اشرافیت ناراضی عرب در حکومت بنی امیه

اشرافیت ناراضی عرب در حکومت بنی امیه

۱٫ نارضایتی اشراف

یکى از مشکلات امویان در سراسر دوران حکومت، نارضایتى برخى از رئیسان قبایل یا اشراف عرب بود که در اشکال مختلفى همچون قیام‏هاى عبدالله‏بن زبیر، ابن‏اشعث و یزیدبن مهلب و… آشکار مى‏شد.

الف) ابن اشعث

ابن‏اشعث از خویشاوندان حجّاج‏بن یوسف ثقفى و عامل وى در سیستان بود. حجّاج وى را به سیستان فرستاد اما چون پیشرفت در آن حدود را در آن زمان میسر نمى‏دید به حجّاج نامه نوشت و اطلاع داد که عزم بازگشت دارد و کار «رتبیل» را به سال بعد موکول مى‏کند.

حجّاج برآشفت و در نامه‏اى تند وى را ملامت کرد. ابن‏اشعث از این برخورد حجاج و خلیفه «عبدالملک» رنجید، ازاین‏رو، با «رتبیل» صلح کرد و به قصد جنگ با حجّاج عازم عراق شد.

موالى نیز با ابن‏اشعث موافق بودند؛ چون در صورت جنگ با «رتبیل» از غنایم سودى مى‏بردند و هم اینکه از شهر و دیار خود دور مى‏شدند.

در سپاه «ابن‏اشعث» عده زیادى از موالى، خوارج، شیعه و حتى مرجئه حضور داشتند. در این ماجرا شخصى از موالى به نام فیروز، شور و حرارت زیادى نشان داد تا اینکه به دست حجّاج کشته شد.

ابن‏اشعث نیز به کابل گریخت و در آنجا از ترس اینکه به دست حجّاج نیفتد، خودکشى کرد.([۱])

ب) یزید بن مهلب

یزیدبن مهلب فرزند مهلب بن ابى‏صفره از فرماندهان بزرگ زمان حجّاج بود.

در اواخر زمامدارى حجّاج، خانواده‏اش مورد خشم واقع شدند و از مناصب خویش عزل شدند. وقتى سلیمان بن‏عبدالملک خلیفه شد، یزید بن‏مهلب والى خراسان شد ولى در زمان عمربن عبدالعزیر به زندان افتاد.

در سال ۱۰۱ هـ.ق وقتى که عمربن عبدالعزیز بیمار بود، از زندان گریخت و به بصره رفت و حاکم آنجا را به بند کرد. آنگاه به مخالفت یزیدبن‏عبدالملک به کوفه رفت و دو قبیله هم پیمان او و خاندان و بستگانش با وى هم پیمان شدند.

برادر یزید، مسیلمه‏بن عبدالملک و برادرزاده‏اش، ولیدبن عبدالملک با سپاهى انبوه به مقابله با او برخاستند و بین آنها جنگ سختى در گرفت و یزیدبن مهلب و برادرانش کشته شدند.

یزیدبن عبدالملک خوشحال شد و یزیدبن هلال‏بن احوزمازنى را به تعقیب خاندان مهلب فرستاد و او به قدرى در این کار افراط کرد که چیزى نمانده بود خاندان مهلب نابود شوند.([۲])

ج) عبدالله بن زبیر

عبدالله‏بن زبیر، که به حکم تقدمِ اسلامِ پدر خویش داعیه خلافت را به سر داشت، بیعت با یزید را نپذیرفت و پس از حادثه کربلا فرصت را براى انجام مقاصد سیاسى خود مناسب شمرد و به بهانه خونخواهى امام حسین قیام کرد و براى امویان دردسرهاى بسیارى فراهم کرد.

عبدالله‏بن زبیر با بنى‏هاشم بناى دشمنى گذاشت و دشمنى و کینه‏توزى با آنان را آشکار کرد تا آنجا که درود بر حضرت محمد را در خطبه‏اش ترک کرد و محمدبن حنفیه و عبدالله‏بن عباس و بیست و چهار مرد از بنى‏هاشم را دستگیر و در حُجره زمزم حبس کرد تا از آنان بیعت بگیرد. محمدبن حنفیه از مختار یارى طلبید. مختار به یارى آنان رفت ولى مصعب به نمایندگى از عبدالله در سال ۶۸ هـ.ق به عراق رفت و مختار را شکست داد و به قتل رسانید.

زبیریان در این دوره بر عراق و حجاز مسلط بودند تا اینکه در سال ۷۲هـ.ق، عبدالملک، مصعب‏بن زبیر را در منطقه «دیرجاثلیق» به قتل رسانید.

در سال ۷۳ هـ.ق نیز حجّاج از طرف عبدالملک به مکه رفت و چون عبدالله به کعبه پناه برد با منجنیق خانه کعبه را خراب کرد و عبدالله کشته شد.

۲٫ درگیرى‏هاى خاندانى

یکى از علل بروز اختلاف در خاندان اموى؛ مسأله «ولایت عهدى» بود. خلفاى اموى اقدام به ولایت عهدى دو نفره یکى بعد از دیگرى کردند. روشن است که آنان این شیوه را براى جلوگیرى از جنگهاى داخلى بعد از مرگ خلیفه اتخاذ کردند. این شیوه بذر جدایى کاشت و باعث ایجاد رقابت بین خاندان اموى شد و آنان را به بغض و کینه کشاند؛ به گونه‏اى که هنوز خلافت فرد نخستین تمام نشده، براى برکنارى وی تلاش مى‏کردند تا دیگرى را جایگزین او کنند.([۳])

ناگفته پیداست که این کشاکش به افراد خاندان اموى منحصر نمى‏ماند و طبعا افسران و فرماندهان و همه رجال دولت در آن دخالت داشتند و هر یک به اقتضاى هوس‌ها و مقاصد خود از جانبى حمایت مى‏کردند و کار تفرقه و خلاف بالا مى‏گرفت و در صورتى که طبعاً توفیق، یار خلیفه نمى‏شد، همین که ولیعهد دوّم به خلافت مى‏رسید از مخالفان دیرین انتقام مى‏گرفت و آنها را از کارهاى دولتى دور مى‏کرد و آتش تفرقه همیشه مشتعل بود.([۴])

نخستین کسى که این سنت را بنا نهاد، مروان‏بن‏حکم بود. وى دو پسرش عبدالملک و عبدالعزیز را ولیعهد خود کرد و تصمیم‌های کنگره «الجابیه» را بى‏ارزش شمرد. در آن کنگره مقرر شده بود که اوّل، خالدبن یزید و سپس عمروبن سعیدبن عاص ولیعهد شوند. در نتیجه این اقدام، عمروبن سعیدبن عاص بر ضد عبدالملک شورش کرد.([۵])

عبدالملک شیوه پدرش را در پیش گرفت. وى براى برکنارى برادرش، عبدالعزیز، و جانشینى دو پسرش، ولید و سلیمان، به فکر افتاد، اما مرگ عمربن عبدالعزیز مانع از اجراى تصمیم‌های وى شد.

با این حال مانع از ادامه رفتار وى نشد؛ رفتارى که کینه و دشمنى را بین دو برادر به وجود آورد و به فرماندهان و عمال نیز سرایت کرد.([۶])

هنگامى که ولیدبن عبدالملک به خلافت رسید، به شیوه‏اى که از پدرش فراگرفته بود، برادرش سلیمان را از ولیعهدى خلع و فرزندش، عبدالعزیز را جانشین او کرد. این مطلب را با نامه به شهرهاى بزرگ اطلاع داد.

حجّاج‏بن یوسف، استاندار عراق و قتیبه‏بن مسلم، استاندار خراسان و محمدبن قاسم، استاندار سند، به او جواب مثبت دادند، اما عبدالعزیز زود هنگام درگذشت.([۷]) بدین ترتیب در نتیجه رقابت بین افراد خاندان اموى، حوادث سیاسى خطرناکى رخ داد که خطر جدى براى حکومت به وجود آورد.

سلیمان مسئول حوادث خطرناکى بود که به سبب ولایتعهدى دو نفر، حکومت اموى دچار آن شد.

در دوران او ابتدا عمربن عبدالعزیز و سپس یزیدبن عبدالملک ولیعهد شدند، امّا این دو توافق و هماهنگى نداشتند. از این‏رو، بین آنان عدوات و دشمنى به وجود آمد، اما عمر تلاش نکرد تا یزید را خلع کند؛ زیرا از این شیوه خطرناک دورى مى‏کرد([۸]) و از آنچه بر سر بنى‏امیه، در نتیجه آن کار غلط آمده بود، آگاهى کامل داشت.

یزیدبن عبدالملک رفتارى مخصوص به خود داشت. وى بدون اینکه به نابسامانى حکومت اعتنا کند، در دوران خود هشام و بعد از او پسرش، ولید را ولیعهد کرد.

هشام پس از رسیدن به خلافت، ولید را برکنار کرد که بیشتر کارگزاران و فرماندهان او را همراهى کردند.([۹])

آن دو از یکدیگر دور شدند و بینشان عدوات به وجود آمد، اما هشام قبل از اینکه خواسته‏اش را اجرا کند در گذشت.

ولید دوّم پس از به خلافت رسیدن، به فکر انتقام از کسانى افتاد که هشام را براى برکنارى همراهى کرده بودند که عموزاده‏ها و بزرگان خاندانش از آنها بودند.([۱۰])

این سیاست از نابسامانى کار بنى‏امیه حکایت مى‏کرد. خاندان اموى پراکنده و نیروهاى پشتیبان آنان تجزیه شدند و فرصت را براى مخالفانشان، که از شرق، با نیرومندى حرکت کرده بودند، فراهم کرد.

رابطه ولید دوّم با پسر عمویش، هشام، خصمانه بود؛ آنان وى را بى‏رحم و کافر و به زندقه بودن متهم مى‏کردند و حمله خصمانه‏اى را در برابر او ساماندهى کردند. خطاها و لغزش‌هاى او را برجسته کرده و از او بدگویى مى‏کردند تا مردم را وادارند که به او یورش برند.([۱۱])

دگرگونى داخلى، که در دوران حکومت ولید دوّم به وجود آمد، بیانگر تضادهاى بسیارى است که در بدنه حکومت اموى ایجاد شد که پیش از دوران ولید موجود بود و بعد از به حکومت رسیدن او ادامه یافت.

او به دست برخى از مردان بنى‏امیه، گروهى از قضاعه و به ویژه یمنى‏هاى مقیم دمشق کشته شد.([۱۲])

در دوران یزید سوّم، اوضاع خاندان اموى نابسامان‏تر شد و درگیرى‏هاى خونینى براى کسب قدرت بین آنها شدت گرفت.

یزیدبن ولید، یزید سوّم، پس از رسیدن به حکومت، براى برادرش، ابراهیم‏بن ولید، بیعت گرفت و وى را ولیعهد خود اعلام کرد و به اردن فرستاد، ولى در آنجا مردم وى را نپذیرفتند و با او درگیر شدند و محمدبن‏عبدالملک را برگزیدند.([۱۳])

ابراهیم بن ولید عبدالملک حدود چهار ماه حکومت کرد و مروان بن‏محمد، وى را خلع نمود و پنهانى از اهل جزیره براى خود بیعت گرفت.

در دوران او جنگ‏هاى بسیارى براى کسب جانشینى صورت گرفت.([۱۴])

خاندان اموى پوشش عقیدتى نداشتند تا آنان را در برابر خطر از هم پاشیدگى محافظت کند. اگرچه عمربن‏عبدالعزیر تلاش کرد چنین پوششى را ایجاد کند اما موفق نشد و درگیریها ادامه یافت تا اینکه توان خلفاى بنى‏امیه و حکومت آنان از بین رفت و توان مقاومت در برابر عباسیان را نیز نداشتند، از این‏رو، سقوط آنان حتمى شد.

۳٫ نتیجه‌گیرى

استبداد، تجمل پرستى، عیاشى و خوشگذرانى و بى‏اعتنایى به تعالیم دین، از ویژگى‏هاى اصلى شیوه حکومت‏دارى امویان است.

دوره اموى را می‌توان دوره اختناق و استبداد نامید؛ چرا که هیچ گروهى آزادى عمل نداشت و کوچک‏ترین حرکت مخالف، با سرکوب و ارعاب شدید از طرف امویان مواجه مى‏شد.

به دلیل بحث خلافت و مدعیان خلافت، که قبلاً بدان اشاره کردیم و همچنین به خاطر شیوه نادرست امویان در امر حکومت دارى، مى‏توان گفت که هیچ گروهى در جامعه اسلامى آن روز یافت نمى‏شد که حامى امویان باشد، مگر گروه‏هاى اندک و انگشت شمار.

عمده‏ترین این ناراضیان؛ شیعه، خوارج، موالى، مرجئه، نومسلمانان، اشرافیت ناراضى عرب و… بودند.

این گروه‏هاى ناهمگون، اما ناراضى از امویان، در همه دوره حکومت، دست به شورش‌هایى طولانى و مکرر مى‏زدند و همه آنان با بدترین شکل ممکن از جانب عمال اموى همچون حجّاج بن‏یوسف‏ثقفى، بُسربن ارطاه، زیادبن ابیه، عبیدالله بن زیاد و… سرکوب مى‏شدند. گرچه این شورش‏ها در آغاز خفه مى‏شد و اجازه عرض اندام نمى‏یافت، اما خود زمینه‏ساز شورش‏هاى بعدى مى‏شد. چنانچه قیام مردم مدینه، قیام مختار و توابین در نتیجه قیام کربلا به وقوع پیوست.

حکومت بدون مردم معنا پیدا نمى‏کند؛ وقتى حکومتى آن قدر بر مردم سخت مى‏گیرد که دیگر حتى یک قشر راضى در سرزمین‏هاى تحت سلطه آنان یافت نشود، دیگر این حاکمیت فقط شکل ظاهرى حکومت را خواهد داشت و از نظر مردم ارزشى ندارد.

امویان نیز دارای چنین حکومتى بودند و هیچ حمایت مردمى نداشتند. این مسأله در دراز مدت، و حتى کوتاه مدت، سقوط حکومت را در پى خواهد داشت. به خصوص زمانى که جنگ‏هاى خانگى و رقابت قدرت خود حاکمان را هم بر آن بیفزاییم، خطر سقوط دوچندان خواهد شد.

وقتى که ولایت عهدى‏هاى دونفره از زمان مروان‏بن حکم در خلافت اموى پدیدار شد، رقابت‏هاى تنگاتنگى بین خاندان اموى به وجود آمد که این حکام به جاى آنکه به مسایل مملکتى و رفع گرفتارى‏هاى مردم بپردازند، به مسائل ولایت‏عهدى و درگیرى‏هاى ناشى از آن وارد شده و مردم را فراموش کردند.

در سایه چنین امرى، داعیان عباسى مخفیانه به تبلیغ خویش مى‏پرداختند. در چنین اوضاعى، حکومت فقط شکل و ظاهر دارد و بنیان‏هاى درونى آن از هم‏گسیخته و میان تهى شده است و چنین نظامى به راحتى ضربه‏پذیر خواهد بود.

 

[۱]) ر.ک. تاریخ سیستان، ص ۱۱۲٫

[۲]) على بن حسین مسعودى، مروّج الذهب و معادن الجَوهر، ج ۲، ص ۲۰۲٫

[۳]) محمد سهیل طقوش، پیشین، ص ۱۹۸٫

[۴]) حسن ابراهیم حسن، پیشین، ج ۲، ص ۲۶٫

[۵]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۷، ص ۳۲۵۱٫

[۶]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، صص ۲۱۸ به بعد.

[۷]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۸۸۶٫

[۸]) همان، ج ۹، ص ۳۹۵۶٫

[۹]) همان، ج ۱۰، ص ۴۳۱۵٫

[۱۰]) همان، ج ۱۰، ص ۴۳۴۴٫

[۱۱]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۱۰، ص ۴۳۴۵٫

[۱۲]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۹٫

[۱۳]) همان، ج ۲، ص ۳۱۰٫

[۱۴]) همان، صص ۳۱۲ـ۳۱۱٫

منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.