16 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home انقلاب مهدوی

ذوالخُوَیْصِره‏

0
SHARES
9
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

از جمله اخبار غیبى روایت شده از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله و معجزات آن حضرت، پیش گویى ظهور گروهى به نام مارقین ۲ بود. ایشان در این پیش گویى به فردى اشاره مى فرمایند که منابع تاریخى و روایى از او به نام ذوالخویصره۳ یاد کرده اند. پیامبرصلى الله علیه وآله ضمن این که او را اصل و ریشه ى مارقین (خوارج) معرّفى فرمودند علامتى نیز براى یکى از یاران او به این شرح ذکر کردند: شخصى سیه چُرده در میان آنان است که زایده گوشتى بر بازوى او است (ذوالثَّدَیَّه).۴ بسیارى از منابع تاریخى، روایى و تفسیرى، ذوالخویصره را حُرْقُوص بن زُهَیْر سعدى تمیمى دانسته اند که در جنگ نهروان کشته شد. عده اى نیز ذوالثُّدَیَّه را همان حرقوص بن زهیر دانسته اند. در این پژوهش خواهد آمد که حُرْقُوص بن زُهَیر و ذوالخُویصره یک تن بودند، ولى انطباق او بر ذوالثَّدَیَّه جاى تأمل و تردید است.با نام ذوالخویصره در تفاسیر و در بیان شأن نزول یکى از آیات سوره ى توبه برخورد مى کنیم. آیه ى پنجاه و هشتم از سوره توبه مى فرماید:وَمِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَات… .اکثر مفسّرین که مورخان معتبرى نیز در میان آنان هستند معتقدند که این آیه اشاره به تقسیم غنایم غزوه ى حنین در محلّى به نام جِعِرّانه دارد و مقصود از لفظ منهم ذوالخویصره تمیمى است. شرح ماجرا مطابق آنچه در تفاسیر و منابع سیره ى نبوى صلى الله علیه وآله آمده این گونه است:پیامبرصلى الله علیه وآله پس از پایان غزوه ى حنین به جِعِرّانه آمد، جایى که غنایم جنگى را نیز به آن جا آورده بودند. حضرت تقسیم غنایم را آغاز نمودند. افرادى نظیر ابوسفیان بن حرب و پسرانش، صفوان بن امیّه و سُهیل بن عمرو چشم به غنایم دوختند. برخى از آنان از پیامبرصلى الله علیه وآله تقاضاى مال نمودند. در پاسخ به این درخواست و به اذن خداوند، پیامبرصلى الله علیه وآله اموال بسیارى را به عدّه ى مذکور و دیگران دادند تا محبّت آنان را جلب نمایند. در همین جا بود که گروه مؤلَّفه القلوب هویّت یافتند. در گیرودار این تقسیم ذوالخویصره ى تمیمى نزد پیامبرصلى الله علیه وآله آمد و گفت: (اى رسول خدا! عدالت پیشه کن!). پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: واى بر تو! اگر من به عدالت رفتار نکنم پس چه کسى به عدالت رفتار خواهد کرد؟!. در این هنگام یکى از اصحاب (عمربن خطاب یا خالدبن ولید)۵ از پیامبرصلى الله علیه وآله اجازه خواست تا ذوالخویصره را گردن زند، اما پیامبرصلى الله علیه وآله او را بازداشت و فرمود: (رهایش کن! او پیروانى خواهد یافت که شما (اصحاب) عبادت و نماز خویش را در برابر عبادت و نماز آنان ناچیز خواهید شمرد. قرآن خواهند خواند، اما از حلقومشان فراتر نخواهد رفت. از دین به در خواهند شد آن گونه که تیر از شکار به در مى شود و بر گروهى از بهترین مردم خروج خواهند نمود. نشانه ى [یکى از] پیروان او، [این که ] مردى سیه چُرده است که بر یکى از بازوانش پاره گوشتى چون پستان زنان دارد.۶آنچه ذکر شد ماجراى اعتراض به تقسیم غنایم حنین بود. کم تر منبع تاریخى و روایى یافت مى شود که از ذکر این ماجرا خالى باشد، بلکه به جرأت مى توان گفت تمام منابع متقدم در این بخش از سیره ى رسول اکرم صلى الله علیه وآله به این قضیّه اشاره کرده اند. راوى اصلى ماجرا (البته به بیانى که گذشت) در تمام منابع حاوى این خبر، أبوسعید خُدْرى است. ابوسَلَمه بن عبدالرحمن و ضحّاک بن قیس خبر را از ابوسعید گرفته و محمد بن شهاب زُهرى خبر را از آن دو روایت کرده است. پس از ابن شهاب، عامّه ى اصحاب او خبر را از جانب او نقل کرده اند و به این ترتیب ماجرا در مجامیع روایى و نیز کتب تفسیر وارد شده و سایرین نیز به آن اشاره کرده اند. ماجراى تقسیم غنایم حنین به شکل هاى دیگر نیز در منابع اسلامى نقل شده است. طبرى روایتى از طریق ابن اسحاق از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل مى کند که اشاره به تقسیم غنایم حنین دارد. عبدالله بن عمرو نیز که بنا به این روایت خود در واقعه حضور داشته، فرد معترض را ذوالخویصره معرفى مى کند. طبرى روایت دیگرى نیز از ابن اسحاق نقل مى کند که در آن روایت، امام محمد باقرعلیه السلام نیز فرد معترض را ذوالخویصره نامیده است.۷ اما ذکر روایت زُهرى در تفاسیر و منابع سیره ى نبوى صلى الله علیه وآله، بر اَشکال دیگر ماجرا غلبه دارد. از جمله طبرى در جامع البیان،۸ واحدى نیشابورى در اسباب نزول الآیات،۹ بغوى در معالم التنزیل،۱۰ قرطبى در الجامع لأحکام القرآن،۱۱ ابن الجوزى در زاد المسیر،۱۲ شیخ طبرسى در مجمع البیان ۱۳ و علاّمه طباطبایى در المیزان ۱۴ شأن نزول آیه ى مذکور را با روایت ابوسعید خُدرى منقول از جانب زهرى، توضیح داده اند.تأمّل در روایت تقسیم غنایم در جِعرّانه این نکته را روشن مى سازد که ذوالخویصره هنگام واقعه و اعتراض، شخصیّت شناخته شده اى نبوده است؛ چرا که بعضى از منابع با تعبیر رجلٌ از او یاد کرده اند و بعضى از منابع جز نام ذوالخویصره چیز بیش ترى درباره ى او نگفته اند. بعضى از منابع ذوالخویصره را از بنى تمیم دانسته اند و صفت تمیمى را دنبال لقب مذکور آورده اند. برخى دیگر از منابع پس از ذکر نام ذوالخویصره، توضیحاً مى افزایند که وى همان حُرْقُوص بن زهیر است.در سخنان پیامبرصلى الله علیه وآله خطاب به اصحاب و خصوصاً فردى که خواهان کشتن ذوالخویصره بود یک پیش گویى مهم وجود دارد. آن حضرت گروهى را برمى شمرند و عنوان مارقین بر آنان مى نهند. بنا به فرمایش پیامبرصلى الله علیه وآله این گروه که پیرو ذوالخویصره اند بعدها در امّت اسلامى شکل خواهند گرفت و از دین خارج خواهند شد و بر بهترین انسان ها از امت اسلامى خروج خواهند کرد. نشانه ى آن گروه، وجود فردى سیه چُرده در میان آنان است که در یکى از بازوهایش زایده ى گوشتى شبیه به پستان زنان وجود دارد. به این ترتیب واژه ى ذوالثَّدیَّه در تاریخ سیره ى نبوى ثبت و ضبط شد. در بخشى از سخنان پیامبرصلى الله علیه وآله عبارت دیگرى وجود دارد که ارتباط اسامى و القاب مورد بحث ما را تأیید مى کند. حضرت در اشاره به مارقین فرمودند:یَخْرُجُ من ضئْضِئْى هذا قوم یقرؤون القرآن… یمرقون من الاسلام… .۱۵علما در معناى عبارت من ضئْضِئْى هذا دچار اختلاف شده اند. برخى گفته اند مقصود نسل این مرد است و برخى بر آنند که مقصود از این عبارت نسل او نیست، بلکه پیرو و دنباله رو اوست. گویا نظر گروه دوم به واقع نزدیک تر باشد؛ زیرا ضِئْضِئى در لغت، اصل و معدن هر چیز است. پس بهتر آن است که مقصود اصل و ریشه و یا به تعبیر امروزى خاستگاه باشد، نه نسل و اولاد. گروه اول که ضئْضِئى را به معناى نسل و ذرّیه گرفته اند با دو مشکل روبه رو هستند: نخست آن که مرتکب خلاف ظاهر شده اند، چرا که ضئْضِئى اولاً و بالذّات یعنى اصل و معدن، و مشکل دوم آن که هیچ منبع تاریخى نشان نمى دهد که مارقین از اولاد یا خویشان ذوالخویصره بوده باشند. وانگهى اگر مقصود پیامبرصلى الله علیه وآله واقعاً اولاد و ذرّیه ى ذوالخویصره بود هر آینه مسلمانان یا صحابه مراقب این ماجرا و در پى شناسایى اولاد و ذرّیه ى او بودند. اما هنگام پیدایش گروه مارقین هیچ کس به چنین امرى تفوّه ننموده است. از سوى دیگر در بعضى منابع به جاى عبارت مورد اختلاف، عبارت إنَّ لَه أصحاباً… آمده و مسئله را روى صحابى بُرده است. کم ترین شرط لازم براى اطلاق لفظ صحابى بر یک شخص، آن است که شخص مصاحِب، فرد مصاحَب را دیده باشد و اندکى با او هم نشینى کرده باشد. نکته ى دیگر آن که وقتى مى گویند فلان شخص اصحابى دارد و یا فلان شخص از اصحاب فلان فرد است، در واقع از عظمت شخص مصاحَب ولو در نگاه اصحابش سخن مى گویند و متابعت مصاحِبین را از مصاحَب به هر نحو که باشد بیان مى کنند. پس نتیجه گیرى مى شود که ذوالخویصره در میان مارقین بوده و نقش رهبرى را نیز بر عهده داشته است. این مطلب در سطور بعدى به روشن شدن موضوع کمک خواهد کرد.
ذوالثَّدَیَّه و یا مُخْدَج الیدپیامبرصلى الله علیه وآله در اشاره به گروه مارقین نشانه اى به این شرح بیان فرمودند که در میان آنان مردى سیه چرده است که داراى نقصى در یکى از بازوانش است و یا دقیق تر، زایده اى گوشتى همانند پستان زن بر یکى از بازوانش دارد. این نقص با دو عبارت ذى الثدیه و مخدج الید در منابع آمده است. اما چرا چنین نشانه اى ذکر شد؟ در بعضى از روایاتِ حاوى خبر ظهور مارقین، آمده که پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند:اگر آنان را درک کنم هر آینه آنان را خواهم کشت.ولى تعیین مصداق این سخن، کار آسانى نبود. آیا همه ى مسلمانان حاضر در جامعه ى بزرگ اسلامى آن روز چه در حجاز و چه در عراق این سخن پیامبرصلى الله علیه وآله را به خاطر داشتند و یا شنیدند؟ ملاک و معیار خروج از دین چه بود تا مردم عادى هم بتوانند خروج کنندگان از دین را بشناسند. خوارجِ معروف، چنان جایگاه و چنان تدیّن ظاهرى و نمایانى داشتند که توانستند در مقابل على علیه السلام بایستند. آنان داراى چنان تهجّدى بودند که پینه ها بر پیشانى داشتند و قرائت قرآنشان زبانزد خاصّ و عام بود. آیا به سادگى مى شد این افراد را متّهم به خروج از دین کرد و آن گاه با آنان به جنگ برخاست؟ جنگ با خوارج و یا به تعبیر پیامبرصلى الله علیه وآله مارقین، کارى ساده و بى دردسر نبود. على علیه السلام پس از فرو نشستن آتش جنگ نهروان گفت:إنّى فَقأْتُ عَیْنَ الفِتْنَهِ ولَمْ تَکُنْ لِیَجْرَأَ علیها أَحَدٌ غَیرى بَعْدَ أنْ ماج غَیْهَبُها و أشْتَدَّ کَلَبُها.۱۶در جاى دیگر فرمود:لو لم أکن فیکم لَما قُوتِلَ أهلُ الجَمَلِ ولا أهلُ صفّینُ و لا أهل النهروان.۱۷با آن که خوارج دست به شمشیر بردند و عده اى بى گناه هم چون عبدالله بن خَبّاب بن أرتّ و همسر حامله اش را به قتل رساندند، اما باز یاران على علیه السلام در جنگ با أهل نهروان تردید داشتند. در چنین شرایطى على علیه السلام ناچار به یادآورى سخن پیامبرصلى الله علیه وآله در مورد ذوالثَّدیَّه شد. ایشان قبل از پیکار با مارقین فرمودند:پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: قومى از دین خارج مى شوند و با مسلمانان جنگ مى کنند و علامت آنان مردى است که نقص در دست اوست (مُخْدَجُ الید).۱۸تعبیر به مُخْدَج از مصادیق نقل به مضمون است که گویا على علیه السلام در نقل سخن پیامبرصلى الله علیه وآله به کار برده است، ولى این دو تعبیر در معنا هیچ تفاوتى با یک دیگر ندارند. یعنى على علیه السلام داشتن زایده ى گوشتى را بر بازو، به عنوان نقص در خلقت به شمار آورده و به همین خاطر تعبیر مُخْدَج الید را به کار برده است که به معناى ناقص الید است. با ذکر سخن پیامبرصلى الله علیه وآله، عدّه اى که تردید داشتند ظاهراً حاضر به پیکار شدند، اما در اثناى جنگ و نیز پس از پایان آن، پیوسته در پى یافتن ذوالثَّدَیَّه و یا همان مُخْدَجُ الید بودند. على علیه السلام نیز دستور داد تا به دنبال فرد مذکور بگردند. اما هر چه اصحاب بیش تر جست وجو کردند کم تر یافتند. کم کم ناراضیان و مردّدین در جنگ زبان به طعن و کنایه گشودند و چنین گفتند:آرى پسر ابوطالب ما را فریب داد تا با برادران خویش جنگ کنیم.۱۹این افراد حتّى قبل از شروع پیکار، على علیه السلام را سه بار سوگند دادند که آیا آنچه درباره ى ذوالثَّدَیَّه از پیامبرصلى الله علیه وآله نقل کرده، راست است؟۲۰یافتن ذوالثَّدَیَّه مسئله اى بغرنج شد تا آن جا که در بعضى منابع ذکر شده که تک تک اجساد را در میدان جنگ با نهادن چوب نى (قَصْب) نشانه گذارى کردند تا ذوالثَّدَیَّه را زودتر بیابند.۲۱ باز بنابر بعضى از منابع، در یافتن جسد او موفقیّتى حاصل نشد. على علیه السلام پیوسته با خود مى گفت:ما کَذَبْتُ و لا کُذِّبْتُ.پس سوار بر مرکب پیامبرصلى الله علیه وآله شد. مرکب به سمتى حرکت کرد و ناگاه کنار لجنزارى کوچک ایستاد و هَمْهَمه نمود. اصحاب آن حضرت جنازه اى را در آن موضع یافتند که فقط پاهایش پیدا بود. جنازه را خارج و دست هاى آن را بیدرنگ بررسى کردند. آنچه پیامبرصلى الله علیه وآله فرموده بود دقیقاً در آن جسد هویدا بود. مردى سیه چرده با یک زایده ى گوشتى شبیه به پستان زنان بر یکى از بازوانش، که تعدادى مو نیز بر آن روییده بود. همگى با شادى تکبیر گفتند و حضرتش سجده ى شکر به جاى آوردند.۲۲آنچه گذشت ماجراى ذوالثَّدَیَّه بود و اکنون در ادامه به ماجراى حرقوص بن زهیر سعدى پرداخته و سپس به جمع بندى میان سرگذشت این دو شخص خواهیم پرداخت.از جمله منابع تاریخى که در آن به نام حرقوص بن زهیر برمى خوریم، تاریخ طبرى است. گر چه منابع متقدم بر طبرى نیز به شخص نامبرده و سرگذشت او اشاره کرده اند، اما از آن جا که طبرى قدرى بیش تر از منابع متقدم بر خود به شرح زندگى او پرداخته است، ماجراى حرقوص بن زهیر را از تاریخ طبرى برگزیده ایم.
طبرى در فتح سوق الاهواز مى گوید:میان هرمزان، والى خوزستان و سپاه مسلمین جنگ در گرفت. فرماندهان سپاه اسلام به عُتْبَه بن غَزْوان نامه نوشتند و خبر پیکار خود با هرمزان را به او رساندند. عُتْبَه به خلیفه ى دوم نامه نوشت و درخواست یارى کرد. خلیفه ى دوم [نیز] عده اى را به فرماندهى حرقوص بن زهیر سعدى به یارى آنان فرستاد.
طبرى در معرفى حرقوص مى گوید:او از اصحاب رسول اکرم صلى الله علیه وآله بود.سپس مى افزاید:حرقوص پس از جنگ با هرمزان، سوق الاهواز و سپس تا تُسْتَر را فتح کرد و بر ساکنان آن نواحى جزیه وضع نمود و خبر فتح را به همراه خُمس غنایم نزد خلیفه ى دوم فرستاد. خلیفه از او تشکّر کرد و وى را بر امور سوق الاهواز گماشت. اما حرقوص محل اقامت خود را در منطقه اى صعب العبور قرار داد. مردم به خلیفه نامه نوشتند و مشکل خود را مطرح کردند. خلیفه نیز نامه اى به حرقوص نوشت و از او خواست تا از ارتفاعات صعب العبور پایین آید و در دشت منزل گیرد.۲۳طبرى داستان حرقوص را تنها تا این جا پیش برده و ادامه نداده تا آن که در واقعه ى شورش بر ضدّ عثمان، دوباره نام حرقوص بن زهیر را پیش کشیده است. طبرى واقعه را از زبان سیف بن عمر تمیمى – البته با چند واسطه – نقل کرده است. در واقعه ى شورش، تنها به این مطلب اشاره شده که حرقوص رهبر گروه شورشیانى بوده که از بصره به سمت مدینه در حرکت بودند.۲۴ اما در مدینه و حوادث منتهى به قتل عثمان، دیگر نامى از حرقوص برده نشده است. در مقطع دیگرى که طبرى مجدداً از حرقوص سخن گفته زمانى است که طلحه و زبیر به همراه اُمّ المؤمنین عایشه به بصره یورش بردند. آنان بر اساس شعار از پیش اعلام شده و به دنبال قاتلان عثمان، در بصره عده اى را از دم تیغ گذراندند، اما نتوانستند بر حرقوص بن زهیر سعدى دست یابند؛ زیرا او به همراه عده اى از پیروانش به قبیله ى بنى سعد پناه برده و از حمایت آنان برخوردار گردیده بود.۲۵ بار دیگر طبرى سخن از حرقوص را در این جا به پایان برده و تا پایان جنگ صفّین و شروع ماجراى حکمیت نامى از او نمى برد. با توجه به این که نه طبرى و نه منابع دیگر نامى از حرقوص در سراسر جنگ جمل و صفین به میان نمى آورند سخن طبرى در مورد فرار وى به سوى بنى سعد تأیید مى شود. اما با پایان گرفتن جنگ صفین و شروع حکمیّت، بار دیگر نام حرقوص به میان مى آید.وقتى که على علیه السلام ابوموسى اشعرى را براى داورى به سوى دُومه الجَنْدَل فرستاد دو نفر از خوارج به نام هاى زُرْعَه بن بُرْج طایى و حرقوص بن زهیر سعدى نزد او آمدند و از حضرتش خواستند که توبه کند.۲۶ سخنانى میان آن حضرت و آنان در گرفت که مقصد ما نیست، بلکه غرض صرفاً اشاره به حوادث مربوط به حرقوص است. پس از آن که ابوموسى به دومه الجندل رفت، خوارج در منزل عبدالله بن وهب راسبى و به نقلى در منزل خود حرقوص تشکیل جلسه دادند. آنان از امر به معروف و نهى از منکر و اداى وظیفه ى شرعى سخن گفتند. حرقوص نیز در جمع خوارج خطبه اى آتشین خواند و دوستان و پیروان خود را به قیام علیه مسلمین که به زعم او گمراه شده بودند فراخواند. حَمْزَه بن سَنان اسدى پیشنهاد کرد تا از میان جمع، کسى به عنوان رهبر انتخاب شود. نامزدها عبارت بودند از: زَیْدُ بن حصین طایى، حمزه بن سنان اسدى، شُرَیْح بن أَوفى عَبْسى، حرقوص بن زهیر سعدى و عبدالله بن وَهْب راسبى، که سرانجام فرد اخیر رهبرى گروه را بر عهده گرفت.۲۷ پس از گذشت زمان اندکى، سپاه خوارج شکل گرفت. مذاکرات على علیه السلام با خوارج موجب شد تا عده اى دست از مخالفت بردارند، اما عده ى باقیمانده مصمّم به پیکار شدند. جنگ در گرفت و حرقوص که فرمانده ى پیاده نظام بود کُشته شد.آنچه خواندید شرح ماجراى حرقوص بود که طبرى تا مرگ او ذکر کرد. بَلاذُرى در أَنساب الاشراف و ابن قُتَیْبه در تاریخ الخلفاء که هر دو متقدّم بر طبرى بوده اند به ماجراى حرقوص، تنها در جنگ نهروان اشاره کرده اند و اهمیّت و جایگاه او را در جمع خوارج نشان داده اند.با ملاحظه ى خبر تقسیم غنایم غزوه ى حنین و قول رسول خداصلى الله علیه وآله درباره ى مارقین و نشانه هاى آنان و نیز اخبار خوارج نهروان در کنار یک دیگر، چنین متبادر مى شود که ذوالخویصره و حرقوص بن زهیر یک تن بیش نبوده اند. منابع بسیارى نیز به این نتیجه رسیده اند. طبرى در تفسیر جامع البیان،۲۸ مقدسى در البدء و التاریخ،۲۹ ابن بشکوال در غوامض الأسماء المبهمه،۳۰ واحدى نیشابورى در أسباب نزول الآیات،۳۱ بغوى در تفسیر معالم التنزیل،۳۲ قرطبى در الجامع لأحکام القرآن،۳۳ قاضى عیاض در الشفاء بتعریف حقوق المصطفى صلى الله علیه وآله،۳۴ ابن اثیر در أسد الغابه،۳۵ ابن تیمیّه در الصارم المسلول،۳۶ ابن کثیر در تفسیر و سیره،۳۷ ابن حجر در فتح البارى،۳۸ سُهیلى در روض الأنف ۳۹ (مستند به قول واقدى) و شوکانى در نیل الأوطار،۴۰ ذوالخویصره را با حرقوص بن زهیر یکى دانسته اند. از سوى دیگر منابعى هم حرقوص و ذوالثَّدَیَّه را یکى دانسته اند. ابن حجر در الاصابه مى گوید:ابن أبى داود یقین کرد که حرقوص بن زهیر سعدى همان ذوالثَّدَیَّه است.۴۱همچنین ایشان در فتح البارى مى گوید که در روایت افلح آمده که جنازه ى ذوالثَّدَیَّه را شناسایى کردند و گفتند حرقوص است و مادرش را نیز حاضر کردند.۴۲ طبرانى در معجم صغیر، ذوالثَّدَیَّه را رئیس خوارج معرفى کرده است.۴۳ ابن عساکر در تاریخ دمشق،۴۴ حسین بن حمدان خصیبى در الهدایه الکبرى،۴۵ خطیب بغدادى در تاریخ بغداد،۴۶ ابن أبى الحدید در شرح نهج البلاغه،۴۷ شیخ طوسى در الخلاف،۴۸ ابن شهرآشوب در مناقب،۴۹ اربلى در کشف الُغّمه،۵۰ عبد القاهر بغدادى در الفَرْق بین الفِرَق،۵۱ شهرستانى در الملل و النحل ۵۲ و بالاخره ابن عبد البر در التمهید۵۳ حرقوص و ذوالثَّدَیَّه را یکى دانسته اند. منابعى هم ذوالخویصره و ذوالثَّدَیَّه را یکى دانسته اند که از آن جمله مى توان به عمرو بن ابى عاصم در کتاب السنه،۵۴ ابن بشکوال در غوامض الاسماء المبهمه،۵۵ ثعالبى در ثمار القلوب ۵۶ و ابن عبد البر در التمهید۵۷ اشاره کرد.ملاحظه شد که این سه شخصیّت (ذوالخویصره، حرقوص بن زهیر و ذوالثَّدَیَّه) به شهادت بسیارى از منابع، فردى واحد تلقّى شده اند. گرچه ذوالثَّدَیَّه تا پس از مرگ شناخته شده نبود ولى دیدیم که منابعى او را با حرقوص بن زهیر یکى دانسته اند. در مورد حرقوص بن زهیر گفتنى است که بنابر شواهد تاریخى، او در یک مکان ساکن نبوده است. بسیارى از منابع او را از صحابه دانسته اند که در فتوحات اسلامى شرکت داشته است. از او در سوق الاهواز و بصره و سپس مدینه ۵۸ و آن گاه بصره و سپس کوفه سخن به میان آورده اند. او سرانجام در جنگ نهروان در حالى که از عناصر مؤثر در شروع جنگ نیز به شمار مى آمد کشته شد.قبلاً گذشت که ذوالخویصره رئیس مارقین، قطعاً در جمع آنان حضور داشته و این مطلب را از سخنان پیامبرصلى الله علیه وآله درباره ى او أخذ کردیم. منابع تاریخى نیز بر این مطلب صحّه گذاشتند. پس انتخاب عبدالله بن وَهْب راسِبى نمادین بوده است و رهبرى فکرى و عقیدتى مارقین را شخص ذوالخویصره بر عهده داشته است. در این صورت چرا منابع تاریخى و روایىِ دست اول در ذکر حوادث جنگ نهروان به ذوالخویصره به طور مستقیم اشاره نکرده اند و مثلاً نگفتند همان ذوالخویصره اى که پیامبرصلى الله علیه وآله در مورد او فرموده بود او اصحابى پیدا خواهد کرد که از دین خارج خواهند شد… جنگ نهروان را به راه انداخته است. شاید از بررسى روایت هاى زیر بتوان براى فهم دقیق و روشن تر ماجرا کمک گرفت.
روایت نخست
ابویعلى موصلى ۵۹ در مسند خود مى نویسد:انس بن مالک گفت: در زمان رسول خداصلى الله علیه وآله مردى بود که عبادتش ما را به تعجّب وا مى داشت. نزد رسول خداصلى الله علیه وآله از او سخن به میان آوردیم و نامش را اظهار کردیم، حضرت آن مرد را نشناختند، صورت ظاهرى و شمایل او را شرح دادیم، باز هم نشناختند. در همین اثنا آن مرد به سمت ما آمد. گفتیم این همان مرد است. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: شما مرا از مردى خبر مى دهید که نشانى از شیطان بر سیماى اوست. آن مرد همچنان به سمت ما آمد تا به جمع ما رسید، اما سلام نکرد. پیامبرصلى الله علیه وآله به او فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم آیا هنگامى که به جمع ما رسیدى با خود نگفتى در این جمع کسى برتر از من نیست. آن مرد پاسخ داد: به خدا آرى. آن گاه آن مرد از جمع ما دور شد. پیامبرصلى الله علیه وآله رو به اصحاب [کرده و] فرمودند: کیست که این مرد را بکشد؟ ابوبکر گفت: من. آنگاه وارد مسجد شد. او را دید که مشغول نماز است. با خود گفت: سبحان الله! آیا انسانى را بکشم که مشغول نماز است در حالى که پیامبرصلى الله علیه وآله ما را از کشتن نمازگزاران نهى کرده است. پس برگشت. پیامبرصلى الله علیه وآله به او فرمود: چه کردى؟ گفت: برایم دشوار بود که او را بکشم، چون مشغول نماز بود و حال آن که شما ما را از کشتن نمازگزاران نهى کرده اید. عمر گفت: من مى روم. او رفت اما آن مرد را در حال سجده یافت. با خود گفت: ابوبکر از من بهتر است. او از کشتن این مرد امتناع کرد پس چگونه من او را بکشم! او هم بازگشت. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: چه شد؟ گفت: او را در حال سجده یافتم و دوست نداشتم او را در این حال بکشم. در این هنگام على علیه السلام به پیامبرصلى الله علیه وآله عرض کرد: من مى روم. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: اگر او را بیابى! على علیه السلام وارد مسجد شد ولى آن مرد رفته بود. على علیه السلام بازگشت و قضیّه را خبر داد. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: اگر آن مرد کشته مى شد اختلافى میان امت من حاصل نمى شد.۶۰
ابویعلى در ادامه ى همین روایت مى افزاید:موسى بن عبیده که از راویان این خبر است گفت: محمد بن کعب پیوسته اظهار مى داشت، آن که پیامبرصلى الله علیه وآله دستور قتل او را داده بودند همان ذوالثَّدَیَّه بود که على علیه السلام وى را در نهروان کشت.۶۱هیثمى ضمن نقل همین ماجرا در مجمع الزواید، رجال خبر را در مسند ابویعلى به جز یک نفر به نام یزید الرقاشى ثقه توصیف کرده است. او عین همین خبر را با این فرق که نام ابوبکر و عمر در آن نیآمده نقل و تمام رجال خبر را ثقه توصیف مى کند.۶۲ ابن حجر عسقلانى نیز در الاصابه همین خبر را ذکر کرده ضمن این که ایراد و اعتراضى به آن وارد نکرده است، بلکه با تفصیل بیش ترى خبر را آورده و افزوده که محمد بن قدامه کتابى به نام الخوارج دارد که شرح اخبار ذوالثَّدَیَّه را به شکل کامل در آن آورده است و همین ماجرا نیز در آن جا ذکر شده است.۶۳
روایت دوماحمد بن حنبل در مسند خود، به نقل از ابوسعید خُدْرى مى نویسد:ابوبکر نزد رسول خداصلى الله علیه وآله آمد و گفت: از فلان درّه مى گذشتم ناگهان با مردى مواجه شدم که نمازى با خشوع به جاى مى آورد. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: برو و او را بکش! ابوبکر رفت، اما دوباره او را در حال نماز یافت. کشتن آن مرد بر او دشوار آمد. پس بدون آن که کارى انجام دهد باز گشت. پیامبرصلى الله علیه وآله به عمر فرمود: برو و او را بکش! عمر رفت ولى همچون ابوبکر از کشتن آن مرد چشم پوشید. سرانجام پیامبرصلى الله علیه وآله على علیه السلام را مأمور قتل آن مرد نمود. اما وقتى که على علیه السلام به آن موضع رفت او را نیافت. پیامبرصلى الله علیه وآله پس از مراجعت على علیه السلام فرمود: آن مرد و اصحابش قرآن خواهند خواند، اما از حلقومشان فراتر نرود، از دین خارج مى شوند همان گونه که پیکان (پس از اصابت) از شکار خارج مى شود، هرگز باز نخواهند گشت. پس آنان را بکشید که بدترین مردمان هستند.۶۴ابن حجر در الفتح البارى ماجراى ذوالثَّدَیَّه و ذوالخویصره و نیز همین روایت را آورده و سند روایت احمد بن حنبل را در روایت مذکور، جیّد توصیف کرده است. وى اذعان مى کند که شخص معترض به نحوه ى تقسیم غنایم حنین هموست که پیامبرصلى الله علیه وآله در این ماجرا دستور قتل وى را به ابوبکر و عمر داده است. این دو قضیّه چنان نزد او بدیهى و مسلَّم است که در صدد بیان علّت نهى پیامبرصلى الله علیه وآله در بار اول و امر به قتل او در نوبت دیگر برمى آید. او مى گوید در جِعِرّانه، پیامبرصلى الله علیه وآله اصحاب را از قتل ذوالخویصره منع فرمود؛ زیرا در آن جا در صدد تألیف قلوب بودند، اما آن جا که دستور قتل وى را صادر کردند دیگر جاى تألیف قلوب نبود. ابن حجر این دو قضیّه را به ماجراى نماز پیامبرصلى الله علیه وآله بر جنازه ى منافقین قبل از نزول وحى تشبیه کرده است.۶۵ شوکانى نیز در نیل الاوطار همانند سخنان ابن حجر را بدون هیچ اظهار نظرى نقل کرده و این نشان مى دهد که سخنان وى را قبول نموده است.۶۶ ابن کثیر دمشقى نیز همین ماجرا را در البدایه و النهایه آورده و افزوده که بزّار نیز در مسند خود همین قضیّه را با تفصیلات بیش ترى ذکر کرده است.۶۷نکته ى آخر این که ذوالثَّدَیَّه و یا حرقوص بن زهیر که از خوارج بود آیا قبل از نهروان در میان سپاه على علیه السلام حضور داشت یا خیر؟ چرا که خوارج همه از سپاهیان على علیه السلام بودند که پس از صفین از آن حضرت جدا شدند. در پاسخ باید گفت: حضور حرقوص در سپاه على علیه السلام در جنگ هاى جمل و صفین در هیچ یک از منابع تاریخى مورد مراجعه نه تصریحاً و نه تلویحاً ثابت نشده است. آنچه که به عنوان حضور او در جنگ صفّین به دست مى آید مربوط به پایان جنگ و شروع حکمیّت است که خود چندین هفته و حتى چند ماه به طول انجامید. در صحنه ى پیکار صفّین که دو یا سه ماه ادامه داشته، هیچ منبعى حضور حرقوص را در سپاه على علیه السلام گزارش نکرده است. وانگهى ذکر نام حرقوص هنگام عزیمت ابوموسى اشعرى به دومه الجندل جهت حکمیّت و اعتراض حرقوص به على علیه السلام، این مطلب را تقویت مى کند که گویا حرقوص در واقعه ى صفّین و اجبار على علیه السلام به قبول حکمیّت، حضور نداشته است؛ چرا که در غیر این صورت آن گونه على علیه السلام را متهم به کفر نمى کرد. از سوى دیگر مطرح شدن شعار لاحُکْمَ الاّ للّه از سوى همان خوارجى که حکمیّت را بر على علیه السلام تحمیل کردند، خود شاهد دیگرى است که گروهى جدید از خوارج پس از پیکار صفّین و مقارن با حکمیّت به جمع آنان اضافه شدند. این احتمال وجود دارد که این گروه جدید حرقوص و یاران او بوده باشند که از دست طلحه و زبیر به بنى سعد پناه برده بودند. گذشته از آنچه که گفته شد باید توجه داشت که نام حرقوص در پیکار صفّین فقط هنگام عزیمت ابوموسى به دومه الجندل آمده است، چون طبرى به نقل از أبومِخْنَف مى گوید:إنَّ علیّاً لمّا أَرادَ أنْ یَبْعَثَ أبا موسى لِلْحُکُومَه، أَتاهُ رجلان من الخوارج؛ زُرْعَهُ بن البرج الطائى و حرقوص بن زهیر السعدى… .۶۸این جمله هرگز حضور حرقوص را در پیکار صفین ثابت نمى کند و جز این هم خبرى دیگر مبنى بر حضور او در پیکار صفّین نداریم.
نتیجهبا بررسى منابع موجود به دست مى آید که ذوالخویصره و حرقوص بن زهیر یک تن بیش نبوده اند و بر این امر دلایل و شواهد کافى ارایه شد. از آنجایى که ذوالخویصره ماهیتى تندروانه داشته است، نه در میان متدیّنین از اصحاب جایگاهى داشته و نه در میان مردم بى تفاوت و همین امر موجب گوشه گیرى و شخصیت مرموز وى شده است و شاید فقدان اخبار کافى درباره ى او ناشى از همین مسأله باشد. دلیل دیگرى هم در کار بوده است که شاید بتوان آن را سیاسى و در راستاى تبرئه خلفا دانست. و اما درباره ى ذوالثَّدَیَّه گر چه روایتى در تاریخ ذکر شد است که او را همان حرقوص و یا رئیس خوارج معرفى کرده است ولى به ضرس قاطع نمى توان آن را تأیید کرد و نیاز به مؤیّدات بیشترى دارد مثلاً پیدا شدن کتاب هایى که راجع به خوارج نوشته شده است ولى اکنون در دسترس نیست مثل: کتاب الخوارج اثر محمد بن قدامه جوهرى مروزى،۶۹ اخبار الخوارج اثر مدائنى،۷۰ کتاب الخوارج اثر هیثم بن عدى،۷۱ اخبار الخوارج از ابن عیسى کاتب نصرانى،۷۲ کتاب الخوارج اثر عبدالعزیز بن یحیى شیعى بصرى،۷۳ کتاب الخوارج أبى داود.۷۴
پی‌نوشت‌ها:

۱٫ دانش آموخته ى حوزه ى علمیه قم و کارشناس ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامى – دانشگاه تهران.۲٫ مارق از ریشه ى مَرَقَ است. مَرَقَ السهمُ من الرَمِیَّه. یعنى تیر از یک سمت به شکار اصابت و از سمت دیگر خارج شد. معمولاً وقتى از واژه ى مَرَقَ استفاده مى کنند که اثرى از خون و یا گوشت شکار بر تیر باقى نماند و این در صورتى است که اصابت بسیار سریع و با شدّت باشد، گویى که اصلاً به شکار اصابت نکرده است. گویا پیامبرصلى الله علیه وآله خواستند بفرمایند که مارقین وارد مى شوند ولى چنان از دین خارج مى شوند که گویى اصلاً وارد دین نشده اند. قاضى نعمان مغربى، دعائم الاسلام، ج ۱، ص ۳۸۹؛ ابن اثیر، النهایه فى غریب الحدیث، ج ۲، ص ۱۴۹٫۳٫ در منابع سیره ى نبوى و تواریخ عمومى، دو شخص با نام ذوالخُوَیْصَره مذکورند. یکى با نسبت یَمانى و یا یَمامى و دیگرى با نسبت تمیمى که مراد ما فرد اخیر است. خُوَیْصَره مُصغّر خاصِره است و خاصره به معناى پهلوست.۴٫ فیروز آبادى در قاموس المحیط در تعریف کلمه ذوالثدیه مى گوید: «ذوالثَّدَیَّه کُسَمیَّه لَقَبُ حُرْقوص بن زهیر کبیر الخوارج». فیروز آبادى، قاموس المحیط، ج ۴، ص ۴۴۵٫۵٫ احمد بن حنبل، مسند، ج ۳، ص ۵؛ مسلم، صحیح، ج ۳، ص ۱۱۱٫۶٫ واقدى، المغازى، ج ۲، ص ۹۴۴٫۷٫ طبرى، تاریخ، ج ۲، ص ۳۶۰٫۸٫ طبرى، جامع البیان، ج ۱۰، ص ۲۰۱٫۹٫ واحدى نیشابورى، أسباب نزول الآیات، ص ۱۶۷٫۱۰٫ بغوى، معالم التنزیل، ج ۲، ص ۳۰۲٫۱۱٫ قرطبى، الجامع لأحکام القرآن، ج ۸، ص ۱۶۶٫۱۲٫ ابن الجوزى، زاد المسیر، ج ۳، ص ۴۵۴٫۱۳٫ طبرسى، مجمع البیان، ج ۵، ص ۷۲٫۱۴٫ طباطبایى، المیزان، ج ۹، ص ۳۱۹٫۱۵٫ بخارى، صحیح، ج ۵، ص ۱۱۱٫۱۶٫ ترجمه: «من چشم فتنه را درآوردم در حالى که کسى غیر از من جرأت چنین کارى را نداشت؛ زیرا ظلمت (جهل) فراگیر شده و بلا و گرفتارى همگانى شده بود».17. ترجمه: «اگر در میان شما نبودم با اهل جمل و صفین و نهروان جنگ نمى شد». (کنایه از این که کسى حُکم و نحوه ى رفتار با این گروه ها را نمى دانست)۱۸٫ ابن أبى شیبه، المصنَّف، ج ۱۰، ص ۷۴۰٫۱۹٫ همان، ص ۷۳۷٫۲۰٫ أبویعلى موصلى، مسند، ج ۱، ص ۳۷۱؛ ابن أبى شیبه، همان، ج ۸، ص ۷۲۹٫۲۱٫ طبرانى، معجم الأوسط، ج ۷، ص ۳۳۹٫ نهادن نى بر کشته شدگان در میدان جنگ رسمى معمول بود تا تعداد آنان را به دست آورند و در واقعه ى نهروان موجب زودتر پیدا شدن جسد ذوالثدیه نیز گردید.۲۲٫ حسین بن حمدان خصیبى، الهدایه الکبرى، ص ۱۴۶؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۲۴۴٫ روایت صحیح از پیامبرصلى الله علیه وآله وارد شده است که ایشان فرمودند: «ذوالثَّدَیَّه به دست بهترین افراد از امّت من کشته مى شود». کشته شدن ذوالثَّدَیَّه اجمالاً در میان اصحاب رسول خداصلى الله علیه وآله روشن بود، اما کسى نمى دانست در کجا و به دست چه کسى اتفاق مى افتد. از این رو وقتى خبر قطعى کشته شدن او در نهروان را به عایشه امّ المؤمنین دادند، او چنین گفت: «کینه من نسبت به على مانع نمى شود تا بگویم پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «ذوالثَّدَیَّه را بهترین افراد امت من مى کشند». عایشه به عمروعاص لعنت مى فرستد که گفته بود ذوالثدیه را در ثغر اسکندریه کشته است. أبوجعفر الاسکافى، المعیار و الموازنه، ص ۲۲۴؛ محمد بن سلیمان کوفى، مناقب امیرالمؤمنین على علیه السلام، ج ۲، ص ۳۶۱؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۳۷٫۲۳٫ طبرى، تاریخ، ج ۳، ص ۱۷۴ – ۱۷۶٫۲۴٫ همان، ص ۳۸۶٫۲۵٫ همان، ص ۴۸۸٫۲۶٫ لحن سخن آنان حاکى از عدم دخالت در تحمیل حکمیت است و این مطلب مى تواند تأییدى بر عدم حضور کسانى چون حرقوص بن زهیر و اصحاب نزدیک او در پیکار صفین باشد. از طرفى هم على علیه السلام اشاره ى مستقیم به این افراد معترض ندارند. در مجموع باید گفت بازگشت حرقوص به صحنه، موجب شکل گیرى رسمى و علنى جماعت خوارج گردید.۲۷٫ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۵۵٫۲۸٫ طبرى، جامع البیان، ج ۴، ص ۱۵۷٫۲۹٫ مقدسى، البدء و التاریخ، ج ۵، ص ۱۳۵٫۳۰٫ ابن بشکوال، غوامض الاسماء المُبهمه، ج ۲، ص ۵۴۴٫۳۱٫ واحدى نیشابورى، همان، ص ۱۶۷٫۳۲٫ بغوى، همان، ص ۳۰۱٫۳۳٫ قرطبى، همان، ص ۱۶۶٫۳۴٫ قاضى عیاض، الشفاء، ج ۱، ص ۱۰۶٫۳۵٫ ابن أثیر، أسْد الغابه، ج ۲، ص ۱۲۹٫۳۶٫ ابن تیمیّه، الصارم المسلول، ج ۲، ص ۴۲۳٫۳۷٫ ابن کثیر، تفسیر، ج ۲، ص ۳۶۴؛ همان، الفصول من السیره، ج ۱، ص ۱۸۶٫۳۸٫ ابن حجر، فتح البارى، ج ۸، ص ۶۹٫۳۹٫ سهیلى، روض الأنف، ج ۴، ص ۲۷۷٫۴۰٫ شوکانى، نیل الأوطار، ج ۷، ص ۳۴۵٫۴۱٫ ابن حجر، الاصابه، ج ۲، ص ۱۴۵٫۴۲٫ ابن حجر، فتح البارى، ج ۱۲، ص ۲۶۵٫۴۳٫ طبرانى، المعجم الصغیر، ج ۱، ص ۲۶۴٫۴۴٫ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج ۵۸، ص ۳۴۱٫۴۵٫ حسین بن حمدان خصیبى، همان، ص ۱۴۶٫۴۶٫ خطیب بغدادى، همان.۴۷٫ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۷۶٫۴۸٫ شیخ طوسى، الخلاف، ج ۶، ص ۴۵۹٫۴۹٫ ابن شهرآشوب، مناقب، ج ۲، ص ۳۶۹٫۵۰٫ إربلى، کشف الغُمّه، ج ۱، ص ۲۶۹٫۵۱٫ عبدالقاهر بغدادى، الفَرق بین الفِرَق، ج ۱، ص ۵۷٫۵۲٫ شهرستانى، الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۱۵٫۵۳٫ ابن عبدالبر، التمهید، ج ۲۳، ص ۳۳۲٫۵۴٫ عمرو بن أبى عاصم، کتاب السُّنه، ص ۴۲۷٫۵۵٫ ابن بشکوال، همان.۵۶٫ ثعالبى، ثمار القلوب، ص ۲۳۲٫۵۷٫ ابن عبدالبر، همان.۵۸٫ در هیچ یک از منابع تاریخى که به آنها مراجعه شد سخنى درباره ى نوع دخالت حرقوص بن زهیر در واقعه ى شورش بر ضد عثمان یافت نشد، اما عجیب است که طلحه و زبیر در بصره به دنبال حرقوص مى گشتند تا او را به قتل رسانند. آیا ارتباطى میان حرقوص و کشته شدن عثمان وجود دارد که منابع از ذکر آن غفلت کرده اند و یا این که باید در خبر سیف بن عمر تردید نمود؟ همان گونه که در بسیارى از اخبار او تردید وجود دارد.۵۹٫ ابو یعلى موصلى متوفاى سنه ى ۳۰۷ قمرى، از علماى برجسته ى حدیث و مورد تأیید بسیارى از محدثین و فقهاست. ابن منده خطاب به او گفته است: إنّما رَحَلْتُ إلیک لاجماع أهل العصر على ثقتک و إتقانک». ذهبى از او به الامام، الحافظ و شیخ الاسلام تعبیر کرده. ابن کثیر در مورد او گفته: «أبویعلى، أحمد بن على بن المثنى صاحب المسند المشهور، سمع الامام أحمد بن حنبل و طبقته و کان حافظا، خیراً، حسن التصنیف، عدلاً فیما یرویه، ضابطاً لما یُحَدِّث به». به نقل از مقدمه ى مسند أبویعلى موصلى به قلم حسین سلیم أسد. ج ۱، ص ۱۹ – ۲۰٫۶۰٫ ابویعلى موصلى، همان، ص ۹۰؛ دارقطنى، سُنَن، ج ۲، ص ۴۱؛ عبدالرزاق صنعانى، المصنَّف، ج ۱، ص ۱۵۵٫۶۱٫ ابویعلى موصلى، همان.۶۲٫ هیثمى، مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۲۲۷٫۶۳٫ ابن حجر، الاصابه، ج ۲، ص ۲۴۱٫۶۴٫ احمد بن حنبل، همان، ص ۱۵٫۶۵٫ ابن حجر، فتح البارى، ج ۱۲، ص ۲۹۸ – ۲۹۹٫۶۶٫ شوکانى، همان، ص ۳۵۰٫۶۷٫ ابن کثیر، البدایه و النهایه، همان.۶۸٫ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۵۲٫۶۹٫ ابن حجر، الاصابه، ج ۲، ص ۳۴۱٫۷۰٫ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۷۱٫۷۱٫ ابن ندیم، الفهرست، ص ۱۶۰٫۷۲٫ اسماعیل پاشا، هدیه العارفین، ج ۱، ص ۷٫۷۳٫ نجاشى، رجال، ص ۲۴۰٫۷۴٫ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۶٫منابع تحقیق :- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق)- ابن ابى شیبه، المصنَّف، تحقیق سعید محمد اللحام (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق)- ابن ابى عاصم، عمرو، کتاب السنّه، تحقیق محمد ناصر الدین الالبانى (بیروت، المکتب الاسلامى، ۱۴۱۳ق)- ابن اثیر، عزالدین ابى الحسن، النهایه فى غریب الحدیث، تحقیق طاهر احمد الزاوى، محمود محمد الطناحى، (قم، مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۶۴ش)- – ، اسْد الغابه (تهران، انتشارات اسماعیلیان، بى تا)- ابن بشکوال، ابوالقاسم خلف بن عبدالملک، غوامض الأسماء المبهمه (بیروت، عالم الکتب، ۱۴۰۷ق)- ابن تیمیّه، الصارم المسلول، تحقیق محمد عبدالله عمر الحلوانى (بیروت، دار ابن حزم، ۱۴۱۷ق)- ابن الجوزى، ابوالفرج جمال الدین، زاد المسیر، تحقیق محمد بن عبدالرحمن (بیروت دارالفکر، ۱۴۰۷ق)- ابن حجر، الاصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق عادل احمد عبدالموجود (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق)- – ، فتح البارى، چاپ دوم (بیروت، دارالمعرفه، بى تا)- – ، تهذیب التهذیب (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ق)- ابن حنبل، احمد، مُسند (بیروت، دار صادر، بى تا)- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب (نجف، چاپخانه حیدرى، ۱۳۷۶ق)- ابن عبدالبّر، التمهید، تحقیق مصطفى بن احمد العلوى (مراکش، وزارت اوقاف، ۱۳۸۷ق)- ابن عساکر، ابوالقاسم على بن الحسن، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق)- ابن کثیر، ابى الفداء اسماعیل، البدایه و النهایه، تحقیق على شیرى (بیروت، دار احیاء التراث، ۱۴۰۸ق)- – ، الفصول فى اختصار سیره الرسول(ص)، تحقیق محمد العید الخطراوى (بیروت، مؤسسه علوم القرآن، دارالقلم، ۱۳۹۹ق)- – ، تفسیر، (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۱ ق)- ابویعلى موصلى، احمد بن على، مُسند، تحقیق حسین سلیم اسد (دمشق، دارالمامون للتراث)- ابن ندیم، الفهرست (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۶ق)- اربلى، ابن ابى الفتح، کشف الغمه (بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۵ق)- اسکافى، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، تحقیق محمد باقر محمودى، (بى تا)- اسماعیل پاشا، هدیه العارفین (بیروت، داراحیاء التراث العربى، افست از چاپ استانبول، ۱۹۵۱)- بخارى، محمد بن اسماعیل، صحیح (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۱ق)- بغدادى، عبدالقاهر، الفَرْق بین الفِرَق (بیروت، دارالآفاق الجدیده، ۱۹۷۷م)- بغوى، ابومحمد حسین بن مسعود، معالم التنزیل، تحقیق خالد العک و مروان سوار (بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۷ق)- ثعالبى، ابى منصور عبدالملک بن محمد، ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب (قاهره، بى نا، ۱۳۲۶ق)- الخصیبى، حسین بن حمدان، الهدایه الکبرى (بیروت، مؤسسه البلاغ، ۱۴۱۱ق)- خطیب بغدادى، ابوبکر احمد بن على، تاریخ بغداد، تحقیق مصطفى عبدالقادر عطا (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق)- دار قطنى، سنن، تحقیق مجدى بن منصور بن سیدالشورى (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق)- سهیلى، عبدالرحمن بن عبدالله، الروض الأنف، تحقیق مجدى بن منصور بن سیدالشورى (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق)- شوکانى، محمد بن على، نیل الأوطار (بیروت، دارالجلیل، ۱۹۷۳م)- شهرستانى، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد سیدگیلانى (بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۴ق)- صنعانى، عبدالرزاق، المصنف، تحقیق حبیب الرحمن الاعظمى (مجلس علمى، بى تا)- طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان (قم، مؤسسه انتشارات اسلامى)- طبرانى، سلیمان بن احمد، المعجم الاوسط، تحقیق ابومعاذ طارق بن عوض الله و ابوالفضل عبدالحسن بن ابراهیم (دارالحرمین، ۱۴۱۵ق)- – ، المعجم الصغیر (بیروت، دارالکتب العلمیه، بى تا)- – ، جامع البیان فى تفسیر القرآن، تحقیق صدقى جمیل عطار (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق)- طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق گروهى از محقّقین (بیروت، مؤسسه اعلمى، بى تا)- طوسى، شیخ ابوجعفر محمد بن حسن، الخلاف، تحقیق سید على خراسانى، سید جواد شهرستانى و شیخ محمد مهدى نجف (قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، ۱۴۱۷ق)- فیروز آبادى، قاموس المحیط (بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۱۲ق)- قاضى عیاض، ابى الفضل یحصبى، الشفاء بتعریف حقوق المصطفى صلى الله علیه وآله (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق)- قرطبى، ابوعبدالله محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن (بیروت، دار احیاء التراث، ۱۴۰۵ق)- کوفى، محمد بن سلیمان، مناقب امیرالمؤمنین، تحقیق محمد باقر محمودى (قم، مجمع احیاء فرهنگ اسلامى، ۱۴۱۲ق)- مغربى، قاضى نعمان، دعائم الاسلام، تحقیق آصف بن على اصغر فیضى (مصر، دارالمعارف، ۱۳۸۳ق)- مقدسى، مُطهربن طاهر، البدء و التاریخ (قاهره، مکتبه الثقافه الدینیّه)- نجاشى، رجال (قم، انتشارات حوزه علمیه، ۱۴۱۶ق)- واحدى نیشابورى، ابى الحسن على بن احمد، اسباب نزول الآیات (قاهره، مؤسسه حلبى، ۱۳۸۸ق)- واقدى، محمد بن عمر، المغازى، تحقیق مارسدن جونز (قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۴۱۸ق)- هیثمى، نورالدین على بن ابى بکر، مجمع الزوائد (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق)

منبع : www.tarikheslam.com

 

نوشته قبلی

عبدالملک بن مروان (قسمت اول تا پایان قیام مختار)

نوشته‌ی بعدی

دعوت عبّاسی و ابو مسلم

مرتبط نوشته ها

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)
انقلاب مهدوی

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

وکلاى حضرت مهدى (عج)
انقلاب مهدوی

وکلاى حضرت مهدى (عج)

ضرورت تشکیل حکومت جهانی
انقلاب مهدوی

ضرورت تشکیل حکومت جهانی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)
انقلاب مهدوی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)

چرا امام قائم (عج) در قرآن نيامده است‌؟
انقلاب مهدوی

جهانی شدن و حکومت جهانی مهدی (عج)

نقش انتظار در پویایى جامعه اسلامى
انقلاب مهدوی

نقش انتظار در پویایى جامعه اسلامى

نوشته‌ی بعدی

دعوت عبّاسی و ابو مسلم

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

چرا بحرین را پس نمی‌گیریم؟

چرا بحرین را پس نمی‌گیریم؟

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

اندیشه های نورانی امام صادق (ع)

اندیشه های نورانی امام صادق (ع)

آثار برخی گناهان از زبان امام سجاد (ع)

آثار برخی گناهان از زبان امام سجاد (ع)

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا