اصلاحات عمربن عبدالعزیز و شکست آن

اصلاحات عمربن عبدالعزیز و شکست آن

۱٫ خلافت عمر بن عبدالعزیز

براى تاریخ‌نگارانی که درباره خلفاى اموى تحقیق مى‏کنند، شخصیت عمربن عبدالعزیز که از سال ۱۰۱ ـ ۹۹ هـ.ق خلافت کرد، بیشتر نمایانگر است؛ زیرا اگر وى را با دیگر خلفاى اموى مقایسه کنیم، او از ویژگى‏هایى برخوردار بوده است.

ابن‏اثیر مى‏نویسد: با مطالعاتى که در روش ملوک دارد، بعد از خلفا کسى نیکو سیرت‏تر از او نیافته است.([۱]) اگر چه ادعاى نیکو سیرت بودن همه آنها قابل تأمل است، چرا که انتصاب خلیفه اول برخلاف دعوت پیامبر اکرم ـ که در حادثه مهم غدیر خم بیان فرمودند ـ انجام شد و در مورد خلیفه دوّم نیز تنها به سفارش آن حضرت عمل نشد بلکه اساساً مسلمین هم طرف مشورت قرار نگرفتند و در زمان خلیفه سوّم هم به نوعى همان اتفاق خلیفه دوم تکرار شد و سیاست‌هاى اعمال شده در زمان این خلیفه موجب نارضایتى و شورش مردم شد که در نهایت به قتل او انجامید و تنها در جریان خلافت حضرت على بود که بالاخره به فرموده پیامبر اسلام عمل شد و حضرت على به درخواست و اجتماع و اصرار مردم این مسئولیت الهى را قبول کردند.([۲])

معمولاً عمربن عبدالعزیز را به عنوان پنجمین خلیفه از خلفاى راشدین مى‏دانند.([۳]) امام محمد باقر مى‏فرمایند: «او نجیب بنى‏امیه است».([۴])

رجاء بن حیوه ـ یکى از علماى وابسته به دربار امویان ـ تلاش فراوانى براى رساندن وى به خلافت انجام داد.([۵])

براى شناخت این خلیفه و سیاستى که او در جامعه اسلامى در پیش گرفت، صرف نظر از اینکه آیا در اعمال خود انگیزه سیاسى داشته است یا انگیزه دینى، مى‏توان به یک نکته مهم توجه داشت و آن اینکه عمربن عبدالعزیز کوشید تا وضع متعادلى در جامعه ایجاد کند و حکومت خویش را نه بر پایه فشار و استبداد، بلکه بر اساس این تعادل قرار دهد.

۲٫ اصلاحات عمربن عبدالعزیز

دلایل اصلى این تعادل، احیاى ارزش‌هاى صحیح در جامعه اسلامى، رعایت احکام و سنن دینى، حفظ حرمت شخصیت‏هاى محبوب، مجبور کردن عمال به اینکه از ظلم و اجحاف به مردم دست بکشند و ارائه یک تصویر مذهبى از خلافت خود، می‌باشد.

شاید عمربن عبدالعزیز تصور مى‏کرد که وضع نابسامان آن روزها، امویان را به سرعت به سوى نابودى و زوال پیش مى‏برد و تنها یک اصلاح بنیادین مى‏تواند اوضاع را به نفع امویان سروسامان دهد. در زمان وى گروه‏هاى مختلفى در جامعه حضور داشتند که برخى از مسائل جامعه را تحت‌الشعاع خود قرار مى‏دادند. برخورد عمربن‏عبدالعزیز با آنان به شرح ذیل است:

الف) برخورد با شیعیان

از اقدام‌های عمر دوّم؛ حذف سنت زشتى بود که خلفاىِ بعد از معاویه([۶]) آن را ترویج مى‏دادند و آن، دشنام دادن به امام على بود که در خطبه‏ها به صورت رسمى و عمومى صورت مى‏گرفت.

گفته شده است او نیز در اوان زندگى خویش چنین عملى را انجام مى‏داد، اما پس از چندى متوجه خطاى خویش شد و پس از آن همیشه از امام على به نیکى یاد مى‏کرد.([۷])

او با به دست گرفتن خلافت نه تنها خود این سنت را ترک کرد بلکه به همه عمال خویش نوشت که چنین کارى را ترک کنند.([۸])

به هر حال طبق مصادر تاریخى درباره این مسئله که عمربن‏عبدالعزیز چنین کارى را انجام داده است، تردیدى وجود ندارد.([۹])

از عمربن‏عبدالعزیز نقل شده است که گفت: «أزهد الناس فی الدنیا علی».([۱۰])

آنچه در برخى اقوال آمده است، نشان مى‏دهد که وى به تدریج شناختش نسبت به امام على فزونى یافته است، به خصوص اینکه او در خزائن شام، نامه‏هاى امام على را پیدا کرده و آنها را براى مردم خوانده است.([۱۱])

عنایت او به فرزندان فاطمه÷ از اخبار دیگرى نیز به دست مى‏آید. زمانى به والى خویش در مدینه نوشت تا ده‏هزاردینار را در بین اولاد على‏بن ابى‏طالب تقسیم کند. والى در پاسخ نوشت که على در بین قبایل مختلفى فرزند دارد. خلیفه به او نوشت تا پول را در میان اولاد على از فاطمه÷ تقسیم کند.([۱۲])

مورد دیگر؛ مسئله باز گرداندن فدک به فاطمیان بود. فدک از غنایمى بود که بدون جنگ به دست آمد و به صورت خالصه رسول خدا‏ شد و پیامبر اکرم آن را به حضرت فاطمه÷ دادند. که بعدها به دلایل واهى از حضرت گرفته شد.([۱۳])

بازگرداندن فدک به علویان، نشانه‏اى بر بطلان رأى خلفاى اوّل و دوّم بود. این در حالى است که عمربن عبدالعزیز خود را پایبند فقهى مى‏کرد که بخش عمده آن سیره خلیفه دوّم بود. چنین حرکتى از جانب او توسط بعضى از محققین این گونه تعبیر شده است: او تابع خلیفه دوّم نبوده است بلکه از خود نیز آرایى داشته است.([۱۴])

عمربن‏عبدالعزیز توجه خاصى به اولاد ائمه داشت، زمانى که وى را به خاطر این کار بازخواست کردند، گفت: به طور موثق از رسول خدا شنیده است:

«انّما فاطمه بضعه منّى یسرنى من یسرّها» و سپس گفت: «لیس أحد من بنى‏هاشم الا و له شفاعه».([۱۵])

وى در برخورد با یکى از شیعیان با کمال تواضع و فروتنى گفت: «أنا والله‏ مولى علی» یعنی: «به خدا قسم! من غلام علی هستم». و پس از آن به حدیث شریف پیامبر اکرم استناد کرد که فرمود:

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه».([۱۶])

باید این نکته را در مورد اصلاحات عمربن‏عبدالعزیز یادآور شوم که وى در آن موقعیت حساسِ دورانِ خلافتِ امویان، وجود چنین اصلاحاتى را ضرورى و لازم مى‏دید؛ زیرا تنها چیزى که مى‏توانست حکومت امویان را ضمانت کند، اصلاح عملکرد این خلافت و خلفاى آن بود؛ زیرا او مى‏دید که علویان مدعاى خلافت از همان ابتداى خلافت امویان، قدم به قدم در تعقیب آنان هستند و از طرف دیگر امویان، خود با عملکرد نادرست خود، زمینه را براى علویان و همراهى دیگر مردم با آنان فراهم کرده‏اند.

بنابراین، چنین حرکت اصلاحى مى‏توانست براى تثبیت خلافت آنان کارساز باشد به خصوص که در این شرایط، دعوت عباسیان نیز براى حمایت از علویان آغاز شده بود.

ب) برخورد با خوارج

گروه دیگرى که خطر عمده‏اى براى امویان محسوب مى‏شدند، خوارج بودند؛ کسانى که همواره با شورش‏هاى خویش براى حاکمان اموى مشکل ایجاد مى‏کردند و آنان هیچ گاه نتوانستند خوارج را به طور کامل نابود کنند.

خوارج در زمان خلافت ولیدبن عبدالملک و برادرش، سلیمان، شورش نکردند. وقتى عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، یکى از خوارج به نام شوذب قیام کرد و گروهى از موافقان وى دورش را گرفتند، ولى عمر، که مردى صلح‌جو بود نه تنها با خوارج سرسختى نکرد، بلکه مى‏خواست با آنان با ملایمت رفتار کند و با سیاست مغلوب‌شان کند.

از این رو، نامه‏اى به شوذب فرستاد و چنین نوشت:

شنیده‌ام به خاطر خشنودى خدا و پیغمبر، خشم آورده‏اى و قیام کرده‏اى. تو بدین کار از من سزاوارتر نیستى، بیا تا با تو مناظره کنم. اگر حق به جانب ما بود تو نیز با مردم هم عقیده مى‏شوى و اگر حق به جانب تو بود، ما در کار خود تجدید نظر مى‏کنیم.

شوذب در پاسخ نامه عمر نوشت:

«انصاف دادى؛ دو نفر را به نزد تو فرستادم که با تو بحث و مناظره کنند.»

روش عمر نتیجه خوبى داد، یکى از آن دو خارجى که براى مناظره نزد عمر آمده بودند، اقرار کرد که حق به جانب عمر است.

به گفته مسعودى یکى از آن دو رو به عمر کرد و گفت:

تاکنون دلیلى واضح‏تر و روشن‏تر از دلیل تو ندیده‏ام. شهادت مى‏دهم که حق به جانب تو است و از کسى که از تو بیزار باشد، بیزارم.

عمر به خارجى دیگر گفت: تو چه مى‏گویى؟ گفت:

«آنچه گفتى نیکو و واضح است ولى من در این باب تصمیم نمى‏گیرم تا گفته‏هاى تو را به مسلمانان عرضه کنم و نظر آنان را بشنوم.»([۱۷])

یکى از آن دو به نزد شوذب و پیروان او رفت تا آنها را از نتیجه مذاکره آگاه کند اما به زودى مرگ عمر در رسید.

طبرى معتقد است که به خاطر همین رفتار عمر بود که آل مروان، از ترس وى را مسموم کردند.([۱۸])

عمر پس از دو سال و پنج ماه خلافت در رجب ۱۰۱ هجرى در «دیرِ سمعان» درگذشت.

برخى گفته‏اند، امویان از بیم آنکه مبادا عمر خلافت را به آل على انتقال دهد، او را کشتند.([۱۹])

از خلافت عمر بن ‏عبد العزیز به بعد، خوارج در عراق و جزیره، خود را حامى مستضعفان و ستمدیدگان و مخالف ستمگران و سرکشان نشان مى‏دادند. مثلاً به بربران آفریقا که مى‏خواستند از زیر نفوذ امویان در آیند، با فرستادن سلاح کمک مى‏کردند تا از جنگ با ولایتداران خویش وا نمانند.([۲۰])

عمر در برابر خوارج، سیاست تسامح و تساهل را در پیش گرفت تا هم با دشمن دیرینه امویان یعنى خوارج صلح کند و از مزاحمت‏هاى بعدى آنان در امان باشد و دیگر اینکه جامعه را تا حدودى در آرامش نگاه دارد و از خونریزى و جنگ پرهیز کرده باشد. همین که وى از راه برهان و امتناع عقلى وارد مى‏شود؛ خود نشانگر این مطلب است که وى علاوه بر اینکه فردى خردمند و عاقل بود، خلیفه درستکارى نیز بوده است؛ زیرا نه تنها راه تطمیع و تهدید را براى راضى کردن مردم در نظر نمى‏گیرد، بلکه دلیل منطقى و عقلى را بر آن دو ترجیح مى‏دهد.

عجیب نیست اگر بعد از ظهور دولت عباسى که قبر خلیفگان اموى را نبش مى‏کردند، به گور عمربن‏عبدالعزیز بى‏حرمتى نشد.

مسعودى (متوفى سال ۳۴۶ هـ.ق) نقل مى‏کند که در روزگار وى، قبر عمر نزد مردم محترم بود و مردم، بسیار به آنجا مى‏رفتند.([۲۱])

ج) برخورد با ظلم و اجحاف به مردم
۱٫ موالى

موالى یا نومسلمانان انتظار داشتند مانند دیگر مسلمانان به مساوات اسلامى با آنان رفتار شود و از مزایاى مسلمانى به طور کامل بهره‏مند باشند و چون از خلفاى خود رفتارى بر خلاف انتظار خود مى‏دیدند، آزرده مى‏شدند.

خلفا و حکومت‏ها، در طول نیم‏قرن، کوشیدند تا راه‌هایى براى حل مشکلات موالى بیابند و چون نمى‏خواستند از سود خود چشم بپوشند، کوشش آنان بى‏ثمر ماند.

موالى در اکثر جنگ‏هاى داخلى و خارجى شرکت داشتند اما از غنایم سهمى نداشتند یا سهم ناچیزى مى‏گرفتند. این عامل باعث بروز درگیرى‏هاى فراوان موالیان با امویان در مدت خلافت مى‏شد.

عمربن عبدالعزیز دستور داد تا موالیان را در غنیمت‏ها شریک کنند و خرید و فروش زمین‏هاى فتح شده را ممنوع کرد.([۲۲])

۲٫ اهل ذمه

اقدام دیگر عمر، رعایت حال اهل ذمه ـ یهود و نصارا ـ بود که در پناه اسلام به سر مى‏بردند. از روزى که فتوحات اسلامى آغاز شد؛ زمامداران عرب، ساکنان سرزمین‏هاى فتح شده را به اختیار خود گذاشتند که یا مسلمان شوند و یا در دین خود باقى بمانند و تنها سالیانه مبلغى به عنوان حق حمایت بپردازند.

از اهل ذمه علاوه بر خراج، مالیات سرانه و جزیه نیز گرفته مى‏شد، اما اگر کسى مسلمان مى‏شد و ایمان مى‏آورد از جزیه معاف مى‏شد و فقط زکات مى‏پرداخت.

در دوره امویان و در حکومت حجّاج، براى اینکه درآمد حکومت کاهش نیابد به اهل ذمه گفتند در صورت مسلمان شدن باز هم باید جزیه بپردازند اما عمربن عبدالعزیز با رفع جزیه از مسلمانان سعى کرد تا مجددا آنان را به اسلام متمایل کند. در حکومت حجّاج، با این سخت‏گیرى عملاً رشد اسلام متوقف شده بود. عمر دستور داد که به عرب و موالى و اهل ذمه به یک چشم نگاه شود و در همه حقوق با اعراب و مسلمانان برابر باشند.

خلیفه براى جلب نظر مردم ستمدیده از آل امیه، ابتدا از خاندان خود شروع کرد و آنچه را که آنان از دیگران غصب کرده بودند، از آنان باز پس گرفت و به صاحبانش داد.([۲۳])

در عین حال احتیاط را از دست نداد و از املاکى که در دست امویان بود، چیزى نگرفت و حتى بر عطایاى شامیان، که پشتوانه اصلى حکومت بنى‏امیه بودند، افزود. این در حالى بود که بر عطایاى عراق چیزى نیفزود.([۲۴])

این نکته را باید در نظر داشت که وى از خاندان بنى‏امیه بود و هیچ عاملى باعث نمى‏شود که او خاندان خود را به ورطه نابودى بکشاند و از هستى ساقط کند. وى فقط توانست کمى از فشارهاى سنگینى را که بر دوش مردم عراق بود بکاهد. در واقع هرچه مى‏اندیشیم مى‏بینیم که عُمَر، کفه‏هاى ترازوى خود را به طور مساوى نگاه داشت. وى در ظاهر هر چه از دیگر مردم غصب شده بود و در خاندان او بود، از آنان پس مى‏گرفت و به مردم عادى داد، امّا چیزى از خاندانش و همچنین از شامیان نگرفت و حتی چیزى هم افزود و آن افزودن عطایاى آنان بود اینکه او هنوز مایل بود، بنى‏امیه را نیز در کنار خود داشته باشد، حاکى از تعصبات خاندانى امویان و حتى عمربن عبدالعزیز بود که به نوعى حمایت از حکومت وى بود.

طبرى نامه‏اى را نقل کرده است که عمربن‏عبدالعزیز درباره اهالى کوفه به والى آن شهر نوشته است:

آنان در معرض بلا و فشار و ستم و در معرض سنت حکام جابر بوده‏اند، در حالى که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقت‌شان خراج بگیرد و حتى از ثروتمندان جز خراج چیزى نگیرد.

از مردم مزد مأموران مالیات را نگیرند، هدایاى نوروز و مهرگان و پول‌هایى را که تحت عنوان «دراهم  النکاح» یا «ثمن الصحفا» و یا «اجور البیوت» گرفته مى‏شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانى که مسلمان شده‏اند، خراج نگیرند.([۲۵])

نامه فوق نشان از غارتگرى بنى‏امیه تحت عناوین مختلف دارد؛ آنان حتى از آیین‏هاى محلى زرتشتیان ـ که جشن نوروز و مهرگان بود ـ سوء استفاده مى‏کردند و از آنان هدایایى در این روزها طلب مى‏کردند. کارى که منصورعباسى نیز با همین هدف، یعنى گرفتن هدایاى نوروزى انجام مى‏داده است و امام‌کاظم اهمیت دادن به این روزها را بقاى زرتشتى مى‏دانست.([۲۶])

در میان نامه‏ها و خطبه‏هایى که از او نقل شده است، نمونه‏هاى فراوانى از توجه به مسائل دینى و زهد او دیده شده است.([۲۷])

اما به نظر مى‏رسد که در این مورد افراط شده باشد تا بدین صورت چهره امویان را کمى محبوب‏تر جلوه دهد و از آنان دفاع کنند، اما همه آنان را نیز نمى‏توان منکر شد.

خالدبن ربعى نقل کرده است: من در تورات خوانده‏ام که آسمان‌ها و زمین چهل روز در سوگ عمر گریه مى‏کنند.([۲۸]) برخى از امویان و دیگران از این طریق در ساختن فضیلت براى او تلاش کرده‏اند.

به هر حال او از خاندان اموى بود و براى تثبیت حکومت آن خاندان تلاش مى‏کرد. او مسئله کتابت حدیث را براى اولین بار به عنوان خلیفه مطرح کرد.([۲۹])

لازم است براى روشن شدن و نشان دادن اهمیت این اقدام بطور خلاصه به تاریخچه جلوگیرى از انتشار احادیث پیامبر اکرم بپردازیم.

این جریان به زمان خلیفه اول برمى‏گردد که بخاطر بعضى از سیاست‌ها به این کار پرداخت. در منابع تاریخى اهل تسنن آمده است:

«ابوبکر آتش طلبید و احادیث پیامبر را که در کتابى جمع آورده بود و تعداد آنها به پانصد حدیث مى‏رسید، در آتش سوزاند».([۳۰])

و بدین ترتیب در زمان خلافت او از نوشتن و حتى نقل شفاهى احادیث پیامبر اسلام ممانعت شد.

این سیاست در زمان خلافت عمر نیز ادامه یافت؛ به طورى که به گفته یکى از مورخین معروف سنى هرگاه والیانى را به نقاط مختلف اعزام مى‏کرد از سفارشات وى این بود: «جردوا القرآن واقلوا الروایه عن محمد وانا شریککم» قرآن را از تفسیر و توضیح خالى کنید و از محمد کمتر روایت نقل کنید و من در ثواب چنین امرى با شما شریک هستم.([۳۱])

وی به تمام شهرها نوشت که هر کس چیزى از احادیث (پیامبر) در نزد اوست باید آنها را نابود کنید.([۳۲])

وی از مردم خواست که کتاب‌هاى حدیث را نزد او آورند و او همه آنها را در آتش سوزاند.([۳۳])

در زمان عثمان هم این سیاست ادامه داشت؛ به طورى که رسماً اعلام کرد «کسى حق ندارد حدیثى را نقل کند که در دوران ابوبکر و عمر شنیده نشده است».([۳۴])

تنها حضرت على روش حکومت خود بر مردم را کتاب و سنت پیامبر اکرم قرار داد و از سنت شیخین پیروى نکرد و بر طبق این حقیقت از مردم بیعت گرفت. امّا در زمان معاویه مجدداً همان سیاست شیخین پیگیرى شد. او در خطبه‏اى به مردم چنین گفت: «اى مردم! از رسول خدا کم حدیث نقل کنید و به نقل احادیثى اقدام کنید که در دوران عمر نقل شده است».([۳۵])

موارد ذکر شده خلاصه‏اى از اصلاحات انجام شده توسط عمر دوّم بود.

وى با این اصلاحات برخى از نابسامانی‌هاى جامعه را کاهش داد، اما آیا این اصلاحات پس از مرگ وى هم دنبال شد؟

۳٫ شکست اصلاحات عمربن عبد العزیز

یزیدبن عبدالملک ـ که از پیروان سیاست ظلم و اجحاف و فشار بود ـ پس از عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و همه اقدامات عمر را نادیده گرفت و بدین ترتیب این اصلاحات با شکست مواجه شد.

شکست این اصلاحات بار دیگر آتش زیر خاکستر را روشن کرد و شمارش معکوس سقوط این خلافت را در پى آورد. به نظر مى‏رسد اگر این اصلاحات توسط جانشینان عمربن عبدالعزیز ادامه مى‏یافت، روند سقوط به این شدت و سرعت آغاز نمى‏شد. در واقع پس از مرگ عمر، باز هم خلافت «عربى اموى» به موضع اوّل بازگشت.

عبدالرحمان‏بن زید اسلمى مى‏گوید: زمانى که در سال ۱۰۱هـ. ق یزیدبن عبدالملک به جاى عمربن عبدالملک بر سر کار آمد، دستور داد تا همه به روش عمربن‏عبدالعزیز عمل کنند؛ اما چهل پیرمرد نزد او آمدند و شهادت دادند که براى خلفا، حساب و کتاب و عذابى وجود ندارد.([۳۶])

یزید بن عبدالملک جوان متکبرى بود که لهو و لعب را نیز دوست مى‏داشت. مردم را نزد خود راه نمى‏داد و کار درست را تشخیص نمى‏داد تا انجام دهد، همان‌طور که خطا را تشخیص نمى‏داد تا رهایش کند.([۳۷])

او فشار و سخت‏گیرى را که قبل از عمر بود آغاز کرد و بدین ترتیب اوضاع نیز به حالت اولیه بازگشت و باعث شروع مجدد شورش‏ها و نارضایتى‏ها شد.

 

 

 

[۱]) عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه عباس خلیلى، تصحیح مهیار خلیلى، تهران: مؤسسه مطبوعات علمى، بى‏تا، ج ۷، ص ۲۶۷٫

[۲]) (براى اطلاع بیشتر به کتاب الحجج البالغهًْ فى حقانیهًْ التشیع نوشته استاد عطائى اصفهانى به اهتمام مجمع جهانى شیعه‏شناسى، صص ۹۸ـ۳۷ مراجعه شود)

[۳]) همان، ص ۲۶۶٫

[۴]) همان، ص ۲۶۳٫

[۵]) محمد ذهبى، سیر أعلام النبلاء، بیروت: مؤسسهًْ الرسالهًْ، بى‏تا، ج ۵، ص ۱۲۱٫

[۶]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۴، ص ۵۶٫

[۷]) محمد ذهبى، پیشین، ج ۵، ص ۱۱۷٫

[۸]) عزالدین ابن اثیر، پیشین، ج ۷، ص ۲۴۲٫

[۹]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۴، ص ۵۶٫

[۱۰]) عزالدین ابن اثیر، پیشین، ج ۳، ص ۴۰۱٫

[۱۱]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۶، ص ۷۲٫

[۱۲]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰، ج ۲، ص ۱۸۷٫

[۱۳]) راجع به فدک رجوع شود به «فدک در تاریخ: آیت الله شهید سید محمدباقر صدر» وکتاب الحجج ‏البالغهًْ فى حقانیهًْ ‏التشیع، ص۳۵۲٫

[۱۴]) محمد ولهاوزن، تاریخ الدولهًْ العربیهًْ، قاهرهًْ: بى‏نا، ۱۹۵۸ م، ص ۲۸۷٫

[۱۵]) ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، مصر: المؤسسهًْ المصریهًْ العامهًْ، ۱۹۶۳ م، ج ۹، ص ۲۶۳٫

[۱۶]) همان، ج ۹، ص ۲۶۴٫

[۱۷]) ر.ک. على بن الحسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، چاپ دوّم، صص ۱۹۵ـ۱۹۳٫ این مطالب را ابن ‏اثیر و طبرى هم با کمى اضافات و در برخى موارد مختصرتر ذکر کرده‏اند.

[۱۸]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۵۵٫

[۱۹]) ابن عبدربه اندلسى، العقد الفرید، تصحیح محمدسعید العریان، قاهره: مکتبهًْ استقامهًْ، ۱۳۲۷ق، ج ۵، ص ۱۷۴٫

[۲۰]) حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ نهم، تهران: انتشارات جاویدان، ۱۳۷۶، ج ۱، ص ۴۰۵٫

[۲۱]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، ج ۲، ص ۱۸۵٫

[۲۲]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۷۱٫

[۲۳]) ابوحنیفه دینورى، اخبار الطول، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چاپ اوّل، تهران: نشر نى، ۱۳۶۴، ص ۳۳۱٫

[۲۴]) احمد بن ابى واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۷۰٫

[۲۵]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۷۱٫

[۲۶]) ر. ک. عزیزالله‏ عطاردى قوچانى، مسند الامام الکاظم، کنگره جهانى امام رضا، مشهد: بى‏تا، ۱۴۱۰ ق، ج ۱، صص ۵۲ـ۵۱٫

[۲۷]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، صص ۳۹۷۵ـ۳۹۷۳٫

[۲۸]) محمد ذهبى، پیشین، ج ۵، ص ۱۴۲٫

[۲۹]) رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام تاریخ خلفا، ج ۲، ص ۵۹۷٫

[۳۰]) ذهبى، محمد، تذکرهًْ الحفاظ، ج ۱، ص ۵٫

[۳۱]) طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۷۳٫

[۳۲]) الخطیب البغدادى، تقیید العلم، از مورخین معروف اهل تسنن، ص ۵۳٫

[۳۳]) الخطیب البغدادى، تقیید العلم، از مورخین معروف اهل تسنن، ص۵۲٫

[۳۴]) جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیرهًْ النبى الاعظم، ج ۱، ص ۲۷٫

[۳۵]) المتقى الهندى، کنز العمال، ج ۱۰، ص ۲۹۱، شماره ۲۹۴۷۳ (برگرفته از کتاب دفاع از پیامبر مظلوم صص ۵۰ـ۴۷).

[۳۶]) جلال‏الدین سیوطى، تاریخ خلفاء، تحقیق محیى‏الدین عبدالحمید، مصر: بى‏نا، ۱۳۷۱ ق، ص۲۴۶٫

[۳۷]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، پیشین، ص ۳۰۰٫

منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.