در آیه: « … کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّى لَکِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ » (1) طبری درباره معنای کلمه « انی » بحث کرده و در مقابل معنای عبارت « یَا مَرْیَمُ أَنَّى لَکِ هَذَا » نوشته است: (۲) « من أیّ وجه لک هذا الذی أری عندکِ من الرزق » ؟نکته جالب توجه در این آیه این است که مفسران از کلمه « رزقاً » که به صورت نکره است چنین استنباط کرده اند که غذای مزبور، غذای بهشتی بوده و برای زکریا هم ناشناخته بوده است که زکریا « وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً ».پاسخ مریم نیز که می گوید: « قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ » و غذا را فرستاده شده از جانب خدا می داند، دلیلی بر بهشتی بودن خوراکی مزبور است. (۳)البته طبری از رزق و خوراک شگفت آور چنین سخن گفته است: (۴) « ثمّ یدخل= زکریا علیها فیجد عندها فاکهه الشتاء فی الصیف و فاکهه الصیف فی الشتاء، فکان یعجب ممّا یری من ذلک و یقول تعجّباً ممّا یری « أنّی لک هذا؟ فتقول: من عندالله ».سرانجام طبری ذیل آیه مزبور از ابن عباس چنین روایت کرده است: « فإنّه وجد عندها الفاکهه الغضّه حین لا توجد الفاکهه عند أحد فکان زکریا یقول: یا مریم أنّی لک هذا » ؟!ذیل آیه: «قَالَتْ رَبِّ أَنَّى یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ … » (5) در تفسیر جمله «أَنَّى یَکُونُ لِی وَلَدٌ » نوشته است: (۶) « من أی وجه یکون لی ولد » آیا از سوی زوجی که با او ازدواج کنم و شوهری که با او نکاح کنم، فرزندی خواهم داشت؟! آیا بدون شوهر و همسر و بی آن که بشری با من تماس گیرد؟ خدا هم در پاسخ گفته است: « کَذَلِکِ اللّهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاء »، یعنی این گونه هرچه را خدا بخواهد می آفریند.پس با آن که جهان، جهان اسباب و علل است و آفرینش هر موجودی به دنبال یک سلسله عوامل انجام می گیرد، ولی « کَذَلِکِ اللّهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاء » یعنی خدا می تواند این نظام را دگرگون سازد و با وسیله اسباب و عوامل غیرمادی، موجوداتی را بیافریند. (۷) وی در ذیل آیه مزبور عبارت: « فإنّه یخلق ما یشاء و یصنع ما یرید » آورده است.طبری در ذیل آیه: « وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّیْنَ لَمَا آتَیْتُکُم مِّن کِتَابٍ وَحِکْمَهٍ ثُمَّ جَاءکُمْ رَسُولٌ مُّصَدِّقٌ لِّمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ … » (8) نوشته است: (۹) لام در « لَمَا آتَیْتُکُم » لام ابتداست و بر تأکید دلالت می کند، زیرا « ما » اسم است و جمله پس از آن، صله آن است.با توجه به نظر طبری که « لام » لام ابتدا به تأکید باشد، مفهوم آیه این خواهد بود که قرآن، دادن کتاب و دانش را تأکید کرده و جمله را مؤکد بیان نموده است.طبری همچنین در ذیل آیه: « وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِیدَیْنِ من رِّجَالِکُمْ فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى … » (10) از تقدم و تأخر، سخن گفته و نوشته است: (۱۱) عبارت در اصل چنین بوده است: « فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ، کَی تَذَکُّرَ إحداهُمَا الأُخری إِن ضَلَّت ». یعنی در آیه تقدم و تأخر هست و لازم بوده که « تذکیر » در جال « تضل » باشد و به اصطلاح « هو عندهم من المقدّم الذی معناه التأخیر. »بنا به نوشته ی تفسیر نمونه (۱۲) چون زن موجودی است عاطفی و ممکن است تحت تأثیر قرار گیرد لذا در مورد شهادت، یک زن دیگر هم به او ضمیمه شده تا از تحت تأثیر قرار گرفتن او جلوگیری شود.بنابه گفته ی طبری، تقدم و تأخر (۱۳) لفظی در آیات قرآنی، فراوان هست؛ همان طور که تقدم و تأخر معنوی هم وجود دارد، مثلاً در آیه: « إِذْ قَالَ اللّهُ یَا عِیسَى إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَرَافِعُکَ إِلَیَّ وَمُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ … » (14)به اعتقاد عده ای، در آن تقدم و تأخر وجود دارد و در اصل چنین بوده: « اذ قال الله یا عیسی إنّی رافعک إلیَّ و مطهرّک من الذین کفروا و متوفّیک بعد انزالی ایّاک إلی الدنیا… ». (15)گو این که باید در معنای آیه دقت کرد تا فهمید که آیه مزبور به وفات عیسی دلالت نمی کند و این که برخی تصور کرده اند که کلمه « متوفیک » از ماده « وفات » است و بر مرگ عیسی دلالت می کند، درست نیست، زیرا ماده « فوت » در اصطلاح اهل ادب، اجوف واوی است و متوفی ( از فعل توفّی ) ریشه آن « وفی » می باشد که به معنای تکمیل کردن چیزی می باشد، و عمل به عهد را که « وفا » گویند به خاطر تکمیل کردن و به انجام رساندن آن است.در زبان عربی وقتی می گویند: « توفّی دینه »، یعنی طلب خود را به طور کامل گرفت. (۱۶) خلاصه این که ماده « فوت » با ماده « وفی » و « توفّی » فرق می کند.طبری در ذیل آیه: « إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَهَ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَهِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ » (17) معتقد است (۱۸) که جمله استفهامی « فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ » به معنای امر است، یعنی « انتهوا » و سپس مثال هایی آورده و گفته است که وقتی به طور استفهام مثلاً می گویند: « اَینَ » « اَینَ » این استفهام به معنای امر است، یعنی « اقم فلا تبرح » ( = بایست و ثابت باش ) و در واقع تأکید آن بیشتر است. در آیه مورد بحث که به صورت استفهام تقریری بیان شده، قرآن گفته است:آیا پس از این همه تأکید و پس از آن همه استدلال، باز هم جای بهانه جویی و یا شک و تردید در مورد ترک این دو گناه باقی مانده است؟!آیه ی « وَلَقَدْ کُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ » (19) در شأن کسانی است که پس از جنگ بدر می گفتند: ای کاش! شهادت در بدر نصیب ما هم می شد « که البته برخی از اینان، دروغ می گفتند » آنان که ریاکارانه این آرزو را داشتند، در جنگ احد که پس از جنگ بدر، رخ داد فرار کردند. پس از آن این آیه نازل شد و آن ها را سرزنش کرد و گفت: شما کسانی بودید که آرزوی مرگ و شهادت داشتید: « فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ».طبری در این باره گفته است: (۲۰) اولاً: های ضمیر در فعل « رَأَیْتُمُوهُ » به موت برمی گردد که به معنای قتال است و روی هم رفته به این معناست: « قد رأیتموه بمرآی منکم و منظر ». در واقع « بقرب منکم » که خواسته است بگوید: « شهادت را با چشم خود دیدید که در نزدیک شما قرار گرفت و شما نظاره گر بودید. ثانیاً: طبری افزوده است که « أَنتُمْ تَنظُرُونَ » بر سبیل تأکید است و از قبیل « رأیته عیاناً » و « رأیته بعینی » و « سمعته بأذنی » می باشد.در بحث از آیه ی « اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى … » که قرآن مسلمان ها را به اجرای عدالت دعوت می کند و در آغاز آیه دستور می دهد که مؤمنان باید همواره برای خدا قیام کنند و به عدالت گواهی دهند و در بخش دوم آیه دستور می دهد که مبادا دشمنی های قومی، مانع از اجرای عدالت گردد، در بخش سوم برای تکیه کردن بر عدالت و بیشتر اهمیت دادن به آن می گوید: « اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى » یعنی عدالت پیشه کنید که به تقوا نزدیک تر است. طبری گفته است: (۲۱) مرجع ضمیر « هو » در این مورد « عدل » است، یعنی عدل اقرب به تقوا می باشد. بعد افزوده است که در زبان عربی رسم است گاه برای فعل و مصدر ضمیر می آورند؛ مثلاً می گویند: « اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى » که ضمیر « هو » به مصدر فعل که عدل باشد برمی گردد، همان طور که در آیه ۲۷۱ سوره بقره « إِن تُبْدُواْ الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِیَ وَإِن تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاء فَهُوَ خَیْرٌ لُّکُمْ … » (22) نیز چنین است و ضمیر هو به مفهوم جمله برمی گردد.طبری در بحث از آیه « وَلَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُم بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِی الأَمْرِ وَعَصَیْتُم مِّن بَعْدِ مَا أَرَاکُم مَّا تُحِبُّونَ … » (23) گفته است: (۲۴) در عبارت تقدم و تأخر وجود دارد و اصل آن چنین بوده است: « حَتَّى إِذَا تَنَازَعْتُمْ فِی الأَمْر فَشِلْتُمْ ِ»، یعنی عبارت را از مواردی که کلمه ی مقدم، در معنا تأخر دارد، دانسته است. گاه نیز اسم اشاره « ذلک » به مفهوم فعل برمی گردد، همان طور که در آیه: « وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النَّسَاء … ذَلِکُم أَزکی لَکُم …» چنین است.در بخش پایانی همین آیه گفته است: « ذَلِکُم أَزکی لَکُم » یعنی این دستور: برای تزکیه و رشد و نمو عقلی و روحی فوق العاده مؤثرتر است.طبری چنین توضیح داده: آوردن ضمیر « هو » در جمله اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى سبب می شود که صفت تفضیلی « اقرب » مرفوع باشد و جمله هم اسمیه و بر استمرار و تجدد و حدوث دلالت کند و بلاغت بیشتری داشته باشد، در صورتی که بدون ضمیر « هو » می بایست گفته شود: « اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى » به نصب « اقرب »، همان طور که در آیه ی: « … انتَهُوا خَیْرًا لَکُمْ … » (25) کلمه ی « خیراً » به نصب است.در آیه ی « لاَ یُؤَاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمَانِکُمْ وَلَکِن یُؤَاخِذُکُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الأَیْمَانَ … » (26) که کلمه ی « عَقَّدتُّمُ » از باب تفعیل آمده و ریشه ی آن « عقد » است و به معنای گره زدن دو سر طناب می باشد و مجازاً در امور معنوی به کار می رود و هر پیمان محکمی را « عقد » گویند، طبری نوشته است: (۲۷) در معنای باب تفعیل، تکرار و کثرت هست و این که قرآن، کلمه را « عَقَّدتُّمُ » از باب تفعیل با تشدید گفته و نه « عَقَّدتُّمُ » به تخفیف، خواسته است مفهوم کثرت و تکرار، از آن استنباط شود.منظور از « عقد ایمان » بستن سوگندهایی است که از روی جدیت بوده باشد و مصممانه سوگند یاد کرده شود و کفاره ی چنین سوگندی یکی از سه چیز است: « فَکَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَهِ مَسَاکِینَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَهٍ … » اطعام ده مسکین ( از غذای معمولی در خانواده ) یا پوشاندن لباس بر ده تن نیازمند یا آزاد کردن یک برده و اگر به انجام هیچ یک از این سه چیز توانایی نیست، باید سه روز روزه بگیرد (۲۸) « فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاثَهِ أَیَّامٍ »در بحث از آیه: « وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَهٌ … » که قوم یهود (۲۹) گفتند: دست خدا به زنجیر بسته شده، یعنی بخشش نمی کند، قرآن گفته « غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ » « بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاء … » یعنی دست آنان در زنجیر باد و به علت گفتن این سخن ناروا « لُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ ».سپس قرآن برای ابطال عقیده ی ناروای آنان، می گوید: « بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاء »
طبری گفته است: کلمه « ید » در این آیه مجازاً به معنای عطا و بخشش است، زیرا بذل و بخشیدن چیزی غالباً به وسیله دست انجام می شود. و در شعر اعشی هم در مدح مردی گفته شده است:یداک یدا مجد و کف مفیده *** و کف اذا من ضنن بالزاد تنفق (۳۰)قرآن مجید هم به رسم معمول عرب، کلمه ی « ید » را به کار برده است.طبری، ذیل آیه مزبور « وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَهٌ » نوشته است: (۳۱) یعنی بذلک: إنّهم قالوا: إنّ الله یَبخل علینا و یَمنعنا فضله فلا یَفضل کالمغلوله یده الذی لا یقدر أن یَبسطها بعطاء و لا بذلٍ معروفٍ … » و طبری افزوده است که برخی گفته اند: حال که « ید » به معنای نعمت و عطا و بخشش است، بهتر بود که قرآن هم در دنباله ی « یَدُ اللّهِ مَغْلُولَهٌ … » می گفت: « بل یده مبسوطه » و نمی گفت: « بل یداه مبسوطتان ».طبری، پاسخ داده که چون نعم الهی « لا تعدّ و لا تحصی » و بی شمار است و به گفته ی قرآن: « … وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَهَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا … » روی این اصل گفته شده « بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ » به صیغه ی مثنی، زیرا بدین طریق علاوه بر این که مطلب را تأکید کرده، کنایه لطیفی نیز از جود و بخشش خدا را به ما تفهیم کرده است؛ زیرا آنان که بخشنده اند و سخی الطبع با هر دو دست می بخشند.در بحث از آیه « …إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّهِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ أَوْ آخَرَانِ مِنْ غَیْرِکُمْ إِنْ أَنتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی الأَرْضِ فَأَصَابَتْکُم مُّصِیبَهُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُمَا مِن بَعْدِ الصَّلاَهِ فَیُقْسِمَانِ بِاللّهِ … » (32) که درباره وصیت است و قرآن دستور داده که اگر در سفر، مرگ کسی فرا رسد و دو مسلمان عادل نباشد، از غیر مسلمان ها که اهل کتاب باشند به عنوان شاهد باید شهادت دهند و هنگام ادای شهادت باید آن دو تن را پس از نماز ( چنان چه شک و تردیدی وجود داشته باشد ) وادارند به نام خدا سوگند یاد کنند: « تحسبونهما من بعد الصلوه فیقسمان بالله » طبری بر آن است که چون کلمه ی « الصلوه » با الف و لام ذکر شده و معرفه است منظور نماز عصر مسلمین است و نه نماز غیرمسلمانی که می خواهد سوگند یاد کند، زیرا در نماز عصر مردم بیشتر شرکت می کرد و اصولاً وقت داوری ها هم در میان مسلمانان بیشتر عصر هنگام بوده است.اصل سخن طبری چنین است: « … أولی القولین فی ذلک بالصواب عندنا قول من قال: تحسبونهما من بعد صلاه العصر، لأنّ الله تعالی عرّف الصلاه فی هذا الموضع بإدخال « الالف و اللام » فیها و لا تدخلهما العرب إلّا فی معروف امّا فی جنس أوفی واحد معهود معروف عند المخاطبین … » (33)در بخش دیگر از همین آیه یعنی: « یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ شَهَادَهُ بَیْنِکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّهِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ أَوْ آخَرَانِ مِنْ غَیْرِکُمْ … » طبری به « حذف » که یکی از مباحث عمده ی علوم معانی است در بلاغت، اشاره کرده و ما هم می دانیم که ممکن است ترک ذکر چیزی، از ذکر آن ابلغ باشد. (۳۴)طبری در بحث از این آیه نوشته است: (۳۵) مرفوع بودن کلمه ی « اثنان » بنا به گفته ی مکتب نحو بصره، از این جهت است که « اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ » در اصل بوده است « شهاده اثنین ذوی عدل منکم » کلمه « شهاده » حذف شده و کلمه ی « اثنان » جانشین آن شده و مرفوع همان طور که در آیه ی « وَ أسأل الْقَرْیَهِ الَّتِی … » چنین است و در اصل « و أسأل اهل القریه التی … » بوده است و « اهل » حذف شده و اعراب آن، به « القریه » داده شده است. کلمه ی « آخران » هم به وسیله ی حرف عطف « او » بر « اثنان » معطوف است.لیکن مکتب نحو کوفه بر آن است که رفع کلمه ی « اثنان » به کلمه ی « شهاده » است. و برخی دیگر گفته اند که مرفوع بودن کلمه ی « شهاده » به فعل « اذا حضر » می باشد و طبری خود این قول را برگزیده، زیرا معتقد است که جمله « اذا حضر » به معنای « عند حضور احدکم الموت » است و « اثنان » هم بدان مرفوع است.طبری در تفسیر خود به « حذف » فراوان اشاره کرده و بحث از حذف کلمات، از اشعار شاعران عرب هم مثال آورده است. (۳۶)در بحث از آیه ی: « وَلَوْ تَرَىَ إِذْ وُقِفُواْ عَلَى النَّارِ فَقَالُواْ یَا لَیْتَنَا نُرَدُّ وَلاَ نُکَذِّبَ بِآیَاتِ رَبِّنَا وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ » (37) اولاً: طبری نوشته است: (۳۸) با توجه به این که تفاوت میان « اذ » و « اذا » این است که « اذ » درباره ی مسائلی است که مربوط به گذشته است و « اذا » مربوط به موضوعات آینده. و وقوف مشرکان در آتش مربوط به آینده، خواهد بود و در این باره می بایست از « اذا » استفاده می شد و در این آیه « اذا » به کار می رفت، ولی « ان العرب قد تضع « اذ » و « اذا » مکان « اذ »، طبری شعری هم برای تأیید گفته ی خود به عنوان شاهد مثال آورده است.ثانیاً: نوشته است: این که قرآن مجید « إِذْ وُقِفُواْ » گفته است ( و ثلاثی مجرد فعل وقف را به صیغه ی مجهول ذکر کرده است ) و نه « إِذْ وُقِفُواْ »، فصیح تر است، زیرا در زبان عربی می گویند: « وقفت الدابه » بغیر الف، (۳۹) اذا حسبتها و نیز می گویند: « وقفت الارض » وقتی که زمین را به عنوان صدقه وقف کنی و اصل آن بماند و غیرقابل فروش باشد.بنابراین « وقف » فعل متعدی است و می توان از آن، فعل مجهول ساخت و در مجهول آوردن « وُقِفُواْ » هم از نظر یک نوع تحقیر نهفته است.در بحث از آیه ی « وَمَا مِن دَآبَّهٍ فِی الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ … » (40) که برخی طاعنان گفته اند: جمله « یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ » زائد است و نیازی به ذکر آن نیست، زیرا معلوم است که هر پرنده ای با دو بال خود می پرد و به گفته ی طبری از قول طعنه زنندگان « هل یطیر الطائر إلّا بجناحیه فما فی الخبر عن طیرانه بالجناحین من الفائده »؟.اولاً: در جواب اینان باید گفت: درست است که هر طائری با دو بال خود می پرد و طائر به هرگونه پرنده ای هم گفته می شود، منتها چون در برخی از موارد، این کلمه به امور معنوی هم که دارای پیشرفت و جهش هستند، اطلاق می شود، بنابراین برای این که اطلاق آن، خاص باشد و فقط درباره ی پرواز پروندگان صدق کند، جمله ی « یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ » بدان افزوده شده است.ثانیاً: به قول طبری، (۴۱) چون قرآن مجید به لسان عرب و لغت متداول میان آنان نازل شده و در گفت و گوها منطق تخاطب آنان رعایت شده و این گونه استعمالات از باب مبالغه در زبان عربی هست، همان طور که می گویند: « کلّمت فلاناً بفمی » و « مشیت الیه برجلی » روی این اصول قرآن هم از باب مبالغه و تأکید گفته است: « وَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ ».طبری در بحث از آیه « وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْیَتِیمِ إِلاَّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتَّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ … » که قرآن، نزدیک شدن به مال یتیم را جایز نمی داند « إلّا بما فیه صلاحُه و تثمیرُه » گفته است: (۴۲) در کلام، حذف هست، زیرا عبارت مذکور بر جمله محذوف دلالت می کند و بنابراین ابلغ ترک ذکر محذوف است.عبارت در اصل چنین بوده است: « وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْیَتِیمِ إِلاَّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتَّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ، فإذا بلغ أشدَّه فآنستُم منه رشداً، فَادفَعوا إلیه مالَه ».طبری در تفسیر خود به یک نوع خاص از صنعت التفات، اشاره کرده و گفته است: (۴۳) ممکن است در آغاز خطاب مفرد باشد و سپس مورد خطاب جمع، و این نوع التفات در قرآن مجید نظائر فراوان دارد، هم چون آیه: « یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاء فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ … » که ظاهراً مورد خطاب پیامبر است، ولی دستور به طور عموم صادر شده است.در بحث از آیه ی: « وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الأَلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْءٍ مَّوْعِظَهً وَتَفْصِیلاً لِّکُلِّ شَیْءٍ … » (44) که خدا الواحی بر موسی فرو فرستاده و قوانین و شرایع در آن نوشته شده بوده، طبری از الف و لام در کلمه ی « الالواح » بهره جسته و آن را عوض از مضاف الیه دانسته و معتقد است که عبارت در اصل « و کَتَبنا لموسی فی ألواحه … » بوده است. (۴۵)طبری در این مورد، از شعر نابغه ذبیانی هم مثال آورده و بر آن است که در قرآن مجید الف و لام عوض از مضاف الیه وجود دارد؛ مثل آیه ی « فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَى » که در اصل بوده است: « فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ مَأْواه ». از این تعبیر می توان بهره جست و گفت که خداوند الواحی بر موسی فرو فرستاده که دستورهایی در آن ها نوشته بوده است.در بحث از آیه ی: « … سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ » (46) که قرآن دستور داده بر پیکر کافران ضربه های کاری فرود آرید، یعنی ضربه بر بالاتر از گردن ( = فوق الاعناق ) یعنی بر مغزها و سرهای آن ها.طبری در ترکیب « فوق الاعناق »، اقوال مختلف را بازگفته و روایات گوناگون را بیان کرده و بر آن است که برخی گفته اند: « فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ »، یعنی «فَاضْرِبُواْ الأَعْنَاقِ » و بعضی هم گفته اند: «فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ » « فَاضرِبوا الرِقابَ ».سپس افزوده: بهتر آن است که بگوییم: « فَوْقَ الأَعْنَاقِ » یک نوع تأکید است، زیرا در زبان عربی می گویند: « رأیت نفس فلان »، یعنی « رایته » و « فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ » معنایش « فَاضْرِبُواْ الأَعْنَاقِ » است. (۴۷)درباره ی « وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ » هم نوشته است: (۴۸)و « البنان » جمع « بنانه » و هی اطراف اصابع الیدین و الرجلین؛ یعنی بنان جمع بنانه است و به معنای سرانگشت دست ها و پاهاست که در آیه مجازاً از باب تسمیه کل و جزء، منظور دست ها و پاها می باشد.در آیه ی: « ذَلِکُمْ وَأَنَّ اللّهَ مُوهِنُ کَیْدِ الْکَافِرِینَ » که اسم اشاره ی « ذلکم » به مطالب قبلی در آیات پیشین برمی گردد و خدا می خواهد بگوید: « ذلکم الذی سَمِعتم هو حال المؤمنین و الکافرین » پس از اسم اشاره ی « ذلکم » به قرآن می خواهد بگوید: سرانجام مؤمنان پیروز می شوند و خدا نقشه ی کافران و کید آنان را نقش بر آب خواهد ساخت تا نتوانند به مؤمنان آسیبی برسانند، چنین بیان می کند: « … وَأَنَّ اللّهَ مُوهِنُ کَیْدِ الْکَافِرِینَ ».طبری درباره کلمه « موهن » بحث کرده و گفته است: (۴۹) اهل مدینه و مکه و نحوی های بصره « موهن » را با تشدید خوانده و از باب تفعیل دانسته اند ولی قرائت نحوی های کوفه « موهن » بدون تشدید است و به اعتقاد من « و التشدید فی ذلک أعجب إلیَّ »، زیرا در مفهوم باب تفعیل « وهن » تدریجی و سستی های پی در پی و شکست های گوناگون هست و این ابلغ است. ( هر چند که « موهن » بدون تشدید هم درست است ).در بحث از آیه ی « … وَإِن یَرَوْاْ کُلَّ آیَهٍ لاَّ یُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الرُّشْدِ لاَ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً … » که قرآن از متکبران ( = آنان که به ناحق تکبر می ورزند ) سخن گفته است و می گوید: اینان اگر هر آیت و نشانه ای را ببینند، بدان ایمان نیاورند و حتی اگر هم راه هدایت را ببینند آن را برنگزینند و چنان چه راه گمراهی را ببینند آن را انتخاب کنند.طبری در بحث از این آیه درباره کلمه « رشد » نوشته است: (۵۰) بنا به گفته ابوعمرو بن العلا، این کلمه چنان چه به « ضم » را و سکون « شین » باشد، به معنای مطلق « صلاح » می باشد همان طور که در آیه ۶ سوره نساء هست: « فَإِنْ آنَسْتُم مِّنْهُمْ رُشْدًا » و چنان چه به فتح « را » و فتح « شین » باشد و به معنای رشد در دین است و به معنای « الاستقامه و الصواب فی الدین » می باشد.در بحث از آیه: « کَیْفَ وَإِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاَ یَرْقُبُواْ فِیکُمْ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّهً یُرْضُونَکُم بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَکْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ » (51) طبری به حذف یک عبارت اشاره کرده و افزوده است: در صورتی که ادات استفهام تکرار شود به قرینه می توان عبارت پس از ادات استفهام را حذف کرد، همان طور که در آیه مزبور پس از « کیف » عبارت « … یکون هؤلاء المشرکون الذین نقضوا عهدهم » حذف شده به قرینه آیه پیشین که قرآن گفته است: « کیف یکون للمشرکین عهدٌ عندالله و عند رسوله … » را نمونه آورده که گفته شده:و خبرّ تمانی إنّما الموت فی القربی *** فکیف و هذی هضبه و کثیبکه پس از « کیف » جمله « یکون الموت فی القربی » حذف شده است. (۵۲)در بحث از آیه: « قَالُواْ أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَه (۵۳) اللّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَّجِیدٌ » (54) طبری می گوید: الف و لام در کلمه « البیت » عوض از مضاف الیه است که ابراهیم بوده است و در واقع جمله چنین بوده است و معنای حقیقی جمله این است: « رحمه الله و سعادته لکم أهل بیت إبراهیم ». (55)رحمت الهی بر ابراهیم و خاندانش تنها این نبوده که خدا، ابراهیم را از چنگال نمرود ستم گر رهایی بخشد، بلکه این رحمت خدا ادامه یافته است، به طوری که می توان گفت چه رحمتی بالاتر از وجود پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، که از خاندان ابراهیم بوده است. در پایان آیه هم قرآن برای تأکید بیشتر گفته است: « إِنَّهُ حَمِیدٌ مَّجِیدٌ ». (56)در بحث از آیه: « خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ … » (57) که قرآن می خواهد بگوید: آنان که شقاوتمند شدند، جاودانه در آتش خواهند ماند، تا زمانی که آسمان ها و زمین برپاست.طبری به صنعت تأیید اشاره کرده و افزوده است که معنای « مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ » همیشگی است و در توضیحات خود هم گفته است: « ذلک أنّ العرب إذا اردت أن تصفَ الشیء بالدوام أبداً قالت: هذا دائم السموات والارض بمعنی أنّه دائم أبداً ». (58)نکته ظریف آن است که خلود به « مادامت السموات و الارض » مقید شده و بر طبق صریح قرآن، آسمان ها و زمین ها ابدیت ندارند و زمانی فرا می رسد که آسمان ها در هم پیچیده می شوند و این زمین ویران می گردد و به زمین دیگری تبدیل می گردد « یَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَیْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ … » (59) « یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ … » (60) لیکن باید دانست که این گونه تعبیرات در زبان عربی وجود دارد و کنایه از ابدیت و جاودانگی نسبی است، هم چنان که می گویند: این وضع برقرار خواهد بود « ما لاح کوکب » تا وقتی که ستاره ای می درخشد یا « ما لاح الجدیدان » مادام که شب و روز وجود دارد. (۶۱)در بحث از آیه « وَلَوْ شَاء رَبُّکَ لآمَنَ مَن فِی الأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا … » (62) که شاید اشارتی به ایمان اجباری و اضطراری باشد- البته این گونه ایمان ارزشی هم ندارد- و لازمه ی اصل آزادی اراده آن است که انسان ها از روی درک و شعور به خدا ایمان آورند.طبری در پاسخ برخی از معاندان که گفته اند: کلمه « کل » بر جمیع دلالت می کند « جمیع » همان « کلّ » است « فما وجه تکرار ذلک و کلّ واحده منهما تغنی عن الأخری » گفته است: (۶۳) این خود یک نوع تأکید است و در قرآن این گونه عبارات مؤکد هست، مانند: « … لاَ تَتَّخِذُواْ إِلهَیْنِ اثْنَیْنِ … » (64) که خدا دستور داده، دو معبود برای خود انتخاب نکنید. کلمه ی « اثنین » برای تأکید آمده است، در صورتی که « الهین » خود بر مثنی دلالت می کند.در بحث از آیه: « إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَا أَبتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ » (65) طبری گفته است: (۶۶) تکرار فعل « رأیتهم » برای تأکید است و از جنبه ی بلاغی حائز اهمیت و نشان دهنده ی قاطعیت و حتمی بودن مسئله است. در واقع قرآن خواسته است بگوید یوسف با شک و تردید از خواب خود برای پدر سخن نگفته بلکه از روی قطع و یقین خواب را برای پدر بازگو کرده و تکرار آن از باب « کلّمت أخاک کلّمته » می باشد.نکته دیگری که طبری در این آیه بدان اشاره کرده، کلمه « ساجدین » است که با « ین » جمع بسته شده و این گونه جمع بستن ها اختصاص به ذوی العقول دارد و در این مورد لازم بود گفته شود: « ساجدات ».طبری در توضیحات خود گفته است: که چون سجود از افعال انسان ها و ذوی العقل است و شمس و قمر و کواکب در این آیه هم کنایه از انسان هاست، بنابراین « ساجدین » گفته شده است. و علت این که برای خورشید و ماه و ستارگان نیز ضمیر « هم » به کار رفته این است که مرجع در معنای وحاق واقع، برادران و پدر و مادر یوسف می باشد. (۶۷)در بحث از آیه « … فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی … » (68) که لوط پیامبر به قوم خود می گوید: ای قوم از خدا بترسید و مرا در پیشگام مهمانانم رسوا مسازید و آبروی مرا نبرید و با قصد سوء درباره مهمانانم، مرا خوار نکنید.طبری از مفرد به معنای جمع سخن گفته و نوشته است: (۶۹) و « الضیف » فی لفظ واحد هذا الموضع بمعنی الجمع، و العرب تسمی الواحد و الجمع « ضیفاً » بلفظ واحد. کما قالوا: رجل عدل و قوم عدل.در بحث از آیه: « وَمَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شُهُودًا … » (70) که بخش اول و دوم آیه به صورت مفرد و خطاب به پیامبراکرم است و بخش سوم به صورت جمع و مورد خطاب عمومی است ( = لا تعملون من عمل ) طبری گفته است. (۷۱) علاوه بر این که می توان گفت که آیات قرآنی از سوی خدا می باشد و تلاوت آن ها از ناحیه پیامبراکرم است و عمل کردن بدان ها به همه مردم ارتباط دارد، اصولاً خطاب به یک فرد و سپس جمع را مخاطب ساختن از ویژگی های قرآن است، همان طور که در آیه « یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاء … » (72) نیز چنین است. حتی در آیات قرآنی، برای خطاب به یک فرد گاه مثنی آورده می شود همان طور که در آیه: « قَالَ قَدْ أُجِیبَت دَّعْوَتُکُمَا فَاسْتَقِیمَا وَلاَ تَتَّبِعَآنِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ ». (73) و (۷۴)از خطاب مفرد به مثنی عدول شده زیرا در آیه پیشین، موسی با خدا راز و نیاز می کند و می گوید: « وَقَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِینَهً وَأَمْوَالاً فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا … » (75)طبری افزوده است (۷۶) که در شعر عرب هم نظیر دارد، هم چون شعر مضرس بن ربعی الاسدی که گفته است:فقلتُ لصاحبی لا تَعجلانا *** بنزع أصوله و اجتز شیحاحتی طبری نوشته است: (۷۷) گاه ممکن است دو چیز ذکر بشود و تنها برای یکی از آن دو چیز ضمیر آورده شود، همان طور که در آیه « هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاء وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِینَ » (78) چنین است، یعنی دو کلمه شمس و قمر آمده و تنها برای قمر ضمیر آورده شده است. طبری در بحث از آیه مزبور دو وجه را بدین طریق بیان کرده است: « أحدهما أن تکون إلها فی قوله: قدّره للقمر خاصّه، لأنّ بالأهلّه یعرف انقضاء شهور السنین لا بالشمس،والآخر: أن یکون اکتفی بذکر أحدهما عن الآخر نظیر آیه: … و الله و رسوله أحقّ أن یرضوه … » (79) که قاعدتاً می بایست ضمیر در « یرضوه » به صورت مثنی آورده شود زیرا مرجع ضمیر دو چیز است، لیکن به صورت مفرد آورده شده و شاید هم منظور این بوده که گفته شود رضایت پیامبر از رضایت خدا جدا نیست و این دو رضایت به منزله یک رضایت است و پیامبر اکرم در برابر خدا از خود استقلالی ندارد (۸۰) نظیر آن در شعر شاعران عرب نیز هست. (۸۱)در بحث از آیه: « … قُلْ فَأْتُواْ بِسُورَهٍ مِّثْلِهِ … » که قرآن معاندان را به نظیره گویی فرا می خواند و از آنان می خواهد که یک سوره همانند آن بیاورند، طبری به حذف مضاف الیه ( که حذف خود از بلاغت است ) اشاره کرده و گفته است: جمله در اصل چنین بوده: « قُلْ فَأْتُواْ بِسُورَهٍ مِّثْلِهِ سوُرَتِهِ » که سوره حذف شده (۸۲) همان طور که گاه ممکن است یک فعل به قرینه حذف شود، هم چون آیه: « … فَأَجْمِعُواْ أَمْرَکُمْ وَشُرَکَاءکُمْ … » (83) که نصب « شرکاء » به فعل محذوف « ادعوا » می باشد، یعنی به قول طبری (۸۴) معنا چنین است: « أحکموا أمرکم و ادعوا شرکاءکم ».این گونه حذف ها در شعر شاعران عرب هم هست مانند:و رأیت زوجک فی الوغی *** متقلّداً سیفاً و رمحاًو معلوم است که « الرمح لا یتقلّد » این است که می گویند: « حاملاً » محذوف است. (۸۵)
پی نوشت ها :
۱٫ آل عمران، آیه ۳۷؛ زکریا از مریم پرسید: این رزق و روزی که نزد تو هست، = این غذای مخصوص کنار محراب تو از چه طریق تهیه شده و از کجا آمده است؟ مریم گفت: از جانب خدا، خدا هر کس را که بخواهد بی حساب روزی می دهد.۲٫ جامع البیان، ج۶، ص ۳۵۸٫۳٫ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: تفسیر نمونه، ج۲، ص ۴۰۰٫۴٫ جامع البیان، ج۶، ص ۳۵۸ و ۳۵۹٫۵٫ آل عمران، آیه ۴۷: مریم گفت: پروردگارا! چگونه فرزندی برای من خواهد بود، در حالی که انسانی با من تماس نگرفته است.۶٫ جامع البیان، ج۶، ص ۴۲۰ و ۴۲۱٫۷٫ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: تفسیر نمونه، ج۲، ص ۴۱۶ و ۴۱۷٫۸٫ یعنی به یادآورید هنگامی را که خدای بزرگ پیمان مؤکد از پیامبران گرفت که البته کتاب و دانش و حکمت به شما دادم، سپس پیامبری به سوی شما آمد که آن چه را با شماست تصدیق کند، باید به او ایمان بیاورید و البته که او را یاری دهید.۹٫ جامع البیان، ج۶، ص ۵۵۰ و۵۵۱٫۱۰٫ بقره، آیه ۲۸۳؛ … دو مرد را بر این حق شاهد بگیرید و اگر دو مرد نبودند یک مرد و دو زن از کسانی که مورد رضایت شما هستند برگزینید ( و این دو زن باید با هم شاهد قرار گیرند ) تا اگر یکی انحرافی یافت، دیگر به او یادآوری کند…۱۱٫ جامع البیان، ج۶، ص ۶۲٫۱۲٫ تفسیر نمونه، ج۲، ص ۲۸۷٫۱۳٫ در مسائل بلاغی ( = علم معانی ) این تقدم و تأخرها بسیار اهمیت دارد، زیرا وقتی می گوییم: « زید پسر عمرو است » و یا می گوییم « پسر عمرو زید است » از این دو عبارت نمی توان یک مفهوم در نظر گرفت بلکه این تقدم ها به معنای عنایت و اهتمام به آن چیز است، به عبارت دیگر: عنایت و اهتمام به چیزی موجب تقدم آن چیز می باشد. در جمله زیر یک مثال موضوع به خوبی روشن می شود: ما اگر از ستم مرد ستم کاره ای به جان آمده باشیم و کشتن او را منتظر، می گوییم: « ظالم را زید کشت » و در این مورد نمی گوییم « زید ظالم را بکشت » زیرا در این مورد قتل ظالم مورد عنایت است.۱۴٫ آل عمران، آیه ۵۵: به یادآورید هنگامی که خدا به عیسی گفت: من تو را برمی گیریم و به سوی خود می برم و از کسانی که کافر شدند، پاک می سازم.۱۵٫ جامع البیان، ج۶، ص ۴۵۸٫۱۶٫ تفسیر نمونه، ج۲، ص ۴۳۰٫۱۷٫ مائده، آیه ۹۱: شیطان می خواهد به وسیله ی شراب و قمار، در میان شما عداوت ایجاد کند و شما را از ذکر خدا و از نماز باز دارد ( با این همه زیان و فساد و با این نهی اکید ) از این کار خودداری کنید.۱۸٫ جامع البیان، ج۶، ص ۲۸۱ و ۲۸۲٫۱۹٫ آل عمران، آیه ۱۴۳: و شما تمنای مرگ را پیش از آن که با آن روبه رو شوید، می کردید ( منظور شهادت در راه خداست ) سپس آن را با چشم خود دیدید، در حالی که به آن نگاه می کردید ( حاضر نبودید که به آن تن در دهید ).۲۰٫ جامع البیان، ج۷، ص ۲۴۸٫۲۱٫ همان، ج۱۰، ص ۹۶٫۲۲٫ یعنی اگر انفاق ها را آشکار کنید خوب است و اگر صدقات را مخفیانه هم به نیازمندان بدهید برای شما بهتر است.۲۳٫ آل عمران، آیه ۱۵۲: خدا وعده ی خود را به شما درباره ی پیروزی بر دشمن در احد راست گفت: در آن هنگام دشمنان را به فرمان او به قتل می رساندید و این پیروزی ادامه داشت تا این که سست شدید و در کار خود به نزاع پرداختید و بعد از آن که، آنچه را دوست می داشتید به شما نشان داد، نافرمانی کردید … اقتباس از: تفسیر نمونه، ج۳، ص ۱۲۷٫۲۴٫ جامع البیان، ج۷، ص ۱۲۷٫۲۵٫ نساء آیه ۱۷۱: از تثلیث خودداری کنید و دست بردارید که به سود شما نیست ( این تثلیث موهوم است ).۲۶٫ مائده، آیه ۸۹: خدا شما را به خاطر سوگندهای بیهوده و خالی از اراده، مؤاخذه نمی کند، ولی در برابر سوگندهایی که از روی اراده باشد، مؤاخذه می کند…۲۷٫ جامع البیان، ج۱۰، ص ۵۲۴٫۲۸٫ مائده، آیه ۸۹: برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: تفسیر نمونه، ج۵، ص ۶۰-۶۷٫۲۹٫ همان، آیه ی ۶۴: گوینده ی سخن، یک تن بوده ولی چون بقیه نیز به گفتار او راضی بودند، قرآن این سخن را به همه ی آن ها نسبت داده است ( رک: تفسیر نمونه، ج۴، ص ۴۵۰ ).۳۰٫ دیوان اعشی، ص ۱۵۰ به نقل از پاورقی جامع البیان، ج۱۰، ص ۴۲۱٫۳۱٫ جامع البیان، ج۱۰، ص ۴۵۵٫۳۲٫ مائده، آیه ۱۰۶: « هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد، در موقع وصیت باید دو تن عادل را از میان خود به شهادت بطلبید، یا اگر مسافرت کردید و مرگ شما را فرا رسد ( و در راه مسلمانی نیافتید ) دو تن از غیر شما ( که مسلمان نیستند ) و چنان چه به هنگام ادای شهادت در صدق آن ها شک کردید آن ها را بعد از نماز، نگاه می دارید تا سوگند یاد کنند …۳۳٫ جامع البیان، ج۱۱، ص ۱۷۶٫۳۴٫ در زبان فارسی هم، حذف فراوان دیده می شود، خواه حذف فعل باشد یا حذف اسم، ولی در تمام موارد حذف باید مناسب باشد و قرینه ای هم دال بر محذوف وجود داشته باشد.۳۵٫ جامع البیان، ج۱۱، ص ۱۵۹٫۳۶٫ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: همان، ج۱۱، ص ۱۹۷ و ۲۰۰ و ۵۷۸٫۳۷٫ انعام، آیه ۲۷: اگر حال ( مشرکان را ) ببینی، وقتی که در آتش ایستاده اند که می گویند ای کاش ( بار دیگر به دنیا ) باز می گشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمی کردیم و از مؤمنان می شدیم.۳۸٫ جامع البیان، ج۱۱، ص ۳۱۷٫۳۹٫ یعنی: ثلاثی مجرد و نه ثلاثی مزید از باب افعال.۴۰٫ انعام، آیه ۳۸: هیچ جنبده ای در زمین و هیچ پرنده ای که با دو بال خود پرواز می کند نیست مگر…۴۱٫ جامع البیان، ج۱۱، ص ۳۴۹٫۴۲٫ همان، ج۱۲، ص ۲۲۱-۲۲۴٫۴۳٫ همان، ج۱۲، ص ۲۹۸٫۴۴٫ اعراف، آیه ۱۴۵؛ برای موسی در الواح، اندرزی از هر موضوعی نوشتیم و بیانی از هر چیز کردیم…۴۵٫ جامع البیان، ج۱۳، ص ۱۰۶٫۴۶٫ انفال، آیه ۱۲؛ به زودی در دل های کافران رعب و ترس و وحشت می افکنم، ضربه ها را بر بالاتر از گردن ( = بر سرهای دشمنان ) فرو آرید و دست و پای آن ها را از کار بیندازید.۴۷٫ جامع البیان، ج۱۳، ص ۴۲۹ و ۴۳۰٫۴۸٫ همان، ص ۴۳۱٫۴۹٫ همان، ص ۴۴۹ و ۴۵۰٫۵۰٫ همان، ص ۱۱۵ و ۱۱۶٫۵۱٫ توبه، آیه ۸: چگونه پیمانشان ارزش دارد در حالی که اگر بر شما پیروز شوند نه ملاحظه خویشاوندی با شما را می کنند و نه پیمان را. شما را با زبان خود خشنود می کند ولی دل های آنان ابا دارد و اکثر آن ها نافرمانبردارند.۵۲٫ جامع البیان، ج۱۴، ص ۱۴۵٫۵۳٫ در نوشتن کلمه ی « رحمت » با تای مبسوطه، رعایت رسم الخط قرآن ها شده است، زیرا می گویند نوشتن با تای مبسوطه دلالت بر بسط رحمت الهی می کند.۵۴٫ هود، آیه ۷۳: گفتند: از فرمان خدا در شگفتی؟ این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است، چرا که او حمید و مجید است.۵۵٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۴۰۰٫۵۶٫ یعنی به قول طبری: « إنّ الله محمود فی تفضّله علیکم بما تفضّل به من النعم علیکم و علی سائر خلقه ». مجید: ذو مجد و مدح و ثناء کریم. ( همان، ج۵، ص ۴۰۰ ).۵۷٫ هود، آیه ۱۰۷٫۵۸٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۴۸۱٫۵۹٫ ابراهیم، ۴۸٫۶۰٫ انبیاء، ۱۰۴٫۶۱٫ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: تفسیر نمونه، ج۱۲، ص ۲۴۵٫۶۲٫ یونس، آیه ۹۹٫۶۳٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۵۲۱٫۶۴٫ نحل، آیه ۵۱٫۶۵٫ یوسف، آیه ۴: به یاد آر زمانی را که یوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند.۶۶٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۵۵۶٫۶۷٫ طبری از قول قتاده نقل کرده است: « کواکب »: إخوته، و الشمس و القمر: أبواه. ( رک: همان، ج۱۵، ص ۵۵۷ )۶۸٫ هود، آیه ۷۸٫۶۹٫ همان، ص ۴۱۶٫۷۰٫ یونس، آیه ۶۱: در هیچ حال و اندیشه ای نیستی و هیچ قسمتی از قرآن را تلاوت نمی کنی و هیچ عملی را انجام نمی دهید مگر آن که ما بر شما ناظر هستیم…۷۱٫ همان، ج۱۵، ص ۱۸۵٫۷۲٫ طلاق، آیه ۱٫۷۳٫ با آن که دعاکننده موسی می باشد، ولی قرآن به موسی و برادرش خطاب می کند که من دعای شما را اجابت کردم، در راه عقیده ی خود استوار باشید و استقامت به خرج دهید و از راه جاهلان نروید و برنامه های خود را اجرا کنید…۷۴٫ یونس، آیه ی ۸۹٫۷۵٫ همان، آیه ۸۸: موسی گفت: پروردگارا! تو فرعون و اطرافیانش را زینت و اموالی سرشار در زندگی دنیا داده ای…۷۶٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۱۸۵٫۷۷٫ همان، ص ۲۳٫۷۸٫ یونس، آیه ۵: خدا وجودی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور قرار داد و برای آن منزل گاه هایی مقدر کرد تا عدد سال ها و حساب کارها را بدانید.ضیاء، نور ذاتی است. و « نور » مفهوم اعمی دارد که هم ذاتی را شامل می شود و هم غرضی را. ( رک: تفسیر نمونه، ج۸، ص ۲۲۶ ).۷۹٫ یعنی: … شایسته تر این است که خدا و رسولش را راضی سازند…۸۰٫ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: تفسیر نمونه، ج۸، ص ۱۹ و ۲۰٫۸۱٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۲۳٫۸۲٫ همان، ص ۹۱٫۸۳٫ یونس، آیه ۷۱٫۸۴٫ جامع البیان، ج۱۵، ص ۱۴۸٫۸۵٫ همان، ص ۱۴۸ و ۱۴۹٫منبع مقاله :صاحبی، محمدجواد؛ (۱۳۹۲)، شناخت نامه ی تفاسیر: مقالاتی در شناخت تفاسیر قرآن کریم، قم: بوستان کتاب ( مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیّه قم )، چاپ اول
مقالات مرتبط :
نکته های بلاغی در تفسیر طبری (۱)

















هیچ نظری وجود ندارد