آنکه پریشان کنى دلى زنهار بد مکن که نکرده است عاقلى انسانیت مساوى است با دین و ایمان ، و اگر دین و ایمان نباشد ، انسانیتى نیست .
اشکالات
خوب ، دیگر عرایض خود را باید خاتمه دهم مطالبى بود که دیگر تفصیلا به بیان آنها نمى رسم ، از آن جمله اینکه اگر دین فطرى است چرا گروههائى از مردم از دین خارج مى شوند ؟ راجع به این موضوع اندکى شرح مى دهم : این مطلب خود مطلبى است که علل اعراض گروه زیادى از مردم از دین چیست ؟ این سؤال مخصوصا براى کسانى که توجه به خدا و دیانت را امرى فطرى مى دانند بیشتر طرح مى شود . حتى بعضى این سؤال را با تعجب طرح مى کنند ، ما نخست سخن یکى از دانشمندان امریکائى را در این زمینه نقل مى کنیم بعد نظر خود را بیان خواهم کرد .ذکر این مطلب از آن جهت لازم است که در یافتن راه اصلاح اجتماع بما کمک مى نماید . در کتاب ” اثبات وجود خدا ” که مجموعه مقالاتى است از عده اى دانشمندان در باره خدا ، مقاله اى است تحت عنوان ” بکار بردن روشهاى علمى ” ، از یک دانشمند امریکائى بنام ” والتر اسکارلند برگ ” . این مرد در مقدمه گفتار خود در باره علت عدم ایمان بعضى از دانشمندان بخدا بحث مى کند ، مى گوید : ” اینکه توجه بعضى از دانشمندان در مطالعات علمى منعطف بدرک وجود خدا نمى شود علل متعددى دارد که ما از آن جمله دو علت را ذکر مى کنیم : نخست اینکه غالبا شرایط سیاسى استبدادى یا کیفیت اجتماعى و یا تشکیلات مملکتى انکار وجود صانع را ایجاب مى کند . دوم اینکه فکر انسانى همیشه تحت تأثیر بعضى اوهام قرار دارد و با آنکه شخص از هیچ عذاب روحى و جسمى بیم نداشته باشد باز فکر او در اختیار و انتخاب راه درست کاملا آزاد نیست . در خانواده هاى مسیحى اغلب اطفال در اوائل عمر به وجود خدائى شبیه انسان ایمان مى آورند مثل اینکه بشر بشکل خدا آفریده شده است . این افراد هنگامى که وارد محیط علمى مى شوند و بفرا گرفتن و تمرین مسائل علمى اشتغال مى ورزند این مفهوم انسانى شکل و ضعیف خدا نمى تواند با دلائل منطقى و مفاهیم علمى جور در بیاید و بالنتیجه بعد از مدتى که امید هر گونه سازش از بین مى رود مفهوم خدا نیز بکلى متروک و از صحنه فکر خارج مى شود . علت مهم این کار آن است که دلائل منطقى و تعریفات علمى وجدانیات یا معتقدات پیشین این افراد را عوض نمى کند و احساس اینکه در ایمان بخدا قبلا اشتباه شده و همچنین عوامل دیگر روانى باعث مى شوند که شخص از نارسائى این مفهوم بیمناک شود و از خداشناسى اعراض و انصراف حاصل کند ” . این دانشمند دو علت براى اعراض از دین و خدا ذکر کرده است : یکى نامساعد بودن بعضى از محیطهاى اجتماعى که الزاما ماتریالیسم را یک عقیده رسمى میشناساند . دیگر سوء تفاهمى که در مسئله خدا براى دانشمندان پیدا مى شود . علت این سوء تفاهم آن است که فکر و عقیده خدا را در کودکى از کسانى فرا مى گیرد که مدعى خداشناسى هستند ولى خدا را نمى شناسند ، ذات خدا و صفات خدا و طرز دست اندرکار بودن خدا در کار عالم را طورى تعلیم مى کنند که با عقل و علم و منطق جور نمى آید ، یک مفهوم نامعقولى از خدا و دین بمردم تعلیم مى کنند ، بدیهى است که دانشمند پس از آنکه با عقل و علم و منطق آشنا شد نمى تواند معانى و مفاهیم نا معقول و غیر منطقى را بپذیرد . ناچار آن ایمان نا معقول جاى خود را در ذهن دانشمند به انکار و نفى میدهد و چون مى پندارد عقیده بخدا جز بهمان شکل غیر منطقى نباید باشد منکر خدا مى شود . این سخن ، سخن بسیار درستى است ، مسلما علت انکار و اعراض بسیارى از افراد تحصیل کرده اینست که مفاهیم مذهبى و دینى بطرز صحیحى به آنها تعلیم نشده است ، در واقع آن چیزى که آنها انکار مى کنند مفهوم واقعى خدا و دین نیست ، چیز دیگرى است . افرادى مانند من که با پرسش هاى مردم درباره مسائل مذهبى مواجه هستیم کاملا این حقیقت را درک مى کنیم که بسیار از افراد تحت تأثیر تلقینات پدران و مادران جاهل یا مبلغان بیسواد افکار غلطى در زمینه مسائل مذهبى در ذهنشان رسوخ کرده است و همان افکار غلط اثر سوء بخشیده و آنها را در باره حقیقت دین و مذهب دچار تردید و احیانا انکار کرده است .از اینرو کوشش فراوانى لازم است صورت بگیرد که اصول و مبانى مذهبى بصورت صحیح و واقعى خود با افراد تعلیم و القا شود . این بنده شخصا سالهاست که این مطلب را احساس کرده ام و وظیفه خود دانسته ام که فعالیت هاى مذهبى خود را تا حدودى که توانائى دارم در راه تعلیم صحیح و معقول مفاهیم دینى و مذهبى متمرکز کنم . تجربه نشان داده است که اینگونه فعالیتها بسیار ثمر بخش است . ولى علت اعراض از دین منحصر به اینها نیست ، علتهاى دیگر هم در کار است . یکى از چیزهائیکه موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و دین و همه معنویات مى شود آلوده بودن محیط و غرق شدن افراد در شهوت پرستى و هوا پرستى است ، محیط آلوده همواره موجبات و تحریک شهوات و تن پرورى و حیوان صفتى را فراهم مى کند . بدیهى است که غرق شدن در شهوات پست حیوانى با هرگونه احساس تعالى اعم از تعالى مذهبى یا اخلاقى یا علمى یا هنرى منافات دارد . همه آنها را میمیراند . آدم شهوت پرست نه تنها نمى تواند احساسات عالى مذهبى را در خود بپروراند ، احساس عزت و شرافت و سیادت را نیز از دست مى دهد ، احساس شهامت و شجاعت و فداکارى را نیز فراموش مى کند ، آنکه اسیر شهوات است جاذبه هاى معنوى اعم از دینى و اخلاقى و علمى و هنرى کمتر در او تأثیر دارد . لهذا اقوام و ملتهائى که تصمیم مى گیرند روح مذهب و اخلاق و شهامت و شجاعت و مردانگى را در ملتى دیگر بکشند وسائل عیاشى و شهوترانى و سرگرمیهاى نفسانى آنها را فراهم و تکمیل مى کنند . در تاریخ اندلس اسلامى یعنى اسپانیاى فعلى مى خوانیم که نقشه اى که مسیحیان براى تصرف اندلس و بیرون کشیدن آن از دست مسلمین کشیدند این بود که بصورت دوستى و خدمت وسائل عیاشى براى آنها فراهم کردند .باغها و بوستانها وقف ساختن شراب و نوشانیدن مسلمین شد ، دختران زیبا و طناز در خیابانها بدلربائى و عاشق سازى پرداختند . سرگرمیهاى شهوانى از هر جهت فراهم شد و روح ایمان و جوانمردى مرد . پس از این جریان بود که توانستند مسلمانان را بیدرنگ از دم تیغ بگذرانند . استعمار غرب نیز این برنامه را در قرون اخیر بصورت دقیقى در کشورهاى اسلامى اجرا کرد . بهر حال غرق شدن در شهوات حیوانى عامل دیگرى است براى اینکه تعالى دینى در وجود بشر ضعیف و احیانا منفور گردد .در زبان دین این مطلب اینطور بیان شده که وقتى دلها را کدورت و تیرگى و قساوت مى گیرد . نور ایمان در دلها راه نمى یابد . ” ان الله لا یهدى القوم الفاسقین ” . یکى دیگر از موجبات اعراض و روگرداندن از دین جنگ و ستیزى است که برخى از داعیان و مبلغان دینى بیخرد میان دین و سایر غرائز فطرى و طبیعى بشر ایجاد مى کنند و دین را بجاى اینکه مصلح و تعدیل کننده غرایز دیگر معرفى کنند آنرا ضد و منافى و دشمن سایر فطریات بشر معرفى مى کنند . این مطلب احتیاج بتوضیح دارد . بشر فطریات زیادى دارد . در سرشت بشر تمایل به بسیار چیزها نهاده شده است .همه این تمایلات مربوط بامورى است که بشر در سیر تکاملى خود به آنها احتیاج دارد . یعنى هیچ تمایل بیهوده و لغوى که احتیاج به کشتن و میراندن داشته باشد در وجود بشر نهاده نشده است . همچنانکه هیچ عضو لغو و بیهوده اى در بدن بشر خلق نشده است . در سرشت انسان تمایلات زیادى هست از آن جمله است تمایل به ثروت ، تمایل به محبوبیت اجتماعى ، تمایل بعلم و حقیقت جوئى ، تمایل بتشکیل خانواده و انتخاب همسر و امثال اینها . تمایل دینى نیز یکى از تمایلات طبیعى انسان است . هیچ یک از این تمایلات با یکدیگر سر جنگ ندارند ، بین آنها تضاد و تناقض واقعى نیست . هر کدام از آنها سهمى و خطى و بهره اى دارد . اگر سهم و حظ و بهره هر یک از آنها بعدالت داده شود هماهنگى کامل میان آنها برقرار مى شود . هماهنگى و ناراحتى و جنگ و ستیز آنگاه بر مى خیزد که انسان بخواهد سهم بعضى از آنها را بدیگرى بدهد .یکى را گرسنه نگهدارد و دیگرى را بیش از حد لازم اشباع نماید . یکى از مختصات دین اسلام این است که همه تمایلات فطرى انسان را در نظر گرفته . هیچ کدام را از قلم نینداخته و براى هیچکدام سهم بیشترى از حق طبیعى آنها نداده است .معنى فطرى بودن قوانین اسلامى هماهنگى آن قوانین و عدم ضدیت آنها با فطریات بشر است . یعنى اسلام گذشته از اینکه از نظر ایمان و پرستش خدا پرورش دهنده یک احساس فطرى است ، از نظر قوانین و مقررات نیز با فطرت و طبیعت و احتیاجات واقعى بشر هماهنگ است .بعضى از مقدس مابان و مدعیان تبلیغ دین ، به نام دین با همه چیز بجنگ بر مى خیزند ، شعارشان اینست اگر مى خواهى دین داشته باشى پشت پا بزن به همه چیز ، گرد مال و ثروت نگرد ترک حیثیت و مقام کن ، زن و فرزند را رها کن ، از علم بگریز که حجاب اکبر است و مایه گمراهى است ، شاد مباش و شادى نکن ، از خلق بگریز و بانزوا پناه ببر . و امثال اینها . بنابراین اگر کسى بخواهد به غریزه دینى خود پاسخ مثبت بدهد باید با همه چیز در حال جنگ باشد . بدیهى است وقتى که مفهوم زهد ، ترک وسائل معاش و ترک موقعیت اجتماعى و انزوا و اعراض از انسانهاى دیگر باشد وقتى که غریزه جنسى پلید شناخته شود و منزه ترین افراد کسى باشد که در همه عمر مجرد زیسته است .وقتى که علم دشمن دین معرفى شود و علما و دانشمندان بنام دین در آتش افکنده شوند و یا سرهاشان زیر گیوتین برود مسلما و قطعا مردم به دین بدبین خواهند شد . مربیان دین باید اول بکوشند خودشان عالم و محقق و دین شناس بشوند و بنام دین مفاهیم و معانى نامعقولى در اذهان مردم وارد نکنند که همان معانى نامعقول منشأ حرکتهاى ضد دینى مى شوند ، ثانیا در اصطلاح محیط بکوشند و از آلودگیهاى محیط تا حدود امکان بکاهند ثالثا از همه مهمتر و بالاتر اینکه بنام دین و باسم دین با فطریات مردم معارضه و مبارزه نکنند آن وقت است که خواهند دید مردم ” یدخلون فى دین الله افواجا ” از خداوند متعال مسئلت مى نمائیم که همه ما را براه راست هدایت فرماید و ما را از دینداران واقعى قرار دهد . بار دیگر امشب را که شب مبعث خاتم پیامبران (ص) است بهمه حضار محترم تبریک مى گویم و به ذکر دعائى سخن خود را خاتمه میدهم . دعا بقول آلکسیسر کارل پرواز روح است . آقایان خیال نکنند دعا کهنه مى شود ، یا تمدن و تجدد ایجاب مى کند که دعا نکنند خیر ، دعا اظهار عبودیت است ، امتناع از دعا استکبار بر خداوند متعال است که زشت ترین استکبارها است . ” و قال ربکم ادعونى استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتى سیدخلون جهنم داخرین ” دعا کمال انسانیت است ، دعا بر قرار شدن پیوند بنده با خدا است ، پیوند خدا با بنده قطع ناشدنى است ، از آن سر همیشه ارتباط هست . با دعا از این طرف نیز پیوند و ارتباط برقرار مى شود و زمینه فیض گیرى فراهم تر مى گردد . و انسان در حال دعا با باطن و ضمیر خود متوجه آفریننده و مبدأ و نقطه اى که از آنجا آمده میشود و از او استمداد مى کند و سعادت و سلامت و توفیق میطلبد ، مغفرت و آمرزش مسئلت مى کند . دعاى امشب من یک جمله بیشتر نیست : خدایا به همه ما اراده و همت عنایت فرما که از این برنامه سعادت بخش اسلامى که در مثل امشبى از جانب تو طرح شده و بوسیله خاتم پیامبران تو بما رسیده است بهره ببریم و استفاده کنیم و به آن عمل نمائیم . چه خوب گفته اقبال لاهورى :بمنزل کوش تو همچو مه نو در این نیلى فضا هر دم فزون شومقام خویش اگر خواهى در این دیر بحق دل بند و راه مصطفى ر و
2- امدادهاى غیبى در زندگى بشر
قبل از آنکه وارد بحث خودم بشوم این عید سعید را که عید امید و آروز است و متعلق به آینده بشریت است ، یعنى تعلق دارد به شخصیتى که براى آینده بشریت ذخیره شده است به همه حضار محترم تبریک عرض مى کنم . موضوع بحث همانطور که در کارت هاى دعوت ملاحظه فرموده اید ” امدادهاى غیبى در زندگى بشر ” است .خودم توجه داشته و دارم که این موضوع و این عنوان در ذهن بسیارى از افراد اعم از اینکه در این جلسه شرکت کرده باشند و یا شرکت نکرده باشند توهماتى به وجود مى آورد ، فکر مى کنند که بنا است به اصطلاح یک سلسله موضوعات خرافى در اینجا مطرح شود . شاید بعضى آنقدر ساده دل باشند که خیال کنند شاید موضوعاتى از قبیل تسخیر جن و طلسمات و غیره قرار است در این جلسه بحث شود ! مسلما عده اى با شنیدن عنوان مددهاى غیبى خواهند گفت در عصر علم و دانش و تجربه و آزمایش که بشر همه چیز را تحت تسلط مشاهدات عینى و حسى و لمسى خود در آورده است مددهاى غیبى یعنى چه ؟ در این عصر که عصر نور و روشنائى است بحث در اطراف غیب و نهان و پشت پرده و بالاخره ماوراء الطبیعه معنى ندارد . آرى به این نکته توجه داشته و داریم ، شاید هم تعمدى در کار بوده که چنین عنوانى انتخاب شود که احیانا همچو سؤالاتى و تردید و انکارهائى به وجود آید و قهرا آمادگى بیشترى براى تأمل در آنچه گفته مى شود پیدا شود . باید عرض کنم که مطلب درست عکس این است ، یعنى این انکارها و اعراضها و این ادعاها : که در عصر علم و دانش سخن از مسائلى از قبیل مددهاى غیبى بى معنى است ، ضد علم است و با روح علمى ناسازگار است ، نوعى جهالت است بلکه بدتر از جهالت است . آیا از جهل بدتر هم چیزى هست ! بلى از جهل بدتر هم هست و آن جمود است . هم چنانکه از نظر مال و ثروت و اقتصاد ، از فقر بدتر هم هست و آن غرور و اتکاء به دارائى خویش است ، یعنى اینکه انسان فکر کند آنچه دارد او را از همه چیز حتى از فعالیت و کار و فکر بى نیاز مى کند . این از فقر بدتر است . آینده این حالت از آینده فقر خطرناکتر است .جهل بد است از آن جهت که صرفا نیستى و فقدان علم است ، اما چه بسا جاهلها و نادانها و فاقد العملها که با عشق و شور و شوق زائد الوصفى در پى تحصیل علم و دانش مى روند و آینده روشنى در انتظار آنها است . و اى بسا عالمى که به آنچه دارد مغرور است و خیال مى کند آنچه او میداند کل دانش است و از اینرو به دانش خود مغرور مى گردد . و این غرور یک دنیا جهل و تاریکى بوجود مى آورد . دانش بشر همیشه نسبت به آنچه حقیقت است ، یعنى نسبت به کل دانش اندک است : ” و ما أوتیتم من العلم الا قلیلا ” عالم واقعى همیشه به نادانى و جهل خود اعتراف دارد ، عالم واقعى بدون دلیل چیزى را انکار نمى کند و بدون دلیل چیزى را نمى پذیرد . عالم اگر جامد و مغرور بود عالم نیست . عالم اگر بى دلیل چیزى را پذیرفت یا بى دلیل چیزى را انکار کرد روح علمى ندارد ، او خزانه و انبارى است از یک سلسله فورمولها و اطلاعات ، هر چه باو داده شده یاد گرفته و ضبط کرده است اما در روح خودش یک روشنائى و یک مقیاس براى قبول و انکار وجود ندارد . پس روحش روح علمى نیست . اگر شخصى را دیدید که در همه رشته ها گواهى نامه تحصیلى دارد ، در عین حال سخنى را بدون دلیل قبول یا انکار مى کند بدانید عالم واقعى نیست .علم در ذات خود هرگز مستلزم جمود یا غرور نیست ، علم بشر را در مقابل حقایق خاضعتر و تسلیم تر و در قبول و انکار محتاطتر مى کند . پس جمود که بدتر از جهالت است عبارت است از روح ضد تحقیق ، عبارت است از حالتى که مقدس ترین روحیه را که روحیه تحقیق و کاوشگرى است از بشر میگیرد ، شاید بشود گفت همانطوریکه جمود از جهل زشتتر است ، حس تحقیق از خود علم مقدس تر است . علم آنگاه مقدس و قابل احترام است که با روح تحقیق توأم باشد . روح تحقیق آنگاه وجود دارد که بشر به نقص علم و اطلاعات خود معترف باشد . حدیث لطیفى هست مبنى بر اینکه علم در سه درجه است ، تعبیر حدیث اینست که علم سه وجب است ، بشر همین که بوجب اول علم مى رسد تکبر باو دست میدهد و همین که بوجب دوم میرسد تواضع و فروتنى باو دست میدهد زیرا معلومات خود را در برابر مجهولات ناچیز مى بیند و قتى که بوجب سوم میرسد مى فهمد که هیچ چیز نمى فهمد و مى گوید معلومم شد که هیچ معلوم نشد . بو على سینا رباعى معروفى دارد ، مى گوید :دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موى ندانست ولى موى شکافتاندر دل من هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره اى راه نیافت
بزرگترین دانشمند فیزیک و ریاضى و در واقع بزرگترین دانشمند طبیعت شناس عصر ما اینشتاین است . در مقدمه ” خلاصه فلسفى نظریه نسبیت ” مى گوید : بشر پس از آشنا شدن با فیزیک جدید همین قدر مى تواند ادعا کند که با الفباى کتاب آفرینش آشنا شده است نه بیشتر .یعنى مثل بشر از نظر آشنائى با حقایق جهان مثل کودکى است که تازه بدبستان رفته و الفباى یک زبان را شناخته است ، این کودک تا وقتى که بتواند کتاب هاى علمى که بان زبان نوشته شده است بخواند و بفهمد ، چقدر فاصله دارد ؟ بشر امروز نیز تا وقتى که بتواند کتاب طبیعت را بخواند همین قدر بلکه بیشتر فاصله دارد . من امشب نمى خواهم بشما بگویم هر چه من میگویم بپذیرید ، من امشب به عنوان یک گوینده مذهبى در این مرکز علمى میخواهم از همان خاصیتى استفاده کنیم که همیشه دین در برابر علم داشته است . دین همیشه محرک علم بوده است بسوى تحقیق . ویلیام جیمز مى گوید :دین همیشه نشانه هائى از چیزهائى داده است که عقل و علم بشر هرگز به آنجا راه نداشته است . اما همین نشانه ها سبب شده که عقل و علم بتحقیق پردازد و بالاخره به کشفیاتى نائل گردد . امروز مورد قبول علما است که بسیارى از مسائل علمى که بشر به آنها رسیده است محرک اولیه اش دین بوده است . من که امشب مسأله ” مددهاى غیبى ” را عنوان مى کنم میخواهم محرک روح تحقیق و توجه شما باشم .
غیب یعنى چه ؟
غیب یعنى نهان ، پشت پرده ، یعنى آن چیزهائى که از حواس ظاهرى ما نهان است و پشت پرده محسوسات واقع شده است . قرآن کریم این کلمه را زیاد بکار برده است ، گاهى تنها ، مثل اینکه مى فرماید : ” الذین یؤمنون بالغیب ” یعنى آنانکه به غیب ایمان دارند .یا میفرماید : ” و عنده مفاتیح الغیب لا یعلمها الا هو ” یعنى کلیدهاى غیب نزد خداست و جز او کسى از آنها آگاه نیست . و گاهى همراه با کلمه شهادت ، مثل اینکه میفرماید : ” عالم الغیب و الشهادش ” . خداوند هم به غیب آگاه است و هم به شهادت .فلاسفه اسلامى از همین تعبیر قرآنى استفاده کرده ، جهان طبیعت را عالم شهادت ، و جهان ملکوت را عالم غیبت اصطلاح کرده اند . در ادبیات عرفانى ما از غیب و نهان و پشت پرده و اینکه راز نهان و پشت پرده و ماوراء ظاهرى هست زیاد سخن رفته و لطف و زیبائى خاصى به آن داده است . حافظ مى گوید :ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره درین حرم دارد
هم او میگوید : ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند خیام مى گوید :اسرار ازل را نه تو دانى و نه من وین خط معما نه تو خوانى و نه منهست از پس پرده گفتگوى من و تو چون پرده برافتد نه تو مانى و نه من
براى ایمان و اعتقاد ما به عالم شهادت ، حواس ما کافى است . اساسا این عالم از آن جهت شهادت نامیده شده است که ما با حواس خود با آن سر و کار داریم و محسوس و ملموس ما است ، علیهذا نیازمند به معرف و معلمى براى اینکه بوجود چنین جهانى مؤمن بشویم نیستیم . نیازمندى ما به معلم و تعلیم و تحقیق براى آشنا شدن بیشتر با حقایق آن است . اما این حواس براى ایمان و اعتقاد به جهان غیب کافى نیست ، براى ایمان و اعتقاد به جهان غیب قوه عقل که خود مرتبه غیب وجود ما است باید دست بکار و فعالیت بشود . و یا قوه اى نهان تر و مخفى تر از عقل باید غیب را شهود نماید . مولوى میگوید :جسم ، ظاهر ، روح ، مخفى آمده است جسم ، همچون آستین ، جان همچو دستحس بسوى روح ، زودتر ره برد زانکه او غیب است و اوزان سر بودباز عقل از روح ، مخفى تر بود روح وحى از عقل پنهان تر بودآن حسى که حق بدان حس مظهر است نیست حس اینجهان ، آن دیگر استحس حیوان گر بدیدى آن صور با یزید وقت بودى گاو و خرغیر فهم و جان که در گاو و خر است آدمى را فهم و جانى دیگر استباز غیر فهم و جان آدمى هست فهمى در نبى و در ولى
پیغمبران راهنمایان جهان غیبند ، آمده اند که مردم را به غیب و ماوراى ظاهر و محسوسات ، مؤمن و معتقد نمایند . پیغمبران به اینکه مردم بوجود غیب ایمان داشته باشند اکتفا نکرده اند ، پیغمبران آمده اند که میان مردم و غیب رابطه برقرار کنند ، حلقه اتصال میان مردم و جهان غیب باشند ، مردم را مؤمن بمددهاى غیبى و عنایتهاى خاص غیبى در شرایط خاصى بنمایند . اینجا است که مسأله غیب عملا با زندگى بشر تماس پیدا مى کند .
پرده غیب
گفتم غیب یعنى نهان ، پس پرده . این پرده چیست ؟ چگونه پرده ایست که جلو چشم ما کشیده شده که نمى توانیم ببینیم ، آیا واقعا پرده اى وجود دارد که باید پس برود تا ببینیم یا اینکه این تعبیرات کنایه از حقایق دیگرى است .اتفاقا همین تعبیر پرده در خود قرآن کریم نیز آمده است در باره اهل قیامت میفرماید : ” و لقد کشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید ” یعنى امروز پرده را از جلوى تو برداشتیم ، اینک دیده تو باز است و مى توانى همه چیز را ببینى . جمله معروفى منسوب است به حضرت امیر (ع) : ” لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا ” یعنى فرضا پرده برافتد بر یقین من افزوده نمى شود .مسلما این پرده از نوع ماده و جسم نیست ، این پرده جز حجاب محدودیت حواس ما که تنها امور نسبى و محدود را درک مى کند نمیباشد .
محدود و نامحدود
بحسب فرض اولى عقل ، موجود بر دو قسم است : محدود و نامحدود . وقتى محدود را تعریف کنیم نامحدود هم روشن مى شود ، شما که در اینجا نشسته اید یک نقطه معین و یک مقدار معین از فضا را اشغال کرده اید و در نقطه دیگر و جاى دیگر نیستید ، و اگر بخواهید در نقطه دیگر در روى صندلى دیگر بنشینید ، ناچار باید این نقطه را رها کنید و با حرکت ، خود را به نقطه دیگر منتقل نمائید ، یعنى نمى توانید در عین اینکه در این نقطه هستید در آن نقطه باشید ، شما از نظر مکان محدود به مکان خاصى هستید . همینطور است از لحاظ زمان ، ما در این زمان هستیم و در زمانهاى پیش نبوده ایم همچنان که در زمان هاى بعد نخواهیم بود . حالا اگر موجودى از نظر مکانى و زمانى نامحدود باشد بمعنى اینست که هیچ مکانى و هیچ زمانى از او خالى نیست و در همه زمانها و همه مکانها هست ، بلکه محیط بر مکان و زمان است . و در این وقت است که حواس ما از درک چنین موجودى عاجز و ناتوان است . و ما به این دلیل یک شیئى خاص را مى بینیم که محدود است و در جهت معین قرار دارد ، قابل اشاره است ، و شکل دارد . اگر نامحدود باشد و شکل و جهت نداشته باشد قهرا نخواهیم توانست او را دید . ما یک آواز را به این دلیل مى شنویم که گاهى هست و گاهى نیست ، اگر یک آواز ممتد و یک نواخت همیشه با پرده گوش ما سر و کار داشته باشد هرگز او را نخواهیم شنید . غزالى مى گوید ما از آن جهت نور را مى شناسیم که گاهى هست و گاهى نیست ، در یک جا هست و یک جا نیست ، اگر وضع نور چنین مى بود که همیشه جهان روشن بود . بطور یکنواخت هم روشن بود ، سایه و تاریکى نبود ، افول و غروبى نبود ، در این وقت چیزى را که هرگز نمى شناختیم و بوجودش پى نمى بردیم همین نور بود که ظاهرترین اشیاء است و ظاهر کننده چیزهاى دیگر است . پس ما نور بود را بکمک ضدش که ظلمت است مى شناسیم و وجودش را تصدیق مى کنیم : محمود شبسترى عارف معروف مى گوید :اگر خورشید بر یک حال بودى شعاع او بیک منوال بودىندانستى کسى کاین پرتو اوست نبودى هیچ فرق از مغز تا پوستجهان جمله فروغ نور حق دان حق اندر وى ز پیدائى است پنهانچو نور حق ندارد نقل و تحویل نیاید اندر او تغییر و تبدیل
اینکه میگویند : ” تعریف الاشیاء باضدادها ” در مورد چیزهائى است که ما از راه حواس به وجود آنها پى مى بریم . اهل معرفت و عرفان میگویند: حق متعال از کثرت ظهور در خفا است، یعنى حیثیت ظهور و خفا در او یکى است ، او از این جهت مخفى است که هیچگونه غیاب و افول و غروبى ندارد و هیچ چیز و هیچ جا از او خالى نیست .یا من هو اختفى لفرط نوره الظاهر الباطن فى ظهوره
در ادبیات فارسى تمثیل عالى و لطیفى از زبان ماهى و آب آورده شده که خیلى جالب است . گوینده و سراینده آنرا نمى شناسم ، مى گوید :بدریائى ، شناور ماهیى بود که فکرش را چو من کوتاهیى بودنه از صیاد تشویقى کشیده نه رنجى از شکنج دام دیدهنه جان از تشنگى در اضطرابش نه دل سوزان ز داغ آفتابشدر این اندیشه روزى گشت بى تاب که مى گویند مردم : آب ، کو آب ؟کدام است آخر آن اکسیر جانبخش که باشد مرغ و ماهى را روان بخشگر آن گوهر متاع این جهان است چرا یا رب ز چشم من نهان استجز آبش در نظر شام و سحر نه در آب آسوده وز آبش خبر نهمگر از شکر نعمت گشت غافل که موج افکندش از دریا به ساحلبر او تایید خورشید جهان تاب فکند آتش به جانش دورى آببه خاک افتاد و آب آمد به یادش جان از تشنگى بر لب فتادشور آواز دریا چون شنفتى بروى خاک غلطیدى و گفتىاکنون یافتم آن کیمیا چیست کامید هستیم بى او دمى نیست دریغا دانم امروزش بها من که دستم کوته است او را ز دامن
آرى یک ماهى که همه عمر در آب زیسته ، و در راست و چپ و بالا و پائین و مبدأ و مقصد و مسیر خود جز آب ، چیزى ندیده است ، چیزى را که درک نمى کند و او را نمى بیند و در وجودش شک مى کند و ارزش آن را نمى یابد همان آب است ، اما همین که لحظه اى از آب خارج شد و وارد دنیاى ضد آب شد بوجود و ارزش و اهمیت آب پى میبرد و آنرا مى شناسد . مقصود اینست که غیب بودن غیب ، و راز غیب بودنش مربوط بمقدار توانائى دستگاههاى حسى و ادراکى ما است نه بوجود حائل و مانعى میان دستگاه ادراکى و حسى ما و غیب .مولوى تمثیلى عالى راجع به محدودیت حواس بشر آورده است که بسیار قابل توجه است ، مى دانیم که در دوره جدید دانشمندان و فلاسفه اروپا ابتکار اساسى که در فلسفه به خود نسبت مى دهند این است که در باره حدود ادراکات بشرى به بحث و کاوش پرداخته اند و بعضى از فلاسفه بزرگ و درجه اول اروپا ، اساس فلسفه شان نقادى دستگاههاى اندیشه بشر است . دو اثر بزرگ کانت فیلسوف بزرگ آلمانى عبارت است از ” نقادى عقل نظرى ” . و ” نقادى عقل عملى ” . اینکه چقدر از این نقادیها واقعا ابتکار است و چقدر در جهان ، بالاخص جهان اسلام ، سابقه دارد از بحث فعلى ما خارج است ، همین قدر عرض مى کنم که در فلسفه و حکمت اسلامى بیش از هر کار دیگر کار نقادى صورت گرفته است ولى نه باسم نقادى ، باسم هاى دیگر . و آن نقادیها ارزش و عمق زیادترى از نقادیهاى اروپائى دارد . این مطلب باید در جاى دیگر مفصل و مستدل بحث شود . مولوى در بیان محدودیت حس بشر ، چند صد سال پیش از آنکه اروپائیان در صدد بیان تعیین حدود حس بر آیند این مثل را مى آورد که : هندیها فیلى را به سرزمینى که فیل ندیده بودند آوردند و آنرا در خانه اى تاریک قرار دادند . مردم یک یک بدرون خانه مى رفتند و به او دست مى سائیدند و پس از بیرون آمدن بر اساس لامسه خود در باره فیل قضاوت مى کردند ، آنکه دستش خرطوم فیل را سائیده بود ، در جواب کسانى که پرسیدند فیل چه شکل بود گفت درست بشکل ناودان خانه است . آنکه دستش گوش فیل را لمس کرده بود ، در جواب پرسش اینکه فیل چگونه است گفت فیل عینا به شکل بادبزن است . آنکه دست خود را به پشت فیل مالیده بود . گفت فیل مانند یک تخت است . دیگرى که دستش با پاى فیل تماس پیدا کرده بود گفت فیل مانند یک استوانه است :پیل اندر خانه اى تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنوداز براى دیدنش مردم بسى اندر آن ظلمت همى شد هر کسىدیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف مى بسودآن یکى را کف به خرطوم او افتاد گفت همچون ناو دانستش نهادآن یکى را دست بر گوشش رسید آن بر او چون باد بیزن شد پدیدآن یکى را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمودآن یکى بر پشت او بنهاد دست گفت خود آن پیل چون تختى بد استهمچنین هر یک به جزئى مى رسید فهم آن مى کرد ، هر جا مى تنیدز نظر گه گفت شان بد مختلف آن یکى دالش لقب داد آن ، الف
مولوى آنگاه چنین نتیجه گیرى مى کند :چشم حس همچون کف دست است و بس نیست کف را بر همه آن دسترسدر کف هر کس اگر شمعى بدى اختلاف از گفتشان بیرون شدى
لامسه نسبت به باصره محدود است ، باصره قادر است یک حجم بزرگ مانند فیل را به همه اعضاء و اندامهایش بصورت یک موجود سه بعدى ادراک کند . اما لامسه ، آن هم با کف یک دست فقط باندازه مساحت کف دست را مى تواند ادراک کند . بستگى دارد به شانس ، که کف دست به کجاى اندام فیل اصابت کند .پس نسبت لامسه به باصره نسبت یک حس محدود بیک حس نامحدود (البته نامحدود نسبی) است و عینا همین نسبت میان تمام حواس ما و قوه عاقله ما برقرار است .
جهان غیب
اما اینکه عقل ها از چه راه وجود جهانى دیگر را اکتشاف مى کنند ؟ چه آثار و علائمى در این جهان وجود دارد که عقل را به جهان دیگر رهبرى مى کند ؟ مطلبى است که از عهده این بحث مختصر خارج است ولى اشاره به این مطلب بد نیست و آن اینکه علم و فلسفه در تحلیل نهائى خود به آنجا رسیده است که اصل و مایه هر امر مادى حرکت است . علوم بطریقى و فلسفه بطریق دیگر این نظر را اثبات و تأیید کرده است . از نظر فلسفه همه چیز در ذات و جوهر خود متغیر است ، تمام جهان یک قافله در حال ” سیر و حرکت را تشکیل مى دهد ” ، اما نه قافله اى که تنها کارش انتقال از مکانى به مکان دیگر است بلکه قافله اى که کارش انتقال از وجودى بوجود دیگر است و البته بصورت اتصالى و استمرارى . صدرالمتألهین شیرازى با براهین متقن ثابت کرده است که حتى جواهر عالم در تغییرند ، یعنى همان چیزى که امثال ارسطو و بو على محال مى دانستند او جایز بلکه واقع و ضرورى و حتمى مى داند . از نظر این فیلسوف ، جهان یک واحد حرکت است ، دائما در حال حدوث و فنا است ، یک حدوث دائم و مستمر است . طبق این نظر غیر قائم بالذات بودن جهان ، یعنى قائم بالغیر بودن جهان ، واضحتر و روشن تر از آن است که نیازى بتوضیح داشته باشد .طبق این نظر بحث در این نیست که جهان در یک لحظه اى از عدم بوجود آمد پس علتى آن را بوجود آورده است ، بلکه بحث در این است که جهان تدریجا و دائما از عدم بوجود مى آید و استمرارا دستى او را بوجود مى آورد و فانى مى کند .جنبش ما هر دمى خود اشهد است کو گواه ذوالجلال سرمد استگردش سنگ آسیا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوى آبیا خفى الذات محسوس العطا انت کالماء و نحن کالرحىتو چو جانى ، ما مثال دست و پا قبض و بسط دست ، از جان شد رواتو چو عقلى ، ما مثال این زبان این زبان از عقل دارد این بیانتو مثال شادى و ما خنده ایم که نتیجه شادى فرخنده ایمتو بهارى ، ما چو باغ سبز و خوش و نهان و آشکارا بخشششاى برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من
این جهان ، هستى خود را ، نظم خود را ، حیات و نشاط خود را از جهان دیگر دارد . این جهان بمنزله کف است و آن جهان دریا .جنبش کف ها ، ز دریا روز و شب کف همى بینى دریائى عجبما چو کشتى ها بهم برمى زنیم تیره چشمیم و در آب روشنیماى تو در کشتى تن رفته بخواب آب را دیدى نگر در آب آبآب را آبى است کو میراندش روح را روحى است کو مى خواندشعشق ، بحرى ، آسمان بر وى کفى چون زلیخا در هواى یوسفىدور گردان را ز موج عشق دان گر نبودى عشق بفسردى جهانکى جمادى محو گشتى در نبات ؟ کى فداى روح گشتى نامیات ؟روح کى گشتى فداى آن دمى ؟ کز نسیمش حامله شد مریمى ؟هر یکى بر جا فسردى همچو یخ کى بدى پران و جویان چون ملخذره ذره عاشقان آن جمال رو کند سوى علو همچون نهالسبح لله هست اشتابشان تنقیه تن مى کند ، از بهر جان
مددهاى غیبى
گذشته از اینکه اشیاء در اصل هستى خود از غیب مدد مى گیرند ، بعبارت دیگر سراسر طبیعت مدد غیبى است ، در زندگى بشر یک سلسله مددهاى غیبى خاصى هم وجود دارد . یعنى چه ؟ مگر مددهاى عمومى و خصوصى در کار است ؟بلى لازم است قبلا اصطلاحى از قرآن ذکر کنم و سپس به توضیح مطلب بپردازم. قرآن خداوند را هم با صفت رحمان و هم با صفت رحیم یاد مى کند . بسم الله که خود آیه اى از قرآن است هم مشتمل بر رحمان است ، هم مشتمل بر رحیم رحمان و رحیم دو مشتق از رحمت مى باشند ، با این تفاوت که رحمت رحمانى عبارت است از رحمت عمومى که شامل همه موجودات است . وجود هر موجودى براى آن موجود رحمت است ، وسائلى که براى ابقاء و ادامه وجود او آفریده شده است رحمت است . اما رحمت رحیمیه عبارت است از الطاف و دستگیرى هاى خاصى که یک موجود مکلف در اثر حسن انجام وظیفه مستحق آن مى گردد ، لطف خاصى است که طبق قانون خاص ، نه قانون عام طبیعت ، شامل حال مى گردد . پیامبران آمده اند که ما را به اینگونه مددهاى غیبى مؤمن نمایند ، اگر چنین ایمانى در ما پیدا شود ما عملا با خداوند وارد معامله و بده و بستان مى شویم ، احساس مى کنیم که نیکى کردیم و خداوند بما پاداش نیک داد ، ما را حفظ و نگهدارى کرد ، بر عکس ، بدى کردیم و کیفر دیدیم . بهر حال بشر در زندگى خاص خود ، اعم از زندگى فردى یا اجتماعى احیانا مشمول لطف ها و رحمتهاى خاصى مى شود که او را دستگیرى مى کند و از سقوط نجات مى دهد ، خداوند در باره رسول اکرم مى فرماید : ” الم یجدک یتیما فاوى (*) و وجدک ضالا فهدى (*) و وجدک عائلا فاغنى ” . اما در نمازهاى پنجگانه مى گوئیم ” ایاک نعبد و ایاک نستعین ” . خدایا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو کمک مى خواهم . این خود نوعى استمداد از غیب است .
انواع امدادها
کمکهاى غیبى گاهى به صورت فراهم شدن شرائط موفقیت است و گاهى به صورت الهامات و هدایتها و روشنیها و روشن بینى ها . ولى باید دانست که اینگونه الطاف غیبى گزاف و رایگان نیست ، چنین نیست که انسان در خانه اش بنشیند دست روى دست بگذارد و منتظر باشد ” دستى از غیب برون آید و کارى بکند ” خیر چنین انتظاراتى بر خلاف ناموس و آفرینش است . دو آیه از قرآن ذکر مى کنیم یکى در مورد مددهائى که به صورت فراهم شدن شرائط موفقیت است و دیگر در مورد مددهائى که به صورت الهامات و هدایتهاى معنوى است ، ببینید قرآن چه شرائطى ذکر مى کند و چگونه است که به صورت گزاف و رایگان رخ نمى نماید . در مورد اول مى گوید : ” ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم ” اگر خدا را یارى کنید خداوند شما را یارى مى کند و ثابت قدمتان مى دارد . ببینید یارى الهى را که مدد غیبى است مشروط مى کند به یارى قبلى خدا یعنى به اینکه خدمت و عمل و مجاهدتى در راه خیر عموم صورت بگیرد و مخصوصا در راه خدا باشد یعنى لله و فى الله باشد . یعنى هم عمل و مجاهدت و کوشش شرط است و هم اخلاص و حسن نیت . در مورد دوم مى گوید : ” و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین ” یعنى آنانکه در راه ما کوشش و جدیت به خرج مى دهند ما راههاى خود را به آنها ارائه مى دهیم ، خداوند با نیکوکاران است . در این آیه نیز هم کوشش را و هم اینکه ” در راه ما ” باشد ذکر مى کند ، هم صرف نیروى بدنى و هم صرف نیروى روحى را شرط قرار مى دهد و در این صورت است که هدایت و روشنى باطنى به انسان داده مى شود . مى بینید که سخن از مددهاى گزاف و رایگان نیست . على علیه السلام جمله بسیار جالبى دارد در زمینه نصرت هاى الهى و اینکه در چه شرائطى مددها و تأییدات غیبى مى رسد . این جمله در نهج البلاغه است مى فرماید : ” و لقد کنا مع رسول الله نقتل آبائنا و أبنائنا و اخواننا و أعمامنا ، ما یزیدنا ذلک الا ایمانا و تسلیما و مضیا على اللقم و صبرا على مضض الالم و جدا فى جهاد العدو ، و لقد کان الرجل منا و الاخر من عدونا یتصاولان تصاول الفحلین ، یتخالسان انفسهما ایهما یسقى صاحبه کأس المنون ، فمرش لنا من عدونا و مرش لعدونا منا فلما رأى الله صدقنا انزل لعدونا الکبت و انزل علینا النصر . . . و لعمرى لو کنا نأتى ما أتیتم ما قام للدین عمود و لا اخضر للایمان عود ” . على علیه السلام در این جمله ها جدیت و اخلاص مسلمانان صدر اول را که منتهى شد به نصرت هاى عظیم الهى و اینکه اگر آن همه مجاهدتها و اخلاصها نمیبود پیروزى هم نبود توصیف مى کند . میفرماید : آنگاه که در خدمت رسول اکرم بودیم ، در راه ایمان و عقیده با پدران و پسران خود میجنگیدیم و از اینکه شمشیر بر روى آنها و برادران و عموهاى خود بکشیم و آنها را بکشیم پروا نداشتیم . این چنین پیشامدهاى سخت ما را سست نمیکرد و بر استقامت و ثبات قدم و صبر و پیشروى ما میافزود ، چنان بود که گاهى در میدان جنگ یکى از ما و یکى از دشمنان ما در جنگ تن به تن مانند دو شتر نر خشمناک بهم مى پیچیدند ، هر یک مى خواست جان دیگرى را بر باید ، گاه ما بردشمن و گاه دشمن بر ما پیروز میشد .چون صدق نیت ما مشهود ذات حق گشت (یعنى چون صدق نیت ما به حقیقت پیوست ، زیرا تحقق هر چیزى مساوى است با مشهود بودن آن براى ذات حق ، خداوند خذلان را بر دشمن ما و نصرت را بر ما نازل فرمود ، یعنى چون ما هم میکوشیدیم و هم کوشش ما در راه حقیقت بود و دشمن ما میکوشید اما نه در راه حقیقت بلکه در راه دفاع از باطل و از هواى نفس ، خداوند ما را مدد فرمود . . . بخدا قسم اگر ما مانند امروز شما بودیم نه استوانه اى از دین بر پا میشد و نه درختى براى اسلام و ایمان سبز مى گشت . قرآن کریم در داستان اصحاب کهف چنین مى فرماید : ” انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدى و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا ” یعنى آنها گروهى جوانمرد بودند که پروردگار خویش را شناختند و بدو ایمان آوردند و ما بر هدایت و روشنائى آنها افزودیم و بقلب آنها قوت بخشیدیم ، زیرا آنها بپاخاسته بودند و عقائد سخیف قوم خود را مورد حمله قرار داده بودند . در اینجا نیز هم سخن از مدد غیبى به صورت هدایت و روشن بینى است و هم سخن از تقویت نیروى اراده است و هر دو را مشروط کرده است به دو چیز : یکى قیام و به پا خاستن و دیگر لله و فى الله بودن قیام . اینکه زندگى انسان اگر مقرون بحق جوئى و حقیقت خواهى و اخلاص و عمل و کوشش باشد مورد حمایت حقیقت قرار میگیرد و از راههائى که بر ما مجهول است دست غیبى ما را تحت عنایت خود قرار میدهد ، علاوه بر اینکه یک امر ایمانى است و از لوازم ایمان به تعلیمات انبیاء است ، یک حقیقت تجربى و آزمایشى است ، البته تجربه و آزمایش شخصى و فردى . یعنى هر کسى لازم است در عمر خویش چنین کند تا اثر لطف و عنایت پروردگار را در زندگى خود ببیند و چقدر لذت بخش است معامله با خدا و مشاهده آثار لطف خدا . کار خیلى سختى نیست ، مراحل اولیه اش آسان است ، انسان میتواند با پیمودن راه خدمت بخلق ، کمک بضعیفان ، مخصوصا احسان بوالدین ، بشرط اخلاص و حسن نیت ، کم و بیش آثار لطف خدا را همراه خود ببیند ، من خودم میتوانم ادعا کنم که براى خودم این مسائل جنبه آزمایشى دارد ، عملا لطف پروردگار را در این شرائط وجدان کرده ام . داستانى از مرحوم آیه الله بروجردى اعلى الله مقامه بیاد دارم : در سالهاى اولى که ایشان از بروجرد به تهران و از تهران به قم آمدند و در اثر در خواست حوزه علمیه در قم اقامت فرمودند ، و البته آمدنشان بطهران دنبال یک کسالت شدید بود که احتیاج به جراحى پیدا کرد و ایشان تحت عمل قرار گرفتند . پس از چند ماه اقامت در قم ، تابستان رسید و حوزه تعطیل شد ، ایشان تصمیم گرفتند بزیارت مشهد بروند زیرا در حال شدت بیمارى نذر کرده بودند که اگر خداوند ایشان را شفا داد بزیارت حضرت رضا علیه السلام تشرف حاصل کنند . یکى از مراجع تقلید حاضر براى بنده نقل کردند که ایشان در یک جلسه خصوصى این تصمیم را ابراز فرمودند و ضمنا باصحاب خودشان که در آن جلسه شرکت داشتند فرمودند کدامیک از شما با من خواهید آمد . ما گفتیم تأملى مى کنیم و بعد جواب مى دهیم .ولى ما در غیاب ایشان مشورت کردیم و اساسا صلاح ندیدیم ایشان فعلا از قم به مشهد بروند ، بیشتر روى این جهت فکر مى کردیم که ایشان تازه بمرکز قم آمده اند و هنوز مردم ایران ، مخصوصا مردم تهران و مشهد که در مسیر و مقصد مسافرت ایشان هستند ایشان را درست نمى شناسد و بنابراین تجلیلى که شایسته مقام ایشان هست از ایشان بعمل نخواهد آمد . لهذا تصمیم گرفتیم ایشان را از این سفر منصرف کنیم ، ولى میدانستیم که این جهت را نمى شود با ایشان در میان گذاشت . بناشد عذرهاى دیگرى ذکر کنیم از قبیل اینکه چون تازه عمل جراحى صورت گرفته است ممکن است این مسافرت طولانى با اتومبیل (آنوقت هواپیما و قطار در راه مشهد و تهران نبود) صدمه داشته باشد . در جلسه بعد که ایشان مجددا مطلب را عنوان کردند ما کوشیدیم هر طور شده ایشان را منصرف کنیم ، ولى یکى از حضار مجلس آنچه ما در دل داشتیم اظهار داشت و ایشان فهمیدند که منظور اصلى ما از مخالفت با این مسافرت چیست ؟ ناگهان تغییر قیافه دادند و با لحنى جدى و روحانى فرمودند : من هفتاد سال از خداوند عمر گرفته ام و خداوند در این مدت تفضلاتى بمن فرموده است که هیچ کدام از آنها تدبیر خود من نبوده است ، من در همه این مدت کوشش داشته ام ببینم چه وظیفه اى دارم که بان عمل کنم ، حالا پس از هفتاد سال شایسته نیست خودم بفکر خودم باشم و براى شئونات شخصى خودم بیندیشم ، خیر ، میروم . آرى یک فرد در زندگى عملى خود اگر کوشش و اخلاص را توأما داشته باشد خداوند او را از راههائى که خود آن فرد نمى داند تأیید مى فرماید : ” ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم ” شما اگر حقیقت را یارى کنید حقیقت بیارى شما میاید .
تفاوت تفکر الهى و تفکر مادى
تفاوت تفکر مادى و تفکر الهى در همین جا است . از نظر یک نفر مادى در حساب عالم هیچ گونه تفاوتى میان راه حق و راه ناحق نیست . عدل و ظلم ، حق و ناحق ، خوبى و بدى از نظر نظام کلى و جملى عالم ، حساب خاصى ندارد . گوش جهان به این معانى و مفاهیم بدهکار نیست .اساسا جهان چشم و گوش و عقل و هوشى ندارد که به این چیزها برسد و آنرا که در راه حق و عدالت و اخلاق و انسانیت و نیکوکارى و اخلاص گام بر میدارد تأیید کند و آنرا که در این راه گام برنمیدارد تأیید نکند . ولى از نظر انسان الهى ، در حساب کلى جهان میان این دو تفاوت است .حقیقتى در کار است و به حمایت مردان راه حق بر مى خیزد . ما در کتاب انسان و سرنوشت تحت عنوان تأثیر عوامل معنوى در سرنوشت گفته ایم که : ” از نظر جهان بینى مادى ، عوامل مؤثر در اجل ، روزى ، سلامت ، سعادت و خوشبختى منحصرا مادى است .تنها عوامل مادى است که اجل را دور یا نزدیک مى کند ، روزى را توسعه مى دهد یا تنگ مى کند ، به تن سلامت مى دهد یا میگیرد ، خوشبختى و سعادت را تأمین یا نابود مى کند اما از نظر جهان بینى الهى علل و عوامل دیگرى که عوامل روحى و معنوى نامیده مى شوند نیز همدوش عوامل مادى در کار اجل و روزى و سلامت و سعادت و امثال اینها مؤثرند . از نظر جهان بینى الهى ، جهان یک واحد زنده و با شعور است ، اعمال و افعال بشر حساب و عکس العمل دارد ، خوب و بد در مقیاس جهان بى تفاوت نیست ، اعمال خوب یا بد انسان مواجه مى شود با عکس العمل هائى از جهان که احیانا در دوره حیات و زندگى خود فرد به او میرسد ” . . . هم در آن کتاب گفتیم : ” از نظر مادى سنن تشریعى یعنى مقرراتى که باید بشر بانها عمل کند حساب مخصوصى در میان سنن تکوین ندارد ، حق و باطل ، درست و نادرست ، عدالت و ستم یک جور حساب دارد . جهان نسبت بطرفداران آنها بیطرف است . اما از نظر مکتب الهى جهان نسبت به این امور و طرفداران آنها بیطرف نیست : طرفدار اهل حق و عدالت و درستى و صاحبان آرمان هاى مقدس است .یک نفر مادى هر اندازه بمسلک و روش و آیین خود مؤمن و معتقد باشد و هر اندازه آرمانش مقدس و عمومى و دور از خودخواهى و نفع پرستى باشد بیش از این عقیده ندارد که بهر اندازه سعى و کوشش و مجاهدت در راه تحقق بخشیدن به آرمان خود بخرج دهد نتیجه میگیرد ، اما یک نفر مسلمان مؤمن و معتقد عقیده دارد که جهان طورى ساخته شده که اگر او در راه حق و حقیقت فداکارى کند دستگاه جهان بحمایت او برمیخیزد و او را از پشتیبانى خود بهره مند مى کند . صدها هزار برابر نیروئى که او در راه هدف مقدس خود مصرف مى کند نیروى ذخیره در جهان هست که در چنین شرایطى بیارى او بکار میافتد . از نظر مکتب مادى یک نفر طرفدار حقیقت و عدالت همانقدر باید به اثر فعالیت خود مطمئن و امیدوار باشد که یک نفر طرفدار ظلم و باطل بفعالیتهاى خود و اثر آنها مطمئن است . زیرا بعقیده او از نظر جهان و جریان کلى عالم فرقى میان این دو نفر نیست . ولى از نظر مکتب الهى بین این دو تفاوت بسیار است ” .
الهام و اشراق
یکى از انواع مددهاى غیبى الهامات و اشراقاتى است که احیانا بدانشمندان مى شود و ناگهان درى از علم بروى آنها گشوده مى شود و اکتشافى عظیم رخ مى دهد . آنچه معمولا ما از راههاى حصول علم مى شناسیم دو تا است : یکى تجربه و مشاهده عینى ، دیگر قیاس و استدلال . بشر از راه مطالعه و مشاهده عینى طبیعت با رموز و اسرار طبیعت آشنا مى شود ، یا در اثر قوه استدلال و قیاس نتیجه اى را پیش بینى و استنتاج مى کند . این گونه موفقیتها عادى است ، لازمه قطعى و جبرى مقدماتى است که بشر عملا بکار برده است . گو اینکه از یک نظر دقیق فلسفى در همین موارد نیز یک منشأ الهامى وجود دارد . ولى این نظر از افق این بحث ما خارج است . حاجى سبزوارى مى گوید : والملهم المبتدع العلیم حى قدیم منه عظیم و لى آیا همه معلوماتى که در طول تاریخ عمر بشر براى بشر حاصل شده است از یکى از این دو راه بوده است و لا غیر ؟ یا راه سومى هم وجود دارد ؟ بعقیده بسیارى از دانشمندان راه سومى هم هست . شاید اغلب اکتشافات بزرگ از نوع برقى بوده که ناگهان در روح و مغز دانشمند جهیده و روشن کرده و سپس خاموش شده است .ابن سینا معتقد است که چنین قوه اى در بسیارى از افراد با اختلاف و تفاوت هائى وجود دارد جمله آیه شریفه : ” یکاد زیتها یضیى ء و لو لم تمسسه نار ” را بر همین قوه که در بعضى افراد احیانا به صورت شدیدى وجود دارد حمل مى کند . غزالى در کتاب ” المنقذ من الضلال ” مدعى مى شود که بسیارى از معلومات بشر که مربوط به احتیاجات زندگى است ابتدا بصورت الهام صورت گرفته است . غزالى در باره وحى و نبوت که بحث مى کند مى گوید کسى که در وحى و نبوت شک مى کند ، یا در امکانش شک مى کند یا در وقوعش ، و یا در باره شخص معین شک مى کند که آیا وحى به او رسیده یا خیر . بعد مى گوید بهترین دلیل امکان آن ، وقوع آن است . زیرا بشر یک سلسله اطلاعات در باره دواها و علاجها و در باره نجوم دارد که تصور نمیرود از طریق تجربه توانسته باشد آنها را بدست آورد فقط باید گفت لطف الهى از طریق الهام بشر را هدایت کرده است .خواجه نصیر الدین طوسى نیز در باره احتیاج به وحى و نبوت که بحث مى کند مدعى مى شود برخى صنایع را بشر از طریق الهام آموخته است . مولوى همین معنى و مضمون را به نظم آورده است آنجا که مى گوید :این نجوم و طب وحى انبیاء است عقل و حس را سوى بیسوره کجا استعقل جزوى عقل استخراج نیست جز پذیراى فن و محتاج نیست
و هم او مى گوید : ” دانشمندان را بدو دسته مى توان تقسیم کرد ، یکى منطقى و دیگرى اشراقى . علوم ترقى خود را مرهون این دو دسته متفکر است . در علوم ریاضى نیز که اساس و پایه کاملا منطقى دارد معهذا اشراق سهم گرفته است . . . در زندگى عادى نیز مانند قضایاى علمى ، اشراق یک عامل شناسائى قوى و در عین حال خطرناکى است ، و تمیز آن از توهم گاهى دشوار است . . . فقط مردان بزرگ و پاکان ساده دل مى توانند با آن به کمال اوج زندگى معنوى برسند .این موهبت حقا شگفت انگیز است و درک واقعیت بدون دلیل و تعقل را غیر قابل تفسیر مى نماید ” . الکسیس کارل عده اى از دانشمندان ریاضى را نام مى برد و مدعى مى شود که اینها منطقى هستند یعنى معلومات خویش را منحصرا از طریق کسب و استنتاج منطقى بدست آورده اند ، و عده اى از ریاضى دانان را نام مى برد و مدعى مى شود که اینها اشراقى و الهامى هستند . دانشمندان دیگر نیز این نظر را تأیید کرده اند . اخیرا یکى از دوستان فاضل مقاله اى تحت عنوان : ” نقش شعور باطن در تجسسات علمى ” یکى از دانشمندان ریاضیدان فرانسوى بنام ” ژاک هادامارا ” ترجمه کرده و بمن ارائه داد ، در آنجا چنین نوشته بود : ” وقتى ما بشرائط اکتشافات و اختراعات میاندیشیم محال است بتوانیم اثر ادراکات ناگهانى درونى را نادیده بگیریم . هر دانشمند محققى کم و بیش این احساس را کرده است که زندگى و مطالب علمى او از یکرشته فعالیتهاى متناوب که در عده اى از آنها اراده و شعور وى مؤثر بوده و بقیه حاصل یک سلسله الهامات درونى مى باشد تشکیل شده است ” . الان یادم نیست که در چه کتابى خواندم که اینشتاین دانشمند بزرگ عصر ما نیز چنین عقیده اى در باره فرضیه هاى بزرگ داشته و مدعى بوده است که مبدأ پیدایش فرضیه هاى بزرگ نوعى الهام و اشراق است.
خلاصه
پس مجموعا معلوم شد که در زندگى افراد بشر انواعى از مددهاى غیبى وجود دارد : به صورت تقویت دل و اراده ، بصورت فراهم شدن اسباب و وسائل مادى کار ، بصورت هدایت و روشن بینى ، بصورت الهام افکار بلند علمى .پس معلوم مى شود بشر به خود واگذاشته نیست دست و عنایت پروردگار در شرائط خاصى او را دستگیرى مى کند ، از ضلالت و گمراهى و سرگردانى و از عجز و ضعف و ناتوانى نجات مى دهد .
 
 

نوشته قبلی

قرآن در آیینه نهج البلاغه

نوشته‌ی بعدی

توحید صدوق

مرتبط نوشته ها

شیعه در هندوستان
جغرافیای شیعه

شیعه در هندوستان

چرا نام ائمه شیعه در قرآن نیامده است؟
ولایت و امامت

چرا نام ائمه شیعه در قرآن نیامده است؟

بررسی علل وقوع سقیفه
فاطمه زهرا (س)

بررسی علل وقوع سقیفه

مأموریت اهل بیت علیهم السلام
علوم شیعه

چشمه سار علوم اهل بیت (ع)

دلایل تاریخی حقانیت مذهب شیعه
شیعه شناسی

دلایل تاریخی حقانیت مذهب شیعه

آیه ولایت، مدال حقانیت شیعیان
عقاید شیعه

آیه ولایت، مدال حقانیت شیعیان

نوشته‌ی بعدی

توحيد صدوق

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

تفاوت پیامبر با امام در چیست؟

تفاوت پیامبر با امام در چیست؟

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

شیعه در هندوستان

شیعه در هندوستان

چرا نام ائمه شیعه در قرآن نیامده است؟

چرا نام ائمه شیعه در قرآن نیامده است؟

بررسی علل وقوع سقیفه

بررسی علل وقوع سقیفه

مأموریت اهل بیت علیهم السلام

چشمه سار علوم اهل بیت (ع)

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا