احضار امام هادی (ع) به سامرا

۱- زمان احضاردر منابع تاریخی نسبت به سال تبعید امام هادی (ع) به «سامرا» اختلاف وجود دارد. از پاره ای از آنها استفاده می شود که زمان تبعید، سال ۲۴۳ بوده است. «ابن صباغ» بر این نظریه تصریح دارد.(۲)آنچه می توان به عنوان مؤید این نظریه ذکر کرد تاریخی است که در بعضی از منابع در ذیل نامه ی متوکل به امام (ع) ثبت شده است.(۳) به احتمال قوی مستند «ابن صباغ» هم همین نامه است.بنابراین قول، مدت اقامت امام (ع) در سامرا تا زمان شهادتش حدود یازده سال خواهد بود؛ آنگونه که در همان منابع بدان اشاره شده است.(۴) ولی منابع بیشتری،(۵) مدت اقامت امام (ع) در سامرا را بیست یا بیست و اندی سال نوشته اند، و با توجه به این که زمان شهادت آن حضرت به اتفاق مورخان، سال ۲۵۴ هجری بوده است، سال تبعید ۲۳۴ خواهد بود.آنچه می توان در تقویت این نقل آورد دو مطلب است:۱- شیخ کلینی، نامه ی متوکل به امام هادی (ع) را بدون ذکر تاریخ آورده است و تنها در سلسله ی سند نامه به تاریخ ۲۴۳ به عنوان زمانی که راوی، نسخه ای از نامه ی یاد شده را از «یحیی بن هرثمه» گرفته است، اشاره کرده می نویسد:محمد بن یحیی از بعضی از اصحاب نقل کرده است که گفت: من نسخه ای از نامه ی متوکل به ابوالحسن سوم را در سال ۲۴۳ از یحیی بن هرثمه به دست آوردم. این نسخه عبارت است از… .(۶)بنابراین نقل، سال ۲۴۳ زمان دستیابی به نامه ی متوکل و استنساخ آن بوده است نه زمان نوشتن آن برای امام (ع) و ظاهرا مستند شیخ مفید، اربلی و ابن صباغ – مبنی بر آن که زمان اقامت امام (ع) در سامرا حدود یازده سال بوده است – همان تاریخی است که در پایان نامه ی متوکل به آن حضرت ذکر کرده اند.۲- توجه به موقعیت خاص امام هادی (ع) در مدینه و دشمنی و کینه توزی متوکل نسبت به علویان، بویژه آن حضرت، این نظریه را تأیید می کند. سال ۲۴۳ همزمان با یازدهمین سال حکومت متوکل است. و از دید سیاسی بسیار دور به نظر می رسد که متوکل؛ این دشمن سرسخت خاندان پیامبر (ص) که در سال ۲۳۶ هجری مرقد مطهر و بارگاه ملکوتی امام حسین (ع) را به صرف آن که الهام بخش آزاد مردان و سمبل مبارزه با ستم بود ویران ساخت، یازده سال از مبارزات و فعالیتهای متعرضانه ی پیشوای دهم (ع) که وجودش مایه ی امید و حرکت انقلابیون و محضرش سرچشمه زلال علوم و معارف اسلامی بود – غافل، یا بی تفاوت باشد؛ در حالی که سال ۲۳۴ مطابق با دومین سال زمامداری متوکل است. و این مدت برای تحت نظر گرفتن تلاشهای امام (ع) و ارزیابی اوضاع سیاسی و چگونگی برخورد با آن حضرت طبیعی است.
۲- از مدینه تا سامراامام هادی (ع) سه روز پس از دریافت نامه ی متوکل، همراه فرزند خردسالش امام حسن (ع) و دیگر اعضای خانواده به اتفاق «یحیی بن هرثمه» مدینه را به قصد سامرا ترک کرد. در میان راه حوادثی رخ داد و کراماتی از آن گرامی دیده شد که در تاریخ ثبت ا ست و ما بعضی از آنها را به اختصار ذکر می کنیم.* دشت سرسبز: یحیی بن هرثمه می گوید: در بین راه دچار تشنگی شدیم؛ به گونه ای که خود و چارپایانمان در معرض نابودی قرار گرفتیم. در این هنگام به دشت سرسبزی رسیدیم که درختها و چشمه های فراوانی داشت، بدون آن که انسانی در آنجا زندگی کند. خود و چارپایانمان را سیراب کردیم و تا هنگام عصر به استراحت پرداختیم. سپس آنچه می توانستیم آب برداشتیم و به راه خود ادامه دادیم.پس از آن که مقداری راه رفتیم متوجه شدیم که یکی از خدمتکاران، کوزه نقره ای مرا در آن منزل جای گذاشته است. با سرعت بدانجا بازگشتم؛ ولی وقتی به آن سرزمین رسیدم جز خشکی چیزی ندیدم و از آن همه سرسبزی و خرمی و چشمه های آب اثری نبود. کوزه را برداشته بسوی کاروان بازگشتم و به کسی چیزی نگفتم. وقتی خدمت امام (ع) رسیدم تبسمی کرد و چیزی نفرمود، جز آن که از کوزه پرسید و من خبر دادم که آن را پیدا کردم.(۷)* بیابانهای پر از قبر: یحیی بن هرثمه نقل می کند: به دستور متوکل برای احضار علی ابن احمد (ع) عراق را به مقصد حجاز ترک کردیم. در میان یاران من یکی از رهبران خوارج وجود داشت و نیز کاتبی بود که اظهار تشیع می کرد. من نیز بر آیین «حشویه»(۸) بودم. فرد خارجی و کاتب درباره ی مسائل اعتقادی با هم مناظره می کردند، و من برای گذراندن سفر به گفتگوهای آنان گوش می دادم.چون به نیمه ی راه رسیدیم، مرد خارجی به کاتب گفت: «مگر این سخن مولایتان علی ابن ابی طالب نیست که هیچ قطعه ای از زمین نیست مگر آن که قبری است یا قبری خواهد شد؟ اینک بدین بیابان بنگر، کجاست آن کس که در این مکان بمیرد تا خدا آن را قبر قرار دهد؟»به کاتب گفتم: آیا این سخن (و اعتقاد) شماست؟ گفت: آری. گفتم: مرد خارجی راست می گوید: چه کسی در این بیابان وسیع خواهد مرد تا خداوند آن را پر از قبر کند؟ و ساعتی بر این گفتار خندیدم؛ به گونه ای که «کاتب» شرمنده و خوار شد.هنگامی که وارد مدینه شدیم نزد «علی بن محمد» رفته نامه ی متوکل را به او تسلیم کردیم. امام (ع) نامه را خواند و اعلام آمادگی کرد. چون روز بعد به محضرش رسیدیم، با آن که فصل تموز و هوا در نهایت گرمی بود امام (ع) خیاطی را مأمور کرد تا به کمک تعداد دیگری از خیاطان برای او و خدمتکارانش از پارچه های ضخیم، «خفتان»(۹) بدوزند و تا فردا صبح آماده کنند.من از این اقدام امام (ع) شگفت زده شدم و با خود گفتم: در فصل تموز و گرمای شدید حجاز و در حالی که فاصله ی میان حجاز و عراق ده روز راه است، این لباسها را به چه منظور تهیه می کند!؟ این مردی است که سفر نکرده و فکر می کند در هر سفری انسان نیازمند چنین لباسهایی است. و شگفت از شیعیان است که با این درک، چگونه او را پیشوای خود می پندارند!چون زمان حرکت فرا رسید امام (ع) به خدمتکارانش دستور داد که لباس گرم همراه خود بردارند. تعجب من بیشتر شد و با خود گفتم: او می پندارد که در بین راه، زمستان به سراغ ما خواهد آمد که این چنین توصیه ای می کند.از مدینه خارج شدیم. هنگامی که به جایگاه مناظره رسیدیم، ناگهان ابر تیره ای پدیدار و در پی آن، رعد و برق آغاز شد، و چون بر بالای سر ما قرار گرفت تگرگهای درشتی مانند سنگ بر سر ما ریخت. امام (ع) و خدمتکارانش «خفتان» را بر خود پیچیده و لباسهای گرم را پوشیدند. به من و کاتب نیز لباس گرم دادند.بر اثر بارش این تگرگ، هشتاد نفر از یاران من کشته شدند. ابر، از روی ما گذشت و هوا به حالت عادی بازگشت. امام (ع) به من فرمود: «ای یحیی! به بازماندگان یارانت دستور ده مردگان را دفن کنند؛ خداوند بیابانها را این چنین پر از قبر می کند.»من خود را از اسب به زمین انداختم و رکاب و پای آن حضرت را بوسیدم و گفتم: شهادت می دهم که جز «الله» معبودی نیست و محمد (ص) بنده و فرستاده او است و شما جانشینان خدا در زمین هستید. من تاکنون کافر بودم؛ ولی هم اکنون به دست شما اسلام آوردم. از آن لحظه تشیع را برگزیدم و در خدمت امام هادی (ع) بودم تا زمانی که درگذشت.(۱۰)* استقبال غیر منتظره: امام هادی (ع) در مسیر سامرا، به بغداد رسید. «اسحاق بن ابراهیم»، والی بغداد با آگاهی از خبر ورود حضرت به بغداد، با فرماندهان و رجال مملکتی به استقبال امام (ع) آمد. «خضر بن محمد بزاز» می گوید: برای انجام کاری از خانه بیرون آمدم و چون به «پل» رسیدم جمعیت انبوهی را دیدم که در نقطه ای گرد آمده، می گویند: «ابن الرضا (۱۱) از مدینه آمده است». سپس آن حضرت را دیدم که از «پل» عبور کرد – و در حالی که جمعیت، پیشاپیش و پشت سر او در حرکت بودند – وارد خانه ی «خزیمه بن حازم» شد.(۱۲)اسحاق بن ابراهیم در گفتگویی با یحیی بن هرثمه سفارش امام هادی (ع) را به وی کرد و گفت: «این مرد، فرزند رسول خداست، و متوکل کسی است که تو می دانی و بهتر می شناسی. بنابراین چنانچه متوکل را بر کشتن او ترغیب کنی بدون شک رسول خدا (ص) دشمن تو خواهد بود.»یحیی در پاسخ گفت: «سوگند به خدا، جز خوبی چیز دیگری از او سراغ ندارم.» (۱۳)آنچه از این فرازهای تاریخی استفاده می شود چند نکته ی مهم است:۱- پیشوای دهم (ع) با رفتار و منش الهی اش و نیز ارائه بعضی کرامات، یحیی بن هرثمه، فرمانده ی اعزامی متوکل را – که در ابتدا در راه اجرای مأموریت خود آن همه سرسختی و قاطعیت نشان داد – آن چنان دگرگون ساخت که به کفر و گمراهی خود اعتراف کرد و از راه باطل بازگشت و شیفته و ارادتمند آن حضرت شد.۲- نکته ی مهم و در خور توجه دیگر، خط مشی عملی امام (ع) در برابر فرستاده ی ویژه ی متوکل، در طول سفر است. بدون شک یکی از مأموریتهای مهم یحیی بن هرثمه گزارش چگونگی برخورد امام (ع) با نامه و خواسته ی خلیفه، همچنین رفتار و حرکات آن حضرت با مأموران حکومتی و افراد مختلف در طول سفر بود. و این مطلب در اظهار نظر «اسحاق بن ابراهیم» در برخورد با «یحیی بن هرثمه» کاملا نمودار است.امام هادی (ع) سیاست مبارزه ی منفی خود را آن چنان حساب شده و دقیق دنبال کرد که نه تنها بهانه ای به دست دشمن نداد که رفتار و موضعگیریهایش به گونه ای بود که پیک ویژه ی متوکل اعتراف کرد که جز نیکی چیزی از آن گرامی ندیده است.۳- یحیی بن هرثمه هر چند در مدینه و در رویارویی با آن همه شور و احساسات مردمی در حمایت از پیشوایان، به میزان نفوذ معنوی امام هادی (ع) در دل توده های مردم و برخورداری آن حضرت از این پایگاه استوار پی برد؛ ولی شاید فکر می کرد این محبوبیت تنها در حجاز است، و چون امام (ع) پا به خارج حجاز نهد کسی او را نمی شناسد.ورود امام (ع) به بغداد و استقبال فرماندار این شهر – که بطور طبیعی به مقتضای منصبی که داشت از چهره های نزدیک و مورد اعتماد متوکل به شمار می آمد – از آن حضرت، و نیز سخنان او با «یحیی» در باره ی امام (ع) و همچنین استقبال توده های مردم بغداد از امام (ع) و اجتماعشان گرد شمع وجودش و فریاد عارفانه ی ارادتمندانه ی: «قد قدم ابن الرضا (ع) من المدینه»، فرصت و موقعیتی را برای فرمانده ی نظامی حکومت فراهم آورد که در باورهای نادرست خود تجدید نظر کند و این بار، امام (ع) را نه از زبان متوکل و درباریان که از زبان و چهره ی توده های معتقد به اسلام و علاقمند به پیامبر (ص) و خاندانش بشناسد؛ آن هم مردمی که در بغداد، پایتخت دوم حکومت عباسیان زندگی می کردند.
۳- ورود به سامراقافله ی پیشوای دهم (ع) پس از ترک بغداد رهسپار سامرا شد. یحیی بن هرثمه می گوید: هنگام ورود به سامرا نخست نزد «وصیف»(۱۴) رفتم – و من از یاران و نیروهای تحت امر او بودم – وصیف رو به من کرد و گفت: «سوگند به خدا اگر یک مو از سر این مرد [امام (ع)] کم شود جز من کسی طرف حساب تو نبوده از تو مؤاخذه نخواهد کرد.»من از گفتار این دو مقام مسؤول (اسحاق و وصیف) نسبت به امام (ع) تعجب کردم و آنچه در شأن و خوبیهای او شنید ه و دیده بودم به متوکل گزارش دادم. متوکل نیز از او تجلیل کرد و جایزه ی خوبی به آن حضرت داد.(۱۵)از پاره ای منابع دیگر برمی آید که متوکل در ادامه ی سیاست کینه و دشمنی نسبت به خاندان پیامبر (ص) و توهین و تحقیر آنان، هنگام ورود امام (ع) به سامرا خود را به آن حضرت نشان نداد و دستور داد پیشوای شیعیان را در کاروانسرای ویژه ی گدایان و مستمندان که به «خان الصعیالیک» معروف بود فرود آورند.محل فرود امام (ع) آنقدر تحقیر آمیز و نامناسب بود که «صالح بن سعید» می گوید: روز ورود امام (ع) به سامرا نزد آن حضرت رفتم. (وقتی آن وضع را دیدم) عرض کردم: فدایت شوم! از هر امر و فرصتی برای خاموش کردن نور الهی شما و کوتاهی کردن در حقتان استفاده می کنند؛ چندان که شما را در این کاروانسرای بدنام و نامناسب که جای گدایان است فرود آورده اند.امام (ع) رو به او کرد و فرمود: «تو اینجایی ای پسر سعید!؟»(۱۶) – و معرفت تو نسبت به ما، در هیمن حد است که با چشم ظاهر می بینی!؟ – سپس برای تسکین و آرامش دل غمگین و متأثر این دوست اهل بیت (ع) و بالا بردن سطح درک و شناخت او نسبت به مقام امامت، دریچه ای از زندگی واقعی خویش را بر روی او گشود؛ با دست به سمتی اشاره کرد و فرمود: نگاه کن.صالح بن سعید می گوید: وقتی نگاه کردم باغهای زیبا و آراسته، نهرهای جاری، درختهای سرسبز و خوشبویی که بهترین عطرها از آنها استشمام می شد و پسرانی همچون دانه های مروارید را دیدم. با دیدن این منظره های چشمانم خیره و شگفتی ام بیشتر شد.امام (ع) رو به من کرد و فرمود: «ای پسر سعید! ما هر کجا که باشیم اینها (که می بینی) از آن ما و در اختیار ماست. ما در «خان الصعالیک» نیستیم.» (۱۷)
۴- امام هادی (ع) در «عسکر»پس از گذشت یک روز از توقف امام هادی (ع) در «خان الصعالیک» آن حضرت به دستور متوکل به منزلی که از قبل برای او در نظر گرفته شده بود منتقل شد. و از آنجا که هدف متوکل از احضار امام (ع)، به سامرا، تحت نظر گرفتن و دور نگهداشتن آن گرامی از فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و ارتباط با توده های مردم بود، طبعا منزلی که برای او در نظر گرفته بودند تأمین کننده هدف یاد شده بود.از بیان شیخ صدوق بر می آید که منزل مورد نظر در پادگان نظامی و محله ی ویژه ی «عسکر» بود؛ به همین جهت به آن حضرت «عسکر» می گفتند.(۱۸)
تلاشهای مذبوحانه دستگاه خلافت علیه امام (ع)با انتقال امام هادی (ع) به مرکز خلافت عباسی، دور جدیدی از برخوردها و سیاستهای متوکل در برابر پیشوای دهم (ع) و نیز فعالیت های آن حضرت در برابر دستگاه خلافت آغاز گشت. ما نخست به سیاستها و تلاشهای مذبوحانه ی متوکل علیه امام (ع) می پردازیم، سپس به فعالیتها و مبارزات آن حضرت اشاره می کنیم. شیخ مفید می نویسد:پس از انتقال امام هادی (ع) به سامرا متوکل در ظاهر نسبت به آن حضرت احترام و اکرام می کرد؛ ولی در عمل، درصدد اعمال توطئه و نیرنگ بر ضد آن بزرگوار بود.(۱۹)مهمترین محورهای سیاستهای متوکل در برابر امام هادی (ع) پس از انتقال به سامرا عبارت است از:
۱- ایجاد محدودیت برای امام (ع)نخستین اقدام امنیتی متوکل علیه امام هادی (ع)، تحت نظر گرفتن آن حضرت و ایجاد محدودیت برای آن گرامی و جلوگیری شیعیان از آمد و شد در محل استقرار و ارتباط با پیشوایان بود. «ابوالقاسم بن قاسم» به نقل از خدمتکار امام (ع) می گوید: «متوکل از آمد و رفت مردم به خانه ی امام هادی (ع) جلوگیری می کرد.»(۲۰)خانه ای که از سوی حکومت برای امام (ع) در نظر گرفته شده بود در حقیقت حکم زندان را داشت؛ چه آنکه از سوی متوکل جاسوسان و خبرچینان تحت عنوان دربان و خدمتکار بر آن حضرت گمارده شده بودند. آنان تمامی حرکتها و ارتباطهای پیشوای شیعیان را زیر نظر داشته، به رده های بالاتر گزارش می دادند و مانع آمد و شد شیعیان به منزل آن حضرت می شدند.
۲- احضار امام (ع) در دل شبمتوکل با احضار امام هادی (ع) به سامرا و تحت قرار دادن آن حضرت، گر چه به نخستین مرحله از آرزوهای شیطانی خود رابطه با امام (ع) دست یافت و جلو بسیاری از فعالیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن حضرت را گرفت؛ با این حال، وجود امام (ع) را همچنان منشأ خطر جدی برای حکومت خود به شمار می آورد، و برای از میان برداشتن آن حضرت به هر نیرنگ و توطئه ای که برایش ممکن بود دست یازید. مزدوران و خبرچینان نیز هیزم کش و آتش بیار این معرکه بودند.از امام (ع) نزد متوکل سعایت شد که در منزل وی اسلحه و نوشته جات و اموال و اشیاء دیگری است که شیعیان و پیروان وی در «قم» برای او فرستاده اند و او داعیه ی خلافت داشته، اندیشه ی تهاجم بر ضد حکومت عباسی و به دست گرفتن قدرت را در سر می پروراند.متوکل، گروهی از نظامیان ترک را مأمور کرد تا شبانه به خانه آن حضرت یورش برده، آن را تفتیش نمایند، و امام (ع) را دستگیر کرده نزد وی ببرند.ترکان، شبانه بر خانه ی امام (ع) یورش بردند. امام (ع) در اتاقی در بسته در حالی که جامه ی پشمین بر تن دارد، بر زمین شن فرش، رو به قبله نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. منزل را تفتیش کردند؛ ولی چیزی نیافتند. سپس امام (ع) را با همان وضع، دستگیر کرده نزد متوکل بردند و در گزارش خود به وی گفتند: در خانه اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می خواند.(۲۱)متوکل که نقشه اش، با شکست مواجه شده بود و بهانه ای برای احضار شبانه امام (ع) و ترور شخص آن حضرت نداشت، درصدد ترور شخصیت آن بزرگوار برآمد. وی در حالی که در صدر مجلس بزم نشسته، مشغول میگساری بود، دستور داد امام (ع) کنار او بنشیند. امام (ع) نشست. متوکل جام شرابی را که در دست داشت به حضرت تعارف کرد. امام (ع) امتناع کرد و فرمود:مرا معذور بدار! سوگند به خدا گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده است!متوکل، پذیرفت؛ ولی از او خواست تا شعری بخواند و با خواندن اشعار نغز و غزلیات مسرت بخش، مجلس او را رونق دهد. امام (ع) فرمود: من اهل شعر نیستم و کمتر اشعار گذشتگان را حفظ دارم. متوکل گفت: چاره ای نیست، بطور حتمی باید شعر بخوانی. امام (ع) اشعار زیر را خواند.با توا علی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فما اغتنهم القللو استنزلوا بعد عز معاقلهم فاودعوا حفرا، یا بئس ما نزلواناداهم صارخ من بعد دفنهم این الاساور و التیجان و الحللاین الوجوه التی کانت منعمه من دونها تضرب الاستار و الکللفاصفح القبر عنهم حین ساء لهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقلقد طال ما الکلوا دهرا و ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا- بر بلندای کوهسارها شب را به صبح آوردند؛ در حالی که مردان نیرومند از ایشان نگهبانی می کردند؛ ولی کوههای بلند هم به آنان کمکی نکرد.- سرانجام پس از دوران شکوه و عزت، از جایگاههای خویش به زیر کشیده و در گودالهای قبر نهاده شدند، و در چه جای بد و ناپسندی منزل گزیدند!- پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دستبندها و تاجها و زیورآلات و لباسهای فاخر؟- کجاست آن چهره های ناز پرورده و پرده نشین؟- قبر به جای ایشان پاسخ داد و آنها را رسوا ساخت: بر آن چهره ها هم اکنون کرمها راه می روند.- زمان درازی دنیا را خوردند و آشامیدند (و همه چیز را بلعیدند)؛ ولی هم اکنون همانان که خورنده ی همه چیزها بودند، مأکول (زمین و حشرات زمین) واقع شده اند.صدای امام (ع) با طنین مخصوص و آهنگی دلنشین تا اعماق روح حاضران از جمله خود متوکل نفوذ کرد و نشئه ی شراب را ازسر میگساران زدود؛ مجلس بزم خلیفه را دگرگون ساخت و حاضران را به گریه انداخت. احتمال زیاد می رفت متوکل همین مسأله را بهانه قرار داده نقشه ی خود را نسبت به آن حضرت عملی سازد؛ ولی تأثیر و جذابیت اشعار امام (ع) به حدی بود که خلیفه را نیز سخت تحت تأثیر قرار داد و او را مدتی زیاد به گریه انداخت؛ چندان که محاسنش تر شد و جام شرابی را که در دست داشت محکم بر زمین افکند و دستور داد بساط شراب را برچیدند؛ سپس چهار هزار درهم به امام (ع) داد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگردانید.(۲۲)بدین ترتیب، علاوه بر آن که دشمن در اجرای توطئه ی خود علیه امام (ع) شکست خورد، نور حقیقت توانست غبار و غرور غفلت را – هر چند برای مدتی کوتاه – از قلبی مالامال از قساوت بزداید.
۳- تفتیش منزل امام (ع)سخن چینی و سعایت از امام هادی (ع) و هجوم به منزل آن حضرت به مورد یاد شده محدود نگشت؛ بلکه منزل پیشوای دهم (ع) بارها مورد یورش ناگهانی مأموران حکومتی قرار گرفت. آنان با آن که از ترفند، نتیجه ای نگرفته بودند، ولی شاید برای آن که خانه ی امام (ع) را برای فعالیتهای ضد حکومتی، محیطی ناامن جلوه دهند و این که هر آن، ممکن است نیروهای امنیتی بر آن یورش آورند، این کار را تکرار می کردند.البته وجود عناصر پلید و چهره های ضد خاندان پیامبر (ص) و دشمن سرسخت امامان (ع) در دستگاه خلافت عباسی در این حرکت بی نقش نبود ؛ چه آنکه بطور معمول ، این یورشها در پی سعایتها و گزارشهای همین افراد انجام می گرفت .متوکل در پی بهبود از یک بیماری سخت که مداوای آن با راهنمایی امام هادی (ع) انجام گرفته بود، پانصد دینار خدمت آن حضرت فرستاد. مادر او نیز طبق نذری که برای بهبودی فرزندش کرده بود، مبلغ ده هزار دینار در کیسه ای مهر و موم شده خدمت آن حضرت فرستاد.امام هادی (ع) پول های آنان را – بدون آنکه حتی مهر کیسه را بگشاید – کناری گذاشت. مدتی از این موضوع گذشت، تا آن که مردی ملقب به «بطحائی» نزد متوکل از امام (ع) سعایت کرد که اموال و سلاحهای زیادی نزد اوست و قصد قیام بر ضد حکومت را دارد.متوکل، سعید دربان را مأمور کرد شبانه به منزل امام (ع) هجوم برد و آنچه از اموال و سلاح در آنجا هست ضبط کرده و نزد او بیاورد.سعید می گوید: چون شب شد با گروهی از دلاور مردان با نردبانی بر بام خانه ی ابوالحسن (ع) برآمدیم و در تاریکی فرود آمدیم و نمی دانستیم چگونه وارد اتاقها شویم. در این هنگام حضرت متوجه ورود ما شد. از اتاق خود صدا زد: «سعید! همانجا بایست تا شمع و مشعلی برایت بیاورند.» مدتی نگذشت که شمعی آوردند. به اتاق امام (ع) داخل شدم. دیدم لباس پشمینه ای پوشیده و کلاهی از همان جنس بر سر داشت و بر حصیری رو به قبله نشسته و مشغول عبادت است.امام (ع) رو به من کرد و فرمود: «این تو و این اتاقها.» تمامی اتاقها را تفتیش کردم، جز کیسه زری که مهر مادر متوکل بر آن بود و نیز کیسه ی مهر و موم شده ی دیگری، چیزی نیافتم.امام (ع) فرمود: « زیر سجاده ام را هم جستجو کن!» سجاده را برداشتم، شمشیر کهنه ای در غلاف در زیر آن بود. کیسه های زر و شمشیر را برداشته نزد متوکل بردم و گفتم: آنچه از مال و اسلحه در منزل ایشان یافتم اینهاست.متوکل مادرش را خواست و از جریان کیسه ی پول و مهر او پرسید. وی جریان نذرش را برای او تعریف کرد. متوکل کیسه ی دیگری محتوی پانصد دینار به من داد و گفت: اینها را برای ابوالحسن ببر و شمشیر و کیسه های پول دیگر را نیز به او باز گردان و از سوی ما از آن حضرت عذر بخواه!من آنها را با شرمندگی باز گرداندم و عرض کردم: سرور من! من! برای من بسیار گران است که بدون اجازه وارد منزل شما شوم، ولی چه کنم که مأمورم.امام (ع) در پاسخ این آیه ی شریفه را خواند:«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون(۲۳).»(۲۴)آنان که ستم کردند به زودی می دانند که بازگشتشان به کجاست (و به چه نکبتی گرفتار خواهند شد).
۴- مخدوش جلوه دادن چهره ی امامت و تحقیر امام (ع)یکی از حیله های متوکل نسبت به امام هادی (ع) بدنام کردن و مخدوش جلوه دادن چهره ی ملکوتی و معصوم آن حضرت در نظر مردم و در باریان بود. وی برای این منظور هر وسیله ای را به خدمت می گرفت. فراخوانی امام (ع) به بساط میگساری و تعارف جام شراب به آن حضرت، بی ارتباط با هدف یاد شده نبود.وی، گاهی از این هم گام فراتر می نهاد و با صراحت، امام معصوم را متهم به میخوارگی می کرد. منصوری از عموی پدرش نقل می کند: «روزی بر متوکل وارد شدم. او در حالی که مشغول نوشیدن شراب بود، مرا نیز بر بساط میگساری فراخواند. گفتم: من هیچگاه بدان لب نزده ام. گفت: با علی بن محمد می نوشی! گفتم: تو، کسی را که در چنگال تو است(۲۵) نمی شناسی. این سخن (و اتهام) به زیان تو تمام خواهد شد نه او. من این سخن را با امام (ع) در میان نگذاشتم.»(۲۶)فرومایه ای پس از مشاهده ی احترام و تجلیل خدمتکاران دربار نسبت به امام هادی (ع) با زبان اعتراض به متوکل گفت: «در رابطه با علی بن محمد هیچ کس به اندازه ی خودت به زیان تو عمل نکرده است. هیچ فردی در خانه ی او نیست مگر آنکه در خدمت او است؛ یکی برایش پرده بالا می زند و دیگری در را باز م کند و… . اگر مردم چنین شکوه و عظمتی را ببینند خواهند گفت: اگر متوکل او را شایسته خلافت نمی دانست، نسبت به او این رفتار را نداشت. او را تنها بگذار تا خود، پرده را بالا زند و همچون دیگران رفت و آمد کند تا از این طریق، خوار و منزوی گردد!»متوکل، پیشنهاد او را پسندید و تصمیم گرفت آن را اجرا کند. سعایت کننده – که مأموریت یافته بود گزارش توهین و بی اعتنایی دربانان، به امام (ع) را به متوکل بدهد – می گوید: «علی بن محمد وارد منزل شد در حالی که نه خدمتکاری همراه او بود و نه دربانی که برایش پرده را بالا زند؛ ولی در این هنگام نسیمی برخاست و پرده را برای او بالا زد. زمان بازگشت نیز نسیمی برخلاف جهت نخست ورزید و پرده را برای او بالا زد و او گذشت!»گزارشگر وقتی گزارش ورود و خروج امام (ع) را به متوکل داد، او گفت: « ما نمی خواهیم باد برای او پرده را بالا بزند، همچون گذشته پرده را برای او بالا بزنید.»(۲۷)متوکل در اقدام کینه توزانه ی دیگری علیه امام (ع) دستور داد در مراسم عید فطر، تمامی بنی هاشم از جلو او پیاده ی رژه بروند. انگیزه ی اصلی اش از این کار این بود که امام نیز چنین کند تا از این طریق، حقیر گردد.(۲۸)و نیز در جریان مانور دیگری امام (ع) را وادار کرد تا همراه دیگر بزرگان قوم از قبیل وزیران، امیران، نیروهای نظامی و دیگر اطرافیان، فاخرترین لباس خود را پوشیده، به بهترین شکل و قیافه بیارایند، و پیاده در برابر خلیفه و وزیرش «فتح بن خاقان» که سواره بودند، رژه بروند. این وضع در آن هوای گرم برای امام هادی (ع) بسیار مشقت بار بود؛ به حدی که حضرت علیه متوکل دعایی خواند که از آن به «دعاء المظلوم علی الظالم» یاد کرده اند.(۲۹)متوکل می خواست از این طریق، پیشوای شیعیان را تحقیر کند و او را به عنوان یک فرد عادی در ردیف دیگران قرار دهد که در مناسبتها و مراسم رسمی می باید در مقابل خلیفه پیاده رژه روند.وی، در حرکت خصمانه ی دیگری «فتح بن خاقان» را مأمور کرد تا به امام هادی ناسزا بگوید.(۳۰)
۵- به زندان افکندن امام (ع)متوکل که دل پر کینه ای از ا مام هادی (ع) داشت وقتی دید تمامی حیله ها و ترفندهایش علیه آن حضرت با شکست مواجه شده است، تصمیم به ایجاد محدودیت بیشتر و به زندان افکندن آن گرامی گرفت.منابع تاریخی، اصل زندانی شدن پیشوای دهم (ع) را به دستور متوکل بیان کرده اند؛ هر چند تاریخ و مدت آن را یادآور نشده اند.از خبر تشرف «صقر بن ابی دلف» به حضور امام (ع) – که پیش از این نقل کردیم – برمی آید که زندانی شدن امام (ع) در روزهای نخست ورود آن حضرت به سامرا بوده است. ولی مضمون بعضی روایات، گویای این است که این جریان در روزهای اخر حکومت متوکل صورت گرفته است.حسین بن محمد نقل می کند: هنگامی که متوکل، ابوالحسن (ع) را به زندان افکند و او را تحویل «علی بن کرکر» داد، امام (ع) فرمود: من نزد خدا از ناقه ی صالح گرامی ترم؛ سپس این آیه را خواند:«تمتعوا فی دراکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب.»(۳۱)(پس از آن که قوم صالح، فرمان خدا را نادیده گرفته، ناقه را پی کردند، حضرت صالح از سوی خدا به آنان وعده ی عذاب داد و گفت:) سه روز در خانه هایتان از زندگی بهره گیرید (سپس هلاک خواهید شد). این وعده ای است که دروغ نخواهد بود.متوکل، فردای آن روز، امام (ع) را آزاد کرده از او عذر خواهی نمود. چون روز سوم فرا رسید، سه تن از ترکان به نامهای: «یاغز»، «تامش» و «معطون» بر متوکل یورش برده او را کشتند و فرزندش «منتصر» را به خلافت برگزیدند.(۳۲)
۶- توطئه ی قتل امام (ع)توطئه های متوکل، علیه امام هادی (ع) یکی پس از دیگری با شکست مواجه شد و هر روز که بر زندگی پیشوای شیعیان می گذشت، ابعاد وجودی و چهره ی الهی و ملکوتی آن گرامی در میان مردم و حتی درباریان، تجلی بیشتری می نمود، و همین امر، خشم و کینه ی متوکل را نسبت به آن حضرت افزونتر می کرد؛ به گونه ای که وجود امام (ع) برای وی غیر قابل تحمل شد و تصمیم به قتل او گرفت.«ابن اورمه» می گوید: در روزگار متوکل به سامرا رفته و بر «سعید حاجب» وارد شدم؛ و این در وقتی بود که متوکل، ابوالحسن (ع) را به او سپرده بود تا او را بکشد.سعید رو به من کرد و (از روی تمسخر و استهزا) گفت:- آیا دوست داری خدای خود را ببینی؟- سبحان الله! خدا که با چشم دیده نمی شود.- منظورم کسی است که شما او را امام می دانید.- بی میل نیستم.- من، مأموریت یافته ام او را بکشم و فردا این کار را خواهم کرد، و هم اکنون صاحب البرید (پستچی) آنجاست؛ وقتی بیرون آمد نزد او برو!وقتی پستچی بیرون آمد، وارد اتاقی شدم که امام (ع) زندانی بود. دیدم قبری در پیش روی حضرت کنده شده است. سلام کردم و سخت گریستم.امام (ع) از علت گریه ام پرسید. عرض کردم: برای آنچه می بینم. فرمود: «نگراش مباش! آنان به مقصودشان نخواهند رسید؛ دو روز بیشتر طول نمی کشد که خداوند خون او، و یارش را که دیدی خواهد ریخت.» سوگند به خدا، دو روز بعد متوکل کشته شد.(۳۳)براساس نقل دیگری، متوکل در پی دریافت گزارش های ناراحت کننده ای از امام هادی (ع) تصمیم بر قتل آن حضرت گرفت و با ناراحتی فریاد می کشید: سوگند به خدا، این… را که به دروغ ادعا می کند و رخنه در دولت ما افکنده است، خواهم کشت.سپس چهار نفر از جلادان نفهم خود را مأمور این کار کرد؛ به دست هر کدام شمشیری داد و گفت: همین که ابوالحسن وارد شد از هر طرف بر او حمله کرده وی را به قتل برسانید. و سوگند یاد کرد که حتی پس از قتل پیکر او را به آتش خواهم کشید.امام (ع) آمد، در حالی که مردم به استقبالش شتافتند و آمدنش را به یکدیگر بشارت می دادند. چون چشم متوکل به حضرت افتاد تحت تأثیر هیبت و عظمت الهی او قرار گرفت و ترس و وحشت بر او چیره شد؛ چندان که خود را از تحت بر زمین افکند و با گرمی به استقبال امام (ع) شتافت و ضمن تجلیل فراوان از آن حضرت، خطاب به او گفت: سرور من! شما در چنین وقتی چرا زحمت کشیده تشریف آورده اید؟امام (ع) فرمود: پیک شما آمد و گفت: متوکل شما را احضار کرده است. متوکل گفت: مولای من! آن نابکار زاده دروغ گفته است. شما هر زمان که صلاح دیدید می توانید بازگردید. سپس از وزیر و پسرانش خواست امام (ع) را بدرقه کنند.(۳۴)کشمکش و درگیری دو جبهه ی حق و باطل به رهبری امام هادی (ع) و متوکل سرانجام به پیروزی امام (ع) و ناتوانی و شکست متوکل منتهی شد. خلیفه ی عباسی در طول چهارده سال حکومت ننگین خود، تمامی کوشش و حیله های خویش را – که ما به بعضی از آنها اشاره کردیم و ضمن مباحث آینده به موارد دیگر اشاره خواهیم کرد – به کار گرفت تا رهبر مردمی ترین و ریشه دارترین جبهه ی مخالف حکومت خود را از پای درآورد، یا دست کم، چهره ی الهی او را لکه دار و موقعیتش را تضعیف کند؛ ولی روش و سیاست دور اندیشانه ی امام (ع) و اقدامها و موضعگیریهای بموقع و بجای آن حضرت، تمامی توطئه های دشمن سرسخت و کینه توزش را خنثی کرد و امام (ع) موفق شد در دشوارترین و بحرانی ترین شرایط سیاسی، ضمن حفظ جان خود و گروه زیادی از یارانش، بر بسیاری از اهداف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اش دست یابد و حریف سرسخت و قدرتمند خود را وادار به اعتراف و ناتوانی و شکست در اجرای نقشه های خویش نماید.متوکل، در پی ناکامیهای پی در پی از آن همه تلاش و کوشش بر ضد امام هادی (ع)، سرانجام در جمع درباریان از استیصال و درماندگی خود در رویارویی با امام (ع) پرده برداشت و با خشم و ناراحتی خطاب به آنان گفت: وای به حال شما! کار «ابن الرضا» روزگار مرا سیاه کرده و مرا سخت ناتوان و سرگردان ساخته است. هر چه تلاش کردم که او جرعه ای شراب بنوشد و در مجلس بزمی همنشین و همباده ی من گردد، موفق نشدم و کوشش کردم تا در این زمینه فرصتی و توفیقی به دست آورم؛ نشد!(۳۵)این اعتراف از متوکل، آن هم در جمع خواص، گویاترین دلیل شکست سیاسی وی از پیشوای شیعیان است.(۳۶)
پی نوشت ها:

۲- الفصول المهمه، ص ۲۸۳٫۳- ر.ک: ارشاد، ص ۳۳۳، کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۷۲؛ الفصول المهمه، ص ۲۸۰٫۴- ر.ک: منابع یاد شده، به ترتیب، صفحات ۳۳۴، ۱۷۴ و ۲۸۳٫۵- ر.ک: تذکره الخواص، ص ۳۲۲؛ تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۵۶؛ مناقب، ج ۴، ص ۴۰۱ و بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۶ – ۲۰۷٫۶- کافی، ج ۱، ص ۵۰۱٫۷- اثبات الوصیه، ص ۱۹۷٫۸- «حشویه» به آن گروه از اصحاب حدیث گفته می شود که به ظاهر احادیث استناد می کردند. آنان از نظر اعتقادی قائل به جبر و تشبیه و تجسیم بودند و خدا را دارای حرکت، انتقال، حد، جهت، دست، گوش، چشم و… می پنداشتند (برای آگاهی بیشتر از عقاید آنان به معجم الفرق الاسلامیه، نوشته ی شریف یحیی الامین، ص ۹۷ و المقالات و الفرق، نوشته ی سعد بن عبدالله اشعری قمی، ص ۱۲ مراجعه کنید).۹- «خفتان» جبه ی ویژه ای بود که از ابریشم یا پشم می بافتند و در هنگام جنگ می پوشیدند؛ به گونه ای که شمشیر به آن اثر نمی کرد (لغت نامه دهخدا).۱۰- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۴۲ -۱۴۴٫۱۱- «ابن الرضا» لقبی است که به امام جواد، امام هادی و امام عسکری (ع) گفته می شده است.۱۲- اثبات الوصیه، ص ۲۰۰٫۱۳- مروج الذهب، ج ۴، ص ۸۵ .۱۴- همان گونه که پیش از این یادآور شدیم وصیف از ترکان و سران برجسته ی حکومت عباسی بود و در نصب و عزل خلفا نقش مهمی داشت و آن گونه که از تاریخ و نیز سخنان یحیی برمی آید، وی مسؤول مستقیم و رده ی بالای یحیی بوده، و طبعا مأموریت پسر هرثمه به دستور وی بوده است. سخن تهدید آمیز او به یحیی گواه بر این ادعاست و شاید روی همین جهت یحیی، امام (ع) را نخست پیش او برد.۱۵- مروج الذهب، ج ۴، ص ۸۵ .۱۶- گویا امام (ع) با این جمله خواست به صالح بن سعید بفهماند که تو ظاهر را می بینی. این رفتارها و برخوردهای توهین آمیز نه تنها مو جب زبونی و خواری انسان نمی شود که فضیلتی هم بر فضائل انسانی می افزاید و موجب قرب انسان به خدا و جلب خشنودی او می گردد؛ چه آن که همه ی اینها در راه او و برای او است.۱۷- اعلام الوری، ص ۳۴۸؛ ارشاد، ص ۳۳۴٫۱۸- علل الشرایع، ص ۲۴۱٫ لازم به یادآوری است که در منابع تاریخی – از جمله تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۵۷ – آمده است که حضرت پس از آن که مجبور به اقامت در آن منزل شد، منزل یاد شده را که متعلق به «دلیل بن یعقوب نصرانی» بود از وی خرید و در آنجا تا زمانی که زنده بود اقامت داشت و پس از رحلتش در همان جا به خاک سپرده شد.۱۹- ارشاد، ص ۳۳۴٫۲۰- بحارالانوار، ج ۵، ص ۱۴۸٫۲۱- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۱۱، مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۱٫۲۲- ر.ک: مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۱ – ۱۲؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۱۱ – ۲۱۲؛ تذکره الخواص، ص ۳۲۴؛ مآثر الانافه، ج ۱، ص ۲۳۱ – ۲۳۳٫۲۳- شعراء (۲۶)، آیه ی ۲۲۷٫۲۴- ارشاد، ص ۳۳۰؛ اعلام الوری، ص ۳۳۴؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۸؛ احقاق الحق، ج ۱۲، ص ۴۵۲ (با اندکی اختلاف).۲۵- اشاره به امام هادی (ع) است که تحت نظر و مراقبت شدید حکومت زندگی می کرد.۲۶- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۴٫ از جمله ی آخر عموی پدر منصوری برمی آید که متوکل از او خواسته بوده که این سخن را به امام (ع) برساند.۲۷- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۸٫۲۸- همان، ص ۲۰۹٫۲۹- ر.ک: مهج الدعوات، ص ۲۶۵؛ مسند الامام الهادی (ع)، ص ۱۸۶ – ۱۹۱؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۲٫۳۰- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۴٫۳۱- هود (۱۱)، آیه ی ۶۵٫۳۲- مناقب، ج ۴، ص ۴۰۷؛ بحارالانوار، ج ۵۰ ص ۲۰۴٫۳۳- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۵٫۳۴- همان، ص ۱۹۶ (به اختصار).۳۵- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۵۸٫۳۶- با ملاحظه و مطالعه ی بحث های بعد و شناخت و آشنایی بیشتر نسبت به فعالیتها و مبارزات امام هادی (ع) در ابعاد سیاسی، فرهنگی و اعتقادی، علت شکست و زبونی متوکل در برابر امام (ع) و استیصال و سردرگمی او بهتر وبیشتر روشن می شود.
منبع:بر گرفته از کتاب تاریخ اسلام در دوره امامت امام هادی (ع) ، امام عسگری (ع) و امام زمان (عج )

 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.