عوامل اجتماعی فروپاشی بنی امیه

عوامل اجتماعی فروپاشی بنی امیه

فصل اوّل:عرب گرایى

پس از ظهور دین مبین اسلام، عرب، به سیادتى که از برکت اسلام نصیب آنها شد، بى‏اندازه به خود مغرور شد؛ غرور و خودبینى او به جایى رسید که عرب را ذاتا از همه ملل عالم، در فضیلت، ممتاز و منحصر مى‏دانست و جز خود براى هیچ کس اعتبارى قایل نبود و با غیرعرب با همه قوا مخالفت و دشمنى مى‏ورزید.

سرمستى غرورانه‏اش به حدى رسید که مى‏گفت: نژاد عرب براى آقایى و فرمانروایى، و نژادهاى دیگرِ عالم براى نوکرى و خدمتگزارى عرب خلق شده‏اند!([۱])

در زمان حکومت بنى‏امیه، برخى از اعراب و از جمله زمامداران اموى و بستگانشان، تعصب عربى خویش را دنبال کردند؛ آنان خود را آقا و سرور حقیقى عالم، و مردم غیرعرب را بندگان و موالى خواندند.

موالى در اجتماع عرب طبقه پایین‏تر به شمار مى‏رفتند. از رفتار تعصب‏آمیز و خشونت بار بنى‏امیه با موالى در فصل دوّم سخن به میان آمد اما در اینجا به حسب موضوع، ذکرى مختصر، ضرورى به نظر مى‏رسد.

در زمان بنى امیه، موالى را «اَحمر» مى‏گفتند و در فرهنگ عرب، هر عجمى، «أحمر» لقب داشت.([۲])

شاعرى از عرب، در مقام مذمت موالى به داغ کردن آنان در زمان حجّاج اشاره مى‏کند و مى‏گوید:

«اگر حجاج زنده بود، دست او (مولا) از نشان و داغ حجّاج سالم نمى‏ماند».([۳])

بنى‏امیه موالى را تا جایى که امکان داشت به هیچ کار مهمى نمى‏گماشتند، در تعیین حاکم، عامل، قاضى و امثال آنها، نخست از نژاد وى تحقیق مى‏کردند تا حکام و عمال آنان از نژاد عرب خالص باشند.

بنى‏امیه با تمام قوا فکر ضد موالى را در روح عرب تزریق مى‏کردند.

اعراب کسى را که پدرش عرب، ولى مادرش از نژاد غیرعرب بود، «هجین» مى‏خواندند و «هجنه» را بالاترین عیب حسبى و نسبى مى‏دانستند و زنان غیرعرب را «اماء» یعنى کنیزان مى‏گفتند و معتقد بودند که خلیفه اموى باید نژاد خالص عرب داشته باشد و هجنه (هجین) نباشد.

در اوایل حکومت بر چنین سنتى پاى مى‏فشردند، اما در اواخر عهد آل مروان بعضى از خلفا و زمامداران اموى مانند یزیدبن ولید، مروان‏بن محمد و ابراهیم‏بن ولید، با وجود اینکه هجنه بودند، به ریاست رسیدند.([۴])

این امر نشان مى‏دهد که در این دوره ضعف حکومت عربى و اقتدار ایرانیان و موالى آشکار مى‏شده است و این تعصب عربى آن قدر سختگیرانه بوده است که به دلیل ضعف حکومتى، حتى خود خلفا هم بر آن پایبند نبوده‏اند.

حقیقت این است که حکومت بنى‏امیه حکومت اسلامى نبود تا برابر موازین و مقررات شرع، مسلمانان را مساوى، برابر و برادر بدانند؛ هر که نیکى مى‏کرد، اگر مولا بود، پاداش نداشت و هر که بد مى‏کرد، اگر عرب بود، مجازات نمى‏شد.

حکام و فرماندهان، دادگر و با فضیلت نبودند بلکه بر اثر عصبیت جاهلى و داشتن خوى و خصلت عربى، فقط به عرب خدمت مى‏کردند نه به اسلام.

رفتار زشت و ناپسند بنى‏امیه در مورد موالى و قساوت و کینه‏اى که نسبت به این طبقه داشتند، به اندازه‏اى شدت یافت که حسن بصرى، زبان به اعتراض گشود و بنى‏امیه را گمراه، بدخواه و بى‏دین خواند.([۵])

پس مى‏توان گفت جامعه عصر اموى بر سیادت عرب استوار بود و حتى با موالى کشاورز نیز بدرفتارى مى‏شد و مالیات فراوانى از آنان مى‏گرفتند.([۶]) این بدرفتارى و تعصب نژادى بنى امیه، موالى را واداشت تا در هر نهضتى که برضد خلافت به وجود مى‏آمد، شرکت کنند.

فلیپ، موالى را مردمى هوشمند و علاقمند به علوم و هنرهاى زیبا مى‏داند و مى‏نویسد:

«طبعاً موالى نخستین کسانى بودند که در داخل اجتماع اسلامى به کنجکاوى درباره علوم و هنرهاى زیبا پرداختند؛ زیرا نمایندگان فرهنگى قدیمی‏تر بودند و هرچه در میدان فکر، توفیق بیشتر مى‏یافتند، در کار رهبرى سیاسى بیشتر مزاحم اعراب مى‏شدند و هم اینان بودند که با عربان فاتح ازدواج کردند، خون عرب را از خلوص انداختند و نژاد عرب را در بین این اختلاط عجیب، از نژادهاى گوناگون نامشخص کردند».([۷])

خوارى و خفت موالى در عصر امویان تا آنجا بود که حتى، حجّاج نیز نتوانست سعیدبن جبیر را ـ که از تابعین برجسته بود ـ به مسند قضا بگمارد؛ زیرا مردم کوفه بانگ برآوردند که جز عرب کسى براى قضا شایسته نیست.([۸])

نتیجه این دیدگاه قوم پرستانه اعراب، پیدایش نهضت «شعوبیه» بود.

فصل دوّم:شعوبیه

 

در زمان حکومت بنى‏امیه تغییرات زیادى در اصول دین مبین اسلام به وجود آمد.

مساوات و برادرى، تقوا و پرهیزگارى ـ که از مقررات این دین است ـ با عصبیت عربى و خودخواهى بنى‏امیه، به کلى از بین رفت و جاى خود را به تبعیض و فاصله طبقاتى، ظلم و ستم، شکنجه و آزار، تحقیر و توهین و بالاخره هزاران اعمال ناروا و ناپسند نسبت به ملل مسلمان، به خصوص غیرعرب (موالى) داد.

ایرانیان که سیادت و شکوه و عظمت دیرین خود را از دست دادند و پس از آن با برترى نژادى اعراب فاتح مواجه شدند، قیام و نهضت بر ضد عرب را در پیش گرفتند.

از اواخر عهد اموى، نهضت‌هاى ملى، سیاسى و مذهبى، هر روز به رنگى ظاهر مى‏شد.

مقصود اصلى این جنبش‌ها، برانداختن دولت و سیادت عرب بود نه دین اسلام.

قیام ابومسلم، اگر چه به سلطنت بنى‏امیه پایان داد، اما نتوانست سیادت عرب را از بین ببرد. بزرگترین نهضت ایرانیان که منجر به انقراض دولت و سیادت حکمرانان عرب شد، نهضت شعوبیه بود.

این نهضت از اوایل قرن دوّم هجرى و کمى قبل از آن شروع شد و تا قرن ششم هجرى ادامه داشت.

پیدایش مسلک شعوبیه، جنبش بزرگى در عالم اسلام و عرب ایجاد کرد و کار به جایى رسید که جمع کثیرى، از هر طبقه و ملتى، حتى از جنس عرب، به این فرقه پیوستند.([۹])

از زمان خلافت دولت اموى به بعد، درباره محاسن و معایب اقوام و ملل عالم، سه مسلک مهم در بین مسلمانان رواج یافت که مى‏توان آنان را به احزاب سه گانه تعبیر کرد.

۱٫ احزاب و گرایش‌های دوره امویان

پس از خلافت امویان، سه حزب و گرایش به شرح ذیل، در میان مسلمانان رواج یافت:

الف) حزب عربى

حزب طرفدار برترى عرب بر همه ملل و اقوام عالم.

ب) حزب مساوات

طرفدارن مساوات و برابرى همه طوایف و ملل جهان با یکدیگر.

ج) حزب شعوبى

طرفدارن برترى عجم بر عرب و تحقیر جنس تازى.([۱۰])

چون در زمان بنى‏امیه اعراب، نیرومند و غالب بودند، آن عده از موالى که شعوبى مسلک بودند، جرأت اظهار عقیده و رأى نداشتند و تنها مى‏گفتند: «ما طالب مساوات هستیم».([۱۱])

پس از مدتى چون جدال و کشمکش بین آنان شدت یافت و ایرانیان در زمان هارون‏الرشید و مأمون قدرت و اعتبار زیادى یافتند، عقیده سوّم، که تحقیر اعراب نژادپرست بود، کاملاً آشکار شد و نام «شعوبیه»، که مختص اهل مساوات بود، بر هر دو دسته، اهل تسویه و شعوبیه، نهاده شد و دشمنان عرب بیشتر به نام «شعوبیه» معروف شدند.([۱۲])

وجه تسمیه

لفظ شعوبیه مانند «راوندیه»، «خرمیه»، «قدریه»، «جهمیه» و امثال آنها، حکایت از فرقه‌ای خاص دارد، و تأنیث کلمه به مناسبت فرقه و جماعت است و درباره یک نفر، «شعوبى» گفته مى‏شود.

کلمه «شعوبى» منسوب به لفظ «شعوب» است که در قرآن مجید آمده است:

{یا ایّها النّاس انّا خلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَ اُنثى، و جعلناکُم شُعوباً وَ قبائلَ لِتعارَفوا، اِنَّ اَکرَمَکُم عند الله اَتقیکُم…}.([۱۳])

اى مردمان! ما شما را از مرد و زنى آفریده‏ایم و شما را ملل و قبایلی قرار دادیم، تا یکدیگر را بشناسید، همانا در پیشگاه خداوند، هر که پرهیزگارتر است، گرامى‏تر است.

ما این وجه تسمیه را ذکر کردیم؛ چرا که دلیل ذکر شده منطقى و قابل قبول است. وجه تسمیه شعوبیه، هر چه باشد، اهمیت چندانى ندارد و آنچه در اینجا حائز اهمیت است، این است که شعوبیه چه نقشی در سقوط بنى‏امیه داشت؟

۲٫ روش‏هاى مبارزاتى شعوبیه

الف) نهضت ادبى؛

ب) تدبیر سیاسى.

الف) نهضت ادبى

قیام ایرانیان برضد اعراب، با نهضت ادبى آغاز شد.

شاعران تازى‏گوى ایرانى‏نژاد، در آثار خود، مفاخرت بر عرب را آغاز، و فخر به انساب را در اشعار خود جاى دادند، چنان که حماسیات شعراى شعوبى ایران به زبان تازى، از دلکش‏ترین آثار فکر ایرانى و نماینده حماسیات عالى وطن‏پرستى (وطن‏خواهى) ایرانیان آن روزگار است.([۱۴])

خاندان یسار نسائى، از این نظر در عصر بنى‏امیه شهرت و اهمیت داشتند.

از فرزندان یسار، اسماعیل، محمد و ابراهیم نسبت به ایرانیان، سخت متعصب و نسبت به عرب دشمن، بدخواه و کینه‏جو بودند.

اسماعیل نسائى متوفى به سال ۱۱۰ هـ.ق بود. وى عمر طولانى داشته و دوران آخرین خلیفه اموى، مروان بن محمد، مروان حمار، را درک کرده است.([۱۵])

بنى‏امیه به هر وسیله‏اى که مى‏شد، نداى حق‏طلبانه را با قهر و فشار و آزار خاموش مى‏کردند و آنان را در تنگنا قرار مى‏دادند.

روزى اسماعیل، بر هشام بن‏عبدالملک وارد شد و این قصیده را که در مفاخر نسبى خود سروده بود و عبارتى از مجد و عظمت ایران را در برداشت، براى او خواند:

«قسم به نیایت، هنگام دفاع سست و زبون نیستم، کسى قادر نیست جایگاه و منزلم را ویران کند. نژاد من نیکو و عظمت قوم من با مفاخر اقوام دیگر قابل مقایسه نیست و…».([۱۶])

هشام از شنیدن این اشعار به خشم آمد و فرمان داد او را در برکه‏اى انداختند.

وى در حال خفه شدن بود که هشام امر کرد وى را بیرون بیاورند و او را به حجاز تبعید کردند.([۱۷]) یکى دیگر از این شاعران بنام «ابن میاده رماح بن یزید» در اواخر خلافت بنى‏امیه و اوایل خلافت بنى‏عباس مى‏زیست.

وى نسب خود را، از طرف مادر، فارسى ذکر مى‏کند و مى‏گوید:

انا ابن اَبى سُلمى وجدی ظالم         واُمى حصان اخلَصَتها الاعاجم([۱۸])

از آنجایى که نهضت ادبى شعوبیه با عکس‏العمل شدید خلفاى اموى روبرو شد، پیروان این نهضت با تغییر مشى خود، به تدبیرها و حیله‏هاى سیاسى پرداختند.

ب) تدبیر سیاسى

حامیان نهضت شعوبیه، سرى و پنهانى، مردم را به قیام برضد بنى‏امیه دعوت مى‏کردند. اقدامات پنهانى ایرانیان به تدریج، به صورت دعوت به سوى عباسیان درآمد و منجر به قیام ابومسلم شد.

یکى از تدابیر بزرگ سیاسى که ایرانیان براى براندازى بنى‏امیه و انقراض سیادت عرب اندیشیدند، این بود که از بنى‏هاشم پشتیبانى و حمایت کنند. براى رسیدن به این منظور، طرفدارى از بنى‏هاشم را وجهه همت خود قرار دادند و همواره درپى این بودند که حکومت بنى‏امیه را ساقط کنند و دولتى تازه و موافق میل خود تأسیس کنند.([۱۹])

قحطبه طائى، یکى از نقبا و متنفذین بزرگ عرب، با تأثیر از نهضت شعوبیه، با لهجه مؤثر و عجیبى در خراسان خطبه مى‏خواند و عرب را تحقیر مى‏کرد و ایرانیان را بزرگ مى‏شمرد و در جانبدارى از ایران، شاید از برخى از خود ایرانیان نیز جدى‏تر و تندروتر بود.([۲۰])

تدبیر سیاسى ابومسلم و اختلاف یمانی‌ها و مصری‌‌ها

سرزمین وسیع خراسان، میدان تاخت و تاز قبایل یمانى و مصرى بود و پیوسته میان این دو قبیله آتش عدوات و دشمنى شعله‌ور بود.

هرگاه یکى از آنان روى کار مى‏آمد، افراد قبیله خود را به جاه و مقام مى‏رسانید و آتش بیداد و ظلم را از نو مى‏افروخت. در این بین ایرانیان و به خصوص منطقه خراسان، تحت فشار و ظلم بیشترى قرار مى‏گرفتند. از همین روى نهضت سیاسى ایرانیان از این نقطه آغاز شد.

هنگامى که ایرانیان تجمّع کرده و در صدد قیام برآمدند، قبایل یمانى و مصرى به راهنمایى نصربن سیار، اختلافات داخلى خود را کنار نهادند و در صدد اتحاد با یکدیگر بر آمدند و تصمیم گرفتند تا در مقابل ابومسلم بجنگند([۲۱]) ولى ابومسلم و اتباع او با سیاست و تدبیر توانستند آتش فتنه دیرین را در بین آن دو قبیله شعله‏ور کنند.

در راستاى همین سیاست به على‏بن کرمانى، یکى از سران یمانى نوشت:

«آیا از آشتى با نصربن‏سیار ننگ ندارى؟ مگر نه این است که چندى پیش، پدرت را کشت و به دار آویخت؟ من گمان نمى‏کردم که تو بتوانى نصربن‏سیار را ملاقات کنى، یا اینکه در یک مسجد با یکدیگر نماز بخوانید!».([۲۲])

تدبیر ابومسلم، قبایل عرب را ترساند و آنان دسته دسته نامه و شفیع مى‏فرستادند تا توجه ابومسلم را به خود جلب کنند.

على‏بن کرمانى مى‏خواست به ابومسلم بپیوندد.

وى از یمانی‌ها بود. نصربن سیار نیز وقتى که از جانب مروان اموى و کمک او مأیوس شد، از ابومسلم حمایت کرد، ولى ابومسلم به او روى خوش نشان نمى‏داد. سرانجام ابومسلم دستور داد دو طرف، افرادى را نزد او بفرستند تا او از بین آنان انتخاب کند. آنان قبول کردند و نزد او رفتند و به ایراد خطبه پرداختند.

در این ماجرا، ابومسلم طرف على‏بن کرمانى یعنى یمانی‌ها را گرفت و با کمک او وارد مرو شد و نصر از آنجا به نیشابور گریخت.([۲۳])

به هر حال، ابومسلم با نیروى تدبیر و قدرت شمشیر، دولت بنى‏امیه را ساقط و حکومت بنى‏عباس را برقرار کرد.

ایرانیان نیز تا حدودى بر دستگاه سلطنت تسلط یافتند.

فصل سوّم:نزاع قبایلى

۱٫ مهاجرت اعراب به ایران و به ویژه خراسان

مهاجرت قبایل عرب به ایران، پیش از ظهور اسلام آغاز شده بود و برخى از قبایل ‏عرب در مناطقى از ایران همچون سواحل خلیج فارس، مناطق سرحدى جنوب غربى و بیابان‌هاى کرمان مستقر شدند.([۲۴])

پس از ظهور اسلام و آغاز فتوحات مسلمانان، مهاجرت اعراب به ایران به شکلى منسجم‏تر ادامه یافت. پایگاه‏هاى نظامى بصره و کوفه، به عنوان دو کانون اصلى فرماندهى و هدایت فتوحات، محل استقرار و تجدید قواى سپاهیان عرب و در واقع حلقه وصل جبهه‏هاى نبرد با مرکز خلافت در حجاز بود؛ زیرا عمربن سعدبن ابى‏وقاص دستور داده بود در محلى که بین او و مسلمانان، دریایى نباشد اردوگاهى برپا دارند.([۲۵])

با تسلط امویان بر حکومت، نیاز به مهاجرت دسته جمعى قبایل عرب به مناطق مفتوحه بیش از هر زمانى احساس مى‏شد؛ چرا که امویان فتوحات را از مهمترین منابع کسب ثروت خود به شمار مى‏آوردند. از این‏رو، براى توسعه فتوحات، نیاز به نیروهاى فراوان و تازه نفس احساس مى‏شد.

این مسئله از زاویه دیگرى نیز حایز اهمیت است؛ وقتى که راه سرکوب و خشونت مؤثر واقع نشد و حتى ثروت به دست آمده از راه فتوحات، صرف فرونشاندن شورش‏هاى ضد اموى و خرابی‌هاى ناشى از آن شد، بنى‏امیه احساس کردند که حضور قبایل عرب در شهرهاى مهم و کلیدى ایران در کنار مردمى بیگانه و ناراضى، نوعى سد دفاعى و عامل پشتیبانى به حساب مى‏آید.

در واقع این اعراب با گرفتن کارهاى مهم و اساسى از امویان، در رأس امور مملکتى قرار مى‏گرفتند. در پى همین سیادت بود که حجّاج عقیده داشت: «قبل از هر اقدامى باید اعراب را در سرزمین خراسان اسکان داد.»([۲۶])

به نظر مى‏رسد که براى استقرار دایمى اعراب در شرق ایران، قبل از معاویه، نقشه‏اى در کار نبوده است، چنان‌که گردیزى مى‏گوید:

«عرب به مرو و ضیاع، مستقل و خانمان ساختند و آنجا قرار کردند به فرمان معاویه.»([۲۷])

معاویه همچنین در سال ۵۱ هجرى، «زیادبن ابیه» و «ربیع‏بن زیاد حارثى» را بر خراسان گماشت و همراه وى قریب به ۵۰ هزار تن از اهالى بصره و کوفه را روانه خراسان کرد.([۲۸])

اعراب پس از فتح مراکز داخلى ایران، استقرار در «شغور» را به دلیل موقعیت نظامى و دارالحرب بودن و نیز به دلیل اقتصادى و رونق تجارت ترجیح دادند و شاید هم به همین دلیل، حضور اعراب در خراسان و سیستان و آذربایجان جدى‏تر از دیگر نقاط بود. حتى در برخى از مناطقی همچون قم، بخارا و مرو، اعراب با تحمیل خود بر مردم این شهرها، بومیان آنجا را از خانه و کاشانه خود بیرون راندند و آنان را وادار کردند تا در حاشیه شهرها سکونت کنند([۲۹]) اما پیامد منفى و بسیار مهم مهاجرت اعراب به ایران، اختلاف قبایلى عرب بود که در ایران، به ویژه در خراسان، نیز ادامه یافت و در سقوط رژیم اموى نیز نقش مهمى را ایفاء کرد.

۲٫ نزاع‌هاى قبیله‏اى

بسیارى از رقابت‏هاى کوچک و بزرگ بین قدرت‏هاى قرون اولیه اسلامى، ناشى از اختلاف‏هاى دیرین عرب قحطانى و عدنانى است؛ اعرابى که مى‏کوشیدند نسب خود را به اسماعیل برسانند و بر اصالت نژادى خود نیز پا فشارى کنند.

اینان همواره در حال نزاع و تفاخر و یا آماده درگیرى بودند. این رقابت‏ها در پیش از اسلام، مقارن ظهور اسلام و حتى در عصر پیامبراکرم وجود داشت که در دوران امویان به اوج خود رسید.

از اعراب قحطانى مى‏توان از یمانی‌ها، ربیعه و بکر، و از اعراب عدنانى از کنانه، قیس و مصری‌ها نام برد که اختلاف و رقابت بین آنان، گاه به برکنارى و قتل خلیفه‏اى و نصب دیگرى مى‏انجامید.

معاویه که براى سیطره بر خلافت نقشه مى‏کشید، در به کارگیرى سلاح‏هاى مختلف نظامى، انسانى، تبلیغاتى و سیاسى براى پیروزى در مبارزه مى‏کوشید. از این رو، این شیوه براى او لازم بود؛ یعنى دست یازیدن به تعصب قبایلى، که بعد از جنگهاى ردّه فروکش کرده بود.([۳۰])

معاویه بنیانگذار دولت اموى، در شام قدرت خود را بردوش یمانی‌ها نهاده بود و پس از او جانشینش یزید، زاده میسون از قبیله بنى‏کلب بود و زنى از کلبیان گرفت.([۳۱])

بنى‏کلب در زمان یزید در دولت اموى منزلت و نفوذ خاص یافتند و طبعا طایفه قیس، که با کلبیان از دیرباز رقابت داشتند، به پیشوایى ضحاک‏بن قیس فهرى به عبدالله‏بن زبیر، دشمن بزرگ امویان پیوستند. وى داعیه خلافت داشت و براى سقوط دولت اموى مى‏کوشید.

برخورد «مرج راهط»، که در سال ۶۵ هـ.ق رخ داد، در حقیقت نشانى از کشاکش قبایل مصرى شمالى با قبایل یمنى جنوبى بود و در نتیجه همین برخورد، آتش تعصب بین قبایل شمال و جنوب در همه ولایت‏هاى عرب‏نشین، خاصه خراسان که عرب‌هاى مقیم آن بسیار بودند، شعله‌ور شد، ولی عمربن عبدالعزیز هیچ گونه تعصب قبیله‏اى نداشت و عمال و والیان خویش را بدون رعایت ملاحظات خویشاوندى، به اقتضاى لیاقت و کفایت‏شان بر مى‏گزید،([۳۲]) و در نتیجه ملایمت و اعتدال وى، آن رقابت‏هاى شمالى و جنوبى دیرین را از بین برد و آن طوفان‏هاى قبیله‏اى تا حدى آرام شد.

بعد از وفات عمربن عبدالعزیر (۱۰۵ ـ ۱۰۱ هجرى) که خلافت به یزیدبن عبدالملک رسید بار دیگر تعصب و اختلاف قبایل جنوبى و شمالى پدیدار شد.

یزید، که خود مانند همه امویان از قبایل شمالى بود، از این تعصب و اختلاف دور نماند و برضد یمنى‏ها، جانب مصریان را گرفت و کار بالا گرفت تا آنجا که یزیدبن مهلب‏بن ابى‏صفره، که از طوایف یمنى و از خدمتگزاران بزرگ دولت اموى به شمار مى‏رفت و نفوذ وى در دوران اموى چون برمکیان در دولت عباسیان بود، با افراد برجسته خاندان خود به قتل رسید.([۳۳])

قتل وى، آتش تعصب را در جان قبایل یمنى فروزان کرد و بدین ترتیب کینه آنها از امویان بیشتر شد.

از آن پس، یمنى‏ها براى دولت اموى خطرى بزرگ محسوب شدند و در سقوط این دولت نقش مؤثرى داشتند.

قتل خالد بن‏عبدالله قسرى والى عراق، که در دوران هشام بن‏عبدالملک و با اشاره وى انجام شد،([۳۴]) در تحریک کینه قبایل یمنى مؤثر بود تا آنجا که مورخان عقیده دارند قتل خالد سقوط دولت اموى را تسریع کرد؛ زیرا یمنى‏ها، که قتل خاندان مهلب را از یاد برده بودند، از قتل خالد، که پیشواى آنان بود، سخت برآشفتند و به رهبرى فرزند وى، یزیدبن‏خالد، در دمشق قیام کردند.([۳۵])

یمنى‏هاى فلسطین نیز همصدا با آنها، برضد امویان شورشى را آغاز کردند و آنگاه به سلیمان‏بن هشام بن‏عبدالملک پیوستند و خواستار برکنارى مروان‏بن محمد، آخرین خلیفه اموى شدند. وضع تعصب قبایل در شام چنین بود که براى شورش و طغیان زمینه مناسب داشتند و بیشتر قبایلِ مقیم شام، یمنیان بودند و شاید به همین دلیل بود که مروان پایتخت خویش را از شام به جزیره منتقل کرد؛ چون بیشتر قبایل مقیم آنجا قیسیانى بودند وپشتیبان دولت وى به شمار مى‏رفتند.([۳۶])

بدین ترتیب، تعصب قبایل و اختلافات ناشى از آن، چنان پررنگ شد که مى‏توان گفت در اواخر حکومت اموى، «خلیفه به جاى آنکه سلطان یک امپراطورى متحد باشد گویى رئیس و رهبر حزبى خاص بود.»([۳۷])

حتى ابومسلم خراسانى براى پیش برد اهدافش، دستاویزى مؤثرتر از نزاع‌هاى قبایلى امویان و اعراب نیافت و با استفاده از این نقطه ضعف، حکومت أموى را منقرض کرد.([۳۸])

همیلتن گیب در بررسى خود از اوضاع حکومت اموى مى‏نویسد:

«در سال ۴۰ هـ.ق، پایتخت امپراطورى عرب به دمشق که مقر سلسله جدید خلفاى اموى بود، انتقال یافت.

در حالى‏که مدینه همچنان مرکز تعلیمات دینى مسلمانان به شمار مى‏رفت، حکومت و حیات اجتماعى امپراطورى، از سنت‌هاى یونانى روم شرقى اثر مى‏گرفت.

مظهر و نماد نخستین مرحله از کنش متقابل با تمدن‏هاى قدیمى‏تر را مى‏توان در دو بناى زیباى تاریخى متعلق به عصر بنى‏امیه مشاهده کرد: مسجد اعظم دمشق و قبه صخره بیت المقدس. همچنین در کثرت ناگهانى فرقه‏ها و بدعت‏هاى مناطق جدید نیز مى‏توان مشاهده کرد، اما نتیجه نهایى این امر، شکاف بین نهادهاى دینى و غیردینى جامعه مسلمانان بود که پایه‏هاى خلافت اموى را رفته‏رفته سست کرد و شکایت‏هاى اتباع غیر عرب، که مزید بر علت شده بود، جنگ داخلى را بین قبیله‏هاى عرب برپا کرد و بنى‏امیه را در سال ۱۳۲ هـ. ق برانداخت».([۳۹])

جنگ‏هاى داخلى قبیله‏اى را مى‏توان از عوامل بسیار مهم سقوط رژیم اموى دانست؛ زیرا عدم اتحاد اعراب داخلى ایران با یکدیگر و با خلافت را نشان مى‏دهد.

۳٫ فرجام خلافت بنى‏امیه

همه زمینه‏ها و عواملى که تاکنون برشمردیم، حکومت بنى‏امیه را در حالت احتضار فرو برد و با آغاز دعوت عباسیان به رهبرى ابومسلم خراسانى و… ضربه نهایى را بر پیکر آن وارد کرد و مرگ این حکومت فرا رسید.

با اوضاع نابسامان خلافت، سازمان حکومت امویان، گرفتار آتش جنگ‏هاى داخلى و تعصبات سخت قبیله‏اى شد.

مروان بن‏محمد، آخرین خلیفه اموى است که براى دفاع از خلافت اموى و روال قانونى آن، ارمنستان را به قصد شام و دمشق ترک کرد و با کنار گذاشتن ابراهیم، خلافت اموى را به دست گرفت.

او با مشکلات بى‏شمارى روبه‏رو بود؛ شورش شهر حمص، شورش ضحاک بن‏قیس و… .

سلیمان‏بن عبدالملک‏بن هشام از عراق بر ضد وى شورید.([۴۰])

ثابت‏بن نعیم جذامى نیز در اردن بر ضد او شورش کرد. مروان توانست این شورش‏ها را سرکوب کرده و عمربن هیبره فرازى را به حکومت عراق گمارد. عمربن هیبره در عراق، عامل ضحاک‏بن قیس را کشت و بر اوضاع مسلط شد.([۴۱])

خوارجِ یمنى در این زمان چنان قدرتمند شده بودند که در ایام حج آشکارا حضور مى‏یافتند. ابوحمزه، مختاربن عون خارجى، در سال ۱۳۰ هـ.ق پس از انجام حج، در ماه صفر آن سال به مدینه رفت و بر آن‌جا تسلط پیدا کرد، امّا با امویان درگیر شد و شکست خورد و به مکه رفت و از آنجا نیز به یمن گریخت.([۴۲])

مروان دوّم، چنان درگیر شورش‌هاى عراق و مناطق شمالى شبه جزیره بود که در پاسخ به نصر، به سخن «احسم الثولول مِن قِبَلک» اکتفا کرد.([۴۳])

در خراسان اوضاع به‏شدت رو به نابسامانى بود و کار کرمانى رو به گسترش بود و به تعبیر یعقوبى، ابومسلم غالب بر کار کرمانى بود.

به گزارش وى، ابومسلم مى‏گفت: «خدایا! به آنان (نصر و کرمانى) در برابر یکدیگر صبر عنایت کن، اما هیچ کدام را پیروز مکن».([۴۴])

نصر نتوانست در برابر ابومسلم مقاومت کند و سرانجام در حال فرار، در ساوه درگذشت.([۴۵])

ابومسلم در شوال یا رمضان سال ۱۳۰ هـ.ق وارد نیشابور شد و از طرف خود حاکمانى را براى نواحى مختلف خراسان فرستاد.

سپاه خراسان به فرماندهى قحطبه و فرزندش حسن، راهى غرب شد و طى نبردهایى، سپاهیان مدافع اموى را شکست داد.

این سپاه در محرم ۱۳۲ هـ.ق در عراق با ابن‏هیبره درگیر شد تا آنکه ابن‏هیبره شکست خورد و به ناحیه واسط گریخت.

شکست بعدى ابن‏هیبره از سپاهیان قحطبه، در حالى بود که او در فرات غرق شد([۴۶])، و زوال دولت اموى را قطعى کرد.

زمانى که مروان‏بن محمد شنید که سپاه بى‏فرمانده خراسان، سپاه عراق را شکست داده است، گفت: به خدا سوگند کار تمام شده است و الا در کجا شنیده‏اید که مرده‏اى زنده را به شکست بکشاند.([۴۷])

ابومسلم در هفتم ربیع‏الثانى سال ۱۳۰ هـ.ق  شهر مرو، مقر حکمرانان خراسان را فتح کرده بود.([۴۸])

وى براى نشان دادن نقش مهم خود در نهضت، دست به تصفیه نیروهاى مظنون و سرکش خراسان زد و پیوسته به فرمان ابراهیم امام توسل مى‏جست که فرمان داده بود:

«به عرب اعتماد نکند و هرکس را بدو بدگمان مى‏شود به قتل برساند و احترام سلیمان‏بن کثیر را نگه دارد».([۴۹])

نخستین قربانى این تصفیه، شیبان‏بن سلمه خارجى، از یاران ضحاک‏بن قیس بود.([۵۰]) کار عباسیان در این زمان پیشرفت کرد تا آنکه نامه ابراهیم امام به دست مروان‌بن محمد رسید. ابراهیم در سال ۱۳۱ هـ.ق دستگیر و در حران محبوس شد. ابراهیم کار دعوت را به برادرش عبدالله‌بن محمد سپرد و در سال ۱۳۲ هـ.ق به قتل رسید.

عبدالله‏بن محمد و دیگر بزرگان خاندان عباسى در محرم همان سال وارد کوفه شدند. ابوسلمه در خلال ورود، آنها را مخفى نگه داشت.([۵۱])

هنگامى که سپاه ابومسلم به فرماندهى حسن‏بن قحطبه به دروازه کوفه رسید، هواداران آل‏عباس به رهبرى ابوسلمه پرچم سیاه عباسى را برافراشتند و عامل اموى کوفه را بیرون راندند و پس از اندکى تردید و تزلزل، ابوالعباس عبدالله بن محمد بن على بن‏عبدالله عباس را که بعدها لقب سفاح یافت، به عنوان نخستین خلیفه عباسى برگزیدند.([۵۲])

سفاح، عبدالله بن‏على را با سپاهى عظیم عازم جنگ با مروان کرد.([۵۳])

مروان نیز با لشکریانش ـ که قشونى از شام و جزیره فراهم کرده بود ـ از حران قصد عراق کرد. دو سپاه در کنار رود زاب با یکدیگر درگیر شدند.([۵۴]) در این نبردِ سرنوشت‏ساز، مروان به سختى شکست خورد و از طریق فلسطین و اردن به دمشق و مصر گریخت.([۵۵])

آخرین برخورد سیاه‏جامگان و سپاه اموى در سال ۱۳۲ هـ.ق در دهکده بوصیر مصر رخ داد و در این نبرد، مروان کشته شد و سرش را براى سفاح فرستادند.([۵۶])

با مرگ مروان ـ آخرین خلیفه اموى ـ حکومت بنى‏امیه سقوط کرد و جاى خود را به عباسیان داد.

مسعودى درباره سقوط دولت اموى مى‏نویسد:([۵۷])

«… از آن پس که دولت به بنى‏عباس انتقال یافت، یکى از بزرگان بنى‏امیه در پاسخ به کسانى که علت انقراض دولتش را پرسیده بودند گفت: ما به خوشگذرانى مشغول بودیم و از مراقبت کارهاى ضرورى باز ماندیم، به رعیت خود ستم کردیم، از انصاف ما مأیوس شدند و آرزو کردند و از دست ما آسوده شدند، به خراج گیران ما تعدى شد که از ما کناره گرفتند و املاک ما ویران شد و انبار بیت المال خالى ماند، به وزیران خود اعتماد کردیم، آنان نیز مصالح خویش را بر منافع ما ترجیح دادند و کارها را بى‏اطلاع ما فیصله دادند و از ما نهان داشتند، مقررى سپاهان به تأخیر افتاد و آنان از اطاعت ما بیرون رفتند و با دشمنان براى جنگ با ما همدست شدند، دشمنان به طلب ما برآمدند و به سبب کمى یاران، از تسلط بر آنان عاجز ماندیم. نهان ماندن اخبار، مهم‏ترین علت سقوط دولت ما بود.

در عین شهرت ابومسلم، که در تاریخ از او شخصیتى اساطیرى ساخته است، نژاد، اصل و نسب، محل تولد و به طور کلى همه اطلاعات مربوط به زندگى وى، پیش از پیوستن به دعوت عباسى در پرده‏اى از ابهام قرار دارد.

بعضى گفته‏اند؛ وى از نژاد عرب بود.

بعضى او را غلام آزاد شده‏اى که از دهکده‏اى به نام «خرطینه» و از توابع کوفه است، مى‏دانند.([۵۸])

برخى دیگر وى را اهل روستایى از اصفهان مى‏دانند.([۵۹]) درباره هدف و نیات و آرزوهاى ابومسلم نمى‏توان به یقین حکم کرد، اما بى‏گمان او سیاستمدارى زیرک بود که با استفاده از احساسات مذهبى به سقوط امویان دامن زد.

قیام او مردم ایران را به رستاخیزى بزرگ برانگیخت و ثمره آن، این شد که فرهنگ و تمدن ایرانى چنان در حکومت اسلامى نفوذ کرد که ایرانیان نه تنها در محیط سیاسى و اجتماعى اسلام قدرتى بسیار یافتند، بلکه در عمل، این حکومت را تا دیرگاه قبضه کردند و با استقلال، در ایران حکمرانى کردند.([۶۰])

۴٫ پیامدهاى سقوط بنى‏امیه در تاریخ اسلام

۱ـ دوران عربیسم، از تاریخ اسلام رخت بربست و آن حکومت عربى خالص که از ابتدا در خلافت اسلامى اموى حاکم شده بود به سرعت راه زوال پیمود؛

۲ـ آغاز حکومت عباسیان با نام «دولت» (دوران نو)؛

۳ـ عراق از قیمومیت شام رها شد؛

۴ـ آزادى موالى از ستم اعراب؛

۵ـ رسیدن ایرانیان به مناصب مهم دولتى.

۵٫ نتیجه‏ گیرى

امویان تعصب عربى ویژه‏اى داشتند؛ به گونه‏اى که عرب را نژاد برتر مى‏دیدند و در بین اعراب، بنى‏امیه را برترین قوم به حساب مى‏آوردند.

نتیجه عصبیت آنان تحقیر موالى و حتى دیگر اعراب بود.

موالى، براى پاسخ به این نژادگرایى، عنصر عرب را حقیر شمردند و چنین عقیده‏اى منجر به تشکیل نهضت شعوبیه شد.

این نهضت به دو شکل زیر وارد عرصه شد:

الف) عرصه ادبى و علمى؛

ب) عرصه سیاسى.

در عرصه علمى و ادبى دستاوردهاى فکر ایرانى به منصه ظهور رسید و عرب را عنصرى بى‏فکر و استفاده‏کننده از دستاوردهاى دیگر ملل قلمداد کرد، اما عرصه سیاسى این نهضت، بسیار مهم و مؤثر واقع شد، چنان چه ابومسلم زاییده تدبیر سیاسى شعوبیه بود. وى که از تحقیر عرب رنج مى‏برد، براى جایگزین کردن عنصر ایرانى در حکومت، ابتدا به دعوت عباسى ملحق شد و وى براى پیشبرد دعوت، از اختلافات قبیله‏اى عرب سود جست.

نزاع قبایلى اعراب یمانى و مصری در اواخر عهد اموى، تأثیر مهمى در سقوط این حکومت داشت، به طورى که این نزاع‌هاى قبیله‏اى بین خلفا نیز راه یافت و حکومت را فلج کرد و سرانجام قواى به تحلیل رفته اموى نتوانست در برابر حوادث موجود مقاومت کند و در نهایت در سال ۱۳۲ هـ.ق در مقابل عباسیان شکست خورد.

[۱]) جلال‏الدین همایى، شعوبیه، اصفهان: انتشارات کتاب فروشى صائب، ۱۳۶۳، ص ۱۸٫

[۲]) تاریخ تمدن اسلام، ج ۳، ص ۶۹۹٫

[۳]) ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۴، ص ۱۳۳٫

[۴]) جلال‏الدین همایى، پیشین، صص ۲۶ـ۲۳٫

[۵]) حسین على ممتحن، نهضت شعوبیه، ص ۱۵۴٫

[۶]) حسینعلى ممتحن، نهضت قرمطیان، چاپ اوّل، تهران: دانشگاه شهید بهشتى، ۱۳۷۱، ص۱۰۶٫

[۷]) فلیپ خلیل‏حتى، تاریخ عرب، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تبریز، ۱۳۴۴، ج ۱، ص ۲۹۹٫

[۸]) مطهر بن طاهر مقدسى، البرد و التاریخ، آفرینش و تاریخ، ترجمه: محمدرضا شفیعى کدکنى، تهران: بنیاد فرهنگ اسلام، بى‏تا، ج ۶، ص ۴۱٫

[۹]) حسینعلى ممتحن، نهضت شعوبیه، ص ۱۸۸٫

[۱۰]) جلال‏الدین همایى، پیشین، ص ۵۷٫

[۱۱]) فیلیپ حتى، پیشین، ج ۱، ص ۵۱۳٫

[۱۲]) احمد امین مصرى، ضحى الاسلام، قاهره: ۱۹۵۶ م، ج ۱، ص ۵۶٫

[۱۳]) حجرات: ۱۳٫

[۱۴]) ذبیح‏الله صفا، حماسه سرایى در ایران، تهران: بى‏نا، ۱۳۲۴، ص ۱۳۷٫

[۱۵]) ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، بولاق مصر، بى‏نا، ۱۲۸۵ق.، ج۴، ص۱۱۹٫

[۱۶]) احمد امین، پرتو اسلام، ترجمه: عباس خلیلى، چاپ دوّم، تهران: انتشارات اقبال، ۱۳۳۷، ج۲، ص۴۹٫

[۱۷]) ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج ۴، ص ۱۲۰٫

[۱۸]) جلال‏الدین همایى، تاریخ ادبیات ایران، چاپ پنجم، تهران: کتاب فروشى فروغى، ۱۳۶۶، ج۲، ص۳۱۶٫

[۱۹]) جلال‏الدین همایى، پیشین، صص ۳۸ـ۳۷٫

[۲۰]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، صص ۴۵۶۵ـ۴۵۶۲٫

[۲۱]) عبدالرحمان ابن خلدون، العبر تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۶۴، ج ۳، ص ۱۲۱٫

[۲۲]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۱۰، صص ۴۵۳۴ـ۴۵۳۰٫

[۲۳]) همان، ج ۱۰، صص ۴۵۴۰ـ۴۵۳۸٫

[۲۴]) ابن بلخى، فارسنامه، به اهتمام گاى لسترنج و رینولدألن نیکلسون؛ چاپ دوّم، تهران: دنیاى کتاب، ۱۳۶۳، ص ۶۹٫

[۲۵]) احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ۳۹۲٫

[۲۶]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، وقایع سال ۸۲ هـ. ق.

[۲۷]) ابوسعید عبدالحى گردیزى، زین الخبار تاریخ گردیزى، تصحیح: عبدالحى حبیبى، چاپ ۱، تهران: دنیاى کتاب، ۱۳۶۳، ص۲۳۹٫

[۲۸]) تاریخ طبرى، ج ۸، ص ۲۸۴۹٫

[۲۹]) حسن بن محمد قمى، تاریخ قم، ترجمه: حسن بن على قمى، تصحیح جلال‏الدین تهرانى، چاپ دوم، تهران: توس، ۱۳۶۱، ص ۲۵۳ و ابوبک ترشخى و تاریخ بخارا، ترجمه: احمدبن محمد، تصحیح: مدرس رضوى، چاپ دوم، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۴۲٫ ابوسعید عبدالحى گردیزى، ص۲۳۰٫

[۳۰]) محمد سهیل طقوش، پیشین، ص ۲۰۰٫

[۳۱]) فیلیپ حتى، پیشین، ص ۳۵۴٫

[۳۲]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۱۸۷٫

[۳۳]) همان، ص ۲۰۲٫

[۳۴]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ص ۲۹۵٫

[۳۵]) همان، ج ۲، صص ۳۱۴ـ۳۱۳٫

[۳۶]) حسن ابراهیم حسن، پیشین، ج ۲، ص ۲۹٫

[۳۷]) فیلیپ حتى، پیشین، ص ۳۵۵٫

[۳۸]) التون. ل. دنیل، پیشین، ص ۷۷٫

[۳۹]) همیلتن گیب، اسلام بررسى تاریخ، ترجمه: منوچهر امیرى، چاپ دوّم، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۸۰، ص ۲۵٫

[۴۰]) مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعراى بهار، به همت محمد رمضانى، چاپ دوّم، بى‏جا: بى‏نا، بى‏تا، ص۳۱۴٫

[۴۱]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب، چاپ دوّم، ص ۲۴۵ـ۲۴۴٫

[۴۲]) همان، ج ۲، ص ۲۴۶٫

[۴۳]) على‏اکبر فیاض، تاریخ اسلام، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۷۲، ص ۲۰۱٫

[۴۴]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۱۷٫

[۴۵]) برتولداشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى، ترجمه: جواد فلاطورى، چاپ سوّم، بى جا، علمى و فرهنگى، ۱۳۶۹، ج ۱، ص ۷۱٫

[۴۶]) مجمل التواریخ و القصص، پیشین ص ۳۱۸٫

[۴۷]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۲۲٫

[۴۸]) حمزه بن حسن اصفهانى، تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه: جعفر شعار، چاپ دوّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۷، ص ۱۹۹٫

[۴۹]) ابوعلى بلعمى، تاریخ نامه طبرى، تصحیح محمد روشن، تهران: نشر نو، ۱۳۶۸، ج ۲، صص ۱۰۳۵ـ۱۰۳۴٫

[۵۰]) ابن اثیر، پیشین، ج ۵، ص ۳۶۸٫

[۵۱]) احمدبن ابى واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۱۹٫

[۵۲]) احمد بن ابى‏واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۲۹٫

[۵۳]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۲۴۹٫

[۵۴]) همان.

[۵۵]) همان، ج ۲، ص ۲۵۰٫

[۵۶]) محمد بن على بن طباطبا ابن طقطقى، پیشین، ص ۱۹۹٫

[۵۷]) على بن مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، صص ۲۸۷ـ۲۸۶٫

[۵۸]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۲۴۳٫

[۵۹]) غلامحسین یوسفى، ابومسلم سردار خراسان، چاپ سوّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۸، صص ۳۲ـ۲۹٫

[۶۰]) همان، ص ۱۵۸٫

منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.