شورش‌هاى ضد اموى

شورش‌هاى ضد اموى

از محرک‏هاى قوى که در انقراض و فروپاشى حکومت‏هاى اموى نقش مؤثرى داشته، شورش‏هاى ضد اموى بوده است و گروه‏هاى گوناگونى به منظور دفع زیان یا جلب منفعت خویش، با هم به رقابت پرداخته و یا متحد شده‏اند. برخى از این گروه‏ها به قدرت رسیده‏اند، گر چه این رقابت‏هاى قوى عاملى اساسى در تکوین حوادث و رخدادهاى تاریخ اسلام به شمار مى‏آید، اما نمى‏توان انگیزه‏ها و نیت‏هاى خالصی را که با هدف حفظ ارزش‌ها و به دور از تعصب‏هاى گروهى وارد عمل شده‏اند و منشأ اثر خیر شده‏اند را نادیده گرفت.

بدیهى است شناخت این گروه‏ها و جناح‏هاى سیاسى، در شناساندن واقعیت‏هاى تاریخ به ما کمک مى‏کند. بدین ترتیب بسیارى از رقابت‏هاى کوچک و بزرگ در میان قدرت‏هاى قرون اولیه اسلامى ناشى از اختلاف‏هاى دیرین عرب قحطانى و عدنانی است؛ به طورى که رقابت‏هاى گروهى بین مکه و مدینه و بین مهاجر و انصار، قریش و غیر قریش، باعث به قدرت رسیدن ابوبکر، عمر و عثمان، به عنوان جانشینان رسول‏خدا شد!

عثمان با روى کار آوردن عمو و پسرعموى خود، حَکَم و مروان، در واقع دست جناح بزرگى از امویان را در داخل حکومت گشود، که سرآغاز تحول‏ها و رقابت‏ها و ضدیت‏هاى عمیقى در جهان اسلام شد.

خلفاى بنى‏امیه که با اسلام و ارزش‌هاى آن مخالف بودند، آن چنان با کینه و تعصب جاهلى به رقابت با مخالفان برخاستند که واکنش‏هاى شدیدى را به همراه داشت.

علت مخالفت آنان، رقابت‏هاى قبلى در زمان «بنى‏هاشم» و «بنى‏عبدشمس» و نیز محتواى درونى خود اسلام بود که ابوسفیان و خلفاى بنى‏امیه، آن را به مذاق خوش نمى‏داشتند.

زمانى که بنى‏امیه به قدرت رسیدند، خاندان پیامبر به دو دلیل زیر با آنان به مخالفت برخاستند:

الف) به خاطر حفظ ارزش‏ها که به دست بنى‏امیه در حال ویرانى بود؛

ب) طبق دستورات قرآن و ابلاغ پیامبر اکرم، حکومت را حق خویش مى‏دانستند.

در پایان جنگ صفین، گروهى حکمیت را مطرح کرده و از دایره یاران حضرت على خارج شدند، که خوارج بودند. در طول زمان حکومت امویان و به خاطر سیاست‏هاى نادرست آنان و نارضایتى‏هاى عمومى، گروه دیگرى تحت عنوان موالى نیز شکل گرفتند.

۱٫ عوامل ایجاد احزاب مختلف در دوره بنى‏امیه

الف) اختلاف بر سر مسئله خلافت؛

ب) نارضایتى مردم از عملکرد امویان.

مى‏توان گفت، این دو عامل اساسى در کنار دیگر، عوامل حاشیه‏اى را که در دیگر فصول به آنها پرداخته مى‏شود، شورش‏هایى از جانب احزاب و گروه‏هاى مختلف بوجود آورد که از عوامل سقوط امویان به شمار می‌روند.

۲٫ احزاب در دوره بنی امیه

الف) یاران بنى‏امیه، که بیشتر آنها اهل تسنن بودند؛

ب) یاران علویان که از شیعیان بودند؛

ج) گروه خوارج؛

د) گروه موالى؛

هـ) عباسیان.

گروه اوّل، یعنى بنى‏امیه را در مبحث جداگانه‏اى مورد بررسى قرار خواهیم داد، اما چهار گروه به اضافه دو گروه دیگر را تحت عنوان؛ مرجئه و اشرافیت ناراضى عرب مطرح می‌کنیم.

الف) شیعیان

همه کسانى که عقیده دارند خلافت حق خاندان پیغمبر است و پس از پیامبراکرم؛ حضرت على به حق و بر طبق وصیت پیامبراکرم جانشین بلافصل وى بود و این حق در خاندان على است، شیعه نامیده مى‏شود.([۱])

این اعتقاد برگرفته از توجه به حقیقت قرآن و راهنمایى‏هاى پیامبراسلام است که در طى دوران نبوت خود در موارد متعددى به جانشینى بلافصل حضرت على‏بن ابى‏طالب و فرزندان معصوم آن حضرت  که در احادیث مورد اتفاق مسلمانان است، تصریح فرموده است و در واقعه عظیم غدیر خم که در پایان حجهًْ الوداع اتفاق افتاد، آن را به مسلمانان اعلام فرمودند و رسماً از جمع کثیرى که در آنجا حضور داشتند به عنوان ولایت و خلافت براى آن حضرت بیعت گرفتند و آنها را مأمور ابلاغ به دیگر مسلمانان فرمودند.

البته آنچه مسلم است اینکه علم کامل به حقایق قرآن و عصمت در حفظ و اجراى آن، لازمه عقلى جانشین حقیقى رسول مکرّم اسلام است.([۲])

در طول یک قرن، که از شروع فتح جبال و خراسان مى‏گذشت، خلفا و حکام اموى، خلافت اسلامى را به وضعى در آوردند که جز حکومت عربى اسم دیگرى نمى‏توان بر آن گذاشت و آن شوق و آرمان دینى که در مسلمانان عهد آغاز فتوح بود، تا حدى در این مدت ضعیف شد. شیعیان ناراضى، اخلاص کاملى به خاندان پیامبر داشتند.

بنابراین، خطاهاى امویان را نسبت به على و فرزندان وى و غصب خلافت، نابخشودنى مى‏دانستند که بیشتر مردم عراق این‏گونه بودند.([۳])

از این‏رو، قیام‏هاى متعددى در این دوره برپا شد:

۱٫ قیام حُجربن‏عدى

حکام اموى بنا به سفارش معاویه، از لعن و نفرین حضرت على کوتاهى نمى‏کردند. این موضوع، که در بالاى منبرها و هنگام ایراد خطبه‏ها عنوان مى‏شد، دل شیعیان را بیش از گذشته شکسته و غیرت و احساسات مذهبى آنان را برمى‏انگیخت.

زمانى که «مغیره» و پس از او «زیاد» در کوفه به حکومت رسیدند و اِعْمالِ چنین روشى را معمول و مرسوم کردند، حجر و یارانش در مقابل آنان به پا خواستند و لعن و نفرین را به خودشان باز گرداندند. حاکم کوفه، «حجربن عدى» و سیزده تن دیگر را دستگیر کرد و نزد معاویه به دمشق فرستاد.

معاویه پس از آگاهى از ماجرا، فردى را نزد حجربن عدى و یارانش فرستاد و پیش از ورود به دمشق، در محلى به نام «مرج عذراء»، هفت‏تن از آنان از جمله حجر را گردن زدند.([۴])

بدین ترتیب شاید بتوان اعتراض و خروج حجر را نخستین حرکت مردمى منظم و متشکل در دفاع از حقانیت حضرت على دانست که با خونریزى و قتل قیام کنندگان همراه بود.

چند روز پس از ماجراى حجربن عدى، در سال دهم خلافت معاویه، امام حسن مجتبى و سعدبن ابى‏وقاص از دنیا رفتند و بسیارى از مردم معتقد بودند که هر دو را معاویه مسموم کرده است.([۵])

۲٫ قیام حسین بن على

تلخى شهادت امام على و امام حسن و به قدرت رسیدن بنى‏امیه و سختگیرى آنان بر شیعیان و مردم عراق، آنان را براى یک حرکت همگانى برضد حکام اموى آماده مى‏کرد.

روى کار آمدن یزید این فرصت را به همه داد تا بتوانند خشم و نفرت خود را آشکار سازند. اقدام یزید براى بیعت گرفتن از امام حسین و امتناع آن حضرت از بیعت، شروع ماجرا بود.

هنگامى که معاویه در ماه رجب سال ۶۰ هـ هلاک شد، یزید به فرماندار مدینه، ولیدبن عتبه ‏بن ابوسفیان، نامه‏اى نوشت و به او دستور داد که براى من از همه اهل مدینه به خصوص از حسین بیعت بگیر.

ولید پس از آن مأمورى فرستاد و امام حسین را به خانه خویش فرا خواند([۶]) و بر آن شد تا از امام بیعت بگیرد.

امام فرمود: اى امیر! ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت و محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم. خداوند نبوت را با ما آغاز کرده است و به ما خاتمه داده است.

یزید مردى فاسق و شراب خوار است و قاتل نفوس محترم بوده و کسى است که علناً به فسق مى‏پردازد. شخصى چون من با فردى چون او بیعت نخواهم کرد.([۷])

امام وقتى با اصرار مروان که در آنجا حاضر بود مواجه شد، فرمود: «انا لله‏ وانا الیه راجعون»؛ آنگاه که امت اسلام با حاکم و سلطانى مانند یزید بیعت کنند، باید فاتحه اسلام را خواند([۸]) و پس از آن، بیعت را به حضور در جمع مردم موکول کرد. آنگاه امام از فرماندارى بیرون آمد و تصمیم گرفت از مدینه به طرف مکه حرکت کند. امام همراه برادران و برادر زادگان و اهل بیتش، در شب ۲۸ رجب از مدینه به طرف مکه حرکت کرد و در شب جمعه سوّم شعبان به مکه رسید.

امام حسین و همراهان وى حدود ۹۵ روز در مکه ماندند. در این مدت نامه‏هاى فراوانى از کوفه براى آن حضرت رسید.

امام حسین در آغاز، حضرت مسلم را به طرف کوفه روانه کرد.

حضرت مسلم پنجم شوال سال ۶۰ هـ. ق وارد کوفه شد و در روز نهم ذیحجه سال ۶۰ هـ. ق به شهادت رسید.([۹])

زمانى این خبر به امام رسید که در راه کوفه بود. عمربن سعد بن ابى‏وقاص، راه را بر حضرت بست. امام حسین و یارانش در این مبارزه شهید شدند و اهل بیت محترم ایشان را به اسارت بردند. چنین حادثه‏اى چهره اصلى امویان را آشکار کرد.

با یک نگاه به حوادث تاریخ تشیع در دوران تسلط امویان، در می‌یابیم که فاجعه کربلا، شیعیان را بیش از پیش متحد کرد و آنان را براى گرفتن انتقام خون امام حسین ترغیب کرد و تشیع را ـ که تا آن روزگار مظلوم و محجور نگه‏داشته شده بود ـ در دل‌ها نفوذ داد و زمینه را براى بسط و استقرار آن فراهم آورد.

مذهب شیعه بعد از حادثه کربلا به سرعت در ایران و دیگر نقاط جهان گسترش یافت.

قیام امام حسین زمینه ساز چند تحول بزرگ و قیام اجتماعى شد که اثرهاى آن تا امروز نیز بر جاى مانده است.

ابن‏طباطبا مى‏نویسد:

«… در این واقعه چندان شکیبایى و امید به خداوند، شجاعت، پرهیزگارى، بلاغت و کاردانى در فنون جنگ از امام حسین دیدم و همچنین یارى و جانبازى و ناخوش داشتن زندگى پس از وى و جنگ در مقابل او از روى بینایى از یاران و خویشانش به ظهور پیوست که هرگز کسى مانند آن ندیده است.»([۱۰])

آثار نهضت امام حسین

الف) تأثیر نهضت امام حسین در سقوط امویان

در زوال و سقوط یک دولت، یک سرى عوامل نزدیک و دور وجود دارد، که هر دو در جاى خود اهمیت دارد.

عوامل دور ممکن است از نظر زمانى با زمان سقوط فاصله داشته باشد اما بى‏تردید و به دلایل تاریخى، نقش مهمى در زوال یک دولت دارد.

بنى‏امیه سال ۴۱ هـ.ق به قدرت رسیدند. سال ۶۱ هـ.ق انقلاب عاشورا بود، سال ۱۳۲ هـ.ق یعنى هفتاد و یک سال بعد، امویان سقوط کردند.

اکنون پرسش این است که عاشورا چه تأثیرى بر سقوط امویان داشت؟

این قیام، اسلامى بودن بنى‏امیه را زیر سؤال برد. در همان ابتدا که مسئله بیعت با امام مطرح شد، امام فرمود: «وعلی الاسلام السلام.» و با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت را براى احراز خلافت اظهار کرد.([۱۱])

امام روى سگ بازى و مشروب خوارى یزید انگشت مى‏گذارد و او را فاسق معرفى مى‏کند و اسلامى بودن حکومت چنین فردى را زیر سؤال مى‏برد.

معاویه و جانشینان وى خود را از نوادگان و جانشینان پیامبر اسلام مى‏دانستند و تظاهر به اسلام مى‏کردند که امام حسین بر ظاهرنمایى‏هاى آنان خط بطلان کشید.

پس از رحلت پیامبر گرامى‏اسلام، دو گروه خود را مدعیان جانشینى مى‏دانستند و طى حوادث به وقوع پیوسته، که قبلاً مطرح کردیم، بنى‏امیه موفق به تصاحب قدرت سیاسى شدند. در حالى‌که جانشینان اصلى رسول‌خدا، بنى‌هاشم بودند.

بنابراین، بنى‏هاشم تنها رقیب آنان محسوب می‌شد که شهادت مظلومانه امام على و امام حسن مجتبى این مسئله را ثابت مى‏کند، اما شهادت امام حسین نشان داد که جریان حقانیت خلافت همچنان در صحنه حاضر است و رهبرى جریان مخالف را بر عهده دارد و آماده است تا با ساقط کردن حکومت اموى، یک دولت علوى و هاشمى تأسیس کند. چنان که این مسئله آن قدر اهل بیت را در میان عامه مردم محبوب کرد که در سال‌هاى پایانى خلافت اموى شعار «الرضا من اهل بیت» مطرح بود که این شعار جوهره رهبرى را در مبارزه سیاسى، برضد امویان تعریف کرد([۱۲]) اما این مسئله تنها علت سقوط امویان نیست بلکه عوامل دیگرى نیز دارد.

ب) تأثیر مستقیم قیام امام حسین بر دیگر قیام‏هاى پس از آن

هدف امام حسین از قیام، امر به معروف و نهى از منکر بود ولى در اصل خط بطلانى بر مشروعیت سلطنت بنى‏امیه بود و ثابت کرد که امامت حق امویان نیست.

این شعار سرلوحه کار دیگر علویان مانند زیدبن على و فرزندش، یحیى، و دیگر قیام کنندگان بود.

این قیام تأثیرات دیگرى نیز داشت که در این مقال نمى‏گنجد و در جاى دیگرى باید از آن سخن گفت.

۳٫ قیام مردم مدینه

فاجعه کربلا در اولین سال حکومت یزید رخ داده بود و سال بعد «واقعه حره» اتفاق افتاد.

قیام مردم مدینه و واقعه حرّه، در واقع واکنش آنان در برابر تحقیرى بود که یزید و بنى‏امیه نسبت به آنان و مسلمانان روا مى‏داشتند.

مردم مدینه مروان‏بن حکم، عامل یزید را از شهر بیرون و یزید را از خلافت خلع کردند. یزید نیز مسلم‏بن عقبه، پیرمرد سفاک اموى را به مدینه روانه کرد.

او با مردم جنگید و بعد از شکست مدافعان شهر، مال و ناموس مسلمین را به دستور یزید تا سه روز براى سپاه خود مباح دانست و سپاهیان اموى مردم را مى‏کشتند و اموال آنها را غارت مى‏کردند.([۱۳])

او مردم مدینه را تحت این شرایط به بیعت یزید مى‏خواند. بردگان او باشند و او آنچه به جان و مال و ناموسشان خواست حکم کند! پس هر کس امتناع مى‏کرد، کشته مى‏شد.([۱۴])

غیر از على‏بن الحسین‏بن على‏بن ابى‏الطالب و على‏بن عبدالله‏بن عباس‏بن عبدالمطلب، بیش از ۴۰۰۰ نفر از بنى‌هاشم و قریش و انصار در این جنگ کشته شدند.([۱۵])

وى پس از این جنایت هولناک براى نبرد با ابن‏زبیر از مدینه عازم مکه شد که در راه مُرد و کار را به «حُصین‏بن نمیر» سپرد. او نیز به مکه رفت و خانه کعبه را آتش زد.([۱۶])

بسیارى از محققان، نقش حضرت زینب÷ را در تحریک احساسات و عواطف مردم مدینه و قیام آنان برضد امویان، مؤثر مى‏دانند. گذشته از آن، سخنان آتشین عبدالله‏بن حنظله‏بن ابوعامر انصارى، که رهبرى قیام را بر عهده داشت و خود و فرزندش در این راه کشته شدند، در این امر بسیار مؤثر بود.([۱۷])

هر چند این قیام با شکست مردم و بیعت خفت بار آنان همراه بود، اما سند دیگرى براى رسوایى بنى‏امیه شد. این حادثه در حالى رخ داد که هنوز برخى از صحابه رسول خدا چون ابوسعیدخدرى حضور داشتند و از ترس شامیان به کوه پناه برده بودند.([۱۸])

۴٫ قیام توابین

انگیزه اصلى این قیام، که در سال ۶۴ هجرى آغاز شد و در سال ۶۵ هجرى به اوج رسید، خون‏خواهى امام حسین و توبه به درگاه خدا بود. رهبر این قیام «سلیمان‏بن صُرد خزاعى»، از صحابه پیامبر و یاران امام على بود.

تعداد توابین ابتدا زیاد بود، اما گویا بر اثر مخالفت مختار به حدود چهار هزار تن رسید، که بیشتر آنان حتى سلیمان کشته شدند. دو سپاه در منطقه عین‏الورده با هم روبرو شدند. مروان، عبیدالله بن‏زیاد را فرستاد و گفت: اگر بر عراق دست یافتى امیر آن باش!([۱۹]) آنان ریختن خون در راه خدا را تنها وسیله بخشایش گناه خویش مى‏دانستند. قیام توابین متأسفانه زمانى رخ داد که شهر کوفه در دست زبیریان بود و آنان با بنى‏هاشم میانه خوبى نداشتند، ضمن اینکه خطر بنى‏امیه نیز آنان را تهدید مى‏کرد.

بنابراین، به نظر مى‏رسد مصعب‏بن زبیر با سوق دادن توابین به یک نبرد شتابزده مى‏کوشید با مشغول کردن دشمنان مشترک به یکدیگر، خود را تقویت کند.

۵٫ قیام مختار

از دیگر قیام‏هاى مردمى در زمان اموى، قیام مختار است. مختار که در سال ۶۶ هـ.ق در کوفه قیام کرد به مدت یک سال اوضاع شهر و حوالى آن را در دست داشت.

او با وارد کردن ضربه سخت و مهلک به بنى‏امیه، از قاتلان امام حسین و خاندان اهل بیت انتقام سختى گرفت و عمر سعد را به هلاکت رساند.([۲۰])

بدین ترتیب نه تنها دل امام سجاد را شاد کرد، بلکه جرقه امید و نشاط را در قلب بسیارى از شیعیان بارور کرد.

پایه اساسى قیام مختار بر مبناى استفاده از افراد ایرانى و موالى ساکن در عراق بود. هر چند، فرماندهى سپاه او بر عهده ابراهیم بن‏مالک اشتر بود، اما مختار سعى کرد تا بیشتر از غیر اعراب استفاده کند و شاید همین موضوع نیز باعث رشد سریع نهضت او و همچنین شکست زودرس آن شد.

در منابع تاریخى، نشانه‏هاى فراوانى از نارضایتى اشراف کوفه از بى‏اعتنایى مختار به آنان در دست است. گفته مى‏شود او به نام محمدبن حنفیه قیام کرد و خود را نماینده او مى‏دانست. این در حالى بود که امام سجاد پیشنهاد او را رد کرده بود، اما اینکه محمدبن حنفیه دستگاهى در مقابل امام چهارم ایجاد کرده باشد، بسیار جاى تردید است. شخصیت محمد بن حنفیّه و اعتراف وى به امامت ائمه مورد تأیید فراوان است و بیشتر منابع تاریخى شیعى با او به عنوان فردى موجّه و قابل اعتماد برخورد کرده‏اند و وى را از هرگونه دعوى خلاف مبرا دانسته‏اند.([۲۱])

البته شخصیت خود مختار در هاله‏اى از ابهام و اخبارهاى ضد و نقیض گم شده است که در اینجا مجال پرداختن به آن نیست اما اخبارى در دست است که امام سجاد فرموده است:

«خداوند به مختار جزاى خیر عطا کند.»

امام باقر هم فرمود:

«درباره او (مختار) بدگویى نکنید، که او قاتلان ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و…».([۲۲])

قیام مختار در سال ۶۸ هـ.ق یعنى هفت سال پس از قیام امام حسین به دست مصعب‏بن زبیر، و با یارى اشراف کوفه شکست خورد و خود او نیز کشته شد.([۲۳])

۶٫ قیام زید بن‏على بن الحسین

زید، فرزند بزرگوار امام سجاد و برادر امام باقر، در مقابل ستمکاری‌هاى هشام، خلیفه اموى و کارگزارانش به پا خاست و بر ضد امویان قیام کرد.

زید که براى شکایت از یوسف‏بن عمرو، حاکم عراق به دمشق نزد هشام رفته بود، مورد تحقیر و سرزنش هشام واقع شد. و پس از بازگشت از دمشق، در کوفه شیعیان اطراف او را گرفتند و او را به قیام برضدِ بنى‏امیه ترغیب کردند ولى با مجروح شدن وى در جنگ، قیامش به شکست انجامید و خودش نیز به شهادت رسید.

خروج و نبرد زید در شب چهارشنبه بیست و سوّم محرم سال ۱۲۱ هـ.ق  و پیش از موعدى بود که زید تعیین کرده بود.([۲۴])

ابوبکربن عباس و جمعى از اخباریان گفته‏اند، که زید پنجاه ماه برهنه بر دار بود. در دوران ولیدبن یزیدبن عبدالملک، که یحیى پسر زید در خراسان ظهور کرد، ولید به حاکم کوفه نوشت که زید را با دارش بسوزاند و او نیز چنین کرد و خاکسترش را بر ساحل فرات به باد داد.([۲۵])

زید در جایى از سخنانش اهداف اصلى قیام خویش را آشکار کرد و به مردم کوفه گفت:

«خدا را شکر که دین مرا کامل کرد، در حالى که من شرم داشتم بر جدم رسول خدا در کنار حوض کوثر حاضر شوم و براى دین او، امر به معروف و نهى از منکر نکرده باشم.»([۲۶])

۷٫ قیام یحیى‌بن زیدبن علی بن الحسین

بعد از شهادت زید در سال ۱۲۱ هـ.ق، پسرش یحیى، دنبال کار پدر را گرفت و از راه مدائن به خراسان رفت و مدتى در شهر بلخ به صورت ناشناس زیست. تا اینکه نصربن سیار او را دستگیر کرد و مدتى در زندان بود و بعد از مرگ خلیفه اموى، یحیی از زندان گریخت و مردم زیادى از شیعیان خراسان اطراف او جمع شدند.

او به طرف نیشابور آمد و با حاکم آنجا، عمربن زراره قسرى، جنگید و او را شکست داد ولى سرانجام در سال ۱۲۵ هـ.ق  در جوزجان، هنگام جنگ با سپاه بنى‏امیه، تیرى به پیشانیش برخورد کرد و در میدان جنگ کشته شد و نیروهایش پراکنده شدند.([۲۷]) سرش را بریدند و پیش ولید فرستادند و پیکرش را در جوزجان به دار آویختند و هم چنان آویخته بود تا ابومسلم، بنیانگذار دولت عباسى، قیام کرد و یحیى را پایین آورد و بر او نماز گزارد و وى را دفن کرد.([۲۸])

سلسله قیام‏هاى علویان که در اواخر حکومت امویان رخ داد، با نهضت عباسیان در ارتباط بود؛ زیرا بنى‏هاشم، اعم از علویان و عباسیان، در دوره بنى‏امیه متحد بودند و اختلافى بین آنها نبود ولى پس از پیروزى عباسیان، تعداد زیادى از علویان به دست عباسیان کشته شدند.

در طول قرن دوّم هجرى قیام‏هاى علویان بیشتر بر اساس ایدئولوژى زیدى با هم مرتبط بودند، اگرچه عباسیان بیشترین استفاده را از قیام زید بردند.

ب) خوارج

خوارج به حکومت موروثى، به عنوان اساس نظام حکومتى، اعتقاد نداشتند و خلافت را منحصر در خاندان مشخصى نمى‏دانستند، بلکه عقیده داشتند اختیار اساس خلافت، باید بر عهده امت باشد.

آنان ناراحتى و نفرت خود را از حکام شرور و نیت‏هاى خود علنى کردند. از این رو، خوارج با شیوه اموى مخالف بودند و به همین دلیل افراد خارجى در آشوب‏هایى که در برابر حکومت اموى ایجاد مى‏شد، شرکت داشتند.

هم چنین عده زیادى از آنان در مناطقى که از مرکز خلافت، در دمشق، دور بود پراکنده شدند. این اختلاف‏ها، که به درگیری‌هاى خونینى منجر شد، بسیارى از فعالیت‌هاى امویان را به خود مشغول کرد و آنان را از پاى در آورد.

آنان بعدها به یکى از عناصر مهم مخالف تبدیل شدند که از نام آنان بهره بردند تا بهانه‏اى دینى براى شعارهایى باشد که داعیان بنى‏عباس مطرح کردند.([۲۹])

این فرقه در حقیقت طرفداران دمکراسى افراطى بودند و مى‏گفتند هر عرب نژادِ آزاد، خلیفه پیغمبر خواهد بود.

بعضى از خارجیان این نظریه را تعدیل کرده و به جاى عرب و آزاد بودن، اسلام و عدالت را شرط خلافت مى‏شمردند.

قیام بالسیف، امر به معروف و نهى از منکر و عدم تقیه از اصول فکرى خوارج به شمار مى‏رود.([۳۰])

با اعتقاد به چنین اصولى بود که خوارج در طول تاریخ، قیام‏هاى خونینى را به راه انداخته‏اند که همگى با شکست روبه‏رو شده‏ است.

خوارج معتقد بودند که اداى تکلیف مهم است نه نتیجه.

این مذهب، که در بدو پیدایش خود از عناصر عربى خالص به وجود آمد، بعدها نزد موالى هم طرفداران جدى یافت و در محدوده نژاد خاصى متوقف نماند. در عین حال و در طول زمان به فرقه‏هاى متعددى هم تقسیم شد، اما در طول دوران أموى و قسمتى از عهد عباسى همچنان مخالف سرسخت خلافت و محرک مخالفت‏هاى دایم برضد خلیفه وقت باقى ماند.([۳۱])

شورش‏هاى خوارج یکى از عوامل فروپاشى و سقوط بنى‏امیه به شمار می‌رود؛ چرا که این شورش‏ها از ابتدا تا انتهاى حکومت بنى‏امیه، آنان را تهدید مى‏کرد و بخش عظیمى از قواى انسانى و اقتصادى آنان را به تحلیل برد.

خوارج از منطقه عراق برخاسته بودند، از این رو، نخستین خاستگاه آنان در عراق و کوفه بود. به دلیل حضور موالى در ایران، و نزدیکى ایران به سرزمین عراق، رفته رفته خوارج به ایران نیز کشیده شدند.

حضور خوارج در ایران

حضور خوارج در ایران را در ۴ مرحله مى‏توان بررسى کرد:

  1. مرحله آغازین قیام‏هاى خوارج «خروج و نفوذ»

فاصله زمانى نزدیک به بیست سال یعنی از سال ۵۸ ـ ۳۸ هـ.ق و از فرداى جنگ نهروان و ابتداى قدرت یافتن معاویه تا اواخر حکومت او را دوره آغازین حرکت خوارج مى‏نامیم.

در این دوره شاهد قیام‏هاى متعددى از خوارج در عراق هستیم و با توجه به سابقه تاریخى این منطقه، که بسیارى از عناصر ایرانى را در خود جاى داده بود و نیز با توجه به همکارى موالىِ آن مناطق با خوارج، این قسمت نیز قابل بحث است.([۳۲])

در این دوره هنوز شاهد انشعاب‌های خوارج نیستیم. قیام در کوفه و اطراف آن آغاز شد و سپس به طرف بصره و جنوب ایران گسترش یافت.

ضحاک بن قیس پس از داستان حکمین و قبل از جنگ نهروان، شورش کرد. وى به تحریک معاویه هرکسى را که مى‏دید مى‏کشت و غارت مى‏کرد.

حجربن عدى از طرف امام مأمور مقابله با او شد ولى ضحاک شبانه گریخت.([۳۳])

خریت‏بن راشد ناجى نیز از دیگر خوارج بود که در این دوره قیام کرد و تا عمان پیش رفت.([۳۴])

قیام‏هاى دیگرى نیز در زمان امام على رخ داد که جاى بحث ندارد.

دو مورد مذکور نیز به خاطر بیان سیر حضور خوارج در عرصه ذکر شدند.

در دوره معاویه شاهد چندین قیام از خوارج هستیم؛ یکى از آنها، که ظاهراً نخستین قیام در دوره معاویه است، «قیام فروهًْ بن نوفل‏اشجعى» در سال ۴۰ هـ.ق است. او با گروهى از خارجیان در شهر زور بود. وقتى خبر شهادت امام‌على و پیروزى معاویه را شنید، با لشکرش به نخیله رفت و در نبرد مردم کوفه با لشکریانش کشته شد.([۳۵])

عُمّال معاویه اعم از مغیره‏بن شعبه، حجّاج‏بن یوسف ثقفى، زیاد بن‏ابیه و… به شیوه وحشیانه و خشونت بارى قیام خوارج را سرکوب و آنان را به بدترین وجه مى‏کشتند. عبیدالله‏بن زیاد، که پس از پدرش به حکومت رسید، سیاست پدر را دنبال کرد. وى روش‏هاى ابداعى و وحشیانه‏اى را در کشتار و شکنجه خوارج بنیان نهاد. به طورى که یک بار گروهى از خوارج را به زندان انداخت و به آنان وعده داد که اگر بعضى از یاران خود را بکشند آنان را آزاد خواهد کرد. برخى از آنان چنین کردند ولى بعد پشیمان شدند و در سال ۵۸ هـ.ق  به رهبرى طواف‏بن غلاق قیام کردند ولى سرکوب شدند و همگى به قتل رسیدند.([۳۶])

شبیب‏بن بجره اشجعى نیز در زمان خلافت معاویه و زمامدارى مغیره، در کوفه قیام کرد و وقتی به شام آمد خود را شریک ابن‏ملجم، در شهادت امام‌على معرفى کرد.

معاویه وى را تهدید کرد که دیگر او را نبیند. او نیز به کوفه رفت و علیه مغیره قیام کرد و سرانجام کشته شد.([۳۷])

حوثره اسدى نیز در سال چهل و یکم هجرى بر علیه معاویه قیام کرد و کشته شد.

قریب بن مره و زحاف طائى نیز از دیگر خوارخى بودند که در زمان معاویه و در امارت زیاد بر بصره قیام کردند و در نهایت کشته شدند.([۳۸])

متور بن علفه تیمى از «تیم الرباب» در سال ۴۳ هـ. ق قیام کرد و کشته شد.

پس از وى ابوالمستور معاذ بن جوین طائى قیام کرد و کشته شد.

قیام ابوعلى کوفى، مولاى بنى حارث بن کعب، نخستین قیام خوارج بود که موالى در آن حضور داشتند.([۳۹]) على‏رغم شدت عمل عاملان معاویه برضد خوارج، سیر صعودى قیام‏هاى خوارج تا اواخر حکومت معاویه ادامه داشت.

جنوب ایران به ویژه اهواز یکى از پایگاه‏هاى خارجى محسوب مى‏شد که از عراق به آنجا عقب نشینى مى‏کردند.

مرداس‏بن ادیه معروف به ابوبلال با چهل تن از یارانش به اهواز رفت و در آنجا دور از دسترس ابن‏زیاد مى‏زیست.([۴۰])

ابن زیاد، عباس‏بن اخضرمازنى را به جنگ او فرستاد و او ویارانش را کشت.([۴۱])

با مرگ ابوبلال یک مرحله از مراحل قیام‏هاى خوارج در ایران پایان یافت.

زیاد و فرزندش عبیدالله براى مدتى کوتاه خوارج را سرکوب کردند ولى نتوانستند براى همیشه آنان را نابود کنند. از سال ۶۴ـ۵۸ هـ.ق که مرگ یزید رخ داد، خوارج در انزوا به سر مى‏بردند و هیچ گونه فعالیتى به جز همکارى با عبدالله‏بن زبیر در حجاز نداشتند. خوارج این دوره ۶ ساله را دوره فترت مى‏نامیدند.([۴۲])

  1. نشر و گسترش قیام خوارج در ایران «افتراق و انتشار» (۷۹ـ۶۴ هـ. ق)

پس از مرگ یزید در سال ۶۴ هجرى قیام خوارج از سرگرفته شد. در این دوران پانزده ساله شاهد درگیرى خوارج با اشراف بصره، عمال عبدالله‏بن زبیر و عبدالملک مروان هستیم. در این دوره خوارج در بیشتر شهرهاى ایران مانند اهواز، فارس، کرمان، سیستان، اصفهان، رى، طبرستان و… دیده مى‏شوند.

تعداد افراد خوارج در این دوره بیشتر مى‏شود. همچنین آنان در سرزمین‏هاى تصرف شده، جوامع خودگردان تشکیل دادند و مالیات و خراج گرفته و درآمد خود و سپاه را تأمین مى‏کردند. در این دوره شاهد جدایى و پراکندگى در صف خوارج هستیم. حضور موالى و نو مسلمانان در قیام‏هاى خوارج در این دوره بیشتر مى‌شود.([۴۳])

گروهى از خوارج پس از اینکه از «ابن زبیر» جدا شدند، به بصره آمدند و تحت نظر و رهبرى «نافع‏بن ازرق» در آمدند. وى فرقه «ازارقه» را به وجود آورد.([۴۴])

«مهلب‏بن ابى‏صفره»، خوارج شورشى ـ که رئیس آنان نافع‏بن ازرق بود ـ را از بصره بیرون راند.([۴۵])

نافع‏بن ازرق در جنگ «دولاب» کشته شد.([۴۶]) پس از او عبیدالله‏بن بشیربن ماحوزى‏بوعلى عهده‏دار رهبری خوارج شد.([۴۷])

مهلب در تعقیب سران ازارقه به منطقه «سلى» رسید. در این منطقه نبردى در گرفت و ابن‏ماحوز کشته شد.

بعد از او، ازارقه با «زبیربن ماحوز» بیعت کردند.([۴۸])

زبیربن ماحوز در اصفهان به قتل رسید و آنان با «قطرى بن فجادهًْ» بیعت کردند.([۴۹]) قطرى نیز مدتى با مهلب جنگید.

حجّاج نامه‏اى به عبدالملک نوشت و کار خوارج و قطرى را سخت وانمود کرد.([۵۰])

پس از قطرى گروهى از خوارج که با او اختلاف نظر پیدا کردند، با «عبدربه صغیر» بیعت کردند.([۵۱]) عبدالملک در سال ۷۲ هـ.ق توانست با سرکوب مصعب‏بن زبیر و اشراف کوفه، عراق را از دست زبیریان باز پس بگیرد. سال بعد یعنى در سال ۷۳ هـ. ق حجّاج توانست با قتل عبدالله بن‏زبیر منطقه حجاز را هم به امویان باز گرداند. در همین سال «عبدالله‏ بن خازم» که از حامیان عبدالله‏بن زبیر بود و از اطاعت عبدالملک سرپیچى کرده بود، در یک کشمکش قبیله‏اى به قتل رسید و بدین ترتیب براى نخستین بار بود که حکومت جان تازه گرفت.

او حجّاج را به امارت منطقه شرق خلافت برگزید.([۵۲]) حجّاج با سیاست ارعاب، تهدید، قتل و کشتار مردم، حدود بیست سال حاکم شرق شد و در سال ۷۹ هجرى، در طبرستان به قتل رسید.([۵۳])

خوارج صفریه طى سال‏هاى ۷۸ ـ ۷۶ هـ.ق، شمال و مرکز عراق و عاقبت جنوب ایران را به منطقه فعالیت‌هاى خویش تبدیل کردند.

در سال ۷۵ هـ.ق، «صالح بن مسرح»، در موصل قیام کرد و به دست سپاه حجّاج سرکوب شد.([۵۴]) با مرگ او، یارانش با شبیب‏بن یزید شیبانى بیعت کردند. شبیب چندین بار با حجّاج جنگید و در سال هفتاد و هفت، حجّاج به سوى کوفه گریخت. سپاهى از طرف عبدالملک به فرماندهى سفیان‏بن ابرد کلبى براى جنگ با شبیب فرستاده شد.

در این نبرد مادر و همسر شبیب کشته شدند و وى به اهواز گریخت و آنجا در رودخانه افتاد و مرد.([۵۵])

  1. مرحله رکود در قیام‌هاى خوارج «انزوا و اعتزال»، ( ۱۰۰ ـ ۸۰ هجرى)

پس از سرکوب قیام‏هاى «شبیب» و «قطرى»، خوارج در حالت رکود فرو رفته و حدود بیست سال از صحنه رقابت‏هاى نظامى ـ سیاسى کناره گرفتند.

در پى‏سیاستِ ایجاد حکومت مرکزى از طرف عبدالملک، حجّاج توانست با سرکوب مخالفان، زمینه را براى حکومت «ولیدبن عبدالملک» فراهم کند.

دوره ولید دوره ثبات و آرامش بود. در این دوره خوارج مخفیانه مى‏زیستند. برخى از آنان نیز به سیستان گریختند.

سیستان به دلیل صعب العبور بودن جاده‏هاى ارتباطى، بُعد مسافت نسبت به مرکز خلافت و نیز شرایط دشوار زیست، همیشه مأمن مخالفان اموى و عباسى بود. به خصوص که خاندان «رتبیل» در سیستان همیشه با خلفا سر ناسازگارى داشتند.([۵۶])

حجّاج در نبرد با ازارقه اصرار داشت و مهلب عامل او در نبرد با آنان مى‏کوشید و «عطیهًْ ‏بن أسود حیفى» از رؤساى خوارج را در سیستان کشت([۵۷]) اما ابن‏اثیر معتقد است که خوارج او را کشتند.([۵۸])

تاریخ سیستان از قیام خارجى دیگرى به نام «همام بن‏عدى سدوسى» در سال ۸۲ هـ.ق خبر مى‏دهد.([۵۹])

اما طبرى و ابن‏اثیر، این شخص را «همام ‏بن عدى سدوسى» معرفى مى‏کنند.([۶۰])

آخرین حرکت خارجى در سیستان در این دوره، قیام «ابوخلده خارجى» در سال ۸۶ هـ.ق علیه حجّاج در سیستان است که ابوخلده دستگیر و به نزد حجّاج فرستاده شد.([۶۱])

  1. اوج قیام‏هاى خوارج در ایران «ائتلاف و اتحاد»، (۱۳۲ ـ ۱۰۰ هجرى)

عمربن عبدالعزیر در سال ۹۹ هـ.ق به خلافت رسید. وى، همان گونه که قبلاً گفتیم، سیاستِ مدارا با خوارج را در پیش گرفت. در نتیجه همین تصمیم وى بود که خوارج بار دیگر در سال ۱۰۰ هـ.ق قوت یافته و تا سال ۱۳۲ هـ.ق بر همین وضع بودند. خوارج به این نتیجه رسیده بودند که براى وارد کردن ضربه نهایى بر بنى‏امیه باید ائتلاف کنند. بنابراین، خوارج حاضر شدند در کنار گروه‏هایى چون اشرافیت ناراضى عرب، علویان، مرجئه، عباسیان و حتى بخشى از بدنه ناراضى حاکمیت اموى قرار گیرند.

این مرحله خود شامل چند مقطع زمانى زیر است:

الف) احیاى قیام (۱۰۵ ـ ۱۰۰ هجرى)

همان‌گونه که قبلاً اشاره کردیم، عمر بن‏عبدالعزیز در روند اصلاحات سیاسى اقتصادى خویش روش مدارا با خوارج را در پیش گرفت و به جاى نبرد با آنان راه منطقى و استدلال را در پیش گرفت. چنان که در مباحث پیشین به مناظره وى با شوذب خارجى اشاره کردیم.([۶۲])

در سایه چنین سیاستى بود که خوارج در دوران حکومت وى هم تحرکات خاصى نداشتند، اما در سال ۱۰۱ هجرى که عمربن عبدالعزیز از قدرت بر کنار شد و یزیدبن عبدالملک به خلافت رسید و اصلاحات عمر را کنار گذاشت، تحرکات خوارج نیز از سرگرفته شد و خوارج در کنار یزیدبن مهلب و اشراف عراق و مردم قرار گرفتند و علیه یزیدبن عبدالملک قیام کردند.([۶۳])

ب) افت و خیز در قیام‌ها (۱۲۵ ـ ۱۰۵ هجرى)

پس از یزیدبن عبدالملک، برادرش هشام‏بن‏عبدالملک در سال ۱۰۵ هجرى به خلافت رسید. وى با اعمال سیاست‏هاى خشونت‏آمیز از طرف خالدبن عبدالله قسرى عامل هشام در شرق خلافت، چنان جَوى از اختناق ایجاد کرد که عراق و ایران مرکزى تا حدود سال ۱۲۰ هـ.ق از وجود مخالفان و از جمله خوارج خالى بود.([۶۴]) تنها در سال ۱۱۹ بود که قیام‏هاى محدودى از طرف بهلوبن بشر در موصل، بخترى صاحب الشهب در کنار فرات، وزیر سختیانى در اطراف حیره و صحارى بن شبیب در ناحیه جبال صورت گرفت، ولى همه سرکوب شدند.([۶۵])

گروهى از خوارج سیستان، بر یزیدبن غریف همدانى، والى شام در سیستان، شوریدند و او را کشتند. فرستاده خالدبن عبدالله قسرى به نام افصح‏بن عبدالله کلبى نیز که براى سرکوب آنان رفته بود، کشته شد.([۶۶])

هشام، ابتدا در تعقیب خارجیان اصرار مى‏کرد امّا زمانى که با آنان نشست و آنها را مورد موعظه قرار داد، آنان نیز با او بیعت کردند، ولی پس از مرگ او بهلول بن عمیر شیبانى قیام کرد و خالدبن عبدالله قسرى را کشت.([۶۷]) در خراسان هم مهم‌ترین قیام خوارج، قیام «صبیح» و «خالد» خارجى بود که هر دو سرکوب شدند.([۶۸])

ج) اوج‏گیرى حرکت (۱۳۲ ـ ۱۲۵ هجرى)

دوران پایانى حکومت اموى دورانى آشفته و پر از شورش و جنگ بود.

نفاق و اختلاف میان امویان راه یافته بود و مرجئه، شیعه و بنى عباس، از هر طرف در کمین آنان بودند.

تعصبات قبیله‏اى در شهرهاى مختلف سر برداشت، دشمنان و مخالفان آنان این پراکندگى و ناتوانى را غنیمت شمرده سر به شورش برداشتند و برای براندازى بنى‏امیه کوشیدند.

امویان نیز در مقابل آنان ایستادگى کردند و نابود شدند. یکى از این شورشیان خوارج بودند که در اوضاع ایجاد شده باز هم آشکار شدند و سر به طغیان برداشتند.

در سال ۱۲۷ هجرى ضحاک بن قیس حرورى، در زمان مروان بن‏محمد، بر ناحیه عراق مسلط شد و در جریان درگیرى‏هایى که با مروان داشت، کشته شد و خوارج به فرقه‏هاى زیادی تقسیم شدند.

ضحاک موفق شد چندین بار لشکریان مروان را شکست دهد و حتى مروان را از تختش بر کنار کرد و خود بر آن نشست.([۶۹])

پس از ضحاک‏بن قیس، خوارج با «ابو دلفاء شیبانى» بیعت کردند. او نیز در عمان کشته شد. جانشین دیگر ضحاک، ابو عبیده نیز در عراق کشته شد.

مروان با نعیم‏بن ثابت جذامى، که از دیار طبریه و اردن از قلمرو شام قیام کرده بود، جنگید تا اینکه در سال ۱۲۸ هجرى او را کشت.

در همین زمان بود که نصربن سیار، حاکم خراسان، نامه‏اى به مروان نوشت و از امور خراسان و دعوت داعیان عباسى، نسبت به او هشدار داد ولى مروان قضیه را زیاد جدى نگرفت.([۷۰])

در سال ۱۲۹ هجرى، خوارج یمن به سرپرستى ابوحمزه مختاربن عوف ازدى و بلخ‏بن عقبه أزدى وارد مکه و مدینه شدند و افرادى را به سوی عبدالله‌‏بن یحیى دعوت مى‏کردند. در سال ۱۳۰ هـ.ق سپاهى از جانب مروان به فرماندهى عبدالملک‏بن محمدبن عطیه سعدى فرستاده شد که در وادى‏القرى با خوارج روبرو شدند، بلج‏بن عقبه کشته شد و ابوحمزه با بقیه سپاه به مکه رفت و عبدالملک به یمن رفت.

عبدالله‏بن یحیى کندى هم از صنعا بیرون آمد و در جنگى که رخ داد کشته شد و بقیه سپاه او به حضرموت گریختند.([۷۱])

مروان در صنعا مشغول فتنه خوارج بود که خبر فتنه جدید خوارج به وى رسید.

مى‏بینیم که خوارج در نابودی قدرت امویان آن قدر تأثیر داشتند که حتى در آخرین لحظات فروپاشى حکومت امویان، باز هم درگیر خوارج بودند و نتوانستند تجدید قوا کرده و به سرکوب داعیان عباسى بپردازند. به خصوص که در اواخر حکومت بنى‏امیه، خوارج تحرکات بیشترى را از سرگرفته بودند.

ج) مرجئه و نومسلمانان

مرجئه برخلاف خارجیان، عثمان، على، معاویه و یاران آنها را به کفر متهم نمى‏کنند، بلکه مى‏گویند هر کس که به وحدانیت خدا ایمان دارد، هر گناهى مرتکب شود و هر عقیده‏اى اظهار کند، کافرش نتوان گفت. این قضیه مربوط به خداست که روز رستاخیز درباره آن قضاوت خواهد کرد.

کلمه «مرجئه» از ماده «ارجاء» به معنى تأخیر است و اینان قضاوت درباره فرق مختلف اسلامى را تا هنگام رستخیز و قضاوت الهى به تأخیر میاندازند و در این مورد قضاوتى نمى‏کنند.([۷۲])

یکى از مسائل پیچیده آن عصر، قضیه نو مسلمانان بود و مرجئه در کار توفیق قضایاى مورد اختلاف بین عرب و مسلمانان نقش مهمى داشتند؛ زیرا در آن ایام که شدت اختلاف در کار خلافت، به سستى گراییده بود، چگونگی برخورد با نو مسلمانان، از مشکلات بزرگ حکومتى و سیاسى وقت بود.

مرجئه مى‏گفتند: دولت حق ندارد با نومسلمانان مانند کافران رفتار کند؛ زیرا اینان مسلمان شده‏اند و از همه حقوق و وظایف مسلمانان بهره‏مند هستند.([۷۳])

در شرایطى که امویان، به خاطر کاهش درآمدهاى مالیاتى ناشى از فرار روستاییان به شهرها و معاف شدن نومسلمانان از پرداخت جزیه، به بهانه‏هاى گوناگون مسلمانى، آنان را تحت فشار قرار داده و از آنان جزیه مى‏گرفتند، برخى از مرجئه، کسانى را که به هر دلیل، و حتى به ظاهر، اسلام مى‏آوردند حمایت و تأیید مى‏کردند و خواهان استفاده آنها از حقوق یک فرد مسلمان از معافیت از جزیه بودند.([۷۴]) به همین دلیل و به دلیل آنکه مرجئه طرفدار مساوات در اسلام بودند و از انحراف امویان عیب‏جویى مى‏کردند، در اکثر قیام‌ها شرکت مى‏کردند و خودشان نیز قیام‏ها و شورش‌هایى را علیه امویان به راه انداختند.

مرجئه در قیام «ابن‏اشعث»، که علیه حجّاج بود، شرکت کردند.([۷۵])

سعیدبن جبیرکوفى، ابو رؤبه، ثابت‏قطنه أزدى خراسانى و ابو صیدا صالح‏بن طریف از رهبران مرجئه بودند که برخى از آنان در این راه کشته شدند.([۷۶])

معروف‏ترین قیام‏هاى مرجئه
  1. قیام ابوصیدا

در سال۱۱۰ هجرى اشرس‏بن عبدالله، حاکم خراسان، با وعده نگرفتن جزیه، آنها را به اسلام دعوت کرد.

او ابوالصیدا صالح‏بن طریف را، که از مرجئه بود، مأمور دعوت مردم به اسلام کرد، اما وقتى که تعداد مسلمانان زیاد شد و از میزان درآمد کاسته شد، اشرس به قول خود عمل نکرد و اعلام کرد که مردم باید جزیه بدهند که این امر باعث خشم ابوصیدا و نومسلمانان شد.

ابوصیدا همراه با یارانش ـ که هفت هزار نفر از نومسلمانان بودند ـ شورش کردند ولى نتیجه‏اى نگرفتند و سرانجام ابوصیدا دستگیر و زندانى شد.([۷۷])

  1. قیام حارث بن سریج

از دیگر رهبران مرجئه، حارث بن‏سریج تمیمى بود. او در سال۱۱۰هـ. ق  علیه عاصم‏بن عبدالله هلالى در خراسان قیام کرد و در نبردهایى که بین او و عمال اموى در گرفت، چیزى نمانده بود که پایتخت خراسان را فتح کند ولى عاصم مانع او شد. حارث مدتى با عاصم برخورد مسالمت داشت ولى بعد از مدتى نبرد را از سرگرفت. عاصم وقتى خبر عزل خویش را از طرف هشام‏بن عبدالملک شنید و فهمید که اسدبن عبدالله قسمرى جانشین او در خراسان شده است، با حارث صلح کرد اما اسد موفق شد حارث را از خراسان بیرون کند.

پس از مدتى حارث به جُدیع‏بن على کرمانى، بزرگ یمنی‌ها، پیوست. آن دو علیه نصربن سیار و هواداران مصرى او جنگیدند و قلمرو شاه جهان را تصرف کردند ولى کرمانى به حارث خیانت کرد و او را در سال ۱۲۸ هجرى به قتل رساند.

در واقع مى‏توان گفت که حارث قربانى درگیرى‏هاى قبیله‏اى در خراسان شد.([۷۸])

جهم بن‏صفوان نیز یکى از رهبران مرجئه بود. وی به قیام حارث پیوست و دبیر و وزیر و قاضى او بود. وى همراه حارث با نصربن سیار، آخرین کارگزار خراسان، آن قدر جنگید تا به اسارت در آمد.([۷۹])

حارث بن سریج، میدان را از شر استثمارگران، به سود طبقات ضعیف و کشاورزان پاک مى‏کرد و راه مسلمان شدن آنان را هموار مى‏کرد. از این رو، اکثر پیروانِ حارث را کشاورزان فقیر و ضعفا، که از دست اشراف ایرانى قدیم و اشراف عرب، رنج فراوان کشیده بودند، تشکیل مى‏دادند.([۸۰])

د) موالى

مولى، جمع آن موالى و در زبان عرب از اضداد و به معناى ارباب، مخدوم، آزاد کننده برده، آزاد شده و… است([۸۱]) اما پس از فتوحات اعراب، این اصطلاح بیشتر به نومسلمانان غیرعرب اطلاق مى‏شد که با مسلمان شدن، از قید بندگى نجات مى‏یافتند و در عین حال با نام «مولى»، تحت حمایت صاحبان اولیه خود باقى مى‏ماندند.

با توجه به اینکه به موجب قوانین اسلام، مسلمان بنده نمى‏شود، بندگان آزاد شده وضعیتى بین بندگى و آزادى پیدا مى‏کردند و شرایط و مقررات ویژه‏اى براى آنها وضع مى‏شد.([۸۲])

تقسیم‏بندى موالی

موالى در یک تقسیم‏بندى کلى به چند دسته زیر تقسیم مى‏شوند:

موالى قرابت؛

موالى حلف؛

موالى جوار؛

موالى عتق.

موالى قرابت؛ نخستین جایگاه اجتماعى و احترام را داشتند و دیگر موالیان در درجه دوّم قرار مى‏گرفتند و نسبت به موالی قرابت از حقوق کمترى برخوردار بودند.([۸۳])

در حقیقت برخى از غیر عرب خود را به سبب یکى از این شیوه‏ها که نام بردیم، موالى حلف را با فاتحان هم پیمان کرده یا از طریق موالى قرابت به یکى از قبایل عرب انتساب مى‏یافتند و بدین گونه از مولى محسوب مى‏شدند و با این کار فقط کمى از بار فشار اعراب را از دوش خود برمی‌داشتند.

در دوره امویان، چنان که در مباحث پیشین بدان اشاره شد، فتوحات گسترش یافت و به تبع آن سرزمین‏هاى مفتوحه زیاد شد و در نتیجه موالى نیز افزایش یافتند.  عمال اموى و خلفاى آنان در معامله با عناصر غیرعرب از مقتضاى عدالت و از آنچه مساوات اسلامى خوانده مى‏شد، منحرف مى‏شدند.

اگر دوره خلافت بنى امیه را با حقیقت حکومت اسلامى مقایسه کنیم، حاکمان بنى امیه چیزى جز ارتجاع و واکنش شرک جاهلى در مقابل اسلام نبودند.

به دلیل فسق و فجور، ظلم و بى‏عدالتى، تعصبات قومى عرب و تحقیر موالى، ـ مسلمانان غیرعرب ـ با حکومت اموى آشکارا به مخالفت برخاستند و با احزاب مخالف اموى، به خصوص شیعه و خوارج، هم پیمان شدند. هر چند در مبارزات شیعه، قیام حُجربن عدى ۵۱ هـ.ق، واقعه عاشورا و قیام امام حسین ۶۱ هـ.ق، کسی از موالى نبود و شاید به این علت بود که در دوره‏هاى پیش هنوز تبعیض بر ضد موالى اعمال نمى‏شده است و همچنین تعداد موالى نیز در این دوره اندک بوده است.

با ظهور نهضت مختاربن عبید ثقفى، موالى نیز وارد معرکه مخالفت با امویها شدند، چنان که مى‏گویند در لشکر مختار بیست هزار نفر از موالى کوفه حضور داشتند. تعصب در مورد موالى بین مختار و مخالفانش کار را به جایى کشاند که وقتى مصعب‏بن زبیر، مختار را شکست داد، دست اعراب را بر موالى باز گذاشت و در کشتن موالى و مخالفان چنان افراط کرد که او را قصاب خواندند.

در ماجراى خوارج نیز موالى از همان اوایل با مخالفان دستگاه خلافت به همکارى پرداختند و چون دعوى عدالت‏جویى و مساوات‏طلبى آنان را با احساسات خویش موافق مى‏دیدند، بیشتر در صفوف آنان وارد مى‏شدند و در کنار آنان مى‏جنگیدند.

در قیام ابن‏اشعث هم نقش موالى انعکاس نارضایتى‏هاى آنان از حکومت اموى و تبعیض نژادى آنان بود.

هسته اصلى قیام زیدبن‏على نیز از موالى تشکیل مى‏شد. در قیام حارث‏بن‏سریج نیز شاهد حضور تعداد زیادى از موالى هستیم.([۸۴])

هرگاه بعضى از اعراب جنازه‏اى را مى‏دیدند مى‏پرسیدند این مرده که بوده است؟ اگر گفته مى‏شد از قریش، مى‏گفتند: واقوماه! اگر گفته مى‏شد عرب بود، فریاد مى‏زدند: وابلدتاه! اما اگر خبر مى‏رسید که از موالى بوده است، مى‏گفتند: باکى نیست، جزء اموال الهى است، هرچه را مى‏خواهد مى‏برد و هر چه را مى‏خواهد مى‏گذارد. این موالى در زمان بنى‏امیه کنیه نداشتند و به نام یا لقب خوانده مى‏شدند و عربها با آنان در یک ردیف راه نمى‏رفتند و آنان را «علوج» (جمع علج، یعنى خدا نشناس و نادان) مى‏گفتند.

دیگر از تعصبات امویها نسبت به عربها، پست و زبون داشتن دیگر ملتها بود و اینکه هر کجا فتح مى‏شد آن سرزمین و مردم آن و هر چه داشتند روزىِ پاک و پاکیزه فرمانروایان عرب به شمار مى‏رفت.([۸۵])

موالى از هر کار و شغل آبرومندى محروم بودند، آنان حق نداشتند سلاح بسازند و بر اسب بنشینند و حتى دختری از بیابان نشینان بى‏نام و نشان عرب را به زنى بگیرند.

حکومت و قضاوت و امامت نیز همه جا مخصوص عرب بود.

اعراب اموى بر این اعتقاد بودند که براى آقایى و فرمانروایى آفریده شده‏اند و دیگر کارها مخصوص موالى و ذمى‏هاست.([۸۶]) حتى خلافت را بر غیرعرب حرام مى‏دانستند؛ زیرا مایل نبودند کنیززادگان عهده‏دار خلافت شوند.([۸۷])

حجّاج‏بن یوسف ثقفى، عامل بنى‏امیه، سیاست خشن و تعصب نژادى اموى را برضد موالى در دوره حکومتش با خشونت و قساوت بسیار دنبال مى‏کرد.

بنابراین، در عراق و بین‏النهرین عده زیادى از ایرانیان و دیگر مسلمانان غیرعرب را به قتل رسانید و دست‏هاى آنان (موالى) را براى تحقیر، نشان داغ مى‏نهاد؛ به طورى که یکى از شعراى عرب در هجو موالى مى‏گوید:

تو کسى هستى که عجلى دست تو را نقش و نگار کرده است و پیشواى تو از میدان گریخت.([۸۸])

نتیجه این تحقیر و ظلم و ستم این بود که موالى به ستوه آمدند و در هر نهضتى که برضد حکومت استبدادى اموى به وجود آمد، شرکت مى‏کردند.

پیدایش شیعه و خوارج در عراق و اختلاف قبایل عرب با دولت اموى و ظهور شعوبیه در بصره، باعث شد که مشکل موالى در عراق بیشتر از دیگر شهرها آشکار شود.([۸۹])

 

[۱]) حسن ابراهیم حسن، همان، ج ۲، ص ۱۹٫

[۲]) براى آگاهى بیشتر به کتاب الحجج البالغهًْ فى حقانیهًْ التشیع، نوشته عطائى اصفهانى که به اهتمام مجمع جهانى شیعه‏شناسى منتشر شده است، مراجعه کنید.

[۳]) فلیپ حتى، همان، ص ۳۵۶٫

[۴]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۶۲٫

[۵]) ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ترجمه هاشم رسولى محلاتى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۸۰، ص ۷۰٫

[۶]) على بن موسى بن طاووس سید بن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ترجمه عقیقى بخشایشى، چاپ ششم، قم: نوید اسلام، ۱۳۷۷، ص ۳۹٫

[۷]) رسول جعفریان، تأملى در نهضت عاشورا، قم، انصاریان، ۱۳۸۱، ص ۱۶۴٫

[۸]) همان، ص ۴۳٫

[۹]) همان، ص ۷۷٫

[۱۰]) محمد بن‏على‏بن طباطباابن طقطقى، تاریخ فخرى، ترجمه: محمد وحید گلپایگانى، ج ۲، ص ۱۵۷، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰٫

[۱۱]) سید بن طاووس، پیشین، ص ۴۳٫

[۱۲]) رسول جعفریان، تأملى در نهضت عاشورا، پیشین، ص۲۴۷٫

[۱۳]) محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۷۷٫

[۱۴]) ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، چاپ بیروت، انتشارات دارالمعرفه، ج ۳، ص ۵۶۳٫

[۱۵]) مسعودى، مروج الذهب و معاون الجوهر، ج ۳، ص ۲۶۸، شماره ۱۹۲۵٫

[۱۶]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۹۱٫

[۱۷]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص۳۸۲٫

[۱۸]) محمد بن على بن طباطبا، پیشین، ص ۱۵۹٫

[۱۹]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۰۰٫

[۲۰]) پیشین، ج ۲، صص ۲۰۳ـ۲۰۲٫

[۲۱]) رسول جعفریان، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص ۲۶۸٫

[۲۲]) همان، ص۱۷۷٫ به نقل از رجال الکشى، صص ۱۲۸ـ۱۲۷٫

[۲۳]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۰۹٫

[۲۴]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معدن الجوهر، ج ۲، صص ۲۱۰ـ۲۰۹٫

[۲۵]) همان، ص ۲۱۱٫

[۲۶]) محمد بن طباطبا، پیشین، ص ۱۷۹٫

[۲۷]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، صص ۳۰۶ـ۲۹۹٫

[۲۸]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۲۱۶٫

[۲۹]) محمد سهیل طقوش، پیشین، ص ۲۰۹٫

[۳۰]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، تهران: مرکز بازشناسى اسلام و ایران، ۱۳۷۹، ص ۸۱٫

[۳۱]) عبدالحسین زرین‏کوب، تاریخ مردم ایران از پایان ساسانیان تا پایان آل بویه، چاپ پنجم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۷، ج ۲، ص۱۴۸٫

[۳۲]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص ۷۵٫

[۳۳]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، صص ۲۵۸ـ۲۵۴٫

[۳۴]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۰۰٫

[۳۵]) همان، ج۲، ص۱۴۴٫

[۳۶]) على ابن اثیر، پیشین، وقایع سال ۵۸ هـ. ق.

[۳۷]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۴۹٫

[۳۸]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۲، صص ۲۹۹ـ۲۹۸٫

[۳۹]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۴۹٫

[۴۰]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۷، ص ۲۸۷۲٫

[۴۱]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۰٫

[۴۲]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۷، ص ۳۱۱۷٫

[۴۳]) حسین مفتخرى، پیشین، ص ۸۷٫

[۴۴]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۰٫

[۴۵]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۱۱٫

[۴۶]) ابوحنیفه دینورى، پیشین، صص ۳۱۸ـ۳۱۴٫

[۴۷]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۶٫

[۴۸]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۲، ص ۳۲۱۸٫

[۴۹]) همان، ج ۸، ص ۳۴۲۵٫

[۵۰]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۱٫

[۵۱]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۶۵٫

[۵۲]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، صص ۲۱۳ـ۲۱۱ و ۲۲۳٫

[۵۳]) همان، ج ۲، ص ۲۲۶٫

[۵۴]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۸، ص ۳۵۱۸٫

[۵۵]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۱۴۱٫

[۵۶]) تاریخ سیستان، به تصحیح ملک الشعراى بهار، چاپ دوّم، تهران: پدیده، ۱۳۶۶، ص ۱۱۷٫

[۵۷]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۲۶٫

[۵۸]) عزالدین ابن اثیر، پیشین، وقایع سال ۶۵ هـ. ق.

[۵۹]) تاریخ سیستان، پیشین، ص ۱۱۳٫

[۶۰]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۸، ص ۳۶۶۷٫

[۶۱]) تاریخ سیستان، ص ۱۱۸٫

[۶۲]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۱۹۳٫

[۶۳]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۹۵٫

[۶۴]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص ۱۱۸٫

[۶۵]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۹۳٫

[۶۶]) همان، ج ۲، ص ۲۸۹٫

[۶۷]) همان، ج ۲، ص ۲۹۳٫

[۶۸]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص ۱۲۰٫

[۶۹]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۱۴٫

[۷۰]) على‏بن حسین‏مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، انتشارات شریف رضى، ج ۴، صص ۸۳ـ۸۰، شماره ۲۲۹۲ـ۲۲۸۷٫

[۷۱]) همان، ج ۴، ص ۸۲، شماره ۲۲۹۰٫

[۷۲]) حسن ابراهیم حسن، پیشین، ج ۲، ص ۲۲٫

[۷۳]) همان، ص ۲۳٫

[۷۴]) حسین مفتخرى، حسین زمانى، تاریخ ایران از ورود مسلمانان تا پایان طاهریان، تهران: سمت، ۱۳۸۱، ص ۹۲٫

[۷۵]) عبدالحسین زرین‏کوب، تاریخ مردم ایران، ج ۲، ص ۳۳٫

[۷۶]) حسین عطوان، فرقه‏ هاى اسلامى در سرزمین شام در عصر اموى، ترجمه: حمیدرضا شیخى، مشهد: بنیاد پژوهش‌هاى اسلامى آستان قدس رضوى، ۱۳۷۱، صص ۱۰۲ـ۱۰۱٫

[۷۷]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۴۰۹۳٫

[۷۸]) همان، ج ۹، ص ۴۱۴۱٫

[۷۹]) همان، ج ۱۰، صص ۴۴۸۸ به بعد.

[۸۰]) عبدالله مهدى الخطیب، پیشین، صص ۱۲۰ـ۱۱۹٫

[۸۱]) جمال جوده، اوضاع اجتماعى ـ اقتصادى موالى در صدر اسلام، مترجم: مصطفى جبارى و مسلم زمانى، تهران، نشر نى، ۱۳۸۲، ص ۷٫

[۸۲]) جرجى زیدان، پیشین، ج ۵، ص ۶۸۶٫

[۸۳]) جمال جوده، پیشین، ص ۶۴٫

[۸۴]) عبدالحسین زرین‏کوب، تاریخ مردم ایران، ج ۲، ص ۳۲٫

[۸۵]) جرجى زیدان، پیشین، ج ۲، صص ۲۲۹ـ۲۲۷٫

[۸۶]) داود الهامى، پیشین، ص ۴۲۸٫

[۸۷]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص ۳۰۷٫

[۸۸]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۴، ص ۱۳۳٫

[۸۹]) جمال جوده، پیشین، ص ۲۱۸٫

منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.