معاویه و عمروعاص پس از تحمل شکستهای مکرر از ناحیه ی سپاهیان اسلام به این نتیجه رسیدند که توان مقاومت در برابر امیرمؤمنان (ع) را ندارند و به همین زودی با شکست قطعی روبه رو خواهند شد؛ از این رو برای رهایی از جنگ و حفظ موقعیت موجود، تلاش پی گیری را آغاز کردند. نخست برای برخی از سران عراق پیام فرستادند و درخواست متارکه جنگ کردند. معاویه به برادرش «عتبه» که مردی فصیح بود دستور داد با «اشعث بن قیس» از سپاه امام (ع) ملاقات کند و او را در مورد پایان دادن به جنگ متقاعد سازد.«عتبه» با «اشعث» ملاقات کرد. نخست از او تجلیل کرد و گفت: «تو رئیس مردم عراق و یمن هستی و ضمن اینکه با عثمان وصلت داشتی، فرماندار او نیز بودی تو برخلاف سایر یاران علی علیه السلام صرفا به انگیزه ی حمیت و غیرت طایفگی با شامیان می جنگی.در پایان خواسته ی خود را مطرح کرد و گفت: جنگ به جای بدی رسیده است ما از تو نمی خواهیم علی را رها کنی؛ لیکن خواستاریم جنگ را به آخر رسانی و از نابودی سپاهیان جلوگیری کنی.«اشعث» ضمن پاسخ به تعریف و تمجیدهای «عتبه» سخن او را که جنگ وی با مردم شام براساس ایمان و عقیده نیست، تأیید کرد و گفت: «حمایت من از اهل عراق برای این است که هر کس باید از خانه ی خود دفاع کند.» در مورد پایان دادن به جنگ نیز جواب منفی نداد و گفت: «نظرم به زودی اعلام می شود.» (1)«عتبه» در این ملاقات، موفق شد زمینه ی تمایل به صلح را در اشعث به وجود آورد و او را برای پذیرش پیشنهادها و طرحهای بعدی و اجرا و تبلیغ آنها در میان سپاهیان عراق به عنوان یک عامل بانفوذ، آماده سازد.معاویه علاوه بر اینکه دستور داد جریان ملاقات «عتبه» با اشعث و حرفهایی که میان آن دو رد وبدل شده است در میان سپاه عراق منتشر شود، از عمرو خواست نامه ای به ابن عباس بنویسد. او چنین نوشت:«… تو پس از علی سرور این جمع هستی، بنابراین گذشته را فراموش کرده و به فکر آینده ات باش. سوگند به خدا این جنگ برای ما و شما زندگی و صبر باقی نگذاشته است. بدانید! هر یک از شام و عراق به دست نمی آیند مگر با نابودی دیگری، و صلاح هیچ کدام از دو طرف در هلاکت طرف مقابل نیست. در میان ما و شما هستند کسانی که از جنگ بیزاری می جویند. تو مشاور امینی هستی؛ لیکن اشتر مردی سنگدل است و روا نیست که طرف مشورت قرار گیرد.» (2)«ابن عباس» نامه را به امیرالمؤمنین (ع) عرضه کرد. امام (ع) خندید و فرمود:«خدا بکشد عمروعاص را چه چیز او را وادار کرده که درباره ی تو طمع بورزد؟پاسخش را بده».ابن عباس با بیانی مستدل و افشاگرانه به عمرو پاسخ داد و امیدش را قطع کرد. (۳)
نیرنگ نهاییمعاویه موفق شده بود تا حدودی زمینه را برای طرح نقشه ی نهایی خویش در برخی از سپاهیان عراق، آماده سازد. چون شنید امیرمؤمنان (ع) در جمع نیروهای خود فرموده است: «فردا کار را یکسره می کنم» عمروعاص را خواست و گفت: تنها امشب فرصت داریم. فردا کار جنگ یکسره می شود. نظر تو چیست؟ گفت:«نه مردانت توان مقاومت در برابر مردان او را دارند و نه تو همانند علی هستی. او بر سر دین با تو می جنگد و تو بر سر دنیا. تو بقا را جویا هستی و او از شهادت باکی ندارد. مردم عراق از غلبه ی تو در هراسند ولی مردم شام از پیروزی علی (ع) نمی ترسند. لیکن من پیشنهاد می کنم: راهی جلو پای آنان بگذار که اگر بپذیرند یا رد کنند، اختلاف در میانشان سایه اندازد. آنان را به حکمیت قرآن فرابخوان. در این صورت به مقصودت می رسی. من همواره این موضوع را برای روز نیاز به تأخیر انداخته بودم.»معاویه نظر او را پسندید.(۴)«اشعث بن قیس» پس از خطابه ی امیرمؤمنان (ع) مبنی بر اینکه «دشمن» آخرین نفسهای خود را می کشد… من فردا بر آنان می تازم تا آنان را در پیشگاه خدا محاکمه کنم» (5)، در میان طایفه خویش (کنده) بپاخاست و گفت:«… ای مسلمانان! دیدید بر شما چه گذشت. مردم عرب هلاک شدند. سوگند به خدا هرگز در طول عمرم مثل چنین روزی ندیده بودم. حاضران به غایبان برسانند که اگر فردا نیز به همین منوال سپری شود، نسل عرب نابود می شود و زنان و فرزندان بی سرپرست می مانند».جاسوسان معاویه سخنان اشعث را به او منتقل کردند. معاویه همان سخنان را محور و اساس نیرنگ خود قرار داد و ضمن تأیید مطالب اشعث، دستور داد نیمه شب در میان عراقیان فریاد زنند:«ای مردم عراق! اگر هر یک از ما و شما یکدیگر را بکشیم چه کسی سرپرست زنان و فرزندانمان خواهد بود. لااقل آنچه باقی مانده حفظ کنید»(6)روز جمعه (یوم الهریر) «مالک اشتر» همچنان پیش می تاخت، چندانکه نیروهایش خسته شدند. از این رو خطاب به آنان گفت: «پناه می برم از شما به خدا از اینکه در باقیمانده ی روز، (زنده بمانید و) گله را بدوشید» (7) سپس اسبش را خواست و پرچم را در دست «حیان بن هوذه» بود در دل زمین جای داد و در میان سپاهیان به راه افتاد در حالی که فریاد می زد:«کدام یک از شما حاضر است جان خود را به خدا بفروشد و همراه اشتر بجنگد تا پیروز شود و یا به شهادت برسد؟»به دنبال این سخنان، افراد زیادی دورش را گرفتند و همراه او به نبرد پرداختند، و سپاه شام را تا قرارگاه لشکر به عقب راندند. ولی در قرارگاه با مقاومت سخت دشمن مواجه شدند، بگونه ای که پرچمدار مالک شهید شد.امیرمؤمنان (ع) که دید مالک در آستانه ی پیروزی است گروهی را به کمک او فرستاد.(۸)ضربات کوبنده ی مالک و یورش به «قرارگاه» دشمن، فتح و پیروزی را در آینده ی نزدیک نوید می داد. پیرمردان شامی فریادشان بلند شد:«الله، الله، فی الحرمات من النساء و البنات» (9)مردم! خدا را درباره ی زنان و دخترانتان در نظر آورید.معاویه که وضع را وخیم و شکست را قطعی دید به عمروعاص گفت: «ما که نابود شدیم نیرنگ پنهانی خود را بکار گیر» (10) عمروعاص فریاد زد: «ای مردم! هر که با خود قرآنی دارد بر سر نیزه کند» حدود پانصد قرآن بالای نیزه رفت. همراه قرآنها فریادها نیز بالا رفت که: «کتاب خدا بین ما و شما حاکم باشد. اگر ما را بکشید چه کسی مرزهای شام را حفظ خواهد کرد؟»(11)
عکس العمل سپاه عراقبرخی از سپاهیان عراق، تحت تأثیر نیرنگ و شعارهای فریبنده و تحریک آمیز دشمن قرار گرفتند. بویژه پس از آنکه بعضی از سران همانند «اشعث» (که در دل به معاویه متمایل بودند و جزو منافقان سپاه امیرمؤمنان (ع) محسوب می شدند) جمعیت را برای پذیرش نیرنگ دشمن تحریک می کردند. از این رو فریاد برآوردند:«دعوت شما را به کتاب خدا اجابت کرده بسوی او بازمی گردیم.» (12)امیرمؤمنان (ع) چون این وضع را دید، برای روشن کردن افکار سپاهیان و برحذر داشتن آنان از نیرنگ دشمن فرمود:«بندگان خدا! همچنان پیش روید و راستی و درستی را در جهاد با دشمن از دست ندهید… همانا معاویه و عمروعاص و ابن ابی معیط…، اهل دین و قرآن نیستند. من بهتر از شما آنان را می شناسم. از کودکی تا بزرگی شان با آنان معاشرت داشته ام. بدترین کودکان و بدترین مردان بودند. آنان از این جهت که قرآن را می شناسند و بدان عمل می کنند آن را برنیفراشتند، بلکه از روی نیرنگ و نفاق چنین کردند.» (13)امیرمؤمنان (ع) پیش از این، در نامه ای به معاویه، این صحنه را پیش بینی کرد و فرمود:«گویا می بینم به همراه پیروانت بر اثر ضربات کوبنده و تحمل کشتار فراوان و درماندگی حتمی، مرا به کتاب خدا دعوت می کنی. با اینکه آنان (دعوت کنندگان) یا کافرند و یا منافق و یا روگردان ازحق.» (14)از این رو برای خنثی کردن توطئه دشمن و بیدار کردن افکار دو سپاه، در آغاز رودررویی دو طرف، «سعید» را به همراه قرآن به سوی شامیان فرستاد و آنان را به حکومت قرآن دعوت کرد.
اختلاف نظر در سپاه عراقسخنان و هشدارهای امیرمؤمنان (ع) جز در عده ای اثر نبخشید و اکثریت، لجاجت ورزیدند و به ترک جنگ اصرار داشتند و فریاد می زدند: «جنگ، ما را خورد. مردان، همه کشته شدند؛ دعوتشان را بپذیر! از میان رفتیم».در رأس طرفداران ادامه ی جنگ مالک اشتر بود، او چنین استدلال می کرد:«معاویه نیروی جایگزین ندارد؛ در حالی که شما نیروی نظامی فراوان و با نشاط در اختیار دارید. و اگر معاویه نیروی شما را داشت توقف نمی کرد»دومین نفر «عدی بن حاتم» بود که گفت:«هر چند عده ای از ما کشته و مجروح شده اند ولی چون مدافع حقیم پایدارتر از اهل شامیم. اکنون آنان به درماندگی و جزع افتاده اند. لازم است از فرصت استفاده کنیم و با آنان بجنگیم».«عمر بن حمق» نیز برخاست و گفت:«ای امیرمؤمنان! ما تو را بر باطل یاری نکردیم؛ بلکه برای خدا و برپاداشتن حق یاریت کردیم، فعلا کار به آخر رسیده است و همه ی ما تحت فرمان توایم.»(15)در برابر این گروه «اشعث» ایستاد و گفت:«ای امیرمؤمنان! ما امروز برای تو همان یاران دیروز هستیم؛ ولی پایان کار ما چون آغاز آن نیست. هیچ کس دوست تر از من نسبت به مردم عراق و دشمن تر از من نسبت به شامیان نیست. دعوت آنان به کتاب خدا را بپذیر، زیرا تو بدان سزاوارتر از آنان هستی. مردم طالب بقا هستند و هلاکت را دوست ندارند».امیرمؤمنان (ع) برای حفظ هماهنگی و خودداری از برانگیختن سران، در برابر خود، نخست فرمود: «در این قضیه باید فکر کرد» ولی پس از اینکه زمزمه ی صلح از گوشه و کنار زیاد شد، فرمود:«بندگان خدا! من به پذیرفتن کتاب خدا از هر کس سزاوارترم؛ لیکن معاویه و عمروعاص نه اهل دینند و نه اهل قرآن… سخن آنان کلمه ی حقی است که غرض باطل از آن اراده می شود. برافراشتن قرآن ها بر سر نیزه ها نه از روی معرفت و تعهد بدان است که از سر خدعه و نیرنگ و دستاویز ساختن است. شما تنها یک ساعت سرها و بازوان خود را به من بسپارید، حق به نتیجه ی آشکار رسیده است و چیزی به بریده شدن ریشه ی ستمگران نمانده است.»ولی «اشعث» که نادیده گرفتن نظرش و یا محال دانستن آن برایش غیرقابل تحمل بود، به انتشار و رواج آن در میان سپاهیان پرداخت و بیش از همه درباره ی ضرورت آتش بس سخن گفت. و این در لحظاتی بود که آسیاب جنگ همچنان به دست مالک می چرخید و افراد دشمن را چون دانه های گندم در زیر ضربات کوبنده ی خویش درهم می شکست، و می رفت که حق را روشن و پیروزی را آشکار سازد و تنها چند گام دیگر مانده بود که آخرین سنگرهای دشمن سقوط کند.شامیان که حیاتشان به رشته ی نازک امید «معاویه» وعمروعاص بسته بود سراسیمه شدند و بر سر معاویه داد زدند:«معاویه! مردم عراق را نمی بینیم که دعوت ما را اجابت کنند. پیشنهادات را با بیتابی تکرار کن. تو با این دعوتت دشمن را گستاخ کرده و نسبت به خود به طمع انداخته ای.»(16)از سوی دیگر تلاشهای اشعث موجب شد که حدود بیست هزار نفر غرق در آهن، سلاح به دست، شمشیر به دوش همراه جمعی از قراء که بعدها جزو خوارج شدند در حالی که پیشاپیش آنان «مسعر بن فدکی» و «زید بن حصین» بودند بر امام (ع) شوریدند و بر لجاجت و خودسری تأکید کردند.آنان برای اولین بار به جای لقب امیرمؤمنان گفتند:«ای علی! اینان تو را به کتاب خدا دعوت کردند بپذیر! وگرنه مانند عثمان تو را نیز به قتل می رسانیم و به خدا سوگند این کار را خواهیم کرد».امام (ع) فرمود:«وای بر شما! من نخستین دعوت کننده به قرآن و اولین اجابت کننده ی آن هستم. سزاوار نیست که به حکمیت قرآن فراخوانده شوم و آن را نپذیرم. من با آنان می جنگم تا به حکم قرآن گردن نهند؛ زیرا آنان عصیان امر خدا کرده، پیمانش را شکسته و کتاب خدا را رها ساخته اند. لیکن بارها به شما اعلام کردم که آنان قصد عمل کردن به قرآن را ندارند؛ بلکه با این کار شما را فریب می دهند. اینک در آنچه گفتم و نیز حرفهای خود با دقت بنگرید. اگر از من اطاعت می کنید، بجنگید! و در صورت تخلف از فرمانم هر تصمیمی دارید بگیرید»(17)آنان بدون توجه به سخنان امیرمؤمنان (ع) گفتند: «به اشتر پیغام فرست دست از جنگ بردارد و بازگردد» (18)
بازگشت مالکامیرمؤمنان (ع) ناگزیر توسط «یزید بن هانی» به مالک پیغام داد تا برگردد. مالک که مقاومت دشمن را درهم شکسته بود و در آستانه ی پیروزی نهایی قرار داشت، پاسخ داد:«حالا موقعی نیست که مرا از موضعم دور کنی، امیدوارم خداوند پیروزی را نصیبم گرداند، درباره ی من تعجیل مکن».وی پیام مالک را به امام (ع) رساند. در همان لحظات، گرد و غبار شدید و بانگ و خروش رزم آوران در میدان نبرد بالا گرفت. پیروزی مالک و شکست شامیان نمایان گشت.ولی هیچ یک از این نشانه های پیروزی، متمردان را که امیرمؤمنان (ع) را در حلقه ی محاصره ی خود درآورده بودند از لجاجتشان باز نداشت و با خشم فریاد زدند: حتما خودت به مالک فرمان داده ای که آتش جنگ را بیشتر برافروزد. فرمود: «وای بر شما! مگر من در برابر شما پیکم را به سویش نفرستادم و گفتارم آشکارا به گوشتان نرسید؟ گفتند: «بار دیگر پیام ده که برگردد وگرنه از تو دوری می جوییم» حضرت مجددا پیغام فرستاد که در اینجا فتنه برپا گردیده است برگرد. اشتر به پیک گفت: «لابد درباره ی بالا بردن این قرآن هاست». گفت: آری. مالک گفت: «به خدا سوگند وقتی قرآنها بالا رفتند گمان بردم که اختلاف و تفرقه رخ می نماید. این طرح و نقشه ی فرزند نابغه – عمرو عاص – است».سپس به یزید گفت: آیا نمی بینی خداوند چگونه پیروزی را نصیب ما کرده، آیا سزاوار است این فرصت را رها کنم و بازگردم؟ یزید گفت: «آیا میل داری در این جبهه پیروز شوی، ولی از آن سو امیرمؤمنان (ع) را به دشمن تسلیم کنند؟» گفت: «سبحان الله، سوگند به خدا این را نمی پسندم» این را گفت و میدان را ترک کرد.(۱۹)
سرزنش متمردانمالک پس از بازگشت، به کسانی که اطراف امیرمؤمنان (ع) را احاطه کرده بودند پرخاش کرد و گفت: «ای ذلت پذیران سست عنصر! آیا وقتی که دشمن، شما را غالب و پیروز می بیند، دعوت به حکمیت قرآن می کند؟ سوگند به خدا آنان اوامر الهی در قرآن و سنت پیامبر (ص) را زیر پا گذارده اند. بنابراین دعوتشان را نپذیرید. به من به اندازه ی یک رفت و برگشت مهلت دهید. پیروزی را به دست آمده می بینم.» گفتند: نمی شود. گفت: «لااقل به اندازه ی تاختن یک اسب به من فرصت دهید.» گفتند: «در این صورت در گناه تو شریک خواهیم بود». گفت: «شما از خودتان سخن بگویید که نخبگانتان کشته و سفلگانتان بازمانده اند. چه هنگام بر حق بوده اید، آیا وقتی که شامیان را می کشتید یا اکنون که دست از قتال کشیده اید؟ در صورت دوم باید بپذیرید که کشتگانتان – که نمی توانید منکر فضلشان شوید و بهتر از شما بودند- در آتش هستند».آنان که هیچ پاسخی در برابر منطق مالک نداشتند گفتند:«دست از سر ما بردار. ما در راه خدا با آنان جنگیدیم و در راه خدا هم دست کشیدیم. ما از تو اطاعت نمی کنیم. از ما دور شو…»«مالک» از امیرمؤمنان (ع) خواست جنگ با شامیان را بر متمردان تحمیل کند.لیکن آنان فریاد زدند که علی، امیرالمؤمنین (ع) حکمیت را پذیرفته و به حکم قرآن خرسند شده است و جز این اجازه ندارد. اشتر گفت: «اگر امیرمؤمنان (ع) حکمیت را پذیرفته است من نیز بدان خشنود هستم».امام (ع) که دید متمردان در حضور آن حضرت به وی دروغ بستند، بی آنکه سخنی بگوید ابتدا نگاهش را به زمین دوخت؛(۲۰) ولی پس از اینکه همه ساکت شدند بپاخاست و فرمود:«شما با من هماهنگ بودید و می جنگیدید تا زمانی که جنگ ناتوانتان کرد. سوگند به خدا ناتوانی جنگ شما را گرفت و رهاتان کرد؛ ولی دشمن را همچنان اسیر خود ساخته است. خصم بیش از شما دچار صدمه و زیان گشته است. آگاه باشید که من تا دیروز امیرالمؤمنین بودم ولی امروز مأمور شده ام. تا دیروز اختیاردار و بازدارنده بودم ولی امروز مورد نهی واقع شده ام. شما زندگی را می جویید و من نمی توانم شما را برخلاف میل تان وادار کنم.» (21)امیرمؤمنان (ع) پس از ایراد خطابه نشست. رؤسای قبایل، عقاید خودشان را اظهار کردند؛ برخی طرفدار جنگ و برخی دیگر هواخواه صلح بودند. (۲۲)
مبارزه با نفاق و حماقتفریاد: «ما در برابر قرآن تسلیم گشته ایم، شما نیز حکومت قرآن را بپذیرید»، تنها از زبان سپاهیان شام شنیده می شد؛ وگرنه در عمل، آنان بودند که با حکم قرآن می جنگیدند. مگر تا بحال امیرمؤمنان قرآن را نپذیرفته بود و یا عمل وی براساس حکم قرآن نبود و یا به مجرد ظاهرسازی سران سپاه شام و بالا بردن قرآن بر نیزه، حکم قرآن تغییر کرد و از همانجا مسیر علی (ع) از قرآن جدا شد؟ آنان با این کار حق و عدالت را زیر پای نفاق لگدمال کردند.تعداد دیگری نیز که پیشوای خود را نشناخته بودند سفیهانه با تحمیل خواسته های خود و بلکه خواست دشمن به امیرمؤمنان (ع) پایه های ظلم و نفاق را تقویت کردند. و با پیوستن افرادی کوته فکر و کج اندیش به آنان بازار نفاق بیش از پیش گرم تر شد. در چنین شرایطی مبارزه با نفاق، توأم و به معنای مبارزه با حماقت است.امیرالمؤمنین (ع) در یک چنین موقعیت حساسی قرار گرفته بود که افراد منافق و سودجو قرآن را بر نیزه کردند و عده ای دیگر که به ظاهر در جبهه ی حق قرار داشتند بر روی امام (ع) شمشیر کشیدند که حکم قرآن را بپذیر؛ غافل از آنکه خود قرآن در این رابطه می گوید:«اگر دو گروه از مؤمنان، کارزار کردند بین آنان اصلاح کنید و اگر یکی از آن دو بر دیگری سرکشی و ستمگری کرد با یاغی نبرد کنید تا به فرمان خدا بازگردد.» (23)متمردان می دانستند که زمامدار قانونی و شرعی مسلمانان، امیرمؤمنان (ع) است و معاویه «باغی» است و باید از سرکشی دست بردارد و تسلیم حق شود وگرنه باید – به حکم قرآن – با او پیکار کرد.سرکشان، با اعمال نیرنگ قرآن بر نیزه کردن از سوی معاویه نمی گفتند ما آماده ایم حکومت امیرمؤمنان (ع) را بپذیریم؛ بلکه می خواستند فرصتی به دست آورند تا بتوانند به طغیان خود ادامه دهند. ولی افراد ظاهربین و کج اندیش سپاه عراق، ندانسته آلت دست آنان شدند و آن نتیجه ی اسفبار را به بار آوردند.
دعوت به حکمیتمعاویه پس از ایجاد اختلاف میان سربازان عراق و مطرح کردن مسأله ی حکمیت، نامه ای به امام (ع) نوشت: «اختلاف ما به درازا کشیده است و هر یک از ما خود را برحق دانسته از دیگری اطاعت نمی کند. در این میان کسان بسیاری از دو طرف کشته شده اند، و از این بیم دارم که وضع از گذشته وخیم تر شود. و مسؤولیتش به عهده من و توست آیا موافق هستی که از خونریزی مردم جلوگیری شود و الفت دینی برقرار گردد…؟ راهش اینست که دو حکم معتبر؛ یکی از میان یاران من و دیگری از میان یاران تو انتخاب شوند و براساس کتاب خدا حکم کنند. این برای من و تو بهتر است . از خدا بترس و به حکم قرآن راضی شو اگر اهل قرآن هستی.» (24)البته معاویه آن قدر نادان نبود که نداند امیرمؤمنان (ع) با این ظاهرسازیها فریب نمی خورد. لابد فکر می کرد مضمون این نامه ها به گوش افراد منافق و کج اندیش سپاه عراق می رسد و در آنان اثر می گذارد.امیرالمؤمنین (ع)، با بیانی مستدل و لحنی قاطع پاسخ معاویه را داد و در قسمتی از نامه اش نوشت:«معاویه! تو مرا به حکمیت قرآن فراخوانده ای، در حالی که می دانم تو اهل قرآن نیستی و جویای حکم آن نیز نمی باشی. ما دعوت قرآن را به حکمیت می پذیریم نه دعوت تو را.» (25)
به سوی معاویه«اشعث» سردسته ی مخالفان و صلح طلبان، پس از انتشار خبر نامه ی معاویه، نزد امام (ع) آمد و گفت:«می بینم مردم از دعوت شامیان به حکمیت، راضی و شادمانند. اگر بخواهی نزد معاویه می روم تا از او بپرسم چه می خواهد.» (26)آیا «اشعث» واقعا نمی دانست معاویه چه می خواهد و برای رسیدن به چه هدفی می کوشد؟ او همه ی اینها را می دانست و نیز می دانست که اکنون تصمیم گیرنده کیست. او هنوز سخن امام (ع) را که لحظاتی قبل فرموده بود: «امیر بودم و اینک مأمور شده ام» فراموش نکرده بود ولی با وجود این، از امام(ع) کسب تکلیف کرد تا در هیأت یک مأمور به نظر آید.امیرالمؤمنین (ع)، با بی اعتنایی فرمود: «برو پیش معاویه اگر می خواهی.» (27) اشعث – که در واقع رهبری آن موقعیت را به دست گرفته بود – به ظاهر به عنوان نماینده ی امیرمؤمنان (ع) نزد معاویه رفت و سؤالاتی مطرح کرد. معاویه همان سخنانی را گفت که در نامه اش به امام (ع) نوشته بود.اشعث گفت: «این همان حق است». سپس نزد حضرت امیر (ع) بازگشت.مردم، پس از گزارش مأموریت اشعث، فریاد زدند: «ما به این حکم خشنودیم و پذیرفتیم».پس از آن، قراء اهل عراق و شام در میان دو لشکر جمع شدند و اتفاق کردند تا حکم قرآن را زنده کنند. (۲۸)
انتخاب حکمیناز ابتدا معلوم بود که حکم معاویه عمروعاص است. و مردم شام هم با انتخابش موافقند. لذا معاویه بدون هیچ گونه فکر و مشورتی او را انتخاب کرد و نیروهایش را با انتخاب عمرو مطمئن ساخت.ولی مردم عراق که در اثر تخلف از فرمان پیشوای خود به پرتگاه نزدیکتر شده بودند اینجا نیز حق انتخاب را از امیرمؤمنان (ع) سلب کردند. اشعث به همراه قاریان قرآن (و خوارج آینده) فریاد زدند: «ما ابوموسی اشعری را انتخاب کردیم». علی علیه السلام فرمود: «من به ابوموسی رضایت ندارم و او را شایسته ی این کار نمی دانم». «اشعث و زید بن حصین و مسعر بن فدکی» همراه جمعی از قراء گفتند: «ما فقط به او راضی هستیم؛ زیرا او بود که ما را از وقوع در این جنگ برحذر داشت». امام (ع) فرمود: «او مورد رضایت من نیست زیرا مرا ترک کرد و مردم را از یاری من بازداشت، سپس گریخت تا اینکه پس از ماهها به او امان دادم. من برای این کار ابن عباس را شایسته می دانم».ولی آنان همچنان بر لجاجتشان پافشاری کردند و گفتند: «سوگند به خدا فرق نمی کند تو باشی یا ابن عباس. ما می خواهیم «حکم» فردی باشد که نسبت به تو و معاویه بی طرف و یکسان باشد.»امام (ع) فرمود: «پس مالک اشتر را تعیین می کنم». اشعث فریاد زد: آیا آن که زمین را به آتش کشید جز اشتر بود؟. اگر او را بپذیریم باید در قید حکم او باشیم. فرمود: «مگر حکم مالک چیست؟» گفتند: «اینست که با شمشیر به جان هم بیفتیم تا مقصود تو و او برآورده شود».امام (ع) که از لجاجت و سبکسری آنان به خشم آمده بود فریاد زد: «پس بجز ابوموسی کسی را نمی پذیرید؟» گفتند: نه. «پس هر چه می خواهید بکنید»آنان «ابوموسی» را به عنوان «حکم» سپاه عراق برگزیدند.
قرارداد حکمیتپس از تعیین «حکمین» قرارداد صلح چنین نوشته شد:«هذا ما تقاضی علیه علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین و معاویه بن ابی سفیان…».ولی معاویه اعتراض کرد و گفت: « اگر او را امیرالمؤمنین می دانستم با وی نمی جنگیدم». عمرو نیز گفت: «هر چند علی امیر شما است ولی امیر ما که نیست بنابراین نام او و پدرش را بنویسید.» (29)ولی احنف بن قیس گفت: «او را حذف نکن هر چند به کشتار و جنگ کشیده شود. چون بیم دارم که دیگر این لقب برنگردد». (30)امیرالمؤمنین (ع) مدتی دراز به اندیشه پرداخت تا اینکه اشعث سررسید و با چشمی پر از تفاخر و زبانی سرشار از خیانت گفت: «این اسم را محو کن!»امیرالمؤمنین (ع) گذشته را به یاد آورد؛ زمانی که قرارداد «صلح حدیبیه» را می نوشت که «هذا ما تصالح علیه محمد رسول الله (ص) و سهیل بن عمرو» سهیل لجاجت می کرد که عنوان «رسول الله» حذف شود و پیامبر (ص) شکیبایی به خرج می داد.حضرت علی (ع) از پاک کردن آن اکراه داشت؛ ولی پیامبر (ص) دستور داد آن را محو کردند و فرمود: «محو این عنوان باعث محو رسالت من نخواهد شد». سپس به علی (ع) فرمود: «و تو نیز چنین امری در پیش داری و به تو خواهد رسید در حالی که در رنج و عذابی». (31)اکنون آن زمان موعود رسیده است. حضرت با اطمینان و تسلیم در برابر آنچه که رسول گرامی (ص) پیش بینی کرده بود، فرمود: «لا اله الا الله و الله اکبر؛ تاریخ تکرار می شود. (۳۲)… امروز من برای فرزندان آنان می نویسم همچنان که رسول خدا (ص) برای پدرانشان نوشت.» (33)سرانجام، متن قرارداد با حذف عنوان «امیرالمؤمنین (ع)» بگونه ای که مورد توافق طرفین بود نوشته شد، که به برخی از مواد مهم آن اشاره می کنیم:۱- دو طرف، تسلیم حکم خدا و قرآن و سنت پیامبر (ص) باشند و آنچه برخلاف حکم قرآن و سنت است برای از میان بردن آن بکوشند.۲- «حکمین» ابوموسی اشعری و عمروعاص هستند و بایستی – تا زمانی که از حق تجاوز نکنند – جان و مال و ناموسشان در امان باشد.۳- «حکمین» و همه ی مسلمانان موظفند حکم موافق قرآن و سنت را بپذیرند و بدان عمل کنند.۴- تا زمان حکم «حکمین» آتش بس برقرار است. و هیچ یک از دو طرف حق تعرض به دیگری را ندارد.۵- داوران می توانند نقطه ی متوسطی بین شام و عراق را اختیار کنند. و هیچ کس – بجز افرادی که مورد توافق دو طرف باشند – حق شرکت در مجلس داوری را ندارد. مدت داوری نیز تا آخر ماه رمضان است.۶- اگر داوران تا زمان مقرر بر پایه ی قرآن و سنت حکم نکردند، دو طرف مجازند به حال اول برگردند و با یکدیگر بجنگند.قرارداد را عده ای از رجال همچون: «عبدالله بن عباس»، «مالک» «امام حسن» و «امام حسین» علیهما السلام «سعید بن قیس» و «اشعث» و… از اصحاب امیرمؤمنان (ع) و «حبیب بن مسلمه» «ابوالاعور» و «بسر»… از یاران معاویه امضا کردند. (۳۴)بدین ترتیب جنگ صفین پس از یکصد و ده روز نبرد دو سپاه و پدید آمدن بیش از هفتاد برخورد میان آنان، (۳۵) سرانجام در هفدهم ماه صفر، سال ۳۷ هجری پایان یافت. (۳۶)مورخان، آمار تلفات را مختلف ذکر کرده اند. بعضی مجموع کشته ها را یکصد و ده هزار نفر شمرده اند که نود هزار آنان از سپاه شام، و بیست هزار از مردم عراق بودند. برخی تلفات دو طرف را هفتاد هزار نفر ذکر کرده اند؛ چهل و پنج هزار از شامیان و بیست و پنج هزار از مردم عراق.(۳۷)
درسهای آموزنده ی صفیننبرد «صفین» هر چند نمی بایست فرجامی جز فتح و پیروزی سپاهیان اسلام و ریشه کن شدن درخت نفاق و فساد و واژگون شدن کاخ بیدادگری فرمانروای شام داشته باشد؛ ولی به خاطر خودسری برخی از سپاهیان عراق و سرپیچی از فرمان امیرمؤمنان (ع)، نتایج ناگوار و درعین حال آموزنده ای به بار آورد. اینک پیش از بررسی اجمالی نتایج نبرد صفین، به برخی از نکات آموزنده ی آن اشاره می کنیم.۱- جنگ صفین ثابت کرد که تمام پیش بینی ها و موضع گیریهای امیرمؤمنان (ع) از ابتدای امر درباره ی «معاویه» مطابق با واقعیتها و شناخت عمیق از این عنصر بوده است.اگر محیط فاسدی که معاویه بوجودآورده بود و افرادی که موقعیت او را برای رسیدن به جاه و مقام تثبیت می کردند نبودند، هرگز آن همه بدبختیها و هلاکتها بوجود نمی آمد. و امیرمؤمنان (ع) با فرمان عزل معاویه از مقامش و جلوگیری از ستم و طغیان وی از طریق نبرد با او ثابت کرد که به هیچ وجه تحمل پذیرفتن عناصر فاسد و مفسدی چون معاویه را ندارد.۲- در طول نبرد برای لشکریان شام، ثابت شد که سپاه اسلام از جهت نیروی ایمان و روح دلاوری بر سپاه شام برتری چشمگیری دارد؛ از این رو معاویه برای رهایی از نابودی و شکست متوسل به حیله شد.بی شک، عامل عمده و اساسی این برتری، رهبری صحیح و فداکاریهای شخص امام (ع) و فرزندان و یاران قهرمانش بود.۳- نیروهای اسلام تا وقتی که تحت فرمان امیرمؤمنان (ع) بودند، به پیروزیهای چشمگیری دست یافتند؛ ولی به محض شروع خودسریها و سرپیچی از دستورهای فرماندهی نتایج وخیمی متوجه اسلام و مسلمانان شد.۴- جنگ صفین، این درس را آموخت که اگر پیروان حق بر موضع خود پافشاری کنند حق، غالب و حاکم خواهد شد؛ ولی اگر به خاطر خسارات جزئی مالی و حتی جانی دست از موضع خویش بردارند و سازش پیشه گیرند، بدیهی است باطل بر آنان چیره و حاکم خواهد گشت.
نتایج جنگجنگ فرسایشی «صفین» علاوه بر خسارات جانی و مالی برای هر یک از دو سپاه، نتایجی از سود و زیان دربر داشت از جمله آنها:۱- بروز اختلاف شدید میان سپاهیان عراق پس از بازگشت، بگونه ای که برخی شدیدا از متارکه ی جنگ تأسف خوردند و نسبت به عامل اصلی آن کینه پیدا کردند. این عداوت و کینه به حدی بود که برادر از برادر پسر از پدر اظهار تنفر می کرد و حتی گاهی به زد و خورد منجر می گشت. (۳۸)۲- هر چند معاویه تلفات سنگینی متحمل شد ولی سرانجام موفق شد به وسیله ی حیله ی عمروعاص موقعیت سیاسی خود را تثبیت نماید. وی تا آن هنگام به عنوان یک کارگزار معزول و باغی بر حکومت امیرمؤمنان (ع)، شناخته می شد؛ ولی پس از جنگ بر پایه ی قراردادی که تنظیم شد هم ردیف امام (ع) قرار گرفت و رسما به عنوان رهبر شام شناخته شد.۳- هر چند در این نبرد، تعداد کمی از سپاهیان، هشیار و بیدار شدند و راه حق را برگزیدند؛ ولی گروه زیادی از سپاهیان نادان و ظاهربین عراق به تحریک افراد منافق و قدرت طلب، سرنوشت خود و اسلام را بدست فردی نیرنگ باز و خیانتکار به نام عمروعاص و مردی کج اندیش همچون «ابوموسی» سپردند و آن همه گرفتاری به بار آوردند.۴- نتیجه ی مهم دیگر جنگ که در حقیقت ثمره ی لجاجت و خودسری افراد نادان عراق بود بسته شدن نطفه ی یک آشوب و فتنه ی دیگر بود؛ بدین گونه که اشعث، قرارداد حکمیت را برداشت و در میان دو سپاه به راه افتاد و مفاد آن را برای همه خواند. شامیان با شنیدن مفاد آن شادمان شدند و پذیرفتند؛ ولی سربازان عراق برخی اظهار رضایت، و عده ای به دل اکراه داشتند. و گروهی هم سخت مخالف و معترض بودند.صدای مخالفت، نخست از طایفه ی «عنزه» که بالغ بر چهار هزار نفر می شدند شنیده شد. ابتدا دو نفر از آنان فریاد زد: «لا حکم الا لله» جز خدای کسی حق حاکمیت ندارد. سپس به لشکر معاویه حمله کردند تا کشته شدند. (۳۹) شعار بالا در دومین مرحله از زبان قبیله ی «بنی تمیم» شنیده شد و حتی یکی از آنان بر اشعث حمله برد و گفت: «مگر می توان افراد را در امر خدا حاکم قرار داد. در این صورت خونهای ما چه خواهد شد؟»(40)مدتی نگذشت که شعار «لا حکم الا لله» از حلقوم بیشتر سپاهیان بیرون آمد. و اعمال گذشته خود را چنین اصلاح کردند که تن دادن ما به «حکمیت» لغزشی بود که از ما صادر شد ولی اینک از کرده ی خود پشیمان گشته و توبه کرده ایم و به امیرمؤمنان (ع) گفتند: «تو نیز باید بازگردی آن چنان که ما بازگشتیم و گرنه از تو بیزاری می جوییم.» (41)و با این فوریت و جدیت، خواستار نقض قرارداد آتش بس شدند و سخنان امیرمؤمنان (ع) که با استناد به آیه ی شریفه ی «اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الایمان بعد توکیدها» (42) و آیه ی: «اوفوا بالعقود»(43)، آنان را از مخالفت با عهد و پیمان برحذر داشت، (۴۴) کمترین تأثیری در ذهن سست و اراده ی متزلزل آنان نکرد. و هنوز آثار خستگی از جنگ از چهره ها زایل نشده بود که بذر فتنه ی دیگری ریخته شد.
مارقینامیرمؤمنان (ع) پس از پایان جنگ «صفین» به کوفه بازگشت؛ ولی آنان که در اوج درگیری با تهدید به قتل امام (ع) خواستار آتش بس شدند، پس از تعیین حکمیت، شعار «لا حکم الا لله» سر دادند، راه خود را از آن حضرت جدا کردند و حدود دوازده هزار نفر در ناحیه ای به نام «حروراء»(45) اقامت گزیدند و گروه مستقل و متشکلی به وجود آوردند. «شبث بن ربعی» را فرمانده و «عبدالله بن کواء» را امام جماعت خود کردند. (۴۶) بدین ترتیب، سومین حزب مخالف حکومت امیرمؤمنان (ع) تحت عنوان «مارقین» یا «خوارج» شکل گرفت.یاران امیرمؤمنان (ع) وقتی این قضیه را شنیدند، برای آنکه وفاداری مجدد خویش را نسبت به امام (ع) ابراز نمایند پیمان دیگری با آن حضرت بستند که با دوستان وی دوست و با دشمنانش دشمن باشند؛ ولی خوارج آن پیمان را معصیت و کفر دانستند و به شیعیان گفتند: شما و شامیان، همچون دو اسبی که برای رسیدن به مقصد مسابقه می گذارند به سوی کفر پیش دستی کردید.
در میان خوارجامیرالمؤمنین (ع) پس از کناره گیری «خوارج» برای آنکه از نزدیک با آنان روبه رو شود و عقده های فکری شان را حل کند نخست ابن عباس را به سوی آنان فرستاد. و چون می دانست قانع ساختن آنان – به خاطر نداشتن قدرت تجزیه و تحلیل – مهارت و بصیرت فوق العاده ای لازم دارد به ابن عباس سفارش کرد در سخن گفتن با آنان عجله نکند و درنگ کند تا وی بیاید. (۴۷)ولی با ورود ابن عباس آنان بحث و گفتگو را آغاز کردند. او نیز ناچار به سخن پرداخت و با استناد به آیه ای از قرآن (۴۸) و حکم عقل، مشروعیت «حکمیت» را ثابت کرد؛ ولی آنان در پاسخ همان حرفهای همیشگی خود را تکرار کردند. (۴۹)به دنبال ابن عباس آن حضرت نیز به سوی آنان رفت و در خیمه ی یزید بن قیس – که از قبل شناسایی شده بود – وارد شد. و پس از اقامه ی دو رکعت نماز به سوی جمعیت حرکت کرد. ابتدا پرسید: رهبر شما کیست؟ گفتند: «ابن الکواء» فرمود: چه چیز شما را علیه ما برانگیخت؟ گفتند: تعیین حکمیت از ناحیه شما. فرمود: حکمیت چیزی بود که خود شما پیش آوردید و من سخت مخالف آن بودم. آنان ضمن تأیید سخنان آن حضرت، روش فعلی خود را چنین توجیه کردند که کارهای گذشته ما کفر بوده و ما از آن توبه کرده ایم. تو نیز توبه کن تا بار دیگر با تو بیعت کنیم.امام (ع) فرمود: «انی استغفر الله من کل ذنب» خوارج که تصور کرده بودند حضرت از پذیرش «حکمیت» توبه کرده است همگی با امیرمؤمنان (ع) به کوفه بازگشتند و به حسب ظاهر غائله پایان یافت.(۵۰)
تحریکات منافقینمنافقان و فرصت طلبان که اقتدار حکومت و آرامش مملکت را نمی توانستند تحمل کنند پس از بازگشت خوارج، دست به شایعه پراکنی زدند و چنین مطرح کردند که امیرمؤمنان (ع) از موضوع «حکمیت» پشیمان شده، آن را گمراهی می داند و درصدد فراهم آوردن امکانات جنگ است تا به سوی معاویه بازگردد.(۵۱)شایعات به گوش معاویه رسید. فردی را به کوفه فرستاد تا اطلاعات بیشتری کسب کند. معاویه هر چند آن حضرت را می شناخت و می دانست که امام (ع) هرگز از مسیر قرآن و اسلام بیرون نخواهد رفت و پیمانی را که بسته است نقض نمی کند؛ ولی شاید برای اینکه نشان دهد مراقب اوضاع و حرکات امام (ع) است، دست به چنین اقدامی زد.شاید بتوان گفت: عامل تحریک معاویه – برای استفسار از شایعات نقض آتش بس – اشعث بوده است؛ کسی که به قول ابن ابی الحدید معتزلی : منشأ هرگونه فساد و تباهی در حکومت علی (ع) و عامل هر گونه اضطراب و نگرانی برای مسلمانان بود (۵۲) و امام (ع) او را منافق پسر کافر خوانده است. (۵۳)مسأله ای که این احتمال را تقویت می کند این که وی همزمان با رسیدن پیامی از شام برای امیرمؤمنان (ع) و برحذر داشتن آن حضرت از مخالفت «قرارداد» نزد امیرمؤمنان (ع) رفت و در حالی که عده ی زیادی در خدمت امام (ع) بودند گفت: مردم نقل می کنند که شما تحکیم را گمراهی دانسته و پایداری بر آن را موجب کفر می دانید. (۵۴)امیرمؤمنان (ع) لازم دید برای تکذیب شایعات و روشن کردن افکار مردم به مسجد رود و خطابه ای ایراد نماید. آن حضرت در ضمن سخنانش فرمود:«هرکس گمان کرده من از پیمان حکمیت منصرف شده ام دروغ گفته است و هر مسلمانی تحکیم را موجب گمراهی بداند خود گمراه تر است.» (55)هنوز سخن امام (ع) به پایان نرسیده بود که فریادی از گوشه مسجد برخاست: ای علی! افراد را در دین خدا شریک قرار دادی. «لا حکم الا لله». به دنبال او فریادهای «لا حکم الا لله» فضای مسجد را پر کرد. (۵۶)نتیجه تحریکات منافقین این شد که نه تنها خوارج بحال اول بازگشتند بلکه در کینه و عناد خود جدی تر شدند. پس از پایان جلسه با خشم و نفرت بیش از پیش از شهر خارج شده، به اردوگاه سابق خود بازگشتند.
پی نوشت :
۱- وقعه صفین، ص ۴۰۸٫۲- همان مدرک، ص ۴۰۹-۴۱۳٫۳- وقعه صفین، ص ۴۰۹-۴۱۳٫۴- همان مدرک، ص ۴۷۶٫۵- همان مدرک «ولم یبق منهم الا آخر نفس… و انا عاد علیهم بالغداه احاکمهم الی الله عزوجل».6- وقعه صفین، ص ۴۸۰٫۷- اعیذکم بالله ان ترضعوا الغنم سائر الیوم کنایه از این است که در صورت عدم پیروزی همچون زنانی می مانید که شیر می دوشند.۸- وقعه صفین، ص ۴۷۵ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۱۵٫۹- وقعه صفین، ص ۴۷۹ و مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۰٫۱۰- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۰ «هلم مخباتک یابن عاص فقد هلکنا».11- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۰، و بنا به نقلی در همان «لیله الهریر که جاسوسان معاویه، سخن اشعث را برای او گزارش کردند معاویه دستور داد قرآن ها را بر نیزه ها کرده آماده کنند.» (وقعه صفین، ص ۴۸۱)۱۲- نجیب الی کتاب الله عزوجل و ننیب الیه تاریخ طبری، ج ۵، ص ۴۸، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۱۶ و مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۰٫۱۳- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۱، و کامل، ج ۳، ص ۳۱۶٫۱۴- شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۳۴٫۱۵- وقعه صفین، ص ۴۸۲-۴۸۳٫۱۶- وقعه صفین، ص ۴۸۲٫۱۷- فان تطیعونی فقاتلوا و ان تعصونی فاصنعوا ما بدالکم.۱۸- مراجعه شود به کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۱۶-۳۱۷، تاریخ طبری، ج ۵، ص ۴۹ و وقعه ی صفین، ص ۴۸۹٫۱۹- وقعه صفین، ص ۴۹۰، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۱۷ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۴۹٫۲۰- وقعه صفین، ص ۴۹۱، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۱۷ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۵۰٫۲۱- وقعه صفین، ص ۴۸۴٫۲۲- همان مدرک.۲۳- و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احداهما علی الأخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفییء الی امر الله (حجرات، آیه ۸).۲۴- وقعه صفین، ص ۴۹۳٫۲۵- همان مدرک و نهج البلاغه، نامه ۴۸٫۲۶- وقعه صفین، ص ۴۹۸٫۲۷- وقعه صفین، ص ۴۹۹ ائته ان شئت.۲۸- همان مدرک.۲۹- تاریخ طبری، ج ۵، ص ۵۲، کامل، ج ۳، ص ۳۱۹، وقعه صفین، ص ۵۰۸ و الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۱۴٫۳۰- لا تمح اسم امره المؤمنین عنک و ان قتل الناس بعضهم بعضا فانی اتخوف الا ترجع الیک ابدا.۳۱- شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۳۲، وقعه صفین، ص ۵۰۸ و الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۱۴٫۳۲- این جمله معادل فرمایش آن حضرت: «سنه بسنه» آورده شده است.۳۳- فالیوم اکتبها الی ابنائهم کما کتبها رسول الله الی آبائهم سنه و مثلا وقعه صفین، ص ۵۰۸؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۲ ، ص ۲۳۲ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۵۲٫۳۴- وقعه صفین، ص ۵۰۴، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۱۵، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۲۰٫۳۵- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۳٫۳۶- وقعه صفین، ص ۵۱۱٫۳۷- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۳٫۳۸- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۴٫۳۹- وقعه صفین، ص ۵۱۲٫۴۰- وقعه صفین، ص ۵۱۲٫۴۱- همان مدرک، ص ۵۱۳-۵۱۶٫۴۲- نحل، آیه ۹۰ به پیمان خدا وقتی که بستید وفا کنید و قسمها را پس از محکم کردنش (که خدا را ضامن آن کرده اید) مشکنید.۴۳- مائده، آیه ۱ (شما که ایمان دارید) به قرارداد وفا کنید.۴۴- وقعه ی صفین، ص ۵۱۳-۵۱۶٫۴۵- حرورا، در نیم فرسخی کوفه قرار داشت. و به خاطر اقامت آنان در این نقطه به «حروریه» معروف شدند. (تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۱).۴۶- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۲۶ و مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۵٫۴۷- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۲۷٫۴۸- آیه مورد استناد ابن عباس آیه ۳۵ از سوره نساء است: «و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها…» وجه استدلال بدین گونه بود که خداوندی که جریان داوری را برای اصلاح یک خانواده لازم بداند چطور ممکن است درباره امتی بزرگ، مشروع نداند.۴۹- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۲۷٫۵۰- تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۱، کامل ج ۳، ص ۳۲۸، سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۱، ص ۴۸۹ و عقد الفرید، ج ۲، ص ۳۸۸٫۵۱- سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۱، ص ۴۸۹٫۵۲- کل فساد کان فی خلافه علی (ع) و کل اضطراب حدث فاصله الاشعث. شرح نهج البلاغه ج ۲، ص ۲۷۹٫۵۳- علیک لعنه الله و لعنه اللاعنین حائک بن حائک!، منافق بن کافر، نهج البلاغه، خ ۱۹٫۵۴- سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۱، ص ۴۹۸ و شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۲۶٫۵۵- سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۱، ص ۴۸۹٫۵۶- شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۲۷٫
منبع: کتاب تاریخ اسلام در عصر امامت امام علی علیه السلام

















هیچ نظری وجود ندارد