عطر میلاد (۳)

سلام و صلوات بر تو بادنزهت بادیسلام بر برکت دستانت که می‏تواند نان رزق هزاران سفره خالی را مهیا کند!سلام بر راستی قدم‏هایت که می‏تواند صراط مستقیمی را نشان دهد که هیچ پایی برآن نلرزد و خطا نرود!سلام بر فراخی سینه‏ات که می‏تواند همه جهان را تنگ در آغوش رحمت خویش بکشد و باز هم برای بخشش پشیمانان، جا داشته باشد!سلام بر شیوایی کلامت که می‏تواند خشن‏ترین دل‏های سنگی را چون آب زلال زمزم نور، جاری کند!سلام بر عبادتت که می‏تواند جماعت بی کران اقتدا کنندگان را تا معراج خدا ببرد و از عشق، سرشارشان سازد!سلام بر تواضعت که می‏تواند هر غریب دور افتاده‏ای را همنشین تو کند و هر خانه به دوش آواره‏ای را به همسایگی تو بکشاند.سلام بر شجاعتت که می‏تواند چون شمشیری، قلب پر کینه دشمنان اسلام را بشکافد و یک تنه، سپر همه جانبه دین خدا شود!سلام بر عدالتت که می‏تواند دست عرب و عجم، فقیر و غنی، برده و ارباب را در دست هم بگذارد و همه را جز به چشم تقوا ننگرد!سلام بر ایثارت که می‏تواند طعام خویش به فقیر رهگذر بدهد و لباس خود بر تن سائل پشت در بپوشاند!سلام بر علمت که می‏تواند شهری باشد به بی کرانگی ابدیت، با دروازه‏ای که هیچ پرسشی را بی جواب نمی‏گذارد!سلام بر صبرت که می‏تواند خاکستر جفا از موهایت بتکاند و رد تازیانه‏ها را دنبال نکند!سلام بر امانتداری‏ات که می‏تواند تو را محرم همه رازهای مبهم و دردهای مجهول کند.سلام بر وفاداری‏ات که می‏تواند رشته هر عهد و پیمانی را محکم کند و باعث بقای هر قول و قراری باشد!سلام بر لحظه لحظه عمری که جز با نزول رحمت و فرود هدایت بر خلایق نگذشت!و سلام و صلوات بر رسولی که ولادتش نقطه عطفی در تاریخ انسانیت است!ستاره‏ای از آسمان شرقامید مهدی نژادزمین خدا در شب ظلمانی تاریخ، دست و پا می‏زند.خانه خدا ـ همان مکعّب ملکوتی که بر سنگ‏هایش هنوز جای دست‏های ابراهیم باقی مانده بود ـ ، عرصه جولان بُت‏های کور و کر شده بود.فرزندان نا خلف ابراهیم، خدا را به سکّه‏های سیاهی که از کاروانیانِ راه گم کرده می‏گرفتند، فروخته بودند.مکّه، شهر شاعران هوسباز و تاجران زر اندوز شده بود.معلّقات هفتگانه، بر سر زبان‏ها بود و آیات خدا در کنج فراموشی قلب‏های نومید، خاک می‏خورد و کسی نبود که در گوش انسانِ بریده از آسمان، از فردا و پس فردا بگوید.زمین خدا در شب ظلمانی تاریخ دست و پا می‏زد…شبی عجیب بود؛ اعراب بیابانگرد از شهاب‏هایی می‏گفتند که آسمان شب مکّه را مثل روز روشن کرده بودند. خبر دهان به دهان می‏چرخید و در گوش جان‏ها می‏نشست. ستاره‏ای درخشان بر پیشانی آسمان شرق درخشیدن گرفته بود.شبی عجیب بود.خبرها دهان به دهان می‏چرخید؛ طاق کسری دهان گشوده است و به لبخندی تلخ، فرجام آتش پرستان را به آنها گوشزد می‏کند. شعله آتشکده پارس فرو نشسته است تا پیام مرگ را برای ستم پیشگان به ارمغان بیاورد.ملایک، بین زمین و آسمان در رفت و آمدند. به خانه‏ای محقّر در گوشه‏ای از مکّه می‏روند و برای آسمان خبر می‏برند.در آسمان‏ها هلهله برپاست. فرزند آمنه، پا به خاک دنیا گذاشته است.محمّد آمده است؛ آخرین سفیر آسمان در کشور زمین.محمّد آمده است؛ خورشید آخرین شام تاریخ.محمّد آمده است، اما زمینیان، سرد و خاموش، مبهوت از ستاره باران شب میلاد، فردا را به انتظار نشسته‏اند.باید چلّه‏ای بگذرد تا دریابند خداوند چه هدیه‏ای برای بشر فرو فرستاده است. باید چهل سال بگذرد.طرب سرای محبّت چنین شود معمورکه طاق ابروی یاد مَنَش مهندس شد
*******در حریری از نورحمیده رضاییتو را چه زیبا سرود خداوندِ کائنات با واژه‏هایی از جنس نور.پروانه شاخساران آسمان! هر آنچه آینه، روبرویت آغوش گشوده‏اند تا تو را در خویش تکرار کنند.هر آنچه آسمان، ببه خاک افتاده‏اند تا گام‏هایت را به سجده ببوسند.بزرگمرد تاریخ! بهار از سر انگشتان تو به شکوفه می‏نشیند.خورشید، از گوشه پیشانی بلندت طلوع می‏کند. تو را با کدام کلماتِ محدود؟ که نمی‏گنجی نه در کلام، نه در کلمه.خورشیدی سرشار در دست‏هایت، ملائک به دست بوسی‏ات مباهات می‏کنند.سرشار از چشمه مهتاب! هر چه پروانه بر گردت بال می‏زنند، هر چه آسمان، روبرویت دریچه می‏شود برای پرواز.می‏آیی؛ ایوانِ کفر ویران می‏شود از ایمانِ چشم‏هایت.شب، مچاله می‏شود زیرِ قبایِ گسترده آسمان، در روزی پایان‏ناپذیر؛ آن چنان روشن که هزاران خورشید، گویی در آن به طلوع نشسته‏اند. می‏آیی، وعده آمدنت را دهان به دهان از تورات تا انجیل کِل می‏کشند.می‏آیی و حرا، روی دو زانو می‏نشیند و انتظار می‏کشد.می‏آیی و مکّه می‏پیچد در حریری از نور و رنگ.می‏آیی و از کشتگاهِ آسمان، خورشید برایت می‏آورند، ملائک.کعبه در پوست نمی‏گنجد. تو را خدای بزرگ خلق کرده است؛ از آبشارها و نور که موج می‏زنی و می‏تابی.تو را با کلماتی سبز باید سرود.ای آخرین رسول خدا در زمین!آمدی تا دهانِ به حیرت گشوده آینه‏ها، نامت را تکثیر کنند در همه زاویه‏های تاریخ.دف می‏زنند و کل می‏کشند آمدنت را، هر آن چه که پیش از تو سر در گریبانِ انتظار فرو برده بودند.شهاب‏های سرگردان می‏چرخند حول نامت.به یمن آمدنت، هر چه بهار در سراشیب سکون و سکوت بار دیگر به جوانه نشسته است.
*******طلوع آفتاب هستیسید علی اصغر موسویمی‏خوانمت به نام تمام زیبایی‏ها!می‏خوانمت به یاد سپیده، طلوع، و الفجر و الشمس!می‏خوانمت به نام غزل‏های عاشقانه:علت عارفانه عشقی، از تمام رموز آگاهی فرصت عاشقانه وصلی، فصل سبزی، همیشه دلخواهیخشک زار کویر را باران، دشت‏ها را نوید دریاییخفتگان تبسم خورشید، راهیان را تبلور ماهینور والفجر، بر حریر سحر، شور والعصر در حریم زمانرمز واللیل درترانه شب، راز والشمس در سحرگاهیمولا جان! ای ذات تمام زیبایی‏ها! به نام کایناتی که پای بست عشق توست، آغاز کرده‏ایم، با تو بودن را!آغاز کرده‏ایم؛ از آغازین لحظات حیات، از ثانیه‏های نخستین ازل، فدای خاک پای تو بودن را!قدم به دیدگان حقیر ما نهاده‏اید: «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَیْنا»…. تیرگی، مجال از تابش حقیقت گرفته بود و تراوش نور از دخمه‏های غرور ناممکن می‏نمود!گویی زمین، خورشید را به فراموشی سپرده است!بت‏های سنگی و استخوانی با سایه‏های مهیب؛ در انبوه دودهای نامطبوع! زمین را به شیطان کده‏هایی تبدیل کرده‏بود که ساکنانش ابوجهل‏ها و ابولهب‏ها بودند! میوه‏های فاسدی که اصالت شان به «زقوم» می‏رسید؛ نگاهشان آتشین و سخنانشان مسموم بود.آنک، آن تیرگی را روشنایی می‏بایست تا دخمه‏های دود آلود را با جمال چهره جانان بیارایند!اهریمنان ناسپاس را، چهره‏ای اهورایی می‏بایست تا مردمان به زلال محبت الهی ایمان بیاورند.آن گاه، خداوند پرده‏های زمان و مکان را کنار زد و تجلّی جمال خویش را در آیینه نگاه «محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله » به تماشا نشست؛ به تماشای خورشیدی که حرارت عاشقانه کاینات را به پرتو جمال او سپرده است.دیگر چه مجال سرودن از ستاره و ماه است؛ این خورشید است که بر تیرگی‏ها، حریر نور گسترده است، این نور جمال لا یزالی است!آی آسمان! مبارک بادت این روز و همه روز! چه هدیه‏ای آورده‏ای خاک نشینان مفلوک را؟!این عطر حضور کیست که عرش را به هیجان آورده است!ایام به کام، ای درخت نبوت، طوبای صداقت! شاخه‏هایت پر بار که امروز گل کرده‏ای به وجود زیباترین مولود هستی؛ مولود حرم، مولود آستانه عفت و ایمان!می‏خوانمت به نام تمام زیبایی‏ها!مولود زیبای آمنه علیهاالسلام ، اینک این آغوش پرندین حضرت جبریل علیه‏السلام است که تو را به گلگشت و تفرّج آسمان می‏برد.درود خداوند بر تو باد، آن گاه که پیشانی ارادت بر خاک نهادی تا شکوه بندگی را به جای آوری!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که مادر را سلام گفتی و فرشتگان به تحسین جمال بی مثالت پرداختند.درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زمین از نعمت حضورت در کاینات برخوردار شد و آسمان به میزبانی زمین غبطه خورد.درود خداوند بر تو باد، آن گاه که خانه دوست، آکنده از عطر عاشقانگی‏ها شد و نجوای نمازت، دل از آسمان ربود!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زبان به حمد و یگانگی خداوند گشودی و عطر توحید، کوچه‏های مکه را فراگرفت!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زخم بی شمارت، عشق را به تماشا فرا خواند و عاشقانگی از افسانه به حقیقت پیوست!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که غربت، به قصد قربت برگزیدی و برکت وجودت، تاریخ را به مبدأی از نور، راهنما شد.درود خداوند بر تولّد، حضور، شهادت و بعثت و جاودانگی‏ات باد که چلچراغ معرفت را در تاریکنای زمین، برافروختی!درود خداوند بر تو باد؛ مادامی که حیات در کاینات باقی است.میلادت مبارک، یا رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله .
*******نزول مهربانیباران رضاییزمین در پوست خویش نمی‏گنجید.نفس‏های آسمان به شماره افتاده بود.ناگاه، عطر محمّدی، فضای شهر را پر کرد.فریادی، سکوتِ سالیانِ مکّه را در هم شکست.رسول عشق، خوش آمدی!خوش آمدی که نوای ملکوتیِ اذان، آهنگِ قدسیِ نام تو را کم داشت.خوش آمدی که قرآنِ خدا، در انتظار سینه فراخت بود.ببین که صحرای سوزانِ حجاز، چگونه از شمیم نفس‏های تو جان گرفته است؟خوش آمدی! که شب‏های سیاهِ مکّه، ماهِ رخسار تو را کم داشت!یا محمّد!باید می‏آمدی؛ تا ستارگانی چون بِلال و حبیب ابن مظاهر، در آسمانِ عرب بدرخشندباید می‏آمدی تا ساده لوحانِ حجاز، از چنگالِ جهل وخرافه رها شوندمعصومیّت دخترانِ عرب، قرن‏ها بود که از درونِ گورهای تاریک جهل، صدایت می‏زد.ای پیشوای رحمت! بر زنانِ عرب چه می‏گذشت اگر تو با کوثرت نمی‏آمدی؟خجسته باد قدوم پر برکتت که کوچه‏های حجاز، سالیانِ سال، ابهّت گام‏های تو را به انتظار نشسته بود!خجسته باد نزولِ مهربانی ات!
*******بخت روشنعلی سعادت شایستهاین کدامین بخت روشن است؟به راستی این کدامین بخت روشن است که ستاره‏ها درخشیدنش را رصد می‏کنند؟«کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست»این کیست که آمدنش را کودکان در پستو نشسته خواب می‏بینند. سفره‏های بی نان و نمک خواب می‏بینند و بت‏ها در لرزشی دهشتناک خواب می‏بینند؟این کیست که کعبه، بی تاب آمدنش به افق‏ها چشم دوخته است. تاریخ آمدنش را قول داده است. قلم به رسالتش ایمان دارد؟برگزیده خداست که این گونه جهان را در شوقی عظیم، چشم براه خویش کرده است.برگزیده خداست که می‏آید؛ با کاسه‏ای از روشنی لبریز و با سفره‏ای که محبت را بین چشم‏های در راه مانده تقسیم خواهد کرد.برگزیده خداست که پنجره‏ها را هوای پریدن خواهد داد. دست‏هایی که شوق پریدن را در بال‏ها جاری خواهد کرد.خدایت ثنا کرد و تجلیل کردزمین بوس قدر تو جبریل کردزبانی که تو را سرود، تنها زبان اول شاعر هستی است.ترا عزّ لولاک تمکین بس استثنای تو طه و یس بس است
*******صدای پای پیامبرمعصومه داوود آبادیمژده آمدنت که در زمین پیچید، دشت‏های روشن توحید، از پروانه‏های سپید عشق، پوشیده شد و مکه را امواج نورانی حضورت در بر گرفت.آمدی و طاق کسرای ظلم، ترک برداشت.آمدی و آتشکده تیرگی به جوخه خاموشی سپرده شد.فرود آمدی، در سرزمینی که کویر جهل و بی‏خبری، جوانه‏های آگاهی و عاطفه را خشکانده بود و خورشید عدالت در پشت کوه‏های نا مردمی به خون نشسته بود.آه! ای رسول مهربانی! جهان، دلیل بودنش را در چشم‏های توحیدی تو جستجو می‏کند و بشر، از آن هنگام که صدای گام‏هایت را در کوچه‏های بلند رسالت شنید، شکوه زیستنش را تجربه کرد.تو خاتم النبیّینی؛ آخرین پیام آور روشنی و مهر، کسی که آسمان‏ها، معجزه شق القمرش را از خاطر نخواهند برد، او که جبرئیل، در رکابش به معراج آفتاب رفت و «حرا»، زمزمه‏های شورانگیز شبانه‏اش را در اوج جهالت و بت پرستی به شهادت می‏آید.محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏آید، تا هبل، لات و عزّی، شرافت انسان را نیالایند.می‏آید تا دختران معصوم عرب را افکار پوچ و پوسیده پدرانشان در خاکستر ناجوانمردی مدفون نسازد.خشمش، شمشیری ست که تنها بر پیکر ناساز ستم، فرود می‏آید.آئینش تکاپو می‏آموزد و فصل فصل کتابش، آیینه تمام نمای رستگاری است.محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پا به دنیا می‏گذارد و آفرینش را در عطر پرستشی سبز، یله می‏کند. او آخرین نوید خداوند است، برای انسانی که خود را در بیراهه خود پرستی گم کرده بود.او می‏آید؛ عرشیان، ستاره باران تولدش را به ترانه می‏ایستند و زمینیان، آخرین رسول وحی را به استقبال می‏دوند.
*******آمد؛ تا…ابراهیم قبله آرباطانهفده عام‏الفیل است و خورشید، لباس نور و خنده بر تن کرده است و ماه، در هاله‏ای از رنگین کمان، گم شده‏است.خانه آمنه، تجلی گاه ملائکه شده است و تمام چشم‏های دنیا، منتظر تولد منجی بزرگ و رسول موعود است.نگاه تمام تنگ‏بینان، در کاسه چشم‏هایشان خشک شده است و توان حرکت از تمام پاهای توهم و خرافه گرفته‏شده است.او می‏آید؛ با بار رسالتی بزرگ بر شانه.او می‏آید؛ شولای نور و شفق بر تن.او می‏آید تا چادر شب را از سر باغ‏های یخ زده بر دارد و با دست‏های زلال خود، قطره قطره امید، در تن بوته‏های خشکیده بریزد.متولد می‏شود تا شانه‏های غرور مدائن فرو بریزد و دامن همیشه مواج ساوه، لب تشنه بماند.او می‏آید تا صدای وحدانیت را از حنجره گرم بلال، در سرزمین خدایان سنگی طنین انداز کند و در مکتب ایثار خود، شاگردانی بزرگ، همچون: سلمان و مقداد و یاسر و عمار و بلال و… تربیت کند.نوید آمدنش، در زبور آمده است و در تورات هم.روزی، تبر ابراهیم بر شانه‏هایش، تاریخ بت شکنی را دوباره تکرار می‏کند.هفت آسمان را در طرفه العینی، زیر پا می‏گذارد و آسمان‏ها را درمی‏نوردد.محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله متولد می‏شود؛تا سنگینی هوا را بر نفس کشیدن، ریشه کن کند و وسعت باور اهالی، آن قدر رشد کند که پیچک‏های سبز امید، از پشت دیوارهای بن بست، بالا رود وبه آسمان‏ها پیوند بخورد.او آمده است تا بهشت را بین خوبان عالم، به مزایده بگذارد و محبت را بین گل‏های باغچه تقسیم کند. او می‏آید؛ تا درخت علم را برویاند و آینده‏ای روشن را برای تمام جهانیان، رقم بزند.آری، او آمده است تا جاده‏های فرا روی دنیا را به دروازه‏های سراسر نور برساند.محمد متولد شده است تا بهار، خانه نشین زمستان نباشد.امشب، مکه در زیر نم نم باران، شانه‏های خاک گرفته‏اش را می‏شوید و منتظر است تا در فردایی نزدیک، از کنگره‏های عرش، شانه‏های فرزند تازه متولد را نوازش کند.
*******سر فصل کتاب هستینسرین رامادانو آمد آن که هستی، در انتظار آمدنش بود.و آمد آن که نور وجودش، تاریکی‏های شب دیجور جاهلیت را شکافت و آفتاب هدایت را از آسمان حجاز بر سر تا سر گستره هستی تاباند.و آمد آنکه چشم‏هایش، زلال‏ترین چشمه ایمان بود و نگاهش، سرشار از لطافت باران.و او محمد بود؛ سرفصل کتاب هستی و سر آغاز آفرینش عشق، شجره طوبای بهشت و ستاره دنباله دار هدایت.او که جهان، سال‏های سال، چشم انتظار آمدنش بود.که دختران زنده به گور شده در زیر خروارها خاک، صدایش می‏زدند.که آه دل درد مندان و نجوای شبانه مظلومان، مهربانی بی کرانش رامی طلبیدند.آمد تا برای همیشه برود، هر چه تباهی است!ای بهترین بنده خدا! اینک در خجسته‏ترین صبح تاریخ، به این تاریکخانه پر از کینه و نفرت خوش آمدی!خوش آمدی ای رحمه للعالمین! ای یتیمان را پدر!خوش آمدی به این آسمان تیره بی‏خورشید، ای محو کننده شک و تردید!خوش آمدی به این خاک تفتیده ریگزار، ای گل همیشه بهار! بیا که با آمدنت، خونی تازه در رگ‏های تاریخ جریان یافت و پنجره‏های امید، به روی ستمدیدگان باز شد.بیا که با آمدنت، عطر گل محمدی، در کوچه باغ‏های زمان پیچید و تا فراسوی آن مشام جان‏ها را تازه کرد.آری!این صدای فرو ریختن کنگره‏های ایوان مدائن است که لابه لای خنده‏های تو گم می‏شود.این سِحر جاذبه چشمان توست که در یک دَم، سحرِ همه ساحران را تا ابد بی اثر می‏کند.این نورانیت توست که آتشکده هزار ساله پارس را خاموش می‏کند و آمدن عصر ایمان را نوید می‏دهد.ای که آغاز زندگی ات، پایان یکّه تازی شیطان بود و میلاد خجسته ات، کابوس ستمگران! لبخند بزن که جادوی لبخندت، پرده نشینان ملکوت را به ولوله انداخته است.لبخند بزن، رسول خدا، لبخند بزن!
*******به یمن آمدنتالهام نوریکنگره‏های کاخ مدائن شکاف بردارد، ایوانِ کسرا فرو بریزد، ساسانیانِ تیسفون، طلوعت را ناباورانه بفهمند و من، در ملکوتِ میلادِ افلاکی‏ات هنوز خاکی مانده باشیم؟سهم من از بهارِ آغازین، سهم من از آفتاب چشمان تو در این ماهِ شکوفه پوش تابیده، سهم من از روزی که طلوعِ تماشای تو را دیده است، چه باید باشد؟ای ستوده برگزیده!در وصف تو زبانِ تکلمم گُنگ می‏خواند و پای بی اراده قلمم لنگ می‏ماند.نه باغی که سراغت را از بهار بگیرم، نه گُلی که برایت پروانه بچینم.حتی درخت هم نیستی تا سبزینه اندیشه‏ام در شاخسارت به بار بنشیند.که تو دلیل خلقتی، سرّ آفرینشی، منتهای بینشی.ای رسولِ خوب خدا! هنوز آدم از آب و گِل در نیامده بود که تو پیامبر بودی!آمدی که زمین در حسرت مهربانی نپوسد.می‏خواستی سفره کرامت بگستری و ما را برای طاعت خدا بخری.ما را مشتریِ نگاهِ خدا کردی؛ منظومه دلمان رها شد از مدار بی دردی.آفتابِ نگاهمان برای تو التهاب گرفت و راهمان در شبِ دیجور، فانوس ماهتاب گرفت.به یمن آمدنت، پیروان کتاب شدیم.شما بند بندگی شیطان از گریبانمان برداشتید و در قلب‏های دردمندمان بی کرانی از محبت کاشتید.
*******چشم روشنیطیبه تقی زادهدیوارها در تراکم همیشه شهر ادامه داشتند و شهر، همچنان سر بر دیوار جهالت خویش نهاده بود.چشم‏های گرسنه شهر به آسمان دوخته شده تا شاید معجزه‏ای در نهاد این روزهای پر از تکرار، اتفاق افتد.قلب‏ها، کویر تشنه‏ای شده بودند که تنها کلام عطوفت یک روح آسمانی، می‏توانست روح زمینی شان را سیراب کند.سیاهی به گوشه گوشه شهر خزیده بود و آماده می‏شد در فراسوی روزهای نوید، به روشنایی بگراید.روشنایی نزدیک است؛ روزها یک به یک می‏گذرند و هر روز در گذر خویش وعده‏ای است به تولد نور.چشم شهر روشن باد!نوری وزید، پنجره‏ای گشوده و جهانی متولد شد.آسمان، دانه دانه شوق خویش را به دهان تشنه خاک ریخت.زمین، پای کوبان در چرخش مستانه خویش گیج شد.قلب‏ها آهنگ دل نواز هستی را در لحظه لحظه نفس‏های آغازین تولد، ضرب زدند.محمد آمد! جهالت در حضور پر رنگ او رنگ باخت.چشم شهر روشن باد!
*******در انتظار روشنیفاطمه حیدریزمین سیاه و تاریک، نظاره گر سنگ‏های ابابیل است.زمین، تاریک‏تر از همیشه، رو به افق‏های روشن امید ایستاده است؛ رو به افقی که در انجیل و تورات وعده داده‏شده است.زمین، منتظر خنده طفلی است که به هر خنده‏اش، طاقی از کسرا فرو ریزد و دریاچه‏ای خشک شود و آتشکده‏ای بی فروغ شود و خواب پادشاهان را برآشوبد.خنده طفلی که خنده‏اش، تفسیر تمام بهارهای زمین است.خنده معصوم کودکی که ابرها، سایه سار گرمای خورشید او خواهند شد.زمین در انتظار است؛ در انتظار مهربانی که میلادش، مرگ شرک است و آمدنش، رفتن جهل.زمین در انتظارِ نویدِ بارانِ رحمت است.و ناگهان از مشرق جغرافیای عرفانی، نوری درخشید؛ نوری که در چشم‏های مضطرب، جوانه‏های امید رویاند، نوری که به انتظار تمام ستاره‏ها پایان داد، نوری که حرا را به عطر نیایش‏های شبانه معطر کرد؛ نوری که آمد تا مرهم دل‏های رنجیده باشد و مسیر سرنوشت دخترکان معصوم را از دل خاک، به سمت آسمان عوض کند.آمد تا چشم‏ها به خواب غفلت عادت نکنند و همه، «لا إلهَ إلا الله» گویان، رستگار شوند.
*******انگیزه نخستمحمد کاظم بدر الدینآیینه رحمت خداونددر بین جهانیانِ در بندگنجینه کائنات یکتاوابسته‏ترین به ذاتِ یکتاانگیزه ابتدای آدمداوودترین صدای آدمپیوند عدم به روشناییپیغمبر بندگی، رهاییای حُجب جهان نمای توحیداز فیض تو هر حجاب پوسیددر برتری‏ات دلیل جا مانْددر اوج تو جبرئیل جا مانددارایی بی شمار تو؛ فقرسلطانی و افتخار تو فقرخورده ست قسم خدا به جانتداده ست به قرب خود مکانتاز نام تو رونق سپیدیبا یاد تو رفع هر پلیدیآداب و رسوم شب زدودیجهل از لقبِ عرب زدودییک مجلس تو بحار الانواریک آیه شهود کشف الاسرارکافی است اشاره تو بر ماهثابت کند اصل قل هو اللهانگشت تحیّری ست عالمبا عالَم چون تو چیست عالمای مثل همه اگر چه از خاک«لولاک لما خلقت الافلاک»
*******رحمت دو جهان می‏آیدمعصومه داوودآبادیعود بسوزانید و کوچه‏های دلتان را مفروش از شکوفه کنید؛ که برترین مخلوقات خداوند، از راه می‏رسد. محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏آید؛ با معجزه شق القمر. آسمان، به پیشوازش، خاک جزیره العرب را ستاره می‏پاشد.ای همسایگان روشنی و نور! دف بزنید و آستین بیفشانید که رحمت دو جهان، با قدم‏های بهشتی‏اش، زمین را متبرک کرده است. سپیده دم، به مبارک‏باد دریا آمده است و کوه، سرود میلادی بزرگ را به بازتاب برخاسته. او می‏آید و آیین مهربانی، روح بشریت را تسخیر خواهد کرد.
*******آنچه خوبان همه دارند…نفس‏هایت، معجزه مسیح است و چشمانت، جسارت موسی.ایوب، فصلی از صبوری تو است؛ آن هنگام که صفحات جاهلیت را ورق می‏زدی و استخوان‏هایت را سرمای آن همه بی‏خبری، می‏سوزاند. نوح بودی؛ وقتی که آخرین کشتی نبوت را بر اقیانوس سخن‏چینی‏ها و بغض‏ها می‏راندی؛ بی‏آنکه بادهای هرزه کینه و جهل، روح استوارت را بلرزاند.تو آن آخرین فرستاده‏ای که تمام رسولان خداوند، به ستایشت برخاسته‏اند. تو آن خاتم عشقی که تا جهان باقی است، آزادگان زمین، به پابوسی‏ات می‏شتابند.
*******پابه‏پای میلاد سبز اولین فرستادهمحمدکاظم بدرالدینصدای قدسی اشراق، با عطر صلوات درآمیخته است.تولد گل‏های محمدی، رویشی از مهتاب را سر باغچه لحظه‏ها ریخته است.زمین، حق دارد در خود نگنجد از این بشارت حجیم.مژده امروز، چونان چشمه‏ای از امید، در همه‏جا جاری است.کاخ‏های هراس، به خاکستر شومی خویش نشسته‏اند. لرزه بر طاقت طاق کسرا افتاده است. آتشکده فارس، مرده‏ای بیش نیست؛ مقابل خورشید لایزال حجاز.نسیم بهاری، لابه‏لای درختان اندیشه وزیدن گرفته است.قلم، با طرز دیگری از عشق روبه‏رو شده است. سلام است و جلوه‏های سپید در زمین، ترنم، رونق گرفته است. صدای شادی و صلوات، به موازات خرد شدن بت‏های جاهلی، شنیده می‏شود.نیک‏خویی و پارسایی، به زوایای مختلف زندگی کشیده می‏شود.تکرارهای هوس‏آلود مشرکان، درهم شکسته می‏شود. عمری بود که رنج‏های بشر از بیهودگی زندگی، از شماره گذشته بود. سال‏ها زور و جهل، بندگان را در کام خویش فرو می‏کشید. امروز اما، روز رهایی از یوغ تاریکی شب‏های یلدا است. برخیزیم؛ ما نیز با نقل و صلوات، به استقبال امروز برویم!
*******سرود وحدت بخوانیدمیثم امانیبوی بهار می‏رسد / نسیم از درختان آویزان شده است / خورشید در شبه جزیره می‏رقصد / بیابان‏ها، به استقبال صبح فرش شده‏اند / پرتوهای هدایت، درخشیدن گرفته‏اند / شب، مرده است و فانوس رستگاری، بر فراز کوه‏ها حکم می‏راند.«ستاره‏ای بدرخشید و ماه مجلس شد»زمین، به ارث صالحان رسیده است و ندای برادری، از دل میدان‏های جنگ قبایل برمی‏خیزد.دل‏ها، در آستانه کلام وحی، به زانو درآمده‏اند و رنگ‏ها، از سیاه تا سفید، در یک صف نشسته‏اند تا سرود وحدت بخوانند.«اسوه حسنه» آمده استعشق، فرمانرواست و توحید، انگشت‏ها را به هم گره زده است. عشق، فرمانرواست و اسوه خداباوری آمده است تا پل‏های شکسته قلب‏ها را پیوند بزند.امین مردم، امانت‏دار رسالت الهی خواهد شد، تا ندای فروخفته حقیقت را به گوش مجازپرستان زمین برساند و بگوید که خدا یکی است، هدف یکی است و معنای زندگی، دویدن به سمت جاذبه‏های نورست.اسوه انسان‏باوری آمده است تا قفل‏های خشکیده بر افکار و اندیشه‏ها را بگشاید و به روح‏های زندانی شده در قفس خاک، صراط رهایی بیاموزد و بگوید «یا أیُّها الانسان، انک کادحٌ الی رَبک کدحا فملاقیه».
*******آمده است؛ تا…مهر خاتمیت بر انگشترش نقش خواهد بست، تا تحریفات گذشته را بپیراید و «دین حنیف» و «دین قیم» را مژده بدهد به ساکنان سراچه انس که در جست‏وجوی نشانه‏اند.خاتم النبیین آمده است تا حجت الهی را بر خاک‏نشینان تمام کند و کتاب وحی را ببندد.صاحب خلق عظیم آمده است تا ظرف وجود آدمیان را از مکارم اخلاق لبریز سازد، فضیلت‏های فراموش شده را به کوچه‏ها و خیابان‏ها بازگرداند، اشتیاق‏های خاموش شده را دوباره برافروزد، برای شب‏های هجران نور بیاورد، برای سفره‏های فقیر نان بیاورد. آمده است تا بر لب‏های یتیم، لبخند بکارد و بر دل‏های مریض، امید.آمده است تا شمع باشد، تا آیین دلبری کردن را به انسان‏ها بیاموزد. جهان، برخاسته است؛ برخیزید که محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمده است!
*******مکه، امروز بر صدر خبرهاستعلی خالقیامشب، جبرئیل امین، دستی در نور و دستی در آینه دارد. شبی است که آفتاب حجاز، سر از مشرق روشنایی برمی‏آورد و این شب بی‏سحر را فرمان هجرت می‏دهد.امشب چه شبی است، شب بی‏تکرار عبداللّه‏ و اینک، از او فرزندی خواهد آمد که جهان را بر پله اول خراجش نهادند تا او بپذیرد و آسمان را طفیلی آستانش گذاشتند تا قدرش، عالمی را حیران نماید. مردی می‏آید تا بهار، بر قدم‏هایش بوسه زند و پرنده‏های یخ‏بسته پاییز، بار دیگر سرود میلادش را تکثیر کنند و حجاز، از نوازش دستانش، این شهرت پنهان را از او هدیه گیرد.او می‏آید تا غبار را از پیراهن انسانیت بتکاند و تبسم خود را بر آینه‏ها حک کند.می‏آید تا پرده از راز پنهان خلقت براندازد و لبانش، کلام خدا را به پهنه گیتی آواز دهد.می‏آید تا نخلستان‏ها، آمدنش را سرک بکشند و دختران به ناحق دفن شده، از او عزت و شکوه گیرند.آری! امشب محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏آید تا آوازهای شادی و شور، از حنجره خشک و ماسیده مکه پخش شود و جهان، طلوع تازه‏ای را بنگرد؛ طلوعی را که هیچ آفتابی توان خلقش را ندارد.مکه امروز بر صدر خبرهاست.مکه، شهری است که فرشتگان الهی، به هم نشانش می‏دهند.زود، از مهر پدر بی‏بهره ماند تا رحمه للعالمین شدمحمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏آید؛ اما چه زود از نعمت مهر پدر و مادر محروم می‏شود! حال که خداوند اراده کرده تا معجزه‏ای بی‏بدیل را به خلق عرضه کند، چه جای شگفتی است، اگر دست تمام عوامل دنیوی را کوتاه کند؟! بگذار حبیب ما از مهر والدین، بی‏بهره باشد تا ما، خود محبت را بر او عرضه کنیم و او را از رحمت لبریز نماییم تا رحمه‏للعالمین شود.محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در خانه‏ای به دنیا آمد که از پاکی و طهارتش، حجاز بارها قصه رانده است؛ خانه‏ای که جز نام خدا، بر بزرگی کسی شهادت نداده است. آری، محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمد؛ در میان نسلی غارت‏زده اشتباه خویش؛ مردمی که در آتش جهالتشان شعله‏ور بودند و دیوانگانی که از روی جهل، حرمت خویش را می‏شکنند؛ نسلی که به زشتی و غارت و وحشی‏گری، شهره عصر بودند و خدا برای این قربانیان مانده در حضیض جهل و تاریکی، چراغ هدایتی مهربان فرستاده است.زمین، عشق را باور کردمحمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمد، تا زمین، طلوع عشق را باور کند و تیرگی‏ها، روشنای چشمانش را در خاطره ناسروده تقدیر خویش قاب بگیرند. او آمد تا در این شب قیرگون جهل، رنگ‏های خام، معنا بیابند و عشق را بر این صفحه تاریک بنگارند.او آمد تا مکه، ـ جز بت‏هایش ـ احترام یابد و حجاز، عرصه جمعیتی متراکم شود که قصدی جز وحشی‏گری و غارت دارند.او آمد تا نام خدا در زمین زنده بماند و حرمت ابدی و ازلی‏اش، چون چراغی روشن فراموش نشود.بر تو درودای که میلادت، نقطه عطف خلقت است! بر تو درود که عشق، خود را با نام تو تجلی داد و خلقت، بی‏وجود تو معنایی نداشت؛ای بهترین خلق که پیامبران سلامت می‏کنند و تو را سید خویش می‏خوانند؛ای آن‏که خدا از نور خویش، تو را آفرید و بر تو سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود که تاریخ انسان، چون تو نداشته و چون تو نمی‏آورد؛ و ای چراغ رها شده در پرواز! تو، عاشقانه سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی؛ بر تو درود!بگذار آتشکده‏ها خاموش شوند!جهان، تا خبر میلاد تو را شنید، چنان بر خود لرزید که عنان خویش از دست داد.ورود تو آغاز تاریخ دیگری از حیات است و نباید چنین میلادی، بی‏صدا و بی‏هیاهو باشد. بگذار وقتی هلهله شادی فرشتگان در فضای متروک جهان می‏پیچد، ایوان‏های ظلم و جور، بر خویش تکانی بخورد و کاخ‏های محکم ستم بشکند و خوار شود! بگذار وقتی شعله حضور تو بر چراغ هدایت، روشنی می‏بخشد، آتشکده هزار ساله به مرگ فرو رود تا خلق بدانند، چراغ همیشه روشن، تویی و نور را از هیچ سیاهی گدایی نکنند!بگذار اهالی کوچه‏های نخوت و غرور، بر ناتوانی و حیرت خویش معترف شوند که اینک، ندای پایان بزرگ‏بینی‏شان بلند شد. پس با گوش جان بشنو صدای خداوندی را که از دهان جبرئیل جاری می‏شود.
*******ناگهان بهارزینب مسروردیرگاهی دور و دراز، زمین در انتظار بود و آسمان، بی‏قرار، کعبه، آکنده از ازدحام ناخدایان کر و کور بود؛ خانه‏ها تهی از آوای شوق و شور، و دختران بی‏گناه، آرمیده در زیر خروارها خاک خاموش و سرد هزارها گور!دشت‏ها خسته بودند، جنگل‏ها بی‏خورشید، کوه‏ها ابری، آسمان خاکستری و فصل‏ها سر در گریبان. چشمه‏ها تشنه بودند، آفتاب غمگین، پنجره‏ها خاموش، جاده‏ها سوگوار و آدمیان، سرگشته و حیران. کوچه‏ها غریب بودند، لحظه‏ها سنگین، نگاه‏ها منتظر، زمین بی‏پناه و دل‏ها و جان‏ها بی‏سر و سامان.و ناگهان، بهار از راه رسید؛ همچون خورشید، و آتشکده «فارس» خاموش شد. بت‏ها سرنگون شدند و کنگره‏های قصر «کسرا» واژگون… مردی آمد از تبار هابیل، در ربیع عام الفیل. و درخشید؛ چندان که نورش به تمامت آفاق رسید و عالم از آن روشن گردید… آمد و پاکیزه بود، و بی‏درنگ به ندای توحید، زبان گشود.آمد و «محمد» و «امین» شدآمد و «محمد» نامیده شد؛ نامی که پیش از او نبود! تمام پیامبران و فرشتگان او را می‏ستودند و می‏ستایند؛ که «کریم» و کرامتش زبانزد خاص و عام بود؛ چنان که پروردگار بدین وصفش ستود.در مکه، چون وی را می‏آزردند، به کوه‏ها پناه می‏برد و دل و جان به خدا می‏سپرد. خدیجه علیهاالسلام و علی علیه‏السلام همه این‏ها را می‏دیدند؛ اما چون او را می‏یافتند، می‏شنیدند:«اَللّهُمَّ اهْدِ قَومی فاِنَّهم لا یَعلَمُون؛ خدایا! اینان را هدایت‏گردان، که نادانند».مهرت را در دل‏هاشان افکن، که نامهربانند… .آمد و «رحمت» نامیده شد؛ برای همه آفریدگان ـ از خوبان و بدان ـ ؛ چندان که به خیل کافران، روی می‏آورد و در هدایتشان پافشاری می‏کرد. رنج‏ها و دردها می‏کشید؛ ولی هرگز از مهربانی دریغ نمی‏ورزید.آمد و «متوکل» نامیده شد؛ که هماره به خدا اعتماد داشت؛ نه به دنیا… روزی از دشمنانش کسی در گیر و دار نبردی او را ـ تنها ـ در حالی که خواب بود، دید؛ شمشیر بر وی برکشید و پرسید:ـ چه کسی تو را از دست من نجات می‏دهد؟فرمود: خدا!سپس آن کافر، ترسان از این همه صلابت، دست‏هایش لرزید و بر زمین فرو لغزید. آن‏گاه رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شمشیر در دست، بازپرسید: کدامین کس، ناجی‏ات می‏شود؟و صدایی لرزان شنید: بزرگواری شما!آمد و «امین» نامیده شد؛ چنان‏که «عبداللّه‏» بود؛ «مصطفی» و… برترین پیامبر و آفریده است؛ که آیینش مطابق فطرت آدمیان، و معجزه‏اش بیان کننده هر چیز در هر زمان و مکان… و این است سرّ خاتمیت.
*******در حریم آفتابحمید باقریانطلوع می‏کنی در حریم آفتابقدم می‏گذاری در سرزمین نور و روشناییهستی، در زیر گام‏هایت به شوق می‏آیدزمان، عطر و بوی محمدی می‏گیردو زمین، از قدوم مبارکت، نفسی تازه می‏کند.اسرار کودکی‏ات رااز بیابان‏های مدینه،از مادرت آمنهو از دایه‏ات حلیمه باید پرسید.بحیرا، راهب مسیحی،وقتی تصویر مهربان تودر قاب چشمانش نشست،پیامبری‏ات را بشارت داد
*******بر مأذنه نام توسودابه مهیجینامت خدای خاک قلمداد می‏شودبی‏تو کیان هستی بر باد می‏شودما را طفیلیان تو آورد کردگاربا این بهانه خاطرمان شاد می‏شودنامت قرین نام خدا، قرن‏های قرنبر بام‏های مأذنه فریاد می‏شودای نور چشم‏های خداوند تا هنوز!هرجا حدیث عصمت تو یاد می‏شود؛از رهگذار خسته تاریخ، سنگ سنگنفرین نصیب قامت الحاد می‏شوددیری‏ست آیه‏های تو ای وحی آخرین!ناگفته‏های عرصه بیداد می‏شودتنها مگر به مقدم موعود نسل توپاییزمان بهار خداداد می‏شودآه ای رسول! غربت ما را شفیع باشآیا زمین دو مرتبه آباد می‏شود؟…
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.