امام کاظم علیه السلام اسوه بشریت

هفتمین امام شیعه امامیّه، حضرت موسی بن جعفر(علیه السّلام)است که مسلمانان بخصوص شیعان، او را به دلیل حلم و بردباری در برابر معاندین و فرونشاندن غیظ و خشم خویش در مقابل دشمنان[۱] لقب کاظم داده اند، تولّد او به سال ۱۲۸ ه. ق در ابواء -منطقه ای حد فاصل بین مکه و مدینه-و شهادت ایشان در بیست و پنجم رجب سال ۱۸۳ ه. ق در بغداد در زندان حاکم ستمگر عباسی، هارون الرشید، صورت گرفته است، امام کاظم(علیه السلام)پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال ۱۴۸ه. ق، رهبری شیعیان را بر عهده گرفته و عمر شریف خود را در مدینه و بغداد گذرانده است، در میان شخصیّت های علوی موجود در عصر آن حضرت، کسی را توان برابری با وی نبوده و از نظر علم و تقوی و زهد و عبادت سرآمد روزگار خویش بشمار می آمد.

شیخ مفید دربارۀ آن حضرت می گوید:

کان ابوالحسن موسی(علیه السّلام)اعبد اهل زمانه و افقههم و اسخاهم کفّا و اکرمهم نفسا.[۲]

ابوالحسن موسی (ع)پارساترین و فقیه ترین و سخی ترین و با شخصیّت ترین اهل زمان خود بود.

شیخ طبرسی می نویسد:

کان علیه السّلام احفظ النّاس لکتاب اللّه… و کان النّاس بالمدینه یسمّونه زین المجتهدین.[۳]

آن حضرت حافظ ترین مردم به کتاب خدا بود… و مردم مدینه او را زینت عبادت کنندگان می نامیدند.

وابن ابی الحدید دربارۀ آن حرت چنین می نویسد:

جمع من الفقه و الدّین و النّسک و الحلم و الصّبر.[۴]

فقاهت، دیانت، پرهیزکاری و بردباری و شکیبائی، همه در آن حضرت جمع بود.

یعقوبی، مورّخ شهیر دربارۀ وی می نویسد:

و کان موسی بن جعفر من اشدّ النّاس عباده.[۵]

موسی بن جعفر(ع)عابدترین مردم زمان خود بوده است.

و در شذرات الذّهب آمده: کان صالحا عابدا جوادا حلیما کبیر القدر. آن حضرت از صلحاء و عبّاد و سخاوتمندان و بردباران روزگار و دارای شخصیّتی بس بزرگ بوده است.

و از قول ابوحاتم نقل می کند: ثقه امام من ائمّه المسلمین.[۶]

یافعی می گوید: کان صالحا عبدا جوادا حلیما… و کان سخیّا.[۷]

یحیی بن حسن بین جعفر، نسب شناس مهشور دربارۀ آن حضرت چنین نوشته: کان موسی بن جعفر یدعی العبد الصّالح من عبادته و اجتهاده.[۸]

موسی بن جعفر(ع)به علت عبادت و اجتهادش، عبد صالح خوانده می شد.

این جملات، نمونه های اندکی است از آنچه مورّخین و محدّثین شیعه و سنّی، آن حضتر را با آن توصیف کرده اند و استاد عطاردی جملات زیادی از این قبیل را در کتاب گرانبهای خود مستند الامام الکاظم آورده است.

آنچه از سجایای امام، بیشتر از همه قبال توجه بوده، کرم و سخاوت آن حضرت است که ضرب المثل بوده است، ابن عنبه در این رابطه می نویسد:

و فی کمّه صرر من الدّراهم فیعطی من لقیه و من ارادبرّه و کان یضرب المثل بصرّه موسی.[۹]

همواره نزدیک او کیسه هائی از زر بود و به هر کسی که می رسید و یا به هر کسی که به احسان آن حضرت چشم داشت و آنها می بخشید بطوری که کیسه های زر او ضرب المثل شده بود.

سخاوت امام حتّی شامل کسانی می شد که به آزار و اذیت او می پرداختند، در این زمنیه این خلّکان از قول خطیب، چنین نقل می کند:

و کان سخیّا کریما و کان یبلغه عن الرّجل انه یؤذیه فیبعث الیه بصرّه فیهاالف دینار و کان یصرّ الصّرر ثلثماه دینار و اربعماه دینار و مأتی دینار ثمّ یقسّمها بالمدینه[۱۰] فکانت صرار موسی مثلا.[۱۱]

او چنان بزرگوار و سخاوتمند بود که وقتی به وی اطلاع می دادند فردی در صدد اذیت شماست، کیسه زری که حاوی هزار دینار بود برای او می فرستاد، او همیشه زرها را در کیسه های سیصد و چهارصد و دویست دیناری می گذاشت و میان اهل مدینه تقسیم می کرد و کیسه های زر وی معروف بود.

ابوالفرج اصفهانی در رابطه با بخشش آن حضرت به کسانی که به آزار او می پرداختند روایت مفصلی آورده است که جدا آدمی را به شگفتی وا می دارد.[۱۲]

ذهبی، رجالی مشهور دربارۀ امام کاظم(ع)می نویسد:

و قد کان موسی من أجواد الحکماء و من العبّاد الاتقیاء.[۱۳]

موسی بن جعفر از سخاوتمندان حکما و از پرهیزگاران عبادت کنندگان بود.

از جمله خصائص دیگر آن حضرت زهد و عبادت وی بود، حضرتش سالهای متمادی در زندان بسر برده و در تمام این مدت به عبادت خدا مشغول بود، بطوری که بسیاری از زندانبانان او تحت تأثیر قرار گرفته و از نگهداری امام بدان صورت خودداری می کردند.[۱۴]

هارون دربارۀ آن حضرت به ربیع گفت: امّا انّ هذا من رهبان بنی هشام(این مرد از آن جمله از مردان بنی هاشم است که از دنیا گذشته است )ربیع می گوید: به هارون گفتم پس چرا او را زندانی کرده ای، او در پاسخ گفت: هیهات لابدّ من ذلک(هرگز، چاره ای جز این نیست).[۱۵]

ابن الورّدی از مورّخین قرن هفتم روایت مستندی دربارۀ کثرت عبادت آن حضرت آورده است.[۱۶]

به دلیل همین سجایای پاک اخلاقی وی بود که پیش مردم، محبوبیّت فراوانی داشته و دربارۀ او به کرامات فراوانی قائل بودند، ابن اجلوزی در این زمینه روایتی آورده که ابن حجر هیثمی نیز آن را روایت کرده، مضمون روایت این است:

شقیق بلخی در سال ۱۴۹ در سفر حج به امام برخورد، و چندین بار سعی کرد مطلبی از آن حرت بپرسد که هر بار امام با خواندن آیه ای ما فی الضمیر او را برملا کرد.[۱۷]

مشکل امامت پس از امام صادق(علیه السلام)

اختلافی که معمولا میان شیعیان پدید می آمد ناشی از تعیین امامت امام بعدی بود، گاهی بنا به دلایل سیاسی از جمله به دلیل وحشتی که از حاکمیّت عباسیان وجود داشت، امام برای بسیاری از شیعیان خود ناشناخته می ماند، زیرا امکان آن بود که اگر به صورت صریح، امامت امامی لو رفته باشد از ناحیه خلفا تحت فشار قرار گیرد، شدّت اختناق منصور در مورد علویان بخصوص امام صادق(علیه السلام)-که عظمت فراوانی در جامعه کسب کرده بود-باعث شد تا سردرگمی خاصی میان برخی از شیعیان در رابطه با رهبری آینده، بوجود آید و دعوت و جذب شیعیان آن حضرت از طرف بعضی از فرزندان امام صادق(ع)-که به ناحق داعیۀ امامت داشتند-و بهره گیری آنان از این فرصت، مزید بر علت می شد، پراکندگی شیعیان نیز خود مشکل دیگری بود زیرا آنها در شهرهای دور و نزدیک زندگی می کردند و کسب اطمینان در مورد امام واقعی برای آنان کار مشکلی بود، امام صادق(علیه السّلام)برای اینکه جانشینش مشخّص نشود، علاوه بر دو فرزند خود امام کاظم(ع)و عبد الله، منصور عباسی را نیز وصیّ خود قرار داد.[۱۸]

این عوامل دست به دست هم داده و در ایجاد انشاب میان شیعیان پس از شهادت هر امامی تأثیر زیادی به جای می گذاشت بر همین روال این انشعاب پس از رحلت امام صادق(ع)نیز رخ داد، بطوری که یکی از اصحاب امام کاظم(ع)با توجّه به اینکه: ذهب النّاس بعد ابی عبد اللّه(ع)یمینا و شمالا.[۱۹] در مورد جانشین آن حضرت نیز سؤال کرد.

نکته دیگری بخصوص در زمان امام صادق(ع)وجود داشت که سود جویانی از آن استفاده کردند و آن، مسئلۀ اسماعیل بن جعفر بن محمد(ع)بود از آنجا که او فرزند بزرگتر امام صادق(ع)بود، بسیاری از شیعیان گمان می کردند که رهبری آینده شیعه از آن او خواهد بود، ولی او در حیات پدر وفات کرد و بطوری که در روایات آمده، امام صادق(ع)اصرار داشت که شیعیان به مرگ او یقین داشته باشند، با این حال عده ای پس از آن حضرت با داعیه مهدویت اسماعیل و یا بهانه های دیگر، فرقه ای بنام باطنیّه یا اسماعیلیّه و یا اسامی دیگر، در شیعه بوجود آوردند، در مورد اسماعیل نکته مهم این است که مطرح شدن او به عنوان رهبر و امام شیعیان پس از پدر، جنبه سیاسی داشته و احیانا بزرگتر بودن او نیز در این امر مؤثر بوده است، بخصوص که امام صادق(ع) تا آخرین روزهای رنگی از تعیین صریح جانشین خودداری می فرمود.

البته روایاتی وجود دارد که امام کاظم(ع)از ابتدا برای برخی از خواص شیعه به عنوان جانشین پدر خود معیّن شده بود.[۲۰]

این روایات از طرق مختلف نقل شده است، علاوه بر این حدیث لوح نیز در رابطه با ذکر اسامی معصومین مؤیّد این مطلب است با این حال به دلایلی که ذکر شد اسماعیل در زمان پدر خود به گونه ای مطرح شده بود که شبهۀ جانشینی و امامت او در میان برخی از شیعیان وجود داشت.

به عنوان نمونه در روایتی از فیض[۲۱] آمده است که روزی نزد امام صادق(ع)بوده و آن حضرت در ضمن برخوردی که پیش آمد به وی تصریح می فرمایند که اسماعیل جانشین او نیست، فیض می گوید: عرض کردم: ما شکی نداشتیم که مردم(شیعه)پس از شما به سراغ او خواهند رفت. آنگاه در ادامه روایت آمده که امام، فرزندش موسی را به عنوان جانشین خود به وی معرفی فرمود.[۲۲]

طبری از اسحاق بن عمّار صیرفی آورده که نزد امام صادق(ع)اشاره به امامت اسماعیل پس از آن حضرت نموده و امام انکار فرمودند.[۲۳]

در روایت دیگری آمده ولیدبن صبیح به امام صادق(ع)عرض کرد:

عبد الجلیل به من گفته که شما اسماعیل را وصی خود قرار داده اید، امام این مطلب را انکار کرده وامام کاظم را به او معرفی فرمود.[۲۴]

به همین دلیل بود که امام صادق(ع)پس از آنکه اسماعیل فوت کرد اصرار داشت که شیعیان، مرگ او را با اطمینان خاطر بپذیرند زیرا تصور زنده بودن وی با توجه به سوابق اعتقاد به مهدویت-که در میان برخی از غلات شیعه ترویج شده بود-خطر پیدایش فرق دیدی در میان شیعه را به دنبال داشت و اصرار امام صادق(ع)بر مرگ اسماعیل هم با توجّه به این مسئله و به منظور جلوگیری از این خطر بود.

در روایتی از زراره نقل شده که در خانۀ امام صادق(ع)بودم که حضرت به من دستور دادند تا داود بن کثر رقّی، حمران، ابوبصیر و مفضّل بن عمر را پیش آن حضرت حاضر کنم، پس از آنکه نامبردگان حاضر شدند، پشت سر آنان افراد دیگری هم به تدریج وارد شدند بعد از آنکه تعداد حاضرین به سی نفر رسید امام فرمود:

یا داود اکشف لی عن وجه اسماعیل.

ای داود روانداز را از روی اسماعیل بردار و او روانداز را از روی اسماعیل کنار زد، بعد امام پرسید:

یا داود احیّ هو اومیّت.

ای داود آیا او زنده است یا مرده؟

داود گفت او مرده است و حاضرین به دستور امام یکی پس از دیگری جسد او را دیده و اعراف به مرگ وی نمودند، امام بار دیگر این کار را تکرار فرود تا اینکه او را به قبرستان آوردند و موقعی که می خواستند او را در لحد بگذارند، امام افراد را واداشت تا به مگر او شهادت دهند و آنگاه به موسی بن جعفر به عنوان امام پس از خود تأکید فرمود.[۲۵]

شیخ مفید می فرماید:

و روی ان ابا عبد اللّه جزع علیه جزعا شدیدا و حزن علیه حزنا عظیما و تقدّم سریره بغیر حذاء ولا رئداء و امر بوضع سریره علی الارض قبل دفنه مرارا کثیره و کان یکشف عن وجهه و ینظر الیه یرید بذلک تحقیق امر وفاته عند الظّانّین خلافته له من بعده و ازاله الشّبهه عنهم فی حیاته.[۲۶]

روایت شده که ابو عبد اللّه (علیه السلام)در مرگ اسماعیل، بشدت گریسته و اندوه عظمی او را فرا گرفت و بدون کفش و رداء جلو تابوت او به راه افتاده و چندین بار دستور داد تابوت او را بر زمین بگذارند و هر مرتبه صورت او را می گشود و به آن نگاه می کرد، منظورش از این کار این بود که حتمیت فوقت او را برای کسانی که اسماعیل را جانشین پدرش می دانستند ثابت کرده و در حال حیات خود این شبهه را از میان بردارد.

یک نمونه از روایاتی که سردرگمی برخی از شیعیان را در این مورد نشان می دهد روایتی از هشام بن سالم است او در این روایت می گوید:

همراه مؤمن طاق در مدینه بودیم که دیدیم عدّه ای بر در خانۀ عبد اللّه بن جعفر بن محمّد گرد آمده اند، ما مسائلی از عبد اللّه در رابطه با زکات پرسیدیم… ولی او جوابصحیحی به ما نداد آنگاه بیرون آمده و نمی دانستیم که کدامیک از فرق مرجئه، قدریه، زیدیه، معتزله، خوارج… را قبول کنیم در این حال شیخی را دیدیم که او را نمی شناختیم کر کردیم که جاسوسی از جاسوسان منصور است-که در مدینه به منظور شناسائی شیعیان جعفر بن محمّد در میان آنها نفوذ کرده بودند -ولی بر خلاف این احتمال، او ما را به خانۀ ابوالحسن موسی بن جعفر برد… هنوز در آنجا بودیم که فضیل و ابوبصیر وارد شده و سؤالاتی از ایشان نموده و بر امامت وی یقین حاصل کردند آنگاه مردم از هر سو دسته دسته می آمدند، جز گروه عمّار ساباطی و نیز عدّه بسیار اندکی، که عبداللّه بن جعفر را قبول داشتند.[۲۷]

و آنچه در روایت فوق جلب توجه می کند اینکه شیعیان کسانی نبودند که به هر شکل و بدون تحقیق، هر کسی را که داعیۀ وصایت و امامت داشته باشد، بپذیرند بلکه با طرح سؤالات خاصی علم او را ارزیابی کرده و در صورتی که به امامت وی از ناحیۀ علمی، یقین حاصل می نمودند او را به وصایت می پذیرفتند، روایت فوق این دقت و کنجکاوی را هم در مورد هشام و هم در مورد فضیل و ابوبصیر و همچنین تهدیدهائی را که از سوی منصور متوجّه شیعیان امام صادق(ع)بود به خوبی نشان می دهد.

این نکته را که شیعیان، عبد اللّه بن جعفر را -که مشهور به عبد اللّه افطح بود و به همین سببب گروندگان به او فطحیّه نامیده اند[۲۸]-بوسیله طرح بعضی از مسائل حلال و حرام در رابطه با نماز و زکات و… آزموده و علمی پیش وی نیافته و از او روی برتافتند، نوبختی نیز در فرق الشیعه[۲۹] آورده که در این نقل و روایات دیگری اشاره بر گرایش عبد اللّه از نظر عقیدتی به مرجئه شده است.[۳۰]

نوبختی انشعاب شیعه را به شش فرقه پس از رحلت امام صادق(ع)بدین ترتیب بر می شمارد.

*۱-کسانی که معتقد بر مهدویت خود امام صادق (ع)بودند.

*۲-اسماعیلیه خالصه که هنوز بر زنده بودن اسماعیل اصرار می ورزیدند.

*۳-آنانکه به امامت محمّد فرزند اسماعیل اعتقاد داشتند.[۳۱]

*۴-دسته ای که به امامت محمّد بن جعفر معروف به دیباج اعتقاد داشتند.

*۵-کسانی که امامت عبد اللّه افطح-که ذکرش گذشت-را قبول داشتند.

نوبختی در مقام تعلیل این مسئله چنین می گوید: شیعیان به استناد حدیث: الامامه فی الاکبر من ولد الامام (امامت از آن بزرگترین فرزند امام قبلی است)به سراغ او رفتند اما وقتی او از عهدۀ جواب سؤالات آنها برنیامد او را رها کردند، او می نویسد:

در ابتدا بسیاری از مشایخ شیعه به سراغ او رفتند، عبداللّه حدود ۷۰ روز پس از وفات امام صادق (ع)بدرود حیات گفت و هیچ فرزند پسری از خود باقی نگذاشت و پیروان او ناچار همگی از اعتقاد به امامت وی برگشته و به امامت موسی بن جعفر(ع) گرویدند اگر چه عدّه ای از آنان در همان دوران حیات عبد اللّه به سوی امام موسی کاظم(ع)بازگشته بودند.

*۶-کسانی که به امامت موسی بن جعفر (ع)اعتقاد داشتند.

از میان شیعیان افرادی چون هشام بن سالم، عبد اللّه بن ابی یعفور[۳۲]، عمر بن یزدید بیّاع السابری، محمّد بن نعمان، مؤمن طاق، عبید بن زراره، جمیل بن درّاج، ابان بن تغلب.[۳۳] و هشام بن حکم که از بزرگان آنان و اهل علم و نظر و از فقهاء شیعه به حساب می آمدند به امامت موسی بن جعفر(ع)اعتقاد داشتند و تنها کسانی که به امامت وی نگرویدند یکی عبد اللّه بن بکیر بن اعین و دیگری عمّار بن موسی الساباطی بود.[۳۴]

مرحوم طبرسی در اعلام الوری، انشعابات پیدا شده در میان شیعیان امام صادق(ع)پس از آن حضرت را آورده و دلایل گرایش آنان را نیز ذکر کرده است.[۳۵]

برخوردهای سیاسی امام کاظم(ع)

دورانی که امام کاظم (ع)در آن زندگی می کرد مصادف با اولین مرحله استبداد و ستمگری حکّام عباسی بود. آنها تا چندی پس از آنکه زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند با مردم و بخصوص با علویان برخورد نسبتا ملایمی داشتند امام به محض اینکه در حکومت استقرار یافته و پایه های سلطۀ خود را مستحکم کردند و از طرف دیگر با بروز قیامهای پراکنده ای به طرفداری از علویان که موجب نگرانی آنان گردید، بنا را بر ستمگری گذاشته و مخالفین خود را زیر شدیدترین فشارها قرار دادند. و حتّی نزدیکترین دوستان خود همچون عبد م بن علی را بخاطر تلاشهای پنهانیش باری به سقوط کشاندن عباسیان-که انتظار جانشینی سفّاح را داشت-و ابومسلم خراسانی را از بین بردند.

مصور عدّۀ زیادی از علویین را به شهادت رسانده و تعداد زیادی از آنان نیز در زندانهای او در گذشته.[۳۶]

این اعمال فشار از زمان امام صادق(ع)آغاز شد و تا زمان امام رضا(ع)که دورۀ خلافت مأمون بود به شدت هر چه تمامتر ادامه یافت، مردم در زمان مأمون اندکی احساس امنیت سیاسی نمودند ولی دیری نپائید که دستگاه خلافت بد رفتاری و اعمال فشار بر مردم را دوباره از سرگرفت، پس از آنکه امام باقر و صادق(علیهما السلام)زمینۀ گسترده اعتقادی را فراهم آورده بودند و انتظار می رفت که چنین حرکت فرهنگی یک جنبش سیاسی عظیمی را هدایت کند، تهدید و فشارهای حکّام عباسی آغاز شد.

امام کاظم (ع)از یک طرف در برابر این فشارها قرار گرفته و از طرف دیگر با مسئولیت عظیمی که حدّاقل آن هدایت شیعیان و حفظ آنان بود، روبرو شده بود، او اگر هیچ تلاشی جز این نداشت که شیعیان را به درستی با یکدیگر ارتباط داده و آنها را رهبری کند، خود بزرگتریهن خطر برای عباسیان بشمار می آمد.

امام کاظم(ع)پس از شهادت پدرش در سال ۱۴۸ ق تا ۱۸۵ که منصور به هلاکت رسید و تا سال ۱۶۹ ق که مهدی فرزند او حکومت می کرد و نیز تا سال ۱۷۰ ق که هاید فرزند مهدی حکمرانی می نمود و پس از آن هم مدتی، امامت شیعیان را بر عهده داشت که بالاخره در سال ۱۸۳ ق به شهات رسید.

همانگونه که گفتیم عصر امام کاظم(ع)دوران بسیار سختی برای شیعیان بود و در این دوران حرکتهای اعتراض آمیز متعددی از ناحیه شعیعیان و علویان نسبت به خلفای عباسی صورت گرفته است که از مهمترین آنها قیام حسین بن علی، شهید فخ که در حکومت هادی و جنبش یحیی و ادریس فرزندان عبد اللّه که در زمان هارون رخ داد، می باشد.

کتب تاریخ و حدیث برخوردهای هارون است در عین حال باید توجه داشت که ائمه شیعه همگی بر لزوم رعایت تقیه پافشاری کرده و می کوشیدند تا تشکّل شیعه و رهبری آنها را طور پنهانی اداره نمایند، طبعا این وضع سبب می شد تا تاریخ نتواند از حرکات سیاسی آنها ارزشیابی دقیقی به عمل آورد، علاوه بر این، دلیل قاطع بر چنین ارزشی هدایت جریانی است که پس از آن به صورت یکی از دو حرکت اصلی در جامعه مسلمین مطرح گردید.

رهبری این حرکت و ظرافتی که طبعا در هدایت آن بکار برده شده نمی تواند مورد بی توجهی قرار گیرد، نمونه های وارد در تاریخ و اجبار هارون در قتل امام کاظم(ع) علیرغم ظاهر فریبندۀ این جنایت-که نشان می دهد او از نظر سیاسی نمی خواسته چنین قتلی را بر عتهده بگیرد و یا اساسا حضرتش را مقتول بداند-نشانه خطری است که او از ناحیۀ وجود امام-با این که اعتراف داشت چیزی علیه او به اثبات نرسیده-نسبت به خلافت خویش احساس می کرده است، ما در اینجا برخوردهای خلفاء را با امام کاظم(ع)نقلکرده و می کوشیم تا اهمیت نقش امام را در رابطه با مسائل سیاسی نشان دهیم:

ابن شهر آشوب در کتاب خود در رابطه با برخورد منصور با امام کاظم(علیه السّلام) چنین می نویسد:

منصور از امام خواست تا در عید نوروز بجای او در مجلسی نشسته و هدایایی را که آورده می شد از طرف او بگیرد.

امام در پاسخ چنین گفت:

انی قد فتّشت الاخبار عن جدّی رسول اللّه (ص)فلم اجد لهذا العید خبرا انّه سنّه للفرس و محاها الاسلام و معاذ اللّه ان نحیی ما محاه الاسلام.[۳۷]

من اخباری را که از جدّم رسول خدا(ص)وارد شده بررسی کردم و خبری در رابطه با این عید پیدا نکردم این عید از سنن ایرانیان است که اسلام بر آن خط بطلان کشیده است به خدا پناه می برم از اینکه چیزی را که اسلام آن را از گردونه خارج کرده من دوباره آن را زنده کنم.

منصور در پاسخ گفت این کار را«سیاسه للجند»و از نظر سیاست نظامی انجام می دهد و این بخاطر آن بود که بسیاری از لشکریان منصور از ایرانی ها ودند و طبعا به مناسب این عید، هدایای زیادی به منصور اهداء می کردند و از این راه، وجوه زیادی به اموال او -که به بخل نیز شهرت داشت-افزوده می شد پس از آن امام مجبور شد آن روز را از طرف منصور در آن مجلس نشسته و هدایای لشگریان را بگیرد، امّا پاسخ امام نمایانگر حقیقتی است که توجه بدان برای ما بسیار مفید است.

بعد از آن در دوران ده سالۀ حکومت مهدی عباسی از امام مشغول تدریس و نقل حدیث و احیانا تلاشهای پشت پردۀ خویش بود تاریخ، برخوردهائی را ثبت کرده که بعضا جالب و قابل توجه اند:

از جمله مهمترین آنها که مورّخینی امثال ابن اثیر، خطیب بغدادی، و ابن خلکان و نیز روات شیعه نثقل کرده اند، بازداشت و زندانی کردن و سپس آن شدن امام در بغداد است، مهدی عباسی که احتمالا بخشش های امام او را به وحشت انداخته بود و احتمال می داد که حضرت وجوهی جمع آوری کرده و آن را برای سازمان دادن و تقویت شیعیان خود مصرف می کند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدینه صادر کرد، او نیز امام را دستگیر کرده روانۀ بغداد کرد، مهدی او را به زندان انداخت و لکن شب هنگام علی بن ابیطالب (ع)را در خواب دید که به او می فرمود:

فهل عسیتم این تولیّتم ان تفسدوا فی الارض و تقطّعوا ارحامکم؟[۳۸]

آیا اگر به حکومت رسیدید می خواهید در زمین فساد کنید و پیوند خویشاوندیتان را ببرید؟

او در همان لحظه از خواب بیدار شده و حاجب خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد امام کاظم(ع)را پیش او حاضر کند وقتی امام آمد او را در کنار خویش نشانده و گفت: امیرالمؤمنین(ع)را به خواب دیده که این آیه را بر وی می خواند، و سپس از او پرسید:

افتومّننی ان لا تخرج علیّ او علی احد من ولدی؟

آیا به من اطمینان می دهی که بر علیه من و یا یکی از فرزندانم قیام نکنی؟

امام فرمود:

و اللّه ما فعلت ذلک ولا هومن شأنی.

بخدا قسم من چنین کاری نکرده ام و این کار اصولا در شأن من نیست.

خلیفه کوشید تا با دادن سه هزار دنیار و تصدیق گفته های امام به گونه ای با او برخورد نماید که او راضی به مدینه بازگردد و بید رنگ آن حضرت را به مدینه باز گردانید.[۳۹]

یک بار دیگر نظیر چنین پیش آمدی برای آن حضرت در زمان هارون رخ داد که بعدا نقل خواهیم کرد.

رویدادهای غیر عادی در مورد امام کاظم(ع)معمولا بیشتر از ائمه دیگر جز امیرالمؤمنین (ع)نقل شده است، چنانکه حتی در منابع غیر شیعی نیز شواهد زیادی برای این گونه حوادث می توان پیدا کرد.

وقتی امام کاظم(ع)بر مهدی عباسی وارد شده و دید که او رد مظالم می کند، امام که او را در چنین حالی دید پرسید:

چرا آنچه را که از را ستم از ما گرفته شده برنمی گردانی؟مهدی پرسید: آنچه می گوئی چیست؟امام ماجرای فدک را برای او چنین توصیف کرد:

فدک به دلل اینکه از جملۀ «ما لم یوجف علیه خلیل ولا رکاب» است ملک خالص پیامبر(ص)بود که آن را به دخترش فاطمه(س)بخشید و پس از رحلت آن حضرت با اینکه ابوبکر طبق شهادت علی (ع)و حسنین و امّ ایمن حاضر شده بود آن را به فاطمه(ع)برگرداند خلیفۀ دوّم از این کار جلوگیری کرد، مهدی گفت حدود آن را مشخص کن تا برگردانم و امام حدود فدک را مشخص کرد، خلیفه گفت:

هذا کثر فانظر فیه.[۴۰]

(این مقدار زیاد است دربارۀ آن فکری می کنم)

طبیعی است که مهدی چنین کاری را انجام نمی داد زیرا وجود چنین امکانات مالی در دست امام کاظم(ع)می توانست خطرات زیادی بریا حکومت وی بوجود آورد.

پس از مهدی، فرزندش موسی الهادی بر سر کار آمد ولی بیش از یک سال زنده نماند، در زمان او بود که حیسن بن علی شهید فخّ، قیام کرده و کشته شد، وقتی سر او را برای هادی آوردند او اشعاری چند بر زبان آورد و در آن از طالبی ها به قطح رحم و… یاد کرد، و پس نگرانی شدید خود را از موسی بن جعفر (ع)اظهار کرده و قسم یاد کرد که او را خواهدکشت.

او اللّه ما خرج حسین الاّ عن امره ولا اتّبع الاّ حجّته لانّه صاحب الوصیه فی هذا البیت قتلنی اللّه ان ابقیت علیه.

به خدا قسم حسین(شیهد فخّ)به دستور او(امام کاظم)قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته زیرا صاحب وصیت(پرنفوذ)در این خانواده او است، خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.

قاضی ابویوسف که در مجلس حاضر بود او را آرام کرد و گفت: نه موسی بن جعفر و نه هیچکدام از فرزندان این خانواده اعتقاد به خروج علیه خلفاء را ندارند.[۴۱]

فعّالیت پنهانی امامان شیعه چنان در استتار انجام می گرفت که مخالفین آنها حتی تصور آن را نمی کردند که آنان قصد خرج بر علیه خفاء را داشته باشند، صرف نظر از اینکه آیا گفتۀ هادی در رابطه با قیام حسین بن علی شهید فخّ به دستور امام درست بود یا نه، دفاع قاضی ابویوسف، نشانۀ اهمّیت پنهان کاری امام کاظم(ع)است، حتی شیعیان زیدی نیز که خود جناح تند روی محسوب می شدند تصورکردند که امام صادق(ع)اعتقاد به جهاد ندارد با اینکه امام صادق (ع)چنانکه قبلا ذکر کردیم ادعای آنها را صریحا تکذیب فرموده و می گفت:

و لکن لا ادع علمی الی جهلهم

(من علمم را به جهل آنان وا نمی گذارم).

در روایت فوق آمده زمانی که امام از خطر دستگیری و شهادت خود به دست هادی عباسی آگاه شد و تهدیدات او را شنید در حق وی نفرین کرد و چندی بعد خبر مرگ او به مدینه رسید.[۴۲]

این در حالی بود که اطرافیان آن حضرت از او خواسته بودند تا پنهان شود.

اما در مورد شهید فخّ و قام او، آنچه گفتنی است اینکه قیام او را باید در ردیف همان قیامهای زیدی بشمار آورد، این قیامها گرچه اغلب از روی صداقت و خلوص نیّت صورت می گرفت و بعضا رهبران آنها اشخاصی عالم و فاضل و فداکار بودند، امّا به دلایل مختلف سیاسی و علیرغم گستردگی و کثرتشان، کار اینها بی ثمر بود، حدّاقل در منطقۀ عراق آنهعا هرگز موفقیتی به دست نیاوردند، طبعا برای شیعیان امام، شرکت در این قیامها بخصوص با توجه به اختلافات عمیقی که به تدریج بین زیدیه و آنها بوجود آمد، درست نبود، زیرا رهبری زیدیها را کسانی غیر از امامان شیعه به عهده داشتند. اختلاف نظر میان زیدیها و شیعه احتمالا از زمان خود زید آغاز شده و در جریان نفس زکیه به اوج خود رسید، چنانکه همکاری زیدیها و شیعه را بسیار مشکل ساخت، زمانی کهشهید فخّ قیام کرد، اکثریت علویان مدینه در آن قیام شرکت کردند، امّا موسی بن جعفر(ع)نه تنها در آن شرکت نکرد بلکه شکست و شهادت حتمی او را نیز به وی گوشزد فرمود.[۴۳] با اینکه شهید فخّ گویا از ابتداء قصد شورش علیه خلیفه را داشت، شدت فشارهای وارده از طف هادی بر علویان مدینه و سخت گیریهای حاکم مدینه-که شخصی از خاندان خلیفه دوّم بود -این قیام را جلو انداخته و در ایّام حج که از طرف خلیفه نیز جمعیت هائی به مکه فرستاده شده بود، بوقوع پیوست، قیام با عکس العمل نیروهای خاصی مواجه شد که جز در آن ایّام نمی توانست به آسانی به نفع خلیفه وارد عمل شود، درگیری با شکست و شهادت اکثر یاران حسین بن علی و ود او پایان یافت و وقیت که سرهای آنان رانزد موسی بن عیسی آوردند، عدّه ای از فرزندان علی بن ابیطالب(ع)حضور داشتند که از جمله موسی بن جعفر(ع)بود و موسی بن عیسی با اشاره به سر حسین بن علی از حضرت پرسید: این سر حسین بن علی است؟امام پاسخ داد:

نعم انّا للّه و انّا الیه راجعون مضی و اللّه مسلما صالحا قوّاما آمرا بالمعروف و ناهیا عن المنکر و ما کان فی اهل بیته مثله.[۴۴]

آری انا لله و انا الیه راجعون بخدا او در حالی که مسلمان صالحی بود و به عبادت پروردگارش قیم می کرد و امر به معروف و نهی از منکر می نمود، عمر خود را به پایان برد، چنانکه در خانواده خود شخص بی نظیری بود.

موسی بن عیسی در برابر این جواب سکوت کرده و چیزی نگفت.

امام کاظم(علیه السّلام)و هارون الرشید

بخش مهمی از روایات تاریخی در رابطه با حیات امام کاظم(علیه السّلام)، پیرامون سختگیریهای هارون نسبت به آن حضرت وارد شده است، این روایات را ما در سه قسمت بیان می کنیم:

*۱-روایاتی که اشاره به برخورد بین امام و هارون داشته و در آن نکته و مطلب جالبی نیز وجود دارد.

*۲-حوادثی که مربوط به دستگیری و زندانی شده آن بزرگوار می شود.

*۳-روایات مربوط به شهادت آن حضرت.

قبل از همه، لازم به یادآوری است که هارون از سال ۱۷۰ ه. ق، بر سرکار آمده و تا سال ۱۹۳ ه. ق، زمام قدرت را در دست داشت او در این مدت درگیریهای مختلفی با علویان داشته و در موارد متعددی به ایذاء و کشتار آنها اقدام کرده است که در این مختصر مجال بیان تفصیلی آنها نیست، اختبار این قتل و کشتارها را«ابوالفرج اصفهانی»در«مقاتل الطالبیین»و نیز برخی از آنها را «طبری»در کتاب خود آورده است، بطور کلی می توان گفت اعمال فشارهای رشید نسبت به شیعیان قابل قیاس با دوره های پیشین نبوده و از لحاظ گستردگی و شدّت باید با دوره های نظیر دوران متوکّل مقایسه شود، البته بعید نیست که هارون در مواردی سهل گیریهائی هم نسبت به مخالفین خود بالاخص علویان از خود نشان داه باشد، ولی متأسفانه بدلیل آنکه تاریخ دقیق برخوردهای بین امام کاظم(ع)و هارون مشخص نیست، نمی توان آنها را در یک سیر تاریخی منظم بیان کرد.

قسمت اوّل:

برخی از این روایات دلالت درد بر اینکه هارون در اوائل کار نسبت به امام چندان سختگیری نشان نمی داده ولی به مرور زمان و بنا به دلایلی بتدریج حضرت را تحت فشار بیشتر و بشتر قرار داده است، در روایتی که عیّاشی و شیخ مفید آن را نقل کرده اند آمده:

کان ممّا قال هارون لابی الحسن موسی(ع)حین ادخل علیه: ما هذه الّدار و دار من هی قال لشیعتنا فتره و لغیرهم فتنه: قال فما بال صاحب الدّار لا یأخذها؟قال أخذت منه عامره ولا یأخذها الا مغموره فقال این شیعتک، فقرا ابوالحسن: «لم یکن الّذین کفرو من اهل الکتاب و المشرکین منفکّین حتّی تاتیهم البینه»[۴۵] قال له: فنحن کفّار: قال لا ولکن کما قال اللّه: «الم تر الی الّذین بدّلوا نعمه اللّه کفرا و احلّوا قومهم دار البوار»[۴۶] فغضب عند ذلک و غلظ علیه[۴۷]

موقعی که موسی بن جعفر(ع)را پیش هارون آوردند قسمتی از سخنانی که به آن حضرت گفت چنین بود:

این دنیا چیست؟و برای چه کسانی است؟فرمود آن برای شیعیان ما مایۀ آرامش خاطر و برای دیگران مایۀ آزمایش است گفت: پس چرا صاحب آن، آن را در اختیار خود نمی گیرد؟جواب داد: در حالی که آباد بود از او گرفته شده و وقتی آباد شد صاحب آن، آن را در اختیار خود می گیرد گفت: شیعیان شما کجایند؟امام در جواب، این آیه را قرائت کرد: «کفار اهل کتاب و مشرکین از کفر خود دست بردار نبودند تا آنکه برایشان دلیلی روشن از جانب خدا آمد».

هارون گفت: پس بدین ترتیب ما کافریم؟!فرمود:… نه، ولی همچنانید که خدا فرموده: «آیا نمی بینید کسانی را که نعمت خدا رارهاکرده و کفر را پیشه خود ساختند چگونه مردم خود را به هلاکت انداختند.»

در این موقع هارون بخشم آمد و نسبت به آن حضرت با تندی رفتار کرد.

روایت دیگری که صدوق آورده حاکی از آن است که یکبار هارون کسی را دنبال موسی بن جعفر(ع)فرستاد و دستور داد فورا حضرت را حاضر کنند، وقتی مأمور خلیفه در مدینه به حضور آن حضرت رسید و از ایشان خواست نزد خلیفه حاضر شود، امام فرمود:

لو لا انی سمعت فی خبر عن جدّی رسول اللّه(ص)انّ طاعه السّلطان للتّقیه واجبه اذا ما جئت.

اگر خبری از جدم نشنیده بودم که اطاعت از سلطان به جهت تقیه واجب است هرگز پیش او نمی آمدم.

و وقتی نزد رشید حاضر شد او کغضب خود را پنهان کرد و به نوازش امام پرداخت و پرسید: چرا به دیدار ما نمی آئی؟امام فرمود:

سعه مملکتک و حبّک للدّنیا.

پهناوری کشورت و دنیا دوستی تو مانع از آن می شود.

پس از آن رشید هدایائی به آن حضرت داد و امام در رابطه با قبول هدایا فرمود:

واللّه لو لا انّی اری ان اتزوّج بها من عذّاب بنی طالب لئلاّ ینقطع نسله ابدا ما قبلتها.[۴۸]

بخدا قسم اگر من در فکر تزویج عذبهای آل ابی طالب نبودم که تا نسل او برای همیشه قطع نشود، هرگز این هدایا را نمی پذیرفتم.

قسمت دوّم:

در مورد زندانی شدن امام، اخبار متعدد و مختلفی نقل شده است، آنچه از مجموع این روایات استفاده می شود این است که امام کاظم(ع) دو بار بدست هارون به زندان افتاده است که مرتبۀ دوّم آن از سال ۱۷۹ ق، تا ۱۸۳ ق، یعنی مدّت چهار سال بطول انجامیده و به شهات آن حضرت منجر شده است، امّا مرتبۀ اوّل آن، اگر چه روایات تاریخی حاکی از آن است ولی به مدّت آن کوچکترین اشاره ای نشده است و دلیل اینکه امام دو متربه بدست هارون زندانی شده است، غیر از اشارات مورّخین[۴۹] نقلهائی است حاکی از آزادی امام از زندان اوّل هارون که آن را بسیاری از روات اخبار، نقل کرده اند.

مسعودی می نویسد: عبد اللّه بن مالک خزاعی، مسئول خانۀ رشید و رئیس شرطۀ او می گوید:

فرستادۀ هارون در وقتی که هیچگاه در چنان اوقاتی پیش من نمی آمد، وارد شده و حتّی مجال پوشیدن لباس به من نداده و با آن حال مرا پیش هارون برد، وقتی وارد شدم سلام کرده و نشستم، سکوت همه جا را فرا گرفته بود، حیرت عجیبی به من دست داده و هر آن بر نگرانی من می افزود، در این هنگام هارون از من پرسید عبد اللّه می دانی چرا تو را احضار کرده ام؟گفتم نه بخدا گفت: یک حبشی را در خواب دیدم که حربه ای بدست گرفته و به من می گفت: اگر همین لحظه موسی بن جعفر را آزاد نکنی بااین حربه سرت را از تن جدا می کنم، اکنون برو و او را فورا آزاد کرده و سی هزار درهم به وی بده و به او بگو که اگر می خواهد همین جا بماند و هر نیازی که داشته باشد برآورده می کنیم و اگر می خواهد به مدینه باز گردد، وسائل حرکت او را آماده کن، با ناباوری سه بار پرسیدم: دستور می دهید موسی بن جعفر را آزاد کنم؟هر مرتبه سخن خود را تکرار و بر آن تأکید ورزید، از پیش هارون بیرون آمده و وارد زندان شدم، وقتی موسی بن جعفر مرا دید وحشت زده در برابر من بپا خواست، او خیال می کرد که من مأمور شکنجه و اذیبت او هستم، گفتم آرام باشید من دستور دارمشما را همین لحظه آزاد کرده و سی هزار درهم در اختیارتان بگذارم، موسی بن جعفر پس از شنیدن حرفهای من چنین گفت: اکنون جدّم رسول خدا را در خواب دیدم که می فرمود: یا موسی حبست مظلوما(تو از راه ستم زندانی شده ای)این دعا را بخوان که همین امشت از زندان خلاص خواهی شد و سپس ان دعا را خواند.[۵۰]

نقل این روایت در کتب تاریخی دیگر، نشانۀ شهرت آن در میان مورّخین است، گر چه در این نقلها تفاوتهائی در اسامی افراد و… وجود دارد.

موحوم صدوق این روایت را با تفصیل بیشتری نقل کرده است.[۵۱]

این حادثه نظیر آن است که در زمان مهدی عباسی رخ داد ونقل آن توسط مصادر اهل سنّت، نشانۀ قبول آن حتی برای مورّخین اهل سنّت نیز هست، زیرا همانگونه که در جای دیگر اشارت رفت، مردم بغداد اصولا از این خاطرات دربارۀ امام کاظم(ع)زیاد داشته و مدفن آن حضرت حتی برای آنان نیز مزار بوده و به عنوان باب حوائج پیش آنان شهرت دارد.

در هر حال این خبر حاکی از آن است که هارون در کنار خشونتی که نسبت به علویان داشته، نسبت به موسی بن جعفر نیز حساسیّت فراوانی داشته است و تنا بکار بردن تقیه از طرف امام و یا خوبهای تهدید آمیز-از آن نمونه که قبلا گذشت-توانست امام را از شرّ هارون در امان بدارد، امّا بالاخره تهدیدی که او از ناحیۀ امام برای حکومت خویش احساس می کرد و کینه و حسدی که نسبت به آن حضرت داشت و همچنین موقعیتی که امام در میان شیعیان به عنوان امام و رهبر آنها داشت و حسادت عدّه ای از علویان نسبت به شخصیّت او و افتراء و خسن ینی آنان در رابطه با آن حضرت پیش هارون الرشید، او را به شدّت عمل علهی امام برانگیخت در اینجا نمونه ای از حوادثی را که منجر به زنداین شدن امام شد می آوریم:

تأکید خاص پیامبر بر اینکه حسنین(علیهما السلام)باید فرزندان خاص آن حضرت تلقی شوند، موجب شد تا در میان مسلمین، شکوه و عظمت خاصی باری اهل بیت بوجود آید، امری که خود رسول خدا(ص)نیز طالب آن بوده و از این طریق می خواست موقعیت والائی باری آنها در جامعه مسلمین تهیه و تثبیت نماید، روایات زیادی از جمله حدیث ثقلین و حدیث سفینه در این زمینه از حضرت رسول(ص)در منابع مسلمین از شیعه و سنی بطرق فراوانی محفوظ مانده است.

اینکه حسنین (ع)فرزندان رسول خدا(ص)تلقی شوند می توانست علت توجه شایان مسلمین نسبت به آنها و انگیزه درک بهتر آنها شود*به همین دلل بود که مخالفان و دشمنان اهل بیت همواره در صدد انکار این اصل بر آمده و در طول تاریخ-با جود آنکه اکثریت جامعه مسلمین از تسنّن و تشیّ آنها را به عنوان فرزندان رسول خدا(ص)پذیرفته بودند-حکّام کوشیده اند تا در برابر آن موضعگیری کنند، معاویه از اینکه آنها به عنوان فرزندان رسول خدا شناخته شوند به سختی خشمگین بود و اصرار داشت که مردم آنان را فرزند علی(ع)بدانند[۵۲]، عمر و بن عاص نیز از این مسئله نفرت داشت[۵۳] حجّاج نسبت به این مسئله حساسیّت عجیبی از خود نشان می داد، بطوری که وقتی به او خبر دادند یحیی بن یعمر، حسن و حسین را فرزندان رسول اللّه می داند او را از خراسان فراخوانده و زیر فشار گذاشت تا دلیلی از قرآن برایادعای خود بیاورد، او نیز آیۀ ۸۵ از سوره انعام را که به صراحت حضرت عیسی را از فرزندان ابراهیم(ع)معرفی می کند برای او خوانده و چنین استدلالی کرد:

در صورتی که قرآن عیسی را که جز از طریق مادر به ابراهیم پیوندی نداشت، فرزند آن حضرت می داند، چگونه حسنین نمی توانند فرزندان رسول خدا شمرده شوند.[۵۴]

استاد جعفر مرتضی، شواهد بیشتری برای این مطلب در کتاب گرانقدر خود حیات سیاسی امام حسن (ع)ذکر کرده است.[۵۵]

این مسئله در زمان هارون و در برخوردهای او با اهل بیت پیامبر (ص)بویژه امام کاظم(ع)نیز مطرح بود و حدّاقل در یک برخورد، تکیۀ امام بر این مطل، یکی از علل زندانی شدن آن حضرت می تواست به حساب آید، در نقلی آمده: هارون الرشید از امام کاظم(ع)سؤال کرد چگونه شما می گوئید ما از ذرّیۀ رسول خدا هستیم در حالی که پیامبر فرزند ذکور نداشته و شما فرزندان دختر او هستید؟

آن حضرت دو دلیل برای او ذکر کرد:

۱-آیه ۸۵ از سوره انعام که عیسی را فرزند حضرت ابراهیم می شمارد.

۲-آیۀ مباهله که در جریان آن، حسنین مصداق خارجی «و ابناءنا»بودند.[۵۶]

این مسئله برای عباسیاان شکننده تر بود زیرا آنها خود را بنی اعمام رسول خدا دانسته و برای اثبات احق بودن خود به خلافت آن حضرت، از قاعدۀ وراثت استفاده می کردند، بنا به استدلال آنها، عباس عموی پیامبر(ص)پس از آن حضرت زنده بود و با وجود او، حقی برای فرزندان عموهای دیگر او باقی نمی ماند، چنانکه مروان بن ابی حفصه، شعر خود را بر مبنای همین استدلال سروده است:

أنی یکون ولا یکون ولم یکن

لبنی البنات وراثه الاعمام

چگونه می شود و امکان ندارد و تا حالا اتفاق نیفتاده است که با وجود عموی کسی، فرزندان دختری وی از او ارث ببرند! و در ردّ این شعر ابیاتی منسوب به امام کاظم(ع)نقل شده است.[۵۷]

البته شیعه برای اثبات امامت، هرگز به وراثت توجهی نداشته و تنها بر نصوص وارده از رسول خدا در این رابطه و نصوص وارده ازامام سابق در رابطه باتعیین امام بعدی، استناد جسته است، این بنی عباس بودند که برای انحصار امر خلافت در خانوادۀ خود، بر وراثت تکیه داشتند و به همین سبب می کوشیدند حسنین و فرزندان آنها را نه به عنوان فرزندان رسول خدا بلکه به عنوان فرزندان علی(ع)معرفی نمایند تا بدین وسیله علاوه بر نفی وراثت آنها، اهمیّت و احترام فوق العادۀ آنان را نیز به عنوان ابناء رسول اللّه در جامعه در معرض تردید قرار دهند، به یقین می توان گفت: نفوذ معنوی علویان در جوامع اهل سنت آن روز ایران، یمن، شام و… بیشتر بدلیل تصریحات پیامبر بر عظمت اهل بیت خود و مطرح کردن حسنین(ع)به عنوان«ابناءنا»بوده است، بنا به نقل ابن اثیر، هارون الرشید در رمضان سال ۱۷۹ ه. ق بقصد عمره به مکه می رفت که در سر راه خود به مدینه آمده و وارد روضه رسول خدا (ص)شد و برای جلب توجّه مردم به منظور اینکه رابطۀ نسبی خویش با رسول خدا را به رخ آنها بکشد پس از زیارت مرقد مطهر به پیامبراین چنین سلام داد:

السلام علیک یا رسول اللّه یابن عمّ

(سلام بر تو ای رسول خدا ای پسر عمو)در این هنگام موسی بن جعفر(ع)که در آن مجلس حاضر بود پیش آمده و خطاب به رسول خدا(ص)گفت:

السلام علیک یا ابه

(سلام بر تو ای پدر)به شنیدن این سخن رنگ از رخسار هارون پریده و خطاب به امم کاظم(ع)گفت:

هذا الفخر یا ابا الحسن جدّا

(جدّا مایه افتخار است یا ابوالحسن) و سپس دستور توقیف آن حضرت را صادر کرد. [۵۸]

یافعی نیز این قل را بطور مختصر آورده است.[۵۹]

هارون سپس رو به یحیی بن جعفر کرده و چنین گفت:

اشهد انّه ابوه حقّا.[۶۰]

قبول دارم که رسول خدا حقا پدر او است.

این گفتار به منزله اعتراف بر عدم صحت خلافت خانواده خود بود که براساس وراثت پی ریزی شده بود و اعتراف به اینکه علویین از نسل فاطمه، فرزندان رسول خدا(ص)هستند.

زندانی شدن امام پس از آن نشان می داد که این یک حرکت سیاسی علیه هارون تلقی شده است، این قبیل برخوردهای امام کاظم(ع)خطراتی را برای هارون در برداشت.

قسمت سوم:

توقیف و زندانی شدن امام دلایل دیگری نیز دشات از جمله اینکه شیعیان موظف بودند مطالب مربوط به امام و رهبری را که به آنهاگفته می شود، مخفی نگاه داشته و اسارر رهبری را افشاء نکنند، ولی گاهی اتفاق می افتاد که مطالبی پیرامون امامت موسی بن جعفر(ع)و مفترض الطاعه بودن آن حضرت را افشاء می کردند و اینکار اسباب دردسر برای امام و خود آنها فراهم می آورد، این سئله در زمان امام صادق(ع)نیز که منصور حساسیّت خاصی از خود نشان می داد مطرح بود. همانطوری که قبلا گفتیم با بکار بردن تقیّه این تصور برای عباسیان بوجود آمده بود که شیعیان و امام آنها حتی اگر دایه امامت هم در سر داشته باشند، قصد خروج بر خلیفه ندارند و لذا در مقام اندرز به علویانی که با رهبران زیدی هم رأی بودند می گفتند مثل بنی اعمام خودیعنی موسی بن جعفر باشید تا سالم بمانید.[۶۱]

در حقیقت ائمه شیعه با وجود اعتقاد به انحصار امامت و رهبری در خود و اثبات بطلان نظام حاکم، قیام بر نظام حام را مجاز نمی دانستند زیرا ثمری در آن نمی دیدند، این وضعیتی بود که شیعیان در آن قرار داشتند، اما گاهی به سبب افشای همین اعتقاد که امام کاظم(ع)را مفترض الطاعه می دانند، گرفتاری برای آن حضرت فراهم می آوردند بنا بر این به جرأت می توان یکی از دلائل زندانی شدن امام کاظم را همین نوع اعتقادات دانست، زیرا این عقاید برای بنی العباس خطرات فراوانی در بر داشت. در کتب روائی ما بابی تحت عنوان«باب تحریم اذاعه الحق مع الخوف به»[۶۲] گشوده شده که حاوی احادیث فراوانی در این رابطه می باشد که از ائمۀ هدی بویژه امام صادق(ع)روایت شده است.

در رجال کشّی روایت نسبتا طولانی از یونس بن عبد الرحمن نقل شده که می تواند مثال جالبی برای بحث مورد نظر باشد او می نویسد:

یحیی بن خالد برمکی ابتدا نظر مساعدی نسبت به هشام داشت امّا وقتی هارون به جهت شنیدن برخی از کلمات هشام بن حکم به او علاقمند شد، یحیی کوشید تا هارون را علیه او تحریک کند از جمله روزی در این رابطه به هارون گفت:

هو یزعم انّ للّه فی ارضه اماما غیرک مفروض الطّاعه… و یزعم انّه لو امره بالخروج لخرج و انّما نری انه ممّن یری الالباد بالارض.

او فکر می کند که خداوند امام دیگری جز تو در روی زمین دارد که طاعتش واجب است… و اگر به او امر به قیام کند اطاعت می کند، و افزود: ما البته او را از کسانی می دانستیم که قائل به خروج نیست.

پس از آن هارون از یحیی خواست تا مجلسی از متکلّمین برپا سازد و هارون در پشت پرده بنشیند تا آنان در بحث آزاد باشند، مجلس برپا شد و بحث شروع شده و بزودی به بن بست رسید، یحیی گفت: آیا هشام بن حکم را به عنوان حکم قبول دارید؟گفتند او مریض است و گرنه قبولش دراند، یحیی در پی هشام فرستاد، ابتداء بخاطر پرهیزی که از یحیی داشت نمی خواست بیاید و لذا گفت با خدا عهد کردم پس از بهبودی به کوفه رفته و بطور کلی از بحث دوری گزیده و به عبادت خدا بپردازیم و بالأخره بدنبال اصرار یحیی در مجلس حضور یافته و پس از اطلاع از مسئلۀ مورد اختلاف، بعضی را تأیید و برخی دیگر را محکوم کرد و در پایان بحث یحیی از هشام خواست تا پیرامون فساد این مطلب که انتخاب امام حق مردم است اظهار نظر کند، هشام با اکراه در این باره سخن گفت، یحیی از سلیمان بن جریر که کمی پیش از آن هشامقول او را رد کرده بود خواست که در این باره از هشام نظر خواهی کند بپردازد و او سؤال خود را در رابطه با امیرالمؤمنین شروع کرده و گفت: آیا او را مفترض الطاعه می داند؟هشام گفت: آری گفت: اگر او دستور خروج دهد خروج می کنی؟گفت او چنین دستوری به من نمی دهد… سخن که به اینجا رسید هشام گفت: اگر تو می خواهی بگویم، اگر او دستور دهد خروج می کنم، آری چنین است، هارون که در پس پرده نشسته بود از این سخن بر آشفت و… و دنبال امام کاظم(ع) فرستاده او را به زندان انداخت، یونس بن عبد الرحمان پس از ذکر این خبر می افزاید:

فکان هذا سبب حبسه من غیره من الاسباب.

این هم سببی برای زندانی شدن آن حضرت در کنار اسباب دیگر بود.

و پس از آن هشام به کوفه رفته و در خانۀ ابن اشراف دار فانی را وداع گفت.[۶۳]

در روایت دیگری آمده: هشام از طرف امام امر به سکونت شده بود ولی دیری نپائید که سکوت را شکست و عبد الرحمان بن حجّاج یکی از یارانامام دراین رابطه او را مورد توبیخ قرار داده و گفت: چرا سکوت خود را شکستی… و سپس از قول امام بهاو گفت: آیا شرکت در خون مسلمانی، تو را خوشحال می کند؟هشام گفت: نه، عبد الرحمان گفت پس چرا چنین می کنی اگر ساکت شدی که هیچ و گرنه سر امام را به تیغ جلاد خواهی سپرد و در پایان روایت آمده:

فما سکت حتّی کان من امره ما کان صلّی اللّه علیه.[۶۴]

هشام سکوت را مراعات نکرد تا آنچه نباید بشود اتفاق افتاد.

روایت فوق به آنچه پیش از این گفتیم دلالت آشکاری دارد و روایت دیگری نیز در همین زمینه نقل شده که احتمالا همین روایت باشد، در این روایت اضافه شده: هارون از پشت پرده بحث را زیر نظر گرفته بود و حاضرین تصمیم گرفته بودند که جز در رابطه با مسئلۀ امامت با وی سخن نگویند هارون که در پس پرده عقیدۀ صریح هشام را می شنود برآشفته و می گوید:

مثل هذا حیّ و یبقی لی ملکی ساعه واحده؟فواللّه للسان هذا ابلغ فی قلوب النّاس من ماه الف سیف.

در صورتی که امثال چنین مردی زنده باشند آیا حکومت من برای یک ساعت هم باقی می ماند؟بخدا که کاربرد زبان او از صدهزار شمشیر بیشتر است.

هشام احساس خطر کرده و متواری شد و هارون چون او را نیافت برادران و یاران او را توقیف کرده و به زندان انداخت اما پس از چندی که خبر فوت هشام به او رسید آنها را آزاد ساخت.[۶۵]

همینطور صدوق در جای دیگری از جملۀ علل به شهادت رسیدن امام کاظم(ع)را این می داند که هارون شنید:

من قول الشیعه بامامته و اختلافهم فی السرّ الیه باللّیل و النّهار خشیه علی نفسه و ملکه.[۶۶]

از جمله علل شهادت آن حضرت، اطلاع هارون از اعتقاد شیعه به امامت آن حضرت و رفت و آمدشان شبانه روز و بطور پنهانی پیش او بود، زیرا از آن حضرت برخود و کشورش می ترسید.

سعایت برخی از نزدیکان امام را نیز باید کنار کینه شخصی یحیی بن خالد برمکی نسبت به آن حضرت، از جمله علل گرفتاری آن حضرت ذکر کرد.

شیخ مفید و ابو الفرج اصفهانی در این رابطه روایت مسندی نقل کرده اند که ذیلا خلاصۀ آن را می آوریم:

یحیی بن خالد برمکی از اینکه هارون فرزند خود را به منظور تربیت به جعفر بن محمّد بن اشعث که اعتقاد به امامت کاظم(ع)داشت، سپرده بود ناراحت بود به همین سبب نزد هارون از او بدگوئی می کرد(ظاهرا به منظور گرفتن انتقام از او بود که به فکر توطئه چینی بر علیه امام کاظم(ع)افتاد)لذا در صدد پیدا کردن خصی از خانوادۀ امامت که عامل مناسبی برای دسیسه چنینی های او باشد برمی آید و پس از پرس و جو علی بن اسماعیل بن جعفر الصادق را که مردی فقیر بود پیدا می کند تا بوسیلۀ او نقشه های خود را علیه امام کاظم(ع)عملی سازد، زمانی که علی بن اسماعیل با حضور در مجلس هارون موافقت می کند، امام تلاش می کند تا با کمک مالی وادای دین، او را از اینکار منصرف کند اما او نزد هارون می رود و در حضور او بر علیه امام حسن می گوید.[۶۷] این مطلب به عنوان دلیل دیگری برای زندانی شدن امام (ع)نقل شده است.

شیخ صدوق این روایت را به صورت دقیقتر و کاملتر آروده و پس از یادآوری ارتباط پنهانی جعفر بن محمّد بن اشعث با امام کاظم(ع)می نویسد:

پس از سعایت یحیی درباره جعفر، هارون او را خواست و به او گفت شنیده ام تو، خمس مال خود و حتی پولهائی را که اخیرا به تو داده ام برای موسی بن جعفر فرستاده ای، جعفر با آوردن پولها پیش هارون، توطئه خبر چینان را نقش بر آب کرده و هارون را از خود مطمئن می سازد پس از آن بود که یحیی بن خالد به فکر علی بن اسماعیل افتاد.[۶۸]

درحقیقت آخرین باری که امام به زندان افتاد به همین دلیل بود. شیخ مفید پس از نقل روایت فوق می افزاید: در همان سال (سال ۱۷۹)هارون الرشید به حج آمده و در مدینه دستور توقیف امام را صادر کرد.

قبل از آنکه اشاره به دستگیری امام کنیم لازم به یادآوری است که در برخی از منابع بجای علی بن اسماعیل بن جعفر الصادق(ع)، محمّد بن اسماعیل ذکر شده است.

ابونصر بخاری می نویسد: محمّد بن اسماعیل همراه عمویش موسی کاظم(ع) بود او در نامه ای که به هارون نوشته بود چنین آورد:

ما علمت انّ فی الارض خلیفتین یجبی الیهما الخراج.

تاکنون نشینده بودم که در روی زمین دو خلیفه ممکن است باشد که اموال عمومی برای آن دو برده می شود.

منظور از این سخن سعایت از امام کاظم(ع)بود که بلافاصله پس از آن، امام دستگیر و زندانی شد و همین زندان تا شهادت آن حضرت به طول انجامید.[۶۹]

این نقل را ابن شهر آشوب نیز آورده است.[۷۰]

ایندو روایتکه یکی درباره علی بن اسماعیل و دیگری درباره محمّد بن اسماعیل وارده شده است، از جهات مختلف شباهتهائی با هم دارند و وجود این شباهتها این فکر را در ذهن انسان تقویت می کند که اصل آندو یکی است.

معروف است هارون یک سال به حج می رفت و سال دیگر به جنگ، از این رو او در سال ۱۷۹ ق که نوبت حج بود به مدینه وارد شده و در میان کسانی از اشراف مدینه که به استقبال او آمده بودند، امام کاظم (ع)نیز حضور داشت اما هارون که از فعالیت های پنهانی او اطلاع داشت وقتی در کنار ضریح رسول خدا(ص)قرار گرفت در حالی که همه مستقبلین از جمله امام کاظم(ع)حضور داشتند با اشاره به قبر پیغمبر چنین گفت:

یا رسول اللّه انّی اعتذر الیک من شیء ارید ان افعله ارید ان احبس موسی بن جعفر فانّه یرید التّشتیت بین امّتک و سفک دمائها.[۷۱]

یا رسول اللّه من از آنچه می خواهم انجام دهم عذر می خواهم، می خواهیم موسی بن جعفر را دستگیر کرده و به زندان بیاندازم زیرا او می خواهد میان امت تو اختاف انداخته و خون آنها را بریزد.

این ظاهر سازی از هارون بدان جهت بود که مردم موسی بن جعفر(ع)را فرزند رسول خدا می دانستند و این عذر خواهی از رسول خدا در همین راستا صورت می گرفت، در عین حال در برابر مردم که دلیل چنین اقدامی به صورت سؤال برایشان مطرح بود، تفرقه افکنی در میان امت بهانه ای قانع کننده به نظر می رسید. نقل فوق نشان می دهد که امام کامظم در مدینه شخص مورد توجه مردم بوده است و به همین جهت هارون با آن همه عظمت و قدرت سیاسی مجبور است دست به چنین توجهیهاتی بزند تا اقدامش از طرف مردم زیر سؤال نرود. و آنگاه در همان مسجد دستور توقیف حضرت را صادر می کند.[۷۲] و دو کاروان آماده کرده، یکی را به سمت کوفه و دیگری را به سمت بصره می فرستد و امام را همراه یکی از این دو کاروان روانه می سازد این کار به این دلیل انجام می گیرد تا مردم ندانند امام در کجا زندانی می شود.[۷۳]

ابوالفرج اصفهانی پس از نقل مطالب فوق می نویسد: رشید امام کاظم (ع)را نزد حاکم بصره، عیسی بن جعفر بن منصرو فرستاد و امام چندی در زندان اوبسر برد اما عیسی بالأخره از اینکا خسته شد و به هارون نوشت تا او را تحویل شخص دیگری بدهد، در غیر این صورت او را آزاد خواهد کرد زیرا در تمام این مدّت کوشیده تا حجتی علیه او پیدا کند ولی نیافته است.

جالب اینجا است که عیسی به نامه چنین ادامه می دهد:

حتّی انّی لأستمع علیه اذا دعا لعلّه یدعو علّی او علیک فما اسمعه یدعو الاّ لنفسه یسأل اللّه الرّحمه و المغفره.[۷۴]

حتی من موقعی که او مشغول دعا است گوش می دهم تا ببینم آیا بریا من یا تو نفرین می کند ولی چیزی جز دعا برای خودش نمی شنوم او همواره از خدا برای خود طلب رحمت و مغفرت می نماید.

این نهایت زهد و پارسائی امام در عین حال شدّت تقیّه و پنهانکاری حضرت را نشان می دهد.

بالأخره امام را تحیول فضل بن ربیع دادند که مدتی طولانی نزد او زندانی بود و گویا از او خواستند آن حضرت را به قتل برساند اما او از این کار سرباز زد. پس از آن، حضرت را تحیول فضل بن یحیی دادند و مدتی نیز در زندان او بسر برد. مطابق نقل مورّخین او احترام امام را رعایت می نمود چنانکه گزارش این کار به هارون رسید و بهاو خبر دادند که امام کاظم(ع)در آنجا در رفاه کامل بسر برده و از آزادی کافی برخوردار است در این هنگام رشید در رقّه[۷۵] بود. بمحض دریافت گزارش، از دست فضل چنان عصبانی شد که در مجلس بطور علنی دستور داد تا او را لعن و نفرین نمایند زیرا بر خلیفه عصیان کرده است و بخاطر همین عمل صد ضربه شلاق نیز بر او زده شد پس از آن امام کاظم(ع)را تحویل زندانبان دیگری بنام سندی بن شاهک دادند.[۷۶]

شهادت امام کاظم(علیه السلام)

یحیی بن خالد که از این پیش آمد نگران شده بود نزد هارون رفته و با عذرخواهی از آنچه فضل بوجود آورده بود، خود خواستۀ هارون را که به شهادت رساندن امام بود، بدست سندی بن شاهک انجام داد.[۷۷] و اینکه یحیی بن خالد عامل به شهادت رساندن امام بود در روایات چندی به آن تصریح شده است از جمله طبق نقل ابوالفرج و دیگران او به صورت ظاهر برای کار دیگری ولی در واقع برای به شهادت رساندن آن حضرت به بغداد رفته بود. و خود این اقدام حاکی از آن است که او نمی خواسته بطور آشکارمسئولیت چنین کاری را بر عهده بگیرد. یادآوری می شود که عناد او را در جریان هشام بن حکم با امام کاظم(ع)دیدیم بنا بر این آنچه در بعضی از روایات آمده مبنی بر اینکه او در باطن به امام علاقه داشته در حالیکه هارون از آن اطلاع نداشت، صحیح به نظر نمی رسد.

در روایتی از امام رضا(ع)آمده است که به حضرت عرض شد: آیا یحیی بن خالد پدرتانرا مسموم کرد؟امام این گفته را تأیید فرمود.[۷۸] این مطلب در روایات دیگری نیز مورد تأیید قرار گرفته است.[۷۹]

در ورد شهادت امام کاظم(ع)بر حسب گواهی اغلب مورخین تردیدی وجود ندارد اما از آنجا که شهادت امام مخفیانه صورت گرفته و حکّام بنی عباس فریبکارانه به مردم اعلام نموده اند که آن حضرت به مرگ طبیعی از دنیا رفته، برخی از مورخین تحت تأثیر قرار گرفته و در کتابهای خود مرگ آن حضرت را مرگ طبیعی گزارش داده اند اگر چه بعضیها نقل شهادت را نیز با عبارت«قیل»آورده اند.[۸۰]

در رابطه با کیفیت شهادت امام سه روایت مختف نقل شده است:

۱-شهادت آن حضرت بوسیله مسموم کردن امام صورت گرفته که در روایتی از امام رضا(ع)نقل گردیم و نیز روایات دیگری که یحیی بن خالد را به قتل آن حضرت متهم می کند این معنی را تأیید کرده است.

۲-آن حضرت را در فرشی پیچانده و چنان فشار داده اند که منجر به مرگ امام شده است.[۸۱]

۳-روایت شاذّی است که مستوفی آن را چنین نقل کرده: شیعه گویند به فمران هارون الرشید سرب گداخته در حلق او ریختند.[۸۲]

البته روایتی که بیش از همه شهرت دارد مسموم ساختن امام است پس از شهادت امام، جسد مبارک آن حضرت را به دو دلیل در معرض دید خواص اهل بعداد و عموم مردم قرار دادند:

۱-بنا به نوشته اربلی، سندی بن شاهک، فقهاء و وجوه اهل بغداد را که میثم بن عدی نیز در میان آنها دیده می شد بر سر جسد مبارک امام آورد تا بینند زخم و جراحت و یا آثار خفگی در آن وجود نداشته و ان حضرت به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.

۲-از آنجا که برخی از شیعیان معتقد به مهدویت آن حضرت بودند و یا احتمال داشت اعتقاد به مهدویت او پیدا کنند از این رو جسد امام را در پل بغدادی بر زمین نهادند و یحیی بن خالد دستور داد تا فریاد بزنند: این موسی بن جعفر است که رافضه معتقدند او نمرده است و مردم آمده و او را در حالی که از دنیا رفته بود نگاه کردند و پس از آن جنازه را در«باب التین»بغداد در مقبره قریشی ها دفن کردند[۸۳] تاریخشهادت امام بنا به نل شیخ صدوق ۲۵ رجب ۱۸۳ ه. ق می باشد و شیخ مفید ۲۴ رجب را نقل کرده و مستوفی آن را در روز جمعه ۱۴ صفر می داند.

جنبه های دیگر مبارزه و برخورد امام کاظم(ع)با دستگاه خلافت

غیر از آنچه تا بحالمطرح گردیده می توان به نمونه های دیگری از مبارزه امام و برخورد او با دستگاه حاکم عباسی اشاره کرد از جملۀ آنها نوعی مبارزۀ منفی است مبارزه ای که گرچه بصورت یاده کردن نقشهای براندازی مطرح نمی شود ولی برعدم مشروعیّت نظام مهر تأکید زده می کوشد تا اعتماد مردم را نسبت به آن سست کند، اصل در نوع مبارزه، عدم همکاری استامری که خودبخود بر پایۀ عدم مشروعیّت استوار است شیوع و رسوخ چنین نگرشی نسبت به یک حکومت در میان مردم خطر عمده ای برای آن بشمار می رود زیرا وقتی اعتقاد مردم نسبت به مشروعیّت یک نظام از میان برود هر آن ممکن است به منظور براندازی آن بپا خاسته و یا از چنان اقداماتی حمایت کنند.

نمونه تاریخی که می توان برای این مطلب ذکر کرد روایتی است که درباره صفوان بن مهران جمّال آمده است او وقتی خدمت امام کاظم مشرف شد آن حضرت به او فرمود:

یا صفوان کلّ شی ء منک حسن جمیل ما خلا شیئا واحدا.

همه کارهای تو نیکو و زیبا است جز یک کار، او پرسید آن چیست یا بن رسول اللّه؟امام فرمود:

اکرائک جمالک من هذا الرّجل یعنی هارون.

شترهایت را به هارون کرایه می دهی.

صفوان گفت شترهایش را برای لهو و صید و امثال آن کرایه نمی دهد بلکه تنها برای مسافرت مکه این کار را انجام می دهد و حتی خودش هم مباشرت در آن نمی کند بلکه دیگران را برای آن اجیر می کند.

امام فرمود؟:

یا صفوان ایقع کراءک علیهم؟

آیا بنظر تو کرایه دادن شترانت به آنها صحیح است؟صفوان گفت: آری، امام فرمود: اتحبّ بقائهم حتّی یخرج کراءک؟

آیا دوست داری آنهاتا انقضاء مدت کرایه و پس دادن شترانت زنده بمانند؟صفوان گفت: آری، امام فرمود:

فمن احبّ بقائهم فهو منهم و من کان منهم کان ورد النّار.

هر کس بخواهد آنها را زنده بمانند در صف آنان قرار می گیرد و هر کس که از آنها باشد داخل جهنم می شود.

پس از آن صفوان تمامی شتران خود را فروخت و وقتی هارون رد این رابطه از او پرسید جواب داد: دیگر پیر شده ام و غلامانم چنانکه باید به این کار نمی رسند.

هارون گفت: می دانم به اشاره چه کسی شترانت را فروخته ام موسی بن جعفر تو را به این کار واداشته، او گفت مرا با موسی بن جعفر چکار، هارون گفت:

دع عنک هذا فواللّه لولا حسن صحبتک لفلتک.[۸۴]

این حرفها را کنار بگذارد بخدا اگر بخاطر صداقت تو نبود تو را می کشتم.

هر اقدامی از سوی امام کاظم(ع)که طبعا حاوی حکم عامی برای تمامی شیعان-به جز کسانی که به دستور خود وی با دستگاه خلافت در ارتباط بودند-بود در راستای همان مبارزه منفی قابل طرح است.

جنبهدیگر برخورد امام کاظم(ع)با خلافت عباسی حرکتی بود که امام در رابطه با حفظ علی بن یقطین در دربار عباسی صورت داده و می کوشید از طریق او شیعیان خود را از گرفتاری و دربدری نجات دهد. علی بن یقطین از آن جمله اصحاب امام کاظم(ع)بود که در دستگاه خلافت عباسی دارای نفوذی بودند او در عهد مهدی و هارون نفوذ فراوانی داشت و از آن به نفع شیعیان بهره گیری می کرد.

وقتی او از امام خواستاجازه دهد تا خدمت در دستگاه لافت را ترک گوید امام از دادن چنین اجازه ای خودداری کرده و فرمود:

لا تفعل فانّ لنابک انسا ولا خوانک بک عزا و عسی ان یجبر اللّه بک کسر و یکسر بک نائره المخالفین عن اولیاءه یا علیّ کفّاره اعمالکم الاحسان الی اخوانکم[۸۵]

این کار را نکن که ما به تو در آنجا انس گرفته ایم و تو مایۀ عزّت برادرانت(شیعه)هستی و شاید خدا بوسیله تو شکستی از دوستانش را جبران نموده و توطئه های مخالفین را دربارۀ آنهابشکند یا علی کفّاره گناهان شما همانا نیکی به برادرانتان است.

در روایت دیگری آمده که امام در جواب او چنین فرمود:

لا لک المخرج من عملهم و اتّق اللّه.[۸۶]

تو را چاره ای جز ادامۀ کارت نیست، از خدا بترس.

و در نقل دیگری آمده که وقتی امام به عراق آمد علی بن یقطین به او گفت: متأسف است که او را در چنین وضعی می بیند امام به او فرمود:

یا علیّ انّ للّه تعالی اولیاء مع اولیاء الظّلمه یدفع بهم عن اولیاءه و انت منهم یا علیّ.[۸۷]

یا علی خدا را دوستانی در صفوف دوستان ستمکاران هست که بوسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می کند و تو از آنها هستی.

انّ للّه مع کلّ طاغیه وزیرا من اولیاءه یدفع به عنهم.[۸۸]

خدا را در کنار هر طغیانگری یارانی هست که بوسیله آنها بلاها را از دوستانش دفع می کند.

تأکید امام بر صحت و حتی لزوم کار علی بن یقطین و نیز جملات فوق مخصوصا جمله اخیر نشان می دهد که آن حضرت از وی در رابطه با دفاع از شیعیانش بهره گیری می کرده است. درباره علی بن یقطین خبر چینی های فراوانی شد که با استفاده از تقیّه و راهنمائیهای امام کاظم از مهلکه نجات یفت.[۸۹] ابن یقطین همچنین در حل پاره ای از مشکلات مذهبی که حکومت با آن درگیر می شد می کوشید تا از نظرات امام کاظم(ع)بهره گیری کند.[۹۰]

مبارزه با علمای خود فروخته و فاسدی که خود را در خدمت دربار عباسی قرار داده بودند نمونه دیگری از مبارزات امام کاظم(ع)است که در کلمات آن حضرت دیده می شود وجود این افراد در دستگاه خلافت، مشروعیّت آن را از نظر عوام تضمین می کرد و لذا یک نوع مانع در برابر سقوط آن به حساب می آمد به همین جهت چنین افرادی در دستگاه خلافت از محبوبیّت فراوانی نیز برخوردار بودند.

در روایتی از آن حضرت آمده که رسول خدا (ص)فرمود:

الفقهاء امناء الرّسل مالم یدخلو فی الدّنیا[۹۱]

فقهاء تا هنگامی که خود را به دنیا نفروخته اند امنای پیامبرانند.

سوال شد چگونه در دنیا داخل می شوند؟فرمود:

اتّباع السّلطان فاذا فعلو ذلک فاحرذروهم علی ادیانکم.

یعنی پیروی از حکّام نمایند وقتی که چنین کردند از آنها برای حفظ دینتان دوری جوئید.

نمونه های چنین علمائی کسانی بودند که هارون هنگام شهادت امام در رابطه با طبیعی قلمداد کردن رحلت آن حضرت بهره گیری کرد و از وجهه آنها برای تحمیق مردم استفاده کرد.

مباحث کلامی و مشکلات فکری و سیاسی

از جمله مذهب اسلامی که در اواخر قرن اول هجری پیدا شد و پس از آن هم سهم عمده ای در درگیریهای فکری جامعه اسلامی برعهده گرفت، مذهب اعتزال بود، اصل اساسی این مذهب توجیه مسائل دین در سایه عقل بود، «واصل بن عطاء»و «عمرونب عبید»از جله مهمترین رهبران آن بودند. توجیه مسائل دینی در پرتو عقل چیزی نبود که برای شیعیان قابل قبول نباشد اما نکتۀ مهم این بود که سپردن مقوله های دینی بدست عقل، بطوری که در توجیه و تحلیل عقلی این مقوله ها راه افراط سپرده شود، کاری نبود که نتایج مطلوبی به بار آورد از نمونه های آن انواع و اقاسم عقائید است که بوسیله این عقل گرایان در رابطه با توحید مطرح شده است، گاهی صفات متضاد بر خدا نسبت داده و گاه برخی از صفاتی را که به تصریح قرآن، خدا متّصف بهآنها است از او سلب کرده اند.

توجیهات عقلی آنها خطری برای جذب برخی از شیعیان بود، گرچه افرادی چون هشام بن حکم خود به تنهائی از عهدۀ آنان برمی آمدند لذا ائمه شیعه در عین عنایت به عقل، حدّ مشخّصی برای کاربرد آن در مسائل دینی تعیین کرده بودند مسالی از دینن که تأمّل در آنها نجر به خبطهای بزرگی می شد، بخصوص در رابطه با صفات باریتعالی که ممکن بود مسئله به کفر و انکار و تعطیل نیز منجر شود در زمان امام موسی بن جعفر(ع) اینگونه تأویلات فراوان بود لذا آن حضرت در رابطه با صفات خدا و ابحاثی نظیر آن، رهنمودهای بسیار مهم و ارزنده ای دارند از آن جمله وقتی درباره صفات خدا از وی سؤال کردند فرمود:

لا تجاوزوا عمّا فی القرآن.[۹۲]

از آنچه در قرآن است پا فراتر نگذارید.

و در تعبیر دیگری فرمود:

لا تتجاوز فی التّوحید ما ذکره اللّه تعالی فی کتابه فتهلک.[۹۳]

در رابطه با توحید از آنچه خدای تبارک و تعالی در کتاب خود ذکر کرده پا فراتر نگذار که هلاک می شوی.

و در روایت دیگری آمده:

انّ اللّه اعلی و اجلّ و اعظم من ان یبلغ کنه صفته فصفوه بما وصفت به نفسه کفّوا عمّا سوی ذلک.[۹۴]

خداوند بالاتر و بزرگتر از آن است که کسی بتواند به حقیقت صفت او برسد پس او را همانگونه که خودش توصیف فرموده بشناسید و از غیر آن دست بردارید.

و زمانی که خود می خواست صفات خدا را بشمارد تنها از مضامین قرآن بهره می گرفت و پا فراتر نمی نهاد.[۹۵] و در مقابل اهل حدیث که از مشبّه بوده و با تشبّث به ظواهر آیات و روایات می کوشیدند برای خدا صفات انسانی و مادی بتراشند، نیز ایستاده و خدا را از هر نوع تشبنیه و صفت مادّی مبرّا می ساخت.[۹۶]

وقتی به او گفته شد عدّه ای را عقیده بر آن است که خدا به سماء الدّنیا (آسمان دنیا)نزول می کند فرمود:

انّ اللّه لا ینزل ولا یحتاج الی ان ینزل انّما منظره فی القرب و البعد سواء.[۹۷]

خدا تنزّل نمی کند و احتیاجی بدان ندارد زیرا دور و نزدیک بطور مساوی در منظر و معرض دید او است.

کلمات دقیق و بسیار گرانبهائی پیرامون صفات خدا از موسی بن جعفر(ع)رسیده است.[۹۸]

نمونه های دیگر روایاتی است در رابطه با مسائل اسلامی که از آن حضرت نقل شده است و هدف این روایات معمولا توضیح مواضع اعتقادی شیعه در برابر معتزله از یکطرف و اهل حدیث از طرف دیگر می باشد که یکی راه افراط و دیگری راه تفریط می پیمایند.

در بحث جبر و اختیار استدلالهای محکم و زیبائی از موسی بن جعفر(ع)نقل شده است. او در مقابل ابوحنیفه امام اعظم اهل سنّت به این استدلالها پرداخته و او را به زانو درآورد.

پی نوشت ها

[۱] رک، مناقب ج ۲/۳۸۲ ارشاد/۲۷۹/عمده الطالب/۱۹۶. الصواعق المحرقه/۲۰۳. جهاد الشیعه/۲۵۱.

[۲] ارشاد/۲۷۷.

[۳] اعلام الوری/۲۹۸.

[۴] شرح نهج البلاغه ج ۱۵/۲۷۳.

[۵] تاریخ یعقوبی ج ۲/۴۱۴، ط دار صادر.

[۶] شذرات الذهب ج ۱/۳۰۴.

[۷] مرآت الجنان ج ۱۰/۳۹۴.

[۸] تهذیب التهذیب ج ۱/۳۳۹.

[۹] عمده الطالب /۱۹۶.

[۱۰] تاریخ بغداد ج ۱۳ /۲۷. و فیات الاعیان ج ۵/۳۰۸.

[۱۱] تاریخ بغداد ج ۱۳ /۲۷. و فیات الاعیان ج ۵/۳۰۸.

[۱۲] مقاتل الطالبین/۳۳۲.

[۱۳] میزان الاعتدال ج ۴/۲۰۱.

[۱۴] مقاتل الطالبیین/۳۳۲.

[۱۵] عیون اخبار الرضا ج ۱/۳۱.

[۱۶] تتمه المختصر ج ۱/۲۱۰. مسند الامام الکاظم ج ۱/۴۲. زهر الاداب ج ۱/۱۳۳.ارشاد، ۲۸۱.

[۱۷] صفه الصفوه ج ۲/۱۰۳. الصواعق المحرقه /۲۰۴.

[۱۸] الخرائج/۲۹۳. مسند الامام الکاظم ج ۱/۳۹۰.

[۱۹] عیون اخبار الرضا ج ۱/۳۱.

[۲۰] کافی ج ۱/۳۰۹-۳۰۷.

[۲۱] رجال کشی/۳۰۲، ط نجف، مطبعه الاداب.

[۲۲] الغیبه، نعمانی/۳۲۴.

[۲۳] همان، ص ۳۲۶.

[۲۴] بحارالانوار ج ۴۸ /۲۵.

[۲۵] الغیبه، نعمانی/۳۲۸.

[۲۶] ارشاد/۲۶۷.

[۲۷] کافی ج ۱/۳۵۲-۳۵۱. الخرائج و الجرائح/۲۹۷.

[۲۸] وجه تسمیۀ دیگری نیز برای این فرقه ذکر شده است، به فرق الشیعه/۷۷ مراجعه شود.

[۲۹] فرق الشیعه /۷۸ -۷۷.

[۳۰] الفصول المختاره/۲۵۳.

[۳۱] شیخ مفید تعداد کسانی را که به امامت او قائل شدند بسیار اندک می داند، رک الفصول المختاره / ۲۵۲.

[۳۲] گویا این دو شخص پیش از آن فوت کرده بودند.

[۳۳] گویا این دو شخص پیش از آن فوت کرده بودند.

[۳۴] فرق الشیعه/۷۹.

[۳۵] اعلام الوری /۲۸۸.

[۳۶] تاریخ فخری/۲۲۲ و ۲۲۱، ترجمۀ گلپایگانی.

[۳۷] مناقب ج ۲/۳۷۹. مسند الامام الاکظم ج ۱/۵۲-۵۱.

[۳۸] سورۀ محمد/۴۷.

[۳۹] حیاه الامام موسی بن جعفر ج ۱/۴۵۴ به نقل از نور الابصار/۱۳۶. تاریخ بغداد ج ۱۳/۳۰. وفیات الاعیان ج ۵/۳۰۸. مناقب ج ۲/۲۶۴. جهاد الشیعه/۲۵۱ به نقل از مقاتل الطالبین/۵۰۰. مسند الامام الکاظم ج ۱/۵۷ به نقل از کشف الغمه ج ۲/۲۱۳. الکامل فی التاریخ ج ۶/۸۵. مرآه الجنان ج ۱/۳۹۴. تتمه المختصر ج ۱/۳۱۰. شذرات الذهب ج ۱/۳۰۴.

[۴۰] التهذیب ج ۴/۳۰۴.

[۴۱] حیاه الامام موسی بن جعفر ج ۱/۴۷۲ به نقل از بحارالانوار ج ۱۱/۲۷۸، مناقب ج ۲/۳۷۰.

[۴۲] رک مناقب ج ۲/۳۷۰. عیون اخبار الرضا ج ۱/۷۹. دعای مفصلی که امام با رسیدن خبر تهدید از جانب خلیفه خوانده، معروف به جوشن صغیر است که در کتب ادعیه وارد شده است.

[۴۳] مقاتل الطالبین/۲۹۸ و ۲۹۷.

[۴۴] مقاتل الطالبین/۳۰۲.

[۴۵] البیّنه/۱.

[۴۶] ابراهیم/۲۸.

[۴۷] رک اختصاص/۲۶۲. تفسیر عیاشی ج ۲/۲۳۰. بحار الانوار ج ۴۸/۱۳۸.

[۴۸] عیون الاخبار الرضا، ج ۱/۷۶.

[۴۹] رک عیون الاخبار الرضا، ج ۱/۹۳.

[۵۰] مروج الذهب ج ۳/۳۵۶. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب ج ۱/۳۰۴. وفیات الاعیان ج ۵/۳۰۱ -۳۰۹.

[۵۱] عیون الاخبار الرضا ج ۱/۲۷۳. امالی صدوق/۲۲۶ و رک مهج الدعوات، ابن طاووسی /۲۴۵. مسند الامام الکاظم ج ۱/۹۲.

[۵۲] کشف الغمه ج ۲/۱۷۶.

[۵۳] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲۰/۳۳۴.

[۵۴] وفیات الاعیان ج ۶/۱۷۴- تفسیر ابن کثیر ج ۲/۱۵۵. درّ المثنور ج ۳/۲۸- نورالابصار/۲۲-۲۱.

[۵۵] حیاه السیاسیه للامام الحسن/۳۵-۳۴.

[۵۶] نور الابصار/۱۴۹-۱۴۸. عیون اخبار الرضا ج ۱/۸۵-۸۴. الصواعق المحرقه /۲۰۳. ینابیع الموده/ ۴۳۵. مسند الامام الکاظم ج ۱/۵۰.

[۵۷] الاحتجاج ج ۲/۱۶۷.

[۵۸] ابن اثیر ج ۶/۱۶۴ و رک احتجاج ج ۲/۱۶۵- روضه الواعظین/۱۸۴و. الصواعق المحرقه/۲۰۴.

[۵۹] مرآه الجنان ج ۱/۳۹۵.

[۶۰] کامل الزارات/۱۸- کافی ج ۴/۵۵۳.

[۶۱] مقاتل الطالبین/۳۰۳.

[۶۲] مستدرک الوسائل ج ۱۲/۲۸۹.

[۶۳] رجال کشی /۲۶۲-۲۵۶ ط مشهد.

[۶۴] همان/۲۷۱.

[۶۵] اکمال الدین/۳۶۲. بحار الانوار ج ۴۸/۲۰۴-۱۹۷. مسند الامام الکاظم ج ۱/۳۹۹.

[۶۶] عیون اخبار الرضا ج ۱/۱۰۰.

[۶۷] ارشاد/۲۷۹. مسند الامام الکاظم ج ۱/۱۱۵. مناقب ج ۱/۳۷۱.

[۶۸] عیون اخبار الرضا ج ۱/۶۹.

[۶۹] سرّ السلسله العلویه/۳۵. مسند الامام الکاظم ج ۱/۱۲۷ به نقل از بخاری.

[۷۰] مناقب ج ۲/۳۸۵.

[۷۱] ارشاد/۲۸۰.

[۷۲] ارشاد و رک روضه الواعظین/۱۸۷.

[۷۳] مرحوم صدوق می نویسد: فردای آن روز در الی که در جایگاه رسول خدا بود در حال نماز او را دستگیر کردند. عیون اخبار الرضا ج ۱/۷۳.

[۷۴] مقاتل الطالبین/۳۳۵. الائمه الاثنی عشر، ابن طولون/۹۱. جهاد الشیعه/۳۰۲.

[۷۵] شهری است در قسمت شرقی فرات.

[۷۶] مقاتل الطالبین/۳۳۶.

[۷۷] همان/۳۳۵.

[۷۸] رجال کشی /۵۰۳.

[۷۹] دلائل الامامه/۱۴۷.

[۸۰] رک ابن خلّکان ج ۵/۳۱۰- عمده الطالب/۱۹۶.

[۸۱] مقاتل الطالبیین/۳۳۶.

[۸۲] تاریخ گزیده/۲۰۴.

[۸۳] کشف الغمه ج ۲/۲۳۴.

[۸۴] رجال کشی ص ۴۴۱.

[۸۵] بحار الانوار ج ۴۸ ص ۱۳۶.

[۸۶] رجال کشّی ص ۴۳۳.

[۸۷] قرب الاسناد ص ۱۲۶.

[۸۸] رجال کشّی ص ۴۳۵.

[۸۹] ارشاد ص ۲۷۴-۲۷۵.الخرائج و الجرائح ص ۲۹۷.

[۹۰] تفسیر عیاشی ج ۱، ص ۱۸۵.

[۹۱] بحار الانوار ج ۲ ص ۳۶.

[۹۲] المحاسن ص ۲۳۹- کافی ج ۱ ص ۱۰۲.

[۹۳] توحید ص ۷۶.

[۹۴] کافی ج ۱، ص ۱۰۵.

[۹۵] توحیدص ۷۶.

[۹۶] توحید ص ۷۵، ۹۷، ۹۹.

[۹۷] کافی ج ۱ ص ۱۲۵. احتجاج ج ۲ ص ۱۵۶.

[۹۸] توحید ص ۱۴۱، ۱۴۷، ۱۷۵، ۱۷۸، ۱۸۳.

منبع

حوزه نت

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.