تبعیض‏ها، محدودیت‏ها و مظلومیت‏هاى شیعیان عربستان

تبعیض‏ها، محدودیت‏ها و مظلومیت‏هاى شیعیان عربستان

پیش از بررسى محدودیت‏ها و مظلومیت‏ها ابتدا تبعیض فراگیر و گسترده وهابیت بر ضد پیروان مکتب اهل بیت: را به طور اجمالى بررسى و سپس به توضیح محدودیت‏ها و مظلومیت‏ها خواهیم پرداخت.

شیعیان در معرض تبعیض وهابیت

شیعیان عربستان از همان آغازِ غصب و اشغال سرزمین‏هایشان از سوى وهابیت، پیوسته از تبعیض شدید آزار دیده‏اند.

اساسى‏ترین و مهم‏ترین تبعیض‏هاى رسمى بر ضد تشیع به چهار دسته کلى زیر تقسیم مى‏شوند:

  1. تبعیض مذهبى؛
  2. تبعیض فرهنگى؛
  3. تبعیض قانونى؛
  4. تبعیض اقتصادى.

از آثار خاص این تبعیض‏ها، ضایع شدن حقوق فردى و اجتماعى شیعیان است.

تبعیض مذهبى

شیعیان در نظام حاکم بر عربستان، آشکارا و به طور رسمى و قانونى در معرض تبعیض دینى قرار گرفته‏اند. متأسفانه علماى بلندپایه وهابى، تحت تأثیر فشارهاى متعدد، حکم به کفر و ارتداد شیعیان مى‏دهند و کشتن آنان را از لحاظ فقهى غیرمشروع نمى‏دانند. همچنین، شیعیان اختیار ندارند که هیچ نوع کتاب و یا آثار مذهبى مربوط به مکتب خویش در اختیار داشته باشند.

وهابى‏هاى افراطى ، گوشت حیوانات ذبح شده شیعیان را حرام و نجس مى‏دانند. ازدواج مردان وهابى را جایز نمى‏دانند و خوردن از غذاى آنان را ممنوع مى‏دانند.

تبعیض فرهنگى

به شیعیان از نظر فرهنگى نیز ستم شده است. در عربستان، چاپ و نشر کتب درباره فرهنگ اهل بیت: و تشیع ممنوع و مورد تعقیب قانونى قرار مى‏گیرد؛ همچنین نوار مذهبى، فیلم، سى‏دى و سرودهاى مربوط به تشیع، مجازات فراوان دارد؛ زیرا محو فرهنگ شیعى از آرزوهاى دیرینه وهابیت به شمار مى‏رود.

ممنوعیت انتشار کتاب فرهنگ و تاریخ تشیع و تغییر نام مناطقى که معرف فرهنگ شیعى هستند، همچون تغییر نام احساء به ایالات شرقى، تعلیم آموزه‏ها و معارف وهابیت به جاى معارف الاهى تشیع در مناطق شیعه نشین، محکوم کردن و ردّ مکتب تشیع در کتب درسى، حتى در مناطق شیعه نشین، کفرآمیز و شرک‏آمیز خواندن عقاید غیروهابیت، مرتد خواندن عقاید شیعیان و صدها مورد از این قبیل، حکایت از حقیقت تلخ تبعیض فرهنگى دارند.

تبعیض قانونى

اگرچه یکى از دلایل تبعیض بر ضد شیعیان، وجود افراد مذهبى افراطى وهابیت و تأثیرگذار، و تحریک آنان بر ضد تشیع است؛ اما دولتمردان نیز به نوبه خود با تصویب قوانین تبعیض گرایانه، شیعیان را در معرض تبعیض شدید قرار داده‏اند.

محرومیت از تمام مشاغل حکومتى، ممنوعیت ورود پیروان مکتب اهل بیت: به اکثر دانشگاه‏ها و مؤسسات تحقیقاتى، اجازه نداشتن براى اداى شهادت و گواهى در محاکم قضایى، نابرابرى جایگاه شیعه با اهل سنت در دادگاه‏ها، استخدام نشدن قاضى شیعه در محاکم قضایى و موارد فراوان دیگر، حکایت از تبعیض شدید قانونى علیه شیعیان دارد.

تبعیض اقتصادى

با مقایسه مناطق شیعه نیشین با مناطق پیروان مکتب خلفا، تبعیض و تفاوت فاحش در رفاه عمومى و عمران و آبادانى مناطق را هویدا مى‏سازد. وجود رفاه شخصى و اجتماعى به دلیل ثروت فراوان نفت، که از مشخصه‏هاى بارز مردم عربستان است که مناطق شیعه‏نشین از آن محروم‏اند.

اخراج شیعیان از کار و مشاغل خویش، جلوگیرى از ارتقاى شغلى، ممنوعیت تجارت عمده و گسترده براى شیعیان، ممنوعیت زنان شیعه از مشاغل دولتى و… از موارد خاص و بارز تبعیض اقتصادى است. اعمال تبعیض‏هاى چهارگانه فوق الذکر شیعه را به نهایت محدودیت و مظلومیت کشانده است.

محدودیت‏ها و مظلومیت‏ها

در این قسمت محدودیت‏ها و مظلومیت‏هاى شیعیان را به سه قسمت فرهنگى، اقتصادى و سیاسى تقسیم کرده‏ایم:

۱٫ محدودیت‏هاى فرهنگى

ـ تعلیم اجبارى مذهب و مکتب خلفا (اهل سنت) در مدارس شیعیان؛

ـ تبلیغ بر ضد شیعیان در کتب درسى؛

ـ اعمال شدید ممنوعیت و محدودیت در ساخت مساجد مربوط به شیعیان؛

ـ ممنوعیت ساخت حسینیه و تکایا براى برگزارى مراسم عزادارى و… ؛

ـ ممنوعیت تأسیس و راه‏اندازى مؤسسات تحقیقاتى و پژوهشى شیعیان؛

ـ جلوگیرى از چاپ و نشر کتب درباره مذهب تشیع؛ حتى به دست خود مؤلف؛

ـ اهمال در خدمات رسانى فرهنگى شهرى و زیر ساخت‏ها و امکانات فرهنگى مناطق شیعى؛

ـ فقدان حقوق مساوى شهروندى براى شیعیان؛

ـ شکنجه، آزار و حبس شیعیان به بهانه‏هاى واهى و بدون کمترین مدرک جرم؛

ـ جلوگیرى از برگزارى مراسم مذهبى و اعیاد مخصوص شیعیان؛

ـ ممنوعیت راه‏اندازى مجتمع‏هاى فرهنگى و هنرى؛

ـ ممنوعیت اعطاى مجوز و پروانه براى روزنامه، مجله و دیگر رسانه‏هاى عمومى براى شیعیان؛

ـ جلوگیرى از ابراز نظر شیعیان در مطبوعات و رسانه‏هاى عمومى؛

ـ جلوگیرى از برگزارى دوره‏ها و اردوهاى آموزشى و فرهنگى؛

ـ تهمت و افترا به شیعه در آثار، کتب و رسانه‏هاى عمومى به صورت گسترده؛

ـ جلوگیرى از نشر و پخش کتب و منشورات شیعى.

مظلومیت تشیع

از نخستین روز پس از رحلت پیامبر اسلام که امت اسلام به دو دسته تقسیم شدند، طرفداران خلافت تازه، افراد پایبند به کلام و سخن رسول الله درباره وصایت و خلافت على را در معرض هجمه قرار دادند.

مسلمانان نور غدیر را از یاد نبرده بودند و خطبه الهى رسول الله در غدیر ـ مَن کُنتُ مَولاه فَهذا عَلىٌ مَولاهُ ـ در گوش  جانشان طنین‏انداز بود؛ اما به جز اندکى، بقیه از ترس شمشیر و برچسبِ ارتداد سکوت کردند.

در آن روزگار، اگر احدى از بیعت خوددارى مى‏کرد، اگر چه دختر رسول خدا باشد، خانه‏اش به آتش کشیده مى‏شد و باید منتظر قتل و غارت جان و مال خویش مى‏بود.([۱])

اگر برترین و عزیزترین صحابى رسول الله و نخستین مسلمان امت اسلام مخالفت مى‏ورزید، او را با دستان بسته و ریسمان به گردن، براى بیعت به سوى مسجد مى‏کشاندند. خانه‏نشین شدن فاتح خیبر و خلیفه واقعى رسول الله ، بزرگ‏ترین سند مظلومیت تشیع از همان صدر اسلام است. آنان به قتل و غارت تشیع اکتفا نکردند و لعن على را به جاى خطبه رسول الله در منابر اجبارى کردند. فشار روزافزون بر اهل بیت رسول الله و ائمه اطهار: همچنان ادامه داشت.

آنان به سبب شکست در استدلال، مجادله و مناظرات فکرى و عقیدتى، به تهمت، افترا و هزاران نسبت ناروا متوسل مى‏شدند. آنها به این هم بسنده نکرده، به کشتار دسته جمعى نیز روى آوردند و خشونت و شکنجه بر ضد تشیع را الگوى رفتارى خویش قرار دادند.

یکى از نمونه‏هاى بارز آن، فجایعى است که یزید به بار آورد. او جوانى بى‏اعتنا به اصول و قوانین اسلام، عیاش، بى‏بندوبار و شهوت ران بود. او در سه سال حکومت خود فجایعى را مرتکب شد که در تاریخ بشر ـ حتى عرب جاهلیت ـ سابقه نداشته است.

یزید در نخستین سال حکومت خود، حضرت حسین‏بن‏على فرزند رسول الله و خلیفه مسلمانان و یارانش را با فجیع‏ترین وضعیت به شهادت رساند و زنان، کودکان و اهل بیت پیامبر را همراه سرهاى بریده شهداى کربلا در شهرها و بلاد مختلف، گردانید.

یزید در سال دوم، مردم و شیعیان مدینه را قتل عام کرد و خون، مال و ناموس مردم را سه روز براى لشکریان خود مباح اعلام کرد. او در سال سوم حکومتِ خود، حتى کعبه را با منجنیق‏هاى آتشین خراب کرد و به آتش کشید. او همچنین به سوى قرآن تیراندازى کرد.

روزگار بر شیعیان همچنان تلخ و تاریک مى‏گذشت؛ اما مظلومیت، تقوا، طهارت و حقانیت پیشوایان تشیع، آنان را روز به روز در عقاید و آرمانشان استوارتر مى‏ساخت.

این بار مخالفان تشیع، دوباره به حرکت جدید تخریب فرهنگ تشیع و تخریب اذهان عمومى مسلمانان روى آوردند. این بار جعل احادیث، انتشار کتب مخرب وضالّه بر ضد تشیع را وسیله انتقام‏جویى از کشته شدگان بدر، خندق، خیبر و أحد قرار دادند.

با وجود همه این توطئه‏ها، شیعیان عاشق رسالت نبوى و ولایت علوى، با تحمل انواع فجایع و تقیه کامل، قرن‏ها صبر کردند و حفظ مذهب بر حق خود را به جان خریدند. شیعیان در هر عصر و زمانى، از محسن شهید فرزند فاطمه زهرا۳ ـ گرفته تاکنون، از جان فشانى در راه خداى متعال، حفظ حقیقت سنت نبوى و عظمت اهل بیت پیامبر ذره‏اى دریغ نورزیده‏اند.

شیعیان جام زهر و طعم تلخ اتهام‏هایى چون کفر، بدعت، زندقه، رفضه و… را سرکشیدند و با جگر پاره پاره و دل پر از خون، در حفظ مکتب الهى خویش همت گماردند و با تحمل همه شکنجه‏ها خاطره عماریاسرها و سمیّه‏ها را دوباره زنده کردند.

تبلیغات بر ضد شیعه در آثار و کتب وهابیت

براى آشنایى با تهمت‏ها و نسبت‏هاى ناروا بر ضد شیعه، در کتب و تألیفات وهابیان به مواردى اشاره مى‏کنیم:

ـ «ابراهیم الجبهان» در کتاب «تبدیل الظلام و تنبیه النیام الى خطر الشیعه و التشیع على المسلمین والاسلام» که با هزینه اداره الدعوه و الافتاء و الارشاد به چاپ رسید، درباره شیعه چنین تهمت‏ها و اکاذیبى آورده است:

ـ نکاح (ازدواج با مادر) در مکتب تشیع، نیکوکارى به مادر تلقى مى‏شود و این یکى از راه‏هاى نزدیکى آنها به خداست. (ص ۲۲۲)؛

ـ شیعه، از اسلام جدا شده‏اند و حکم مرتد را دارند تا زمانى که به اسلام برگردند. (ص ۲۴)؛

ـ مکتب شیعه را عبدالله‏بن‏سبأ یهودى به وجود آورده است و هر شیعه یک سبئى به شمار مى‏رود. (ص ۱۸)؛

ـ ما شیعیان را رافضى مى‏نامیم؛ زیرا آنها به طور اجمالى و تفصیلى مخالف اسلام هستند. (ص ۳۲)؛

ـ همان‏گونه که مسیحیان نادانند، شیعیان نادان‏تر و کثیف‏تر از آنها هستند و شیعه تجسّمى از جهل مسیحیان و خباثت یهودیان است. (ص ۳۲)؛

ـ کتاب «الدعوه الاسلامیه الى وحده اهل السنه و الامامیه» نوشته «شیخ على خنیزى» ـ از اهالى قطیف ـ به دستم رسید و سعى کردم آن را رد کنم؛ زیرا گمراهى، دسیسه و دودلى در آن وجود دارد. (ص ۳۸۴)؛

 معلوم مى‏شود این کتاب منشأ آثار خوبى در وحدت بین شیعه و سنى است که این‏گونه در قلب‏ها دودلى و تشکیک ایجاد مى‏کرده است.

ـ «ابراهیم الجبهان» خطاب به شیعیان مى‏گوید: «شما مسیحیان را به سبب پرستش سه خدا مسخره مى‏کنید، در حالى که خودتان شایسته تمسخر هستید؛ زیرا شما دوازده خدا را مى‏پرستید. شما یهود را دشمن بشر مى‏دانید و نمى‏دانید که شما نیز همان دین، عقیده و مرام را دارید… . (ص ۲۱۰)

این‏گونه تهمت‏ها در حالى نسبت داده مى‏شود که حتى احدى از شیعیان نه تنها به آن اعتقاد ندارند؛ بلکه از شنیدن آن به شدت متعجب مى‏شوند.

ـ او درباره امام صادق مى‏گوید که علماى مسلمان از او تجلیل مى‏کنند. در حالى که او بنیانگذار عقیده‏اى است که جاسوسى از آن به وجود مى‏آید، به او توجه مى‏کنند و او را به عنوان بت قرار مى‏دهند. (ص ۲۱)؛

ـ جعفربن‏محمد الصادق به مردم کمک مالى مى‏کرد و آنها را براى ضربه زدن، فاسد کردن و تخریب اسلام دعوت مى‏کرد. (ص ۱۰)؛

ـ خدایا تو شاهد باش! اى جهان! اى انسانیت! اى تاریخ! اى نسل‏هاى آینده! شاهد باشید و بدانید که آنها (شیعیان) خدا، ملائکه، کتب آسمانى، پیامبران و روز قیامت را منکر هستند… و اینکه خود را مسلمان مى‏دانند، دروغى بیش نیست. (ص ۱۸)؛

ـ شیعه قدرت عجیبى در تقلب دارد. شیعه یک دست را براى مصافحه به سویت دراز مى‏کند؛ اما با دست دیگر جیب تو را خالى مى‏کند. (ص ۱ و ۱۰).

اوصاف دیگرى را نیز مؤلف این کتاب براى شیعه آورده و بارها تکرار کرده است. این اوصاف عبارت‏اند از:

ـ احمقانى که ذره‏اى عقل ندارند؛

ـ سجده براى غیرخدا را مباح مى‏دانند؛

ـ دست نشاندگان یهود؛

ـ و… .

مؤلف این کتاب، صفاتى را براى علماى شیعه ذکر مى‏کند که به نمونه‏هایى از آن اشاره مى‏کنیم:

ـ دین‏فروشان، تحریف‏کنندگان دین و ماهرترین مردم در دروغ‏پردازى؛

ـ سازندگان خرافات، پیشوایان گمراهى و خبیث‏ترین مردم از نظر سیرت و صورت.

مؤلف این کتاب درباره مذهب تشیع نیز چنین هجویاتى نوشته است:

ـ دین جدید با رنگ و بوى مجوسى، مسیحى و یهودى؛

ـ دین استبداد؛

ـ سرطانِ کشنده؛

ـ دینى مملو از خرافات؛

ـ دینى مرکب از جاسوسى و یهودیت.

در چنین شرایطى، شیعیان حق دفاع از خود را هم نداشتند و حق نداشتند تا در کتاب‏هاى خود ردى بر این کتاب و دیگر کتب بنویسند و اگر کسى چنین مى‏کرد، حکومت، او را به پرداخت غرامت، زندان، مصادره اموال به ویژه مسکن، ماشین و… محکوم مى‏کرد.

حکومت، یکصد تن از جوانان شیعه را به این دلیل که کتابى شیعى را ترتیب داده بودند، مجازات کرد و به زندان انداخت؛ در حالى که آنها سخنانى مثل الجبهان نیاورده بودند و مانند او به هجویات نپرداخته بودند.

تکفیر امام على

شنیع‏ترین و اسفبارترین نمونه تکفیر در صدر اسلام، تکفیر مولاى متقیان، امیر مؤمنان، على‏بن‏ابى‏طالب است. این کار را معاویه ‏بن‏ابى‏سفیان و خوارج نادان مقدس‌نما انجام دادند و سبب گمراهى‏ها و کشتارهاى فراوان شدند. آنها، پیش از ترور حضرت على ، شخصیت او را هتک کردند و اتهام‏هایى مانند: کفر، خروج از دین و… را بر او وارد ساختند.

معاویه در زمان حکومت خویش در شام، آن قدر با تبلیغات و جعل دروغ، براى حضرت على و خاندانش جَوسازى کرده بود که آن امام همام در نظر بسیارى از مردم شام، فردى منحرف و کافر به شمار مى‏آمد. افراد فاقد قدرت تفکر، در چنین فضاى مسمومى، تحت تأثیر این تبلیغات قرار مى‏گرفتند و با ساده اندیشى و بدون تفکر و حتى با خلوص نیت و در حال نماز، آن حضرت را لعن مى‏کردند.

سب و لعن آن حضرت بر اساس دستور سراسرى معاویه بود. خطبا به دستور او، بر منابر و در روزهاى عید و نماز جمعه، حضرت على را لعن مى‏کردند. این دستور حتى به صورت یک سنت معمول درآمد و آن چنان فراگیر شد که خطیب جامع حران، چون در خطبه‏اش از سب و دشنام حضرت على چیزى نگفت، مردم به او اعتراض کردند و از هر سو فریاد برآوردند که او سنت، را ترک کرده است.([۲])

تبلیغات مسموم معاویه و جو تکفیرى که بر ضد حضرت على وجود داشت، آن قدر زیاد شد که عده‏اى از مسلمانان تحت تأثیر قرار گرفتند و هنگامى که خبر شهادت آن حضرت را در محراب شنیدند، با شگفتى پرسیدند که مگر على هم نماز مى‏خوانده است!

تکفیر ائمه اطهار:

استفاده از حربه تکفیر بر ضد حضرت على فقط به او محدود نشد؛ بلکه بنى‏امیه و بنى‏عباس، سایر ائمه را نیز تکفیر کردند. امام حسن و امام حسین نیز در معرض اهانت و تهمت خروج از دین قرار گرفتند. تا جایى که «شریح قاضى» امام حسین را به خروج از دین متهم کرد و فتواى قتل ایشان را صادر کرد.([۳])

این سیره در زمان سایر ائمه نیز ادامه یافت و هر یک از ائمه اطهار: به گونه‏اى در معرض این حربه قرار گرفتند. براى نمونه، هشام‏بن‏عبدالملک، امام باقر و امام صادق را تکفیر کرد و حتى اتهام نصرانیت نیز به ایشان زده شد.([۴])

تکفیر قیامها و نهضت‏هاى اصیل شیعى

پس از نهضت عاشورا، دشمنان اسلام، تمام تلاش و کوشش خود را به کار گرفتند تا قیام‏ها و نهضت‏هاى برخاسته از قیام امام حسین و واقعه کربلا را تکفیر کنند. آنها با تهمت‏ها و برچسب‏هایى از قبیل خارجى و… موقعیت سیاسى و مذهبى رهبران آن نهضت‏ها را میان توده مردم، متزلزل مى‏کردند.

از جمله افرادى که قربانى این سلاح شیطانى شدند، زیدبن‏على‏بن‏ الحسین است. او از جانب افراد و جناح‏هاى مختلف وابسته به حکومت‏هاى اموى و پیروان فکرى آنان، تکفیر شد. آنها براى بدبین ساختن شیعیان به زید، برخى از این تکفیرها را به شیعیانى نسبت دادند که به پیروى از ائمه اطهار: مدافع حرکت زید بودند. یکى از این راویان ابن‏تیمیه است. او در این باره مى‏گوید:

روافض (شیعیان) زیدبن‏على و پیروانش را طرد کرده و به کفر و فسق وى شهادت داده‏اند… .([۵])

این دروغ در حالى به شیعیان نسبت داده مى‏شود که امام جعفر صادق در دفاع از زید چنین مى‏فرماید:

و لم یدعکم الى نفسه، و انما دعاکم الى الرضا من ال محمد، و لو ظفر لوفى بما دعاکم الیه، و انما خرج الى سلطان لینقصه…؛([۶])

زید مردم را به خودش دعوت نکرد؛ بلکه به سوى آنکه مورد رضاى آل‏محمد بود، دعوت کرد و اگر پیروز مى‏شد به آن چه شما را دعوت کرده بود، وفا مى‏کرد و همانا خروج کرد براى شکستن سلطنت جائرانه… .

شیخ مفید۱ ـ که از فقهاى بزرگ و نامى شیعه است ـ در این باره مى‏نویسد:

زید، عابدى با ورع و فقیهى باسخاوت بود. با شجاعت امر به معروف و نهى از منکر مى‏کرد و با شمشیر به خونخواهى شهداى کربلا برخاسته بود.([۷])

سایر علماى شیعه، مانند: شهید اول، شیخ طوسى، شیخ بهایى، بحرالعلوم، مقدس اردبیلى، شیخ حر عاملى، علامه مجلسى و… آن چنان از زید دفاع کرده‏اند که مى‏توان تصریح کرد، حرکت و قیام او پشتوانه‏اى براى نهضت‏هاى شیعى در جهان اسلام و به ویژه جهان تشیع به شمار آمده است.

تکفیر شیعیان

مذهب شیعه، بیش از سایر مذاهب اسلامى، هدف تهمت‏ها و نسبت‏هاى ناروا قرار گرفته است. حکومت‏هاى طاغوتى و استبدادى، وعاظ السلاطین، ارباب ملل و نحل، تاریخ نگاران مغرض، مستشرقان بدخواه و از همه مهم‏تر استعمارگران، در مخدوش کردن بُعد عقیدتى و فرو ریختن پشتوانه تاریخى شیعیان، تلاش فراوان کرده‏اند. تاریخ شیعه، گویاى این واقعیت است و کتاب‏هاى موجود اسناد زنده آن هستند.([۸])

بهانه این همه تهمت و نسبت ناروا، تکفیر و تفسیق شیعیان از سوى برخى متعصبان مکتب خلفا و فرقه‏هاى ساختگى و دست پرورده استعمار، در واقع به بهانه اختلاف بر سر جانشینى پیامبر گرامى اسلام است.

شیعیان ـ که حضرت على را جانشین بر حق پیامبر مى‏دانند ـ از آن حضرت و سایر ائمه پیروى کردند.([۹]) به همین دلیل، اهل تشیع همیشه قوى‏ترین و سرسخت‏ترین مخالفان حکومت‏هاى فاسد و ستمگر اموى، عباسى و حکومت‏هاى طاغوتى پس از آنها بودند.

عوامل و کارگزاران این حکومت‏ها نیز براى مقابله با شیعیان، همواره تلاش کردند تا به هر بهانه‏اى شخصیت‏ها و علماى شیعه را تکفیر کنند، آنها را به زندان بیندازند یا تبعید و حتى به قتل برسانند.

این حکومت‏ها حتى براى خود تعدادى از علماى دربارى و مزدور را استخدام مى‏کردند. علماى دربارى هم مى‏کوشیدند تا شیعیان را تکفیر کنند و اعمال و رفتار این ستمگران را به حق جلوه دهند.

نمونه‏اى از این تکفیرها ـ که از سوى دو نفر از علماى اهل سنت درباره علماى شیعه صورت گرفته ـ چنین است:

قال فى جواب من سأله عن السبب فى وجوب مقاتله الشیعه و جواز قتلهم: اعلم اسعدک الله ان هولاء الکفره و البغاه الفجره جمعوا بین اصناف و البغى والعناد و انواع الفسق و الزندقه و الإلحاد و من توقف فى کفرهم والحادهم و وجوب قتالهم و جواز قتلهم فهو کافر مثلهم و سبب وجوب قتالهم و جواز قتلهم البغى و الکفرمعاً.

اما البغى فانهم خرجوا عن طاعه الامام خلد الله ملکه الى یوم القیامه و قد قال تعالى: «فقاتلوا التّى تبغى حتى تفى‏ء الى امرالله» و الامر للوجوب فینبغى للمسلمین اذا دعاهم الامام الى قتال هولاء الباغین الملعونین على لسان سیدالمرسلین ان لایناخروا عنه بل یجب علیهم ان یعینوه و یقاتلوهم… فیجب قتل هولاء الاشرار الکفار تابوا او لم یتوبوا ثم حکم باسترقاق نسائهم و ذراریهم.([۱۰])

این جریان تکفیرگونه بر ضد شیعیان، آن چنان ادامه یافت و عده‏اى ناآگاه را به دنبال خود کشاند که به شکل‏گیرى فجایعى علیه شیعیان منجر شد. سوزاندن کتابخانه‏ها و کشتن شخصیت‏هایى چون شهید اول و شهید ثانى، قاضى نورالله شوشترى و هزاران مظلوم و بى‏گناه دیگر از جمله این فجایع و جنایت‏هاست.

براى نمونه، پس از شکل‏گیرى وهابیت در سرزمین حجاز و سلطه وهابى‏ها بر شهرهاى مقدس مکه و مدینه، آنها بسیارى از حجاج شیعه را کشتند و بسیارى از حجاج را نیز مورد تجاوز، قتل و غارت قرار دادند. آنها هر کس که معتقد به زیارت حرم پیامبر و ائمه بود، مشرک و کافر مى‏دانستند و با آنها به تندى برخورد مى‏کردند.

استعمار و فرقه‏سازى

سرانجام، وهابیت، کتاب شیخ احمد احسائى به نام «شرح الزیاره» را بهانه قرار دادند. او در این کتاب ضمن بالا بردن مقام ائمه، به خلفاى ثلاث، لعن و دشنام روا داشته بود. وهابى‏ها به این بهانه، فتواى قتل شیعیان را از برخى علماى اهل سنت گرفتند و با اینکه عراق، جزء دولت عثمانى بود، آزادانه از حجاز به عتبات حمله ور شدند و ضمن غارت حرم ائمه اطهار: به کشتار و تجاوز وحشتناکى دست زدند. از جمله بسیارى از علماى شیعه را که مخالف فرقه «شیخیه»([۱۱]) بودند از دم تیغ گذراندند. نکته قابل توجه اینجاست که در این حمله، خانه سید کاظم رشتى، شاگرد، جانشین و مروج کتاب شیخ احمد احسائى هیچ آسیبى نمى‏بیند؛ بلکه خانه شیخ احمد، حرم امن و پناهگاه اعلام مى‏شود!([۱۲])

متأسفانه استعمارگران توانستند از این رفتار تکفیرگونه و نیز احساسات جریحه‏دار شده شیعیان و نیز پاره‏اى از اختلاف‏هاى موجود بین دو طایفه مهم شیعه و سنى سوء استفاده کرده، به اختلاف‏هاى بین شیعیان و اهل سنت دامن بزنند و در برخى مناطق، جنگ شیعه و سنى به راه بیاندازند.

آنها در این راه از جعل هرگونه اتهام و داستان‏پردازى بر ضد شیعیان و اشاعه آن بین اهل سنت و بر عکس و نیز بزرگ‏نمایى اختلاف‏هاى مذهبى ـ به گونه‏اى که دیگرى را تا سر حد کفر و خروج از دین اسلام برساند ـ کوتاهى نکردند و سعى کردند با روشى بسیار مرموز، این اختلاف‏ها را با چاشنى احساسات داغ مذهبى در هم آمیزند.

تفرقه، نقشه استعمار

وحدت، همواره منافع استعمارگران را تهدید کرده است. آنان همواره از گزینه تفرقه‏افکنى سود جسته‏اند. نمونه‏هاى ذیل، شواهدى بر این امر است:

الف) در دوران صدارت امیر کبیر، انگلیسى‏ها در قندهار، سنى‏ها را تحریک و به آنها القا مى‏کردند که اگر ایران حاکم بلامنازع افغانستان شود، شیعه پیش مى‏افتد و منافع سنى‏ها در خطر خواهد افتاد. تحریکات انگلیسى‏ها سبب شد که اهل تسنن، کشتار فجیعى را هنگام عزادارى شیعیان در روز عاشوراى سال ۱۲۶ هـ . ق به راه انداختند.([۱۳]) با این کشتار فجیع، آتش اختلاف میان دو گروه برافروخته‏تر شد.

استعمار براى تشدید اختلاف میان این دو طایفه مسلمان (شیعیان و سنى‏ها) به اعمال مرموزى روى آوردند. این فتنه‏افروزان، ذهن اهل تسنن و اهل تشیع را به یکدیگر کدر کرده و اسباب آتش افروزى بین آنها را مهیا کردند؛

ب) نقل مى‏کنند که در مشهد مقدس که محل تردد و مرکز داد و ستد برادران اهل سنت و شیعه بوده است، شخصى در دارالسیاده حضرت رضا به مدت دو سال و نیم هر روز روضه حضرت زهرا۳ را با آب و تاب فراوان و حالتى ویژه مى‏خواند که پس از تحقیق و بررسى معلوم شد که این کار به دستور و با هزینه سفارت انگلستان انجام مى‏گرفته است؛([۱۴])

ج) همچنین، نظیر مسئله پیشین، هنگامى که دولت عثمانى در ایران سفارت داشت، اتفاق افتاد. قضیه از این قرار بود که یک روضه خوان در مسجدى، نزدیکى سفارت عثمانى در تهران، هر روز صبح روضه حضرت زهرا۳ مى‏خواند و پس از آن از خلیفه دوم بدگویى مى‏کرد. پس از تحقیق و بررسى معلوم شد که او با چند واسطه براى خواندن این روضه از سفارت انگلستان پول مى‏گرفته است. هدف انگلستان این بود که وقتى عثمانى‏هاى سنى مذهب به این مسجد مى‏آیند، به ایران و مذهب تشیع، بد بین و از شیعیان آزرده‏خاطر مى‏شوند.

این اقدام‏ها، سبب بروز کینه و عداوت بین شیعه و سنى شد و تا مدت‏ها این دو طایفه را به جان هم انداخت. در نتیجه دو دولت عثمانى و ایران که دو قدرت بزرگ اسلام به شمار مى‏آمدند، به جاى اتحاد در رویارویى با دشمنان اسلام، مقابل همدیگر قرار گرفتند، کشور پهناور اسلامى قطعه قطعه شد و هر کدام از این قطعه‏ها، در دست یکى از نوکران استعمار قرار گرفت.

بر اثر همین تحریکات و جوسازى‏ها، کار به جایى رسید که دولت عثمانى در ایران، کشورى مخالف اهل بیت: و شیعیان ایران در نظر عثمانى‏ها، گروهى غیرمسلمان، رافضى و کافر شناخته شدند. گاه آن چنان، آتش کینه و نفاق شعله‏ور مى‏شد که بسیارى از مردم ساده‏اندیش و جاهل، مبارزه با برادران دینى خود را جهاد در راه خدا پنداشته، با ریختن خون همدیگر به خدا تقرب مى‏جستند.

متأسفانه هرگاه که بر اثر رویدادى زمینه‏اى براى ایجاد وحدت اسلامى میان مسلمانان و تشکیل امت واحده جهانى پیدا شد، استعمار به شکل بسیار مرموزى از حربه تفرقه استفاده کرده است. براى نمونه به مثال ذیل توجه فرمایید:

صهیونیست‏ها در جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، فلسطین را اشغال کردند. در آن زمان همه دل‏ها از سراسر جهان اسلام متوجه یک نقطه شد و علماى ایران و عراق و سایر کشورهاى اسلامى، مردم را براى دفاع جانى و مالى بسیج کردند و مى‏رفت که مسئله نجات فلسطین، نقطه مشترکى براى وحدت مسلمانان قرار گیرد؛ زیرا «عندالشدائد تذهب الاحقاد؛ هنگام هجوم مشکلات کینه‏ها فراموش مى‏شود».

مزدوران داخلى استعمار براى نابودى این وحدت در مکه معظمه ـ مرکز اجتماع و قدرت‏نمایى مسلمانان ـ در لابه‏لاى قرآن‏ها به نام شیعه، کلمات توهین‏آمیزى بر ضد خلفا گذاشتند تا در این اجتماع بزرگ، خشم و کینه مسلمانان متوجه یکدیگر شود. بهترین وسیله براى غفلت امت اسلامى از خطر صهیونیسم این است که اهل تسنن، تشیع را خطرى براى اسلام بدانند و براى دشمن، چه موقعیتى بالاتر از طرح یک نقشه، براى اینکه دو گروه مسلمانى ـ که باید در کنار همدیگر باشند ـ بر ضد یکدیگر موضع‏گیرى کنند.

در سال‏هایى که این دو قشر بزرگ، بیش از پیش به وحدت همیشگى احتیاج دارند و یهودیان تظاهر مى‏کنند که اسلام در معرض خطرى جدى قرار گرفته است؛ واعظان وهابى در مدینه منوره مردم ناآگاه را تحریک مى‏کنند که این رافضى‏ها از یهود بدترند؛ چون یهود دشمن صریح ما هستند و زمین ما را مى‏گیرند ولى رافضى‏ها قرآن ما را از ما مى‏گیرند. وهابیان مى‏گویند که یهود اهل کتاب‏اند؛ ولى رافضى‏ها بت‏پرست و مشرک‏اند؛ این‏ها دشمن داخلى و منافق به شمار مى‏روند و منافقان از کفار بدترند.

اگر چه برخى ادعا کرده‏اند در همان ایام، واعظانى ناآگاه و یا دست نشانده با شور و شعفى شبیه همکاران خویش که نقش مقابل آنها را به عهده دارند، مسلمانان ناآگاه و شیعیان علاقه‏مند به اهل بیت: را در ایران تحریک مى‏کنند. آنها مى‏گویند که اهل تسنن از یهود بدترند. یهود کافرند و با ما بغض و عناد شخصى ندارند؛ اما سنى‏ها دشمن اهل بیت: هستند. یهودى‏ها فدک را به پیامبر دادند؛ اما اهل تسنن غصب کردند.([۱۵]) ولى این ادعا صحیح نیست؛ زیرا شیعه همیشه اقلیت و تحت ظلم بوده و معمولاً امکان حرکت تهاجمى علیه سنى‏ها را نداشته است. اساساً علما و واعظان شیعه به وحدت و هم‏دلى با برادران اهل تسنن غیرمعاند تأکید داشته‏اند. عقیده علماى شیعه در مورد نواصب، همان اعتقادى است که علماى منصف سنى در مورد آنان دارند.

طبق گزارش نشریه «کرسنت انترنشنال» در پنج سال گذشته، صدها کتاب به زبان‏هاى مختلف، در زمینه مسائل اختلافى میان شیعه و سنى در کشورهاى مصر، لبنان، کویت، اردن ـ که داراى دستگاه‏هاى نشر مدرن هستند ـ به چاپ رسیده است.

این نشریه تصریح کرده است که یکى از زیان‏بارترین مبارزات تبلیغاتى در تاریخ اسلام ـ در حال حاضر ـ در کشورهاى مسلمان‏نشین در شُرُف تکوین است. رهبرى این مبارزات را گروهى به اسم و عنوان «جامعه مسلمانان» به عهده دارند و مقرشان در مکه معظمه است. این جامعه، ضمن داشتن هزار مسجد و پیش‏نماز از بودجه عظیمى برخوردار است. این مرکز، همچنین چاپخانه‏هاى زیادى را در اختیار دارد و انتشارات تحت کنترل خود را با کمک‏ها و یارانه‏هاى زیادى، به قیمت ارزان و حتى رایگان پخش و توزیع مى‏کند.

یک شوراى عالى دولتى، مسئول سازمان‏دهى این جامعه است. کار اصلى این شورا، ایجاد هماهنگى میان افرادى است که در دانشگاه‏هاى عربستان تحصیلات خود را به پایان رسانده‏اند و به عنوان مبلّغ خارج از کشور، از دولت عربستان حقوق مى‏گیرند. بیش از ده هزار نفر از این افراد به زبان عربى تسلط دارند؛ وظیفه این مبلّغان، زنده نگاه داشتن مسائل اختلاف‏انگیز و زیان آور است. در بعضى موارد، این مبلّغان، وضعى به وجود مى‏آورند که بحث و گفتگو بر این مسئله متمرکز مى‏شود که آیا شیعیان مسلمان هستند یا نیستند؟([۱۶])

تکفیر دوستداران ائمه اطهار:

آغاز تکفیر دوستداران ائمه از همان آغاز غصب خلافت بود، همانند جریان تکفیر و قتل‏عام قبیله مالک‏بن‏نویره و اما بعدها به دنبال به دست آوردن بهانه‏اى براى مشروعیت و مقبولیت بخشیدن به اعمال نامشروع خود موضوع غلو را دست‏آویز قرار داده و شروع آن زمانى بود که غالیان (غلات) در مدح و ستایش آنها غلو بسیار کردند و حتى مقامى فراتر از امامت و عصمت براى آنها قائل شدند؛ زیرا برخى غالیان به الوهیت حضرت على و بعضى امامان دیگر حکم کردند،([۱۷]) جمیع پژوهشگران و محققان منصف معتقدند، شیعیان اصیل، هرگز چنین اعتقادى نداشته‏اند و این حربه، ساخته و پرداخته خود این دشمنان بوده است تا بهانه کافى داشته باشند. دشمنان، موضوع غلات را به صورت یک جریان فکرى منحرف در بین شیعیان به وجود آوردند. آنها در مقابل ائمه موضع‏گیرى کرده و آنان را طرد کردند.

پس از مدتى، حساسیت و واکنش به غلو، میان مسلمانان دیگر، بر ضد شیعیان دوچندان شد. بعدها این امر به گونه‏اى تشدید شد که حتى اگر کسى به حق به ستایش ائمه مى‏پرداخت، از اتهام غالى بودن مصون نمى‏ماند.

در کتب رجالى به موارد زیادى از این نوع، برخورد مى‏کنیم که اشخاصى به غلو متهم شده و تضعیف شده‏اند؛ در حالى که چنین نبوده و این کار برخاسته از همین قضایا بوده است. به این لحاظ، بعضى از علما در کتب رجالى، در مورد انتساب غلو به برخى اشخاص اظهار تردید کرده‏اند.

بهانه تکفیر

تکفیر در دوران بنى‏امیه از مسائلى بود که نزد سیاستمداران اموى مستمسک قرار گرفت تا براى توجیه ستم‏هاى خود از آن استفاده کنند. با طرح این مسئله، عده‏اى از اهل سنت به نام «اشاعره»، طرفدار جبر و عده‏اى دیگر از آنان به نام «معتزله» طرفدار اختیار شدند، به گونه‏اى که بر اثر آن، اختلاف میان این دو گروه شدت گرفت و در مقابل هم صف‏آرایى کرده، به تخطئه و تکفیر یکدیگر پرداختند.

حکام بنى‏امیه هم، از این موقعیت سوء استفاده کرده، با طرفدارى از مسلک جبر، طرفداران اختیار و آزادى را به بهانه مخالفت با یک عقیده دینى به زندان مى‏انداختند، یا به قتل مى‏رساندند.

حکام بنى‏عباس نیز، با طرفدارى از معتزله ـ که در تأیید حکومت مأمون خلیفه عباسى کوشا بودند ـ مخالفان خود را سرکوب مى‏کردند.

اکنون به دو مورد ذیل توجه فرمایید:

معروف است که غیلان دمشقى از طرفداران عقیده اختیار، روزى به ربیعه ‏الرأى رسید که از منکران اختیار بود. غیلان بالاى سر ربیعه ایستاد و گفت: «انت الذى تزعم ان الله یحب ان یعصى؛ تو همان کسى هستى که گمان مى‏برى خدا دوست دارد مردم او را معصیت کنند». ربیعه ‏الرأى بدون اینکه از عقیده خود دفاع کند، به نقطه ضعفى در عقیده غیلان دمشقى متمسک شد و گفت: «انت الذى تزعم ان الله یعصى قهرا؛ تو همان کسى هستى که مى‏پندارى خداوند چیزى را اراده مى‏کند و انسان چیز دیگرى و خداوند مقهور خواست بندگان. مى‏شود».([۱۸])

«مستر همفر» یکى از جاسوسان کهنه‏کار انگلیسى، در کتاب خاطرات خود در کشورهاى اسلامى درباره تأثیر اسلام و نفوذ و سیادت علما میان مسلمانان مى‏نویسد:

دین اسلام بنابر سوابق تاریخى، دین زندگى و سادگى و آزادگى است و پیروان راستین اسلام به آسانى، تن به اسارت و بندگى نمى‏دهند. غرور و عظمت‏هاى گذشته به گونه‏اى بر وجودشان حاکم شده است که حتى در این دورانِ ناتوانى و فتور هم دست از آن بر نمى‏دارند.([۱۹])

وى درباره موفقیت علماى اسلام و تأثیر کلام آنها در مسلمانان تصریح مى‏کند:

ما از علماى مسلمانان سخت نگران بودیم؛ زیرا علماى الأزهر، علماى عراق و علماى ایران، بزرگ‏ترین سد در راه تحقق آرمان‏هاى ما بودند و تنها بهشتى را که قرآن به آنان وعده داده است، مد نظر داشتند و از این رو حاضر نبودند که سر مویى از افکار و عقاید خود دست بردارند. مردم هم از آنان پیروى مى‏کردند و حکومت‏ها نیز همان‏گونه که موش از گربه بترسد، از آنان وحشت داشتند. شیعیان، بیشتر از هر کس و هر چیز از علماى خود پیروى مى‏کنند؛ زیرا آنان حق‏حکومت و ولایت را تنها منحصر به عالِم مى‏دانند و چندان اهمیتى به سلطان (حاکم) نمى‏دهند؛ ولى این تفاوت نمى‏توانست آن نگرانى عمیق را که بر وزارت مستعمرات؛ بلکه تمام حکام بریتانیاى کبیر استیلا داشت، تخفیف دهد».([۲۰])

یکى از کسانى که زهر تلخ تکفیر به کامش ریخته شد، میرزا رضاى کرمانى، این قهرمان مبارزه با استبداد داخلى است. این عالم مجاهد و از جان گذشته نیز که با گلوله سرخش، به حیات ننگین و دوران پنجاه ساله حکومت ناصرالدین شاه پایان داد، به بابى‏گرى متهم و تکفیر شد. وقتى او را به پاى چوبه دار مى‏بردند، او در برابر مردم ایستاد و گفت: «اى مردم! بدانید که من بابى نیستم و مسلمان هستم.» و شهادتین را بر زبان جارى کرد و انا لله و انا الیه راجعون گفت و به مأموران اعدام اظهار داشت: «این چوبه دار را به یادگار نگه دارید؛ زیرا من آخرین نفر نیستم».([۲۱])

کینه‏توزان و بدخواهان

ما بدخواهى و کینه‏توزى عروه‏بن‏زبیر، عکرمه و مقاتل‏بن‏سلیمان را نسبت به فرزندان على و به ویژه نسبت به على بعید نمى‏دانیم.

در توضیح این مطلب مى‏گوییم:

الف) عروه متهم به بدخواهى بنى‏هاشم: نظریات عروه که دوست داشت براى خاله‏اش عایشه فضیلت ردیف کند، به ویژه درباره على غیرقابل اعتناست. عروه، بغض و کینه شدیدى از على در دل داشت؛ آن‏گونه که هرگاه نام على برده مى‏شد، از او بدگویى و انتقاد مى‏کرد([۲۲]) و او را ناسزا و دشنام مى‏داد و دستانش را برهم مى‏زد.([۲۳])

«اسکافى» او را از جمله تابعینى شمرده است که اخبار زشتى در باره على مى‏ساختند.([۲۴])

«عبدالرزاق صنعانى» از «معمر» روایت کرده است که زهرى دو حدیث به نقل از عروه، از عایشه درباره على داشت. روزى درباره این دو حدیث از او پرسیدم. پاسخ داد: «مى‏خواهى با آن دو حدیث  چه کنى؟زیرا من هر دو را متهم به بدخواهى بنى‏هاشم مى‏دانم».([۲۵]) مردم براى استماع روایات او اجتماع مى‏کردند.([۲۶]) به ابن‏عمر گفت: «نزد این پیشوایان خود مى‏نشینیم. آنان سخن مى‏گویند و با اینکه مى‏دانیم حق غیر از آن است، آنان را تصدیق مى‏کنیم؛ آنها به ستم قضاوت مى‏کنند و ما آنان را تقویت مى‏کنیم و این قضاوتشان را نیکو مى‏شماریم. نظر تو در این باره چیست؟» پسر عمر به او گفت: «پسر برادرم! ما نزد رسول خدا بودیم و آن را نفاق مى‏شمردیم؛ اما نمى‏دانم که از نظر شما چگونه است؟!»([۲۷])

ب) عکرمه خارجى، کینه‏توز اهل بیت: وضع عکرمه مشهورتر از آن است که بیان شود. او از خواراج([۲۸]) و از پیروان عقیده نجده حدورى است. نجده از سردمداران خوارج و دشمن‏ترین آنان با على بود. عکرمه به مغرب رفت و نخستین کسى بود که عقیده صفویه را میان آنان نشر داد؛([۲۹]) بنابراین، مذهب خوارج در مغرب از او گرفته شده است.([۳۰])

در متن دیگرى آمده است که عکرمه بر در مسجد ایستاد و گفت: «کسى در مسجد نیست، مگر کافران». او پیرو عقیده اباضیه (فرقه‏اى از خوارج) بود.([۳۱]) عکرمه ادعا کرده است که ابن‏عباس هم، معتقد به رأى خوارج بود.([۳۲]) او به کذب نیز متهم است.([۳۳])

به حدیث عکرمه احتجاج نمى‏کنند و مورد انتقاد مردم است. دروغ‏سازى‏از زبان ابن‏عباس معروف و مشهور است.([۳۴]) عبدالله‏بن‏عباس او را به در مستراح بسته بود، به او گفتند: «آیا از خدا نمى‏ترسى؟» پاسخ داد: «این خبیث بر پدرم دروغ مى‏بندد. انگشتر طلا به دست مى‏کند، آواز مى‏خواند و به بى‏نمازى و بازى نرد متهم است.» براى آگاهى بیشتر به شرح حال او در منابع مراجعه کنید؛

ج) مقاتل‏بن‏سلیمان: دانشمندان علم رجال، مقاتل‏بن‏سلیمان را کذّاب خوانده‏اند.([۳۵]) «جوزجانى» مى‏گوید که مقاتل، کذّابى بى‏باک بود. از بوالیمان شنیدم که مقاتل به اینجا آمد و پشت به قبله کرد و گفت: «درباره آنچه پایین‏تر از عرش است، از من بپرسید.» گفته شده است که او مانند این سخن را در مکه هم بر زبان آورد. مردى برخاست و پرسید: «به من بگو روده‏هاى مورچه کجاست؟» مقاتل در برابر این سؤال، ساکت شد.([۳۶]) روشن است که او با این کار خویش قصد داشت خود را شبیه به على سازد؛ اما خداوند او را رسوا کرد.

ابن‏حبان مى‏گوید که مقاتل، علم قرآن را از یهود و نصارا آن‏گونه که موافق کتاب‏هاى آنان بود فرا مى‏گرفت. اهل تشبیه بود (خداوند را به مخلوقات تشبیه مى‏کرد) و در حدیث دروغ‏پرداز بود.([۳۷])

بحث در باره این مرد و اینکه او در حدیث ضعیف، متروک و متهم بود فراوان است و در این مختصر، فرصت بیان آن را نداریم. او را فاجر و فاسق هم توصیف کرده‏اند. براى شناخت آنچه درباره او گفته‏اند به شرح حال او در کتب رجال مراجعه کنید.

سیاست ستمگرانه

پیش از این آوردیم که عکرمه در بازارهاى مدینه فریاد مى‏زد که آیه تطهیر درباره زنان پیامبر نازل شده است و مردم را در این‏باره به مباهله دعوت مى‏کرد. اگر چه ما این کار را از عکرمه خارجى ـ معروف به ناصبى‏گرى و بغض با على و خاندانش ـ شگفت نمى‏دانیم؛اما در موضع‏گیرى او دلالت‏هاى دیگرى مى‏بینیم. شاید روشن‏ترین آنها این امور باشند:

  1. نزول آیه تطهیر در باره اهل بیت: در زمان عکرمه معروف و شایع بوده است و او مى‏خواست با هر وسیله‏اى، حتى با فریاد زدن در بازارها و دعوت براى مباهله، عظمت و معروفیت آن آیه درباره اهل بیت: از بین ببرد؛
  2. عکرمه دلیل قانع کننده‏اى درباره نزول این آیه درباره زنان پیامبر نداشت، جز اصرار شدید که مى‏خواست آن را با نوعى تهدید و وارد آوردن شکست روانى بر طرف دیگر تقویت کند. این کار وى، سبب تزلزل یقین طرف مقابل مى‏شد و انسانى را در برابر خود مى‏دید که حاضر است با دعوت به مباهله جانش را در این راه بدهد؛ بدین ترتیب مرد مقابل با خود مى‏گفت که اگر این شخص نسبت به آنچه مى‏گوید یقین نداشت، هرگز مردم رابه مباهله که عواقب خطرناکى به دنبال دارد؛ دعوت نمى‏کرد.

. عکرمه در بازار فریاد مى‏زد که آیه درباره زنان پیامبر فرود آمده است. آیا دیگران هم که چنین عقیده‏اى نداشتند، مى‏توانستند براى اثبات خلاف این عقیده همان کار را انجام دهند (در بازار فریاد بزنند)؟!

  1. این کار عکرمه اشاره دارد که رقباى اهل بیت در پذیرش نزول این آیه درباره اهل بیت احساس خطر مى‏کردند و شاید از این جهت بود که آثارى در عقاید و مواضع آنان ـ در ضدّیت با اهل بیت ـ از خود بر جاى مى‏گذاشت.

علما و بزرگان

بدون شک در طول تاریخ اسلام، به ویژه تاریخ شیعه، علما و بزرگان ـ که نظرهاى آنها درباره مسائل مختلف فقهى و اعتقادات اسلامى مخالف با تفکر حاکم بر جامعه بوده است ـ یکى از قربانیان حربه تکفیر بوده‏اند.

یکى از این قربانیان، هشام‏بن‏حکم است؛ البته بیشترین اتهام‏ها به وى، در مسائل اعتقادى به ویژه در زمینه رؤیت، تجسم و علم خداوند متعال است که پس از مرگش به او نسبت داده شده است.

این دیدگاه‏ها و نظریه‏ها، قبل از آنکه برخاسته از مطالعات تحقیقى باشد، از تعصب‏هاى مذموم، بیجا، بدون تحقیق و به دور از واقعیت ارباب ملل و نحل، نشأت مى‏گیرد؛ زیرا اولاً او با «هشام‏بن‏عمرو فوطى» که فرقه هشامیه منسوب به وى است و داراى عقاید باطلى بود، اشتباه گرفته شده است؛([۳۸])

ثانیاً بسیارى از عقاید منسوب به هشام‏بن‏حکم ـ در صورت صحت ـ مربوط به روزگار قبل از تشرف او به خدمت امام جعفر صادق و تلمذ در محضر ایشان است. در آن روزگار او از پیروان «جهم‏بن‏صفوان»([۳۹]) به شمار مى‏رفت.

حسادت برخى از هم‏ردیفان او و پیچیدگى مسائل اعتقادى اسلام و درک نشدن صحیح اندیشه‏هاى کلامى او سبب شد، هنگامى که افتخار شاگردى امام جعفر صادق را داشت، در معرض اتهام و تکفیر قرار گیرد.

گروهى از اصحاب که عبارت بودند از هشام‏بن‏حکم، هشام‏بن‏سالم، جمیل‏دراج، عبدالرحمان‏بن‏حجاج، محمدبن‏حمران، سعیدبن‏عزوان و عده‏اى دیگر که در مجموع حدود ۱۵ نفر بودند، در مجلسى اجتماع کردند. آنان از هشام‏بن‏حکم تقاضا کردند که با هشام‏بن‏سالم، درباره توحید و صفات خداوند مناظره کند تا ببیند که کدام یک در احتجاج نیرومندتر هستند. هشام‏بن‏سالم مناظره را مشروط به حکمیت محمدبن‏عمیر قبول کرد.

مناظره شروع شد و سخن به جایى رسید که هشام‏بن‏حکم، کلام خدا را که به وسیله ایجاد صوت صورت مى‏گیرد، به زدن عود (یکى از آلات موسیقى) تشبیه کرد. عبدالرحمان‏بن‏حجاج به هشام‏بن‏حکم گفت «بالله العظیم که کفر گفتى و از طریق عقل منحرف شدى، واى بر تو!»([۴۰])

امام جعفر صادق و ائمه بعد از ایشان، در برابر این اتهام و دیگر اتهام‏ها که مبنى بر تکفیر، طرد و لعن او بود، از هشام دفاع کردند. آن حضرت درباره هشام‏بن‏حکم چنین مى‏فرماید

هشام‏بن‏حکم، مراقب و نگهبان حق ما و مؤید صدق ما و نابودکننده دشمنان ما است. کسى که از او پیروى کند، از ما پیروى کرده است و کسى که با او مخالفت و دشمنى کند با ما مخالفت و دشمنى کرده است.([۴۱])

همچنین امام رضا در پاسخ به سؤالى که سلیمان‏بن‏جعفر از آن حضرت درباره هشام ابن‏حکم مى‏پرسد، چنین پاسخ فرمود

خدایش رحمت کند! بنده خیرخواهى بود، اصحابش بر او حسد بردند و او را آزردند.([۴۲])

بزرگان دینى در سند و دلالت بعضى از روایات که عقاید هشام در آنها مذمت شده‏اند، مناقشه کرده‏اند.([۴۳])

افزون بر آن، برخى از علماى طراز اول و بزرگان دین، مانند سید رضى۱ و شیخ مفید۱ به رد اتهام‏ها بر ضد هشام پرداخته‏اند.([۴۴])

این امر، موقعیت او را بیش از پیش تثبیت کرده است، به گونه‏اى که امروزه هشام را یکى از بارزترین شاگردان امام صادق مى‏دانند.

جاسوسان براى ایجاد جو بدبینى و برانگیختن آتش نفاق و کینه درمیان مسلمانان مأموریت پیدا کردند تا بیشترین تلاش و فعالیت خود را در دو موضوع مهم و اساسى زیر به کار گیرند

  1. شناخت اختلاف‏ها بین مسلمانان و راه‏هاى ایجاد تفرقه؛
  2. مذهب‏سازى.

درباره موضوع اول در خاطرات «مستر همفر» ـ جاسوس کهنه کار انگلیس ـ در کشورهاى اسلامى چنین آمده است

وظیفه‏اى است که هیچ مأمور انگلیسى نباید فراموش کند و در این راه باید نخست به دو کار عمده پرداخت

  1. برچسب زدن و تهمت وارد ساختن به علما و مراجع؛
  2. وارد ساختن بعضى از عالم نمایان وابسته به وزارت مستعمرات در سلک علماى دین.([۴۵])

او در توصیه این سیاست شوم در جاى دیگر تصریح مى‏کند

باید اساس هرگونه نماز جماعتى را با اشاعه اتهام‏ها به ائمه جمعه و جماعت بر هم زد و از استقبال مردم از آن کاست. به ویژه لازم است که دلایلى بر فسق و فجور امام جماعت ارائه داد تا هرگونه رابطه‏اى بین امام و مردم به سبب سوء ظن و دشمنى با او از میان برود.([۴۶])

نقش این رهبران مذهبى به قدرى در نابودى استعمار در عراق مؤثر بود که یکى از مورّخان غربى به نام «مش بل» مى‏نویسد

رجال دین از مؤثرترین و بزرگ‏ترین مبلّغان شورش در عراق بودند و این روش را همیشه در خلال جنگ و بعد از آن داشتند… .([۴۷])

استعمارگران با جمع‏بندى تجربیات خود به این نتیجه رسیده‏اند که بهترین و موفق‏ترین راه براى رسیدن به اهداف شیطانى‏شان، ایجاد فضاى بدبینى، نفاق و اختلاف، میان مسلمانان است؛ زیرا از رویارویى نظامى با مسلمانان، هیچ خاطره خوشى نداشته‏اند، نه در جنگ‏هاى صلیبى ـ که کشیشان خون ریز با تحریک احساسات مذهبى صدها هزار نفر را بر ضد مسلمانان بسیج کردند ـ و نه در شکست خفت بارشان در سرزمین‏هاى اسلامى، مانند لیبى، عراق، الجزایر و… .

استعمارگران در تمام این جبهه‏ها، با توسل به زور مى‏خواستند به اهداف شوم خود برسند؛ اما دریافتند که درگیرى نظامى، نه‏تنها مسلمانان را از طرفدارى اسلام باز نمى‏دارد بلکه بر مقاومت و ایستادگى آنان مى‏افزاید.

براى نخستین بار یک کشور اسلامى به نام «ایران» سخن از وحدت مسلمانان و هفته وحدت، به میان آورد و پس از آن، اتحاد و همبستگى مسلمانان رنگ تازه‏اى به خود گرفت. وحدت، مسئله‏اى است که براى حفظ آن، شخصیتى همچون حضرت على‏بن‏ابى‏طالب سال‏ها متحمل رنج‏ها و سختى‏ها شد و بزرگان دین و علماى اندیشمندى مانند سید جمال‏الدین حسینى اسدآبادى و یارانش، آیت الله بروجردى۱ و همفکرانش و حضرت امام خمینى۱ زحمت‏ها کشیده‏اند و وحدت مسلمانان، جزء مهم‏ترین آرزوهاى آنان بوده است.([۴۸])

 

  1. محدودیت‏هاى اقتصادى شیعیان

 

  1. دریافت مالیات‏هاى مختلف از کشاورزان، باغداران، ماهیگیران، نخل‏داران، کارگران، کاتبان و قضات دادگسترى، در صورتى که شیعه باشند (این مشاغل براى اهل تسنن، مالیات نداشت)؛
  2. گرفتن جزیه از شیعیان که در اسلام، مشروعیت اخذ جزیه تنها از غیرمسلمانان، به ویژه از کفار است و جزیه را تنها از مردان مى‏گیرند؛ اما در عربستان که ثروتمندترین کشور منطقه است، از شیعیان جزیه مى‏گیرند؛ آنها نه‏تنها از مردان، بلکه از زنان و کودکان نیز جزیه مى‏گرفتند؛
  3. افزون بر مالیات و جزیه، شیعیان موظف‏اند ۸ ـ ۵ درصد از فروش حیوانات خود را به آنها بپردازند که باج تلقى مى‏شود؛
  4. غصب و تملک اراضى شیعیان؛
  5. اهمال‏کارى در ساخت زیربناهاى رفاهى و شهرى در مناطق محل سکونت شیعیان.

مکتب اهل بیت از همان صدر اسلام، انواع محدودیت‏ها و مظلومیت‏ها را تحمل کرده است. سراسر تاریخ، شاهد فجایع مختلف حاکمان ستم‏پیشه بنى‏امیه و بنى‏عباس بوده است. دشمنان مکتب تشیع، همواره در حد توانشان براى محدود ساختن و انزواى اهل بیت و پیروان راستین آنان تلاش کرده‏اند. براى نمونه مى‏توان به غصب و تصرف عدوانى فدک اشاره کرد.

فاطمه۳ ، عباس و على و درخواست سهم خود از ترکه پیامبر

سویدبن‏سعید و حسن‏بن‏عثمان نقل کردند که ولیدبن‏محمد از زهرى، از عروه، از عایشه روایت کرده است که فاطمه۳ دختر رسول خدا براى ابوبکر پیغام فرستاد و سهم خود را «فى‏ء» درخواست کرد. فى‏ء را خداوند به پیامبرش عطا کرده بود.

فاطمه، صدقه([۴۹]) پیامبر را که در مدینه بود، همچنین فدک و نیز آنچه را که از خمس خیبر باقى‏مانده بود، درخواست کرد. ابوبکر در پاسخ گفت «رسول خدا فرموده است که ما پیامبران ارث نمى‏گذاریم و آنچه بر جاى گذاشتیم صدقه است».([۵۰])

به این ترتیب، ابوبکر از دادن این اموال به فاطمه۳ خوددارى کرد. فاطمه در این باره از ابوبکر ناخشنود شد، با او قهر کرد و تا زنده بود با او هیچ سخن نگفت. او پس از رسول خدا شش ماه زنده ماند و چون درگذشت (همسرش) على او را شبانه به خاک سپرد و ابوبکر را از این خبر آگاه نساخت و خود بر او نماز گزارد.([۵۱])

عمروبن‏عاصم و موسى‏بن‏اسماعیل براى ما نقل کردند که حمادبن‏سلمه، از کلبى، از ابوصالح، از ام‏هانى حدیث کرد که فاطمه۳ به ابوبکر گفت «چون تو بمیرى چه کسى از تو ارث برد؟» گفت «فرزندان و کسانم». گفت «پس چگونه است که تو به جاى ما از رسول خدا ارث مى‏برى؟» گفت «اى دختر رسول خد ! من از پدرت نه خانه‏اى به ارث برده‏ام، نه زمینى، نه طلایى و نه نقره‏اى». گفت «آرى، اما سهمى که خداوند براى ما قرار داده است و صافیه‏اى([۵۲]) که در فدک واقع است و از آنِ ماست چطور؟» ابوبکر گفت «از رسول خدا شنیدم که مى‏گفت «این طعمه‏اى است که خداوند روزى مان ساخت و آن‏گاه که بمیرم از آن همه مسلمانان است».([۵۳])

وقتى خلیفه و جانشین رسول اللّه با دختر رسول اللّه این‏گونه برخورد کند و حق مسلم و شرعى او را این‏گونه غصب کند و بر شیعیان، آن‏گونه که در تاریخ آمده ظلم و ستم کند، چه امید و انتظارى است که پیروانش، بعد از هزار و چهارصد سال درباره حق شیعه خوب عمل کنند و از تخریب و سرکوب و خشونت دست بردارند.

اهمال‏کارى در مناطق شیعه

در سازندگى و رفع مشکلات عمرانى مناطق شیعه‏نشین، اهمال‏کارى‏هاى زیادى از سوى هیئت حاکمه سعودى صورت مى‏گیرد

قطیف، شامل ۲۵ شهر و روستا مى‏شود که فاصله‏هاى زیادى با یکدیگر دارند.

اکنون مواردى از اهمال‏کارى‏هاى وهابیت در منطقه قطیف و روستاهاى آن را در مسایل مختلف بررسى مى‏کنیم

۱٫ خدمات بهداشتى

روستاهاى قطیف فقط یک درمانگاه دارند که آن هم قادر به انجام عمل جراحى نیست. در تاروت نیز به همین شکل است. آنجا از عمل جراحى، زایشگاه، اورژانس و… خبرى نیست و هنگام ضرورت، شرکت آرامکو، بیماران را مى‏پذیرد.

۲٫ آموزش

در منطقه گسترده‏اى، مانند منطقه سوق قطیف که شامل قلعه باب شمال و… مى‏شود، تنها دو مدرسه ابتدایى ـ که در سال ۱۳۶۵ هـ . ق ساخته شده بود ـ وجود دارد. در یکى از آنها، ۳۸۰ دانش‏آموز و در مدرسه جدید، ۴۵ دانش‏آموز مشغول تحصیل هستند. آیا این دو مدرسه براى یک منطقه گسترده کافى است؟

۳٫ راه‏ها

جاده قطیف، آن را به دیگر مناطق شرقى مرتبط مى‏سازد و این امر عامل مهمى در گسترش تجارت و کاهش هزینه حمل و نقل به شمار مى‏رود. با اینکه پادشاه، دستور آسفالت و تجهیز این راه‏ها را داده است؛ اما تاکنون تغییرى در حالت جاده ایجاد نشده است.

در زمان بارش باران، این جاده مسدود مى‏شود و تجارت و خرید و فروش نیز مسکوت مى‏ماند. این در حالى است که مناطق دور افتاده اهل تسنن در نهایت عمران و آبادى هستند.

۴٫ کشاورزى

در بخش کشاورزى و آبیارى نیز به مناطق شیعه‏نشین توجهى نمى‏شود؛ ۸۵ در صد از زمین‏هاى کشاورزى این مناطق، به دلیل توجه ناکافى، قابل بهره‏بردارى نیست. این در حالى است که مساحت زمین‏هاى کشاورزى در منطقه شرقى حدود ۴۰ هزار هکتار است که ۳۰ هزار هکتار آن در احساء و ۱۰ هزار هکتار آن در قطیف است. همچنین تعداد ۳ میلیون اصله نخل در احساء و قطیف وجود دارد.

قیمت خرماى احساء حدود ۱۰۵۰ میلیون جُنیه یا بیشتر از یک میلیارد است. در این مناطق، سالانه ۴۰ میلیون رطل برنج و نزدیک به یک هزار میلیون رطل گندم برداشت مى‏شود.

۵٫ مخابرات

این بخش نیز، مانند سایر بخش‏ها، به دلیل اهمال‏کارى محروم و عقب‏مانده است.

تلاش براى رفع کمبودها

بزرگان مناطق شیعه‏نشین از هر شهر و روستا، کمبودهاى خود را در بخش‏هاى مختلف با هیئت اعزامى حکومت در میان گذاشتند و ملک به وزیر کشور آن روز (ملک فهد) توصیه‏هایى کرد که مشتمل بر نکات ذیل بود

  1. تجهیز و ترمیم خیابان‏هاى شهرها و استان‏ها؛
  2. سالم سازى آب نوشیدنى، برپایى بازارهاى مرکزى و…؛
  3. کمک به کشاورزان قطیف براى اصلاح مزارع و نخلستان‏هاى آنها؛
  4. ایجاد کارخانه خرما؛
  5. ساخت مدارس پسرانه و دخترانه و انتقال آنها از خانه‏هاى اجاره‏اى و تجهیز این مدارس به آب آشامیدنى سالم؛
  6. گسترش خدمات بهداشتى و رفع کمبودهاى درمانگاه‏ها، ساخت بیمارستان‏هاى بزرگ و مجهز در شهرهاى تاروت و توسعه بیمارستان‏ها و ساخت درمانگاه‏هاى دولتى با ظرفیت بالاى پذیرش بیمار؛([۵۴]) امّا متأسفانه هرگز این مسائل، جامه عمل نپوشیدند.

از مشکلاتى که مردم منطقه شرقى به ویژه قطیف و احساء با آن روبه‏رو بودند، مسئله پرداخت مبالغ هنگفت با عنوان زکات بود. این مشکل، بیشتر بر دو قشر فشار وارد مى‏کرد

  1. صاحبان زمین‏هاى کشاورزى؛
  2. باغداران که بیشتر آنان شیعه بودند.

همچنین مردم آن دیار باید به ناچار، گوسفندان و شتران خود را به عنوان زکات مى‏دادند. مردم، موظف بودند که صورت اسامى و تعداد نخل‏ها و نام زمین‏داران را به اداره مالیات ارسال کنند.

همه مردم احساء موظف بودند تا زکات خود را به اداره مالیات تحویل دهند؛ یعنى مردم مى‏بایست هزینه حمل و نقل را هم مى‏پرداختند.

در بحران اقتصادى سال‏هاى  1350 ـ ۱۳۴ جهان، مردم قطیف و احساء بیشترین خسارات را متحمل شدند. این خسارات، نتیجه تعیین مالیات سنگین، فشار بر مردم و مصادره گسترده اموال و دارایى‏هاى مردم براى تضعیف آنها از نظر اقتصادى بود و شیعیان بیشترین خسارت را تحمل کردند.

در آن سال، قیمت خرما ـ که غذاى اصلى مردم و بهترین محصول آنها بود ـ کاهش قابل ملاحظه‏اى یافت. با کاهش قیمت خرما، مردم از پرداخت مالیات عاجز بودند و بدین ترتیب بحران اقتصادى سختى گریبانگیر مردم شد.

این در حالى است که طبق قوانین اسلام، زکات را مى‏بایست براى آبادانى و عمران منطقه‏اى که زکات از آن جمع‏آورى شده به مصرف برسانند و در صورت بى‏نیاز بودن آن نواحى، مى‏توانند در دیگر مناطق مصرف کنند. زکات جمع‏آورى شده از قطیف و احساء، هرگز براى آبادانى این مناطق مصرف نمى‏شد و به فقرا و مساکین این دو منطقه نیز داده نمى‏شد.

آن‏گاه که بحران‏هاى اقتصادى، گریبانگیر همه کشورهاى جهان و کشور عربستان سعودى شده بود. سال‏هاى ۱۲۵ و ۱۲۴ م، اوج این بحران‏هاى اقتصادى در جهان بود. جنبش اخوان و انقلاب نمر در قطیف، انقلاب ابن‏رفاده در شمال حجاز، جنگ عربستان با یمن بر سر بحران عسیر، از بین رفتن شغل صید لؤلؤ به دلیل تولید لؤلؤ مصنوعى، کاهش تعداد حجاج و… از پیامدهاى این بحران اقتصادى بودند.

۶٫ اقسام مالیات

هنگام اخذ مالیات براى شیعیان سختگیرى مى‏کردند و در تعیین مالیات‏هاى گمرکى و… نیز عدالت رعایت نمى‏شد. بدین ترتیب که مالیات‏هاى تعیین شده در مناطق اهل سنت با مالیات‏هاى تعیین شده در مناطق شیعه نشین، تفاوت زیادى داشت و مالیات شیعیان بسیار سنگین‏تر از مالیات اهل سنت بود.

با تثبیت حاکمیت ابن‏سعود بر احساء، مالیات گمرکى را تا ۸ درصد از کل وارداتى که از طریق دریا وارد مى‏شود، افزایش دادند. این واردات تا عصر نفت از مهم‏ترین واردات سالانه بود.

برخى از دیگر مالیات‏هایى که به صورت عمدى براى ضربه زدن به شیعیان برنامه‏ریزى شده بود، به شرح ذیل است

الف) مالیات بر شیلات

بیشتر ماهیگیران را شیعیان تشکیل مى‏دادند. مأموران مالیاتى سر راه ماهیگیران مى‏نشستند و یک پنجم ماهى‏هاى صید شده از آنها را مى‏گرفتند و در بازارمى‏فروختند. مردم این کار مأموران را راهزنى مى‏دانستند و خرید و فروش آن ماهى‏ها را جایز نمى‏دانستند.

به نظر مى‏رسد که تعیین مالیات سنگین براى ماهیگیران با هدف فشار بیشتر بر شیعیان صورت گرفته باشد؛ زیرا بیشتر ماهیگیران را شیعیان تشکیل مى‏دادند و تعداد کمى از مردم اهل سنت به این حرفه مشغول بودند.

ب) مالیات جهاد

یکى از مشاوران ملک‏بن‏سعود، مالیات بر جهاد را این‏گونه تعریف مى‏کند

و هو ما یدفعه المکلفون بالجهاد من رجال القبائل حینما لا یودونه باشخاصهم؛([۵۵])

چنانچه کسى در فراخوان عمومى پادشاه براى جنگ، چه کوچک و چه بزرگ، شرکت نکند، باید این مالیات را بپردازد.

مالیات جهاد در حقیقت، همان جزیه است که به یهودیان و مسیحیانى تعلق مى‏گیرد که در پناه دولت اسلامى زندگى مى‏کنند. این جزیه را براى شیعه تعیین کرده‏اند و هیچ استثنایى هم قائل نشده‏اند. جزیه را فقط از مردان مى‏گیرند، نه از کودکان و زنان؛ اما سعودیان از زنان، مردان و حتى کودکان شیعه هم جزیه مى‏گیرند.

به دلیل نپرداختن مالیات (جزیه)، دویست نفر از شهروندان شیعى را زندانى کردند. این کار، زنان را وا مى‏داشت تا طلا و زیورآلاتشان را بفروشند تا با پول آنها جزیه را بپردازند و شوهرانشان را از زندان آزاد کنند.

بزرگان شیعه، هیأتى را براى ملاقات و گفتگو با ملک ابن‏سعود به ریاض فرستادند. آنها پس از توضیحات فراوان به ملک ابن‏سعود گفتند «چیزى از ما باقى نمانده است و نابودى ما نزدیک است». ابن‏سعود متکبرانه فقط پاسخ داد «شما حیا نمى‏کنید؟»([۵۶])

به این ترتیب اکثر شیعیان، ناچار از سرزمین خود به دیگر مناطق، از جمله بحرین هجرت کردند. شیعیانى که در احساء بودند، همانند شیعیان قطیف یا بیشتر از آنها دچار مشکلات شدند. چون قطیف، مرکز مبارزات سیاسى شیعیان در عربستان بوده است به همین دلیل ابن‏سعود، پسر عمویش، عبدالله‏بن‏جلوى را ـ که به قساوت قلب و ترور شهرت داشت ـ به مقام «حاکم منطقه» برگزید.

دلیل انتخاب و انتصاب او به حاکمیت این منطقه، سرکوب حرکات و مبارزات سیاسى شیعى در برابر حکومت بوده است.

ج) باج

هر شیعه باید بین ۸ ـ ۵ درصد از قیمت فروش حیوانات خود را به حکومت بپردازد و این مالیات اختصاص به شیعه و دیگر قبایل منطقه شرقى ـ که با حکومت مخالف هستند ـ دارد. این مالیات شامل حیوانات حمل و نقل، مانند شتر، الاغ و قاطر نیز مى‏شد.

د) أرضیه

این مالیات نیز اختصاص به شیعه داشت و شامل مشاغل آهنگرى، نقاشى، خیاطى، کارکنان داروخانه‏ها، پزشکان عمومى، مغازه‏داران و… مى‏شد.

ه) غواصیه

این نوع مالیات اختصاص به شیعیان قطیف داشته است.

و) مطرحانیه

این نوع مالیات به صیادان لؤلؤ تعلق مى‏گرفت.

غیر از موارد مذکور، کاتبان دادگسترى و قضات نیز مالیات مخصوص به خود را داشتند و بنگاه‏هاى معاملاتى املاک نیز از فشارهاى ابن‏سعود بى‏نصیب نبودند.

«ابن جلوى»، (حاکم منطقه شرقى)، و مؤدیان مالیاتى‏اش، بردگان و زیردستان خود را براى جمع‏آورى مالیات مى‏فرستادند و چنانچه کسى مى‏گفت که ندارم، دایره‏اى براى او رسم مى‏کردند و او را تهدید به قتل مى‏کردند؛ چنانچه او از آن دایره خارج مى‏شد، منزل او را بازرسى مى‏کردند و هر آنچه به دست مى‏آوردند، با خود مى‏بردند. آنها حتى کودکان را براى خدمت به قصر امیر منطقه شرقى مى‏بردند و اگر چیزى در خانه آن شخص پیدا نمى‏شد، او را زندانى مى‏کردند.([۵۷])

تقسیم زمین‏هاى شیعیان بین هیئت حاکمه

در مدارک صادر شده از حوزه ریاست شهردارى قطیف، چنین آمده بود([۵۸])

ـ ۰۰۰/۴۰ متر مربع براى امیر عبدالرحمان‏بن‏سعود؛

ـ دو میلیون و ۴۲ هزار و ۸۰ متر مربع براى نوف بنت محمدبن‏عبدالعزیز؛

ـ ۴۳۵۰ / ۳۳۰ متر مربع براى مادر امیر فیصل‏بن‏خالدبن‏عبدالعزیز همسر ملک؛

ـ ۰۰۰ / ۲۵۰۰ متر مربع براى عبدالمجیدبن‏عبدالعزیز؛ امیر مدینه منوره؛

ـ ۰۰۰ / ۱۸۳ متر مربع براى سلطان‏بن‏عبدالعزیز؛ وزیر دفاع؛

ـ ۳۰۰ / ۴۸۲ متر مربع براى منیره بنت فیصل؛

ـ ۶۵۰ / ۲۰۱۴ متر مربع براى عبدالمجیدبن‏عبدالعزیز (بار دوم)؛

ـ ۰۰۰ / ۱۴ متر مربع براى فرزندان فیصل‏بن‏سعود؛

ـ ۰۰۰ / ۱۰۴۰ متر مربع براى شارى‏بن‏عبدالعزیز؛

– ۰۰۰ / ۵۰۰ متر مربع براى سعدبن‏خالد.

موارد دیگرى که زمین‏هاى مردم بین هیئت حاکمه و نزدیکان آنها تقسیم شد

ـ ۰۰۰ / ۱۰۰ متر مربع براى امیر ترکى‏بن‏ناصربن‏عبدالعزیز ـ جنوب کویرى قریه أم الساهک؛

ـ ۰۰۰ / ۰۰۰ / ۴ متر مربع براى بندربن‏محمدبن‏عبدالرحمان؛ شرق راه‏هاى جبیل زمین‏هاى زیادى که مساحت آنها نامعلوم است براى امیر منطقه قصیم عبدالله‏عبدالعزیز؛

ـ ۰۰۰ / ۴۰۰ متر مربع براى امیر فهدبن‏سلمان، نائب امیر منطقه شرقى.

اموال مصادره شده شیعیان در احساء و قطیف

حاکمان منطقه شرقى عربستان و به ویژه حاکمان دو منطقه احساء و قطیف، دستور مصادره اموال شهروندان شیعى را صادر مى‏کردند و یا مالیات‏هاى سنگینى را براى آنها مقرّر مى‏داشتند.

براى نمونه مى‏توان به اموال مصادره شده زنى به نام «زینب لبقشى»، اشاره کرد که به دلیل نپرداختن مالیات هنگفتى که براى او مقرر کرده بودند او را به زندان انداختند. در زمان بازجویى به گونه‏اى صحبت و عمل کرد، که او را فردى سنى مذهب بدانند. به همین دلیل، امیر با بازداشت کردن او مخالفت کرد.([۵۹])

روش مصادره اموال در تاریخ کشور عربستان سعودى چیز تازه‏اى نیست و این روش در مصادره اموال، حکومت‏هاى اول و دوم سعودى‏ها نیز وجود داشته است.

دولت کنونى عربستان نیز آن را برگزیده است. اهالى احساء، نام بسیارى از باغ‏ها را ذکر کرده‏اند که حاکمان منطقه آنها را مصادره کردند؛ مانند الحقل، العمار، الشراع، الشهیبى، ابوسحیل السحمیه و… . یکى از مشهورترین اموالى که حاکمان منطقه مصادره کرده‏اند، مصادره املاک ابن‏جمعه است.([۶۰])

مصادره سلاح و اسب

از آنجایى که هیئت حاکمه سعودى از وجود سلاح در مناطق شیعه ‏مى‏ترسیدند، سعى مى‏کردند تا به هر شکلى، سلاح ـ و آنچه که در تجهیز یک جنگجو مفید است ـ را از مناطق شیعه‏نشین جمع‏آورى کرده و شیعیان را خلع سلاح کنند.

همین مسئله، زمینه‏ساز قیام‏هاى مردمى بسیارى شد که مى‏توان به قیام شیخ محمد النمر، اشاره کرد.

  1. محدودیت‏هاى سیاسى شیعیان

برخى از محدودیت‏ها و مظلومیت‏هاى پیروان مکتب اهل بیت را در ابعاد سیاسى به صورت فهرست‏وار بیان مى‏کنیم و سپس به توضیح پاره‏اى از آنها خواهیم پرداخت.

ـ محروم بودن از آزادى‏هاى فردى و اجتماعى؛

ـ جلوگیرى از استخدام و به کارگیرى پیروان مکتب اهل بیت در مصادر کلیدى و مشاغل امنیتى و سیاسى جامعه خویش؛

ـ منع انتخاب نمایندگان این طیف وسیع، در مجالس مختلف کشور توسط مسئولیت‏هاى انتصابى هیئت حاکمه وهابیت؛

ـ ممانعت از تشکیل احزاب و گروه‏هاى سیاسى؛

ـ اعمال فشار بر گروه‏ها و اقشار مختلف، بدون دلیل و مدرک، به سبب اتخاذ سیاست‏هاى ضد شیعى؛

ـ جلوگیرى از ارتباط و تعامل پیروان مکتب اهل بیت با سایر شیعیان منطقه و جهان؛

ـ نسبت دادن دروغین انفجارها، خراب‏کارى‏ها و نسبت‏هاى ناروا به سبب مخدوش ساختن چهره شیعیان در افکار عمومى؛

ـ فقدان امکان پیشرفت در مسئولیت‏ها و پُست‏هاى سیاسى کشور؛

ـ ممانعت از استخدام در مشاغل امنیتى، سیاسى و مسئولیت‏هاى لشکرى و کشورى؛

ـ تبعیض نه‏تنها در فرصت‏هاى شغلى و مشاغل مهم و کلیدى، بلکه حتى در مشاغل سطح پایین جامعه؛

ـ جلوگیرى و ممنوعیت از انتشار مطالب و افکار سیاسى شیعیان در مطبوعات، جراید و رسانه‏هاى عمومى کشور.

تاریخ سیطره سیاسى وهابیت بر شیعیان

پیش از به قدرت رسیدن آل‏سعود و سیطره آنها بر جزیره ‏العرب در دوره‏هاى مختلف تاریخى، شیعیان شرقیه و شیعیان بحرین ـ که یک منطقه به شمار مى‏آمدند ـ داراى حکومت، ارتش و مجالس مختلفى بودند. در بعضى دوره‏ها، حکومت‏هاى تحت نفوذ شیعیان به بیش از یک قرن هم رسید؛ البته در دوره‏هایى هم حکومت نداشتند.

پس از به قدرت رسیدن آل‏سعود در جزیره ‏العرب به تدریج شیعیان مناطق شرقیه و بحرین تضعیف شدند و اقتدار سیاسى خود را بر این مناطق از دست دادند. این خانواده در اوایل زمامدارى توانستند قدرت را از منطقه شرقیه بگیرند؛ اما نتوانستند شیعیان بحرین را از قدرت برکنار کنند. این امر باعث شد که شیعیان منطقه شرقیه با کمک شیعیان بحرینى، قدرت مختصرى را براى خود حفظ کنند تا اینکه عثمانى‏ها وارد منطقه شدند و با ورود آنها، اقتدار شیعیان در بحرین تضعیف شد. در نتیجه اقتدار شیعه در منطقه احساء نیز که در واقع تجلى اقتدار شیعیان شرقیه بود رو به ضعف نهاد.

با وجود ضعف اقتدار سیاسى در دوران عثمانى‏ها، شیعیان در احساء و قطیف یک خطر به شمار مى‏رفتند. به این ترتیب حیات سیاسى خود را در قالب تجمعات فرهنگى و مجالس محلى به رخ عثمانى‏ها مى‏کشیدند.

انگلیس پس از ورود به منطقه و جنگ با عثمانى‏ها، متوجه قدرت سیاسى مجالس محلى و تجمعات شیعیان در احساء، قطیف و سایر مناطق شیعه شد. انگلیس با استفاده از حیله و نیرنگ براى از بین بردن عثمانى‏ها، آنها را به خدمت گرفت و ایشان را وسیله‏اى براى اخراج عثمانى‏ها از این مناطق قرار داد.

شیعیان از نظر دید سیاسى و شناخت، ضعف نداشتند و انگلیس، این روباه مکار را به خوبى نمى‏شناختند. اما با اخراج ترک‏ها منطقه شرقیه شیعه‏نشین نیز همانند نجد و حجاز تحت نفوذ انگلیسى‏ها قرار گرفت.

انگلیس پس از اخراج ترک‏هاى عثمانى، درصدد تقویت آل‏سعود بر آمد و هیچ امتیازى به رهبران شیعه نداد؛ بلکه در تضعیف آنها کوشید. آنها احساس مى‏کردند که شیعیان نمى‏توانند افراد مطمئنى براى انگلیس در عربستان باشند؛ از این رو به کسانى در منطقه قدرت داد که در حدّ توان، شیعه را با روش‏هاى مختلف از سر راه بر مى‏داشتند.

براى مثال انگلیسى‏ها در منطقه احساء، به وسیله «ابن‏سعود» شخصى به نام «عبدالله جَلوى» را به حکومت گماشتند که در بدو ورود، مجالس و تجمعات شیعه را منحل کرد و سپس به تدریج، سران آنها را به روش‏هاى مختلف از بین برد، تا مزاحم حکومت‏نشوند. وى پس از نابودى سران شیعه، ظلم خود را گسترش داد و شیعیان را براى ساخت کاخ‏هاى متعدد به بیگارى کشید. او به مرور زمان، قانون گرفتن مالیات از شیعیان احساء و قطیف را تصویب و اعمال کرد. به این ترتیب مردم این مناطق، مالیات خود را به حکومت عبدالله مى‏دادند و در صورت مقاومت کشته مى‏شدند.

بعد از مدتى، از مردم این منطقه به صورت خدمتکار در کاخ‏ها بهره گرفته مى‏شد. زنان نیز از این موضوع مستثنا نبودند و به نوبت در این کاخ‏ها به خدمتکارى مشغول مى‏شدند.

البته در این دوره از تاریخ، مقاومت‏هایى نیز ثبت شده که کارساز نبوده و مشکلى را حل نکرده است. در این برهه، دولت انگلیس از نافرمانى حکام آل‏سعود بیمناک شد و در پى تضعیف آنها بر آمد و از این رو بار دیگر شیعیان فرصت پیدا کردند تا مجالس محلى و تجمعات خود را احیا کنند.

با ورود آمریکایى‏ها به منطقه و خروج مرحله‏اى انگلیس از عربستان، باز هم شیعیان از نظر توان سیاسى رو به ضعف نهادند؛ اما دیگر ظلم سابق، یعنى بیگارى و خدمتگزارى در قصرها از میان رفت. شیعیان در این دوره توانستند مقدارى از تشکیلات سیاسى خود را به صورت ضعیف احیا کنند، به ویژه در منطقه احساء که مجالس متعددى وجود داشت که در تصمیم‏گیرى محلى نیز مؤثر بود؛ اما به تدریج، عواملى در این مجالس نفوذ کردند که طرفدار دولت آل‏سعود بودند. به این ترتیب این مجالس هم به تدریج تحت اشراف دولت قرار گرفتند و از شکل قبلى خود ـ که مجالسى معترض بودند ـ خارج شدند.

پس از مدتى این مجالس هم منحل شد و دیگر نه از مجالس معترض خبرى بود و نه از مجالس تحت اشراف؛ بلکه دولت با ایجاد تشکیلات سیاسى دولتى، مانند فرماندارى، بخشدارى و… توانست از نظر ادارى بر اوضاع مسلط شود. در این دوره، گاهى افرادى براى اعتراض قد علم مى‏کردند، و یا اینکه تجمعاتى معترض، اعلام موجودیت مى‏کردند؛ اما چون به صورت رسمى و تشکیلاتى هیچ حزب یا حرکتى نبود، در نتیجه آن افراد هم خیلى زود از میان برداشته مى‏شدند.([۶۱])

گسترش وهابیت تخریب مقدسات

«امیر محمدبن‏سعود» و «شیخ محمدبن‏عبدالوهاب» در سال ۱۱۵۸ هـ . ق بر انتشار عقاید وهابیت با یکدیگر متحد شدند. آنها با هم توافق کردند که فرمانرواى درعیه (ابن مسعود) قدرت سیاسى و ابن‏وهاب قدرت دینى را در دست گیرد. این امر با مخالفت شدیدى از سوى فرمانروایان مناطق مجاور روبه‏رو شد، به ویژه هنگامى که این دو هم‏پیمان، توسعه‏طلبى خود را به خارج منطقه درعیه گسترش دادند. در نتیجه این وضع به جنگ‏هاى متعددى بین «محمدبن‏سعود» و فرمانروایان نجد و احساء منجر شد. پس از ابن‏سعود، «عبدالعزیزبن‏محمد» جانشین او شد و به حاکمیت خود توسعه بخشید.

سپاه ستم در سال ۱۲۱۸ هـ . ق به مکه هجوم برد و به تخریب و ویرانى گنبدها و آثار مذهبى پرداخت. در این هجوم، گنبد زادگاه رسول اکرم ، گنبد زادگاه حضرت على و گنبد حضرت خدیجه هدف این ویرانى قرار گرفتند. در سال ۱۲۲۰ هـ . ق عرصه را بر اهل مدینه تنگ کردند و راه‏ها را بر آنان بستند. آنها مدت‏ها این کار را ادامه دادند و در نتیجه پس از هجده ماه محاصره، اهالى مدینه تسلیم شدند.

وهابى‏ها به محض ورود، دستور تخریب و ویرانى گنبد و بارگاه بزرگان اسلام و ائمه بقیع را صادر کردند و تنها گنبد رسول الله را باقى گذاشتند. آنان در این ماجرا گروهى از شیعیان را کشتند و مردم را از بوسیدن عتبات عالیات، راز و نیاز در اطراف مقابر اهل بیت و برنامه‏هایى از این قبیل منع کردند.

شکست وهابیان

رفتار رنج‏آور متجاوزان سعودى در مدینه منوره، سبب هتک حرمت آثار و مقابر اهل بیت ، علویان و صالحان این دیار شد و قلب مسلمانان جهان را جریحه‏دار کرد؛ از این رو آتشفشان خشم جهان اسلام، تمام کشورهاى اسلامى را فرا گرفت و درخواست‏هاى مکرّر مسلمانان دنیا، مبنى بر آزادى حرمین شریفین از لوث وجود سعودى‏ها، افزایش یافت.([۶۲]) دولت عثمانى از زمینه‏هاى فراهم آمده تبلیغى استفاده کرد و براى عملى کردن خواسته‏هاى مسلمانان([۶۳]) در سال ۱۲۲۲ هـ . ق از والى خود در مصر (محمد على پاشا) کمک طلبید.

پاشاى مصر در پنجم شعبان ۱۲۲۶ هـ . ق با حدود هشت هزار نفر، شکست‏هاى سختى را بر سعودى‏ها وارد ساخت. درگیرى‏ها همچنان ادامه داشت تا آنکه عبدالله‏بن‏سعود در هشتم ذى‏القعده ۱۲۳۳ هـ . ق تسلیم مهاجمان شد.

دولت عثمانى پس از تصرف مدینه، آثار اسلامى که وهابیان تخریب کرده بودند، تجدید بنا کرد و در این راه از همکارى علماى جهان اسلام و هدایاى زیادى که شیعیان عاشق از اطراف و اکناف تقدیم مى‏کردند، بهره‏مند شد.([۶۴])

کودتاى وهابیت و حمایت انگلستان

ابن‏سعود بعد از آنکه در سال ۱۳۱ هـ . ق، بر ضد ابن‏عجلان در ریاض کودتاى نظامى انجام داد، به طمع دستیازى بر دیگر مناطق؛ نجد، احساء و حوالى آن را در سال ۱۳۳۱ هـ . ق اشغال کرد. او سپس بر حائل، عسیر و جنوب آن استیلا یافت و بعد از آن، قصد تسلط بر حجاز را داشت که «اشراف» بر آن حاکم بودند؛ در حالى که شریف حسین و ابن‏رشید (فرمانرواى منطقه حائل) به مخالفت با سعود و ابن‏صباح (هم پیمان او و حاکم کویت) پرداختند.

شریف‏حسین و ابن‏رشید از متابعان ترک‏ها بودند؛ اما ابن‏سعود و ابن‏صباح از حمایت‏هاى استعمارگر پیر ـ انگلستان ـ بهره‏مند شدند. بعد از جنگ جهانى اول، موضع شریف عوض شد؛ زیرا انگلستان به آن امید که دولت عثمانى را در هم بکوبد، به امیران حجاز وعده داد که یک کشور پادشاهى بزرگ عرب را ایجاد کند. این کشور که سوریه، عراق و فلسطین را شامل مى‏شد، نتیجه موافقت‏نامه شریف‏حسین و مک ماهون بود. از سوى دیگر، لندن طى اعلامیه بالفور، فلسطین را به یهودیان واگذار کرد.

هاشمیان نیز دل مشغولى هلال خصیب (سرزمین‏هاى مرتفع و حاصلخیز هلالى شکل بین خلیج فارس و سواحل فلسطین) را داشتند. افزون بر آن کلنل کاکس انگلیسى با عبدالعزیزبن‏سعود زدوبند کرده بودند و بر اساس همین توافق، ابن‏سعود بدون تحمل دردسر، مجموع شبه جزیره را به تصرف در آورد. او نخست، مرکز نجد، ریاض و پیرامونش را فتح و در سال ۱۳۴۲ هـ . ق مکه را تسخیر کرد و سپس هاشمیان را از این ناحیه بیرون راند.([۶۵])

تخریب مجدد مدینه و بارگاه ائمه

در جمادى الثانى ۱۳۴۳ شهر جده و سپس مدینه منوره در محاصره نیروهاى سعودى قرار گرفت و پس از محاصره‏اى طولانى سقوط کرد. طى محاصره، مردم آن شهر به ویژه شیعیان، رنج زیادى متحمل شدند. «مستر رتز» جهانگرد اروپایى ـ اوضاع اسفبار حاکم بر مدینه را بعد از این رخداد زجرآور، چنین وصف کرده است

نتیجه‏اى که این محاصره قبیح به بار آورد، این است که تعداد اهالى مدینه به شش هزار نفر رسید؛ در حالى که پیش‏تر تعداد اهالى آن به هفتاد یا هشتاد هزار نفر مى‏رسید.([۶۶])

در ماجراى یورش به مدینه که در هشتم شوال ۱۳۴۴ هـ . ق صورت گرفت، وهابى‏ها براى بار دوم، تخریب اماکن مقدسه، بقعه و بارگاه پاک‏ترین انسان‏هاى مدفون در بقیع را شروع کردند. آنها تمام معماران مدینه را موظف کردند تا در این جنایت شرکت کنند.

شهید آیت الله سید حسن مدرس در هشتم شهریور ۱۳۰۴ هـ . ش مطابق با یازدهم صفر ۱۳۴۴ هـ . ق طى نطقى پرشور در مجلس شوراى ملى سابق، حکومت وهابیان را تهدید کرد. او از رفتار آنان به شدت انتقاد و آمادگى خود و شیعیان را براى عزیمت و جلوگیرى از تخریب اماکن مقدسه اعلام کرد؛ همچنین در بخشى از بیانات افشاگرانه خود فرمود

این اتفاقى که امروز افتاده و استماع فرموده‏اید، ویرانى شهر مدینه و حرکت به سوى عراق براى ویرانى قبور ائمه اطهار ضایعه بزرگى است. دولت مکلف است تحقیق‏ها را کامل کرده، به عرض مجلس برساند… به عقیده من اکنون باید تمام فکر را صرف این کار کرد، ما این تجاوزات را نمى‏توانیم ببینیم و نخواهیم گذاشت که ادامه یابند و اماکن متبرکه و مراکز دینى و اسلامى دستخوش تجاوز متجاوزان شود. با قدرت و قاطعیت آنها را حفظ مى‏کنیم و متجاوزان را سرکوب مى‏کنیم… .([۶۷])

وقتى آل‏سعود با مراقد و بارگاه اهل بیت چنین برخورد خصمانه‏اى دارند، آشکاراست که با دوستان و عاشقان خاندان پیامبر چگونه رفتارى مى‏کنند؛ آنان پس از آنکه گروه زیادى از شیعیان را کشتند، دارایى آنها را نیز به یغما بردند و بازماندگان را مجبور کردند که طبق شعائر وهابى رفتار کنند و در نماز جمعه و جماعت آنان حضور یابند. آنها همچنین به شیعیان اجازه ندادند که بارگاه مطهر نبى اکرم را زیارت کنند.

ابن‏سعود در سال ۱۵۳ م درگذشت و پسر ارشدش سعودبن‏عبد العزیز به سلطنت رسید. او در سال ۱۶۴ م از کار بر کنار و ملک فیصل به پادشاهى منصوب شد. در ۲۴ مارس ۱۵ م برابر با ۵ فروردین ۱۳۵۴ هـ . ش ملک فیصل به دست برادرزاده‏اش به قتل رسید و پس از وى، ملک خالد، زمام امور را به دست گرفت. با مرگ او در سال ۱۸۲ م ملک فهد به پادشاهى عربستان رسید و طى حکومت این افراد نیز شیعیان حجاز و دیگر نواحى تحت سیطره آل‏سعود با تنگناهاى زیاد و فشارهاى‏سختى روبه‏رو بوده‏اند؛ اما چون بوستان معطرى، هویت ارزشمند خویش را حفظ کردند.

سرکوب مجدد شیعیان

در کتاب حرمین شریفین چنین آمده است

گروهى از شیعیان حجاز که در مدینه سکونت دارند، به لحاظ شغل کشاورزى و نخل‏دارى به خاندان نخلى مشهورند، اینها شیعه اثنا عشرى و از سادات حسینى هستند.([۶۸])

این طایفه با وجود رنج‏هاى فراوان و دشوارى‏هایى که داشتند و برخلاف آنکه خلفاى عباسى بسیارى از آنان را کشتند و گروهى را در زندان‏هاى مخوف گرفتار کردند، نه از آیین خود دست کشیدند و نه مدینه را ترک کردند. با روى کار آمدن وهابیان، این گروه از شیعیان، به سختى تحقیر و استهزا شدند.

در ربیع الثانى ۱۳۴۶ هـ . ق شیعیان نخلى، قیام کردند؛ زیرا تاب اهانت‏ها و جنایات وحشیانه خانواده سعودى را نداشتند. عبدالعزیزبن‏ابراهیم، براى سرکوبى این نهضت روانه مدینه شد و متجاوز از هفت هزار نفر شیعه را به شهادت رسانید که اغلب، زن و کودک بودند. پس از آن، عده زیادى از شیعیان به سوى مصر، اردن و دیگر کشورهاى عربى گریختند. بعد از این قیام، تحقیر شیعیان نخل‏دار شدت یافت و آل‏سعود فرمان دادند که با آنان رفت و آمد نشود و آنان را در مراکز خدمات دولتى و بخش خصوصى استخدام نکنند.([۶۹])

ظلم مجدد به جاى رحم و شفقت

در سال ۱۳۱ هـ . ق کشاورزان نخلى، در اجتماعى خواستار شدند که تحقیر آنان پایان یابد و با آنها مانند یک انسان برخورد شود؛ اما سعودى‏ها به جاى برآوردن خواسته منطقى آنان، جنایت دیگرى را بر اعمال وحشیانه خود افزودند.

ماجرا این‏گونه بود که عبدالله فیصل ـ پسر ملک فیصل ـ با هواپیماى ویژه از جده به سوى مدینه حرکت کرد و به محل اقامت این کشاورزان زحمت کشیده حمله برد. به دستور وى، آنان را شکنجه و آزار سختى دادند، دست و پاى آنان را به پشت ماشین‏ها بستند و در خیابان‏ها آن قدر به زمین کشیدند تا از پاى در آمدند. عده‏اى نیز در زندان‏ها بر اثر شکنجه زیاد، جان به جان‏آفرین تسلیم کردند.([۷۰])

با وجود همه این سختگیرى‏ها و اختناق و فشار وهابى‏ها، خوشبختانه شیعیان همچنان پر شور و در حالت تقیه، اعمال مذهبى خود را انجام مى‏دهند و درباره مسائل دینى و اعتقادى خویش، راسخ و استوار مانده‏اند.

وضعیت شیعیان پس از انقلاب اسلامى ایران

همان‏گونه که در بخش پیشین اشاره شد، دولت بریتانیا براى اخراج عثمانى‏ها از تجمعات و مجالس محلى و همچنین از نفوذش بین شیعیان احساء و قطیف استفاده کرد و بعدها هم دولت عربستان، بار دیگر این مجالس را به کار گرفت؛ البته افرادى وارد آنها مى‏شدند که وابسته به نظام بودند.

پس از پیروزى انقلاب اسلامى و بیم حاکمان عربستان از شیعیان، این مجالس منحل شدند و دیگر به شیعیان، اجازه تشکیل هیچ‏گونه تجمعى داده نشد. اگر دولت احساس مى‏کرد که فرد یا افرادى در صدد تشکیل جمعیتى، به ویژه جمعیت‏هاى سیاسى هستند، با آنها به شدت برخورد مى‏کرد.

افزون بر آن، تجمع در مساجد و حسینیه‏ها به ویژه در ماه‏هاى محرم و رمضان که پیش از پیروزى انقلاب اسلامى آزاد بود، ممنوع اعلام شد؛ به ویژه در شهرهاى قطیف، تاروت و سیهات. در پنج سال اول پس از پیروزى انقلاب، بعضى از مساجد مرکزى تعطیل شدند و یا اینکه مراسم مذهبى در آنها تحت اشراف نیروهاى امنیتى انجام مى‏شد.

در احساء به سبب محدود بودن علماى انقلابى، کمتر نظارت انجام مى‏شد؛ همچنین از سال سوم به بعد از تظاهرات تاسوعا و عاشورا که در دو سال اول پس از انقلاب در آن مناطق مرسوم شده بود، به شدت جلوگیرى شد و با تظاهرکنندگان بر خورد مى‏شد؛ اما شیعیان که پس از پیروزى انقلاب اسلامى در ایران بر جرئتشان افزوده شده و توان معنوى آنها صد چندان شده بود، این ممنوعیت‏ها را بى‏اهمیت مى‏دانستند و براى اجراى مراسم مذهبى و فرهنگى اصرار مى‏ورزیدند. آنان در این راه، شهدایى نیز تقدیم کردند که همین شهدا اهمیت آنها را افزایش داد.

این تجمعات سیاسى و فرهنگى، اصرار بر اجراى مراسم مذهبى و رویارویى با دولت سعودى، جوانان را بر آن داشت تا تحت لواى تشکیلات منظمى، مبارزات خود را آغاز کنند؛ از این رو آنان بر آن شدند تا هر چه منظم‏تر به تشکیل احزاب و سازمان‏هایى بپردازند که به طور عمده، جنبه مبارزاتى داشتند.

از این موضوع نتیجه مى‏گیریم که اهتمام شیعیان به مسائل سیاسى، حزبى و سازمانى پس از پیروزى و تأثیرگذارى انقلاب اسلامى شکل گرفت و این تشکل‏ها روزبه‏روز منظم‏تر، قوى‏تر و پرمحتواتر شدند تا جایى که امروزه شیعیان در مناطق شیعى، احزابى بسیار قوى دارند که داراى تشکیلاتى هستند.

گرچه بیشتر احزاب و سازمان‏هاى فعال شیعى در خارج از عربستان فعال‏اند؛ اما مردم در داخل، به روش‏هاى مختلف با آنها ارتباط دارند و حتى براى آنها کمک‏هاى مالى نیز مى‏فرستند.

این احزاب در بدو امر، جنبه مبارزاتى داشتند و به رویارویى با دولت عربستان برمى‏خاستند؛ اما به تازگى و با توجه به اوضاع جدید، بیشتر در جهت سیاسى و فرهنگى فعال شده و در ابن‏بعد به مبارزه پرداخته‏اند. آنان در این راستا بیشتر به نشر کتب، مجله‏ها و نشریه‏هاى مختلف مى‏پردازند و به این صورت با شیعیان مناطق مختلف، ارتباط دارند.

رسانه‏هاى عمومى و مطبوعات

حقیقت امر این است که در تمام ادوار، شیعیان منطقه الشرقیه و سایر مناطق، موفق به انتشار نشریه رسمى نشده و رسانه گروهى مخصوصى نداشته‏اند؛ حتى در بخش‏هاى علمى و غیرسیاسى نیز تا این زمان موفق به انتشار نشریه‏اى نشده‏اند.

البته در لندن، یک سرى مجله‏ها با نام «البقیع» و در مکان‏هاى دیگر، مجله‏هاى دیگر با نام‏هاى مختلف، نظیر الحرمین و… منتشر شده است که جنبه مخالفت با حکومت آل‏سعود را دارند.

شیعیان از داشتن هرگونه جریده و یا رسانه گروهى محروم‏اند. علت این امر، تنها دولت وهابى سعودى نیست؛ بلکه برخى علماى افراطى وهابى نیز عامل مهمى براى آن به شمار مى‏روند. وهابى‏ها همیشه تلاش کرده‏اند که شیعیان را در تنگنا و انزوا قرار دهند. آنان در همه حال، مخالف این بودند که آزادى شیعیان به حدى برسد که از مجله یا رسانه‏اى سود ببرند. اگر دولت هم اجازه چنین کارى را بدهد و آزادى‏هاى محدودى را براى مردم این منطقه در نظر بگیرد، علماى وهابى با دخالت خود، با شدت تمام از این امر جلوگیرى مى‏کنند و حکام سعودى را مجبور به پس گرفتن اظهارات خود مى‏کنند؛ از این رو مى‏توان نتیجه گرفت که، تا تفکر افراطى وهابیت در عربستان وجود دارد، امیدى به رفع این محرومیت‏ها از شیعیان نیست.

البته شیخ‏حسن‏صفار از امیر محمد، فرزند فهد، قول انتشار یک مجله هفتگى رسمى را گرفته است. سال‏هاست که بحث راه‏اندازى آن مطرح است؛ اما هرگاه علماى وهابى احساس مى‏کنند که بحث راه‏اندازى این نشریه جدى مى‏شود، مخالفت مى‏کنند و دولت را مجبور به عقب‏نشینى مى‏کنند.

گرچه نشریه‏اى که او منتشر کند، کبریت بى‏خطرى بیش نیست و شیخ‏حسن‏صفار معترض وهابیت یا دولت نخواهد بود؛ اما با این حال، وهابیان مخالفت شدید خود را با وجود چنین نشریه‏اى اعلام مى‏دارند.

جلوگیرى از مشارکت شیعیان در مؤسسات دولتى عربستان

دولت عربستان سعودى از اوایل تأسیس، نسبت به شیعیان حساس بود و این حساسیت و ترس روزبه‏روز مشهودتر مى‏شود. به همین دلیل از دیرباز، سیاست منع شرکت شیعیان در مسائل و پروژه‏هاى سیاسى را در پیش گرفته است.

شیعیان در طول تاریخ حیات آل‏سعود سعى کردند که با روش‏هاى مختلف، این ممنوعیت را از میان بردارند؛ اما حکام سعودى در هر شرایطى از خود انعطاف نشان نداده‏اند.

حاکمان عربستان، هیچ حقى را براى مشارکت شیعیان در امور سیاسى قائل نشده‏اند؛ البته در مواردى بسیار کم در حد بخشدار یا دهدار و در حد بسیار نادر به سمت شهردار در یکى از شهرهاى کوچک منطقه شرقیه به کار گرفته شدند؛ البته این امور به‏ندرت و براى زمانى محدود و در مقاطع خاصى اتفاقى افتاده‏اند.

در سال ۱۵ م به بعد، شیعیان اجازه یافتند که در کادرهاى پایین نظامى به استخدام ارتش عربستان درآیند. پس از حمله عراق به کویت، دولت عربستان بیشتر آنان را اخراج و یا مجبور به استعفا یا بازنشستگى کرد؛ حتى براى عده‏اى از آنها که بیش از ۴۰۰ نفر بودند، به دلایلى دستور بازداشت یا ممنوع الخروج بودن از کشور را صادر کرد، و پاسپورت‏هاى آنان را ضبط کرد؛ البته تعداد کمى نیز در مشاغل خود باقى ماندند که در مشاغل پایین، مثل خدمت در آشپزخانه و نظافت و کار در تعمیرگاه‏ها به کار گرفته مى‏شوند.

در ذى‏القعده سال ۱۴۰۶ هـ . ق وزیر دفاع عربستان، طى اطلاعیه‏اى دستور داد که تمام شیعیانى  که در ارتش شاغل هستند، از پادگان‏ها و مراکز کارشان خارج نشوند، تا از همه آنها بازجویى به عمل آید که این امر چند روز طول کشید و در این مدت شیعیان، انواع اهانت‏ها را متحمل شدند.

در سال ۱۸۵ م دستور داده شد که از شیعیان تحت هیچ شرایطى در ارتش استفاده نشود و از سربازان شیعه در کارهاى خدماتى و غیرحساس استفاده شود. از مجموع موضوعات ذکر شده، مى‏توان نتیجه گرفت که دولت عربستان درباره به کارگیرى شیعیان، نه‏تنها قصد تعدیل در قوانین را ندارد؛ بلکه روزبه‏روز بر تشدید محدودیت‏ها مى‏افزاید. به این ترتیب هیچ یک از شیعیان نمى‏توانند در ارتش، مناصب حساس نظامى را به عهده بگیرند و کسانى هم که در پست‏هایى در ارتش کار مى‏کنند، مشاغل پایینى را به عهده دارند.

درباره ادارات، شیعیان فقط مى‏توانند در کارهاى بسیار پایین انجام وظیفه کنند؛ مانند پستچى، سرایدارى مدارس، نظافتچى ادارات و در نتیجه براى مناصب مهم، همچون شهردارى، بخشدارى و یا اداره شهرهاى کوچک نیز از آنها استفاده نمى‏شود.

همیشه فرمانداران و شهرداران مناطق شیعى از افراد سنى و وهابى انتخاب مى‏شوند. این افراد، نه‏تنها خدمتى به مردم نمى‏کنند، بلکه سعى مى‏کنند از راه‏هاى مختلف به دین، مذهب، آداب و رسوم شیعیان اهانت کنند. این حاکمان براى انجام چنین کارهایى از سوى سلفى‏ها نیز پشتیبانى مى‏شوند.

در بخش‏هاى سیاسى وزارت خارجه و یا وابستگى‏هاى خارج از کشور، شیعیان بطور مطلق نمى‏توانند به عنوان سفیر یا کنسول و یا حتى کارمند وزارت خارجه مشغول به کار شوند.

در صفر سال ۱۴۰ هـ . ق تعدادى از بزرگان شیعه براى امیر عربستان نامه‏اى نوشتند و در آن درباره بى‏اعتنایى به شیعیان در استخدام آنها در ادارات مختلف اعتراض کردند. این نامه پس از مقدمه شامل ۵ بند اعتراض به شرح ذیل است

  1. با توجه به اینکه آرامکو در مناطق شیعه‏نشین است و در بدو تأسیس بیشتر کارکنان آن شیعه بودند؛ چرا در دهه اخیر استخدام شیعیان در این مناطق ممنوع شده است؟
  2. علت نپذیرفتن شیعیان در دانشگاه‏ها و ادارات وابسته به آن چیست؟
  3. علت استخدام نکردن شیعیان در ادارات دولتى چیست؟
  4. علت ارتقا نیافتن کارمندان شیعه ـ که از قدیم استخدام شده‏اند ـ چیست و چرا آنان سالیان متمادى در یک رتبه شغلى باقى مانده‏اند؟
  5. افزون بر ارتقا نیافتن رتبه آنان گاهى بعضى از کارمندان تنزل رتبه نیز داشته‏اند و دلیلى هم براى این موضوع ارائه نشده است؟

در پایان این نامه آمده است اى امیر! تو بر ما حاکم هستى و خداوند بر تو؛ پس همان را براى ما بپسند که مى‏خواهى خداوند براى تو بپسندد، که قیامت نزدیک است «یوم لاینفع مال و لابنون» فکر نکن اگر درهاى کار را بر روى ما ببندى، خداوند از تو راضى خواهد شد و… .

از این‏گونه نامه‏ها بسیار نوشته شده است؛ اما حکومت به آنها بى‏اعتناست. آل‏سعود، سیاست خود درباره استخدام نشدن شیعیان در ادارات، ارتش، فرودگاه‏ها، وزارت خارجه، وزارت دفاع و… را تغییر نداده است و همچنان استخدام شیعیان الشرقیه و مدینه را ممنوع کرده است.

مجلس مشورتى عربستان ـ که افراد آن را پادشاه منصوب مى‏کند ـ داراى ۱۲۰ نماینده از مناطق مختلف عربستان است. این مجلس از سال ۱۲ م شروع به کار کرد و اکنون دوره سوم خود را طى مى‏کند. تعداد نمایندگان آن از ۶۰ نفر به ۱۲۰ نفر افزایش یافته است؛ اما با این حال در این سه دوره، حتى یک نماینده از شیعیان انتخاب نشده است و با وجود جمعیت شیعه در مناطق الشرقیه و مدینه، متأسفانه نمایندگان این مناطق سنّى و وهابى هستند.

در بخش مشاغل نیز محدودیت‏هاى زیادى براى شیعیان قائل شده‏اند؛ مثلاً مؤسسات امنیتى، نظامى و… حق استخدام شیعیان را نداشتند. در عربستان سعودى، شیوه همه حاکمان آن کشور این بوده است که شیعیان به منصب وزارت یا معادل وزیر و مدیر کل یک وزارتخانه، شهردار، بخشدار، و حتى دهدار در روستاهاى شیعه‏نشین نرسند؛ بلکه شیوه آنها این است که حتى به پایین‏ترین مناصب نیز نباید برسند.

تبعیض درباره شیعیان در تمام بخش‏هاى زندگى عمومى در عربستان مشهود و ملموس است.

در بخش دیپلماتیک ممکن نیست که یک شهروند شیعه در مقام سفارت، کنسول یا مقامى وابسته به سفارت عربستان سعودى یا حتى در مقام کارمندى عادى در یکى از نمایندگى‏هاى سیاسى این کشور به کار گرفته شود.

در بخش مطبوعات در این بخش نیز روزنامه‏نگاران و نویسندگان شیعه با مشکلات فراوانى روبه‏رو هستند و تا کنون هیچ یک از شهروندان، روزنامه‏نگاران و نویسندگان شیعه نتوانسته‏اند به مقام عضو و رئیس هیئت تحریریه دست یابند و یا امتیاز صدور یک روزنامه و یا مجله را به دست آوردند.

براى نمونه مى‏توان به یک هفته‏نامه اشاره کرد که جوانى شیعه از ساکنان قطیف در سال ۱۵۳ م منتشر کرد. بیش از چند شماره از انتشار این هفته‏نامه به نام «الجزیره» نمى‏گذشت که شخص ملک‏سعود با آن مخالفت کرد؛ از این رو نام آن در لیست سیاه قرار گرفت و مسدود شد.

در بخش آموزش به دختران و زنان شیعه اجازه تدریس داده نمى‏شود؛ تا در مقام مدرس شیعى نامشان ثبت شود. افزون بر این در دانشکده‏هاى دینى نیز نمى‏توانند ثبت نام کنند.

بسیار بعید است که اجازه دهند یک شهروند شیعى، مدیریت یکى از مدارس در احساء را بر عهده بگیرد و یا به وکالت بپردازد و یا یک زن شیعى، مدرسه‏اى تأسیس کند.

در بخش پزشکى  حضور در این بخش نیز همانند دیگر مشاغل، کارى دست نیافتنى براى شیعیان اعم زن و مرد است. به نظر مى‏رسد که علت این کار، برترى دانشجویان شیعى بر دیگر دانشجویان منطقه شرقى و شاید کل کشور باشد.

با برپایى تجمع بزرگ و اعتراض‏آمیز شیعیان، تعداد کمى از شهروندان شیعى در دانشکده‏هاى پزشکى پذیرفته شدند؛ مشروط به اینکه داراى معدل بالا باشند. در سال‏هاى اخیر کار به جایى رسیده است که به این بهانه که معدل دانشجویان شیعه پایین است، برخى از آنها را اخراج کرده‏اند؛ در حالى که این‏گونه نیست. این کار مسئولان حکومتى، نه‏تنها به شیعیان ضرر مى‏رساند؛ بلکه براى همه مردم و کشور مضر است و به همین دلیل مى‏بایست از پزشکان خارجى استفاده شود.

محاکم قضایى شیعه

در مناطق قطیف و احساء، شیعیان محاکم قضایى داشتند که به حل و فصل اختلاف‏ها مى‏پرداختند و قضات شیعه میان شیعه و سنى قضاوت مى‏کردند. پس از شدت یافتن «فتنه طائفیه» علماى مذاهب رسمى کشور، اعلام کردند که مردم مى‏توانند به هر یک از این دو محاکم (شیعه و سنى) براى رفع اختلاف‏هاى خود مراجعه کنند.

در ۲۲ ذى‏القعده سال ۱۳۸۲ هـ . ق حُکم حکومتى؛ شماره ۴۶۶۲، امور اوقاف، میراث و وصیت به قضات شیعه واگذار شد؛ اما پس از یک سال از اجراى این حکم و بنابر حکم حکومتى شماره ۱۱۱۵ و در ۲۰ ربیع الثانى، این حکم باطل اعلام شد و فقط امور شیعه به قضات شیعه واگذار شد.([۷۱]) پس از صدور این حکم، محکمه جدیدى به نام «محکمه اوقاف و مواریث» تأسیس شد که هدف آن حل مشکلاتى بود که حل آنها بنابر دلایلى به تعویق افتاده بود.

این محکمه را وزیر دادگسترى، شهردارى‏ها، حج و اوقاف و شیخ عبدالعزیزبن ‏باز با هدف حاکم کردن قانون گذشته پایه‏گذارى کردند.

دولت با تأسیس این محکمه، خواستار انجام دو کار شد

  1. قاضى شیعه حق ندارد در روزنامه‏ها انحصار وراثت بدهد؛
  2. احکام صادر شده از سوى قضات شیعه، باید به هیئت بررسى در ریاض، فرستاده شوند.

شیعیان با این دو مسئله مخالفت کردند و اعتراض خود را طى نامه‏اى با امضاى ۱۳ نفر از بزرگان شیعه، در نهم صفر ۱۴۰۲ هـ . ق، به وزیر کشور ارسال کردند و خواستار اجراى بندهاى ۸۳ و ۸۲ قانون محاکم قضایى شدند.([۷۲])

شیعیان، خواستار این بودند که هیئت بررسى احکام قضایى صادره از قُضات شیعه، باید از بزرگان و عالمان شیعى باشند؛ زیرا کسانى که آرا و احکام صادره از سوى قضات و محاکم شیعى را بررسى مى‏کنند، باید به مسائل قضایى شیعه آگاه باشند.

انگیزه حمله‏هاى وهابیت

مهم‏ترین انگیزه‏هاى وهابیت در اعمال فشار بر دیگر فِرَق اسلامى خصوصاً شیعیان؛ بدین شرح است؛ حس برترى‏جویى، افزون‏خواهى، مطامع مالى، تحریف واقعیات اصیل اسلامى، تقابل جدى آیین الهى اسلام با برخى آداب و رسوم وهابیت وکه به اختصار به توضیح برخى از آنها مى‏پردازیم

الف) مطامع مالى و دنیوى

بررسى دقیق تاریخ چند صد ساله وهابیت از جد اعلاى آل‏سعود تا کنون حکایت از رازى سر به مُهر دارد. مسلمانان همواره از انحراف‏هاى پدید آمده در فرقه وهابیت و دشمنى آنان با دیگر فِرَق اسلامى نالیده‏اند. برخى مورّخان و تحلیلگران همواره از دلایل انحراف‏ها و حمله‏هاى آنان به دیگر مسلمانان متعجب بوده‏اند. آنها در مواردى به این نتیجه رسیده‏اند که وهابیان به دلیل برترى‏طلبى (غیرشرعى و غیراسلامى) و حب جاه، مقام و کشورگشایى، به دیگر جوامع و فرقه‏هاى اسلامى حمله مى‏کنند و به قتل و غارت آنان اقدام مى‏کنند.

ولى اکنون از این راز سر به مُهر، پرده بر مى‏داریم و على‏التحقیق مى‏گوییم که غیر از برترى‏طلبى و کشورگشایى غیرمشروع، بررسى دقیق تهاجم وهابیت نشان مى‏دهد که هدف آنها غارت اموال مردم و دیگر فرق و حتى غارت اموالى است که در اماکن مقدسه‏اى همچون مکه و مدینه موجود بوده است.

در زمانى که حاکم درعیه (از توابع نجد) محمدبن‏سعودبن‏مقرن‏بن‏مرجان بن‏ابراهیم‏بن‏موسى‏بن‏ربیعه‏بن‏مانع بود، شیخ محمدبن‏عبدالوهاب با نخستین حاکم سعودى یعنى محمدبن‏سعود، پیمانى را منعقد کرد که طبق آن، محمدبن‏سعود قول داد، براى گسترش وهابیت بکوشد و از سوى دیگر شیخ محمدبن‏عبدالوهاب هم اجازه و مشروعیت غارت و قتل عام مسلمانان را به حکومت داد و آنها در این مسیر هم‏پیمان شدند.

البته ناگفته نماند که جدّ اعلاى آل‏سعود، یعنى «مانع» نیز هرگاه فرصت مى‏کرد، از قتل و غارت دیگر مسلمانان دریغ نمى‏کرد؛ همچنان که او به همراه پسرش «ربیعه» به آل‏یزید حمله کرد. در این تهاجم، آنان مردان قبیله را از دم تیغ گذراندند و زنان و اموالشان را تصاحب کردند و منطقه نفوذ خود را گسترش دادند.

فرزندان او نیز روش پدر را دنبال کردند، فرزند ابراهیم، مقرن نام داشت که جد اعلاى آل‏سعود است. او با وسعت یافتن منطقه تحت نفوذش در نجد، حکومت کوچکى تشکیل داد. پس از او فرزندش، سعود با تاختن بر آل‏مَعْمَرْ که دایى‏هاى او بودند پس از متوارى ساختن آنان به عینیه، با تصاحب زنان و اموال آنان در درعیه به امارت نشست.([۷۳])

نکته قابل ملاحظه این است که هرگاه این خاندان به همسایگان مسلمان خود حمله کردند، با قتل عام مردان قبایل؛ زنان و اموال آنان را به غارت مى‏بردند. اینان چه وجه شرعى و انسانى براى استفاده از زنان مسلمان قبایل و طوایف همجوار داشته‏اند؟ آیا این عمل جز بى‏دینى و لامذهبى واقعى، توجیه دیگرى دارد؟ به هر حال تأمل بیشتر آنجا است که حتى به زنان و اموال دایى خود «آل‏مَعْمَرْ» نیز رحم نکردند!!!

پس از محمدبن‏سعود، فرزندش عبدالعزیز، جانشین پدر شد. او با پشتیبانى شیخ محمدبن‏عبدالوهاب کشور وسیعى پدید آورد. نخست در سال ۱۱۸۵ هـ . ق بر عشایر متحد نجد تاخت و آنان را در قریه حایر شکست داد. سپس سپاهیان امیر ریاض را در سال ۱۱۸ هـ . ق تار و مار کرد و پس از مرگ دهام، ریاض را به تصرف خود درآورد.([۷۴])

در سال ۱۱۰ هـ . ق شهر «ثَرْمَدَهْ» را گشود و سال بعد دو ناحیه مهم «سُدَیر» و «وَشْم» تسلیم او شدند. او اراضى شهرهاى خرج، تهامه، مجمعه، حرمه، و بُرَیْدَه را تصرف کرد و با حمله به جبل شمَّر، حایل و قصیم؛ آن نواحى را نیز به تصرف در آورد و با قتل عام بسیار، اعراب سراسر عربستان را مرعوب و مطیع خود ساخت.([۷۵])

وهابیان در عهد عبدالعزیز، منطقه عَسیر، تهامه، حجاز، عُمان، احساء، قطیف، منطقه حجاز از جمله مکه، مدینه، طائف، زیاره، بحرین، وادى الدّوایر، خَرْج، مُحْمِل، َشْم، سُدَیْر، قصیم، جبل، شَمّر، مَجْمَعَه، منیع، بیشَه، رَنیّه و تُرابه را به تصرف خویش درآوردند و به کمک انگلستان خاندان سعودى بر تمام عربستان فعلى سیطره پیدا کرد و با تلاش انگلستان به رسمیت شناخته شد.

گسترش منطقه حکومتى و تصاحب اموال قبایل، نه‏تنها بودجه ارتش و کشور سعودى را فراهم ساخت؛ بلکه موجى از ثروت و رفاه را براى آل‏سعود به ارمغان آورد.

اما تأسف مضاعف آنجایى است که اینان، جز قتل و غارت و چپاول اموال فِرَق اسلامى حتى به اماکن مقدسه نیز حمله مى‏کردند و ذخایر ارزنده‏اى، همچون موزه اشیاى گران‏قیمت را به غارت مى‏بردند. شرم‏آورتر آنکه گاهى مسجدى با ارزش ملکى زیاد را ـ که مربوط به دیگر فِرَق اسلامى بوده است ـ به بهانه‏هاى واهى، تخریب و زمین آن را براى استفاده‏هاى شخصى خویش به تملک در مى‏آوردند.

مهم‏ترین و مشهودترین انگیزه وهابیت در حمله به مناطق به ویژه مناطق شیعه‏نشین غارت اموال مردم بوده است. در کتب تاریخى حتى کتب تاریخى مربوط به وهابیت، پیوسته موضوع به دست آوردن اموال و املاک مناطق تصرف شده، ذکر شده است. موضوع انگیزه‏هاى مالى، بیانگر شباهت فوق‏العاده وهابیت و یهود، به یکدیگر در انحراف از ارزش‏هاى الهى است.

در متون تاریخى فراوانى آمده است که حاکمان وهابى با حمله به یک منطقه پس از تصرف و جمع‏آورى دارایى‏هاى منطقه، دوباره منطقه را رها کرده و به محل خویش باز گشته‏اند؛ مگر در مناطق شیعه‏نشین، که با توجه به عناد تاریخى و دیرینه‏شان با تشیع، پس از جمع‏آورى دارایى‏ها، براى تملک اراضى و املاک عمومى آنان در منطقه مانده و به غصب و ستم خویش ادامه داده‏اند. نمونه‏هاى فراوانى که در تاریخ ثبت شده، به روشنى از این موضوع حکایت مى‏کند.

مالکى‏ها، مساجد متعددى در شهر مدینه داشتند که وهابیان آنها را تخریب و به جاى آنها قصرهاى خویش را بنا کردند؛ البته گفتنى است که بعضى از این مساجد در نقاط مرکزى و مهم شهر و داراى وسعت زیاد بوده‏اند. بیش از ۵۰ مسجد هم، از شیعیان مدینه تخریب شد. منازل بنى‏هاشم، حضرت خدیجه، حضرت حمزه و دیگر مناطق تخریب شدند که همه این منازل داراى وسعت فراوان و در نقاط مهم شهر بوده‏اند.

بررسى دقیق مکان این تخریب‏ها در مستندات، نشان از آن دارد که همه این اموال به تصرف شخصى و حکومتى آل‏سعود و حاکمان آنها در آمده‏اند. وهابیان این اماکن را از بین برده و بناهاى جدیدى (غصبى) جاى آنها ساخته‏اند.([۷۶])

ذکر نمونه‏هاى مستند زیر گویا و مبیّن این حقیقت تلخ است

وهابى‏ها، پس از تصرف حرم نبوى و قطع دست مسلمانان تولیت آن، خدام سودانى الاصل حرم نبوى را احضار کردند و از آنها خواستند که گنجینه‏هاى حرم پیامبر را به آنها تحویل بدهند؛ اما وقتى با مخالفت آنها روبه‏رو شدند، با شکنجه، آنان را وادار به نشان دادن جاى گنجینه کردند.

در این گنجینه عظیم اسلامى که تمام مسلمانان در طول قرن‏ها به حفظ و زیادت آن کوشیده بودند و ذخیره بزرگى براى جهان اسلام به شمار مى‏رفت، ده‏ها بشکه بزرگ از سکه‏هاى طلا، جواهر، زیورآلات اهدایى و وقفى مسلمانان جهان و آثار بى‏شمار باستانى اهدایى، مانند تاج انوشیروان، شمشیر هارون‏الرشید، گردنبند قیمتى زبیده، (همسر هارون‏الرشید)، شمعدان‏هایى از زمرد، الماس‏هاى مستطیلى نایابى که به جاى شمع در آنها بود، حدود هزار شمشیر از فولاد باارزش و قوى که با طلا ملبس شده بودند، صد ها هزار اثر باستانى گران‏قیمت، اعم از فرش‏هاى ابریشمى و طلابافت، پارچه‏هاى زربافت منحصربه‏فرد، ظروف طلاکارى و نقره‏فام و… از گنجینه حرم پیامبر تصرف و به سرقت رفته‏اند. گفتنى است که در این غارت، کوزه‏هاى سفالى بزرگ که پر از سکه‏هاى طلا و جواهر بودند سهم «السعود الکبیر» شدند.([۷۷])

این جسارت وهابى‏ها در آن زمان، باعث جریحه‏دار شدن احساسات مسلمانان جهان و اندوه آنان شد و اعتراض‏هاى زیادى بر ضد آل‏سعود بر پا شد؛ اما حکام آل‏سعود و سردمداران وهابیت، عده‏اى از علماى اهل سنت را با تطمیع و تزویر قانع کردند. این ترفند، همه مسلمانان را ساکت نکرد و مردم، مدت‏هاى مدیدى معترض بودند که با سرکوب آل‏سعود روبه‏رو شدند و جز اعتراض، قادر به کار دیگرى نبودند؛([۷۸])

وهابیت از همان آغاز تشکیل حکومت آل‏سعود کتابخانه بزرگ و تاریخى شهر مکه را به آتش کشیدند که شرح آن در بخش آثار تاریخى مذهبى شیعیان در مکه گذشت. نکته اینجاست که این کتابخانه یک موزه بسیار مهم داشته که مجموعه‏اى از آثار پیش و پس از اسلام و انواع وسایل مربوط به پیامبر اسلام ـ که از گرانبهاترین اشیاى تاریخى در جهان امروز هستند ـ در موزه این کتابخانه بود که حکام آل‏سعود آنها را به سرقت بردند.([۷۹])

تحلیلگران معتقدند که هدف از تخریب و به آتش کشیدن این کتابخانه مهم و تاریخى، به دست آوردن اشیاى گران‏قیمتِ موزه آن بوده است.

مردم روستاى فضول از توابع هفوف، هنوز از کشتار بى‏رحمانه اهالى به دست وهابیت مى‏نالند. پس از آنکه وهابى‏ها اکثر ساکنان آنجا را سر بریدند، شروع به جمع‏آورى و غارت اموال مردم کردند. سپس تعدادى از وهابى‏ها را به این منطقه آورده، املاک کشته‏شدگان  را به آنها واگذار کردند. «ابن غنام» مورخ وهابى مى‏نویسد، این کشتار بى‏رحمانه در سال ۱۲۰۳ هـ . ق روى داده است.([۸۰])

آنچه گذشت، نمونه‏هایى از جنایات وهابیت بود که به انگیزه به دست آوردن اموال و دارایى‏هاى دیگر مسلمانان انجام گرفت و مشخص شد که همچون غارت حرم حضرت رسول که تنها انگیزه این عمل جمع‏آورى ثروت و مال‏اندوزى بوده و تاریخ، نمونه‏هاى فراوانى را در این باره ثبت کرده است.

ب) تقابل جدى آیین اسلام با آداب و رسوم وهابیت

برخى افکار و عقاید، در آداب و رسوم کشور عربستان مخصوص وهابیت است. آنها به دلیل تحکم در این نوع افکار براى دیگر فِرَق اسلامى نیز محدودیت به وجود آورده‏اند؛ مثلاً گریه کردن حتى در مرگ عزیزان، حرام و جرم محسوب مى‏شود و مجالس ترحیم و فاتحه وجود ندارد. حضور زنان در شستشو و دفن مردگان، ممنوع و رفتن زنان به قبرستان نیز حرام است.

افراط وهابیان در رعایت پوشش اسلامى و سختگیرى‏هاى بى‏مورد آنان، سبب شده است که مشقت‏هاى طاقت‏فرسایى براى بانوان به وجود آید. براى دختران نابالغ، پوشیدن دست و تمام صورت اجبارى است و در صورت تخلف، مأموران «مطوع»([۸۱]) از آنها بازجویى مى‏کنند. زنان، بدون شوهر یا پدر، اجازه رفت و آمد در خیابان‏ها را ندارند و رانندگى براى تمام زنان حرام و ممنوع است.

استخدام زنان در ادارات و فروشگاه‏هاى عمومى ممنوع است و آنان از حقوق مساوى اجتماعى محروم‏اند. همچنین به راحتى از سوى مردان طلاق داده مى‏شوند؛ حتى این اواخر از داشتن شناسنامه نیز محروم بودند و نامشان در شناسنامه پدر یا همسرشان ثبت مى‏شد. بنابر اظهارات وزیر کشور عربستان، نام دختران و بانوان این کشور تا کنون در شناسنامه پدر یا همسرشان ثبت مى‏شد و فاقد شناسنامه مستقل بودند، اما قرار است داراى شناسنامه مستقل شوند.([۸۲])

رأى دادن و شرکت در اجتماعات و مجامع عمومى براى زنان عربستان، ممنوع و جرم است. این  دستورهاى تحمیلى، تنها گوشه‏اى از آداب و رسوم غیرعقلایى و غیرشرعى وهابیان درباره بانوان است که به دلیل اختصار از تشریح و تبیین کامل آن خوددارى مى‏شود.

در عربستان، آداب و رسوم مردان نیز دچار مشکلات فراوان دیگرى است. حاکمان عربستان در اداره جامعه و حکومت نیز سلایقى را پیش گرفته‏اند که خروج از شئون اسلام حقیقى است. آنها در برخورد با اقوام و مذاهب، گرفتار تناقض شده‏اند و مصلحت را جایگزین عدالت و اجتهاد به رأى را جایگزین حقیقت کرده‏اند. آنها درباره حقوق عمومى آحاد جامعه سستى مى‏کنند و در کسب امتیازات و عواید خصوصى اهتمام مى‏ورزند و در یک کلام به نظر مى‏رسد که «مدینه وهابیت‏گرا» را جایگزین «مدینه رسول اللّه» کرده‏اند.

ج) تحریف واقعیات

هزاران افسوس و تأسف که مشرکان حق‏نما با آرم توحید در پى اهداف پلید و فرقه‏اى خود، تمام مقدّسات الهى را به بازى گرفته‏اند. آنها با تفسیر به رأى و حذف ابتدا و انتهاى آیات الهى و روایات پیامبر اسلام اهداف ناصواب و اندیشه‏هاى التقاطى خود را بر جامعه مسلمانان حجاز تحمیل کردند و سر منشأ انحراف‏هاى فکرى شدند.

فرقه وهابیت در واقع در پى تبیین معارف اسلامى نیست؛ بلکه قدرت‏پرستان، قداره‏بندان و رهزنان فرهنگ دینى‏اند. آنها در پى مقاصد شوم خویش، ارزش‏هاى الهى را نادیده گرفته، در تلاش‏اند تا با تحریف واقعیات اصیل اسلامى، عظمت بزرگان دینى را از صدر اسلام تاکنون هتک حرمت کنند و همه را فداى اهداف شخصى خود سازند.

آنان، زحمات طاقت‏فرساى رسول الله و ائمه طاهرین را نادیده گرفته‏اند و از تضعیف اسلام و مسلمانان واهمه‏اى ندارند؛ همان‏گونه که رذالت را، بر کرامت و مصلحت را، بر عدالت و ریاست را، بر حقانیت و وهابیت را، بر واقعیت شریعت ترجیح داده‏اند.

از جمله جنایات آنها مى‏توان کشتار دسته جمعى شیعیان، تخریب قبور ائمه بقیع، نابود کردن خانه دختر رسول خدا و از همه مهم‏تر و مصیبت‏بارتر تحریف اصل و اصول مسلّم اسلام را نام برد، که دل هر اسلام‏شناس روشنفکر ژرف‏اندیش را خون مى‏کند.

بر علماى گرامى و باطل‏ستیزان راستین علوم اسلامى است که مردم را به مبانى و معارف انسان‏ساز الهى آگاهى کرده و تنها، صراط مستقیم الى الله را مقصد نهایى مسلمانان سازند. آنها باید با بیدارى عقل و وجدان مسلمانان، اسلام حقیقى رسول الله و امیر مؤمنان را جایگزین رذایل و مفاسد عقیدتى و ملحدانه آن فرقه خودخواه کنند. آرى! در آن صورت است که به جاى اندیشه‏هاى التقاطى، دیدگاهى عالى و برخاسته از مکتب رسول الله و اهل بیت ، رهنماى سعادت دین و دنیاى انسان‏هاى آزاده خواهد شد، که نتیجه‏اش «یملأ الارض قسطا و عدلاً» خواهد بود.

[۱]. غصب فدک، شهادت فاطمه زهرا۳ و ماجراى مالک‏بن‏هزیره و سپس در تداوم آن قتل عام اهل بیت رسول الله در صحراى کربلا از نمونه‏هاى بارز آن است.

[۲]. شیخ راضى آل‏یاسین، صلح امام حسن .

[۳]. تاکنون مدرک مستند و صحیحى دال بر صدور فتواى قتل از شریح قاضى به دست نیاورده‏ایم؛ بلکه دستگاه فاسد بنى‏امیه بدون حکم فاجعه آفریدند.

[۴]. منتهى الامال، احوال امام باقر ، صص ۳۴ ـ ۱۱٫

[۵]. علامه امینى، الغدیر، ج ۳، ص ۲ و به نقل از: منهاج السنه، ج ۲، ص ۱۲۶٫

[۶]. علامه امینى، همان، ص ۰٫

[۷]. ارشاد القلوب، ص ۲۵۱٫

[۸]. برخى از این تهمت‏ها و تکفیرها در کتاب‏هاى  ذیل ذکر شده‏اند: علامه امینى، الغدیر، ج ۲، ص ۲۶؛ و سید عبدالحسین شرف الدین الموسوى، فصول المرحمه فى تألیف الامه، فصل  و ۱۰٫

[۹]. صدها مدرک و دلیل متقن و معتبر در کتب شیعه و اهل سنت از جمله خطبه و حدیث غدیر خم که ۳۶۰ راوى از کتب معتبر اسلامى آن را نقل کرده‏اند.

[۱۰]. به نقل از: فصول المهمه فى تألیف الامه، فصل ، صص ۱۴۳ و ۱۴۴٫

[۱۱]. زمانى که عراق مرکز حوزه‏هاى علمیه بود، استعمار براى رسیدن به اهداف شوم خود تصمیم به فرقه سازى مى‏گیرد و دو جریان افراطى مخالف را در آن زمان به راه مى‏اندازد: یکى جریان شیعى افراطى و غالى در عراق و دیگرى جریان سنى افراطى در حجاز.

جریان شیعى افراطى را که بعدها «شیخیه» نام گرفت، شیخ احمد احسائى و شاگردش سید کاظم رشتى به وجود آوردند. شیخیه، مقام ائمه: را تا سر حد خدایى بالا مى‏بردند و مسائل غلوآمیز فراوانى را در این زمینه مطرح مى‏کردند. آنها افزون بر اینکه زمینه را براى جعل اتهام‏ها بر ضد شیعه و تکفیر آنان به وسیله فرقه افراطى مقابل، وهابیت آماده مى‏ساختند، در قالب گرایش‏هاى متحجرانه، خشک و دفاع ناشیانه از متون اسلامى و مبارزه با اندیشه عقلایى در حکمت اسلامى، بسیارى از علماى بزرگ شیعه، همچون ملاصدرا، ملامحسن فیض کاشانى و… را تکفیر کردند: قصص العلماء، صص ۵۲ و ۵۳٫

[۱۲]. جزوه سیر تفکر جدید در جهان و ایران، ص ۶۶٫

[۱۳]. على اکبر هاشمى رفسنجانى، امیر کبیر قهرمان مبارزه با استعمار، ص ۲۴٫

[۱۴]. سعسانى، اتحاد اسلامى، ص ۱۰۲٫

[۱۵]. تشیع علوى، ص ۳۰۲٫

[۱۶]. روزنامه جمهورى اسلامى، ۱۸ /  / 1363.

[۱۷]. این اعتقاد که حضرت على در مقام الوهیت و صانع جهان است، انکار ضرورى دین به شمار مى‏رود؛ زیرا یکى از ضروریات دین این است که آفریدگار جهان و نظام آفرینش فقط خداوند است و با نسبت دروغین این اتهام به شیعه، آنان را کافر جلوه مى‏دهند.

[۱۸]. مرتضى مطهرى، عدل الهى، ص ۲۳٫

[۱۹]. خاطرات سیاسى ـ تاریخى مستر همفر در کشورهاى اسلامى، ص ۱۱٫

[۲۰]. همان، صص ۳۲ و ۳۳٫

[۲۱]. حمید عنایت، سیرى در اندیشه سیاسى عرب، صص ۱۸۸ و ۱۸٫

[۲۲]. الغارات، ج ۲، ص ۵۶ ؛ و ابن‏ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۰۲٫

[۲۳]. قاموس الرجال، ج ۶، ص ۳۰۰٫

[۲۴]. ابن‏ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۶۳٫

[۲۵]. همان، ص ۶۴؛ و قاموس الرجال، ج ۶، ص ۲٫

[۲۶].  1. صفه الصفود، ج ۲، ص ۸۵٫

  1. تهذیب، ج ، ص ۱۸۲٫
  2. حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۱۶٫
  3. تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۶۲٫
  4. خلاصه تذهیب تهذیب الکمال، ص ۲۶۵٫

[۲۷]. الترغیب و الترهیب، ج ۴، ص ۳۸۲؛ و احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۵٫

[۲۸]. ر. ک: ۱٫ میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۳ ـ ۶٫

  1. شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۶٫
  2. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۵۶٫
  3. الاعلام، ج ۴، ص ۲۴۴٫
  4. طبقات الکبرى، ج ۵، صص ۲۲ و ۲۳٫
  5. قاموس الرجال، ج ۶، صص ۳۲ و ۳۲۶٫

      . وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۲۶۵٫

  1. معارف، ص ۴۵٫

[۲۹]. سیر اعلام النبلاء، ج ۵، صص ۲۰، ۲۱ و ۳۰٫

[۳۰].  ۱. سیر الاعلام النبلاء، ج ۵، ص ۲۱٫

  1. میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶٫
  2. مقدمه فتح البارى، صص ۴۲۵ و ۴۲۶٫

[۳۱]. سیراعلام النبلاء، ج ۵، ص ۲۲ ؛ میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۵ و ۶٫

[۳۲].  1. قاموس الرجال، ج ۶، ص ۳۲٫

  1. مختصر تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۱۴۴٫
  2. مقدمه فتح البارى، ص ۴۲۵٫

[۳۳].  1. طبقات الکبرى، ج ۵، صص ۲۸۸ و ۲۸٫

  1. میزان الاعتدال، ج ۳، صص ۳ و .
  2. قاموس الرجال، ج ۶، ص ۳۲٫

[۳۴]. در این باره به گفته مسیب به غلامش برد و گفته پسر عمر به غلامش (نافع) در منابع مذکور دربالا مراجعه کنید.

[۳۵].  1. میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۴۱۳٫

  1. مجروحون، ج ۳، ص ۱۵٫
  2. تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۱۶۴ و ۱۶۸٫
  3. الجرَح و التعدیل، ج ۸، ص ۳۵۴٫
  4. الضعفاء الکبیر، ج ۴ ، ص ۲۳٫
  5. قاموس الرجال، ج ، ص ۱۰٫

      . وفیات الاعیان، ج ۵، ص ۲۵۶٫

[۳۶].  1. مجروحون، ج ۳، ص ۱۴٫

  1. مختصر تاریخ دمشق، ج ۲۵، ص ۲۰۰٫
  2. شذرات الذهب، ج ۱، ص ۲۲٫
  3. ضعفاء الکبیر، ج ۴، ص ۲۳٫
  4. وفیات الاعیان، ج ۵، ص ۲۵۶٫

[۳۷].  1. میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۱۵٫

  1. وفیات الاعیان، ج ۴، ص ۱۵ و ج ۵، ص ۲۵٫

[۳۸]. اسد حیدر، الامام صادق و المذاهب الاربعه، ج ۲، ص ۱۰٫

[۳۹]. جهم‏بن‏صفوان ابومحرز مولى بنى‏راسب: وى بنیانگذار مذهب جهمیه است. او بعضى عقاید، مانند: نفى صفات حق تعالى با معتزله هم‏داستان بوده و در انکار قدرت و استطاعت انسان از نظریه‏هاى جبریه پیروى کرده است. او از مردم «یرمذ» بود و در سال ۱۲۸ ه . ق در واپسین سال‏هاى خلافت بنى‏امیه به دست سالم‏بن‏احوز مازنى به دستور نصربن‏سیار کشته شد. به نقل از: الامام صادق و المذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۵ و ج ۲، ص ۸۰٫

[۴۰]. کتاب هشام‏بن‏حکم، ص ۵٫

[۴۱]. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲٫

[۴۲]. همان.

[۴۳]. ر . ک: حیدر، الامام صادق و المذاهب الاربعه، ج ۲، ص ۱۰۰؛ و معجم رجال خویى، ج ۱، صص ۲۸ و ۲۸۶٫

[۴۴]. ر. ک: هشام‏بن‏حکم، ص ۸۳٫

[۴۵]. خاطرات مستر همفر در کشورهاى اسلامى، ص ۸۱٫

[۴۶]. همان، ص ۸۴٫

[۴۷]. یکصد سال مبارزه روحانیت، ج ۱، ص ۱۰۳٫

[۴۸]. برخى پیشگامان جوامع تشیع که در قلمرو اتحاد امت اسلامى در چندین قرن طرح و تلاش داشته‏اند عبارت‏اند از:

آیت الله سید عبدالحسین شرف الدین عاملى، علامه امینى، آیت الله محمد حسین کاشف الغطاء، آیت الله العظمى امام خمینى۱ و آیت الله العظمى خامنه‏اى.

[۴۹]. اهل سنت ماترک پیامبران، پس از وفات را «صدقه» مى‏نامند.

[۵۰]. بر این سخن ایراداتى وارد است، با توجه به اینکه حضرت رسول در زمان حیات خویش، فدک را به حضرت زهرا۳ عطا کرده بود، طبق شرع مقدس اسلام، پس از وفات جزء ارث به حساب نمى‏آید و سخن ابوبکر به سبب غصب و تحویل ندادن فدک بوده است.

[۵۱].  1. صحیح بخارى، صص ۴، ۳۵، ۴۲۴، ۳۱۱، ۶۲۵ و ۶۲۶٫

  1. صحیح مسلم، ص ۱۵، ح ۵۲ و ۵۳٫
  2. صحیح ابوداوود، صص ۲۶۸ و ۲۶٫
  3. صحیح نسائى، ج ، ص ۱۳۲٫
  4. صحیح احمد، ج ۱، صص و ۱۰ و ج ۱، صص ۴ و ۶٫
  5. صحیح بیهقى، ج ۱، صص ۱۴۲ و ۱۴۳ و ج ۶، صص ۳۰۰ و ۳۰۱٫

      . صحیح ابویعلى، ص ۴۳٫

  1. صحیح ابن‏حبان، صص ۴۸۲۳ و ۶۶۰٫

      . مروزى در مسند ابى‏بکر، صص ۳۵ و ۳۸٫

  1. صحیح عبدالرزاق، ص ۴٫
  2. بغوى، ص ۲۴۱٫

این حدیث را نقل کرده‏اند. کلمه‏اى که میان دو قلاب قرار گرفته به نقل از همین متن است.

[۵۲]. صوافى، صفى و صافیه از اصطلاحاتى هستند که درباره گونه‏اى از اراضى انتقال یافته از کفار و به تصرف در آمده از سوى مسلمانان به کار رفته‏اند.

مدرسى، ذیل اصطلاح صوافى مى‏نویسد: «مفاد این اصطلاح در دو نظام فقهى شیعى و سنى با یکدیگر متفاوت و مختلف است؛ در فقه سنى منظور از صوافى زمین هایى است که امام با رضایت خاطر مسلمانان از اراضى «مفتوح العنوه» براى بیت المال انتخاب مى‏کند. اساس عملى این کار را خلیفه دوم بنیان نهاد. وى پس از شکست امپراتورى ساسانى کلیه املاک کسرا خاندان و درباریان او و تمام اقطاعات وى به ضمیمه املاکى که مالکان آنها در جنگ با مسلمانان کشته شده بودند را ضبط کرد و از آن پس، این اراضى با نام صوافى شناخته شد.

مفهوم اراضى دولتى که بعدا در نظام‏هاى حکومتى متأخر در جهان اسلام، با عناوینى از قبیل ضیاع سلطانى، خاصه، مستخلصه، اراضى مملکت و نظایر آن پدیدار شدند، رقم بزرگى از اراضى سرزمین اسلامى را تشکیل مى‏دادند. این اراضى که دیوان و نظام مالیاتى خاصى داشتند و در مآخذ فقهى سنى و شیعى از احکام خاص آن سخن رفته است، بر همان مفهوم و سابقه عملى صوافى تکیه داشتند. در عربى، بسیارى اوقات براى بیان ایده ضبط و مصادره اراضى از طرف دیوان، از همان ریشه لغوى در شکل‏هاى اصطفا، صافیه و… استفاده مى‏شده است.

در فقه اسلامى ماهیتى دیگر وجود دارد، با اصطلاح صفى، و آن عبارت است از چیزهایى که پیامبر از غنایم جنگى براى خود انتخاب مى‏کرد. این ماهیت پس از پیامبر به اتفاق نظر فقهاى سنى منتفى شد.

صفى، ملک شخصى پیامبر محسوب مى‏شد؛ هر چند برخى از فقهاى سنى معتقد بودند، اگر که عین مال، پس از درگذشت پیامبر باقى‏مانده باشد، باید به بیت المال بازگردانده شود و متعلق به جامعه اسلامى خواهد بود؛ گویا به این اعتبار که او آن اموال را به مقتضاى ریاست خود بر جامعه اسلامى در دست داشت. فقهاى شیعه براساس روایات از امامان، صفى را جزء انفال و متعلق به مقام امامت مى‏دانستند که بنابراین، این حق پس از پیامبر به امام و جانشین وى منتقل خواهد شد. پس امامان پس از او نیز حق دارندهر وقت غنیمتى نصیب لشکریان اسلام شد، پیش از تقسیم، چیزهایى از میان آن براى خود انتخاب کنند.

موضوع صفى پیامبر که شیعه آن را شامل امامان نیز دانسته است، بر اساس هر دو فقه سنى و شیعى، غنایم، یعنى اموال منقولى است که میان جنگاوران تقسیم مى‏شوند. به همین دلیل در تمام مآخذ فقه، براى بیان ماهیت آن به چیزهایى از قبیل اسب، شمشیر و لباس مثال زده شده است. از سوى دیگر دیدیم که صفى، ملک شخصى پیامبر بود و بنابر فقه سنى با در گذشت او پایان یافت؛ اما صوافى، ملک بیت‏المال بود و حق انتخاب بخشى از اراضى براى بیت المال همواره براى خلفا و امامان به رسمیت شناخته مى‏شد. پس ماهیت فقهى صفى ارتباطى با ماهیت صوافى که با روش خلیفه دوم درباره اراضى دولتى و بدون مالک آغاز شد، ندارد و آنچه بر خلاف این نکته در نوشته‏هاى برخى دانشمندان غربى آمده، باید تصحیح شوند.

اصطلاح صوافى در فقه شیعى به معناى اموال پادشاهان سرزمین‏هاى فتح شده به کار مى‏رود. به طور معمول از این اصطلاح در ترکیب «صوافى الملوک و قطایعهم» استفاده مى‏شود، که منظور از صوافى، اموال و مراد از قطایع، املاک آنان است. گاهى نیز صوافى را به معناى اموال و املاک هر دو به کار برده‏اند، که البته با مفهوم سنى آن تفاوت بسیار دارد؛ زیرا صوافى در این باره بر خلاف فقه سنى به معناى زمین‏هاى مصادره شده نیست، بلکه به معناى زمین هایى است که پادشاهان براى خود انتخاب کرده بودند.

به عبارت دیگر، زمین هایى که صفى پادشاهان پیشین بوده است. در فقه شیعى این اموال و املاک بر خلاف سایر غنایم به جنگاوران یا جامعه اسلامى تعلق نخواهد گرفت؛ بلکه تمام به امام تعلق دارد و جزء انفال شمرده مى‏شود؛ بنابراین در فقه شیعى هر دو ماهیت «صفى» و «صوافى الملوک وقطایعهم» وضع حقوقى واحدى درباره مالکیت دارند و به همین دلیل نیز برخى از مآخذ فقهى هر دو را ذیل عنوان جامع واحدى به صورت «صفایا» ذکر کرده‏اند؛ گرچه برخى دیگر این عنوان را تنها درباره صفى یا تنها درباره صوافى و قطایع پادشاهان به کار برده‏اند؛ اما باز میان این دو ماهیت از نظر فقه شیعى نیز اختلاف اساسى وجود دارد؛ زیرا درباره صفى، این انتخاب امام است که مورد و مصداق آن را به وجود خواهد آورد؛ اما درباره صوافى بر اساس این فقه ـ بر خلاف فقه سنى ـ انتخاب امام نقشى ندارد، بلکه اموال و املاک پادشاهان مغلوب، خود به خود ملک امام محسوب مى‏شود: زمین در فقه اسلامى، ج ۲، صص ۲۱ـ ۲۵ (م).

[۵۳]. ابن‏شبه، تاریخ مدینه منوره، ترجمه حسن صابرى، باب فدک.

[۵۴]. حمزه حسن، شیعه در کشور عربستان سعودى، ج ۲، ص ۳۱۳٫

[۵۵]. حمزه حسن، شیعه در کشور عربستان، ج ۲، ص ۲۴۶٫

[۵۶]. همان، ص ۲۴۸٫

[۵۷]. همان.

[۵۸]. همان، ج ۲، صص ۳۳۴ ـ ۳۳۶٫

[۵۹]. همان، ج ۲، ص ۲۵۱٫

[۶۰]. براى آگاهى بیشتر ر.ک: شیعه در عربستان سعودى، ج ۲، صص ۲۵۲ ـ ۲۵۶٫

[۶۱]. ناصر سعید، از کجا تا کجا؟ خاندان سعودى را بشناسیم، صص ۳۲ و ۳۳٫

[۶۲]. اقتباسى از غلامرضا گلى زواره، سرچشمه تشیع.

[۶۳]. این دولت خود نیز در سلطه بر حجاز تمایل داشت.

[۶۴]. جعفر خلیلى، موسوعه العتبات المقدسه، ص ۱۰۶٫

[۶۵]. برگرفته از کتاب سرچشمه تشیع به نقل از ناصر السعید، کتاب خاندان سعودى، صص ۶۵ ـ ص ۶۸؛ و تیرى دزاردن، صد میلیون عرب، صص ۱۲۸ و ۲۲٫

[۶۶]. کتاب بقیع، ص ۳٫

[۶۷]. غلامرضا گلى زواره، داستان‏هاى مدرس، ص ۱۴٫

[۶۸]. حرمین شریفین، ص ۱۱۵٫

[۶۹]. غلامرضا گلى زواره، سرزمین وحى سرچشمه تشیع.

[۷۰]. دکتر محمد هادى امینى، تاریخ مکه، صص ۲۵، ۲۶ و ۲٫

[۷۱]. همان، ج ۲، صص ۳۳ و ۳۳۸٫

[۷۲]. همان، ص ۳۳۸٫

[۷۳]. على‏محمد آشنانى، شناخت عربستان، صص ۸ و ۸۸٫

[۷۴]. قلب جزیره العرب، ص ۳۲۸٫

[۷۵]. صقر الجزیره، ج ۱، ص ۶۴٫

[۷۶]. حمد الجاسر، معجم الجغرافى للمنطقه الشرقیه، ج ۱، صص ۲۳۱ و ۲۳۲٫

[۷۷]. محمدبن‏عبدالوهاب، لمع الشهاب فى سیره محمد بن عبدالوهاب، صص ۱۰۸ و ۱۰٫

[۷۸]. دکتر عبدالرحیم، الدوله السعودیه الاولى، ص ۱۳۶٫

[۷۹]. ناصر السعید، از کجا تا کجا؟ خاندان آل‏سعود را بهتر بشناسیم، ابومیثم، صص ۴۸ و ۴٫

[۸۰].  حسین‏بن‏غنام، روضه الافکار والاوهام.

[۸۱]. «مطوع» در عربستان سعودى به مأمورانى گفته مى‏شود که به طور عمده، وظیفه امر به معروف و نهى از منکر را مطابق اعتقادات وهابیان به عهده دارند.

[۸۲]. سادات عظیمى، عربستان سعودى، ص ۳۴٫

منبع: برگرفته از کتاب شیعیان عربستان؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.