معتزله:
درسالهای اعتزال دربار عباسی در فاصلهی سالهای ۱۹۸ـ۲۳۲ه، با توجه به پشتیبانی قدرت حاکمه از مشرب اعتزال، اهل حدیث در عزلت بودند. سران معتزله در دربار آمد و شد داشتند و دیگر مجالی برای عرض اندام اهل حدیث نبود. آنها در دو مورد به شدت و سختی در فشار بودند؛
1ـ قرآن،
2ـ صفات خداوند.
بیشتر معتزله، چه کسانی که علی(علیه السلام) را افضل صحابه میدانستند و چه کسانی که اینگونه نبودند، در گمراهی اهل جمل و صفین شکی نداشتند. تقریبا همه آنان مخلوق بودن قرآن را فریاد میزدند. اینها همه افزون بر موارد دیگری بود که معتزله با اهل حدیث درافتاده بودند، مواردی مانند: توحید، رؤیت، صفات خداوند، عدل، امامت و غیره. در این بین بسیاری از اهل حدیث مورد تعقیب قرار گرفتند؛ بسیاری از ایشان به زندان افتاده، گروهی نیز کشته شدند. از جملهی ایشان «احمد بن نضر خزاعی» است.([۸۸]) وی از بزرگان اهل حدیث در زمان خود بود، هرچند که زیاد روایت نمیکرد؛ امّا شاگردی مالک و استادی یحیی بن مَعین را یدک میکشید. او به طرز فجیعی در زمان واثق و در سال ۲۳۱ ه کشته شد. او را میتوان کشته دوران محنت نام نهاد. گناه او این بود که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نکرد.
خطیب گوید:
«قلت: وکان قتله فی خلافه الواثق لامتناعه عن القول بخلق القرآن»([89])
احمد و یارانش را در حالی که به بند کشیده شده بودند به سامرا، که در آن روزگار دربار واثق در آنجا بود، بردند و واثق، خود از او دربارهی قرآن پرسید و سرانجام او را کشت:
«… ودعا الواثق بالصمصامه وقال: إذا قمت إلیه فلا یقومن أحد معی، فإنی أحتسب خطای إلی هذا الکافر الذی یعبد ربّا لانعبده ولا نعرفه بالصفه التی وصفه بها. ثم أمر بالنطع فأجلس علیه و هو مقیّد، و أمر بشدّ رأسه بحبل و أمرهم أن یمدوه و مشی إلیه حتّی ضرب عنقه، و أمر بحمل رأسه إلی بغداد، فنصب فی الجانب الشرقی أیاما و فی الجانب الغربی أیّاما و تتبع رؤساء أصحابه فوضعوا فی الحبوس».([90])
این متن، به این سبب آورده شد تا شدت محنت اهل حدیث روشنتر شود. این متن بیانگر شدت اختلاف دیدگاه معتزله و اهل حدیث دربارهی صفات خداوند است؛ تا آنجا که واثق میگوید: خدایی را که احمد میپرستد نه ما میپرستیم و نه اساساً میشناسیم. واثق، احمد را کافر میخواند؛ و پس از کشتن او به جای آنکه دستور دهد سر او را در سامرا آویزان کنند، دستور میدهد آن را به بغداد ببرند و در آنجا بیاویزند تا دیگر اهل حدیث حساب کار خود را بکنند.
این حادثه در سال ۲۳۱ ه اتفاق افتاد. یعنی یکسال پیش از مرگ واثق. پس روشن میشود که تا آخرین روزها و سالهای دوران محنت، اهل حدیث در سختترین وضعیت بودهاند.
آری! سر احمد در بغداد آویزان بود به گوش او، دست نوشتهای را گوشواره کرده بودند که:
«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا رأی أحمد بن نصر بن مالک، دعاه عبدالله الامام هارون ـ و هو الواثق بالله أمیر المؤمنین ـ إلی القول بخلق القرآن و نفی التشبیه، فأبی إلا المعانده، فجعله الله إلی ناره…»([91])
البته، اهل حدیث، پس از پایان محنت، بیکار ننشستند و دربارهی او و نیز احمد بن حنبل مطالبی بیان کردهاند، از جمله اینکه سر او قرآن خوانده([۹۲]) یا اینکه ابن ابی دؤاد به متوکل گفت: خدا مرا به فالج مبتلا کند اگر احمد، کافر کشته نشد؛ و از قضا او به فالج مبتلا شد و مرد.([۹۳])
گویا پس از آنکه ابن ابی دؤاد به فالج مبتلا شد، اهل حدیث از بیماری او سوء استفاده کردهاند و داستان میان او و متوکل را بافتهاند؟
نیز گفتهاند کسی از اهل حدیث او را به خواب دید و گفت: خدایت با تو چه کرد؟ و او نیز گفت:
«ما کانت إلاّ غفوه حتّی لقیت الله فضحک إلیّ»([94])
گویا او پس از مرگ هم از عقیده به تجسیم و تشبیه و رؤیت دست بر نداشت؟!! دیگر چیزی که از جریان احمد بن نصر روشن میشود این است که پس از واثق، که متوکل بر تخت نشست، به سرعت ورق به سود اهل حدیث برنگشت؛ بلکه سالها پس از رسیدن متوکل به قدرت، رفته رفته این کار صورت گرفت. سیوطی در اینباره میگوید:
«… . أمر بحمل رأسه إلی بغداد، فصلب بها، و صلبت جثته فی سر من رأی، واستمرّ ذلک ست سنین، إلی أن ولی المتوکل، فأنزله و دفنه…»([95])
یعنی اینکه احمد را در سال ۲۳۷ ه دفن کردند و این پنج سال پس از قدرت متوکل است. روشن است که اگر به محض رسیدن متوکل به قدرت، ورق به سود اهل حدیث برمیگشت؛ او را در همان سال ۲۳۲ ه که متوکل به قدرت رسید دفن میکردند. در هر صورت، و با توجه به متون تاریخی، بحث قرآن بیش از سایر موارد جنجال آفرین بود؛ و بحث تفضیل به اندازهی آن برای اهل حدیث دردسر فراهم نکرد؛ چرا که هرچند معتزله در افضلیت علی(علیه السلام) اختلاف داشتند ولی امامت مفضول بر فاضل را درست میدانستند و به خلافت ابوبکر و عمر و عثمان اعتقاد داشتند و خلافت آنها را شرعی میانگاشتند. از اینرو اهل حدیث هم زیاد متّه به خشخاش نمیگذاشتند؛ زیرا که اوّلاً در آن زمان بحث افضلیت هنوز ریشهدار نشده بود و دیگر آنکه موضوع قرآن آنقدر برای آنها مهم بود که، موضوع افضلیت را تحتالشعاع قرار دهد. از طرفی خلفای عباسی نه میتوانستند خلافت خلفای سهگانه را زیر سؤال ببرند و نه به نفع آنها بود.
آنها میدانستند که مشروعیت خلافت آنان در سایهی مشروعیت خلفای سهگانه است. آنان در سایهی مشروعیت خلافت مفضولی، که از دیدگاههای معتزله بود؛ احساس مصونیت میکردند. از این روست که یکی از علل حمایت عباسیان از معتزله را میتوان همین اعتقاد به امامت مفضول دانست.
دیگر از مواردی را که میتوان از علل حمایت عباسیان از معتزله برشمرد، این است که در هر صورت میان دانشمندان، چه از اهل حدیث و چه از متکلّمان و معتزله، کسانی بودند که اگر ذهنشان به چیزی مشغول نبود به فکر خلافت میافتادند که آیا فلان خلیفه در خور خلافت است یا نه؟ آیا او به درستی به وظایفش عمل میکند یا نه؟ و… از اینرو خلفای عباسی باید چیزی را که بسیار حساسیتزا بود، مطرح میکردند تا خواصّ جامعه را بدان مشغول کنند؛ و چه چیزی بهتر از بحث خلق قرآن. بحثی که ریشهای تاریخی داشت و احمد بن حنبل حاضر بود به خاطر آن تازیه بخورد و احمد بن نضر سر دهد.
پی نوشت:
[۸۸]) أحمد بن نصر بن مالک… أبو عبدالله الخزاعی… ترجمهى او را در: تاریخ بغداد؛ ج۵، ص۳۸۲، شمارهى ۲۹۳۹ و نیز تهذیب الکمال؛ ج۱،ص ۵۰۵، شمارهى ۱۱۹ مؤسسهًْ الرسالهًْ ببینید.[۸۹]) تاریخ بغداد، خطیب بغدادى، ج۵، ص۳۸۴.[۹۰]) تاریخ البغداد، ج۵، ص۳۸۵.[۹۱]) همان، ص۳۸۶.[۹۲]) همان، ص۳۸۷.[۹۳]) همان، ص۳۸۶.[۹۴]) همان، ص۳۸۷.[۹۵]) تاریخ الخلفاء؛ ص۳۴۱؛ نیز نک: تاریخ بغداد؛ ج۵، ص۳۸۸.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد