دوازده امام در منابع اهل سنّت (۱)

پیشگفتاربحث و گفتگو بر سر مسئله خلافت و جانشینى رسول گرامى اسلام، در شمار مباحثى است که از نخستین ساعات درگذشت نبىّ مکرّم اسلام در میان مسلمانان مطرح بوده و در طى چهارده قرن که از درگذشت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مى گذرد، همواره مطمع نظر متکلمان و مورخان و سایر دانشمندان فریقین بوده است. از آن تاریخ تاکنون، چه توسط دانشمندان مسلمان و چه توسط نویسندگان سایر ادیان و ملل، هزاران کتاب و رساله و مقاله در این باره به رشته تحریر در آمده است. بدینسان این موضوع، همواره به عنوان موضوعى زنده و مهم، نقش تعیین کننده اى در اعتقاد و عمل امت اسلامى ایفا نموده است.گرچه در روزهاى نخست درگذشت نبى اکرم (صلی الله علیه واله) به دلیل فضاى خشن و آشفته اى که توسط جناح حاکم بر جامعه نوپاى اسلامى سایه گسترده بود، و نیز به دلیل وجود سپاه جرّارى از جاعلان حدیث و وجود علل و عوامل دیگر، شرایط به گونه اى بود که تشخیص حق از میان آن همه گرد و غبار برخاسته از جَوَلان باطل، آن هم براى مردم مسلمانى که به تازگى از بندهاى جهل رهیده و به وادى توحید قدم نهاده بودند، چندان کار ساده اى نبود.اکنون که تا حدودى آن گرد و غبارها فرو نشسته و علوم مختلف اسلامى و بخصوص علم حدیث، مدوّن گشته و با پیشرفت ابزار چاپ و نشر، زمینه هاى نشر و گسترش علوم، بیش از پیش فراهم شده و دست یابى به منابع گوناگونِ مذاهب مختلف اسلامى آسان گشته است، بهتر مى توان در این زمینه به بحث و گفتگو پرداخت و به داورى نشست.مخالفان اهل بیت (علیهم السّلام) از همان روزهاى نخست برنامه هاى وسیعى سامان دادند تا بتوانند با سر پوش نهادن بر حقایق، از انتقال آثار حقانیت اهل بیت (علیهم السّلام) به نسلهاى بعد جلوگیرى کنند. براى نیل به این هدف، برنامه هاى وسیعى سامان دادند که گرفتن بیعت از همه مسلمانان و ممانعت از کتابت احادیث رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ، و به دنبال آن ایجاد سپاه قهارى از جاعلان حدیث، و فضیلت تراشى براى این و آن، از آن جمله بود.سیاست جناح حاکم و طرفدارانشان در این راستا هرگز متوقف نشد، بلکه آن مقدار از اسناد و مدارکى که مى توانست افشاکننده اقدامات نادرست آنان باشد، و از سده هاى نخستینِ اسلامى سالم مانده بود، در سده هاى بعد توسط حافظان و کاتبان حدیث و… که اکثریت آنان را پیروان سیاست «ثقیفه» تشکیل مى دادند مورد تعرض و دست اندازى قرار گرفت. رسالت اینان در ادامه آن خط سیر، این بود که کار ناتمام پیشینیان خویش را کامل کنند؛ لذا کوشیدند تا آثار اندکِ برجاى مانده از گذشته را که مى توانست به عنوان اسنادى علیه دست اندرکاران ثقیفه به کار رود، از راههاى گوناگون نابود سازند. لکن على رغم آن همه تلاش هنوز اسناد و مدارک فراوانى در گوشه وکنار کتابها و منابع تاریخ و تفسیر و حدیث آنان مى توان یافت که استفاده صحیح از آن مى تواند ما را در جهت آشکار ساختن چهره حقیقت بخوبى یارى دهد.در این نوشته در پى آنیم، تا ببینیم درباره امامان و جانشینان دوازده گانه پیامبر(صلی الله علیه واله) در آثار و منابع اهل سنت چه شواهد و آثارى برجاى مانده و به چه کار مى آید. در این نوشتار محور بحث ما را آن دسته از احادیث رسول خدا (صلی الله علیه واله) تشکیل مى دهد، که آن حضرت در آنها به عدد جانشینان خود اشاره نموده، و آنان را دوازده تن اعلام داشته اند.
احادیث مورد نظر در منابع اهل سنتاحادیثى که درباره جانشینان پیامبر(صلی الله علیه واله) وارد شده و عدد خلفاى بعد از رسول خدا را دوازده تن معرفى مى کند، چه از نظر تعداد و چه از حیث محتوا از کثرت و تنوع فراوانى برخوردار است، به گونه اى که بحث مبسوط درباره آنها در این مجال نمى گنجد.در این فرصت تنها بحث کوتاه و فشرده اى در این باره ارائه مى دهیم، بنابراین ناچاریم در هر بخشى از بحث به ذکر نمونه هایى اکتفا کنیم.اکنون نظرى به منابع اهل سنت افکنده و به بررسى و نقد احادیث مورد نظر مى پردازیم:۱ ـ حافظ ابو عبدالله بخارى در کتاب صحیح خود از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند که فرمود:یکون اثنى عشر امیراً، فقال کلمه لم اسمعها فقال ابى انه قال: کلهم من قریش؛۱[پس از من] دوازده امیر خواهند بود. سپس پیامبر سخنى فرمود که آن را نشنیدم. پدرم گفت: رسول خدا فرمود: همه آنان از قریش اند.۲ ـ مسلم نیز در صحیح خود از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:لایزال الاسلام عزیزا الى اثنى عشر خلیفه، کلهم من قریش.۲۳ ـ ترمذى در سنن خود از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:یکون من بعدى اثنا عشر امیراً، کلهم من قریش.۳۴ ـ حافظ ابى داود سجستانى در سنن خود از جابر بن سمره نقل مى کند که گفت: از رسول خدا(صلی الله علیه واله) شنیدم مى فرمود:لایزال هذا الدین قائماً حتى یکون علیکم اثنا عشر خلیفه کلهم تجتمع علیه الامه. فسمعت کلاماً من النبى(صلی الله علیه واله) لم افهمه، قلت لاَبى ما یقول؟ قال: کلهم من قریش.۴۵ ـ احمد حنبل نیز در مسند از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:یکون لهذه الامه اثنا عشر خلیفه.۵۶ ـ حاکم نیشابورى در مستدرک از عون بن ابى جحیفه از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:لایزال امر امتى صالحاً حتى یمضى اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۶۷ ـ سیوطى از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:لایزال هذا الامر عزیزاً یُنصرون على من ناواهم علیه، اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۷۸ ـ خطیب بغدادى از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:یکون بعدى اثنا عشر امیراً، کلهم من قریش.۸۹ ـ طبرانى از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:لایزال هذا الدین عزیزاً منیعاً الى اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۹۱۰ ـ ابو نعیم از طریق جابر از رسول خدا نقل مى کند: یکون من بعدى اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۱۰۱۱ ـ صاحب التاج از طریق جابر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند: لایزال الاسلام عزیزاً الى اثنى عشر خلیفه، کلهم من قریش.۱۱۱۲ ـ بیهقى از طریق جابر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:لایزال هذا الدین قائماً حتى یکون علیکم اثنا عشر خلیفه کلهم تجتمع علیهم الامه، کلهم من قریش.۱۲۱۳ ـ متقى هندى از طریق انس از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:لن یزال هذا الدین قائماً الى اثنى عشر من قریش، فاذا هلکوا ماجت الارض باهلها.۱۳۱۴ ـ نیز در منتخب کنزل العمال از طریق ابن مسعود از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل شده است:یکون لهذه الامه اثنا عشر قیّماً لایفرهم من خذلهم، کلهم من قریش.۱۴۱۵ ـ حنفى قندوزى از طریق جابر بن سمره از رسول اکرم(صلی الله علیه واله) نقل مى کند:بعدى اثنا عشر خلیفه، کلهم من بنى هاشم.۱۵نیز از جابرنقل مى کند که رسول خدا(صلی الله علیه واله) فرمود:انا سید النبیین، وعلىّ سید الوصیین، وان اوصیائى بعدى اثنا عشر، اوّلهم علىّ وآخرهم القائم المهدى.۱۶احادیث یاد شده در منابع اهل سنت به صورت گسترده اى انعکاس یافته و مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.
سابقه تاریخى بحثدرباره این سلسله از احادیث رسول خدا(صلی الله علیه واله) از همان سده هاى نخست هجرى همواره گفتگوهایى میان عالمان فریقین، بلکه در میان عالمان اهل سنت نیز وجود داشته است. در سده هاى بعد نیز حافظان و مفسران حدیث وقتى به این گونه احادیث بر مى خورده اند، هرکسى به نوعى در این باره، به چاره جویى پرداخته و تلاش کرده است تا براى حل و فصل آنها توجیه مناسبى ارائه کند.نخستین اقدامات چاره اندیشانه در این رابطه به عصر صحابه باز مى گردد، باید دانست که حساسیت دانشمندان اهل سنت در مورد این مسئله کاملاً بجا و قابل درک است. این بحث یکى از مباحثِ حیاتىِ امت اسلامى است؛ چرا که پیروان محمد(صلی الله علیه واله) در طى این بحث است که مى خواهند جانشینان رسول گرامى اسلام (صلی الله علیه واله) را بشناسند و مقتداى خود قرار دهند.بنابراین، اگر دانشمندان اهل سنت در این باره پاسخ قابل قبولى ارائه ندهند، شالوده باورهاى آنان در مورد مسئله خلافت فرو خواهد ریخت، در عین حال دانشمندان اهل سنت در حلّ این مشکل کارى از پیش نبرده و به موفقیتى دست نیافته اند. اکنون بر آنیم تا تعدادى از این اظهار نظرهاى چاره اندیشانه را ذکر نموده و سپس به ارزیابى آن بپردازیم.
اظهارات چاره اندیشانه دانشمندان اهل سنت درباره این احادیثدر بررسىِ نظرات دانشمندان اهل سنت نیز بنا بر اختصار است، و تنها به ذکر چند نمونه از این اظهار نظرها اکتفا مى کنیم. پس به گذشته باز مى گردیم و بحث را از عصر صحابه آغاز مى کنیم.
۱ ـ عبداللّه بن عمراز عبدالله بن عمر نقل شده که روزى درباره خلافت اسلامى سخن مى گفت، او در همین رابطه به بحث خلفاى دوازده گانه بعد از رسول خدا پرداخت که چنانکه در روایت آمده، همگىِ آنان از قریش اند.وى سپس خلفاى دوازده گانه رسول گرامى اسلام را به این ترتیب نام مى برد:۱ ـ ابوبکر۲ ـ عمر۳ ـ عثمان۴ ـ معاویه۵ ـ یزید۶ ـ سفاح۷ ـ منصور۸ ـ جابر۹ ـ امین۱۰ ـ سلام۱۱ ـ مهدى۱۲ ـ امیرالعصب ۱۷و مى افزاید که همه آنها صالح اند و نظیرشان یافت نمى شود!در صورت حدیث عبداللّه عمر، نکاتى قابل ذکر است:الف ـ نخست اینکه ایشان، معاویه و یزید و منصور را ازجانشینان پیغمبر دانسته، امّا از امیرالمؤمنین على(علیه السّلام) ، پسر عم، داماد و برادر رسول خدا (صلی الله علیه واله) سخنى به میان نیاورده است، در حالى که تمام امت اسلامى، آن حضرت را خلیفه و جانشین پیامبر مى دانند. شیعیان آن حضرت را خلیفه بلا فصل پیامبر مى دانند واهل سنت نیز ایشان را ـ گرچه در مراتب بعد ـ جانشین پیامبر مى دانند امّا گویا عبدالله عمر از اجتماع امت اسلامى کناره گیرى کرده و نظر آنان را نمى پذیرد. شواهد و قرائنى نیز در زندگى او یافت مى شود که بیانگر این واقعیت است؛ مثلاً اینکه او از سر خصومتى که با امیرالمؤمنین(علیه السّلام) داشت، با آن حضرت بیعت نکرد و از بیان فضایل وى نیز خود دارى نمود. ولى در عوض با یزید بن معاویه بیعت کرد و رهبرى او را به عنوان خلیفه پیغمبر(صلی الله علیه واله) پذیرفت!براستى چه شباهتى میان اعتقاد و عملِ یزید با پیامبر خدا(صلی الله علیه واله) وجود داشته که عبدالله عمر او را به عنوان جانشین پیغمبر خدا مى پذیرد، ولى امیرالمؤمنین(علیه السّلام) را به عنوان جانشین آن حضرت نمى پذیرد؟ب ـ چنانکه مى دانیم، پیامبر خدا(صلی الله علیه واله) پرچم دار عدالت و ارزشهاى الهى و انسانى و نمونه کامل ایمان و تقواست، و یزید مظهر فساد و ظلم و نمونه مجسّم همه رذائل انسانى است و چنین فردى نمى تواند جانشین پیغمبر خدا باشد؟ معاویه و منصور و… نیز چنین اند و دست کمى از یزید ندارند بلکه از او بدترند.ج ـ ایشان، «جابر» و «سلام» و «امیرالعصب» را از جانشینان پیامبر معرفى نموده است. اینک این سؤال مطرح است که:اینان کیانند؟ اصل و نسبشان چیست؟ آیا جزء خلفاى اموى اند یا عباسى؟ در چه عصر مى زیسته اند؟ تاریخ زندگى آنان را کدام یک از مورخان به رشته تحریر در آورده است؟ در چه تاریخى به حکومت دست یافته و در چه نقطه اى از جهان، سمت جانشینى پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) را عهده دار بوده اند؟ از عملکردشان در آن دوران چه اطلاعاتى در دست است؟ و آیا اصولاً چنین افرادى وجود خارجى داشته اند یا اینکه وجودشان از نوع وجود ذهنى و آن هم تنها در ذهن عبدالله عمر بوده است؟د ـ چنانکه مى دانیم، خلافت از زمان یزید بن معاویه در سال ۶۴ هجرى تا زمان «سفاح» در سال ۱۳۲ هجرى قطع مى شود، و امت اسلامى در طول این مدت مهمل و بدون سرپرست باقى مى ماند. لابد به نظر عبدالله عمر، مردم مسلمانى که در طول این شصت و هشت سال مى زیسته اند نیاز به رهبر نداشته اند! در حالى که خود او از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى کند که:من مات بغیر امام مات میته جاهلیه.۱۸بدین ترتیب آیا مرگ کسانى که در طول این مدت مرده اند. از نوع مرگ جاهلیت نخواهد بود؟نیز ابن حزم است که مى گوید: براى مسلمان روانیست که دو شب را بدون آنکه بیعت امامى بر عهده اش باشد سپرى گرداند.۱۹هـ ـ از اینها که بگذریم، منصور ستمگر چه شخصیتِ برجسته اى دارد که رسول خدا(صلی الله علیه واله) به خلافتش نسبت به مسلمانان تصریح نماید؟ نیز چرا عمر بن عبدالعزیز که بهترین خلیفه اموى بوده به جاى یزید معرفى نشده است؟ و چرا شرابخوارى چون یزید و معاویه باید لباس خلافت اسلامى را بپوشند، ولى عمر بن عبدالعزیز ومعاویه بن یزید ـ که چهل روز لباس خلافت را پوشید و سپس کند و دور انداخت ـ حق ندارند آن را بپوشند و مورد تصریح قرار گیرند؟ در صورتى که بسیارى از ائمه حدیث، چنانکه در تاریخ ابن کثیر۲۰ و تاریخ الخلفاء۲۱ سیوطى آمده، تصریح به خلافت و عدالتِ عمر بن عبدالعزیز کرده و او را از خلفاى راشدین دانسته اند.و ـ متن حدیث گواه صادقى بر ساختگى بودن آن است، زیرا خلیفه اى که بشارت آمدنش داده مى شود، اگر چون معاویه پسر هند باشد و یا چون «جابر» و «سلام» و «امیرالعصب» وجود خارجى نداشته باشند معلوم است که چنین خبرى ساختگى و دروغ است.گذشته بر این، وقتى رسول خدا(صلی الله علیه واله) فرمود: «خلفاى پس از من دوازده نفرند»، به طور قطع به افراد مشخصّى نظر داشته است؛ چرا که در غیر این صورت چه تفاوت مى کند که عدد آنان دوازده تن باشد یا بیشتر و کمتر.از این گذشته، پیامبر(صلی الله علیه واله) فصیح ترین مرد عرب است و مشکل است باور کنیم که فصیح ترین فرد روزگار خود۲۲ و یا همه روزگاران، سخنى بگوید که در مخاطبانش ایجاد سؤال کند، ولى این گوینده فصیح، آنان را براى همیشه در انتظار نگهدارد و به سؤالاتشان پاسخ ندهد! نیز نمى توان باور کرد که این گوینده فصیح و معصوم که ریزترین مسائل مورد نیاز جامعه اسلامى را به صراحت بیان نموده، در مورد چنین مسئله مهم و سرنوشت سازى، سخن را مجمل بیان کند و تفسیر و تعیین مصادیق آن را به عالمان دربار سلاطین اموى وعباسى و… واگذار کند، تا آنان براساس تمایلات نفسانى خود به تفسیر سخن پیامبر بپردازند و هر کسى را که خواستند انتخاب کنند و به عنوان جانشینان رسول خدا معرفى نمایند، و هرکسى را نخواستند یا سیاست روز اقتضا نکرد رد کنند، گرچه مورد توجه خاص رسول اکرم(صلی الله علیه واله) باشد؟گذشته بر این، صحابه و یاران رسول خدا(صلی الله علیه واله) که درباره ریزترین مسائل از آن حضرت سؤال مى کردند، وقتى مسئله اى چنین مهم را از پیامبر گرامى نشنیدند چرا از رسول(صلی الله علیه واله) خدا درباره جانشینان آن حضرت سؤال نکردند؟ بخصوص که آنان با همه وجود، این حقیقت را لمس کرده بودند که عزت مسلمانان، مرهون رهبرىِ شایسته پیامبر است.به طور قطع صحابه بارها در این باره از پیامبر(صلی الله علیه واله) سؤال کرده اند اما مصالحِ سیاسى و اجتماعىِ حافظان حدیث یا به تعبیر بهتر، مصالح و منافع حکام اموى و عباسى اقتضا نکرده تا این بخش از فرمایشات نبى مکرّم اسلام را در آثار خود ذکر کنند.سیوطى به نقل از «احمد» و «بزاز» از «ابن مسعود» چنین نقل مى کند:از پیامبر(صلی الله علیه واله) در مورد عدد خلفایى که بر این امت حکومت مى کنند سؤال شد، حضرت فرمود: دوازده نفرند به عدد نقباى بنى اسرائیل.۲۳نیز دانشمند دیگر اهل سنت، حنفى قندوزى از طریق ابن عباس حدیثى را نقل مى کند که براساس آن از رسول خدا درباره جانشینان وى سؤال شده و حضرت در پاسخ از تک تک آنان نام برده اند که اوّل آنان على(علیه السّلام) و آخرشان مهدى است.۲۴ز ـ خلفاى دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه واله) ادامه دهنده خط رسالت و رهبران امت اسلامى اند، و امت اسلامى اختصاص به مردم مسلمانى که در عصر خلفاى راشدین و سلاطین اموى و اوایل دوران شاهان عباسى مى زیسته اند ندارد، بلکه مردم مسلمانى که در سده هاى بعد زندگى کرده و مى کنند نیز از امت محمد(صلی الله علیه واله) به حساب مى آیند. بنابراین معقول نیست که افرادى خواسته باشند خلفاى دوازده گانه پیامبر را به آن عصر اختصاص دهند.احادیث متعددى نیز وجود دارد که این معنا را تأیید مى کند. مانند آنچه احمد حنبل در مسند از رسول خدا نقل کرده که فرمود: «یکون لهذه الامه اثنا عشر خلیفه»25، که نشان مى دهد خلفاى دوازده گانه، به زمان و مردم خاصى اختصاص نداشته، بلکه متعلق به تمام امت اسلامى، درهمه اعصار و قرون است.در این باره احادیثِ متعدد دیگرى نیز هست که مواردى از آن خواهد آمد.ح ـ در متن حدیث نیز بنابر نقل «ابوداود سجستانى» به جمله کلهم تجتمع علیه الامه بر مى خوریم که توجیهات دانشمندان اهل سنت را درباره این حدیث نفى مى کند، از این جمله استفاده مى شود که یکى از ویژگیهاى جانشینان دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه واله) این است که همه امت درباره آنان وحدت نظر داشته و آنها را به جانشینىِ پیامبر پذیرفته اند، در حالى که مى دانیم خلفاى اهل سنت، نه در عصر خود و نه در عصرهاى بعد، هیچ گاه مورد قبول همه امت اسلامى نبوده اند، چرا که اوّلاً: در عصر خود حاکمان اموى و عباسى هزاران انسان بى گناه از میان شخصیتهاى برجسته اسلامى بسر مى برده اند و هزاران نفر دیگر نیز توسط آنان به قتل رسیده اند. آنچه این افراد را به چنین سرنوشتى دچار ساخته بود، مخالفت آنان با حکومت آن حکام بود. همچنین امامان شیعه که همگى آنان از اهل بیت و فرزندان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) هستند، به دست همین خلفا به شهادت رسیده اند. و شهادت آنان نیز به این دلیل بود که نه تنها حکام اموى و عباسى را قبول نداشتند، بلکه همواره با آنان در حال مبارزه بودند.گذشته بر این، مسئله بیعت و انتخاب آزادانه مردم براى هیچ یک از حاکمان اموى و عباسى تحقق نیافته است، چرا که خلافت در میان آنان موروثى بوده است. در این صورت، بیعت مردم امرى صورى و ظاهرى بیش نبوده است.ثانیاً: این مسئله در میان اهل سنت نیز مورد اختلاف است؛ زیرا توجیهات آنان متناقض بوده و هرکس در این باره، چیزى گفته و نظر جدا از نظر دیگرى ارائه نموده است. این اختلاف آرا نشان مى دهد که جانشینان دوازده گانه پیامبر(صلی الله علیه واله) کسانى نیستند که دانشمندان اهل سنت معرفى کرده اند وگرنه باید مورد اتفاق امت مى بودند.ادامه دارد ….
پی نوشت :
۱ . صحیح البخارى، کتاب الاحکام، باب ۵۱؛ البدایه والنهایه، ابن کثیر، مکتبه المعارف، ج۱، ص۱۵۳؛ مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج۵، ص۹۰، ۹۳، ۹۵؛ دلائل النبوه، بیهقى، دارالکتب العلمیه، ج۶، ص۵۶۹؛ معجم الکبیر، طبرانى،چاپ عراق، ج۲، ص۲۷۷۲ . صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب ۱، حدیث ۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۰، ۱۰۰، ۱۰۶؛ کنز العمال، متقى هندى، موسسه الرساله، ج۱۲، ص۳۲؛ فتح البارى، ابن حجر عسقلانى، دارالمعرفه، ج۱۳، ص۲۱۱؛ مشکاه المصابیح، محمد عمرى تبریزى، المکتب الاسلامى، حدیث ۵۹۷۴۳ . سنن الترمذى، کتاب فتن، باب ۴۶، حدیث ۱؛ معجم الکبیر، ج۲، ص۲۱۴؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ کنزل العمال، ج۱۲، ص۲۴؛ سلسله الاحادیث الصحیحه، محمد ناصرالدین البانى، المکتب الاسلامى، شماره ۱۰۷۵۴ . سنن ابى داود، کتاب المهدى، حدیث۱؛ تاریخ الخلفاء، سیوطى، دارالقلم، ص۱۸؛ دلائل النبوه، ج۶، ص۵۲۰؛ فتح البارى، ج۱۳، ص۲۱۲۵ . مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۱۰۶؛ کنز العمال، ج۱۲، ص۳۳۶ . المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابورى، دارالکتاب، ج۳، ص۶۱۸۷ . تاریخ الخلفاء، سیوطى، انتشارات رضى، ص۱۰۸ . تاریخ بغداد، خطیب بغدادى، دارالکتب العلمیه، ج۱۴، ص۳۵۳ و ج۶، ص۲۶۳؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۲؛ التاریخ الکبیر، محمد بخارى جعفى، دارالفکر، ج۱، ص۴۴۶۹ . معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج۲، ص۱۹۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ کنزل العمال، ج۱۲، ص۳۲؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب ۱، حدیث۹۱۰ . حلیه الاولیاء، ابونعیم، دارالکتب العلمیه، ج۴، ص۳۳۳؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۲، ص۲۱۶؛ کنزل العمال، ج۱۲، ص۳۳۱۱ .التاج الجامع للاصول فى احادیث الرسول(ص)، منصور على ناصف، چاپ استانبول، ج۳، ص۳۹؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب۱، حدیث ۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۰؛ فتح البارى، ج۱۳، ص۲۱۲۱۲ . دلائل النبوه ،ج۶، ص۵۲۰؛ فتح البارى، ج۱۳، ص۲۱۲۱۳ . کنزالعمال، ج۱۲، ص۳۴۱۴ . منتخب کنزالعمال در حاشیه مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج۵، ص۳۱۲۱۵ . ینابیع الموده، حنفى قندوزى، انتشارات رضى، ج۲، ص۵۳۳۱۶ . همان، ص۵۳۴۱۷ . تاریخ الخلفاء، ص۲۱۰۱۸ . مسند ابى داوود، طیالسى، دارالمعرفه، ص۲۵۹۱۹ . المعلى، ابن حزم، دارالآفاق، ج۹، ص۳۵۹۲۰ . تاریخ ابن کثیر، مکتبه المعارف، ج۶، ص۱۹۸۲۱ . تاریخ الخلفاء، ص۱۲۲۲ . تهذیب تاریخ دمشق الکبیر لابن عساکر، داراحیاء التراث العربى، ج۲، ص۱۳۱۲۳ . تاریخ الخلفاء، ص۱۰۲۴ . ینابیع الموده، ج۲، ص۵۲۹۲۵ . مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۱۰۶منبع: www.hadith.net
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.