پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها

پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها

 

عدی بن حاتم طایی گوید: من مردی شریف، نصرانی و بر دین خود بودم. در بین قوم خود یک چهارم از درآمد هر فرد را به عنوان باج و مالیات می‌گرفتم و زعامت و رهبری آنها را عهده دار بودم.مشاهده می‌کردم که کار اسلام بالا گرفت، از آنجا که مسلمانان موقعیت‌هایی را بدست می‌آوردند، و به سرعت بر دیگر ادیان نیرومندتر می‌شدند به من خبر دادند مردی دشمن‌تر و کینه‌توزتر از رسول خدا (ص) در بین اعراب نیست. هنگامی که دشمنی او را شنیدم به مرد میانسالی از عرب که نگهبان شتران من و اهل نافرمانی نبود، گفتم: از میان شترانم، شترانی رام و چاق نزدیک خرگاه آماده کن، هرگاه شنیدی سپاه محمد وارد این سرزمین شد مرا آگاه ساز.
او نیز چنین کرد، یک روز صبح آن مرد آمد و گفت: ای عدی! اگر عجله نکنی سپاه محمد تو را فریب می‌دهد و غافلگیر می‌کند. همین حالا بشتاب. من پرچم‌هایی دیدم و درباره آن سؤال کردم، گفتند: این سپاه محمد است. به او گفتم: بنابر این شتران را برایم آماده ساز.
او شتران را آماده کرد، من خانواده و فرزندم را بر آنها سوار کردم و گفتم: به شام نزد هم کیشان خود از اهل نصارا ملحق می‌شوم.به‌راه افتادم و در منطقه جوشیه معطل شدم، خواهرم در اثر شتاب زدگی و غفلت در همان مکان ماند.
وقتی به شام رسیدم همانجا اقامت گزیدم.سپاه پیامبر از ما عقب ماند، و افراد قبیله‌ام را اسیر گرفتند، خواهرم با دیگر اسیران از قبیله طیء را به مدینه نزد رسول خدا (ص) بردند، و داستان فرار من را به شام برای او نقل کردند، در بیرون مسجد مدینه حصاری بود که خواهرم را به همراه دیگر اسیران در آنجا جای دادند.
روزی رسول اکرم (ص) از آن محل می‌گذشت، خواهرم زنی فهمیده و زبان آور بود، از جا بلند شد و گفت: ای رسول خدا، پدرم مرده است، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد.رسول اکرم (ص) از وی پرسید: سرپرست تو کیست؟گفت: عدی بن حاتم.پیامبر فرمود: همان کسی که از خدا و رسول او فرار کرده است؟خواهرم گفت: پیامبر این جمله را گفت و رفت و مرا رها کرد، روز دیگر ایشان آمد و از آنجا گذشت. باز از جا برخاستم و جمله روز قبل را تکرار کردم. رسول اکرم نیز همان سخن روز قبل را به من گفت.
روز سوم که پیامبر عبور می‌کرد، دیگر امید زیادی نداشتم تقاضایم پذیرفته شود، مأیوس شدم، جوانی که پشت سر پیامبر حرکت می‌کرد به من با اشاره فهماند که بلند شو و تقاضای خویش را تکرار نما.برخاستم و گفتم: پدرم مرده است، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد.رسول اکرم (ص) فرمود: بسیار خوب، منتظرم افراد مورد اعتمادی پیدا شوند تا تو را همراه آنها به میان قبیله‌ات بفرستم، اگر اطلاع یافتی که این چنین افرادی به مدینه آمده‌اند مرا خبر کن.من از اشخاصی که در آنجا بودند در مورد شخصی که پشت سر پیامبرحرکت می‌کرد و با اشاره به من فهماند که با پیامبر صحبت کنم پرسیدم: آن شخص کیست؟گفتند: علی بن ابی طالب (ع).
من مراقب بودم تا اینکه کاروانی از قبیله طی یا قضاء وارد مدینه شد، به پیامبر خبر دادم که گروهی مورد اعتماد از قبیله ما به اینجا آمدند، می‌خواهم که مرا به شام نزد برادرم بفرستی.پیامبر جامه‌ای نو و مبلغی خرجی به من داد و مرا سوار مرکبی کرد و من همراه آنها به شام نزد برادرم رفتم.عدی در ادامه می‌گوید: به خدا قسم در میان خانواده‌ام نشسته بودم، نگاه من به هودجی افتاد که به سوی من می‌آمد، که به ما دلگرمی‌داد، گفتم: دختر حاتم!هنگامی که مقابل من ایستاد مرا دشنام داد و گفت: ای ستمگری که مرا بریدی و رها کردی، تو خانواده و فرزند خویش را بردی و مرا که یادگار پدر و ناموست بودم رها کردی!به اوگفتم: خواهرجان، جز خیر چیزی را رأی ما طلب نکن، معذرت می‌خواهم از آن چه انجام دادم، تو را فراموش نکردم.
وقتی از هودج بیرون آمد و مقابل من ایستاد، چون زن زیرکی بود، به او گفتم: در کار این مرد چه دیدی؟گفت: به خدا قسم، عقیده من آن است که سریعاً به او ملحق شوی، اگر او واقعاً پیامبر خداست زهی سعادت و شرافت برای تو، اگر پیامبر نباشد و پادشاه باشد شخصیتی که در میان مردم یمن داری خوار نخواهد شد، و عزت و شوکت خود را از دست نخواهی داد.
به‌خدا سوگند، نظر خواهرم را پسندیدم. تصمیم گرفتم به مدینه بروم، پیامبر خدا در مسجد نشسته بود که بر او وارد شدم و سلام کردم.رسول خدا (ص) پرسید: کیستی؟گفتم: عدی بن حاتم.
رسول خدا (ص) برخاست و مرا با خود به خانه برد، خدا گواه است که مرا مجذوب خود کرد، در بین راه که با پیامبر می‌رفتم پیرزنی لاغر و فرتوت جلوی پیامبر را گرفت و به سئوال و جواب پرداخت، مدتی طول کشید و راجع به نیاز خود با پیامبر گفتگو می‌کرد.با خود گفتم: به خدا سوگند این نشانه پادشاهی نیست.با پیامبر (ص) به راه افتادم و وارد خانه او شدم، بساط زندگی پیامبر را خیلی ساده و بی غل و غش یافتم، یک تشک پر از لیف خرما بود که پیامبر آن را برای من انداخت و گفت: روی آن بنشین.گفتم: شما روی آن بنشینید.
قبول نکرد، و من روی آن نشستم و پیامبر روی زمین نشست، به خود گفتم: به خدا قسم این کار هم از کارهای پادشاهی نیست.به من گفت: مگر مذهب تو مذهب رکوسی نیست؟گفتم: چرا؟فرمود: پس چرا و به چه مجوز، یک چهارم درآمد مردم را می‌گرفتی؟ در دین تو که این کار روا نیست.
با خود گفتم: به خدا قسم، او بالاتر از آن بودکه فکر می‌کردم! فهمیدم که او پیامبر است و آنچه که پنهان است می‌داند.پیامبر در ادامه فرمود: شاید فقر مسلمانان مانع ورود تو به دین اسلام است، به خدا قسم طولی نخواهد کشید که چنان ثروتی به دست مسلمانان برسد که فقیری در میان آنان پیدا نشود، دیگر این که می‌بینی امروز انبوه دشمنان بر آنها احاطه کرده و حتی بر جان و مال خود ایمن نیستند مانع ورود تو به دین اسلام شده است، به خدا قسم آنچنان سرکوب شوند و آن چنان امنیت کامل برقرار گردد که یک زن بتواند از قادسیه سوار بر شتر شود و تا این خانه به تنهایی سفر کند و کسی مزاحم وی نگردد و نترسد، و یا وقتی می‌بینی حکومت و قدرت در دست دیگران است اسلام نمی‌آوری، به خدا قسم نزدیک است زمانی که کاخ‌های سفید بابل در اختیار مسلمانان قرار گیرد.عدی عرض کرد: اسلام را پذیرفتم.[۱]
یک لحظه تأمل در رفتار پیامبر، با عدی و خواهر او افق‌ها و دریچه‌هایی برای ما گشود که محدود به شناختن جلوه‌های پیامبر نمی‌شود، شاید آنچه که در آن جلوه‌ها نمایان است توجه به کارهای مردم صرف نظر از آنچه بودند و سعی و تلاش در برطرف نمودن نیازهای آنها بدون اینکه بر آنها برتری جویند همان گونه که از فروتنی و تواضع در عمل بهره فراوانی داشت. شایسته است دریابیم پیامبر مردم را با سخنان خود به اسلام دعوت نکرده و در واقع با گفتار رابطه نداشت و بیش از درک و فهم مردم سخن نگفت، و خواسته‌های خود را در عمل برای مردم تفسیر می‌کرد تا نزدیک به ظرفیت درک و فهم آنان باشد. در واقع همه حرکات و سکنات پیامبر جلوه‌های روشنی برای مفاهیم دین، حقائق اسلام و پیامبری و همچنین راهنمائی پروردگار است.
 
پی نوشت ها
[۱] السیره النبویه، ابن هشام، ۳ / ۲۲۷ – ۲۲۵.
 
برگرفته از کتاب “یکصد تصویر درخشان از زندگانی حضرت رسول اکرم (ص)” نوشته ی طالب خان ترجمه ی ارسلان ایلکااختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

 

 

 

http://shiastudies.com

پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها. پیامبر اکرم (ص) ، جلوه‌ها

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.