مورخ بزرگ، «محمد بن عمر واقدى» در کتاب مغازى، واقعه رحلت پیامبر را چنین نقل مى کند: «چون رسول خدا صلىاللهعلیهوآله خیبر را فتح کرد و آرام گرفت، زینب، دختر حارث، از افرادى سؤال کرد که محمد کدام قسمت گوسفند را بیشتر دوست دارد؟ گفتند: شانه و سردست را. زینب، گوسفندى را کشت و سپس زهر کشنده تبآورى را که با مشورت یهود فراهم آورده بود، به تمام گوشت و مخصوصاً شانه و سردست آن زد و آن را مسموم کرد. چون غروب شد و رسول خدا صلىاللهعلیهوآله به منزل آمد، زینب را دید و از او پرسید: کارى دارى؟ او گفت: اى ابوالقاسم! هدیهاى برایت آوردهام. هر گاه چیزى را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله هدیه مىکردند، وى از آن مىخورد و اگر صدقه بود، از آن نمىخورد؛ از این رو، پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور فرمود تا هدیه او را گرفتند و در برابر آن حضرت نهادند. آنگاه پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود: نزدیک بیایید و شام بخورید! یاران آن حضرت که حاضر بودند، نشستند و شروع به خوردن کردند. همین که پیامبر صلىاللهعلیهوآله از گوشت بازوى گوسفند خورد به یاران خود فرمود: از خوردن این گوشت، دست بردارید که این بازو به من خبر مىدهد که مسموم است. بشر بن براء گفت: اى رسول خدا! به خدا سوگند! من هم از همین یک لقمه فهمیدم و علّت آنکه آن را از دهان بیرون نینداختم، این بود که خوراک شما را ناگوار نسازم و چون شما لقمه خود را خوردید، جان خودم را عزیزتر از جان شما ندیدم و علاوه بر این، امیدوار بودم که این لقمه، کشنده نباشد. بشر هنوز از جاى خود بلند نشده بود که رنگش مانند عباى سیاهى شد. او یک سال بیمار بود و نمىتوانست حرکت کند و بعد هم به همین علّت، درگذشت. رسول خدا صلىاللهعلیهوآله زینب را فرا خواند و پرسید: شانه و بازوى گوسفند را مسموم کرده بودى؟ گفت: چه کسى به تو خبر داد؟ فرمود: خود گوشت. گفت: آرى. پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود: چه چیزى تو را به این کار واداشت؟ گفت: پدر، عمو و همسرم را کشتى و بر قوم من رساندى، آنچه رساندى. با خود گفتم که اگر پیامبر باشد که خودِ گوشت به او خبر مىدهد که چه کردهام و اگر پادشاه باشد، از او خلاص مىشویم. در مورد سرنوشت زینب، مطالب مختلفى نقل شده است. برخى از راویان گفتهاند: رسول خدا صلىاللهعلیهوآله دستور فرمود تا او را کشتند و به دار آویختند و برخى از راویان گفتهاند: پیامبر صلىاللهعلیهوآله او را عفو فرمود. گفته شده که مادر بُشْر بن براء گفت: در مرضى که منجر به مرگ پیامبر صلىاللهعلیهوآله شد، به دیدنش رفتم. رسول خدا صلىاللهعلیهوآله که تب شدیدى داشت، فرمود: همان طور که اجر و پاداش ما دو برابر است، بلا و سختى ما هم دو چندان است. مردم مىپندارند که من گرفتار ذات الجنب شدهام و حال آنکه چنین نیست و خداوند آن بیمارى را بر من مسلط نکرده است و این ریشخندى شیطانى است. این، اثر لقمهاى است که من و پسرت خوردیم و از آن روز، بیمارى در من ریشه دوانده است؛ تاکنون که پاره شدن رگ قلبم نزدیک شده است. بنابراین، رسول خدا صلىاللهعلیهوآله از دنیا رفت؛ در حالى که شهید بود».1علاوه بر «واقدى»، «ابن هشام»2، «طبرى»3 و «ابن اثیر»4 نیز این واقعه را نقل کردهاند؛ ولى این سه مورّخ بیان کردهاند که رسول خدا صلىاللهعلیهوآله لقمه را بیرون انداخت و از آن گوشت، چیزى تناول نکرد؛ ولى آن زهر خطرناک، با آب دهان پیامبر صلىاللهعلیهوآله مخلوط شد و همین، باعث شهادت آن حضرت شد. «یعقوبى»، مورّخ بزرگ جهان اسلام نیز این جریان را در تاریخ خود ذکر کرده، ولى فقط به مسمومیت آن حضرت اشاره کرده، از شهادت آن حضرت، سخن نگفته است.۵مورّخان و محدّثان شیعه نیز بیشتر به این سمت رفتهاند که علت مرگ رسول خدا صلىاللهعلیهوآله، همان گوشت مسمومى بوده است که زینب، دختر حارث، به آن حضرت خورانیده بود. علامه مجلسى در کتاب «جلاء العیون» چنین نقل مىکند: «در احادیث معتبر، وارد شده است که آن حضرت، با شهادت از دنیا رفت. چنانکه «صفار»، به سند معتبر، از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است».6 «ثقهالاسلام کلینى» نیز در «اصول کافى»، به اصل توطئه، از قول امام باقرعلیهالسلام اشاره کرده است.۷در کتاب «فروغ ابدیت» نیز بعد از نقل این واقعه، در پاورقى، چنین آمده است: «معروف این است که پیامبر در کسالت خود فرمود: این بیمارى، از آثار غذاى مسمومى است که آن زن یهودى پس از فتح براى من آورد؛ زیرا اگرچه پیامبر صلىاللهعلیهوآله اولین لقمه را بیرون انداخت، ولى آن زهر خطرناک، با آب دهان پیامبر صلىاللهعلیهوآله مخلوط شد و روى دستگاههاى بدن آن حضرت، اثر خود را گذاشت».8بنابراین، از مجموع آنچه بیان شد، مىتوان نتیجه گرفت که مرگ پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله طبیعى نبوده، آن حضرت، با شهادت از دنیا رحلت کرده است.
پی نوشت :
۱٫ محمد بن عمر واقدى، مغازى، ترجمه دکتر مهدوى دامغانى، نشر دانشگاهى، جلد دوم، ص، ۵۱۷-۵۱۹٫۲٫ ابن هشام، السیرهَ النبویّه، دارالقلم بیروت، جلد ۳، ص ۳۵۲٫ ۳٫ محمد بن جریر طبرى، تاریخ الطبرى، دارالکتب العلمیه، جلد ۲، ص ۱۳۸٫ ۴٫ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، دارالاحیاء التراث العربى، جلد ۱، ص ۵۹۸-۵۹۹٫ ۵٫ تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، انتشارات علمى و فرهنگى، جلد اول، ص ۴۱۶٫ ۶٫ محمد باقر مجلسى، جلاءُ العیون، ص ۸۲-۸۳٫ ۷٫ کلینى، اصول کافى؛ مجلسى، بحارالانوار، ج ۲٫ ۸٫ جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، دفتر تبلیغات اسلامى، ج ۲، ص ۶۶۴٫

















هیچ نظری وجود ندارد