حرکت امام (ع) به سوی بصرهاز آنجا که معاویه رسما سرکشی خود را نسبت به مقام خلافت اعلام داشته، بیعت با امام (ع) را رد کرده بود، امیر مؤمنان (ع) در کار تهیه مقدمات نبرد با او بود. حضرت به کارگزاران خود از قبیل: عثمان بن حنیف و قیس بن سعد و ابو موسی نامه نوشت که برای مبارزه ی با معاویه مردم را آماده کنند.در این میان خبر قیام و شورش عایشه و طلحه و زبیر و حرکت لشکر آنان به سمت عراق به اطلاع امیر مؤمنان (ع) رسید. و از آنجا که بصره و کوفه از نظر سیاسی و نظامی از اهمیت خاصی برخوردار بودند امام (ع) برای خاموش کردن فتنه ی آنان قبل از اینکه زبانه ی آن بقیه ی نقاط را فرا گیرد اقدام کرد.حضرت علی دستور داد مسلمانان در مسجد گرد آیند. پس از اجتماع مردم برای روشن کردن افکار عمومی نسبت به هدف واقعی مخالفان، سخنانی بدین مضمون ایراد فرمود:«ای مردم! عایشه! به سوی بصره رفته، و طلحه و زبیر نیز همراه اویند. هر یک از طلحه و زبیر عقیده دارند که خلافت حق اوست نه دیگری، اما طلحه، پس عموی عایشه است، و زبیر داماد او (و عایشه برای آنان تلاش می کند). به خدا قسم اگر آن دو به هدف خود برسند -که هرگز نخواهند رسید- پس از نزاع سختی که میان آندو به وجود می آید، یکی گردن دیگری را خواهد زد. به خدا سوگند صاحب شتر سرخ، راهی طی نمی کند و گرهی نمی گشاید مگر در راه معصیت و خشم خدا تا آنکه خود و همراهانش را به مهلکه وارد کند.به خدا سوگند! سرانجام، یک سوم آنان کشته می شوند، و یک سوم آنان فرار کرده و یک سوم دیگر توبه می کنند.عایشه همان زنی است که سگهای «حوأب» بر او پارس می کنند. طلحه و زبیر نیز می دانند که به خطا می روند. و چه بسا عالمی که جهلش او را می کشد بدون اینکه از عملش نفعی ببرد.مرا با قریش چه کار! به خدا سوگند در حال کفرشان آنان را کشتم. اکنون نیز که فریب هوای نفس و شیطان را خورده اند (و آشوب می کنند) آنان را می کشم …»(1)روز دوم و سوم نیز برای آماده ساختن افکار مردم، سخنرانیهای مهیجی ایراد فرمود: و سرانجام اعلان جنگ کرد، سهل بن حنیف را در مدینه جانشین خود کرد(۲) و با لشکری مجهز که بالغ بر هفتصد نفر می شد مدینه را به عزم عراق ترک نمود.
در ربذه
امیر مؤمنان (ع) در ربذه چند روز توقف کرد. در طول این مدت عده ای از انصار از مدینه از جمله «خزیمه بن ثابت» و همچنین حدود ششصد سواره نظام از طایفه ی طی، به سپاه امیر مؤمنان (ع) پیوستند.(۳)امیر مؤمنان (ع) هاشم مرقال را با نامه ای برای استاندار کوفه، به سوی کوفه فرستاد تا قبل از آنکه طلحه و زبیر به آنجا دست یابند از نیروی آنان کمک بگیرد.ولی ابوموسی اشعری (استاندار) نه تنها به نماینده ی امام (ع) روی خوشی نشان نداد بلکه نامه ی امام (ع) را از بین برد و هاشم را تهدید به زندان کرد (۴) و مردم کوفه را از یاری آن حضرت برحذر داشت و گفت:«اگر بنا بر جنگ باشد نخست باید با قاتلان عثمان بجنگیم آنگاه به دیگران بپردازیم.»(5)نماینده ی امام(ع) جریان را برای امیر مؤمنان (ع) نوشت.نامه در محلی به نام «ذی قار» به دست امام (ع) رسید.امیرمؤمنان (ع) فرزندش امام حسن (ع) و عمار یاسر را فرا خواند و آنان را به همراه نامه ای برای مردم کوفه، مأمور ساخت تا به کوفه بروند و مردم را به یاری آن حضرت بسیج کنند.حضرت نامه ای نیز به ابوموسی نوشت و ضمن فرمان عزل او، ابوموسی را به خاطر موضعگیری ناروایش سخت توبیخ کرد.علاوه بر امام حسن (ع) و عمار، مالک اشتر را نیز در پی آنان فرستاد.پس از رسیدن امام حسن (ع) و عمار به کوفه و قرائت نامه ی امام (ع) برای مردم و ایراد سخنرانی، مردم در اطراف آنان اجتماع کردند و مراتب اخلاص و محبت خود را نسبت به امیر مؤمنان (ع) اظهار کرده ، در برابر فرمان او تسلیم گردیدند.امام حسن (ع) بر کنار شدن ابو موسی را نیز از مقامش اعلام و «قرظه بن کعب» را به جای وی نصب کرد.در اثر تلاشهای نمایندگان امیر مؤمنان (ع) و سخنان روشنگرانه ی آنان عده ی زیادی از مردم اعلام آمادگی کردند. و پس از چند روز حدود هفت هزار نفر در ذی قار به امیر مؤمنان (ع) پیوستند. حضرت علی (ع) از موفقیت امام حسن (ع) خوشحال شد و از فرزندش تشکر کرد.(۶)
شکوه سپاهلشکر عظیم و مجهز امیر مؤمنان (ع) که از مدینه و کوفه گرد آمده بود در آستانه ی بصره قرار گرفت. منذربن جارود می گوید: از بصره بیرون آمدم تا سپاه علی (ع) را نظاره کنم.در این هنگام هزار سوار که همگی غرق در سلاح بودند و پیشاپیش آنان «ابوایوب انصاری» بر اسب نیرومندی سوار بود، مشاهده کردم. نیروهای دیگر نیز در دسته های هزار نفری با تجهیزات کامل به فرماندهی صحابه ی رسول خدا (ص) همچون خزیمه بن ثابت، ابوقتاده، عمار یاسر، قیس بن سعد، و عبدالله بن عباس پشت سر آنان در حرکت بودند.یکی از این دسته ها تحت فرماندهی حضرت امیر مؤمنان (ع) بود که پیشاپیش جنگجویان حرکت می کرد و در دو سوی حضرت، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام قرار داشتند. و در پیش روی آن حضرت فرزند دیگرش محمد بن حنفیه، پرچم را در دست گرفته بود و عبدالله بن جعفر، پشت سر امام می آمد، و فرزندان عقیل و جوانان بنی هاشم امام (ع) را چون نگینی در میان گرفته بودند و جمعی از پیرمردان بدری (از مهاجر و انصار) نیز دیده می شدند.(۷)امیر مؤمنان (ع) پیش از ورود به بصره در محلی بنام «زاویه» فرود آمد و چهار رکعت نماز گزارد. آنگاه صورت بر خاک نهاد و قطرات اشکش سرازیر شد. سپس دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:«… پروردگارا! این گروه، سرپیچی کرده بر من ستم نمودند و بیعت مرا شکستند. خداوندا! تو خود خون مسلمانان را حفظ فرما.»(8)
تلاش برای جلوگیری از خونریزیهدف مهم امیر مؤمنان(ع) خاموش کردن فتنه ی «ناکثین» بود و نه جنگ با آنان. برای دستیابی به این هدف و جلوگیری از کشتار و خونریزی، تلاش فراوان نمود و از هر راه ممکن استفاده کرد. اینک چند نمونه از اقدامات اصلاح طلبانه ی امام(ع):۱- پیش از ورود به بصره «صعصه بن صوحان» و «عبدالله بن عباس» را جداگانه همراه با نامه ای نزد عایشه و طلحه و زبیر فرستاد تا شاید بتواند با مذاکره و نصیحت، آنان را از جنگ منصرف کند. ولی آنان در مقابل نمایندگان و اندرزهای امیر مؤمنان (ع) سر فرود نیاوردند و جز جنگ راه دیگری انتخاب نکردند. (۹)۲- امام (ع) در روز نبرد پیش از آغاز جنگ تصمیم گرفت قرآن را میان خود و آنان حکم قرار دهد، از اینرو قرآن را به دست فردی بنام «مسلم» داد و فرمود: قرآن را بر آنان عرضه کن و بگو: این قرآن بین ما و شما حاکم باشد، از خدا بترسید و خون مسلمانان را حفظ کنید.جوان، دستور امام (ع) را اجرا کرد؛ ولی آنان دستی را که قرآن را با او گرفته بود قطع کردند. او قرآن را در دست دیگر گرفت و همچنان آنان را به حکومت قرآن دعوت می کرد، ولی آن سنگدلان دست دیگرش را نیز بریدند و سرانجام شهیدش کردند.(۱۰)۳- قتل ناجوانمردانه ی «مسلم» دعوت کننده به حکومت قرآن، امیرمؤمنان (ع) را از اقدامات پیشگیرانه مأیوس نکرد. برای آخرین بار، عمار یاسر را برای موعظه پیش فرستاد. وی خطاب به سپاه دشمن گفت:«ای مردم! شما درباره ی پیامبر (ص) به انصاف رفتار نکردید، زیرا زنان خود را در خانه هایتان محفوظ نگهداشته اید و همسر رسول خدا (ص) را از منزل بیرون آورده، در برابر شمشیرها و نیزه ها قرار داده اید.»آنگاه جلوتر رفت و در برابر هودج عایشه ایستاد و با او به سخن پرداخت و تلاش کرد او را از شرکت در این «فتنه» باز دارد. در این حال تیرهای دشمن از هر طرف به سوی عمار افکنده می شد و او در حالی که سر خود را به این طرف و آن طرف می گرداند تا مورد اصابت تیرها قرار نگیرد سخن را رها کرد و به حضور امیر مؤمنان (ع) رسید و عرض کرد:… چاره ای جز جنگ نیست.(۱۱)۴- تیراندازی پیاپی و با شدت از سوی «ناکثین» شروع شد. فریاد سپاهیان اسلام بلند شد: ای امیر مؤمنان! دشمن ما را تیرباران می کند، فرمان دفاع صادر کن.در این هنگام، جنازه ی مردی را که آماج تیرهای دشمن قرار گرفته بود پیش روی امام (ع) گذاردند.امیر مؤمنان (ع) با مشاهده ی اوضاع، رو به آسمان کرد و گفت: ای خدای دادگر؛ تو گواه باش. سپس به یاران خود فرمود: صبر کنید تا حجت بر دشمن تمام شود. جنازه ی دیگری آوردند. امام(ع) همان سخنان را تکرار کرد. تا آنکه عبدالله بن بدیل صحابی رسول خدا (ص) جنازه ی فرزندش را مقابل امام (ع) گذارد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! تا کی صبر کنیم، و دشمن همچنان جوانان ما را بکشد؟(۱۲)امیر مؤمنان علیه السلام در مدت سه روز، تمام سعی خود را برای جلوگیری از جنگ و خونریزی به کار برد ولی متأسفانه نتیجه ای نگرفت و خود را در مقابل عمل انجام شده ای یافت. از این رو، زره رسول خدا (ص) را بر تن کرد، عمامه بر سر نهاد، ذوالفقار، به کمر بست و بر استر رسول خدا (ص) سوار شد. و پرچم را به دست محمد بن حنفیه داد(۱۳) و سپاهیان خود که تعدادشان بیست هزار نفر می شد، سان دید. طلحه و زبیر از لشکریانشان که بالغ بر سی هزار تن می شدند سان دیدند… و دو لشکر آماده نبرد شدند.
دستورالعمل به سربازانامیر مؤمنان (ع) پیش از یورش بر دشمن نکاتی را به سربازان خود گوشزد کرد و فرمود:«پس از شکست دشمن، مجروحانی که توان مبارزه ندارند و همچنین اسیران را نکشید، فراریان را تعقیب نکنید و عورتی را برهنه نکنید و کشتگان را «مثله» ننمایید، پرده دری نکنید و به اموالشان نزدیک نشوید، مگر آنچه را که در میدان نبرد، همچون سلاح، اسب و یا غلام و کنیز، به چنگ آورید.»(14)
آخرین تلاش برای متفرق کردن دشمندو سپاه در برابر هم صف آرایی کردند. امیر مؤمنان (ع) پیش از شروع جنگ موفق شد با روبه رو شدن با «زبیر» و گفتن چند جمله، تأثیری عمیق در افکار او بجای بگذارد و از این طریق تشکل سران را از هم بپاشد. امام (ع) ضمن سخنان خود با «زبیر» حدیثی از رسول خدا (ص) درباره ی وی نقل کرد و فرمود:«زبیرا! بیاد داری روزی راکه پیامبر (ص) دید دست به گردن من آویخته بودی از تو پرسید: آیا او را دوست داری؟ گفتی: چگونه او را دوست نداشته باشم و حال آنکه او پسر دایی من است، سپس فرمود: ولی تو در آینده ی نزدیک با او می جنگی در حالی که نسبت به او ستمگر هستی.»(15)زبیر با شنیدن سخن پیامبر گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» جریانی را بیادم آوردی که پس از آن هرگز با تو جنگ نخواهم کرد. سپس بدون توجه به سخنان محرک و وسوسه های دیگر سران لشکر، معرکه را ترک کرد. و در محلی به نام «وادی السباع» توسط «عمروبن جرموز» به قتل رسید.(۱۶)امیر مؤمنان (ع) به منظور اینکه شاید طلحه را نیز از جنگ باز دارد و قضیه به خونریزی منجر نشود، با وی نیز تماس گرفت و فرمود: چه عاملی باعث شد که شورش کنی؟ گفت: خونخواهی عثمان. فرمود: خدا لعنت کند هر یک از من و تو را که سزاوارتر به این نسبت باشیم، آیا من قاتل عثمانم یا تو؟ مگر نشنیدی که رسول خدا (ص) درباره ی من فرمود: « خدایا دوست بدار هر که علی را دوست بدارد و دشمن آنکس باش که با علی دشمنی ورزد» آیا تو از اولین کسانی نبودی که با من بیعت کردی، سپس بیعت را شکستی؟ طلحه گفت: استغفار می کنم.» آنگاه بدون پندگیری باز گشت.(۱۷)ولی سرانجام او نیز به سرنوشتی شبیه زبیر دچار شد؛ زیرا مروان که در لشکر عایشه بود وقتی دید امیر مؤمنان (ع) با طلحه به گفتگو پرداخته است ترسید او نیز مانند زبیر تحت تأثیر سخنان روشنگر علی (ع) قرار گیرد؛ از سوی دیگر مروان او را به همدستی در قتل عثمان، متهم می دانست؛ از اینرو، از فرصت استفاده کرد و در گرما گرم نبرد از پشت سر تیری به جانب طلحه رها کرد و او را از پای درآورد.(۱۸)
جنگ نهاییقراین و شواهد گوناگون از قبیل: سخنرانیهای تحریک آمیز سران سپاه، مجهز کردن لشکری بالغ بر سی هزار نفر، ارسال پیامهای کتبی و شفاهی برخی از آنان برای سران قبایل، و حتی شهرهای مختلف و دعوت آنان به شورش، اشغال نظامی بصره و کشتن عده ای از مسلمانان، و دستگیر و شکنجه کردن استاندار و… همه گواه بر این بود که سران لشکر مخالف هدفی جز جنگ و ساقط کردن حکومت امیر مؤمنان(ع)، ندارند. و طبیعی بود که نصایح دلسوزانه و اقدامات صلح طلبانه ی آن حضرت بر دلهای آنان اثر نکند. از این جهت پس از تیراندازی به سوی سپاه امیر مؤمنان (ع) و کشتن چند نفر از سربازان، حمله را از راست و چپ آغاز کردند.امیر مؤمنان علیه السلام به پرچمدار سپاه «محمد حنفیه» دستور داد به قلب سپاه دشمن حمله کند؛ ولی او در برابر باران تیرها که پیش چشم او را تیره و تار کرده بود کمی مکث کرد. امام (ع) خطاب به فرزندش فرمود: چرا پیش نمی روی؟ محمد علت توقف خود را باز گفت.امیر مؤمنان (ع) پرچم را از دست فرزندش گرفت و خود بسان شیر غران بر دشمن یورش برد و آنان را مانند خاکستری که دچار تندبادی شده باشد پراکنده کرد.(۱۹)ولی طوایفی از اعراب همچون «ازد»، «بنی ناجیه» و «بنی ضبه»، در اطراف «جمل» فرماندهی متمرکز شده، فداکاری فوق العاده ای در یاری جنگ افروزان از خود نشان دادند.لشکر عایشه بر خلاف معمول پرچم نداشت و پرچمش همان «شتر» بود که پیشاپیش حرکت می کرد و با این کار به سپاهیان روحیه می داد و تا آن شتر سرپا بود دشمن هیچ ضعف و شکستی در خود احساس نمی کرد.امیر مؤمنان (ع)، به مالک اشتر فرمان داد بر میسره ی دشمن حمله کند. با یورش مالک به جناح چپ، صفهای لشکر درهم شکست و سپاهیان پا به فرار گذاردند.باقی مانده ی لشکر، همچنان از «شتر» و «شتر سوار» دفاع می کردند. به طور طبیعی حملات سربازان امیر مؤمنان (ع) نیز به این نقطه متمرکز گردید. و یک جنگ شدید و خونین در اطراف «جمل» درگرفت.(۲۰)سرها بود که از بدنها جدا می شد، دست های بریده بود که به هوا پرتاب می گشت و شکمها بود که دریده می شد با این حال، سپاهیان عایشه همچون سد آهنینی «جمل» را در میان گرفته به سختی از آن دفاع می کردند.امیر مؤمنان (ع) دید تا «شتر» بر پاست جنگ نمی خوابد؛ از اینرو خطاب به لشکر خود فرمود: شتر را پی کنید، که با پی شدن شتر دشمن متفرق می شود.(۲۱) با فرمان امام (ع) شمشیرها بالا رفت و تیرها از هر سو به سوی «جمل» سرازیر شد بگونه ای که چوبه های تیر بر تمام اعضای شتر فرو نشست.کسانی که افسار شتر را در دست داشتند و در حقیقت پرچمداران سپاه به حساب می آمدند یکی از پس از دیگری از پای در می آمدند. اولین آنان «کعب بن سور» قاضی معروف بصره بود که قرآنی به گردن آویخته بود، در یک دستش عصا و در دست دیگرش افسار شتر را داشت. پس از او قریش پیشدستی کردند و افسار را به دست گرفتند و تا هفتاد نفر یکایک در این راه جان دادند. پس از قریش به ترتیب، «بنی ناجیه»، «بنی ضبه» و «ازد» افسار را در دست گرفتند و همگی به قتل رسیدند. و خلاصه به قول ابن زبیر، هر کس افسار را به دست می گرفت بلافاصله کشته می شد.(۲۲)امیر مؤمنان علیه السلام، به همراه گروهی از یاران نخعی و همدانی حمله را بر نقطه ی مرکزی شدت بخشید و دشمن را متفرق ساخت و به «بجیر» نخعی فرمود: اینک شتر در دسترس توست آن را پی کن. «بجیر» با شمشیر بر «شتر» حمله کرد. شتر نعره ی عمیقی سر داد و بر زمین افتاد. با پی شدن شتر، باقی مانده ی نیروها هر یک به سویی فرار کردند.سپاهیان امیر مؤمنان (ع) طبق دستور آن حضرت پس از اینکه کجاوه ی عایشه را به کنار منتقل کردند شتر را کشته، بدنش را آتش زدند و خاکسترش را بر باد دادند.امیر مؤمنان (ع) برای تأیید و تثبیت فرمان خود در مورد شتر از کتاب خدا استشهاد کرد و فرمود:«مردم! این شتر، مانند گوساله ی بنی اسرائیل، حیوان شوم و شررباری بود»سپس این آیه را که حضرت موسی (ع) به سامری خطاب کرد خواند:«وانظر الی الهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا»(23)بنگر به معبودت که پیوسته آن را پرستش می کردی چگونه آن را می سوزانیم سپس ذرات آن را به دریا می پاشیم.و بدین ترتیب، جنگ «جمل» که پس از گذشت کمتر از شش ماه از حکومت امیر المؤمنین علیه السلام بر آن حضرت تحمیل شد در ماه جمادی الآخر، سال ۳۶ هجری با شکست کامل «ناکثین» و تحمل تلفات از دو طرف پایان گرفت.
گذشت پس از پیروزیامیر مؤمنان علیه السلام پس از پیروزی بر دشمن، دستور داد فرمانی که قبل از جنگ به سپاهیان ابلاغ شده بود، دوباره برای آنان خوانده شود.و نیز اعلام شد: زنانی را که شوهرانشان را در جنگ از دست داده اند به ازدواج خود در نیاورید مگر پس از انقضای عده ی وفات. (۲۴)و در خصوص عایشه به محمد بن ابی بکر دستور داد نزد خواهرش رود و ضمن دلجویی از او اگر تیر یا زخمی به وی رسیده است او را مداوا کند. خود نیز پس از محمد نزد عایشه رفت و در حالی که با چوب دستی به کجاوه ی عایشه اشاره می کرد فرمود:«ای «حمیرا»! آیا رسول خدا (ص) به تو این چنین سفارش کرده بود؟ آیا به تو نفرموده بود در خانه ات بنشین؟ به خدا سوگند! آنان که تو را از خانه ات بیرون آوردند درباره ات انصاف نکردند؛ زنان خود را در سراپرده ها جا دادند و تو را به میدان جنگ کشاندند.»(25)امیر مؤمنان (ع) عایشه را همراه برادرش عبدالرحمن، سی تن از سربازان و بیست نفر از زنان قبیله ی «عبدالقیس» و «همدان» برای مراقبت از وی به جانب مدینه روانه کرد. آنان کمال خدمت و احترام را از او به عمل آوردند.(۲۶)نکته ی قابل توجه در این رابطه مراقبت بیش از حد امیر مؤمنان از عایشه بود تا مبادا در این جریان آسیبی به او برسد. علت این امر ممکن است احترام از مقام همسری رسول خدا (ص) و نتیجه احترام از مقام رسالت باشد. علاوه بر آن امام (ع) از این بیم داشت که با ریختن خون او فتنه ای شبیه قتل «عثمان» برپا شود چنانکه عمروعاص پس از پایان جنگ به عایشه گفت:ای کاش در جنگ کشته شده بودی! وقتی عایشه علتش را سؤال کرد، گفت: اگر کشته می شدی تو به بهشت می رفتی و ما این مسأله را مهمترین وسیله برای حمله به علی (ع) قرار می دادیم.(۲۷)
پی نوشت :
۱- شرح ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۳۳ و ارشاد مفید، ص۱۳۱۲- در الجمل للمفید، ص ۱۲۹ و الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۵ به جای سهل، قثم بن عباس ذکر شده است.۳- ربذه محلی است در نزدیکی ذات عرق از راه حجاز که تا مدینه سه روز راه است (معجم البلدان، ج ۳، ص ۲۴).۴- الجمل للمفید، ص ۱۳۰ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۹٫۵- تاریخ طبری، ج ۴، ۴۷۷ – ۴۷۸، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۷۷، شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۹٫۶- مراجعه شود به کتابهای مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۵۹، الجمل، ص ۱۳۰ – ۱۳۸، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص۲۲۷ – ۲۳۱، تاریخ طبری، ج۴، ص ۴۸۲ – ۴۸۵ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۱۰ و ۱۴ . طبری در ج ۴، ص ۵۰۰ و ابن ابی الحدید در ج ۱۴ ، ص ۲۱ از ابی الطفیل نقل می کنند: پیش از اینکه سپاهیان کوفه برسند، امیرمؤمنان (ع) پیش بینی کرد: از کوفه دوازده هزار و یک سرباز خواهند آمد. و همانطور هم شد. راوی می گوید: من شمردم دیدم نه یکنفر کم است و نه زیاد.۷- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۵۹ – ۳۶۱ «با اختصار».8- همان مدرک، ص ۳۶۱٫ «اللهم ان هؤلاء القوم قد خلعوا طاعتی و بغوا علی و نکثوا بیعتی اللهم احقن دماءالمسلمین».9- الجمل للمفید، ص ۱۶۷٫۱۰- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۱، الجمل للمفید، ص ۱۸۱ و تاریخ طبری، ج ۴، ص ۵۰۹ و ۵۱۱٫۱۱- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۲٫۱۲- الجمل، ص ۱۸۲، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۸۲ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۱۱۱٫ در تاریخ یعقوبی و شرح ابن ابی الحدید، مقتول، برادر عبدالله ذکر شده است.۱۳- شرح ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۱۱۱٫۱۴- مروج الذهب ج ۲، ص۲۶۲ و الجمل، ص۱۸۲٫۱۵- اما انک ستحاربه و انت ظالم له.۱۶- مروج الذهب، ج ۲، ص۳۶۳٫ البته قول دیگری نیز در مورد زبیر است که وی همچون دیگران تا لحظه ی آخر با امیر مؤمنان (ع) جنگید و پس از شکست و هزیمت اصحاب جمل، او نیز فرار کرد و در حین فرار توسط ابن جرموز کشته شد( سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۱، ص ۴۵۵). جمع بین این دو قول آنست که نوشته اند: پس از تصمیم زبیر به کناره گیری، فرزندش عبدالله او را به ترس متهم کرد و برای سوگندش نیز گفت: کفاره بده. زبیر پس از آزاد کردن غلام خود به عنوان کفاره، برای رفع اتهام از سوی فرزندش شمشیر برداشت و به لشکر امیر مؤمنان حمله کرد (مراجعه شود به تاریخ ابی الفداء، ج۱، ص ۱۷۳ – ۱۷۴).۱۷- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۴٫۱۸- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۴، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۸۲، انساب الاشراف، ج۲، ص ۲۴۸، الجمل ص ۲۰۴ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۹ ص ۱۱۳٫۱۹- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۶، الجمل، ص ۱۸۳، تاریخ طبری، ج ۴، ص ۵۱۴، سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۱، ص ۴۵۷ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۵۷٫۲۰- شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۵۸٫۲۱- اعقروا الجمل فانه ان عقر تفرقوا تاریخ طبری، ج ۴، ص ۵۱۹٫۲۲- تاریخ طبری، ج ۴، ص ۵۱۹، اسدالغابه، ج ۳، ص ۳۰۸ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۶۵٫۲۳- طه، آیه ۹۷٫ مراجعه شود به شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۶۶٫۲۴- منظور امام (ع) این بود که با افراد دشمن باید مانند سایر مسلمانان رفتار شود نه مانند کفار.۲۵ و ۲۶- مراجعه شود به کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۵۵ – ۲۵۸ و تاریخ طبری ج۴، ص ۵۳۴- ۵۴۴٫۲۷- شرح ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۳۲۲٫
منبع: کتاب تاریخ اسلام در عصر امامت امام علی (علیه السلام)

















هیچ نظری وجود ندارد