۷-اطلاع از احوال و اخباریکی از جهات علم حضرتش اطلاع از اوضاع و احوال مردم می باشد .هر حادثه ای در هر جا رخ دهد ، هر فکری در مغز هر انسانی راه یابد ، هر مطلبی به قلب هر آدمی خطور کند ، هر تغییر روحی در هر کس پدید آید ، هر چشمی به هر جا بنگرد و هر چه عنوان شود یا در دل ها پنهان گردد همه را می داند و می بیند . خلاصه او به تمام افکار و حالات احاطه ی علمی دارد و از همه ی جریانات مادی و معنوی و امور ظاهری و باطنی مطلع است، چنانکه خود در توقیعی که به دست شیخ مفید رحمه الله رسید فرمودند 🙁 فانا یحیط علمنا بانبائکم و لا یعزب عنا شیء من اخبارکم . ) (۱)( دانش ما بر اخبار شما احاطه دارد و چیزی از گزارش هایتان بر ما پوشیده و پنهان نیست . )قرآن و روایات گویای این حقیقت است که خدا و رسول و اهل بیت علیهم السلام بر همه ی کردار و اندیشه ها آگاهند و گردش چشم ها و راز دلها را می دانند . (۲)اکنون نمونه ای از این قضایا را-که نشانگر اطلاع امام عصر علیه السلام از حالات و افکار است – نقل می کنیم :
یک حکایت شنیدنیحضرت آیه الله آقای حاج سید محمد شیرازی حکایت نمودند :حدود چهل سال قبل که ما هنوز در عراق بودیم یکی از اهالی افغانستان این قصه را برای من نقل کرد : (۳)روزی به قبیله ای برخوردم که ضد تشیع بودند و خیلی علیه شیعه تعصب داشتند از این رو مذهبم را کتمان نمودم و به گونه ای رفتار کردم که ندانند من از شیعیان هستم، چون مجبور بودم مدتی نزد آنان بمانم .یک روز با جوانی از افراد آن قبیله آشنا شدم که فهمیدم شیعه است ، او در تشیع بسیار محکم و استوار بود ، من از دیدن وی خیلی تعجب کردم ، زیرا در میان قبیله ای که همه غیر شیعه و ضد تشیع بودند وجود چنین فردی حیرت انگیز بود !!از او پرسیدم : مگر تو فرزند فلان شخص و برادر فلان آدم نیستی که هر دو غیر شیعه اند و مگر تو از افراد این قبیله نیستی که همگی علیه تشیع اند ؟! چطور شده که قبیله ی تو چنان متعصبند و تو در تشیع چنین تزلزل ناپذیر و استوار هستی ؟! و چرا این ها که از مذهب تو خبر دارند آسیبی به تو نمی رسانند و بلایی بر سرت نمی آورند ؟!گفت : اینکه به من صدمه و آسیبی نمی رسانند به خاطر آن است که از یک قبیله ایم ، این هم قبیله بودن باعث شده که از تعرضات آنان مصون باشم ، چون میان ما مرسوم است که تعصب قبیله ای بر تعصبات مذهبی غلبه دارد .با شگفتی پرسیدم : چگونه تو شیعه هستی ؟!گفت : تشیع من داستان عجیبی دارد ، حادثه ای در زندگی من رخ داد که باعث شد از مذهب قبیله ام دست بردارم و شیعه شوم .پرسیدم : آن قضیه چیست ؟ چه رویداد شگرفی بوده که چنین تو را تکان داده و روح و قلبت را دگرگون ساخته و مذهبت را منقلب نموده است ؟ !گفت : من در کودکی دایه ای داشتم که شیعه بود ، دل پاک و مهربانی داشت ، از طایفه ی ما نبود ، او زن فقیری از یک قبیله ی دیگر بود که به تقدیر الهی نزد ما آمده و پرستاری مرا به عهده داشت . من خیلی با او انس پیدا کرده بودم ، چون از دوران کودکی در آغوش وی بودم و تقریبا تا سن شش سالگی روز و شبم با او می گذشت ، او در طفولیتم به من شیر داده و با مهربانی و دلسوزی مواظبتم نموده بود .با آنکه در نماز و روزه سعی فراوان داشت و پاکیزه و درستکار و با تقوا بود اما اهل قبیله ی ما او را نجس می دانستند و کافرش می شمردند ، به همین خاطر از ظرف های او اجتناب می کردند و غذاهای او را نمی خوردند .یک روز از او پرسیدم : چرا مردم قبیله می گویند تو کافر هستی با آنکه خوب و با دیانت و راستگو و اهل عبادتی ؟ !ابتدا از جواب دادن طفره رفت و نخواست حقیقت را برای من که در سنین خردسالی بودم بیان کند .من در آن وقت تقریبا شش ساله بودم ، حس کنجکاوی مرا بر آن داشت که رمز کار او را بیابم و علت این امر را دریابم ، از این رو اصرار ورزیدم و پافشاری نمودم تا از این راز پرده بردارد و حقیقت جریان را برایم بگوید .او گفت :راستش را بخواهی مذهب من با مذهب مردم قبیله ی شما فرق دارد، من شیعه هستم اما آنها پیرو مذهب دیگری هستند .پرسیدم : مذهب شیعه چیست و چه تفاوتی با سایر مذاهب اسلامی دارد ؟ !گفت : ما معتقد به دوازده امام معصوم هستیم که جانشینان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند .آنگاه دوازده امام را برایم نام برد تا به اسم امام دوازدهم حضرت حجت علیه السلام رسید، سپس درباره ی صاحب الزمان علیه السلام برایم صحبت کرد و شرح داد که ایشان زنده و غایب هستند و الان امام ما می باشند و روزی ظهور نموده و جهان را سرشار از عدالت می سازند و ظلم و ستم را ریشه کن نموده حکومت های دنیا را برانداخته و بر شرق و غرب عالم پیروز می گردند .من با آنکه خردسال بودم خیلی دوست داشتم بیشتر درباره ی تشیع بدانم و به خصوص می خواستم درباره ی آخرین امام که شنیدم زنده است و پنهان می باشد بیشتر تحقیق کنم ، از این رو پرسیدم : این امامی که پنهان است وجودش چه فایده ای دارد ؟ ! ممکن بود صد سال یا دویست سال دیگر بیاید یا هر وقت خواست جهان را پر از عدل و داد کند به دنیا بیاید ، چرا سال ها قبل به دنیا آمده و غایب شده است ؟او آثار حضرت و ثمرات وجود آن بزرگوار را برایم شرح داد، از جمله گفت : یکی از فواید وجود آقا این است که اگر کسی در جایی گرفتار شود و در صحرا یا دریا گم شود و حضرتش را بخواند و از وی استمداد نماید به فریادش می رسند و نجاتش می دهند .آن روز گذشت ، از گفتگوی من با آن زن شیعه که دایه و پرستارم در کودکی بود سال ها سپری شد.
هفده سال بعدحدود هفده سال بعد که تقریبا در سن بیست و سه سالگی بودم مستطیع شدم و برای انجام مناسک حج به طرف مکه حرکت کردم .در آن زمان مردم با شتر مسافرت می رفتند و از ماشین و هواپیما و جاده های آسفالت و تجهیزات امروز خبری نبود.ما دسته جمعی با یک قافله راهی حج شدیم و خاک افغانستان را به طرف حجاز ترک کردیم ، در طول راه دشواری های زیادی تحمل نمودیم ، در مناطق سردسیر شبها از سرما می لرزیدیم و در نواحی گرمسیر روزها زیر آفتاب سوزان و روی ریگ های داغ صحرا به طور طاقت فرسا راه می پیمودیم ، کم آبی و کم غذایی نیز بر رنج ما می افزود و توان جسمانی ما را کاهش می داد. اینگونه بود تا به صحرای عربستان رسیدیم.یکی از شب ها که قافله در صحرای حجاز برای استراحت توقف کرد ، من هم که خیلی خسته و بی رمق بودم خوابیدم تا سحرگاه برخیزم و با کاروانیان حرکت کنم ، اما یک وقت از نور خورشید که بر صورتم می تابید و حرارت آفتاب که بر پیکرم می نواخت بیدار شدم و هراسان و مضطرب دیدم هیچ کس نیست، اثری از قافله نبود، همه رفته بودند، شتر من هم همراه چهار پایان دیگر رفته بود. تک و تنها وسط بیابان ماندم ، بیم و وحشتی بر من مستولی شد که در تمام عمرم آنقدر نترسیده بودم . ترس از دزدهای قاتل و بی رحم ، ترس از حیوانات درنده و وحشی ، ترس از گرسنگی و تشنگی چنان مرا از خود بی خود نمود که نزدیک بود قالب تهی کنم .در این هنگام که از همه جا دل بریده و ناامید بودم و از حیات دست شسته و خود را در کام مرگ می دیدم ؛ ناگهان به یاد آن زن شیعه که در ایام کودکی پرستارم بود افتادم و حرف های او به خاطرم آمد ، به یاد آوردم که می گفت امام دوازدهم شیعیان زنده است، گرچه غایب و از نظرها پنهان می باشد اما یکی از آثارش این است که هر که در صحرا یا دریا گرفتار شود و از آن حضرت استمداد نماید و کمک بخواهد یاری اش نموده و نجاتش می بخشند .در آن موقع به امام غایب شیعیان پناه بردم و او را با فریاد صدا زدم ، بغض گلویم را گرفته بود، اشک هایم می ریخت ، حال عجیبی داشتم ، خیلی منقلب بودم ، داد می زدم و می گفتم یا صاحب الزمان ، مرتب از او کمک می خواستم و فریاد می زدم یا ابا صالح .ناگهان دیدم اسب سواری ظاهر شد و نزدیک من آمد، آقایی را که بر اسب نشسته بود نشناختم ، ابتدا گمان کردم از اهالی آن نواحی است که تصادفا گذارش به آن جا افتاده ، اما بعد دیدم به من نظر دارد ، نگاهی به من نموده و فرمودند : چه می خواهی ؟عجیب این بود که ایشان با زبان محلی خودم با من صحبت نمودند و از حالم جویا شدند . عرض کردم : آقا من در این صحرا درمانده ام، قافله رفته و من خیلی مضطرب و پریشانم.فرمودند: همراه من بیا.آقا سوار بر اسب حرکت کردند من هم پیاده در رکاب ایشان به راه افتادم، چند قدمی بیش نرفته بودم که به سمتی اشاره نمودند و فرمودند : این قافله ی شماست .نگاه کردم دیدم اهل کاروان خودم هستند . در این هنگام به فکرم رسید که ایشان کیستند و چگونه با زبان افغانی با من حرف زدند و کمتر از چند دقیقه مرا از وسط آن صحرا به قافله ام رساندند ؟!تا به این فکر افتادم دیگر آقا را ندیدم و هر چه این سو و آن سو نگریستم اثری از آن بزرگوار نیافتم !!مرا از میان آن بیابان خشک و سوزان که تا چشم کار می کرد نشانی از آب و آبادانی نبود، نجات دادند و به قافله ام رساندند . من از همان موقع فهمیدم حرفهای آن زن شیعه که در ایام خردسالی ام به من گفته بود درست است و به حقانیت عقاید او پی بردم ، از این رو شیعه شدم و از مذهب قبیله ام برگشتم .زمانی که به مکه رسیدم سراغ یکی از علمای شیعه را گرفتم تا آداب و عقاید تشیع را بیاموزم . یک ملای شیعه را به من معرفی کردند ، نزد او رفتم و پس از فرا گرفتن اصول تشیع در محضر وی شیعه شدم .وقتی اهل کاروان و بستگانم که همراهم بودند از ماجرای تشیع من آگاه شدند خیلی اصرار کردند که به مذهب سابقم برگردم و از تشیع دست بردارم اما هیچ ترتیب اثر ندادم و چنان در تشیع استوار گردیدم که هیچ کس نتوانست در من تزلزلی ایجاد کند.
پی نوشت:
۱- بحارالانوار ، جلد ۵۳ ، صفحه ی ۱۷۵ .۲-برخی از آیات و روایات و حکایات را پیرامون این موضوع در کتاب ملاقات در صاریا نوشته ایم ، صفحه ی ۱۰۱ تا ۱۱۲ آن کتاب را مطالعه کنید .۳- این حکایات در سال ۱۴۱۴ هجری قمری در قم بیان گردید .

















هیچ نظری وجود ندارد