احتجاج به واقعه غدیر خم

مقدمه:
یکی از امتیازات شیعیان نسبت به بقیه فرقه‌های مسلمان، داشتن رهبری بنام علی بن ابیطالب است. رهبری با ویژگی‌های منحصر به فردی که به گفته موافق و مخالف احدی از صحابه پیامبر چنین ویژگی‌ها را ندارد. یکی از این ویژگی‌ها ولایت و خلافت حضرتش می‌باشد، پیامبر (صلوات الله علیه واله) از همان روزی که دعوتش را آشکار کرد، به معرفی علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) به عنوان خلیفه و جانشین خودش اهتمام داشت، و تا رو زا خر عمر مبارکش دست از معرفی علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) به عنوان خلیفه و جانشین خودش برنداشت. یکی از دلیل‌های روشن و جاودانه که دلالت بر خلافت علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) دارد حدیث غدیر است، پیامبر بزرگوار (صلوات الله علیه واله) در سال دهم هجری سال شهادت حضرتش در منطقه خم علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) را به عنوان خلیفه خودش معرفی نمود. اما از آنجا که حق و باطل همیشه بوده و هستند، از همان روز عید غدیر در سال دهم تا به امروز، باطل و پیروانش هرچه توانستند انجام دادند تا مردم را از خلیفه واقعه‌ای پیامبر دور کنند. یکی از راه‌های منحرف کردن مردم ساده لوح و بی اطلاع از حقایق تاریخی تشکیک در جریان غدیر است. و چون بنای ما بر تطویل و زیاده نیست، این شبهه به طور خلاصه و با استفاده از کتاب‌های مخالفین پاسخ گفتیم، امید دارم این مختصر مقبول صاحب غدیر و احیاگر غدیر (عجل الله تعالی فرجه) و شما پیروان غدیر قرار گیرد.
طرح شبهه:
و لو کان نصاً لادعاها علی رضی الله عنه لأنه أعلم بالمراد، ودعوى ادعائها باطل ضروره، و دعوی علمه یکون نصاً على خلافته وترک ادعائها تقیه أبطل من أن یبطل. ما أقبح مله قوم یرمون إمامهم بالجبن و الخور و الضعف فی الدین مع أنه من أشجع الناس و أقواهم. این شیخ وهابی در قسمت پایانی شبهه خود مدعی است، اگر حدیث «غدیر» نص در ولایت و امامت است پس چرا خود «علی بن ابیطالب» (سلام الله علیه) بدان تمسک نکرده است. اگر بگویید ایشان تقیه کرده است حضرتش را متهم به جبن و ترس کرده‌اید و چنین چیزی درست نیست. در پاسخ ایشان باید گفت مناشده به حدیث غدیر و تمسک به آن هم در سیره «علی بن ابیطالب» (سلام الله علیه و آله) و فرزندان بزرگوارش (صلوات الله علیهم) بوده است و حتی غیر اهل بیت هم به حدیث غدیر تمسک کرده‌اند که عبارت است از: ۱- یوم الشورى. ۲- مناشدته ایّام عثمان. ۳- مناشدته یوم الرحبه درکوفه. ۴- مناشده روز الجمل. ۵- حدیث رکبان فى الکوفه. ۶- مناشده یوم صفّین. ۷- احتجاج فاطمه الزهراء بنت رسول اللّه (ص) به حدیث غدیر. ۸ – احتجاج امام حسن (علیه‌السلام). ۹- مناشده إمام حسین علیه‌السلام. ۱۰- احتجاج عبداللّه بن جعفر، به حدیث غدیر بر معاویه. ۱۱- احتجاج برد، بر عمرو بن العاص به حدیث غدیر. ۱۲ – احتجاج عمرو بن العاص، به حدیث غدیر بر معاویه.۱۳- احتجاج عمّار بن یاسر، روز صفّین.۱۴– احتجاج اصبغ بن نباته، در مجلس معاویه. ۱۵- مناشده شابّ، أبا هریره به حدیث غدیر در کوفه. ۱۶- مناشده رجل، زید بن أرقم به حدیث غدیر. ۱۷- مناشده رجل عراقى، جابر بن عبداللّه الأنصارى. ۱۸- احتجاج قیس بن عباده بحدیث الغدیر على معاویه. ۱۹- احتجاج دارمیه حجونیّه، بر معاویه. ۲۰- احتجاج عمرو الاودى، على مناوئى أمیرالمؤمنین علیه‌السلام. ۲۱- احتجاج عمر بن عبدالعزیز. ۲۲- احتجاج المأمون بر فقها به حدیث غدیر.
اما اسناد:
به دلیل زیاد بودن فقط به اسناد یازده مورد از این احتجاجات اشاره می‌کنیم:

۱- استدلال به حدیث غدیر توسط خود علی بن ابیطالب در روز تشکیل شورا:
کنتُ على الباب یوم الشورى مع علیّ علیه‌السلام فی البیت، و سمعتُه یقول لهم: «لأَحتجّنَّ علیکم بما لا یستطیعُ عربیُّکم و لا عجمیُّکم تغییر ذلک. ثمّ قال:أَنشُدکُمُ اللَّهَ أیُّها النفر جمیعاً: أ فیکم أحدٌ وحّد اللَّه قبلی؟ قالوا: لا. قال: فأَنشُدکُمُ اللَّهَ: هل منکم أحدٌ له أخٌ مثل جعفر الطیّار فی الجنّه مع الملائکه؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدکُمُ اللَّهَ: هل فیکم أحدٌ له عمٌّ کعمّی حمزه أسد اللَّه و أسد رسوله سیّد الشهداء غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدکُمُ اللَّه: هل فیکم أحدٌ له زوجهٌ مثلُ زوجتی فاطمهَ بنت محمد سیّده نساء أهل الجنّه، غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: أَنشُدُکُمْ باللَّه: هل فیکم أحدٌ له سِبطانِ مثلُ سِبطیَّ الحسن و الحسین سیِّدَیْ شبابِ أهلِ الجنّه غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدکُمْ باللَّه: هل فیکم أحدٌ ناجى رسول اللَّه مرّاتٍ- قدّمَ بین یدَی نجواهُ صدقهً- قبلی؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فأَنشُدکُمْ باللَّه: هل فیکم أحد قال له رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه، و انصر من نصره، لیبلِّغ الشاهد الغائب، غیری؟» قالوا: اللّهمّ لا. (۱) مناشده امیرالمؤمنین علیه‌السلام در روز شورى به سال ۲۳- و یا- آغاز سال ۲۴ از هجرت. اخطب خطباء خوارزم- حنفى- گوید: ……ابى الطفیل- عامر بن واثله که گفت: من در روز شورى دربان بودم و على علیه‌السلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنیدم که به آن‌ها می‌فرمود: من به طور مؤکّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چیز یکه هیچ فرد عربى و غیر عربىّ از شما نتواند آن‌را دگرگون نماید، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند می‌دهم به خدا، که آیا در میان شما کسى هست که پیش از من به وحدانیت خدا ایمان آورده باشد؟ همگى گفتند:نه، فرمود شما را به خدا سوگند می‌دهم که در میان شما کسى هست که برادرى چون جعفر طیّار داشته باشد که در بهشت با فرشت‌گان پرواز می‌کند؟ همگى گفتند: نه به خدا قسم، فرمود شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا در میان شما غیر از من کسى هست که عمویی چون عموى من حمزه داشته باشد که شیر خدا و شیر رسول خدا و سرور شهیدان است؟ گفتند: نه به خدا قسم، فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا در میان شما جز من کسى هست که همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه علیه و آله داشته باشد، که بانوى زنان اهل بهشت است، گفتند: نه به خدا قسم، فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا در میان شما جز من کسى هست، که دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسین داشته باشد که دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت می‌باشند؟ گفتند: نه به خدا قسم، فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا در میان شما جز من و پیش از من کسى هست که چندین بار با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نجوى کرده باشد و پیش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه به خدا قسم، فرمود:شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا در میان شما جز من کسى هست که رسول خدا درباره او فرموده باشد: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، لیبلغ الشاهد الغائب گفتند: نه به خدا قسم، …
۲-احتجاج حضرت علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) به حدیث غدیر در جنگ جمل با طلحه:
أخبرنی الولید وأبو بکر بن قریش ثنا الحسن بن سفیان ثنا محمد بن عبده ثنا الحسن بن الحسین ثنا رفاعه بن إیاس الضبی عن أبیه عن جده قال کنا مع علی یوم الجمل فبعث إلى طلحه بن عبید الله أن القنی فأتاه طلحه فقال نشدتک الله هل سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من ولاه وعاد من عاداه قال نعم قال فلم تقاتلنی قال لم أذکر قال فانصرف طلحه. (۲) حافظ بزرگ ابو عبد اللّه- حاکم- بررسى در طریق روایت نموده از ولید و ابى بکر بن قریش که آن دو از حسن بن سفیان و او از محمّد بن عبده و او از حسن بن حسین و او از رفاعه بن ایاس ضبّى و او از پدرش و او از جدش نقل نموده که: در جنگ جمل با على علیه‌السلام بودیم، آن حضرت فرستاد نزد طلحه بن عبید اللّه و ملاقات با او را خواستار شد، در نتیجه طلحه به نزد آن حضرت آمد، به او فرمود تو را به خدا سوگند می‌دهم آیا از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله شنیدى که مى‏فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، طلحه گفت: آرى، فرمود: پس چرا با من مقاتله و نبرد می‌کنی!؟ گفت متذکر نبودم راوى گوید که طلحه از خدمت آن جناب بازگشت نمود.
۳- مناشده امیرالمؤمنین (سلام الله علیها) به حدیث غدیر در رحبه:
در رُحبَه امیرالمؤمنین جمیعتی را جمع کرد و فرمود کسانی که در «غدیر» حاضر بودنند شهادت دهند که جمعیتی شهادت دادنند که درباره تعداد آن اختلاف است و هم در صحابه و هم در میان تابعین از ناقلین این جریان هستند. (۳)
۴- احتجاج فاطمه زهرا (سلام الله علیها).
….. حدّثتنا فاطمه و زینب و أُمّ کلثوم بنات موسى بن جعفر علیه‌السلام، قلن: حدّثتنا فاطمه بنت جعفر بن محمد الصادق، حدّثتنی فاطمه بنت محمد بن علیّ، حدّثتنی فاطمه بنت علیّ بن الحسین، حدّثتنی فاطمه و سکینه ابنتا الحسین بن علیّ، عن أُمّ کلثوم بنت فاطمه بنت النبیّ، عن فاطمه بنت رسول اللَّه- صلّى اللَّه علیه و رضی عنها- قالت: «أَ نسیتُم قول رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم یوم غدیر خُمّ: من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، و قوله صلى الله علیه و سلم: أنت منّی بمنزله هارون من موسى علیهما السلام؟».(۴) حدیث نمودند براى ما: فاطمه، و زینب، وام کلثوم، دختران موسى بن جعفر علیهماالسّلام که آن‌ها گفتند: حدیث نمود براى ما فاطمه دختر جعفر بن محمّد صادق علیهماالسّلام، و گفت: حدیث نمود براى من، فاطمه دختر محمّد بن على علیهما السّلام و او گفت: حدیث نمود براى من: فاطمه دختر على بن الحسین علیهما السّلام و گفت: حدیث نمودند براى من: فاطمه و سکینه دختران حسین بن على علیهماالسّلام ازم کلثوم دختر فاطمه علیهاالسّلام دختر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله که فاطمه علیهاالسّلام دختر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: آیا فراموش کردید گفتار رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را در روز غدیر که فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه.
۵- احتجاج بُرد بر عمر و بن العاص به حدیث غدیر.
و ذکروا أنَّ رجلًا من همْدان یقال له: بُرد، قدم على معاویه فسمع عَمْراً یقع فی علیٍّ علیه السلام فقال له: یا عمرو إنَّ أشیاخنا سمعوا رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم یقول: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه»، فحقٌّ ذلک أم باطل؟ فقال عمرو: حقٌّ و أنا أزیدک: إنَّه لیس أحدٌ من صحابه رسول اللَّه له مناقب مثل مناقب علیٍّ! ففزِع الفتى. فقال عمرو: إنَّه أفسدها بأمره فی عثمان. فقال برد: هل أمر أو قتل؟ قال: لا، و لکنّه آوى و منع. قال: فهل بایعه الناس علیها؟ قال: نعم. قال: فما أخرجک من بیعته؟ قال: اتّهامی إیّاه فی عثمان. قال له: و أنت- أیضاً- قد اتُّهِمتَ. قال: صدقتَ، فیها خرجتُ إلى فلسطین. فرجع الفتى إلى قومه، فقال: إنَّا أتینا قوماً أخذنا الحجّه علیهم من أفواههم؛ علیٌّ على الحقّ فاتّبعوه. (۵) ذکر کرده‏اند که: مردى از (همدان) بنام «برد» به نزد معاویه آمد، در آن هنگام از عمر و بن عاص شنید که نسبت به علی علیه السّلام سخنان ناروا و توهین آمیز می‌گوید! به او گفت: همانا بزرگان ما از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله شنیده‏اند که فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، آیا این مطلب حق و درست؟ یا نادرست و باطل است؟ عمر و بن عاص گفت: حق و درست است و من بر آنچه شنیده‏اى می‌افزایم و میگویم: احدى از صحابه رسول خدا نیست که مناقبى چون مناقب على براى او باشد، آن جوان همدانى (برد) بیتاب و هراسان شد، عمر و گفت: على مناقب خود را به سبب اقدامى که درباره عثمان نمود تباه و نابود ساخت! برد گفت: آیا على علیه¬السّلام امر به کشتن عثمان نمود یا خود اقدام به کشتن او کرد؟ عمرو گفت: نه (او نه امر نمود و نه خود او را کشت) ولى پناه داد (قاتل او را) و منع کرد (از دست یافتن به او)، برد گفت: آیا (با این وصف) مردم با او به خلافت بیعت کردند!؟ گفت: آرى، برد گفت: پس چه چیزى تو را از بیعت على علیه السّلام خارج نمود؟ گفت: متهم دانستن من او را درباره قتل عثمان، برد گفت: تو خود نیز مورد چنین اتّهامى واقع شدى؟ عمرو گفت: راست گفتى، و به همین علّت به فلسطین رفتم، پس از این محاوره و احتجاج جوان نام برده (برد) به سوی قبیله و قوم خود برگشت و بنا گفت: ما به سوی قومى رفتیم و علیه آن قوم از لفظ خودشان برهان (و سند محکومیتشان را) گرفتیم على علیه¬السّلام بر حق است، از او پیروى کنی.
۶- احتجاج عمرو بن العاص بر معاویه به حدیث غدیر:
أمّا ما نسبتَ أبا الحسن أخا رسول اللَّه و وصیّه إلى البغی و الحسد على عثمان و سمّیت الصحابه فسَقهً، و زعمت أنَّه أشلاهم «۲» على قتله، فهذا کذب و غوایه. ویحک یا معاویه، أما علمت أن أبا الحسن بذل نفسه بین یدی رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم و بات على فراشه!؟ و هو صاحب السبق إلى الإسلام و الهجره، و قد قال فیه رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: «هو منّی و أنا منه»؛ و «هو منّی بمنزله هارون من موسى إلّا أنَّه لا نبیّ بعدی».و قال فی یوم غدیر خُمّ: «ألا من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه، و انصُر من نصره، و اخذُل من خَذَله» (۶) … نامه‏اى را ذکر نموده که معاویه به عمرو بن عاص نوشته و ضمن آن نامه او را در جنگ صفین به یاری خود ترغیب نموده، و سپس نامه‏اى را از عمرو ذکر کرده که به معاویه جواب داده و قریبا در شرح احوال عمرو بن عاص بهر دو نامه اطلاع و وقوف خواهید یافت، و از جمله مطالب نامه عمرو در جواب به معاویه این جمله است: و امّا آنچه را که بابى الحسن (على علیه¬السّلام) برادر و وصى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله دایر به ستم نمودن آن جناب و رشک بردن او بر عثمان نسبت دادى و صحابه را فاسق نامیدى و چنین پنداشتى که او آن‌ها را وادار به کشتن عثمان نمود، این مطلب خلاف واقع و پنداشتن آن گمراهى است! و ای بر تو اى معاویه! آیا ندانستى که ابو الحسن جان خود را در راه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بذل نمود و در فراش او خوابید!؟ و او در اسلام و هجرت بر سایرین سبقت دارد و رسول خدا صلى اللّه علیه و آله درباره او فرمود: على از من است و من از على هستم، و او از من به منزله هارون است از موسى، جز آنکه پس از من پیغمبرى نیست، و درباره او در روز غدیر خم فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.
۷- (احتجاج عمار بن یاسر بر عمرو بن عاص) در روز صفین سال ۳۷
نصر بن مزاحم کوفى در کتاب «صفّین» صفحه ۱۷۶ در حدیثى طولانى از عمار بن یاسر روایت نموده که در روز صفّین خطاب به عمرو بن عاص نمود و گفت: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله مرا امر فرمود که با ناکثین (شکنندگان پیمان) جنگ کنم، و من با آن‌ها (اصحاب جمل، طلحه و زبیر و یارانشان) جنگ نمودم، و مرا فرمود که با قاسطین (منحرفین از طریق حق) روبرو شوم، و شما آن هایید و امّا مارقین (آن‌ها که از دین بیرون جستند) نمی‌دانم آنان را درک می‌کنم یا نه؟ اى ابتر (بلا عقب) :آیا تو نمی‌دانسته‏اى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله درباره على علیه¬السّلام فرمود:من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انا مولى الله و رسوله و علىّ بعده و لیس لک مولى. عمرو در جواب عمّار گفت: اى ابوالیقظان (کنیه عمّار است) چرا مرا دشنام می‌دهی؟ (۷)
۸- احتجاج أصبغ بن نباته به حدیث غدیر در مجلس معاویه.
کتب أمیر المؤمنین- صلوات اللَّه علیه- أیّام صفِّین کتاباً إلى معاویه بن أبی سفیان، و أرسله إلیه بید أصبغ بن نباته- المترجم (ص ۶۲) – قال الأصبغ:فدخلت على معاویه و هو جالسٌ على نَطعٍ من الأَدَم متّکئاً على وسادتین خضراوین، و عن یمینه عمرو بن العاص، و حَوْشب، و ذو الکلاع، و عن شماله أخوه عتبه المتوفّى (۴۳، ۴۴) و ابن عامر بن کریز عبد اللَّه المتوفّى (۵۷، ۵۸) و الولید ابن عقبه الفاسق بنصِّ القرآن، و عبدالرحمن بن خالد المتوفّى و شرحبیل بن السمط المتوفّى (۴۰، ۴۱)، و بین یدیه أبوهریره، و أبوالدرداء و النعمان بن بشیر المتوفّى (۶۵)، و أبوأمامه الباهلی صُدَیّ المتوفّى (۸۱) فلمّا قرأ الکتاب قال: إنَّ علیّا لا یدفع إلینا قتله عثمان. قال الأصبغ: فقلت له: یا معاویه لا تعتلَّ بدم عثمان، فإنّک تطلب الملک و السلطان، و لو کُنتَ أردتَ نصره حیّا لنصرته، و لکنّک تربّصت به؛ لتجعل ذلک سبباً إلى وصول الملک. فغضب من کلامی، فأردت أن یزید غضبه، فقلت لأبی هریره: یا صاحب رسول اللَّه إنّی أُحلّفک بالذی لا إله إلّا هو عالم الغیب و الشهاده، و بحقِّ حبیبه المصطفى- علیه و آله السلام- إلّا أخبرتَنی أشهدتَ یوم غدیر خُمّ؟ قال: بلى شهدتُه. قلت: فما سمعته یقول فی علیّ؟ قال: سمعته یقول: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه، و انصُر من نصره، و اخذُل من خَذَله».قلت له: فإذاً أنت- یا أبا هریره- والیتَ عدوَّه، و عادیت ولیَّه. فتنفّس أبو هریره الصعداء، و قال: إنَّا للَّه و إنَّا إلیه راجعون. (۸) امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه در ایّام جنگ صفّین نامه‏اى به معاویه بن ابى سفیان نوشت و بدست اصبغ بن نباته داد که به او برساند، نام برده گوید بر معاویه داخل شدم در حالیکه بر قطعه چرمى نشسته بود و بر دو بالشت سبزى تکیه داده بود، در طرف راست او عمرو بن عاص، و حوشب، و ذو الکلاع «۱» و در طرف چپ او برادرش عتبه ابن ابى سفیان (متوفّاى سال ۴۳/۴) و عبد اللّه بن عامر بن کریز (متوفّاى سال ۵۷/۸) و ولید (فاسق به نص قرآن) بن عقبه، و عبد الرحمن بن خالد (متوفّاى سال ۴۷) و شرحبیل بن سمط (متوفّاى سال ۴۰/۱) و در برابرش، ابو هریره و ابو الدرداء «۲» و نعمان بن بشیر (متوفّاى سال ۶۵) و ابو امامه باهلى (متوفّاى سال ۸۱) قرار داشتند، پس از آنکه معاویه نامه آن جناب را قرائت کرد، گفت: همانا على کشندگان عثمان را به ما تسلیم نمى‏کند، اصبغ گوید: به او گفتم اى معاویه خون عثمان را بهانه مگیر، تو جویاى پادشاهى و سلطنت هستى، و اگر در زمان زندگى عثمان می‌خواستی او را یارى کنى می‌کردی، ولى در کمین فرصت و در انتظار کشته شدن او بودى تا این امر را دست آویز رسیدن به مقصود (پادشاهى) قرار دهى، اصبغ گوید: معاویه از سخنان من در خشم شد و من خواستم خشم او بیشتر شود، لذا رو به ابى هریره کردم و به او گفتم اى یار رسول خدا صلى اللّه علیه و آله من تو را سوگند می‌دهم به آن خداوندى که معبودى جز او نیست و داناى آشکار و نهان است و به حق حبیبش مصطفى علیه و آله السلام که مرا خبر دهى، آیا روز غدیر خم را درک نمودى و حضور داشتى؟ گفت: بلى حاضر بودم، گفتم چه درباره على علیه¬السّلام از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله شنیدى؟ گفت: شنیدم می‌فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره، و اخذل من خذله. به او گفتم: بنا بر این اى ابا هریره، تو با دوست او دشمن شدى و با دشمن او دوست در این موقع ابو هریره نفس بلندى که حاکى از تأسف او بود کشید، و گفت: انا لله و انا الیه راجعون.
۹- مناشده جوانی با ابی هریره به حدیث غدیر در مسجد کوفه.
… فقام إلیه شابّ، فقال: أنشُدُک باللَّه سمعت رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم یقول: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه»؟ قال: فقال: إنّی أشهد أنّی سمعت رسول اللَّه یقول: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه».(۹) …حدیث نمود ما را ابو بکر بن ابى شیبه، به اخبار از شریک از ابى یزید داود اودى متوفّاى ۱۵۰، از پدرش یزید اودى، و حافظ ابن جریر طبرى نیز با دقت در طریق آورده از ابى کریب، از شاذان، از شریک، از ادریس و برادرش داود، از پدرشان یزید اودى که گفت: ابو هریره داخل مسجد شد، مردم گرد او جمع شدند، جوانى برخاست و رو به ابى هریره نموده و گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم، از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله شنیدى که فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، ابو هریره گفت: من شهادت می‌دهم که شنیدم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ابو هریره گفت: بار خدایا، آرى، آن جوان گفت: بنابراین من خدا را گواه می‌گیرم، به تحقیق تو، دشمن او را دوست گرفتى و با دوست او دشمنى نمودى و سپس از نزد او برخاست، و راویان چنین روایت نموده‏اند که: ابا هریره با کودکان در رهگذر هم‏غذا می‌شد و با آن‌ها بازى می‌کرد، و هنگامى که امیر مدینه بود خطبه چنین خواند: «الحمد للّه الّذى جعل الدین قیاما و ابا هریره إماما» یعنى حمد خدایی را که دین را قیام قرار داد و ابى هریره را امام نمود؛ و مردم را با این سخن می‌خندانید! و نیز هنگامی‌که امیر مدینه بود در بازار راه می‌رفت و هر گاه بمردى می‌رسید که در جلو او راه می‌رفت با پاى خود بر زمین می‌زد و می‌گفت: راه دهید راه دهید امیر آمد، و مقصودش خودش بود.
۱۰- احتجاج عمر بن عبد العزیز خلیفه اموی.
أبی بکر محمد التستری عن یعقوب، و عن عمر بن محمد السریّ- المتوفّى (۳۷۸) – عن ابن أبی داود، قالا: حدّثنا عمر بن شبّه، عن عیسى، عن یزید بن عمر بن مورق قال:کنت بالشام و عمر بن عبد العزیز یعطی الناس، فتقدّمتُ إلیه، فقال لی: ممّن أنت؟ قلت: من قریش. قال: من أیِّ قریش؟ قلت: من بنی هاشم [قال: من أیّ بنی هاشم؟] قال: فسکتُّ. فقال: من أیِّ بنی هاشم؟ قلت: مولى علیّ. قال: من علیّ؟ فسکتُّ، قال: فوضع یده على صدره، فقال: و أنا و اللَّه مولى علیّ بن أبی طالب- کرّم اللَّه وجهه. ثمّ قال: حدّثنی عدّه أنَّهم سمِعوا النبیّ صلى الله علیه و سلم یقول: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه». ثمّ قال: یا مزاحم کم تُعطی أمثاله؟ قال: مائه أو مائتی درهم. قال: أعطه خمسین دیناراً. (۱۰) (شوشترى) روایت نموده و او از یعقوب، و از عمر بن محمّد سرى (متوفاى ۳۷۸) از ابن ابى داود، و آن دو- از عمر بن شبّه، از عیسى، از یزید بن عمر بن مورق- که گفت: من در شام بودم هنگامى که عمر بن عبد العزیز بمردم عطا می¬نمود، من نیز به نزد او رفتم، به من گفت: تو از چه قبیله هستى؟ گفتم: از قریش، گفت از کدام گروه از قریش؟ گفتم: از بنى هاشم، گوید: در اینجا پس از کمى تامّل و سکوت گفت: از کدام قبیله از بنى هاشم؟ گفتم: از پیروان و دوستان على علیه¬السّلام، گفت: على کیست!؟ و ساکت شد، سپس دست خود را بر سینه نهاد و گفت: من نیز قسم به خدا، از دوستان على بن ابى طالب علیه¬السّلام هستم، سپس گفت: عدّه‏اى براى من حدیث نمودند که از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله شنیدند می‌فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، سپس خطاب به مزاحم «۱» کرد و گفت: به کسانی مانند این شخص چه مبلغی از عطاى مرا می‌دهی؟ گفت: صد، یا دویست درهم، گفت: به او (یعنى به من) پنجاه دینار اعطاء کن (ابن ابى داود گوید، دستور داد که شصت دینار اعطاء کند براى ولایت او نسبت به على بن ابى طالب علیه السّلام) سپس به من گفت: به محل و شهر خود برگرد، قریب آنچه به افرادی مانند تو اعطاء می‌شود، به تو نیز اعطاء خواهد شد.
۱۱- احتجاج مأمون عباسی بر فقهاء اهل سنت به حدیث غدیر.
….. إنَّ أمیر المؤمنین أمرنی أن أُحضر معی غداً مع الفجر أربعین رجلًا، کلّهم فقیهٌ یفقه ما یُقال له، و یحسن الجواب، فسمّوا من تظنّونه یصلح لِما یطلب أمیرالمؤمنین، فسمّینا له عدّه، و ذکر هو عدّه، حتى تمّ العدد الذی أراد، و کتب تسمیه القوم و أمر بالبکور فی السحر، و بعث إلى من یحضر فأمره بذلک، فغدونا علیه قبل طلوع الفجر، فوجدناه قد لبس ثیابه و هو جالس ینتظرنا، فرکب و رکبنا معه حتى صرنا إلى الباب، فإذا بخادم واقف، فلمّا نظر إلینا قال: یا أبا محمد أمیرالمؤمنین ینتظرک، فأُدخِلنا، فأمرنا بالصلاه فأخذنا فیها، فلم نستتمّها حتى خرج الرسول، فقال: ادخلوا، فدخلنا فإذا أمیر المؤمنین جالس على فراشه… إلى أن قال: ثمّ قال: إنّی لم أبعث فیکم لهذا، و لکنّنی أحببتُ أن أبسطکم أنَّ أمیرالمؤمنین أراد مناظرتکم فی مذهبه الذی هو علیه، و الذی یدین اللَّه به. قلنا: فلیفعل أمیر المؤمنین وفّقه اللَّه. فقال: إنَّ أمیرالمؤمنین یَدین اللَّه على أنَّ علیّ بن أبیطالب خیر خلفاء اللَّه بعد رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم، و أولى الناس بالخلافه له. قال إسحاق: فقلت: یا أمیرالمؤمنین إنَّ فینا من لا یعرف ما ذکر أمیرالمؤمنین فی علیّ، و قد دعانا أمیرالمؤمنین للمناظره. فقال: یا إسحاق اختر، إن شئت سألتک أسألک، و إن شئت أن تسأل فقل. قال إسحاق: فاغتنمتها منه، فقلت: بل أسألک یا أمیرالمؤمنین. قال: سل. قلت: من أین قال أمیرالمؤمنین: إنَّ علیّ بن أبیطالب أفضل الناس بعد رسول اللَّه و أحقّهم بالخلافه بعده؟ قال: یا إسحاق خبِّرنی عن الناس بِمَ یتفاضلون؛ حتى یُقال: فلانٌ أفضل من فلان؟ قلت: بالأعمال الصالحه. قال: صدقت. قال: فأخبرنی عمّن فضل صاحبه على عهد رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم، ثمّ إنَّ المفضول إن عمل بعد وفاه رسول اللَّه بأفضل من عمل الفاضل على عهد رسول اللَّه أ یلحق به؟ قال: فأطرقت، فقال لی: یا إسحاق لا تقل: نعم؛ فإنّک إن قلت: نعم، أوجدتک فی دهرنا هذا من هو أکثر منه جهاداً و حجّا و صیاماً و صلاهً و صدقهً. فقلت: أجل، یا أمیرالمؤمنین لا یلحق المفضول على عهد رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم الفاضل أبداً. قال: یا إسحاق هل تروی حدیث الولایه؟ قلت: نعم؛ یا أمیرالمؤمنین. قال: اروِه، ففعلت. قال: یا إسحاق أ رأیت هذا الحدیث هل أوجب على أبی بکر و عمر ما لم یوجب لهما علیه؟ قلت: إنَّ الناس ذکروا أنَّ الحدیث إنَّما کان بسبب زید بن حارثه لشی‏ء جرى بینه و بین علیّ، و أنکر ولاء علیّ، فقال رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه». قال: فی أیّ موضع قال هذا؟ ألیس بعد منصرفه من حجّه الوداع؟ قلت: أجل. قال: فإنّ قتل زید بن حارثه قبل الغدیر، کیف رضیتَ لنفسک بهذا!؟ أخبرنی لو رأیت ابناً لک قد أتت علیه خمس عشره سنه یقول: مولای مولى ابن عمّی، أیّها الناس فاعلموا ذلک. أ کنت منکراً ذلک علیه تعریفه الناس ما لا ینکرون و لا یجهلون؟ فقلت: اللّهمّ نعم. قال: یا إسحاق أ فتنزِّه ابنک عمّا لا تنزِّه عنه رسول اللَّه صلى الله علیه و سلم؟ ویحکم لا تجعلوا فقهاءکم أربابکم، إنَّ اللَّه- جلَّ ذکره- قال فی کتابه: (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ… و لم یصلّوا لهم و لا صاموا و لا زعموا أنَّهم أرباب، و لکن أمروهم فأطاعوا أمرهم) (۱۱) اسحاق بن ابراهیم بن اسماعیل بن حمّاد بن زید روایت کرده که گفت: یحیى بن اکثم، فرستاد نزد من و عده‏اى از یاران من و نام برده در آنوقت قاضى القضاه بود به اینکه: امیرالمؤمنین (مأمون) مرا امر کرده که مقارن فجر فردا چهل نفر که همه آن‌ها فقیه باشند و گفته را خوب درک و فهم نمایند و به خوبی بتوانند جواب دهند با خود به حضور او ببرم، اینک آن‌ها را که به نظر شما صلاحیت دارند نام ببرید، براى این منظور احضار شوند، ما عده‏اى را نام بردیم و خود او هم عده‏اى را به نظر آورد تا تعداد مورد لزوم تعیین شد، و نام آنان نوشته شد که مقارن طلوع فجر حاضر شوند پیش از طلوع فجر کس فرستاد به دنبال آنان و امر به حضور داد، هنگامى که ما حاضر شدیم دیدم لباس پوشیده و نشسته و در انتظار ما است، بلا درنگ سوار شد و ما هم با او سوار شدیم تا بدر منزل مأمون رسیدیم، خادمى در آنجا ایستاده بود، تا ما را دید خطاب به قاضى القضاه نمود و گفت: یا ابا محمّد! امیر المؤمنین در انتظار تو است، داخل شدیم، به ما امر شد که نماز بخوانیم، هنوز از نماز فارغ نشده بودیم که خادم اعلام کرد، داخل شوید، همین‌که داخل شدیم دیدیم امیرالمؤمنین بر فراش خود قرار دارد … تا اینکه اسحاق گوید قاضى القضاه روى به ما نموده گفت: من بدین جهت به دنبال شما کس نفرستادم، بلکه خواستم به شما اعلام کنم که همانا امیرالمؤمنین خواسته در مذهب و روش دینى خود با شما مناظره نماید، گفتم: اقدام فرمایند خدا او را موفّق دارد، گفت: همانا امیر المؤمنین عقیده دینى او در مقابل خداوند بر اینست که: على بن ابى طالب علیه¬السّلام بهترین خلفاى الهى است بعد از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سزاوارترین مردم است براى خلافت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله. اسحاق گوید: رو به مأمون نموده گفتم: یا امیرالمؤمنین در میان ما کسانى هستند که نسبت به آنچه که درباره على علیه¬السّلام فرمودید سابقه و معرفتى ندارند، و حال آنکه ما را براى مناظره دعوت فرموده‏اید؟ مأمون گفت: اى اسحاق اکنون تو مختارى اگر بخواهى من از تو سؤال کنم سؤال می‌کنم، و اگر بخواهى تو از من بپرسى حاضرم، اسحاق گوید: این اختیار را مغتنم شمرده و گفتم: یا امیرالمؤمنین من سؤال می‌کنم، گفت: سؤال کن، گفتم: این عقیده و گفتار امیر المؤمنین که على بن ابى طالب علیه¬السّلام افضل خلق است بعد از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سزاوارترین خلق است به خلافت بعد از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بر چه مبنى و دلیلى است!؟ مأمون گفت: اى اسحاق، آیا مردم بچه چیز داراى افضلیت می‌شوند تا آنجا که گفته شود: فلان از فلان افضل است؟ گفتم: به وسیله کارهاى خوب و پسندیده، گفت: راست گفتى، اکنون به من خبر ده از دو نفر که یکى از آن دو در عهد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بر آن دیگری برترى و فضیلت یافته، سپس آن دیگری (که مفضول واقع شده) بعد از وفات رسول خدا صلى اللّه علیه و آله عملى بنماید که از عمل آن شخص برترى یافته در عهد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بهتر و افضل باشد، آیا در فضیلت به شخص اوّل می‌رسد؟ اسحاق گوید: من سر به زیر افکندم و ساکت مانده‏ام، مأمون گفت: نگویی: که به او می‌رسد، زیرا من در زمان خودمان براى تو پیدا می‌کنم کسى را که عمل‏هایش از جهاد، و حج، و روزه، و نماز، و صدقه از او هم بیشتر باشد، گفتم: چنین است، یا امیرالمؤمنین آنکه در عهد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مفضول بوده، بعد از آن جناب در اثر عمل بهتر به آنکه در عهد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فضیلت و برترى داشته هرگز نمی‌رسد و ملحق نمی‌شود. مأمون گفت: اى اسحاق آیا حدیث و داستان ولایت را بدست آورده‏اى؟ گفتم: بلى. گفت بیان کن و روایت نما، منهم حدیث ولایت را بیان داشتم مأمون گفت: آیا نه چنین است که این حدیث بر ذمه ابى بکر و عمر نسبت به علی چیزی را ایجاب می‌کند که بر ذمه على نسبت به آن دو آن امر را ایجاب نمى‏نماید (یعنى آن‌ها را ملزم می‌کند که على را مولاى خود بدانند) گفتم: مردم می¬گویند که داستان غدیر به سبب زید بن حارثه بوده براى جریانى که بین او و على علیه¬السّلام دست داده بود و او ولایت على علیه¬السّلام را در آن جریان انکار نمود؛ لذا پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، مأمون گفت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله این سخن را در کجا و چه موقع فرمود؟ مگر نه اینست که در بازگشت از حجه الوداع بوده؟ گفتم: بلى، گفت: کشته شدن زید بن حارثه قبل از غدیر وقوع یافته! چگونه رضایت دادى براى خود به قبول چنین شایعه بى اساس؟ اکنون به من بگو: اگر پسرى داشته باشى که به سن پانزده سال رسیده باشد و بگوید: مولاى من، مولاى پسر عموى من است، مردم این را بدانید، در حالیکه همه مردم این را میدانند و چیزی را که مردم انکار ندارند و نسبت به آن بى‏اطلاع نیستند و این پسر در مقام تعریف و تأکید آن برآید آیا در نظر تو چگونه خواهد آمد، آیا ناپسند نیست؟ گفتم: چرا، گفت: اى اسحاق آیا فرزند پانزده ساله خود را از چنین عملى منزّه میدانى ولى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله را از آن منزه نمی شماری؟ و ای بر شما، فقها خود را به منزله معبود و پروردگار خود قرار ندهید! خداى متعال در کتاب خود (در مقام نکوهش یهود و نصارى) می‌فرماید: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ در حالی¬که آن‌ها نماز خود را براى آن‌ها نخواندند و روزه براى آن‌ها نگرفتند و از روى واقع آن‌ها را خدایان خود نمى‏دانستند، فقط احبار و رهبان بنا امر می‌کردند و آن‌ها امرشان را گردن می‌نهادند».
نتیجه:
چون قصد طویل نداریم همین چند مورد مشخص کرد که حدیث غدیر مورد احتجاج قرار گرفته است چه از طرف حضرت علی (علیه السلام) و چه از غیر ایشان. کتاب‌نامه: ابن جزری، شمس الدین محمد بن محمد، مناقب الأسد الغالب، بی جا، بی تا. ابی الحدید، هبه الله، شرح نهج البلاغه، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت،۱۴۱۸ ه، الطبعه : الأولی، تحقیق : محمد عبد الکریم النمری. اسکافى، ابوجعفر، نقض العثمانیه، ‏قم، مکتبه آیه الله المرعشی‏،۱۳۷۸- ۱۳۸۳ ه ش‏. اصبهانی مدینی، محمد بن عمر، نزهه الحفاظ، بیروت، دار النشر مؤسسه الکتب الثقافیه، الطبعه: الأولى، تحقیق : عبد الرضى محمد عبد المحسن. اصفهانی، احمد بن عبد الله، حلیه الاولیاءوطبقات الأصفیاء، دار النشر، دار الکتاب العربی، بیروت،۱۴۰۵، چاپ چهارم. امینی، عبدالحسین، الغدیر، قم، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه،۱۴۱۶ ه ق، چاپ: اول. اندلسی، ابن عبد ربه، العقد الفرید، بیروت، دار الکتب العلمیه،۱۴۰۴ ه ق چاپ: اول. البانی، محمد، السلسله الصحیحه، مکتب المعارف، ریاض، بی تا. بحرانی، سید هاشم، غایه المرام، بی جا، تحقیق سید علی عاشور، بی تا. بیهقی، احمد بن حسین، الاعتقاد، دارالنشر، دارالآفاق الجدیده، بیروت،۱۴۰۱ چاپ اول. ثقفی، ابراهیم، الغارات، بی جا، تحقیق : السید جلال الدین الحسینی الأرموی، بی تا. دینوری، ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، تحقیق الزینی، بی جا، مؤسسه الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع، بی تا. الجزری، عزالدین، اسد الغابه، دارالنشر، دارإحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان،۱۴۱۷ ه، الطبعه : الأولی، تحقیق : عادل أحمد الرفاعی. جوزی حنفی، سبط بن فرج، تذکره الخواص، شریف رضی،۱۴۱۸ ه، قم. حاکم نیشابوری، محمد بن عبد الله، المستدرک علی الصحیحین، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۱۱ ه، چاپ اول، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا. حموی، فرائد السمطین، موسسه المحمودی للطباعه والنشر،۱۳۹۸ ه. ق، بی جا. خوارزمی حنفی، موفق بن احمد، المناقب، مؤسسه نشر اسلامی، قم، چاپ دوم، بی تا. الزیعلی، جمال الدین، تخریج الاحادیث والاثار، دارالنشر، دارابن خزیمه، الریاض، ۱۴۱۴ ه، چاپ اول. الشیبانی، احمد بن حنبل، المسند، دار النشر: مؤسسه قرطبه، مصر، بی تا. طاووس، موسی بن جعفر، الطرائف، چاپخانه خیام، قم،۱۴۰۰ هجری. عسقلانی، احمد، الإصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالنشر: دار الجیل ۱۴۱۲، الطبعه : الأولى، تحقیق : علی محمد البجاوی. فیروزآبادی، سید مرتضی، فضائل الخمسه من الصحاح السته، اسلامیه، تهران،۱۳۹۲ ق، چاپ: دوم. کثیر قرشی، اسما عیل بن عمر، البدایه والنهایه، دار النشر: مکتبه المعارف – بیروت. متقی هندی، علاء الدین، کنزل العمال، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت،۱۴۱۹ ه، الطبعه : الأولی، تحقیق : محمود عمر الدمیاطی. المزی، یوسف بن الزکی عبدالرحمن، تهذیب الکمال، دارالنشر، مؤسسهالرساله، بیروت،۱۴۰۰، چاپ اول. نسائی، احمد بن شعیب، خصائص علی، دار النشر : مکتبه المعلا – الکویت – ۱۴۰۶، چاپ اول، تحقیق: أحمد میرین البلوشی. نویری، شهاب الدین، نهایه الأرب فی فنون الأدب، قاهره، دارالکتب والوثائق القومیه،۱۴۲۳ ه ق، چاپ: اول. عبد الله شافعی، ابن هبه الله، تارخ مدینه دمشق، دار النشر، دار الفکر، بیروت، ۱۹۹۵، تحقیق : محب الدین أبی سعید عمر بن غرامه العمری.
پی‌نوشت‌ها:

۱- مناقب خوارزمی، ص ۳۱۳، ح ۳۱۴؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۹، ح ۲۵۱؛ نهایه الارب فی فنون الادب، ج ۲۰، ص ۴، باب الثانی، ذکر نبذه من فضائله؛ شرح نهج البلاغه، ج ۶ ص ۱۰۳؛ ۲- المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۴۱۹، باب مناقب طلحه بن عبد الله؛ احمد بن حسین بیهقی، الاعتقاد، ص ۳۷۳؛ تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۵، ص ۱۰۸؛ تخریج الاحادیث والاثار، ج ۲، ص ۲۳۵؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۱۴۹؛ ش ۳۱۶۶۲؛ ۳- منابع شیعه: الطرائف ج ۱ ص ۱۵۱؛ فیروزآبادی، فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج ۱ ص ۳۵۸، ج ۱ ص ۳۴۰، و … منابع اهل سنت:؛ خصائص علی، ص ۱۰۴؛ تاریخ مدینه دمشق ج ۴۲ ص ۲۱۰؛ الاصابه فی معرفه الصحابه ج ۴ ص ۳۲۸؛ البدایه و النهایه، ج ۵ ص ۲۱۰؛ مسند احمد بن حنبل ج ۱ ص ۱۱۸؛ البانی، السلسله الصحیحه، ج۴ ص ۲۴۹ ش ۱۷۵۰؛ تهذیب الکمال. ج ۱۱ ص ۹۹؛ اسدالغابه، ج ۲ ص ۲۰۴ و … ۴- غایه المرام، ج ۶، ص ۱۲۲؛ نزهه الحفاظ، ص ۱۰۲؛ مناقب اسد الغالب، ص ۵٫ ۵- الامامه والسیاسه، تحقیق الزینی، ج ۱، ص ۹۷؛ ۶- مناقب خوارزمی، ص ۱۹۹٫ ۷- الغدیر، ج ۱، ص ۴۰۴٫ ۸- تذکره الخواص، ص ۸۳؛ ۹- الغارات، ج ۲، ص ۶۵۹؛ شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۶۸؛ ابو جعفر اسکافی، نقض العثمانیه، ص ۶۸٫ ۱۰- تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۵، ص ۳۴۵؛ اسد الغابه، ج ۵، ص ۳۸۳؛ حلیه الاولیاء، ج ۵، ص ۳۶۴؛ ۱۱- العقد الفرید، ج ۵، ص ۳۵۰٫

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.