عطر میلاد نبی رحمت(صلی الله علیه و آله و سلم) (۲)

در حریری از نورحمیده رضاییتو را چه زیبا سرود خداوندِ کائنات با واژه‏هایی از جنس نور.پروانه شاخساران آسمان! هر آنچه آینه، روبرویت آغوش گشوده‏اند تا تو را در خویش تکرار کنند.هر آنچه آسمان، ببه خاک افتاده‏اند تا گام‏هایت را به سجده ببوسند.بزرگمرد تاریخ! بهار از سر انگشتان تو به شکوفه می‏نشیند.خورشید، از گوشه پیشانی بلندت طلوع می‏کند. تو را با کدام کلماتِ محدود؟ که نمی‏گنجی نه در کلام، نه در کلمه.خورشیدی سرشار در دست‏هایت، ملائک به دست بوسی‏ات مباهات می‏کنند.سرشار از چشمه مهتاب! هر چه پروانه بر گردت بال می‏زنند، هر چه آسمان، روبرویت دریچه می‏شود برای پرواز.می‏آیی؛ ایوانِ کفر ویران می‏شود از ایمانِ چشم‏هایت.شب، مچاله می‏شود زیرِ قبایِ گسترده آسمان، در روزی پایان‏ناپذیر؛ آن چنان روشن که هزاران خورشید، گویی در آن به طلوع نشسته‏اند. می‏آیی، وعده آمدنت را دهان به دهان از تورات تا انجیل کِل می‏کشند.می‏آیی و حرا، روی دو زانو می‏نشیند و انتظار می‏کشد.می‏آیی و مکّه می‏پیچد در حریری از نور و رنگ.می‏آیی و از کشتگاهِ آسمان، خورشید برایت می‏آورند، ملائک.کعبه در پوست نمی‏گنجد. تو را خدای بزرگ خلق کرده است؛ از آبشارها و نور که موج می‏زنی و می‏تابی.تو را با کلماتی سبز باید سرود.ای آخرین رسول خدا در زمین!آمدی تا دهانِ به حیرت گشوده آینه‏ها، نامت را تکثیر کنند در همه زاویه‏های تاریخ.دف می‏زنند و کل می‏کشند آمدنت را، هر آن چه که پیش از تو سر در گریبانِ انتظار فرو برده بودند.شهاب‏های سرگردان می‏چرخند حول نامت.به یمن آمدنت، هر چه بهار در سراشیب سکون و سکوت بار دیگر به جوانه نشسته است.
*******
سید بارگاه کونینسلطان خرد به چیره دستیای شاه سوار ملک هستیحلوای پسین و ملح اولای ختم پیمبران ِ مرسلفرمانده ی کشتی ولایتای حاکم ِ کشور کفایتو ای منظر عرش ، پایگاهتای بر سر سدره گشته راهتروشن به تو چشم آفرینشای خاک ِ تو توتیای بینشداننده ی راز صبحگاهیدارنده ی حجت الهینسـّابه ی شهر قاب قوسینای سید بارگاه کونینمحراب زمین و آسمان همای صدر نشین عقل و جان همبر هفت فلک جنیبه راندهای شش جهت از تو خیره ماندهبوالقاسم و آنگهی محمدای کنیت و نام تو مؤیدمقصود جهان، جهان مقصودصاحب طرف ولایت جودبا تو نکند چو خاک پستیآن کیست که بر بساط هستیوز بهر تو آفریده شد کوناکسیر تو داد خاک را لونمقصود تویی ، همه طفیلندسر خیل تویی و جمله خیلندشاهنشه کشور حیاتیسلطان ِ سریر کایناتیگیسوی تو چتر و غمزه ، طغرالشکر گه تو سپهر خضرادر نوبتی تو پنج نوبه استوین پنج نماز کاصل توبه استبستی در ِ صد هزار بیداددر خانه ی دین به پنج بنیادنظامی گنجوی
*******
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)تو را دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جستدلت گر نخواهی که باشد نژندنخواهی که دایم بوی مستمندتو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلابوی در دو گیتی ز بد رستگارنکوکار گردی بر کردگاربه گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگی‌ها بدین آب شویابوالقاسم فردوسی
*******
مصدر فیضاى بر همـــه انبیــا, مقدم وى راهنــمــاى ولــــد آدممنــشور شــریف امـر و نهیتیک نکته نه بیش بوده, نه کمدستـور تــو هرچه هست, متقنآیـات تو هـرچــه هست, محکمدر خـاطر توست آنـچه در دهرانجــام دهــد قضــاى مـبرمدین تو که در خور خلـود استدستـور تحــرک و صعــود استسیدابـوالحسـن رضوى
*******
مدح پیامبر خاتـم(صلی الله علیه و آله و سلم)بر سر کوى تـــو هـــر کـــه راه نداردواى بـــه حـــالش کــه داد خواه نداردنام تو نـــازم کـــه در صحیـــفه هستىفاصله جـــز(میـــم), بـــا الـه نداردخواند احـــد,(احـمد)ت,از آنکه به عالمغیر تو کس ایـن مقـــام و جـــاه نداردبـس که بلند است قاف قـدر تـــو,اى جانچرخ, بـــر آن پایـــگاه, راه نـــداردختـــم بـــه نــام تو شد رسالت و دنیابعد تو جـــز عتــرتت پنـــاه نـــداردبعـــد تـــو غیــر از دوازده وصــى توعالـــم اســـلام, پـــادشــاه نـــدارددرس عفـاف از بشــــر ز فـاطمه(س) گیردروز جـــزا نـــامـــه سیــاه نـــداردروشنى طلعت حسین و حسن(علیهماالسلام) رانیـــر تابـــان و نـــور مـــاه نداردلـــرزد و ریـــزد بنـــاى گنــبد گیتىدســـت ولایـــت گـــرش نگـــاه نــداردکیست که چـــون از پـــس مباهـــله آیدجـــز علـــى و آل او سپـــاه نــدارد؟جز در احسان مهـدى(ع) تـــو بـــه عالمامـــت پـــاکت پـــناهـــگاه نـــداردجز به تـو گـویـد خدا درود بـــه وصفت?گر شکـند ســـر, قـــلم, گنـــاه نداردشیـــوه ((مـردانـى)) است مـدحتت امروزپیـــش تـــو فـردا, جز این گواه نداردمحمـد علـى مردانـى
*******
در مدح حضرت ختمی مرتبتبهر مدح پیغمبر طبع من چو گویا شددل ز عشق آن دلبر مست عشق و شیدا شدساقی از می باقی ساغرم نما لبریزچون به لطف یزدانی درد من مداوا شدمطرب آشنا بر لب خویش نما لب نی راکز نوای جانسوزش شد بهار و گل وا شدسبز و خرم و دلکش شد زمین چو فروردینپر ز لاله و سنل دشت و کوه و صحرا شداز افق هویدا شد چوه جمال شمس الدیندر شگفت موسی شد در تعجب عیسی شدروز بعثت است امروز روز عشرت است امروزروی احمدی بنگر قبله گاه دل ها شدغرق عشرت و شادی عرش و فرش و بحر و بردل ز محنت و رنج و درد و غم مبرا شددر حرا به امر حق اقرأ شد بر او نازلبر پیمبری مبعوث ز امر حق تعالی شدآمدش ندا از حق تا شود بحق ملحقزان ندای حق الحق فارغ از من و ما شدرمز قل هوالله را در حرا بدست آوردلم یلد و لم یولد از کلامش افشا شدسرنگون شد از تخت سلطنت شهنشاهانچون ز امر حق شاهی میر و صاحب آوا شدریشه کن نمود از بن دین بت پرستی راآنکه نام نیکویش نقش عرش اعلا شداز قدوم وی عالم عالم دگر گردیدهست عالم از هستش هر چه هست پیدا شدختم انبیاء گردید در وجود او پایانبس گره که از مشکل از وجود او وا شدخوش بگو تو ژولیده وصف احمد مرسلکز مصفای او بزمت تا ابد مصفا شدژولیده نیشابوری
*******
وصف پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)ای که هستی به فرق عالم تاج عالمی بر عنایتت محتاجای که ناخوانده درس ، سیل علوم گشته از سینه تو استخراجای که شد از تو توبه اش مقبول چونکه آدم شد از بهشت اخراجای که از ماه و زهره و خورشید پرتو حسن تو بگیرد باجای که دلهای عاشقان یکسر تیر عشق تو را بود آماجای که باشد به تحت فرمانت باد و طوفان و غرش امواجای که چون تو ندیده دیده دهر یکه تازی بعرصه معراجای که از یُمن مقدمت گردید کعبه جای تمرکز حجاجدارم امید با شفاعت خویش درد ما را کنی ز لطف علاجوِرد من گشته در همه اوقاتبر محمد و آل او صلواتژولیده نیشابوری
*******
پابه‏پای میلاد سبز اولین فرستادهمحمدکاظم بدرالدینصدای قدسی اشراق، با عطر صلوات درآمیخته است.تولد گل‏های محمدی، رویشی از مهتاب را سر باغچه لحظه‏ها ریخته است.زمین، حق دارد در خود نگنجد از این بشارت حجیم.مژده امروز، چونان چشمه‏ای از امید، در همه‏جا جاری است.کاخ‏های هراس، به خاکستر شومی خویش نشسته‏اند. لرزه بر طاقت طاق کسرا افتاده است. آتشکده فارس، مرده‏ای بیش نیست؛ مقابل خورشید لایزال حجاز.نسیم بهاری، لابه‏لای درختان اندیشه وزیدن گرفته است.قلم، با طرز دیگری از عشق روبه‏رو شده است. سلام است و جلوه‏های سپید در زمین، ترنم، رونق گرفته است. صدای شادی و صلوات، به موازات خرد شدن بت‏های جاهلی، شنیده می‏شود.نیک‏خویی و پارسایی، به زوایای مختلف زندگی کشیده می‏شود.تکرارهای هوس‏آلود مشرکان، درهم شکسته می‏شود. عمری بود که رنج‏های بشر از بیهودگی زندگی، از شماره گذشته بود. سال‏ها زور و جهل، بندگان را در کام خویش فرو می‏کشید. امروز اما، روز رهایی از یوغ تاریکی شب‏های یلدا است. برخیزیم؛ ما نیز با نقل و صلوات، به استقبال امروز برویم!
*******
سرود وحدت بخوانیدمیثم امانیبوی بهار می‏رسد / نسیم از درختان آویزان شده است / خورشید در شبه جزیره می‏رقصد / بیابان‏ها، به استقبال صبح فرش شده‏اند / پرتوهای هدایت، درخشیدن گرفته‏اند / شب، مرده است و فانوس رستگاری، بر فراز کوه‏ها حکم می‏راند.«ستاره‏ای بدرخشید و ماه مجلس شد»زمین، به ارث صالحان رسیده است و ندای برادری، از دل میدان‏های جنگ قبایل برمی‏خیزد.دل‏ها، در آستانه کلام وحی، به زانو درآمده‏اند و رنگ‏ها، از سیاه تا سفید، در یک صف نشسته‏اند تا سرود وحدت بخوانند.«اسوه حسنه» آمده استعشق، فرمانرواست و توحید، انگشت‏ها را به هم گره زده است. عشق، فرمانرواست و اسوه خداباوری آمده است تا پل‏های شکسته قلب‏ها را پیوند بزند.امین مردم، امانت‏دار رسالت الهی خواهد شد، تا ندای فروخفته حقیقت را به گوش مجازپرستان زمین برساند و بگوید که خدا یکی است، هدف یکی است و معنای زندگی، دویدن به سمت جاذبه‏های نورست.اسوه انسان‏باوری آمده است تا قفل‏های خشکیده بر افکار و اندیشه‏ها را بگشاید و به روح‏های زندانی شده در قفس خاک، صراط رهایی بیاموزد و بگوید «یا أیُّها الانسان، انک کادحٌ الی رَبک کدحا فملاقیه».
*******
آمده است؛ تا…مهر خاتمیت بر انگشترش نقش خواهد بست، تا تحریفات گذشته را بپیراید و «دین حنیف» و «دین قیم» را مژده بدهد به ساکنان سراچه انس که در جست‏وجوی نشانه‏اند.خاتم النبیین آمده است تا حجت الهی را بر خاک‏نشینان تمام کند و کتاب وحی را ببندد.صاحب خلق عظیم آمده است تا ظرف وجود آدمیان را از مکارم اخلاق لبریز سازد، فضیلت‏های فراموش شده را به کوچه‏ها و خیابان‏ها بازگرداند، اشتیاق‏های خاموش شده را دوباره برافروزد، برای شب‏های هجران نور بیاورد، برای سفره‏های فقیر نان بیاورد. آمده است تا بر لب‏های یتیم، لبخند بکارد و بر دل‏های مریض، امید.آمده است تا شمع باشد، تا آیین دلبری کردن را به انسان‏ها بیاموزد. جهان، برخاسته است؛ برخیزید که محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمده است!
*******
مکه، امروز بر صدر خبرهاستعلی خالقیامشب، جبرئیل امین، دستی در نور و دستی در آینه دارد. شبی است که آفتاب حجاز، سر از مشرق روشنایی برمی‏آورد و این شب بی‏سحر را فرمان هجرت می‏دهد.امشب چه شبی است، شب بی‏تکرار عبداللّه‏ و اینک، از او فرزندی خواهد آمد که جهان را بر پله اول خراجش نهادند تا او بپذیرد و آسمان را طفیلی آستانش گذاشتند تا قدرش، عالمی را حیران نماید. مردی می‏آید تا بهار، بر قدم‏هایش بوسه زند و پرنده‏های یخ‏بسته پاییز، بار دیگر سرود میلادش را تکثیر کنند و حجاز، از نوازش دستانش، این شهرت پنهان را از او هدیه گیرد.او می‏آید تا غبار را از پیراهن انسانیت بتکاند و تبسم خود را بر آینه‏ها حک کند.می‏آید تا پرده از راز پنهان خلقت براندازد و لبانش، کلام خدا را به پهنه گیتی آواز دهد.می‏آید تا نخلستان‏ها، آمدنش را سرک بکشند و دختران به ناحق دفن شده، از او عزت و شکوه گیرند.آری! امشب محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏آید تا آوازهای شادی و شور، از حنجره خشک و ماسیده مکه پخش شود و جهان، طلوع تازه‏ای را بنگرد؛ طلوعی را که هیچ آفتابی توان خلقش را ندارد.مکه امروز بر صدر خبرهاست.مکه، شهری است که فرشتگان الهی، به هم نشانش می‏دهند.زود، از مهر پدر بی‏بهره ماند تا رحمه للعالمین شدمحمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏آید؛ اما چه زود از نعمت مهر پدر و مادر محروم می‏شود! حال که خداوند اراده کرده تا معجزه‏ای بی‏بدیل را به خلق عرضه کند، چه جای شگفتی است، اگر دست تمام عوامل دنیوی را کوتاه کند؟! بگذار حبیب ما از مهر والدین، بی‏بهره باشد تا ما، خود محبت را بر او عرضه کنیم و او را از رحمت لبریز نماییم تا رحمه‏للعالمین شود.محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در خانه‏ای به دنیا آمد که از پاکی و طهارتش، حجاز بارها قصه رانده است؛ خانه‏ای که جز نام خدا، بر بزرگی کسی شهادت نداده است. آری، محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمد؛ در میان نسلی غارت‏زده اشتباه خویش؛ مردمی که در آتش جهالتشان شعله‏ور بودند و دیوانگانی که از روی جهل، حرمت خویش را می‏شکنند؛ نسلی که به زشتی و غارت و وحشی‏گری، شهره عصر بودند و خدا برای این قربانیان مانده در حضیض جهل و تاریکی، چراغ هدایتی مهربان فرستاده است.زمین، عشق را باور کردمحمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمد، تا زمین، طلوع عشق را باور کند و تیرگی‏ها، روشنای چشمانش را در خاطره ناسروده تقدیر خویش قاب بگیرند. او آمد تا در این شب قیرگون جهل، رنگ‏های خام، معنا بیابند و عشق را بر این صفحه تاریک بنگارند.او آمد تا مکه، ـ جز بت‏هایش ـ احترام یابد و حجاز، عرصه جمعیتی متراکم شود که قصدی جز وحشی‏گری و غارت دارند.او آمد تا نام خدا در زمین زنده بماند و حرمت ابدی و ازلی‏اش، چون چراغی روشن فراموش نشود.بر تو درودای که میلادت، نقطه عطف خلقت است! بر تو درود که عشق، خود را با نام تو تجلی داد و خلقت، بی‏وجود تو معنایی نداشت؛ای بهترین خلق که پیامبران سلامت می‏کنند و تو را سید خویش می‏خوانند؛ای آن‏که خدا از نور خویش، تو را آفرید و بر تو سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود که تاریخ انسان، چون تو نداشته و چون تو نمی‏آورد؛ و ای چراغ رها شده در پرواز! تو، عاشقانه سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی؛ بر تو درود!بگذار آتشکده‏ها خاموش شوند!جهان، تا خبر میلاد تو را شنید، چنان بر خود لرزید که عنان خویش از دست داد.ورود تو آغاز تاریخ دیگری از حیات است و نباید چنین میلادی، بی‏صدا و بی‏هیاهو باشد. بگذار وقتی هلهله شادی فرشتگان در فضای متروک جهان می‏پیچد، ایوان‏های ظلم و جور، بر خویش تکانی بخورد و کاخ‏های محکم ستم بشکند و خوار شود! بگذار وقتی شعله حضور تو بر چراغ هدایت، روشنی می‏بخشد، آتشکده هزار ساله به مرگ فرو رود تا خلق بدانند، چراغ همیشه روشن، تویی و نور را از هیچ سیاهی گدایی نکنند!بگذار اهالی کوچه‏های نخوت و غرور، بر ناتوانی و حیرت خویش معترف شوند که اینک، ندای پایان بزرگ‏بینی‏شان بلند شد. پس با گوش جان بشنو صدای خداوندی را که از دهان جبرئیل جاری می‏شود.
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.