شیعیان عراق از آغاز پیدایش تا پایان فرمان روایی عثمانی (۱۹۱۴)

شیعیان عراق از آغاز پیدایش تا پایان فرمان روایی عثمانی (۱۹۱۴)

الف- پیدایش شیعه

تقسیم پیروان اسلام اندکی پس از درگذشت پیامبر (ص)، از یک ستیز سیاسی بر سر برگزیدن جانشین (خلیفه) او سرچشمه میگرفت. سنیها که بیشترینه بودند، همه جانشینان را جدای از شیوه برگزیدنشان، جانشین پیامبر به شمار میآوردند؛ و شیعیان که کمترینه بودند، از جانشین چهارم، «علی»  پشتیبانی میکردند و بر این باور بودند که رهبری پیروان اسلام از آغاز شایسته او بوده و تنها او و فرزندان او جانشینان قانونی پیامبر هستند.

واژه «شیعه» به معنای پیرو است و چون نخستین پیشوا و رهبر شیعیان پس از پیامبر اسلام، علی  است، از این رو این گروه را به آنها منتسب مینمایند و در سراسر جهان آنان را با نام شیعه علی (پیرو علی )، میشناسند.

«شیعیان دوازده امامی» نیز از آن روی به این نام خوانده میشوند که به دوازده پیشوای شیعه باور دارند. این پیشوایان جامعه شیعه را تا غیبت پیشوای آخر در پایان صده نهم (میلادی) راهبری کردند. البته این گروه جعفری» نیز نامیده میشوند؛ چرا که ششمین پیشوای آنان، «جعفر صادق» که دانشمند بزرگی بود، سنتها و آموزههای بنیادین شیعه را پی ریزی کرد.

با تدوین آموزههای شیعی در گذر زمان، شیعیان به این امر معتقد شدند که فرزندان خاصی از علی  مورد عنایت الهی قرار گرفته و پیشوایان بر حق مسلمانان در امور مادی و معنوی هستند. از این روی، در نگاه شیعیان، امویها و خلیفههای بعدی غاصب بوده و هیچ مشروعیتی برای حکومت نداشتهاند. در واقع، شیعه، در آغاز به عنوان یک گروه سیاسی پدید آمد و آرام آرام یک جنبش زیر زمینی ناسازگار گردید و سرانجام به شکل یک گروه دینی برجسته درآمد. این گروه بسیاری از ویژگیهای یک کمترینه ستمدیده و زجر کشیده همچون جدایی از گروه بزرگتر، ستمدیدگی و نابرابری و نیاز بسیار به یک پارچگی و پیوستگی را پیدا کرد؛ و این ویژگیها تا به امروز همراه این گروه بوده است.[۱]   

ب- عراق و آیین شیعه

اسلام شیعه، از آغاز پیدایش، به گونهای تنگاتنگ و نزدیک با عراق که جایگاه چندین رخداد سرنوشت ساز تاریخ شیعه بود، پیوند داشت.

شهر «کوفه» پایگاه فرمان روایی علی جانشین (خلیفه) چهارم و پیشوای نخست شیعه، بود؛ و آنها در سال ۶۶۱، م در نماز گاهی در این شهر به شهادت رسید.

حسین پسر علی ، که خواهان جانشینی بود نیز به همراه یارانش در نبردی که در دشت «کربلا» در سال ۶۸۰ م رخ داد، به شهادت رسید. همچنین، بسیاری از دوازده پیشوای شیعه دست کم بخشی از زندگی خود را در عراق گذراندند و چهار شهر زیارتی بسیار مقدس شیعه؛ نجف، کربلا، کاظمین و سامرا در عراق جای دارد. از همان مرحلههای نخستین تاریخ اسلامی، بسیاری از تکاپوهای آموزشی شیعه در پایگاههایی همچون کوفه، حله، بغداد، نجف و کربلا انجام میشد. همچنین، بسیاری از جنبشهای شیعه از شهرهای جنوب عراق آغاز شده و فراگیر شدند. شیعه آرام آرام در این شهرها چنان پایگاه استواری برای خود برپا کرد که سنیها دیگر نتوانستند آنان را از این پایگاهها بیرون برانند. و سرانجام، عراق همچنین روزگاری گستره فرمان روایی دودمانهای شیعه به ویژه آل بویه (۱۰۵۵- ۹۴۵) بود. در نگاه کلی، شیعیان عراق همچون دیگر شیعیان عرب، از آغاز جمعیتی رانده شده و شورشی به شمار میآمدند. آنان سالها زیر سلطه خلیفههای سنی اموی، عباسی و عثمانی قرار داشتند و بارها با کشتارهای گستردهای رو به رو شدند و از انجام هرگونه کارها و آیینهای دینی محروم بودند.

تا پیش از صده شانزدهم (قدرتیابی صفویان شیعه در ایران و عثمانی سنی در آناتولی)، شیعیان میان رودان (بین النهرین- جنوب عراق کنونی) گروههای پراکنده، گوشهگیر و ستم دیدهای بودند که هر آن آماده سرکوب و کشتاری تازه بودند و تنها به خاطر جایگاه مرزی سرزمین میان رودان در جهان عرب سنی و مرکزیت آن در منطقه که به دست به دست شدن پیاپی این سرزمین میان دولتها و کشور گشایان گوناگون (آل بویه مازندرانی، سلجوقیان ترک، ایلخانیان مغول، تیموریان ازبک و آق قویونلوها و قره قویون لوهای ترکمن) میانجامید، توانستند – در این آشوبها – به زندگی خود ادامه دهند. با آغاز صده شانزدهم و آغاز رقابت میان صفویان شیعه و عثمانیان سنی بر سر این سرزمین مرزی، جایگاه، قدرت، نفوذ، جمعیت و قلمرو شیعیان میان رودان دچار دگرگونیها و تحولات سرنوشت ساز و مهمی شد که پیامدهای آن در صده بیستم به شکل بیشترینه شدن جمعیتی و مبارزه جدی برای دست یابی به حکومت خود را نشان داد.

شیعیان بیشتر در بخشهای جنوبی و میانی سرزمین کنونی عراق زندگی میکنند. سرشماری سال ۱۹۱۹ بریتانیا شمار شیعیان را ۰۰۰/۵۰۰ / ۱ از میان ۰۰۰/ ۸۵۰/۲ تن برآورد کرد، که  نزدیک به ۵۳ درصد از جمعیت آن روز عراق بود. این آمار در سال ۱۹۳۲، ۵۳۲ / ۶۱۲/ ۱ تن از میان ۰۷۷ / ۸۵۷ /۲ عراقی و نزدیک به ۵۶ درصد جمعیت بود. بخش بزرگی از شیعیان عراق عرب هستند، پارسیان (ایرانیان) نزدیک به ۵ درصد و هندیان کمتر از ۱ درصد از شیعیان را در سرشماری سال ۱۹۱۹ تشکیل میدادند؛ و البته شمار آنان تا کنون کاهش یافته است. همچنین، شیعیان عراق – به جز شمار اندکی – همچون شیعیان ایران، شیعه دوازده امامی هستند.[۲] بخشهای سازنده جامعه شیعه، و همچنین سرنوشت و جایگاه آیین شیعه در عراق در آستانه پیدایش حکومت پادشاهی(۱۹۲۱)، بیشتر پیامد تعامل میان روندها و رخدادهای بزرگ و برجسته، میان شهرها و قبیلههای جنوب عراق از میانه صده هحدهم بود و این تعامل آغاز فرایند شکلگیری جامعه شیعه در جنوب عراق را مشخص میکرد.

ج- امپراتوری عثمانی و شیعیان عراق (۱۹۱۴ – ۱۵۳۳م)

۱- عراق در دست عثمانی

بیش از پنج صده پس از فروپاشی دولت عباسیان در ۱۲۵۸،م عراق از داشتن یک دولت کم و بیش نیرومند – که بتواند سامانههای آبیاری گسترده پیشین را بازسازی و همپیمانیهای قبیلهای عرب را که این سرزمین را مورد تاخت و تاز و تصاحب قرار میدادند، سرکوب کند – بیبهره بود. به گفته متز و همچنین سایمونز پس از دوران گذار تازش مغول و افول فاطمیان مصر، دو امپراطوری عثمانی و ایران به تدریج جایگزین خلافت یک پارچه اسلامی شدند. عثمانیهای سنی، نیمه باختری خلافت اسلامی را به دست آوردند و صفویان شیعه نیمه خاوری را از آن خود کردند و سرزمین کنونی عراق (میان رودان در جنوب، جزیره و کردستان در شمال) مرز میان دو امپراتوری شد. از این رو، تکوین و پیدایش عراق میان صدههای شانزدهم و بیستم با دو ویژگی برجسته و بنیادی شناخته میشود: نخست، فرآیند آرام و طولانی چیرگی عثمانی، فرمان روایی آن و اسکان جمعیت قبیلهای؛ دوم، جایگاه کشور، به ویژه شهرهای زیارتی، به عنوان یک نقطه تماس فرهنگی- دینی میان امپراتوری عثمانی سنی و صفویان شیعه و سپس قاجار در ایران.

بنابراین، از آنجا که بافت شیعی بصره و نجف و سنی شمال عراق، نیروی گریز از مرکز را میان دو امپراتوری شیعی و سنی ایران و عثمانی ایجاد کرده بود و هم عثمانیها و هم ایرانیان خواستار کنترل عراق- به عنوان کشوری که منابع و منافعی را در خود داشت- بودند، این سرزمین به نبردگاه گستردهای میان آن دو تبدیل شد.[۶]

پیدایش ایران شیعه صفوی در ۱۵۰۱ م همزمان بود با استوار سازی امپراتوری عثمانی سنی و کوششهای بعدی سلیم یکم (۱۵۲۰– ۱۵۱۲) و سلیمان یکم (۱۵۶۶- ۱۵۲۰) برای استقرار دولتشان به عنوان امپراتوری جهانی؛ و این، واقعیت نوینی را در عراق که نبردگاه میان دو هماورد شده بود، پدید آورد. با وقوع درگیریها در صدههای شانزدهم و دهم میان عثمانیان و صفویان، یعنی سلطان عثمانی و شاه صفوی که هر کدام خود را حاکم مطلق دنیای اسلام میدانستند و به همین دلیل از درگیری میان آنان به جنگ شیعه و سنی یاد میشد. در واقع، ایرانیان مسلمان، از آغاز تا صده پانزدهم میلادی، سنی بودهاند و زمانی که صفویان روی کار آمدند، به آیین شیعه گرویدند. ایران به دنبال پذیرفتن آیین شیعه اثری ژرف در زندگی اجتماعی عراق گذاشت. پیوندهای پایدار پایگاههای اندیشه و دانش شیعه دو کشور ایران و عراق با یکدیگر باعث استواری تاثیر ایران در عراق و عراق در ایران شد. و این آمیختگی اندیشههای شیعه میان دو کشور، به پیدایش پدیدهای تازه در شیوه اندیشه دینی عراق انجامید و رهبری دینی به دست ایرانیان و یا کسانی که ایرانی تبار بودند، افتاد.[۷]

اگر چه عراق در پی اشغال بغداد در پایان سال ۱۵۳۳ م بخشی از خاک عثمانی شد، فرمان روایی عثمانی در عراق تا صده نوزدهم (۱۸۳۱)، به خاطر دوری عراق از مرکز قدرت در استامبول و فشارهای ایران بر این کشور- که دو دوره اشغال در ۱۵۳۳- ۱۵۰۸ و ۱۶۳۸-۱۶۲۲ را به همراه داشت – بیشتر نمادین ناقص بود. این فشارها با این ادعای صفویان (۱۷۲۲- ۱۵۰۱)، و جانشین بعدی آنان، قاجاریان (۱۹۲۵-۱۷۹۴)، تقویت میشد که شاه باید یگانه پشتیبان خواستهها و منافع شیعیان در عراق – سرزمینی که شهرهای زیارتی نجف، کربلا، کاظمین و سامرا را در خود داشت – باشد. تا هنگام پیدایش پادشاهی عراق در سال ۱۹۲۱م، رقابت عثمانی- ایرانی برای کنترل سیاسی، مذهبی، اجتماعی و اقتصادی عراق، آن را به سرزمینی مرزی و دور افتاده تبدیل کرد؛ و بر عناصر سازنده جامعه شیعه و سازمان دهی اسلام شیعه در عراق تاثیر گذاشت.[۸]

۲- عراق پناه گاه شیعیان

ماهیت مرزی عراق و جایگاه شهرهای زیارتی به عنوان مکانهای پرجاذبه که مومنان شیعه را به سوی خود میکشاند، به توضیح انگیزه پارسیان و هندیان برای مهاجرت به این کشور کمک میکند. در آستانه صده شانزدهم، جامعه شیعه عراق یکسره تازی (عرب) بودند. پیدایش ایران صفوی جمعیت عراق را در برابر نفوذها و تاثیرهای شیعه پارسی بی پناه گذاشت. بازرگانان پارسی شیعه که در آغاز در طول دو دوره اشغال عراق به دست صفویان به این کشور آمدند، سهم چشمگیری از بازرگانی بغداد را به خود اختصاص دادند. در پی نخستین اشغال، خانواده «کمونه»[۹] که جایگاه نیرومند نقیب الاشرف (سرپرست فرزندان پیامبر) در بغداد را دارا بود، با دربار شاه در ایران پیوند و خویشاوندی برقرار کرد و آرام آرام پارسی منش[۱۰] شد.[۱۱]

در آغاز صده دهم، چند هزار پارسی در شهرهایی چون کربلا، نجف، کاظمین و بغداد زندگی میکردند. بسیاری از آنان، به هر حال در پی دومین اشغال بغداد به دست عثمانی در سال ۱۶۳۸ که به کشتار نزدیک به ۱۷۰۰ پارسی انجامید، به ایران گریختند. در بصره نیز در آن هنگام، هنوز هیچ پارسی حضور نداشت؛ و مردم آن بیشتر از تازیان و کمی ترک بودند. مهاجران پارسی در عراق صده دهم، بیشتر از بازرگانان و دیگرانی که در جستجوی فرصتهای اقتصادی به این کشور میآمدند، تشکیل میشد. از آنجا که پایگاههای آموزشی مهم شیعه در ایران بود، بنابراین شمار چشم گیری از عالمان[۱۲] و دین آموزان (طلاب) پارسی در آن زمان در عراق وجود نداشتند.[۱۳]

۲-۱ : علمای شیعه پارسی در عراق

از صده هجدهم، علما و دین آموزان پارسی در شمار گستردهای وارد عراق شدند. اشغال اسپهان (اصفهان) به دست افغانهای سنی در سال ۱۷۲۲ م و کوششهای بعدی نادر شاه افشار در راستای تشویق آشتی سنی- شیعه و مصادره بسیاری از موقوفههایی که روحانیان شیعه را در ایران پشتیبانی میکردند، صدها خانواده از علما را آواره کرد؛ که بسیاری از آنان در طول دوره ۱۷۶۳– ۱۷۲۲ به عراق گریختند. بدین ترتیب، پایگاه دانش پژوهی شیعه از ایران به عراق جا به جا شد؛ نخست به کربلا و سپس به نجف. در آن زمان، زبان پارسی در کربلا، نجف، بغداد و بصره بسیار ریشه دواند. بصره، برای سه سال پس از کریم خان زند – فرمان روای جنوب باختر ایران که این شهر را در سال ۱۷۷۶ اشغال کرد – زیر کنترل زندیان بود. او نیایش و نماز آدینه شیعی را در این شهر رواج داد، و سکههایی با نام پیشوایان دوازدهگانه شیعه ضرب کرد.[۱۴] از سوی دیگر، علمای پارسی که به عراق مهاجرت کرده بودند از بیثباتی در این کشور به علت پیدایش مملوکان در ۱۷۴۷ م و سپس فرمانروایی غیر مستقیم عثمانی بر عراق تا سال ۱۸۳۱ بهره فراوان بردند. در کربلا و نجف، خانوادههای دینی پارسی موفق شدند تا علمای تازی را تحت الشعاع خود قرار دهند و در برتری و چیرگی یافتن بر حوزههای دینی کامیاب شوند. در میانه صده نوزدهم، علمای پارسی در عراق، بیشتر پولهای خیریه و آموزشگاههای شیعه را در دست گرفتند؛ و از این راه، نیروی بزرگی در رابطهشان با دولتهای عثمانی و قاجار و همچنین با مردم بومی به دست آوردند.[۱۵]

۲-۲ : هندیان شیعه در عراق

از سالهای پایانی صده هجدهم، هندیان شیعه به نشیمن در شهرهای زیارتی عراق روی آوردند. در صده بیستم شمار آنها تنها در کربلا و نجف نزدیک به پنج هزار تن بود. پیدایش دولت شیعه عوض[۱۶] در شمال هند از سال ۱۷۲۲ م برای شهرهای زیارتی- به خاطر کمکها و پولهای ارسالی توسط مقامها و دیگر افراد دولت عوض برای مجتهدان در این شهرها – بسیار پر سود بود. هجوم گسترده هندیان به شهرهای زیارتی از سالهای دهه ۱۸۶۰ و پس از الحاق پادشاهی عوض توسط بریتانیا و شورش هندیان رخ داد. در این هنگام چند تن از اعضای خانواده پادشاهی ثروتمند نوابهای[۱۷] عوض به همراه پیروانشان وارد شهرهای مقدس شدند. آنان در سالهای بعد در تامین پولی و درآمد این شهرها نقش بسیاری داشتند.[۱۸] البته، باید یاد آور شد که به باور سایمونز، مهاجرت هندیهای شیعه به تشویق بریتانیا به میان رودان، نقش اساسی در کاهش نفوذ شیعیان علاقهمند به ایران داشت و محور توجه شیعیان را به دو حوزه ایران و هند تقسیم کرد و به نفوذ آسان تر انگلستان در میان رودان نیز میتوانست کمک کند. تا آغاز صده بیستم، نجف بیشتر از تازیان و یا هندیان تازی شده و کربلا پایگاه شیعیان پارسی زبان بود. در صده بیستم شناخت هندیان از میان دیگر نژادهای شهرهای زیارتی بسیار دشوار بود.

۲-۳ پارسیان شیعه در عراق

بسیار بیشتر از مهاجران هندی، این جماعت پارسیان در عراق بودند که در صده نوزدهم به عنوان یک عنصر بسیار مهم، با نفوذ و پویا در میان جمعیت شهرهای زیارتی پدیدار شدند. هشتاد هزار پارسی که برآورد میشود در سال ۱۹۱۹ در عراق حضور داشتند (بسیاری به خاطر زناشوییهای فرا نژادی برآورد نشدند) از جایگاه شهروندان ایرانی برخوردار بودند. این جایگاه، با قرارداد اعطای مزایا و مصونیتهای شهروندان دو کشور در سال ۱۸۷۵ میان عثمانی و قاجاریان- که ایرانیان سود برنده اصلی بودند- به پارسیان داده شد. گرایش عثمانیها برای در نظر گرفتن چنین جایگاه یگانهای به پارسیان در عراق، بازتابنده کنترل محدود استانبول بر این سرزمین و کوشش عثمانی برای خودداری از یک جنگ محتمل با ایران بر سر موضوع وضعیت پارسیان در عراق بود. دادن مزایا و مصونیتها به پارسیان همچنین بازتابنده کوشش استانبول برای خشنود کردن شیعیان در عراق در رویارویی با سیاست توسعه طلبانه محمد علی در مصر از یک سو و نفوذ فزاینده اروپاییان در عراق در صده نوزده از سوی دیگر بود. جایگاه برجسته، اهمیت نسبی و شمار بسیار در میان مردم شهرهای زیارتی، به پارسیان در برابر توده شیعه تازی عراق برتری داده، آنها را توانا میساخت تا منافع اقتصادی، گروهی و پیوندهای اجتماعی – دینی نیرومند خود را با خانواده آنها و همکیشانشان در ایران حفظ کنند.

همچنین، علما، دین آموزان و بازرگانان پارسی تاثیر بزرگی بر زندگی دینی و اقتصاد شهرهای زیارتی، به ویژه کربلا داشتند. آنها همچنین در گروههای چشمگیری در بغداد، بصره، و تویریج[۱۹] زندگی میکردند. جایگاه اجتماعی- اقتصادی و دینی آنها با قرارداد ۱۸۷۵ عثمانی- قاجار پشتیبانی بیشتری میشد که روند آمد و شد زایران را آسان کرده و به جا به جایی مردگان[۲۰] از ایران به شهرهای زیارتی سامان میبخشید. جایگاه برجسته پارسیان که از پشتیبانی دولت ایران سرچشمه میگرفت، و کنترل آنها بر منابع تازیان، اعمال کنترل موثر بر نجف و کربلا که به عنوان دو مرکز آیین شیعه در عراق پدیدار میشدند را بر دولت عثمانی دشوار ساخت.[۲۱]

۳- شهرهای دینی عراق

سرزمین عراق جایگاه مقدسترین و مهمترین زیارتگاههای آیین شیعه به شمار میرود. در میان همه این مکانها و شهرها، چهار شهر «نجف»، «کربلا»، «کاظمین» و «سامرا» در میان مومنان شیعه از ارزش دینی بالایی برخوردارند. تحولات، رخدادها و تکاپوهای این شهرها به ویژه نجف و کربلا در چند صده گذشته در گسترش آیین شیعه به ویژه در عراق نقش به سزایی داشته است. تحولی که میان صدههای شانزدهم تا بیستم به وسیله گرایش عثمانی و دولتهای ایرانی برای چیرگی بر امور شیعیان در عراق شکل گرفت.

۳-۱ نجف

برجستهترین و مهمترین شهر زیارتی در میان این شهرها، نجف بود که در آغاز صده بیستم نفوذ و تاثیر دینی و سیاسی بسیاری را فراتر از محدودیتهای عراق اعمال میکرد. این شهر در ۱۲۰ مایلی جنوب بغداد قرار گرفته است و در بخش عمدهای از روزگار عثمانی از کنترل موثر دولت بیرون بود. آرامگاه علی که در سال ۱۰۰۲ (میلادی) ساخته شد، در مرکز شهر نجف قرار دارد.

این شهر در کنار چندین روستا ساخته شده که شیعیان در آنها زندگی میکنند. این شیعیان برای زنده نگه داشتن تاریخ سیاسی خود آیینهایی چون یاد بود شهادت امام حسین  را که تا به امروز هم پا بر جاست، برگزار میکردند. همچنین، شهر نجف در منطقهای از دشت فرات جای دارد که نفوذ حکومت عثمانی در آنجا کم و ناچیز بوده و عثمانیها در آنجا پایههای استوار و نفوذ شایانی نداشتند. از این رو، شگفت آور نبود که شهر نجف به مرکز نارضایتی و مخالفت سیاسی و دینی آن منطقه علیه عثمانیها تبدیل شود. تا جایی که – در تمام دوره عثمانی – مردم نجف، دولت مرکزی بغداد را دولتی ستمگر و ناقانونی به شمار میآوردند. از سوی دیگر، علمای شیعه نیز طی دورههای گوناگون تاریخی برای استوار سازی استقلال دینی و سیاسی خود در نجف، از بیعت با دولت مرکزی بغداد خودداری میکردند؛ مگر آن که فرمان روایان با زور آنها را وادار به پیروی میکردند. در واقع، در تاریخ نوین عراق هر دولتی که توانسته بود بر عراق چیرگی یابد، با شهر نجف رفتاری ویژه داشته است. چنان که میکوشیدند از انجام هر کاری که علمای نجف آن را ناسازگار با حقوق خود میدانند، دوری جویند.

آن چه بر اهمیت سیاسی نجف میافزاید این است که این شهر جایگاه مرجعیت دینی شیعیان- که کمکها و هدایای بسیاری از پیروان شیعه در سرتاسر جهان اسلام دریافت میکردند- بوده و از همین شهر شیعیان، نه تنها در عراق، بلکه در سراسر جهان را رهبری میکردند. از سوی دیگر، نجف، به واسطه وجود آرامگاه علی ، بسیاری از زایران شیعه را به خود جذب میکرد. همچنین، گورستان بزرگ شهر (وادی السلام) به عنوان مقدسترین و پرطرفدارترین مکان برای خاک سپاری در میان مومنان شیعه مورد توجه بود.[۲۲]

اهمیت دیگر نجف، آن است که این شهر پایگاه برجستهای برای آموزشهای دینی شیعه به شمار میرود. در آستانه صده بیستم دست کم نوزده آموزشگاه دینی در آن فعال بود. از دید ارزش و احترام، این شهر پس از مکه، مدینه و قدس در جایگاه چهارم جای دارد و هنگامی که مشکل بزرگی در جهان شیعه پدید آید، چشم همه مردم به سوی نجف و رای دینی آن دوخته میشود. این دلبستگی شیعیان به نجف و جایگاه والای دینی آن و جدایی از بغداد، دو نمود برجسته از ویژگیهای منطقه فرات مرکزی و جنوبی است. قبیلههای شیعه ساکن در این منطقه با قبیلههای سنی ساکن استان دلیم[۲۳] (انبار) این اختلاف را دارند که هیچ گونه وفاداری به بغداد نداشته و وفاداری خود را تنها متوجه نجف اشرف میساختهاند.

از سوی دیگر، تا پیش از صده نوزدهم، نبود منابع آب پایدار و آسیب پذیری در برابر تازشهای پیدرپی قبیلههای تازی، دو مشکل بحرانی نجف بود. اگر چه شاه اسماعیل یکم صفوی (۱۵۰۸) و جانشینش شاه تهماسب (۱۵۲۷) – در نخستین دوره تصرف عراق به دست صفویان (۱۵۳۳- ۱۵۰۸) – اقدامهایی برای تامین آب و کانال کشی انجام دادند، اما مشکل آب نجف همچنان پا برجا بود. تا جایی که جمعیت نجف با کاهشی آشکار به سی خانوار در پایان صده شانزدهم رسید.[۲۴] در سال ۱۶۲۳ آبراه تازهای از حله به نجف به دست شاه عباس کبیر – در دومین دوره تصرف عراق به دست صفویان (۱۶۳۸ – ۱۶۲۲) – ساخته شد؛ اما آن نیز پس از چندی خشک شد، و تنها پس از ساخت آبراه «هندیه» در سال ۱۸۰۳ بود که یک منبع آب همیشگی و پایدار برای نجف پدید آمد. این پیشرفت با بهبود نسبی روابط عثمانی – ایران در پی واپسین جنگ آنها در ۱۸۲۳ – ۱۸۲۱ (عهد نامه ارزروم یکم) تسهیل شد. آبراه هندیه امید و انگیزه بالایی برای رفاه اجتماعی – اقتصادی نجف پدید آورد، و آب مورد نیاز برای پذیرش شمار انبوه زائران را فراهم میآورد و به مجتهدان شهر کمک میکرد تا از دهه ۱۸۴۰، نجف را – به بهای کاهش اهمیت کربلا – به عنوان پایگاه آموزشی اصلی شیعه قرار دهند.[۲۵] آبراه هندیه همچنین بر تماسهای اجتماعی – اقتصادی و دینی میان نجف و قبیلههای حومه تاثیر مهمی داشت؛ که از این راه، گرایش آنها به شیعهگری (تشیع)[۲۶] شتاب میگرفت. از دید بافت جمعیتی، بخش عمده جمعیت ثابت (غیر زایر) شهر در آغاز صده بیستم از تازیان تشکیل میشد و پارسیان تنها یک سوم جمعیت را در آن زمان تشکیل میدادند. جایگاه نجف در کناره و لبه بیابان، نفوذ و تاثیرات بسیار شدید  قبیلهای تازی بر این شهر را توجیه میکرد. چنان چه بسیاری از خانوادههای مهم علمای تازی همچون خانواده کاشف الغطا در قبیلههای حومهی ریشه دارند.[۲۷]

۳-۲ : کربلا

در سنجش با ویژگیهای نیرومند تازی نجف، بافت نژادی و فرهنگ کربلا با جامعه بسیار گسترده پارسیان ساکن در این شهر شناخته میشد. در آستانه صده بیستم، جمعیت شیعه در کربلا نزدیک به پنجاه هزار تن برآورد میشد، که دست کم ۷۵ درصد آن را پارسیان تشکیل میدادند و تازیان کمتر از یک سوم بودند. شهر کربلا در حدود پنجاه و پنج مایلی جنوب بغداد واقع شده است و بازدیدکنندگان غربی این شهر یادآور شدند که هرگز با نمای یک شهر تازی رو به رو نشدند. ساختمانها و بازارهای شهر بازتابنده تاثیر و نفوذ پارسیان بر آن بود.

کربلا آرامگاههای سومین پیشوای شیعه، حسین  و عباس، برادر ناتنی آنها را در خود دارد. نبرد و ایستادگی دلاورانه حسین  و گروه کوچکش در دشت کربلا در سال ۶۸۰، مهمترین رویداد در تاریخ و اسطورههای شیعه شد. شهادت آنها در میان شیعیان پر شور گرامی داشته میشد، و کربلا به عنوان کانون دلبستگی و سرسپردگی به ویژه برای مومنان شیعه پارسی پدیدار شد. احادیث،[۲۸] رحمت و برکت را برای آب و خاک آن قایل شدهاند و به مومنان برای دیدار این شهر و خاک سپاری در گورستان آن (وادی الامام) – که دومین گورستان از نظر قداست پس از گورستان نجف است – پاداشهایی را وعده دادهاند.[۲۹]

از دید منابع آب، کربلا به نظر میرسید از موجودی آب کم و بیش بهتری نسبت به نجف برخوردار بود. در پی اشغال منطقه به دست عثمانی در سال ۱۵۳۳، سلطان سلیمان یکم دستور ساخت آبراه «حسینیه» را برای آوردن آب به کربلا داد. این آبراه در بخش مسیب از فرات جدا شده و به سوی کربلا روان میشد. تا پایان صده شانزدهم، در پی بی توجهی حکومت، کمبود آب موجب ترک شهر از سوی زایران شد. در آغاز صده هجدهم، با ساخت آب بندی بر سر آبراه حسینیه به دست فرماندار عثمانی عراق، کربلا از یک ذخیره آب همیشگی برخوردار شد. این پیشرفت کمک میکند به توجیه این پیامد که چرا کربلا – و نه نجف – در آغاز به عنوان مهمترین پایگاه آموزشی شیعه در حدود سال ۱۷۳۷ به جای اسپهان (اصفهان) – که در پی تصرف شهر به دست افغانها و سپس مهاجرت علمای پارسی به عراق افول کرده بود – پدیدار شد. ساخت آب بند و بازسازی کاروان سراهای راه بغداد – کربلا به دست فرماندار عثمانی عراق رفاه کربلا را افزایش داد و شرایط را برای زیارت شهر بهبود بخشید.[۳۰]

در پی فرمان روایی مملوکان در عراق و کاهش کنترل عثمانی بر آن در صده هجدهم و آغاز صده نوزدهم، گزارشهای بریتانیایی، کربلا را به عنوان یک جمهوری نیمه خودگردان یاد میکنند که در آن حتی خطبههای نماز آدینه به نام سلطان عثمانی خوانده نمیشد؛ و این هشداری برای عثمانی بود تا حکومت مستقیم خود بر عراق را در سال ۱۸۳۱ م باز یابد و بار دیگر به تمرکز گرایی روی آورد. در این راستا، کربلا نیز بر خلاف ایستادگی، در سال ۱۸۴۳ اشغال شد.[۳۱]

پیامدهای مهم اشغال شهر کربلا

نخست، در حالی که سرکوب کربلا به جایگاه نیمه خودگردان این شهر پایان داد، نجف به خاطر تسلیم سازش جویانه به فرماندار عثمانی، از چنان سرنوشت همانندی در امان ماند. بنابراین نجف جایگاه اجتماعی – اقتصادی و سیاسی خود را حفظ کرد که این جایگاه کم و بیش تا صده بیستم دست نخورده باقی ماند. دوم، اشغال کربلا به نجف کمک کرد تا به عنوان پایگاه آموزشی اصلی شیعه از دهه ۱۸۴۰ پدیدار شود، چنان که دین آموزان بسیاری کربلا را رها کرده و به نجف رفتند و همچنین از این زمان، نجف، پایگاه مهم و اصلی بیشتر مجتهدان بزرگ شیعه شد.

سوم، در پی خبرهایی که از اشغال خونین کربلا به ایران رسید، قاجارها، فشارهای موثری بر دولت عثمانی وارد کردند تا مصونیتهایی به پارسیان ساکنان عراق بدهد.

بنابراین گر چه اشغال کربلا به دست عثمانی به شکست نیروی دار و دستههای[۳۲] تازی در کربلا انجامید، به گونه تناقض آمیزی نفوذ پارسیان در شهر افزایش یافت و در آستانه صده بیستم، پارسیان بر بسیاری از تکاپوهای اجتماعی – اقتصادی و دینی در کربلا چیره شدند.[۳۳] پیوندهای استوار کربلا با ایران که تا صده بیستم به درازا کشید، در پایگاه اجتماعی و جایگاه بالای خانواده پارسی منش کمونه، که عملا کنترل امور شهر را به دست داشتند، آشکار بود. این خانواده تا پیش از سرنگونی به دست بریتانبا در سال ۱۹۱۷، به ترتیب جایگاه سرپرستی آرامگاه حسین  و شهرداری شهر را در دست داشتند.

۳-۳ کاظمین

اگر نجف و کربلا پایگاه و پناهگاه آیین شیعه در عراق بودند، درباره کاظمین و سامرا نمیتوان چنین گفت. عوامل بازدارنده چنین تحولی عبارت بودند از نزدیکی کاظمین به بغداد سنی و جمعیت کم و بیش یکپارچه سنی سامرا. اهمیت کاظمین- که تنها در سه مایلی شمال باختر بغداد واقع شده است، – از زیارتگاهش سرچشمه میگیرد؛ که آرامگاههای امام موسی کاظم ، هفتمین پیشوا و امام محمد جواد ، نهمین پیشوای شیعه را در خود دارد. بازسازیهای گسترده این زیارتگاه که به دست شاه اسماعیل یکم صفوی آغاز و سلطان سلیمان یکم عثمانی آن را به پایان رساند، نمونه دیگری از سودهایی است که از رقابت عثمانی – ایران برای چیرگی بر امور شیعه در عراق عاید شهرهای زیارتی میشد.

جمعیت شهر در آغاز صده بیستم هشت هزار تن برآورد میشود که از هفت هزار تن از آنان شیعه بودند و تازیان بخش عمده جمعیت مسلمان این شهر را تشکیل میدادند در حالی که شمار پارسیان شهر از یک هزار تن فراتر نمیرفت.[۳۴] گرایش شدید کاظمین به سوی بغداد در سال ۱۸۷۰م که شهر با یک تراموای اسبی به پایتخت متصل شد – تقویت گردید. بنابراین، عثمانیها کنترل بیشتری بر این شهر نسبت نجف و کربلا داشتند. نزدیکی کاظمین به بغداد تا اندازهای بسیار تماسهای میان سنیان و شیعیان عراق را آسان کرد و به رخدادهایی که پیش از پیدایش پادشاهی (۱۹۲۱م) روی داد، انجامید. کاظمین، هم اکنون با نام «کاظمیه» یکی از بخشهای شهر بغداد به شمار میرود و جمعیت شیعه بسیاری را به بغداد کشانده است.

۳-۴ : سامرا

شهر سامرا در شست و شش مایلی شمال بغداد واقع شده است. آرامگاه دهمین و یازدهمین پیشوای شیعه، امامهادی  و پسر امام حسن عسگری  در این شهر قرار دارد. شیعیان بر این باورند که این شهر زادگاه دوازدهمین پیشوای شیعه، محمد مهدی #- که گفته میشود از دیدها پنهان شده است و به عنوان مهدی «موعود» منتظر بازگشت آنها هستند – میباشد. جمعیت سامرا در آغاز صده بیستم نزدیک به ۸۵۰۰ تن بود. ساکنان آن تا پیش از جا به جایی مجتهد بزرگ، آیت الله محمد حسن شیرازی از نجف به این شهر در سال ۱۸۷۵، کم و بیش یکپارچه سنی بودند. جا به جایی شیرازی، سامرا را – پس از آن که روزگاری در صده نهم پایتخت عباسیان بود و سپس در پی کم توجهی و کم اهمیتی رو به نابودی نهاده بود – دوباره زنده کرد و رونق داد. اقامت مجتهد بزرگ شیعه در این شهر، هشداری به عثمانیها بود که با گسترش ناگهانی شیعهگری در بخش شمالی عراق رو به رو شدند. بیگمان سرازیر شدن پولها، دین آموزان و دیدارگران شیعه به این شهر، و در پی آن برگزاری آیینهای شیعه در دیدگان همگان، جمعیت سامرا را در برابر تاثیرهای فزاینده شیعه به خطر میانداخت و چیرگی و برتری آیین سنی سامرا و حومه آن را به چالش میکشید. همچنین، ترس عثمانی از حضور در حال رشد  شیعه در این بخش از عراق، بیشتر از درگیری آیت الله شیرازی در امری که به شورش تنباکو در ایران (۱۸۹۲-۱۸۹۱) انجامید، سرچشمه میگرفت.[۳۵]

از پایان صده نوزدهم، کارگزاران عثمانی و علمای سنی خطر را جدی گرفتند. ساخت دو آموزشگاه نوین سنی در سامرا (۱۸۹۸) و گماشتن سرپرست سنی برای زیارتگاههای شیعه، کنترل آنان را بر امور شیعه در سامرا بهبود بخشید. در پی مرگ آیت الله شیرازی در سال ۱۸۹۵، اهمیت سامرا کاهش بسیاری یافت. در طول یک سال پس از مرگ آنها بسیاری از شاگردان و پیروان اصلی آنها سامرا را ترک کرده و بیشتر در نجف – شهری که جایگاه برتر خود را به عنوان مهمترین پایگاه آموزشی شیعه استوار میساخت – ساکن شدند. جا به جایی شاگردان شیرازی و مجتهد برجسته، میرزا محمد تقی شیرازی از سامرا به کربلا در سال ۱۹۱۷، زوال سامرا را قطعی کرد و این شهر هر توانمندیای را برای تبدیل شدن به پایگاه شیعه در عراق از دست داد.[۳۶]

اکنون نیز سامرا در استان سنی نشین صلاح الدین قرار گرفته و صدام حسین مرکز این استان را از این شهر مهم و با پیشینه به زادگاه خود، روستای تکریت جا به جا کرده است. در مجموع، ناتوانی کلی عثمانی برای مهار قدرت نجف و کربلا، این دو شهر را توانا ساخت تا به عنوان پایگاههای ترویج و گسترش شیعه در عراق از پایان صده هجدهم پدیدار شوند. این مهم تاثیر فزایندهای بر شمار بسیاری از قبیلههای تازی در عراق میانی و جنوبی که زیر نفوذ نجف و کربلا در آمده بودند، داشت.

۴- گرایش قبیلههای عرب به آیین شیعه

۴-۱ : قبیلهها و هم پیمانیهای قبیلهای عرب در عراق

هیچ دلیل و گواهی وجود ندارد که نشان دهد شیعیان پیش از صده نوزدهم و حتی بیستم بیشترینه (اکثریت) مردم عراق را تشکیل میدادند. اگر چه گرایش به شیعه گری در عراق در سراسر تاریخ شیعه رخ داده است، اما این امر منحصر به شهرهایی بود که تنها پارهای از جمعیت کشور بودند. هر از گاهی، برخی قبیلههای تازی همچون «بنی سلمه»،[۳۷] «طی»[۳۸] و «سودان»[۳۹] در مردابهای نزدیک خوزستان در طول فرمان روایی دودمان شیعه تازی «مشعشع»[۴۰] در صدههای پانزدهم و شانزدهم به گرایش شیعه گری پیدا میکردند. اما تنها پس از گرایش گسترده بخش عمده قبیلههای تازی اسما سنی عراق به شیعهگری آن هم در طول صده نوزدهم بود که سهم شیعیان افزایش پیدا کرد و در ۱۹۱۹ و ۱۹۳۲ برآورد میشود که به ترتیب ۵۳ و ۵۶ درصد از جمعیت عراق را تشکیل میدادند.[۴۱]

قبیلههای تازی بخش عمده جمعیت عراق جنوبی و میانی را در طول دوره عثمانی تشکیل میدادند. بیابان گردان به تنهایی بیش از نیمی از جمعیت عراق جنوبی را تا ۱۸۶۷ م تشکیل میدادند. تا صده نوزدهم، قبیلهها، هر کدام از قبیلهها به عنوان نوعی واحد سیاسی و خودگردان که در پاسخ به تهدیدهای دیگر گروهها برپا شده بودند، عمل میکردند. اعزام نیروهای پی در پی حکومت برای رویارویی با قبیلهها نیز، روح گروهی هم پیمانیها را تقویت میکرد؛ بنابراین هر کدام را از دیگری بیشتر جدا و مشخص میکرد.[۴۲] کهنترین هم پیمانیهای قبیلهای در عراق جنوبی و میانی در طول دوره عثمانی عبارت از: «منتفق»،[۴۳] «زبید»،[۴۴] «دلیم»،[۴۵] «عبید»،[۴۶] «خزعل»،[۴۷] «بنی لام» (بنی لحم)،[۴۸] «البومحمد»،[۴۹] «ربیعه»[۵۰] و «کعب»[۵۱] بودهاند.[۵۲]

بسیاری از قبیلههای عراق از عربستان به این کشور کوچ کردند؛ بنابراین، همانندیهای بسیاری در ویژگیها و ارزشهای اخلاقی آنها با قبیلههای عربستانی دارند. هم پیمانیهای قبیلهای یاد شده در دورههای گوناگون به این سرزمین کوچ کردهاند؛ برخی از آغاز کشورگشاییهای مسلمانان (منتفق، زبید، ربیعه، عبید)، برخی در صده چهاردهم (خزعل، بنی لام) و برخی در صده هفدهم (دلیم، البو محمد).[۵۳]

جمعیت قبیلهای عراق در صدههای هجدهم و نوزدهم افزایش یافت. شاخههای «شمر»،[۵۴] به ویژه شمر «طوقا»[۵۵] و «صیح»،[۵۶] در آغاز صده هجدهم از «حائل»[۵۷] (عربستان) به عراق کوچ کردند. افزایش مهم دیگر در جمعیت قبیلهای عراق، کوچ شاخههای بزرگ «بنی تمیم»[۵۸] از «نجد»[۵۹] (عربستان) به عراق در حدود سال ۱۷۳۷ بود. با این حال نقشه قبیلهای عراق تنها در صده نوزدهم و آن هم در پی کوچ شاخههای دیگر شمر (جربا)[۶۰] و هم پیمانیهای «عنزه»،[۶۱] و همچنین قبیله «زفیر»،[۶۲] از عربستان به عراق، میان سالهای ۱۷۹۱ تا ۱۸۰۵ م در پی فشارهای وهابیان، شکل نهایی به خود گرفت. بسیاری از قبیلههای تازی عراقی ادعا میکنند که ریشه در این هم پیمانیها دارند.[۶۳] بر پایه فهرستی که در سال ۱۸۶۹ م توسط الحیدری، عالم[۶۴] سنی و برجسته بغداد، از قبیلههایی که اخیرا به شیعهگری گرایش پیدا کرده بودند فراهم شد، نام بیشتر هم پیمانیها و قبیلههای یاد شده به چشم میخورد. بسیاری از نمونههای نوگروی کامل نبود، و بنابراین با تشکیل پادشاهی (۱۹۲۱م) بسیاری از قبیلهها در راستای خطوط فرقهای تقسیم شدند.

۴-۲ – عوامل گرایش به آیین شیعه در میان قبیلهها و هم پیمانیها

شاید شگفت انگیز نباشد که شاخههای بزرگ شمر، زفیر و بنی تمیم – که در صده هجدهم به عراق وارد شدند – در طول صده بعد نو آیین شوند. به هر حال در خور توجه است که بخش بزرگ هم پیمانیهای دیرینه عراق – منتفق، زبید، دلیم، البو محمد، خزعل، بنی لام، ربیعه و کعب – تنها از پایان صده دهم و نه پیش از آن به شیعهگری گرایش یافتند. چندین دگرگونی و رخداد مهم بر این نوگروی شتابان و تا اندازهای دیر هنگام قبیلهها تاثیر گذاشت. در مرکز این فرآیند عواملی چون: تازشهای وهابیها به نجف و کربلا، پدیدار شدن این دو شهر به عنوان «بازار شهرهای»[۶۵]  مهم بیابانی عراق، تغییر مسیر جریان آب فرات، و مهمترین عامل، سیاست عثمانی در راستای یکجا نشاندن قبیلهها که در ۱۸۳۱ آغاز شد، قرار دارند.[۶۶] دگرگونی زندگی قبیلهها از زندگی بیابان گردی به کار کشاورزی، سامان قبیلهای را بر هم زد و بحران بزرگی را در میان قبیله نشینان پدید آورد که وادارشان میکرد هویت خود را بازسازی کنند و نقشه اجتماعی- دینی آنها را بازیابی و مکان یابی کنند. نوگروی با افزایش سریع سیدها (نوادگان پیامبر) – که تجزیه و فروپاشی سامانه قبیلهای عراق را تسکین میبخشیدند- تسهیل میشد. همچنین، اندازه و گستره نوگروی بر طبق هر منطقه تغییر میکرد. چنان که عوامل یاد شده در مردابها، فرات میانی و جنوبی و دجله درجات گوناگونی از تاثیر را داشتند.

۴-۲-۱ – خیزش وهابیان

پیدایش و خیزش وهابیان، به تبیین و روشن شدن انگیزه و گرایش علما در نجف و کربلا برای هدایت قبیلههای عراق به آیین شیعه کمک میکند. در ۱۷۷۵م، ابن سعود قدرتی در عربستان بود؛ و تصرف «حساء»[۶۷] (کرانه جنوبی خلیج فارس- شیعه نشین) در سال ۱۷۹۵ او را توانا ساخت تا نفوذش را فراتر از مرزهای نجد گسترش دهد. فشار وهابیان، قبیلههای زفیر، بخشهایی از عنزه و «حرب»[۶۸] (شامل جبور)، و شمر جربا را به عراق کشاند. وهابیان چندین بار به عراق تاختند و هم پیمانیهای منتفق و خزعل را مورد تاخت و تاز و تاراج قرار دادند. آنها نجف را دو بار محاصره کردند و کربلا را در سال ۱۸۰۱م تاراج نمودند.[۶۹] نیروی بزرگ قبیلههای زیر فرمان فرماندار عراق بارها در شکست وهابیان ناکام ماندند. تازشهای وهابیان به نجف و کربلا هویت فرقهای علمای شیعه را تقویت کرد و انگیزه آنان را برای هدایت و نوگروی قبیلهها افزایش داد. برخلاف ستیز اندیشهای شیعه- سنی، که هیچ تهدید فیزیکی واقعی برای اسلام شیعه پدید نمیآورد، تاراج کربلا و تازشها به نجف، آسیب پذیری علمای شیعه در عراق را آشکار کرد و آن نبود یک نیروی (ارتش) قبیلهای بود که بتوانند در برابر چنین تهدیدهایی که عینا هستی این دو شهر را تهدید میکرد، بسیج کنند.

افزون بر این، تاخت و تازهای وهابیان هم زمان بود با پیدایش نجف و کوشش این شهر در رقابت با کربلا برای به دست آوردن جایگاه آموزشی اصلی شیعه. ناتوانی نیروی قبیلهها و بی تفاوتی آنان به سرنوشت شهر، هشداری بود برای علما در نجف و حومه آن از این رو آنان کوشیدند تا شیعه گری را در میان هم پیمانی خزعل تقویت کنند و در حالی که هنوز زیر تهدید وهابیان بودند، ارتشی متشکل از اعضای این هم پیمانی ایجاد کنند. تازشهای وهابیان، علمای شیعه را با نیروی همیشه تهدید آمیز قبیلهها و خطری که قبیلههای بیابان گرد عراق برای منابع درآمدی آنها داشتند، بیشتر درگیر ساخت. نمونه این  تهدید، شورش قبیلهها در سال ۱۸۱۴م در بخشهای جنوبی بغداد بود که شهرهای نجف، کربلا، حله و کاظمین را تهدید میکرد و راه بازگشت زایران ایرانی را بسته بود. تازشهای وهابیان و فشارهای قبیلههای عراق بر شهرهای شیعه، مانع اصلی تحولات بعدی بودند.

این مساله به ویژه هشداری بود به علمای پارسی که در صده هجدهم به عراق مهاجرت کرده بودند و فاقد یک پایگاه استوار اجتماعی- اقتصادی در این کشور بودند. از دیدگاه آنان، گرایش این قبیلهها به شیعهگری برای پشتیبانی از جایگاه آنان در عراق جنوبی و حفظ وضعیت مستقل آنها در برابر حکومت سنی در بغداد بایسته و لازم بود. افزون بر این، دین، سرمایه مهم شهرهای زیارتی و نیروی اصلی تکاپوی اقتصادی آنها بود که بیشتر بر خیرات، زیارت و جا به جایی مردگان از ایران استوار بود. و گسترش آیین شیعه در میان قبیلههای تازی میتوانست این منبع درآمدی را افزایش دهد. قبیلههای بیابان گرد عراق نه گرایشی به بازدید شهرهای زیارتی و زیارتگاههای شیعه به عنوان زیارت داشتند و نه هرگونه ارزش دینی برای آنها قایل بودند. با آگاهی از این مسئله، علمای شیعه گرایش قبیلهها به شیعه را به عنوان فرصتی برای افزایش شمار مومنان، کمک دهندگان و دیدارگران ارزیابی میکردند. بنابراین، نیاز برای در امان نگه داشتن شهرهای دینی مهم و افزایش منابع درآمدی با ایجاد یک پایگاه اقتصادی بومی، به روشن شدن انگیزه و گرایش علمای شیعه برای گرواندن قبیلهها به شیعه از پایان صده هجدهم کمک میکند.[۷۰]

۴-۲-۲ : عملکرد نجف و کربلا به عنوان بازار –  شهرهای بیابانی

جایگاه نجف و کربلا در کناره بیابان و کارکرد آنان به عنوان بازار بیابان گردان و مراکز غله خیز در عراق، آنها را به شبکه تماس مهمی در میان قبیلهها و قبیله نشینان تبدیل کرد. چرخه سالانه حرکت قبیلههای بیابان گرد از عراق، بیابان سوریه و عربستان بود و کوچ به عراق هم زمان با فصل برداشت غله (گندم و جو) در جنوب عراق بود. پیش از میانه صده نوزدهم، «حله» بازار بزرگ قبیلهای و پایگاه داد و ستدها و همچنین تا اندازهای به عنوان پایگاه گسترش شیعه در میان قبیلهها عمل میکرد؛ و نجف و کربلا چنین جایگاهی را دارا نبودند. به هر حال، تأثیر تکاپوی مبلغان شیعه در میان قبیلهها تنها پس از افزایش چشمگیر زمینهای زیر کشت حومه کربلا و نجف از صده نوزدهم – به عنوان پیامد ساخت آبراه هندیه – به گونه چشمگیری بهبود یافت.

آبراه هندیه به جایگاه ا اقتصادی نجف و کربلا که به عنوان بازار – شهرهای بیابانی اصلی عراق پدیدار میشدند، توان بسیاری بخشید. نجف از صده نوزدهم هنگامی که رود حله[۷۱] خشک شد، نقش یک فروشگاه بزرگ برای بیابان را به دست گرفت. شالی زارها و کشتزارها از حومه حله به حومه آبراه هندیه جا به جا شدند و قبیلههای بزرگ برای داد و ستد از عربستان و بیابان سوریه به این دو شهر، به ویژه نجف میآمدند. با تعامل و داد و ستد اقتصادی فزاینده و چشم گیر نجف و کربلا با قبیلهها، به ویژه در طول صده نوزدهم، پیکها و فرستادگان ویژهای را که از این دو شهر فرستاده میشدند، توانا ساخت تا آیین شیعه را در میان قبیله نشینها بیشتر و موثرتر از پیش گسترش دهند.

۴-۲-۳ تغییر جریان آب فرات

عامل دیگری که بر فرآیند شیعهگری قبیلهها تاثیر داشت، تغییر جریان آب رود خانه فرات بود. همچنان که پیشتر گفته شد خیزش نجف و کربلا از میانه صده هجدهم پیوند نزدیکی با ذخیرههای آبی آنها داشت و به ویژه نجف از کمبود فراوان آب رنج میبرد. علت این امر دوری نسبی این شهر از فرات و شمار اندک چاههای شهر بود. سالها بی توجهی، آبراه «حسینیه» را که آب کربلا را تامین میکرد، به گل و لای نشاند؛ و تنها پس از ساخت آب بندی بر آن در آغاز صده هجدهم، ذخیرههای آب شهر به اندازه چشمگیری بهبود یافت و زمینهای زیر کشت حومه کربلا افزایش یافت که برخی قبیلهها را به حومه شهر جذب کرد.

اما، بسیار بیشتر از آبراه حسینیه، ساخت آبراه «هندیه» بود که به جذب شمار چشمگیری از قبیلهها به سرزمینمیان نجف و کربلا انجامیده و روابط میان این دو شهر و قبیلهها را دگرگون ساخت. ساخت این آبراه در سال ۱۸۰۳ م و با کمک پولی یکی از کارگزاران حکومت شیعه «عوض» هند برای آب رسانی به نجف به پایان رسید.

آبراه هندیه نه تنها رونق و رفاه نجف را در صده نوزدهم تضمین کرد، بلکه باعث دگرگونیهای مهم آب و هوایی و بوم شناختی در عراق جنوبی و میانی شد.[۷۲] آبراه هندیه، در پایین مسیب از فرات جدا شده و به سوی نجف میرفت. میان سالهای ۱۸۶۵ م و ۱۸۹۰ م این آبراه بیشتر آب رود فرات را جذب میکرد، بنابراین مسیر رود خانه فرات تغییر یافت و در نتیجه، زمینهای نزدیک حله به آرامی خشک شده و جریان رود حله کم و آرام شد. در نتیجه، حله جایگاهش را به عنوان یک پایگاه کشاورزی و بازرگانی از دست داد و در سوی دیگر، آبیاری در طول آبراه هندیه گسترش مییافت و زمینهای اطراف آن به خوبی زیر کشت میرفت.[۷۳]

زمینهای آبیاری شده اطراف نجف، با ساخت سه آبراه کوچک تر در پایان صده نوزدهم باز هم افزایش پیدا کرد. بسیاری از قبیلهها، به ویژه قبیلههای خزعل وادار شدند تا منطقه رود حله را رها کرده و در طول آبراه هندیه ساکن شوند. جذب قبیلههای بسیار به ناحیه به طور فزاینده حاصل خیز در امتداد آبراه هندیه میان کربلا و نجف، تازه نشیمن یافتگان را در برابر تاثیرهای این دو شهر بیپناه گذاشت. به این ترتیب، نجف و کربلا بیش از پیش در جایگاهی قرار گرفتند تا به عنوان پایگاههای اصلی گسترش آیین شیعه عمل کنند و یک نیروی دینی پویا را میان قبیله نشینان بپراکنند.

۴-۲-۴ سیاست عثمانی در راستای اسکان قبیلهها

این عاملها به تنهایی نمیتوانند دامنه و گستردگی نوگروی در صده نوزدهم را کاملا روشن کنند. منابع سنی، شیعه و بریتانیایی در این واقعیت هم باورند که کم و بیش هیچ نشانهای از شیعهگری در میان شتر پروران بیابان گرد عراق در آغاز صده بیستم وجود نداشت؛ و این که این آیین تنها در میان قبیلههای نشیمن یافته گسترش پیدا کرد. بیگمان، قبیلههایی که شیوه زندگی بیابانی را به عنوان یک اصل و عادت نگه داشتند کم و بیش بی استثنا تا به امروز سنی ماندند. از این دیدگاه، به نظر میرسد که دامنه و گستردگی نوگروی در صده نوزدهم را تنها به عنوان پیامد ناخواسته سیاست نوین اسکان قبیلهای عثمانی میتوان کاملا درک کرد. در سال ۱۸۳۱م، عثمانیها کنترل مستقیم بر عراق را از سر گرفتند، و بنابراین فرمان روایی مملوکان عراق پایان یافت. بر خلاف کوششهای مملوکان برای در هم شکستن قبیلهها با ضربههای گاه و بیگاه، فرمانداران نوین عثمانی قبیله نشینها را تشویق میکردند تا یکجا نشین شده و کشاورزی در پیش گیرند. این فرمانداران برای افزایش تولیدات کشاورزی و درآمدهای مالیاتی به یکجا نشاندن قبیلهها میپرداختند؛ و این بازتابنده خواست استانبول برای بهبود نقش امپراتوری در اقتصاد سرمایهداری جهانی بود.[۷۴]

آبیاری بخشهای زیر کشت با ساخت آبراههای نو بهبود پیدا کرد و آبراههای کهنه به منظور گسترش زمینهای زیر کشت – به ویژه در دوره رشید پاشا (۱۸۵۷- ۱۸۵۳) – لایروبی شد. ارائه قانون زمین عثمانی[۷۵] در سال ۱۸۶۹ م و دادن اسناد مالکیت[۷۶] و جدا سازی زمینهای دولتی- در دوره مدحت پاشا (۱۸۷۲-۱۸۶م)– فرایند یکجا نشینی را شتاب بخشید. این سیاست با فروش قطعه زمینهای دولتی به مالکان خصوصی و کاهش کرایه بهای زمین، قبیله نشینان را در عراق میانی و جنوبی به زمین پیوند داد.[۷۷] از این زمان، فرمانداران عثمانی عراق به گسترش اقتدار حکومت در بخشهای روستایی جنوب پرداختند.

عثمانیها، از یکجا نشینی به عنوان ابزاری برای متمدن کردن بیابان گردان، القای شریعت[۷۸] در میان آنان، و وادار ساختنشان به حل و فصل اختلافاتشان در دادگاههای شرعی به جای شیوههای قبیلهای بهره میبردند. در کوشش برای یکجا نشاندن و آوردن آنان زیر کنترل دقیق حکومت، فرمانداران کوشیدند تا جامعه قبیلهای را بازسازی کنند. آنها درصدد بودند تا هم پیمانیهای بزرگ قبیلهای را در هم شکنند و جایگاه شیخهای بلند پایه به عنوان اشراف[۷۹] را – که سرزمینهای گستردهای را اداره میکردند – سست کنند. در این نبرد، جدایی میان قبیلههای گوناگون تشکیل دهنده هم پیمانیها افزایش یافت و شاخههای اصلی از آنجا که حکومت، هر قبیله را پاسخگوی سهم خود از محصولات میدانست در عمل مستقل شدند. در واقع، عثمانیها با دادن اسناد مالکیت به افراد بر پایه قانون زمین از ۱۸۶۹م، هر چه بیشتر سازمان جامعه قبیلهای و روابط میان شیخها و قبیلهنشینان را مختل کردند.[۸۰]

اقدامهای عثمانیها باعث برانگیختن قبیلههای آبراه هندیه و بخشهای منتفق و شامیه شد و به رشته شورشهایی انجامید. مقامهای عثمانی و علما در نجف و کربلا منافع مشترکی در تلاش برای آرام ساختن قبیلهها داشتند؛ در حالی که عثمانیان بیشتر علاقه به افزایش درآمدهای مالیاتی داشت، و علما مایل بودند تا امنیت زیارت، جا به جایی مردگان، و روند کمکها و خیرات را به شهرهای مذهبی تامین کنند. بنابراین، برای نمونه، نامیک پاشا[۸۱] فرماندار عثمانی عراق در سال ۱۸۵۲ خواستار میانجی گری علمای شیعه برای پایان شورش قبیلهها شد.  برخی از قبیلههای شورشی هنوز شیعه نشده بودند و عمل کرد علما به عنوان میانجی میان آنها و حکومت، نفوذ و تاثیر آنان را در میان قبیلهها افزایش داد.[۸۲]

در طول صده نوزدهم، بخش عمده قبیلههای عراق یکجا نشین شدند و کشاورزی پیشه کردند. پا گرفتن شهرها در عراق میانی و جنوبی در نیمه دوم صده نوزدهم گواه دیگری بر دگرگونی روابط میان بیابان و کشت زارها در این منطقه بود. افزایش شهرها نشانگر خرد شدن هم پیمانیها و افزایش یکجا نشینی قبیلهای بود. از سوی دیگر، گزار به کشاورزی، اقتصاد قبیلهای را تنوع بخشید و جامعه قبیلهای را لایه لایه کرد. تصاحب املاک و دارایی کشاورزی، توازن قدرت سیاسی میان قبیلههای یکجا نشین و بیابان گرد را تغییر داد و به طور عمده روابط درونی قبیلههای یکجا نشین را تحت تاثیر قرارداد و نقش شیخها را دگرگون ساخت.[۸۳]همچنین، پیوند هر یک از افراد قبیلهای یکجا نشین به تکههای کوچک زمین باعث بروز اختلافهایی میان قبیلهها و قبیلهنشینان بر سر آب و زمین میشد. برخلاف زندگی بیابان گردی و پرورش شتر – که چندان وابسته به آب نبود – تصاحب زمینهای کشاورزی نیاز بسیار به منابع آب تازه داشت. آب مایه حیات کشاورزان قبیلهای و منبع نایابی شد که قبیلهها و قبیلهنشینان عراقی بر سر آن با هم رقابت میکردند و این مسئله، به ویژه در مناطق نزدیک به شهرها، تجزیه و فروپاشی جامعه قبیلهای را تقویت و همبستگی گروهی را کاهش میداد.

۴-۳ پیدایش سرکالها و سیدها در میان قبیلهها

نابسامانیای که در پی فروپاشی ساختار قبیلهای و کاهش و زوال قدرت سیاسی و نظامی شیخها پدید آمده بود، به توضیح و تبیین پیدایش سرکالها[۸۴] (از واژه پارسی سرکار) و سیدها[۸۵] در میان قبیلههای یکجا نشین کمک میکند. ریشه این دو در میان قبیلههای عراق ناشناخته است؛ اما آنچه آشکار است، افزایش هم زمان شمار و نفوذ آنها با یکجا نشینی قبیلهها و بازسازی سامان قبیلهای بوده است. در حالی که سرکالها در بنیاد نقش اجتماعی- اقتصادی بر عهده داشتند، سیدها کارکردهای دینی و اجرایی را در درون قبیله انجام میدادند و این گونه گرایش افراد قبیله به شیعهگری را بسیار تحریک میکردند.

۴-۳-۱ : سرکالها

شمار سرکالها در طول صده نوزدهم بسیار افزایش یافت. آنها تنها در میان کشاورزان قبیلهای یافت میشدند و همانندی در میان بیابان گردان نداشتند. آنها، که مقامشان نیمه موروثی شده بود، مقامهایی همچون سرکارگر، کدخدا، رهبر گروه یا رییس شاخهای کوچک داشتند. بیشتر آنان به عنوان سخن گویان یا نمایندگان کشاورزان قبیلهای ظاهر میشدند و بر کار گروهی از کشاورزان نظارت میکردند و حجم کار هر یک از اعضای گروه را تعیین میکردند. شیخها و شهر نشینانی که دارنده اسناد مالکیت بودند، به سرکالها نیازمند بودند تا سهمشان از درآمد زمین را از افراد قبیلهای که قطعههای زمین آنها را برای کشاورزی به آنها داده بودند، بگیرند. بنابراین سرکالها، دلالهایی بودند که نقش اصلیشان این بود که زمینها را زیر کشت نگه دارند و درآمدها را برای زمینداران جمع آوری کنند.[۸۶]

۴-۳-۲ : سیدها

هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد سیدها یا هرگونه اشخاص دینی دیگر، در میان قبیلههای بیابان گرد عراق زندگی میکردند. نبود آنها در میان بیابان گردان شاید به این دلیل بود که زندگی در بیابان، پاک دینی و تزهد[۸۷] را بر تشریفات مذهبی با شکوه و نیایش پیشوایان و پاکان ترجیع میدادند. سیدهای قبیلهای به ویژه در بخشهای شیعه نشین عراق میانی و جنوبی به فراوانی یافت میشدند. آنها مدعی بودند که از فرزندان علی ، نخستین پیشوای شیعه، از طریق همسرش فاطمه زهرا ÷ – که دختر پیامبر بود – هستند.

سیدها در میان قبیلههای عراقی که در بین آنها ساختار اجتماعی پیشینشان در فرایند یکجا نشینی فرومیان پاشیده بود به شدت افزایش یافتند. گزار قبیلهها از بیابان گردی به کشاورزی، نیاز بایسته و بیدرنگ به ساز و کارهای بیشتری را میطلبید تا از عهده پیچیدگیهای اجتماعی- اقتصادی نوین و همچنین خدمات دینی برآیند. کشاورزی با پیوند دادن قبیله نشینان به آب و قطعههای کوچک زمین، جامعه قبیلهای را فرو پاشید. هم پیمانیها از کارکردشان به عنوان جوامع سیاسی بازایستادند و قبیلههای بزرگ تشکیل دهنده آنها برتری و امتیازشان را به عنوان واحدهای اقتصادی جمعی از دست دادند.

از سوی دیگر، شیخها نیز در این میان بخش عمدهای از اقتدار سیاسی پیشین خود را از دست دادند و در نتیجه، سیدها در میان همه اعضای قبیلههای اسکان یافته بسیار پرطرفدار شده و تبدیل به بخش اصلی و لازم این جامعه فرو پاشیده شدند. آنها تنشهای درون قبیله یا میان قبیلهها، یا میان قبیله نشینان و بیگانگان را فرو مینشاندند. از این رو، شیخها، با آگاهی از کاهش اقتدار و احترامشان در میان قبیله نشینان، برای بازگرداندن سامان و ثبات در میان واحدهای قبیلهای تجزیه شده به سیدها نیازمند بودند؛ در نتیجه، سیدها به عنوان نمایندگان سیاسی شیخها مطرح شدند. و سرانجام، برخی سیدها فرستادگان ویژهای از شهرهای دینی برای گسترش آیین شیعه و تشویق به یکجا نشینی در میان قبیلهها بودند. نفوذ و تاثیر سیدها بر قبیله نشینان، آنها را به عنوان نیروی کمکی برای نوگروی و بسیار ارزشمند و راهگشا برای فرستادگان، مبلغان و پیکهایی که برای ترویج و گسترش شیعهگری به میان قبیلهها میآمدند، مطرح ساخت.[۸۸]

۴-۴: عوامل دیگر

عوامل دیگری نیز در افزایش ترویج و گسترش شیعه از آغاز صده نوزدهم تاثیر گذار بوده است. در آن زمان فرستادگان و مبلغان شیعه از شرایط نسبتا آرام کشور و کنترل ضعیف مملوکان بر منطقه جنوب بغداد یاری و بهره بسیار بردند. آنان همچنین از بیتوجهی واپسین فرمان روای مملوکی، داود پاشا، که گویا علاقمند به روا داری تکاپوی مبلغان شیعه بود، بهره بردند. از سوی دیگر، این فرستادگان از تغییر این سیاست مملوکان توسط عثمانی در سال ۱۸۳۱ م که برگزاری آشکار و همگانی آیینهای شیعی در عراق را ممنوع میکرد، سود فزایندهای بردند. آنها درپی راهبرد نوین سلطان عبدالحمید دوم (۱۹۰۹-۱۸۷۶م) که به دنبال یک پارچگی اسلامی بود، و همچنین تاکید بر آموزه (دکترین) برابری توسط ترکان جوان پس از انقلاب ۱۹۰۸م باز هم آزادی بیشتری برای تکاپو در میان قبیله نشینان به دست آوردند.

علمای سنی و کارگزاران عثمانی از راهبرد سلطان عبدالحمید به عنوان عاملی بنیادین که شیعیان را به استوار سازی جایگاهشان در عراق و فرستادن پیکها و مبلغانی به میان قبیلهها توانا میساخت، یاد کردهاند. آنها به نبود تبلیغات متقابل عثمانی، و شمار بسیار کم علمای سنی در عراق که تحت الشعاع همتایان شیعه خود بودند، اشاره میکردند. همچنین، ادعا میشد که فرستادگان شیعی از نادانی و بی سوادی قبیله نشینان – که زیر نفوذ آنها بودند – بهره میبردند. نیروی متقاعد کنندگی این فرستادگان به اندازهای موثر بود که حتی برخی از سربازان و پاسبانان عثمانی نیز به آیین شیعه گرویدند.[۸۹]

از دیدگاه ناکاش، دو انقلاب مشروطه ایران (۱۹۰۶م) و عثمانی (۱۹۰۸م) بر سیاسی شدن آیین شیعه در عراق تاثیر گذاشتند و از دیدگاه «افرا بنجیو»، سیاسی شدن این آیین نیز در این زمان به پذیرش آن در میان قبیلههای تازی یاری داد.[۹۰]

راه حلهای پیشنهادی برای مقابله با کوششهای شیعی شامل افزایش آموزش و تبلیغ مذاهب سنی در عراق میشد. پنج تن از علمای سنی که از سوی دولت عثمانی در سال ۱۹۰۵ م برای سازمان دهی آموزش عثمانی و مقابله با تبلیغات شیعی به عراق فرستاده شدند، در تغییر این روند و گرایش شکست خوردند. شمار اندک، نبود پشتیبانی کارگزاران بومی از آنها و کم تحرکی آنان به دلیل دریافت نکردن منظم دستمزد را به عنوان دلایل ناکامی آنها آوردهاند.[۹۱] ناکامی عثمانیها در کاستن از تکاپوی فرستادگان شیعه نه تنها به دلیل اقدامها و چاره جوییهای ناچیز آنان در برابر آن یا به خاطر نداشتن پایگاه اجتماعی در عراق بود، بلکه آنان در بخشهای بسیاری به دلیل شتاب و شدت نوگروی به ویژه در نیمه دوم صده نوزدهم شکست خوردند.[۹۲] در نبود برآوردهای دقیق جمعیتی که سنیها و شیعیان را از یکدیگر جدا کند، برخی مقامهای عثمانی شیعیان را یک کمترینه چهل درصدی از جمعیت عراق به شمار میآوردند. نبود منابع و برآوردهای جمعیتی این حقیقت را نشان میدهد که عثمانیها از معانی و مفاهیم گزار قبیلهها از زندگی بیابان گردی به یکجا نشینی در عراق دریافت درستی نداشته و از دامنه نوگروی تا پایان صده نوزدهم آگاهی کاملی نداشتند. کارگزاران بریتانیایی نیز از گسترش این نوگروی که در طول صده بیستم همچنان ادامه داشت، شگفت زده بودند. این روند در سال ۱۹۱۷ م با شدت دنبال میشد و نمونههایی از این نوگروی حتی در میان خاندان سعدون، که ادعا میکردند از نسل شریف مکه هستند. و اعضایش شیخهای ارشد هم پیمانی منتفق بودند- وجود داشت. (در حالی که افراد قبیلههای منتفق بیشتر شیعه شدند، شیخ آنها یعنی خاندان سعدون بیشتر سنی ماندهاند. که در جنوب عراق و در شهر ناصریه ساکنند.)

۵- سرشت نوگروی

گرایش شتابان قبیلههای عراق به آیین شیعه به هیچ عنوان کامل نبود و همچنان که این نوگروی در میان هم پیمانیها و قبیلهها گسترش مییافت، قبیله نشینان تازی تا صده بیستم هنوز به چند دستگی دچار بودند. به این ترتیب بسیاری از قبیلهها و هم پیمانیهای بزرگ عراق به شاخههای سنی و شیعه تقسیم شدند. شاخههایی که در جنوب بغداد (میان رودان) نشیمن داشتند، بیشتر شیعه شدند و شاخههایی که درشمال و باختر بغداد در میان دو رود دجله و فرات (جزیره) زیست گاهشان بود، بیشتر سنی ماندند. در حالی که برخی از علمای سنی نوگروی قبیله نشینان را به عنوان رویگردانی (ارتداد) از آیین و باور سنی ارزیابی میکنند، اما دیگران، قبیله نشینان را پیش از گرایششان به شیعه گری به سختی و کمتر مسلمان به شمار میآورند. گروه نخست هنوز هم برای اشاره به شیعیان و توضیح نوگروی آنان واژه تازی «روافیض»[۹۳] را که نشانگر رویگردانی از آیین سنی است به کار میبرند.

در گرایش قبیله نشینان به آیین شیعه گویا فرستادگان و گماشتگان شیعه از هیچ گونه روش و آیین ویژهای بهره نمیبردند؛ چرا که گرایش به اسلام یا در درون اسلام دربرگیرنده هیچ گونه تشریفات و فرایند رسمی نیست. احتمالا در برخی از موردها قبیله نشینان از شیخ آنها پیروی کرده باشند ( برخلاف مورد هم پیمانی منتفق که شیخهای آن از خاندان سعدون سنی ماندند) و شاید در چند مورد سیدها در آغاز آیین شیعه را پذیرفته باشند و سپس برخی یا همه بخشهای قبیلهای که آنان در میان آنها بودند، از آنها پیروی کرده باشند.[۹۴] شاید قبیله نشینان با پذیرش شیعه گری به دنبال گریز از سرباز گیری حکومت بودهاند. همچنین شاید همچون مورد هم پیمانی منتفق، نوگروی به عنوان عملی اعتراض آمیز از سوی بخشی از افراد عادی قبیله در برابر شکافهای فزاینده میان بخشهای توانگر (خاندان سعدون) و تهی دست قبیلهها و هم پیمانیها باشد. شاید هم نوگروی نمادی از یک عمل اعتراض آمیز ضد دولتی از سوی بخشی از افراد قبیله باشد. کوششهای عثمانی از سال ۱۸۳۱ م برای اسکان مردمان بیابان گرد، گسترش کشاورزی، تقسیم سندهای مالکیت میان مردمان و افزایش گرد آوری مالیات در عراق به احساسات نابرابری و اعتراض در میان قبیله نشینان و همچنین به واکنشهای خشونت آمیز و ایستادگی انجامید. همچنان که آنها درگیر نبردی سخت با حکومت بودند، پذیرای اسلام شیعه شدند؛ چرا که جنبههای ضد حکومتی شیعه گری و ایستادگی آن در برابر سرکوب و بیدادگری، برای آنان خوشایند و گیرا بود.[۹۵] این دلیلها هر چند شاید منطقی و استوار باشند، اما هنوز به درستی رابطه میان دگرگونی همه سویهای که قبیله نشینان در پی گزار از زندگی بیابان گردی به کار کشاورزی تجربه میکردند و انگیزه آنان در پشتیبانی از شیعهگری را روشن نمیکند.

تنها، فروپاشی سامانه قبیلهای، که بحران هویتی در میان قبیلههای نشیمن یافته پدید آورد – و همچنین نیاز آنها به جا به جایی و بازیابی خود در نقشه اجتماعی محیط اطراف آنها است که به درستی میتواند این انگیزه قبیله نشینان را روشن سازد. یکجا نشینی، شیوه پیشین زندگی قبیله نشینان را دگرگون ساخت، و یک احساس جا به جایی و از خود بیگانگی میان آنها پدید آورد. به زبان روشن تر، گرایش به شیعهگری، واکنش قبیله نشینان به بحرانی بود که در پی فروپاشی سازمان اجتماعی- اقتصادی و سیاسی گذشته خود با آن درگیر بودند. این نوگروی، جبرانی برای نبود شیوه پیشین زندگی قبیله نشینان و گواهی بر جست و جوی آنها برای ثبات بود. افزون بر این، افزایش یکجا نشینی به برخوردهای نوین اجتماعی- اقتصادی میان قبیله نشینان نشیمن یافته و شهرهای اطراف آنها به ویژه نجف و کربلا انجامید. این برخوردها موضوع هویت را برای قبیله نشینان تشدید کرد و انگیزه آنها را برای دربرگرفتگی و تحرک اجتماعی افزایش داد. از این دیدگاه به نظر میرسد «نوگروی» بازتابنده کوشش قبیله نشینان و همچنین شیخها برای همگون سازی و تعدیل فاصلهها میان خود و همسایگان تازه آنها در شهرهای شیعهنشین بود.

گرایش قبیله نشینان به شیعه گری مشروعیت دینی بیشتری را به آنان بخشید، و آنها را توانا ساخت تا خود را به عنوان «مسلمانان برتر» به شمار آورند. با پذیرش یک رفتار دینی آشکار، آنها ارج و ارزش بیشتری به دست میآوردند و با برگزاری آیینهای شیعه، همچون زیارت شهرهای مقدس شیعهها میتوانستند پیوندهای اجتماعی- اقتصادی خود را با جمعیت شیعه در جنوب عراق بهبود بخشند. بنابراین، «نوگروی» ابزاری بود که قبیله نشینان میکوشیدند با بهرهگیری از آن به آغازی نو برسند و ساختار دینی و هویت اجتماعی خود را از نو سامان دهند.[۹۶] با این وجود، گرایش به شیعه گری به ارزشهای اجتماعی و اخلاقی پیشین قبیله نشینان رخنه نکرد. این مسئله در سرشت آیینهای شیعه و جایگاه قانونهای اسلامی شیعه در میان قبیله نشینان و همچنین در پیوندهای میان قبیلههای سنی و شیعه آشکار است. فرستادگان شیعی، زیارت آرامگاههای پیشوایان و آیینهای یادبود حسین ، پیشوای سوم را تشویق میکردند. این فرستادگان، آیینهای شیعه را سازگار با ویژگیهای آرمانی جوانمردی تازی[۹۷] و روشها و شیوههای آیینها و جشنهای قبیلهای عراق گسترش میدادند.

از آنجا که مردان قبیله، شنیدن سرودها و ترانههایی از قهرمانان را همیشه میپسندیدند، فرستادگان شیعه از سرودههای تازی بهره میبردند تا ایستادگی قهرمانانه حسین  و یارانش را در نبرد کربلا مجسم کنند. آنها همچنین دلاوری علی ، شیوایی سخنانش، راستگویی و ساده زیستی او را برجسته میکردند تا از این راه ارزشهای قبیلهای مانند مردانگی، دلاوری، سرافرازی، بزرگواری و جوانمردی را خوشایند و پسندیده جلوه دهند. در واقع، هنگامی که واعظان شیعه تکاپوی خود را در میان قبیلههای کوچ کننده به عراق آغاز کردند، بر دو گزاره برجسته تکیه میکردند که یک فرد بیابان گرد میتواند آن را دریابد و درستی آن را پذیرا شود؛ نخست، نگاه ویژه به نیکیها و پسندیدگیهای خاندان پیامبر، و دوم، بازگویی دادخواهیها و ستمهایی که فرزندان علی  از دست دشمنان خود کشیدند. این روشها برای نشان دادن آیین شیعه، بهترین روش برای رسیدن به درون و روان یک مرد قبیلهای است. هنگامی که مردمان قبیله، این سرودهها و سخنرانیها را – که واعظان شیعه به زبان میآورند – میشنوند، احساس میکنند که زندگی آنان هم گوشهای از زندگی پیشوایان شیعه است؛ زیرا این مردمان، پرستش قهرمانان را دوست دارند و از این رو پیشوایان شیعه با ویژگیهایی که برای آنان خوانده میشد، از نگاه آنان قهرمانانی آرمانی و شایسته پیروی هستند.[۹۸]

این آیینها و نیایشها که نشانگر ویژگیهای آرمانی جوانمردی تازی بود، قهرمانان تازهای برای قبیله نشینان پدید آورد که با آنها هویت مییافتند و با نامشان میتوانستند سوگند یاد کنند. به این ترتیب، بحرانی که در پی فروپاشی سازمان قبیلهای و نبود اقتدار سیاسی پدید آمده بود، نیایش و پیروی از پیشوایان شیعه را ترغیب میکرد، که تصویر آنها شور و امید قبیله نشینان برای اقتدار و مرجعیت را به روشنی بیان میکند.

همچنین، این آیینها و نیایشها با پراکنش قانون و شریعت شیعه در میان قبیلهها به دست کارگزاران دینی (مومنان)[۹۹] تکمیل شدند. آنها از سوی مجتهدان بزرگ که در نجف و کربلا بودند به میان قبیلههای نشیمن یافته فرستاده میشدند. آنها دانش آموخته «مدرسه»[۱۰۰] بوده و از این روی توانایی پرداختن به کارهایی چون زناشویی، جدایی و وراثت را داشتند. مومنان همچنین اداره کارهای دینی و هدایت آیینهای سوگواری حسین  را در دست داشته و رایزن دینی نیز شیخها بودند. گرایش گسترده بخش بزرگی از قبیلههای عراقی به شیعه گری که بیشتر در طول صده نوزدهم رخ داد، گسترش«جامعه» شیعه در عراق جنوبی را هموار ساخت. اگر چه در صده نوزدهم سرشت این «جامعه» و نهادهایش همچنان پوشیده و ناروشن بود، مجتهدان شیعه تا سال ۱۹۰۸ م به تدوین تئوری سیاسیای پرداختند که ساختار حکومت را در کشور پیش بینی شده آنها روشن میساخت. و در این میان، نقش دو انقلاب مشروطه ایران (۱۹۰۶) و عثمانی (۱۹۰۸) را در سیاسی شدن آیین شیعه در عراق و تدوین این تئوری سیاسی نمیتوان نادیده گرفت.

۶- سیاست عثمانی در برابر شیعیان

صده شانزدهم آغازی نو در تاریخ عراق به شمار میرود. پیروزی عثمانیها در عراق، دستاورد جنگی دینی بود که در سال ۱۵۱۴ م میان سلطان سنی عثمانی و شاه شیعه صفوی آغاز شده بود. سرانجام پس از کشمکشهای بسیار در سال ۱۶۳۴ عراق برای همیشه بخشی از خاک عثمانی شد. با آن که آیین سنی، آیین نخست و چیره دین اسلام بود، نخستین فرمان روایان عثمانی در برخورد با جامعه شیعه، بردبار و باگذشت بودند. این منش و رفتار نیک، به چند دلیل پایدار نماند که برجستهترین آنها، جنگهای ایران و عثمانی بود که تا سال ۱۸۱۸ م دنبال میشد. این جنگها افزون بر آسیبهای دیگر، به سیاست بردباری و روا داری عثمانی در برابر شیعیان پایان داد. شیعیان عراق – که بیشتر به سوی ایرانیان گرایش داشتند – در اندیشه عثمانیها ستون پنجم آمادهای بودند که میتوانستند هر دم به دامن دشمن بیافتند و البته در چند نمونه، این گمان عثمانیها ثابت گردید. از این رو، عثمانیها به زودی دانستند که باید به تنها گروهی که از آنان پشتیبانی میکند یعنی شهروندان سنی روی بیاورند و در میان این جنگهای دیرپا، تخم برتری و چیرگی سنیان بر عراق پاشیده شد.[۱۰۱]

از سوی دیگر، از آنجا که در کنار رقابت ترکها با ایرانیان بر سر عراق، تبلیغات فرقهای نیز صورت میگرفت، به طور طبیعی حکومت عثمانی تنها به سنیهای شهر نشین عراق اعتماد میکرد. با انزوا و سرکشی شیعیان- چه قبیلههای نافرمان و چه شهروندان پرخاشگر شهرهای مقدس- عثمانیهایی که پیوسته بر عراق حکم میراندند، آسان تر میتوانستند به گزینش سنیان و کنار گذاشتن شیعیان بپردازند.

در واقع، در طول این سالها، جامعه سنی دست کم از کمترین پشتیبانی و آموزش و پرورش بهره مند بود، در حالی که شیعیان به ویژه در مناطق جنوب بغداد کاملا خارج از نظام قرار داشتند. شیعیان عراق در همه جا از جایگاههای سازمانی، ارتشی، و بنیادهای دانش پژوهی و آموزشی رانده میشدند و آیین شیعه در قانونها و دادگاهها جایگاهی نداشت. خود شیعیان هم به پیشواز این گوشه گیری و رانده شدگی میرفتند. از آنجا که در آموزشگاهها و دادگاهها تنها آموزگاران و دادرسان سنی پذیرفته میشدند، شیعیان از فراگیری دانش و دادرسی چشم پوشی میکردند و سرانجام، شیعیان که به گونهای گسترده از فرایند پیشرفت و اصلاحات اندک شهرهای عرب سنی نشین در صدههای هجده و نوزده، جدا مانده بودند، هر چه بیشتر از دو گروه دیگر (کرد و عرب سنی) دور میشدند.[۱۰۲]

در آغاز صده بیستم این عاملها بیش از ناسازگاری و کشمکش دینی به جدایی شیعیان از سنیها انجامید. از آنجا که در همه این دوران، همه جایگاهها و پایگاههای لشگری و کشوری به سنیها سپرده میشد، جای شگفتی نیست که سنیان تا آنجا پیش رفتند که خود را برگزیدگان طبیعی و همیشگی کشور و تنها رهبران امین و پایدار آن میپنداشتند، و از این رو، جایگاه شیعه در آغاز سلطه  انگلستان بر عراق، پیامد فرمان روایی و سیاستهای ۴۰۰ ساله عثمانی سنی بر این سرزمین است.

 

[۱]– فب مار، “تاریخ نوین عراق“، برگردان محمد عباس پور، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی،۱۳۸۰، صص  ۲۷-۲۶ – همچنین بنگرید به: – گراهام فولر، رند رحیم فرانکه، “شیعیان عرب مسلمانان فراموش شده“، برگردان خدیجه تبریزی، قم: انتشارات شیعه شناسی، ۱۳۸۴، صص ۴۲-۴۱و ۹۸٫ – “تشیع و تاریخچه آن”، مجمع جهانی شیعه شناسی، www.shiastudies.com .

[۲] – Yitzhak Nakash, “The Shi’is of Iraq,” New Jersey, Princeton: Princeton University Press, 1994. p. 13.

[۳] -Confederations

[۴] -Metz

[۵] -Simons

[۶]– حسین سیف زاده، “عراق؛ ساختارها و فرایند گرایش های سیاسی“، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹، صص ۴۱- ۴۰ ؛ و همچنین:  -Ibid, p. 14.

[۷]– عبدالله فهد النفیسی، “نهضت شیعیان در انقلاب اسلامی عراق“، برگردان کاظم چایچیان، تهران: امیر کبیر، ۱۳۶۴، ص ۳۳٫

[۸] – Ann Lambton, “State and Government in Medieval Islam,” Oxford: 1981, pp. 212 – ۲۱۳٫

[۹] -Kammuna

[۱۰] -Persianized

[۱۱] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 14.

[۱۲] -Ulama

[۱۳] – Stephen Longrigg, “Four Centuries of Modern Iraq,” Oxford: 1925, Beirut reprint, 1968, pp. 19, 58.  See also: Abbas al-Azzawi, “Ta’rikh al-‘iraq bayna ihtilalayn,” ۸ Vols. Baghdad: 1935-1956, 3: pp. 315-356.

[۱۴] – Hamid Algar, “Religion and State in Iran, 1758-1906: The Role of the Ulama in the Qajar Period,” Berkeley: 1969, pp. 30-33.  See also: John Perry, “Karim Khan Zand: A History of Iran, 1747-1779,” Chicago: 1979, p. 179.

[۱۵] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 16.

[۱۶] -Awadh or Outh

[۱۷] -Nawwabs

[۱۸] – Juan Cole, “Indian Money and the Shrine Cities of Iraq, 1786-1850,” MES 22, 1986, pp. 461-80.

[۱۹] -Tuwayrij

[۲۰] -Corpse Traffic

[۲۱] – Yitzhak Nakash, op. cit, pp. 17-18.

[۲۲] Ibid, p. 18. See also: –  عبدالله فهد النفیسی، پیشین، ص ۳۲٫

[۲۳] – Dulaym

[۲۴] – Abbas al-Azzawi, op. cit, ۳: ۳۳۷.

[۲۵] – Stephen Longrigg, op. cit, p. 34.

[۲۶] -Shiism

[۲۷] – Meir Litvak, “The Shi’i Ulama of Najaf and Karbala, 1791-1904: A Socio-Political Analysis,” Harvard University, 1991, pp. 112-116.

[۲۸] -Traditionals

[۲۹] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 21.

[۳۰] – Stephen Longrigg, op. cit, p. 34.  See also: Abbas al-Azzawi, op. cit, p. 5: 210.

[۳۱] – Meir Litvak, op. cit, pp. 107, 124-26.  See also: Juan Cole and Moojan Momen, “Mafia, Mob and Shiism in Iraq: The Rebellion of Ottoman Karbala, 1824-1843,” PP 112, 1986, pp. 115-116, 122, 124.

[۳۲] -Gangs

[۳۳] – Yitzhak Nakash, op. cit, pp. 22-23.

[۳۴]Ibid, p. 23.

[۳۵]Ibid, p. 24.

[۳۶] – Selim Deringil, “The Struggle against Shi’ism in Hamidian Iraq: A Study in Ottoman Counter-Propaganda,” WI  ۳۰,۱۹۹۰,p.50.

[۳۷] -Bani Sulama

[۳۸] -Tayy

[۳۹] -Sudan

[۴۰] -Musha’sha’

[۴۱] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 25.

[۴۲] – Robert Fernea, “Shaykh and Effendi: Changing Patterns Amonh the El Shabana of Southern Iraq,” Cambridge, Mass, 197, p.25

[۴۳] -Muntafiq

[۴۴] -Zubayd

[۴۵] -Dulaym

[۴۶] -Ubayd

[۴۷] -Khaz’al

[۴۸] -Bani Lam

[۴۹] -Al bu Mohammad

[۵۰] -Rabi’a

[۵۱] -Ka’b

[۵۲] – Hanna Batatu, “The Old Social Classes and The Revolutionary Movement of Iraq.” New Jersey, Princeton: Princeton Univesrsity  Press, 1982, p. 68.

[۵۳] – Stephen Longrigg, op. cit, p. 80.

[۵۴] -Shammar

[۵۵] -Toqa

[۵۶] -Sa’ih

[۵۷] -Ha’il

[۵۸] -Bani Tamim

[۵۹] -Najd

[۶۰] -Jarba

[۶۱] -Anaza

[۶۲] -Zafir

[۶۳] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 26.

[۶۴] -Alim

[۶۵] -Market- town

[۶۶]Ibid, pp. 27-28.

[۶۷] -Hasa

[۶۸] -Harb

[۶۹] – Tom Nieuwenhuis, “Politics and Society in Early Modern Iraq,” The Hague, 1982, pp. 123-125.

[۷۰] – Yitzhak Nakash, op. cit, pp. 28-29.

[۷۱] -Shatt al-Hilla

[۷۲] – Juan Cole, op. cit, p. 463.

[۷۳] – Tom Nieuwenhuis, op. cit, pp. 130,134.

[۷۴] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 32.

[۷۵] -Ottoman Land Code

[۷۶]  -Tapu Sanads

[۷۷] – Marion Farouk-Sluglett and Peter Sluglett, “The Transformation of Land Tenure and Rural Social Structure in Central and Southern Iraq, c. 1870-1958,” IJMES 15, 1983, p. 494.

[۷۸] -Shari’a

[۷۹] -Lords

[۸۰] – Selim Deringil, “Legitimacy Structures in the Ottoman State: The Reign of Abdulhamid II (1876-1909),” IJMES 23, 1991, p. 347.  See also: Tom Nieuwenhuis, Op.cit, pp 132-138;  Hanna Batatu , op. cit, pp. 75-76.

[۸۱] -Namiq Pasha

[۸۲] – Samira Haj, “The Problems of Tribalism: The Case of Nineteenth-Century Iraqi History,” SH 16, 1991, p. 55.

[۸۳] – Charles Issawi, “The Economic History of the Middle East, 1800-1914,” Chicago: 1966, p 172.

[۸۴]-Sirkals

[۸۵] -Sayyids

[۸۶] – Yitzhak Nakash, op. cit, p. 37.

[۸۷] -Puritanism

[۸۸]Ibid, pp. 38-41.

[۸۹] – Selim Deringil, “The Struggle against Shi’ism…,” pp. 49,54.  See also: Ibid, pp. 41-42.

[۹۰] –  حسین سیف زاده، پیشین، صص ۸۱-۸۰ .

[۹۱] – Selim Deringil, “The Struggle against Shi’ism…,” pp. 52,55.

[۹۲] – Stephen Longrigg, “Iraq, ۱۹۰۰ to 1950,” Oxford: 1953, p. 25.

[۹۳] -Ravafid

[۹۴] – Richard Bulliet, “Conversion to Islam in the Medieval Period,” Cambridge: Mass, 1979, p. 33.

[۹۵] – Yitzhak Nakash, op. cit, pp. 44-45.

[۹۶]Ibid, p. 45.

[۹۷] -Muruwwa

[۹۸] – عبدالله فهد النفیسی، پیشین، صص ۵۶- ۵۵ ؛   و نیز:- Ibid, p. 46.

[۹۹] -Mu’mins

[۱۰۰] -Madrasa

[۱۰۱] – فب مار، پیشین، ص ۴۶٫

[۱۰۲]همان، ص ۲۷ ؛  و نیز:  گراهام فولر، رند رحیم فرانکه، پیشین، صص ۱۹۵-۱۹۴ .

منبع: برگرفته از کتاب شیعیان عراق: اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.