نگاهی به سیره اخلاقی پیامبر اعظم

زبانت را از آنچه بی مورد و بیهوده بود، فرو می بستی. همواره خدا را یاد می کردی و استغفار بر زبان داشتی. چیزی می گفتی که دلها را به هم الفت دهد، نه آنکه میانه ها را به هم بزند.با کسی مجادله و جر و بحث نمی کردی. هنگامی که سخن می گفتی، همه ساکت بودند؛ چنان که گویی بر سرشان پرنده نشسته است، سراپاگوش! نزد تو نزاع لفظی نمی کردند. به سخن دیگران، خوب گوش می کردی.محکم و استوار راه می رفتی، گام برداشتنت چنان بود که نشان می داد ناتوان و کسل نیستی!چنانکه گویی سنگی از سرازیری می غلطد، با مهابت و چالاک!وقتی سواره بودی، اجازه نمی دادی دیگران پیاده پا به پایت راه آیند؛ یا سوار برمرکب می کردی یا بر سر موعدی، قرار می گذاشتی.از گذرگاهی که عبور می کردی، عطرت نشان می داد که از آن جا گذشته ای.از هر جا می گذشتی، سنگها و درختان تعظیمت می کردند.در سفرها همواره آخر جمعیت راه می رفتی، تا اگر کسی درماند یا کمک خواست، کمکش کنی.گاهی سوار اسب می شدی، گاهی بر قاطر و الاغ سوار می شدی، یا بر شتر و گاهی نیز پیاده! سواره که بودی، دیگران را هم بر ترک می نشاندی.اوقات داخل خانه را به سه قسمت تقسیم می کردی. بخشی برای نیایش و عبادت برای خدا، قسمتی برای خانواده و بخش دیگری برای کارهای شخصی خود.در خانه با خانواده همکاری می کردی. شیر می دوشیدی، لباس وصله می زدی، هر غذایی که می پختند می خوردی، از طعامی بد نمی گفتی، در را می گشودی، کفش خود را می دوختی و…بر زمین می نشستی و بر سطح آن غذا می خوردی. به خدمتکار خانه وقتی خسته می شد، کمک می کردی. زیراندازت عبایی بود و بالشی از پوست، پرشده از لیف خرما! بر حصیر می خوابیدی. هنگام خواب، مسواک می زدی و دعا می خواندی و چون از خواب برمی خاستی، خدا را سجده می کردی.کار مراجعه کنندگان را راه می انداختی، نیازمند و سائلی را دست خالی رد نمی کردی.بنده شکور خدا بودی. نور چشمانت “نماز” بود. وقتی به نماز می ایستادی، از خوف خدا رنگ از چهره ات می پرید.در سینه ناله های سوزناک و آوای هزینی داشتی. هنگام سجود، چنان بر زمین می چسبیدی که گویا جامه ای بر زمین افتاده است.وقت نماز که می رسید، دیگر کسی را نمی شناختی و به چیزی توجه نداشتی جز به نماز! به نماز عشق می ورزیدی.فرا رسیدن “وقت” نماز را انتظار می کشیدی و هنگام نماز که می شد، می گفتی: “بلال! خوشحالمان کن.” هیچ چیز را بر نماز مقدم نمی داشتی.می فرمودی(به ابوذر): “خداوند فروغ دیدگانم را در نماز قرار داده است. آن گونه که گرسنه، غذا را دوست می دارد و تشنه آب را، من هم شیفته نمازم. با این تفاوت که گرسنه و تشنه، سیر و سیراب می شود، اما من از نماز، سیر نمی شوم.”رکوعها و سجده های طولانی داشتی، به خدا عرضه می داشتی: “پروردگارا! دوست دارم یک روز سیر باشم و شکرت کنم، روز دیگر گرسنه باشم تا از تو سؤال کنم.”نشست و برخاستت با “ذکرخدا” همراه بود. با آنکه “معصوم” بودی، ولی آن قدر از خشیت خدا می گریستی که مصلا و سجده گاهت خیس می شد.هنگام دعا همچون مسکینان نیازمند، دستها را بالا می گرفتی “بنده خالص خدا” بودی.یک بار که بر زمین نشسته و با دست غذا می خوردی، زنی گفت: یا رسول ا…، چرا مانند بندگان نشسته و غذا می خوری؟ و فرمودی: “وای بر تو! چه کسی بنده تر از من است؟” تو عبد خدا و رسول او بودی.چهره ات گشاده بود و خوش رو. به هر کس می رسیدی سلام می گفتی. با هر که دست می دادی، آن قدر صبر می کردی که او دستش را بکشد. به صورت کسی خیره نمی شدی.به هیچ کس دشنام وناسزا نمی گفتی. بر تندخویی و بداخلاقی دیگران صبر می کردی. هدیه مردم و دعوت بردگان را می پذیرفتی به عیادت بیماران و تشییع جنازه می رفتی.از اصحاب، تفقد و احوالپرسی می کردی. دیر غضبناک می شدی. پیش دیگران، پایت را دراز نمی کردی. مزاح و شوخی می کردی، ولی جز “حق” سخن نمی گفتی.با یاران، حلقه وار می نشستی. خود را برای اصحاب می آراستی و عطر می زدی.باری بر دوش مردم نبودی. در کارها ی اجتماعی مشارکت داشتی. بخشنده و سخی بودی. چیزی را از خواستاران مضایقه نمی کردی. به بزرگ هر قومی احترام می گذاشتی.آری… ای رسول خدا!وفای به عهد، صدق و راستی، امانت و محبت، از ویژگیهای تو بود. از میهمان کار نمی کشیدی. خلاف وعده نداشتی. مردم دار و اهل مدارا بودی. سعه صدر و وسعت نظر داشتی. اخلاقت قرآنی بود.قرآن مجسم بودی و آیات عینیت یافته کلام ا…
پی نوشت

۱- برگرفته از مکارم الاخلاق، سنن النبی، بحارالانوار، ج ۱۶
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.